<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nakisa bani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nakisabani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:03:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179204/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nakisa bani</title>
            <link>https://virgool.io/@nakisabani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلید</title>
                <link>https://virgool.io/@nakisabani/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-nmjhkgnz4umq</link>
                <description>زیر لب یک «بسم‌الله» گفت و کلید انداخت توی قفل. دستانش میلرزید و هوای یخ بسته هم کارش را سخت‌تر کرده بود. انگاری که قفل یخ زده بود. پیرمرد زیر لب گفت: «لعنت خدا بر دل سیاه شیطان!» نگاهی به اطراف کرد، هنوز هیچ کس در خیابان نبود.بعد از اذان صبح بی‌خوابی زده بود به سرش، خانه هم مثل قبل نبود دیگر صبح‌ها صدای قل‌قل کتری و رادیو از خواب بیدارش نمی‌کرد. بوی چای هل خانه را پر نمی‌کرد و صدای بی‌بی که می‌گفت: «آقا خواب دم سحر، ورد شیطانه!» ته چشمانش دو حلقه اشک نشست، سرش را رو به آسمان کرد و گفت: «ای روزگار تو هم که به خاکستر نشستی!» چاره ای نداشت یا باید برمی‌گشت خانه یا منتظر می‌ماند تا جوانک کلیدساز بیاید دم مغازه. در همین افکار بود که صدایی زنانه او را به خودش آورد: «سلام، کمکی ازم ساخته است؟» پیرمرد به سختی چرخید نگاهی به پشت سرش انداخت و دختری حدودا بیست و چند ساله دید که یک لبخند بزرگ روی صورتش بود؛ با تردید گفت: «قفل یخ زده باباجان، نمیشه بازش کرد.»«اجازه می‌دید من امتحان کنم؟» و کلید را از دست پیرمرد گرفت و چندباری تلاش کرد ولی هر بار ناموفق. کلید را به پیرمرد داد و گفت: «الآان برمی‌گردم.» آقاابراهیم به دور شدن دخترک نگاهی انداخت و بعد به دسته کلید توی دستش گفت:«خوب، گمونم دو ساعتی بیخ ریش هم ماندگاریم باباجان، این فرشته هم رفت. کی گفته دنیا فرشته داره اصش!!» رفت لب پله‌های پیتزافروشی نشست.به خیابان نگاهی انداخت. همان سکوت همیشگی دم صبح. مغازه‌های آن طرف خیابان که اکثرا فروشگاه لوازم بهداشتی بودند همه بسته بودند و به این زودی ها هم نمیامدند. این طرف سمت راستش یک فروشگاه خواربار فروشی بود که صاحب بدخلقی داشت و این را می‌شد از نوشته روی در هم حدس زد «از پذیرش افراد بدحجاب معذوریم» رو کرد به آسمان و گفت :«ای خدا، باباجان به بنده‌ات چشم پاک می‌دادی چیزی فرق نمی‌کردها. آن‌وقت چشمش حیا داشت و شاید خلقش وا می‌شد.» سمت چپش یک بانک بود که شاید تا نیم ساعت دیگر که نگهبانش بیاید می‌توانست کاری برای آقا ابراهیم بکند. بالاخره تا آن‌موقع هوا هم کمی گرم می‌شد…همین‌طور بلاتکلیف روی پله های یخ بسته پیتزافروشی نشسته بود که صدایی او را به خودش آورد. همان دخترک بود ولی دیگر نمی‌خندید. آرام گفت :«آب جوش آوردم، گمانم بشود قفل را باز کرد» فلاکس آب را نزدیک برد و خودش را سرگرم قفل کرد. کمی بعد رو کرد به پیرمرد و گفت: «بابا، کلید را می‌دی!!!» آقا ابراهیم نگاهی به استیصال دخترک انداخت، کلیدها را به او داد و دید که دستانش میلرزد، شانه هایش افتاده و تنش رعشه گرفته، انگار که داشت گریه می‌کرد. یا شاید داشت جلوی گریه اش را می‌گرفت. آن‌قدر صمیمی پبرمرد را صدا کرده بود که آقا ابراهیم نگرانش شد؛ رو کرد به سمت دخترک و گفت: «حالت خوبه باباجان؟» وصدای کلیک گردش کلید در قفل آمد. دخترک با پشت آستین صورتش را پاک کرد بعد رویش را برگرداند به سمت آقا ابراهیم و گفت «باز شد، اینجوری بهتره… دیگه شما مثل بقیه مریض نشید.» کلید را داد که برود.آقا ابراهیم رو به دخترک گفت: «فرشته باباجان، بیا یه کم استراحت کن. امروز نجاتم دادی ولی به نظر خودت خوب نمیای!»«اسمم فرشته نیست! باباجان»«چه توفیری داره، فرشته من بودی،انگار که خوش نیستی…بیا بابا، بیا بشین اینجا»دخترک با یک حرکت ناشیانه پیرمرد را بغل کرد و یکهو از بغلش بیرون پرید و رفت. وقتی داشت دور می‌شد آقا ابراهیم می‌دید که دارد گریه می‌کند. رفت داخل باجه نشست و بلند گفت: «لعنت خدا بر دل سیاه شیطان بی‌بی!»</description>
                <category>nakisa bani</category>
                <author>nakisa bani</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 16:36:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک دردسرساز تمام‌عیار باشیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@nakisabani/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-dus1vkz44mwl</link>
                <description>(راهنمایی مفید برای تمام زنان مستقل)سال‌ها طول کشید که فهمیدم رسیدن به استقلال فردی می‌بایست اولین هدف هر کسی باشد و سال‌های بیشتری طول کشید تا متوجه شدم هیچ کس به صرف کسب درآمد یک انسان مستقل نمی‌شود!بگذارید موضوع را با داستان زندگی خودم برای شما روشن تر کنم.من دخترکِ ته تغاری کوچکِ خجالتی‌ای بودم که حتی بلد نبود بگوید «آب» مادر بیچاره‌ام مجبور بود تمام خواسته‌هایم را حدس بزند و این قضیه تا حدود چهار سالگی ادامه داشت و اگر از آن پله‌های بلندِ ترسناک به پایین نمی‌افتادم لابد تا همین امروز هم قصد نداشتم بگویم «استقلال»! چه شده، دنبال ارتباط آب و استقلال می‌گردید!؟ خوب معلوم است؛ ما برای استقلال پیدا کردن نیاز داریم مثل آب انعطاف پذیر، صبور و قدرتمند عمل کنیم تا بتوانیم این همه موانع عجیب و غریب در عرف جامعه را پشت سر بگذاریم و یا قوانین غیرانسانی -بخوانید ضدزن- را یکی پس از دیگری شکست دهیم!بگذارید برگردیم به داستان من! وقتی با آن کفش‌های قرمز پاشنه دارِ تق تقی از پله‌ها به پایین افتادم بلند فریاد زدم «بابا»! از همان موقع باید حدس میزدم تبدیل می‌شوم به زنی مستقل و پر دردسر، هرچه نباشد روانشناس‌های توسعه فردی ای که با آن‌ها در اینترنت آشنا شده‌ام میگویند -البته دقیق یادم نمی‌آید چه می‌گویند، نقل به مضمون می‌کنم- کودکانی که اولین کلمه‌شان «بابا» باشد در آینده انسان‌های مستقلی خواهند شد. حالا من بودم و مسئولیت آن کلمه نابهنگامِ نابه‌جایی که بی وقت از دهانم بیرون پریده بود. اگرچه بعد از آن اتفاق هنوز هم بچه ساکت و خجالتی‌ای بودم ولی حسابی هم دردسرساز شده بودم، از فوتبال بازی کردن با پسرها گرفته تا دزد و پلیس در خانه‌های نیمه‌ساز و گاهی مخروبه ، البته گاهی هم خرابکاری می‌کردم مثل پنچر کردن چرخ ماشین همسایه بغلی! درکنار تمامی این کارها من فرزند مطیع و حرف‌شنویی هم نبودم. واکنشم به هر نوع امر و نهی‌ای پرسیدن سوالِ «برای چی؟» بود. اینقدر در همه چیز چرایی آوردم که آخر کار سر از رشته فلسفه درآوردم و آنجا آن‌قدر از من پرسیدند «چرا؟» که کلا از چرایی آوردن توبه کردم و تصمیم گرفتم مثل آدم به زندگی کردن و مستقل شدنم بپردازم بلکه مجبور نباشم دیگر به کسی بابت چرایی کاری جواب پس بدهم. (من هم مثل شما ترجیح می‌دهم در مقام سوال کننده باشم تا پاسخ دهنده).حالا برسیم به داستان اولین تلاش‌های ناموفق و البته موفق در راستای توسعه فردی و موفقیت.من طرفدار پروپا قرص ضرب‌المثل «هر آنکه نان دهد فرمان دهد» بودم درواقع مجبور شدم که طرفدارش باشم! در جامعه کوچک خانواده ما رسم بر این بود که اگر می‌خواهی کاری را باب میل خودت انجام دهی باید خودت تاوانش را بپردازی. مثلا حق نداشتیم حتی به سفر با دوستان فکر بکنیم مگر آنکه خودمان پولش را می‌دادیم و اگر چنین می‌شد آن بنده خدایی که مخالف رفتنمان بود باید در کنج خانه و در سکوت کیسه سماق را به دست می‌گرفت و شروع میکرد به مکیدن و وسط‌هایش موقع نفس گرفتن یکی دوتا غری هم می‌زد. همه این عوامل باعث شد که منِ نازک‌نارنجیِ تونشنفته به تکاپوی یافتن شغلی بر بیایم و البته حواسم باشد که دانشگاه و درس را گلابی نکنم.اولین شغلهایی که داشتم نه تنها کارهای جدی ای نبودند بلکه حتی هزینه یک قهوه یا چای روزانه در بوفه دانشگاه را هم تأمین نمی‌کرد اگرچه تجارب بسیار خوبی بودند برای شناخت محیط‌های کاری جدی و گاهی مسموم! همانطور که حتما متوجه شدید من هنوز هم شدیداً به جیب پدر وصل بودم! کم‌کم یاد گرفتم از امتیاز وسایل اشتراکی و بعضی اوقات هم قرض کردن وسایل از دیگران استفاده کنم، خوردن چایی و قهوه با دوستان در بوفه هم موکول شد به بعدها چراکه سفر کردن از قهوه خوردن برایم جذاب تر بود! (البته باید اعتراف کنم که چون زیاد از این کار خوشم نمی‌آمد آن بعدترها هیچ وقت نرسید و من عادت کردم تنهایی قهوه و چای را در کافه ها بنوشم، کتاب بخوانم، کمی فکر کنم و گاهی بنویسم.) قسمت تلخ ماجرا این بود که وقتی با صرفه جویی آشنا شدم، فهمیدم، می‌توانم بدون کارهای نصف و نیمه یا به قول امروزی‌ها پاره‌وقت، به علاقه‌مندی‌هایم برسم؛ پس تنبلی بر من پیروز شد و پروژه مستقل شدن من تا سال‌ها عقب افتاد! ای‌کاش عقل امروزم را آن‌موقع‌ها داشتم و هیچ وقت کار کردن را رها نمی‌کردم.چند سالی به بهانه تراشی و لوس‌بازی گذشت. در این سال‌ها هربار فشار مالی‌ای احساس می‌کردم کاری نصف و نیمه را شروع می‌کردم و به محض رفع نیار دوباره برمی‌گشتم به روند سابق تا اینکه کم‌کم نیاز عجیب و غریبی را در دلم احساس کردم. من دیگر نمی‌توانستم نظرات دیگران را در زندگی خودم تحمل کنم (در مورد حضورشان چیزی نگویم بهتر است، خودتان آزادید هر حدسی که دوست دارید بزنید.) چیزی که شاید بتوان آن را «نیاز به حریم شخصی» یا «استقلال عاطفی» تعریف کرد! دنیای اطراف به شدت آزاردهنده شده بود، تحمل دیگران غیرممکن گشته بود و حتی عادات غذایی خانواده برایم کلافه‌کننده شده بود!! احساساتم و افکارم من را به سرزمین ترسناک ناسازگاری رسانده بودند! گاهی هزاران بار به چیزی که من را به این‌جا رسانده بود لعنت می‌فرستادم در صورتی که فراموش می‌کردم چیزی در میان نبود، کار کارِ خودم بود. من وارد 26 سالگی شده بودم و دیگر کف آرزوهایم از سقف داشته‌هایم آن‌قدر فاصله داشت که هیچ جوره راضی نمی‌شدم. دغدغه هایم، نیازهایم، احساساتم و عاداتم با خانواده‌ام همخوانی نداشت! پس من باید یاد می‌گرفتم در فضایی کوچک با اعضای خانواده و حتی دوستان نزدیک به صورت مسالمت آمیز زندگی کنم بدون اینکه پیوند عطفی بینمان آسیب ببیند و در عین حال من هم روامدارانه سبک زندگی خودم را در پیش بگیرم. رسیدن به تمامی این کارها با درآمدهای گاه‌به‌گاه ممکن نمی‌شد پس خبر بد این بود که من مجبور بودم پول در بیاورم! دوره کار کردن‌های نصف و نیمه به پایان رسیده بود و من باید جدی و تمام وقت شروع به کار می‌کردم. مشکل اینجا بود که برای من با آن سابقه تحصیلی و تجربه کاری مختصر، فرصت های شغلی زیادی وجود نداشت! تازه فهمیدم مستقل شدن درست مثل افتادن از آن پله‌های ترسناک بسیار دردناک خواهد بود. جنگ من و یا اگر بخواهم درست تر بگویم بازی زندگی با من دقیقا از آن روز شروع شد.یک روز صبح بیدار شدم و شروع کردم به خواندن آگهی‌های استخدامی، چندین و چند مصاحبه را از سر گذراندم، به چندین و چند شرکت و موسسه و دفتر کار سر زدم ولی بدون داشتن رزومه کارآمد و سابقه کار چیز زیادی عایدم نمی‌شد. گاهی با آدم‌های عجیب و غریبی روبرو می‌شدم که تنها معیارشان زیبایی ظاهری نیروی کاری بود، این هم من را شدیدا می‌ترساند. جوری که نمیگذاشتم طرف به جمله دوم برسد. خداحافظی می‌کردم و از ساختمان به سرعت جت بیرون می‌پریدم. تنها شغلی که تا حدی با شرایطش کنار آمدم کار در یک دفتر حقوقی بود و من درست از تاریخ چهاردهم فروردین سنه نامعلومی کار کردن را شروع کردم.دو سال همکاری با دفتر حقوقی نتیجه اش شد بازگشت دوباره به دانشگاه و تحصیل رشته حقوق که هنوز هم ادامه دارد. پس از آن مدت یکسال کار در یک موسسه فرهنگی هنری و بعد از آن هم انجام کارهای پروژه ای برای هر شرکتی که می‌توانست با لوس‌بازی‌های من کنار بیاید. یک جایی وسط همین جابه‌جایی ها بود که من فهمیدم برای اینکه به خواسته‌هایم در حوزه کاری‌ام برسم باید به خودم و نحوه ارائه و مدیریتم اعتماد داشته باشم. برای اینکه به آنجا برسم اول از همه باید خودم را باور کنم در واقع باید یاد بگیرم مستقل از دیگران بیاندیشم و به آن عمل کنم و مسئولیت نتیجه را چه خوب و چه بد برعهده بگیرم. درست همین جا در همین گیر و دار وسط یک پیچ سخت پایم را  گذاشتم درست وسط یک چاله دردسرساز دیگر و به یک باره به اعماق گنگ ذهنم افتادم و متوجه شدم برای به دست آوردن استقلال مالی باید اول بندناف را قطع می‌کردم. پس شروع کردم به خودسازی.فهمیدم که پیش از استقلال مالی و بعد از استقلال عاطفی باید عقایدی داشته باشم. برای من چند مفهوم کلیدی وجود داشت مثل: «آرامش» ، «عدم ایجاد تنش» ، «برابری» و «همیاری در شرایط بحرانی». پس با آن مفاهیم باورهایی را در سیستم باوری خود شناسایی کردم. برای مثال چیزهایی از این قبیل که «من در شرایط بحرانی می‌توانم اوضاع را مدیریت کنم» یا «من تحت فشار کاری شدید بازدهی کمتری دارم» و در آخر باید این باورهای مثبت و منفی را تحلیل می‌کردم و یاد می‌گرفتم چه طور از آن ها در مسیر توسعه فردی استفاده کنم. به عبارتی باید استراتژیست موفقیت خودم می‌شدم. تا اینجای قضیه همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که من متوجه شدم برای اینکه سیستم باوری انسان درست کار کند، طرف باید خودش را دوست داشته باشد تا ایمان یابد که می‌تواند به باورهایش برسد. به عبارتی من باید عزت نفسم را تقویت می‌کردم. باید باور می‌کردم که با وجود تمام نقاط ضعفی که دارم، دوست داشتنی هستم و باور کنید که اغراق نمی‌کنم وقتی می‌گویم بازیابی عزت نفسم دنیای من را زیر و رو کرد.پس از آن شروع کردم به مطالعه در حوزه سلامت روان، ورزش کردم، غذای سالم تری خوردم، خوابم را تنظیم کردم، در جلسات اجتماعی و فرهنگی زیادی عضو شدم، به گروه کوچکی از خیرین ملحق شدم و اوقات فراغتم را بیشتر در کنار کودکان نیازمند با شرایط خاص گذراندم. واقعا که دنیای من زیر و رو شده بود. حالا فضای خصوصی بیشتری داشتم و معمولا مشغول انجام کارهای مورد‌علاقه خودم بودم.البته باید این را هم بگویم که آن‌قدرها هم راحت نبود. ساختن یک زندگی به تنهایی هیچ‌گاه کار بدون دردسری نبود. باید نیازهایم را براساس امکانات و منابعم، اولویت‌بندی می‌کردم. باید برنامه ریزی روزانه و ماهانه و سالانه را یاد می‌گرفتم. مجبور شده بودم در ساعات کاری کمتر بازدهی بالاتری داشته باشم. برای این کار نیاز داشتم تا جلوی «تخلیه‌نفس» و کم شدن اراده را بگیرم، چون جز با یک «تعهد دیوانه‌وار» امکان نداشت بتوانم به تمامی کارهای محوله پایبند بمانم. گاهی لازم بود در خودم انگیزه‌ای مضاعف ایجاد کنم مثلا در یک دوره آموزشی جدید شرکت کنم و در حین یادگیری از پروسه جدید لذت ببرم. البته گاهی هم لازم داشتم دست از تکاپو بکشم، به عقب نگاه کنم و درستی مسیری که آمده بودم را بررسی کنم. اگر تغییری لازم بود اعمال کنم، کمی استراحت کنم و دوباره به راه بیافتم. به عبارتی وقتی خسته می‌شدم تسلیم نمی‌شدم بلکه به خودم یک استراحت کوتاه می‌دادم و دوباره شروع می‌کردم. بهانه تراشی را کنار گذاشته بودم، دست از مظلوم نمایی کردن کشیده بودم و درست رو در روی مشکلات و مخالفانم می‌ایستادم و با آن‌ها سروکله می‌زدم.به هرحال تمام چیزی که می‌خواهم بگویم این است که شما یک شبه یک آدم مستقل نمی‌شوید. این کار زمان‌بر، سخت و گاهی پدر دربیار است!! حتما از خودتان می‌پرسید این چه جور گفتمان کردنی است. بگذارید با شما صادق باشم هیچ چیزی به اندازه استقلال داشتن سخت نیست. شما می‌توانید مشغول به کار شوید و سال‌های متمادی هم در آن شغل بمانید ولی هنوز هم برای یک تصمیم ساده برای انتخاب بین چای یا قهوه در کافی شاپ مردد باشید. یا اینکه می‌توانید به عنوان مدیر جز یا مسئول یک بخش در یک اداره حضور داشته باشید ولی هیچ وقت جسارت بیان نظرتان در مورد تحلیل داده‌های آماری شرکت را در جلسه مدیران نداشته باشید چون از قضاوت شدن واهمه دارید و یا آن‌قدر به خودتان باور ندارید که نظرتان ممکن است درست باشد و تغییر ایجاد کند! پس لطفا به خاطر بسپارید که مستقل شدن با شغل داشتن کمی فرق دارد. کسب درآمد یکی از مراحل استقلال فردی است و اگر شما به مابقی مسیر اهمیت ندهید ممکن است سال‌ها طول بکشد تا از چرخه معیوب احساس نارضایتی خارج شوید. درواقع سال‌ها می‌گذرد و شما هنوز هم به اندازه کافی خوشحال نیستید. باور کنید، با به دست آوردن پول بیشتر، خانه بزرگتر، ماشین گران‌تر زندگی شما لذت‌بخش‌تر نمی‌شود.من همه چیز را از راه سختش فهمیدم. شما می‌توانید راه آسان‌تر را انتخاب کنید و به گفته هایی که به شما یادآوری می‌کنند استقلال در تمامی جوانب زندگی برایتان مفید است، اهمیت بدهید. همان‌قدر که خوردن غذای سالم، خواب کافی، ورزش کردن روزانه (حتی در حد چند حرکت کششی در منزل یا پیاده روی روزانه) برای شما مفید است؛ داشتن استقلال عاطفی، فکری و مالی برای شما ضروری و لازم است.در نهایت اگر بخواهم مراحل استقلال فردی را باز بشمارم، باید بگویم: بدون داشتن عزت نفس، اعتماد به نفس کافی برای مواجهه با مشکلات را نخواهیم داشت. بدون داشتن چنین جسارتی امکان استقلال عاطفی و بزرگسالانه رفتار کردن را پیدا نخواهیم کرد و هیچ گاه در مورد هیچ چیز نظر مستقلی نخواهیم داشت (فقط شبیه بچه اردک ها در یک خط پشت سر راهنما کوَک کوَک کنان راه می‌افتیم و حتی قدم بعدی‌مان را هم نمی‌دانیم) و در محیط کار هم به اندازه کافی موفق عمل نخواهیم کرد و در نهایت احساس رضایتمندی کمی از زندگی خواهیم داشت.اگر شما از آن دست افرادی هستید که به دنبال پیشرفتید (که به نظر من هستید وگرنه این مقاله را دنبال نمی‌کردید) بهتر است شروع کنید به تمرین استقلال و یاد بگیرید چه طور یک آدم دردسرساز موفق باشید.پ.ن: اگرچه به نظرم همه شما جسارت کافی برای نوشتن نظرتان را دارید ولی لازم دیدم نکته ای را بگویم: نگران چیزی نباشید آن کسی که اینجا قرار است نقد شود شخص شخیص بنده ام، لذا آزادانه هرچه دلتان می‌خواهد بنویسید.</description>
                <category>nakisa bani</category>
                <author>nakisa bani</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 11:49:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیرت، حس امنیت یا از دست دادن تمامیت فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@nakisabani/%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%AD%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-eli2rxu6e8li</link>
                <description>پیش از پرداختن به موضوع اصلی در این نوشتار، باید بگویم که این اولین نوشته من در سایت ویرگول است و ازآنجاییکه اشتراک‌گذاری متون مرتب با موضوع زنان در هر زیرساخت و برنامه قابل دسترسی در کامپیوترهای خانگی و یا تلفن‌های همراه، همواره حساسیت های بسیاری را ایجاد می‌کند؛ احتمالا این نوشتار به عنوان اولین تجربه نویسندگی در ویرگول ریسک بالایی دارد. در هر حال باید جسارت داشت و شروع کرد.درباره مفاهیم ناموس و غیرت، در صفحات اجتماعی زیاد نوشته ام. از این گفته ام که به کل با مفهوم ناموس مخالفم، کلمه غیرت را بسیار به چالش کشیده ام. بارها و بارها نوشته ام که مفاهیمی همچون غیرت، ناموس و آبرو در بستر جوامع مردسالار و به پشتوانه تفکرِ تملک برجسم و جان زنان است که رشد کرده و همچنان بر عرف اجتماعی حکمفرمایی می‌کند. حتی به روشنی اشاره کرده‌ام که خلاء موجود در قوانین مدنی و جزایی ما مردانِ جامعه (خشن و گاها ناسالم) را در ارتکاب جرائم مختلف علیه زنان جری و خشن کرده است! لکن اینبار می‌خواهم غیرت را از دید خودم به عنوان یک زن باز کنم و برای شما از حسی که میگیرم صحبت کنم لذا اگرچه این نوشته یک مقاله علمی نیست ولی قطعا رویکردی اجتماعی و روانشناختی خواهد داشت.در تمامی سال‌های زندگی و تجربه زیسته در جامعه ایران به عنوان یک زن، در پی هر اقدام مستقل جهت رشد دامنه روابط اجتماعی و کاری با جملاتی از این دست روبرو شده‌ام: «تو ناموس منی»، «غیرتم نمیذاره»، «فردا میگن فلانی ناموس نداره»، «کلاهم را بذارم بالاتر» و ... مطمئنا اکثر زنان چه در جایگاه همسر، دختر و خواهر و بیشتر مردان به عنوان شوهر، پدر و برادر ازین دست جملات را گفته اند و شنیده اند. آنچه که این موضوع را ترسناک‌تر می‌کند همانا وسعت و فراگیری این تفکر است.در نظر بگیرید زنان جامعه ما چه میزان استرس و دلهره را باید روزانه تجربه کنند و مردان جامعه به چه میزان درگیر احساس منفی بی‌مسئولیتی و بی‌غیرتی خواهند بود!؟ صرفا به این جهت که توانمندی رهایی از بار روانی قضاوت های جامعه مردسالار و پرداختن بهای بی توجهی به این قوانین و عرف‌های مسموم بسیار برای افراد سنگین خواهد بود!! جامعه زنان و بعضا کودکان را به جهت نافرمانی و تابوشکنی طرد می‌کند و مردان و حتی زنان سرپرست را به دلیل بی توجهی شماتت می‌کند و در هر دو احساس بد شرم را ایجاد می‌کند. در صورتیکه مفهوم غیرت به تبع وجود مفاهیمی چون حمایت و احساس امنیت در جوامع ایجاد شده بود و یا حداقل ما تلاش می‌کنیم که آن را اینطور توجیه کنیم. وقتی دختری به پدرش بابت شنیدن چنین جملاتی اعتراض می‌کند، پدر سمت پیکان را به سوی جامعه نا امن اشاره می‌گیرد و دخترش را با این توجیه آرام می‌کند که به او اطمینان دارد لکن جامعه را می‌شناسد و این جامعه برای دخترک شیرین او بسیار نا امن است!!! اگرچه تمامی این توجیهات تا زمانی بدین صورت در قالب جملات به ظاهر محبت‌آمیز و حمایتگرانه ارائه می‌گردد که دختر تحت تکفل و یا به عبارتی تحت حمایت پدر جرأت و جسارت شکستن تابوها را نداشته باشد!همان طور که در ماجرای قتل ناموسی رومینا اشرافی و مصاحبه با اهالی روستا به عینه رخ داد... پدری حامی که دخترش را بسیار دوست می‌داشته اگرچه سخت گیری‌های خودش را نیز داشته است و اهالی روستایی که باور داشتند کشتن دخترک اشتباه بوده و فوقش باید یک فصل کتک مفصل می‌خورده!!!من به عنوان یک زن جوانِ خواهان حق استقلال، بارها و بارها در مواجهه با جملاتی این چنینی و حمایت‌هایی از این دست برآشفته‌ام و در پی دفاع از هویت فردی و تمامیت جسمی و فکری خود برآمده‌ام و با گوینده به مباحثه نشسته‌ام تا شاید بتوانم بعد ترسناک آن را برایش واضح کنم... من از این دست جملات می‌ترسم، حس ناامنی می‌کنم. از احتمال بروز خشونت خانگی و اجتماعی در قالب طردشدگی، حبس شدن و یا کشته شدن به خود می‌لرزم ... منِ زنِ بالغ بابت نیاز اولیه استقلال فردی -که هر کودک سالمی از پنج سالگی‌اش با فریادها، بدخلقی کردن‌ها و لجبازی‌هایش در مسیر آن قدم می‌گذارد- مدام و هر لحظه در ترس به سر می‌برم!برای من و بسیاری از زنان جامعه غیرت و ناموس تداعی گر حس ناامنی است و برای بسیاری از مردان نشانه وظیفه و حفظ قدرت و تداوم تملک بر تمامیت فردی زنان!آیا وقت آن نرسیده که این چرخه معیوب شکسته شود؟!شما چه فکر می‌کنید؟</description>
                <category>nakisa bani</category>
                <author>nakisa bani</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 23:54:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>