<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های naphi3e1996</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naphi3e1996</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:55:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/120344/avatar/opDdmQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>naphi3e1996</title>
            <link>https://virgool.io/@naphi3e1996</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مثل یک دختر سوارکاری کن!</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86-nak3tyc0vv5r</link>
                <description>ميخوام یکم راجع فیلم Ride like a girl بنویسم و خوندن این نوشته، خطر اسپویل داستان رو داره! داستان راجع دختری به اسم ميشل پاین است که در خانواده ای سوارکار به دنیا مياد و خواهرها و برادرهاش سوارکارهای ماهر و موفقی هستند، اما جنس علاقه و رویای ميشل کمی متفاوت است؛ علاقه ای که شاید اولش الگو برداری از خانواده به نظر بیاد اما چیزی فراتر از اونه، ميشل آرزو داره برنده جایزه ملبورن که بهترین جایزه سوارکاریه بشه اما مدام این جمله رو میشنوه که: &quot;تو نمیتونی چون هرگز دختری جایزه ملبورن رو برنده نشده!&quot; جمله ای که اکثر دخترها فارغ از اینکه تو چه حوزه ای فعالیت میکنند، یا چه علاقه ای داشته باشند، شنیدنش: &quot;تو نمیتونی، یا نميشه فلان کار رو انجام بدی، چون دختری!&quot; و ما رو با به اصطلاح مانعی مواجه میکنند که نه نقشی تو بودنش داريم و نه میتونیم از سر راه برش داریم.  برای همین خانم ها همیشه نیمی از انرژی شون صرف اثبات خودشون ميشه، صرف اینکه نشون بدند که چیزی کم ندارند و ميتوانند یک پزشک خوب، یک ورزشکار موفق با یک سیاستمدار کار کشته باشند. ميشل یکی از اون دختر هاست، برق چشم های Teresa Palmer بازیگر نقش ميشل، بیننده رو به وجد مياره، اشتیاق و علاقه اش برای رسیدن به جایگاهی که همیشه رویاش بوده باعث ميشه با شخصیت داستان همزاد پنداری کنیم. از يه جایی به بعد در روند فیلم، بیننده نه به &quot;ميشل پاین &quot; که به خودش در فیلم نگاه میکنه، باهاش ذوق میکنه، احساساتی ميشه، میخنده، گریه میکنه، جیغ ميزنه و شوکه ميشه... ميشل برای همه قسمت های موفقيتش می جنگه، فارغ از اینکه اطرافیان در کنارش هستند و حمایتش میکنند یا نه! ميشل مادرش رو هرگز ندیده است، با پدرش رابطه خوبی دارد اما از مقطعي از پدرش جدا شده و سعی میکنه بدون حمايت پدر و خانواده اش خودش رو به چیزی برسونه که ميخواد و این شاید نقطه شروع پیروزیش باشد. به زعم من موفقیت بی شباهت به قیف نیست، تو شروع افراد زیادی تو مسیرش قدم میزارن اما لزوما همه شون طاقت و تحمل سختی های احتمالی راه رو ندارن و يه جایی کم ميارن، يه جایی خسته میشد، يه جایی تسلیم اون صدایی ميشن ما دائم تو گوش شون ميگه: &quot;هی! رها کن! کافیه! نميشه! نمیتونی! برو سراغ يه کار ديگه! &quot; اما اگر به قدر کافی عاشق اون کار باشید، جا نمیزنید، درست مثل يه دختر! اشک هايی که در حین تماشای این فیلم گونه هاتون رو خیس میکنه، برای همه اون وقت هاييه که تو مسیر رسیدن به رویا همه تلاش تون رو نکردید و شاید يه جایی کم آوردید! سکانسی در فیلم هست که ميشل بعد سختی های زیاد و کم کردن وزن در مدت کوتاه وقتی با پیروزی فقط چند قدم فاصله داره از اسب پرت ميشه پایین و آسیب سختی میبینه و تا به آغوش کشیدن مرگ فاصله چندانی نداره، اما رویاش نجاتش ميده! و یکی از بهترین دیالوگ های فیلم جاييه که بعد بهبودی نصبی وقتی داره برای سواری با اسب محبوبش با مسوولش حرف ميزنه و سعی میکنه متقاعدش کنه، مسوول بهش ميگه :&quot; ميشل، جمجمه ات رو شکستی، گردنت، دوتا آرنج هات، جاییت مونده که آسیب ندیده باشه؟ &quot; و ميشل جواب ميده: &quot;تواناییم برای برنده شدن.&quot; جایی خونده بودم: یک راند دیگر مبارزه کن!  وقتی چنان خسته ای که به زور راه میروی، یک راند دیگر مبارزه کن! وقتی بارزوهایت چنان خسته اند که توان گارد گرفتن نداری، یک راند دیگر مبارزه کن! وقتی که خون از دماغت جاری است و چنان خسته ای که آرزو میکنی حرف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود، یک راند دیگر مبارزه کن!  و به یاد داشته باش، کسی که تنها یک راند دیگر مبارزه میکند، هرگز شکست نخواهند خورد.... </description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2020 11:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک دختر !</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-wiri4pcsue0u</link>
                <description>&quot;چون تو دختری! &quot; این جمله رو شاید همه ی دخترها تو تمامی اعصار شنیده باشند .  يه دوره ای يه جایی از این دنیا ميگفتن که &quot;تو حق نداری شلوار بپوشی، باید حتما دامن بپوشی، چون تو دختری!&quot;. &quot;تو نمیتونی رای بدی و حق مشارکت سیاسی، اجتماعی نداری، چون تو يه دختری &quot; &quot;من حاضرم بمیرم ولی اجازه نمیدم تو منو معاینه کنی، چون تو دختری!  &quot;.  &quot;نمیتونی بری استادیوم و فوتبال تماشا کنی، چون فوتبال ورزش مردونه است و تو دختری!&quot;. &quot;حق نداری جوری لباس بپوشی که راحتی، حق نداری بلند بلند بخندی، باید جوری برخورد کنی که مردا تحریک نشن، و لطیف باشی و باوقار و در یک کلام نباید خودت باشی، باید چیزی باشی که ما میخوایم،  چون تو يه دختری! &quot;. &quot;تو حق نداری راجع دردی که هر ماه تحمل میکنی حرف بزنی و نباید کسی بدونه که چرا درد میکشی، چون تو دختری!&quot;.  &quot;حق نداری به کسی که بهش علاقه داری، از علاقه ات حرف بزنی و اگر حرف بزنی، فکر میکنن خوب و باحيا نیستی! تو باید بشینی تا یک آدمی بیاد و تورو بپسنده درست مثل يه جنس پشت ویترین. چون تو يه دختری! &quot; &quot;زنی که نتونه بچه دار بشه زن نیست، بايد نه ماه بچه رو با خودت حمل کنی و جسم ات بهم بریزه و هورمون هات بهم بریزه و.... ولی حق حضانت همون بچه که درون تو رشد کرده با تو نیست، چون تو يه دختری!&quot; &quot;بدون اجازه من نمیتونی از کشور خارج بشی، اختیار اموالت دست خودت نيست، بدون اجازه من نمیتونی با کسی که دوستش داری ازدواج کنی و قطعا حق طلاق با تو نیست، چون تو دختری!  و صلاح کار خودتو نمیدونی!&quot;.  &quot;دیه ات نصف دیه يه مرده و نصف يه مرد ارث میبری چون به هر حال تو يه دختری! &quot;.  &quot;اجازه رانندگی نداشتي و حالا هم که داری مورد تمسخر واقع میشی، چون رانندگی کار مردونه است و تو يه دختری! &quot;.  &quot; بیشتر از اینکه به استعداد ها و توانایی هات توجه بشه و بخاطر اونها مورد ستایش واقع بشی، بخاطر زیبایی چهره و اندامت بهت توجه ميشه و کلی تلاش باید بکنی تا زیبا به نظر برسی، چون تو يه دختری! &quot; .  &quot; اگه مورد آزار و اذیت کلامی یا جنسی قرار گرفتی نباید، اعتراض کنی، چون حتما کرم از خود درخته و باعث بی آبرویی مایی، آخه بدبختانه تو دختری! &quot; .  &quot;اگه به جایگاه و مقام مهمی برسی با گفتنت این جمله که: وظیفه اصلی هر زنی شوهرداری و تربیت بچه است. سعی میکنیم اهمیت کارت رو کم کنیم و مایوست کنیم، آخه ميدوني چيه؟  تو يه دختری! &quot;.    &quot;نمیتونی رئیس جمهور، رهبر، قاضی و....باشی، مگر تو کشورهای معدودی، چون تو دختری و ناقص العقل!&quot;.   &quot; اجازه خیلی از کارهای آسیب زننده رو هم نداری و اگر انجامش بدی چند برابر قضاوت میشی، مثلا حق نداری سیگار بکشی یا الکل بخوری و.... البته نه چون برای سلامتت مضره، چون تو دختری! &quot; &quot; تو سن کم مجبورت میکنیم همسر يه مرد تو سن پدرت بشي و توام حق نداری مخالفت کنی، به هر حال تو دختری و جز مایملک ما! &quot; &quot;میتونیم جوری باهات برخورد کنیم که همه عمر متنفر باشی از اینکه دختری! &quot; البته باید ازمون ممنون باشی چون قديما وقتی که به بچه به دنیا ميومد و میفهمیدیم که دختره ، زنده زنده دفنش میکردیم، تو حق زندگی کرد تو دنیایی که خودمون بهش دعوتت کردیم رو هم نداشتي، چون تو يه دختری! &quot; اینکه همه عمر این جمله رو شنیدیم وقتی تلخ تر ميشه که تو خودمون و هم جنس هامون هم نهادینه شده که چون دختریم حق بعضی کارها رو نداریم و شایسته خیلی از این رفتار ها هستیم و کانسپت زنان علیه زنان تیر آخر!  با این همه ما همیشه تمام قد در مقابل جوامع و تفکر  مرد سالار ایستادیم و خیلی از این تبعیض ها رو برطرف کردیم و میکنیم و اعتقاد داریم به هر تبعیض و آزاری فارغ از جنسیت باید اعتراض کرد و برای تغییرش تلاش کرد و به مرور زمان داره برای خانم ها اتفاق میوفته چون ما دختریم!  #تبعیض_جنسی #دختر #قهرمان #رهجو </description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 18:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%88-%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%87%DB%8C%DA%86-yoav6h5ilonn</link>
                <description>یکی از رسالت های فیلم ها و کتاب ها شاید اینکه مثل آینه رو به روشون قرار بگیریم و خودمون رو تماشا کنیم. اما هرچند که ما روزی چندین بار توی آینه ی قدی خونه نگاه میکنیم و گاهی از اینکار لذت میبریم ؛ دیدن روح مون تو آینه ی فیلم ها و کتاب ها و روابط گاهی سخته، ممکنه با يه تصویر ترسناک یا عجیب مواجه بشيد، بعد لحظه ای قلب تون تند ميزنه، همزمان انکار، یاس، حسرت، عجز و.... همه وجودتون ميگيره.فیلم Ride like a girl و پیشنهاد احسان طریقت درباره اینکه تجربه شخصی مشابه خودمون رو از مفهوم بدست آوردن #earn بنویسیم، برام حکم آینه رو داشت. چشم های براق و لبخند پیروزمندانه ميشل( شخصیت اصلی فیلم)  رو تماشا میکردم و از خودم میپرسیدم آخرین بار کی تجربه اش کردم؟ آخرین بار؟ اصلا همچين تجربه ای داشتم؟ شروع کردم به اسکن زندگیم. تو زمینه ی تحصیلی اکثر وقت ها درسم خوب بوده ولی هيچ وقت شاگرد درس خوانی نبودم، هیچ وقت برای گرفتن هيچ نمره ای تو درسی تلاش چشم گیر نداشتم و از نتایج هم معمولی یا نهایتا خوب بوده و نميشد اسم موفقیت چشم گیر روش گذاشت.تو زمینه ورزش، دوران دبستان شطرنج بازی میکردم، توش بد نبودم، خوبم نبودم، مسابقه که شرکت میکردم مثلا نفر 6 ام میشدم از 10 نفر، اول نبودم، آخرم نبودم. دوران راهنمایی و دبیرستان، بسکتبال بازی میکردم، پست فوروارد بودم، اونجا هم مثل شطرنج بود، بازیکنی نبودم که بازيم برای بقیه مثال باشه، یا شب و روزم بسکتبال باشه ولی بدم بازی نمیکردم. دوران کارشناسی هم شنا جای ورزش های قبلی رو گرفت، با همون سرنوشت. تو زمینه هنر هم از طراحی سیاه قلم خوشم ميومد و یکم بلدم ولی نتیجه ابدا چیز قابل قبولی نبود. نمونه پررنگ ترش داستان نویسی و غزل و ادبیات رو خیلی جدی یاد گرفتم و آموزش دیدم، اما نمونه نوشته هام خیلی کمه و داستان منتشر شده ای هم ندارم. کلی مطالعه روانشناسی دارم اما هیچ وقت ازشون استفاده خاصی نکردم. یا اخیرا بورس آموزش دیدم، تحلیل بنیادی و تکنیکال رو تقریبا تا حد خوبی بلدم اما دريغ از يه سرمایه گذاری کوچک و ریسک و آزمایش... وقتی نگاه میکنم تمام طول زندگیم مشغول یادگرفتن و خوندن تئوری ها بودم و اما حداقل عملکرد ممکن رو داشتم. میترسم؟ شاید! میترسم اونقدرها که باید خوب نباشم، شکست بخورم، نشه، نتونم، قضاوت بشم. من از ترس زمین خوردن، زمینگیر شدم! تنبلی میکنم؟ آره احتمالا! تو ناخودآگاهم به وصف العيش، نصف العيش خیلی معتقدم، حاضر به پرداخت هزينه واقعی برای رسیدن به روياهام نیستم، تو محدوده امنم موندم. بدون تلاش خاصی حس میکنم يه چيزایی دارم و يه کارایی دارم میکنم و يه وقتایی هم که مجبور بودم باهاش مواجه بشم، سعی میکردم سریع رفع و رجوعش کنم. تو ذهنم با این ماجرها دست در گریبان بودم و بدجوری دمغ بودم و از دست خودم عصبانی. که نوشته احسان طریقت رو راجع مفهوم بدست آوردن خوندم. http://vrgl.ir/2czaQ  يه جایی از از نوشته توجهم رو جلب کرد که نوشته بود، خیلی وقت ها صرف اینکه در مسیر باشیم برامون راضی کننده است و تلاشی نمیکنیم که حتما به قله برسیم و من اسمش رو گذاشتم تله معمولی بودن، زندگی بی خطر و ریسک!  چند روز بعد هم يه اپیزود گوش دادم از پادکست هلی تاک با عنوان from motion to action و فهمیدم که چطور ميشه که کار انجام ميدم اما در نهایت به جایی نمیرسم که ميخوام. https://podcasts.google.com/?feed=aHR0cHM6Ly9oZWxsaXRhbGsucG9kYmVhbi5jb20vZmVlZC54bWw&amp;episode=aGVsbGl0YWxrLnBvZGJlYW4uY29tLzJjMDQ4YWUwLTVjMjctNWU3Mi1hOTE2LWI2NGQyZjEwMWFjMA این هم رفت جز اون آیینه هايی که وقتی خودمو توش دیدم حسابی جا خوردم و قبولش برام سخت بود اما باور دارم که علم داشتن به یه مشکل قدم اول مقابله کردن با اون مشکل و اين نوشته باشه که یادم باشه حرف کافیه، نوبت عمله. #رویا #سفرقهرمان #رهجو </description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 17:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست سنگی</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-bkytzz9tnqt8</link>
                <description>دوران کارشناسی برای من خیلی روزها و ماه های خوشایندی نبود،  نه اونقدرها رشته ام رو دوست داشتم و نه دانشگاهم رو. این حس تا آخرین روز های تحصیلم شاید یکم ملایم تر شد ولی هيچ وقت تغییر نکرد، اینکه چرا این چهار سال ادامه دادم واقعا مفصله اما باید ادامه میدادم. وسیله ای که باهاش از خونه به دانشگاه ميرفتم،  بی ارتی هايی بود که از ترمینال جنوب به پارک وی میرفت، مسیر طولانی و ترافیک شدید و چراغ قرمز های طولانی و شلوغی شدید بی ارتی موقع رفت و آمدم هم پیاز داغ ماجرا بود برام. صبح های زودی که شدیدا خوابم ميومد و تو سرما و شلوغی مجبور بودم خودمو به کلاس ساعت 8 برسونم هنوزم برام مثل کابوسه. يه بار داشتم ميرفتم دانشگاه،  روزی بود که کوییز فیزیک 1 داشتم و با احتساب اینکه خواب مونده بودم و ترافیک شدیدی که توش گیر کرده بودم قطعا دیر میرسیدم و باید قید نمره اون کوییز رو ميزدم،  تو این فکر بودم و آرنج خانمي هم وسط کمرم بود که بی ارتی تو ایستگاه باقر خان متوقف شد و ديدمش، نشسته بود وسط ایستگاه، کلافه و خسته، يه متکا رو از دو طرف به سر سنگیش  فشار میداد و تو متکا مچاله شده بود. يه مجسمه کرمی رنگ بود که ازش حس کلافگی و استیصال میگرفتم، تا جایی که تو مسیر دیدم بود تماشاش کردم چقدر با اون مجسمه ی سنگی کلافه حس نزدیکی داشتم،  انگار اون مجسمه خود خود من بودم تو همه این چهار سال! همینقدر کلافه و خسته. همیشه وقتی از اونجا رد میشدم، گردن میکشیدم بین جمعیت تا ببينمش. آخرین امتحان ترم پنج رو داده بودم و مثل چند ترم قبل اونقدر خسته بودم از درس های سخت و امتحان های فضایی و سر و کله زدن با استادهای محترم که به انصراف فکر میکردم. لبریز و پر بودم و منتظر یه تلنگر... ایستگاه مدیریت سوار بی ارتی شدم و باقرخان که چشمم به مجسمه افتاد از بی ارتی پیاده شدم و جلوی مجسمه ایستادم به تماشای خودم. به مجسمه تکیه دادم و زیرش نشستم و تو سوز سرمای آخر دی ماه بغضم شکست،  درسته که مجسمه بود و سنگی اما من شک ندارم احوال دل سوختگان،  سوخته داند؟ دلم ميخواست يه روز بيام و باهاش سلفی بگیرم و ثبتش کنم از دوره کارشناسی که هيچي به خوبی اون نميتونست حق مطلب رو ادا کنه. اما بعد تعطیلات عید وقتی از ایستگاه باقر رد شدم دیدم که دیگه اونجا نیست و به جاش يه تخم مرغ رنگی بزرگ گذاشتن. خیلی ناراحت شدم،  يه جورايي انگار بهم برخورده بود، ناسلامتی رفیق شده بودیم. اما بعدش با خودم فکر کردم، شاید با کلافگیش کنار اومده و رفته جایی که حالش بهتر باشه. يه جایی خوندم: هرجا هوا مطابق میلت نشد، برو! فرق تو با درخت همین پای رفتن است! ￼دوست سنگی#المان_شهری #رهجو #چه_کنم_که_بسته_پایم #کانتنتف</description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 23:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار نکن !</title>
                <link>https://virgool.io/@naphi3e1996/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-moov096o9wp4</link>
                <description>همیشه بعد از گوش دادن به درددل يه دوست و پیشنهاد راهکاری که بخاطر کنجکاوی های تو کتاب های روانشناسی، یکم راهکار به درد بخوری بوده، یا بعد با ذوق حرف زدن راجع يه رمان، یا نقد يه داستان، سوالی که ازم میپرسن اینکه تو چرا ادبیات نخوندي؟ یا چرا نميري سراغ روانشناسی؟  (رشته من تو مقطع کارشناسی فیزیک و تو مقطع ارشد صنایع است)  جوابی که همیشه به این سوال ميدم، از آدم و حوا شروع ميشه، داستان مشترک خیلی از ماها که کافی یکم درس خوان و باهوش بوده باشیم که دیگه باید بخاطر حرف مدرسه و خانواده دور اینکه رشته انسانی بخونيم رو خط بکشیم. با اینکه هیچ وقت از علاقه مندی هام دور نبودم، ولی همیشه فک میکردم باید فاصله باشه و فرق باشه از علاقه و عشق آدم، با چیزی که ازش کسب درآمد میکنه، حتی با چیزی که تو دانشگاه به صورت آکادمیک دنبالش میکنه. همیشه يه قیافه حق به جانب به خودم می گرفتم و میگفتم &quot; دانشگاه ساخته شده تا از علاقه ات، متنفرت کنه و من نمیخوام اینکارو با علاقه ام بکنم &quot;  پس يه خط قرمز کشیدم بین علاقه و تحصیل و کار. این روزا با اصطلاح #کارنکن آشنا شدم و دارم داستان زندگی آدم هايی رو گوش میکنم که عاشق کارشونن، با کارشون زندگی میکنن، درآمد کسب میکنن، در واقع اصلا کار نیمکنن عشق میکنن. جهان بینیم فروریخت، حالا باید بیشتر فکر کنم، راجع شغل آینده ام، راجع علاقه ام، راجع الویت بندی هام و ببینم با خودم چند چندم.#رهجو #کارنکن </description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 20:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رویایی دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-woyqfnj6fwhd</link>
                <description>تا حالا به این فکر کردید که چطور ميشه که با آدم هايی که الان می شناسید، آشنا شدید ؟ یا جاهایی که الان هستيد، باشید؟ آدم هايی که ممکن بود هیچ وقت بهشون برخورد نکنید و لزوما قرابت زمانی و مکانی خاصی باهاتون نداشته باشند. ولی هستن. من بهش فکر کردم که چطور؟!  من بهشون فکر کردم و خواستم که باشند، نه اینکه به زبون آورده باشم یا تلاش خاصی کرده باشم، فقط شبا قبل از اینکه چشم هام کاملا خواب بره يه جایی ته دلم خواستم و اتفاق افتاده. حتما يه شب هايی هم بوده که قبل از اینکه بخوابم ته دلم آرزو کردم بتونم اونقدر خوب و تاثیرگذار بنویسم که بتونم يه چيزای تلخی رو تو دنیا تغییر بدم، که نوشته هام بتونه یه آدم هايی رو دلگرم کنه و دنیا براشون به جای قشنگ تری تبدیل کنه. مثلا دلم ميخواسته يه رمان بنویسم مثل &quot;کلبه عمو تم &quot;، همونطوری که این قصه تونست برده داری رو لغو کنه، بتونم يه قصه ای روایت کنم که بتونه جلو کار کردن بچه ها یا مثلا کودک همسری رو بگيره... فهمیدم که آدما قصه ها رو باور میکنند و فقط با قصه ها ميشه رویه های اشتباه رو تغییر داد و ته دلم خواستم که يه قصه گو باشم. که حالا اینجا و کنار این آدم ها قرار گرفتم. اگر نه من خیلی اتفاقی فهمیدم این دوره قراره برگزار بشه و با اینکه خیلی اتفاق ها افتاد و ممکن بود نشه که تو این دوره باشم، اما انگار باید می بودم و فقط خودم ميدونم که چقدر خوشحالم که شد و چقدر موتور محرک این روزهای تلخ و آزار دهنده است برام، که حس میکنم یواش یواش دارم تو مسیری قرار میگیرم که باید. #قصه_گو #رهجو #رویا </description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 18:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذر این روزگار تلخ تر از زهر ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@naphi3e1996/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%87%D8%B1-vv3glyxhkbph</link>
                <description>تو اوج اخبار بد که پشت سرهم اتفاق میوفته و هنوز از شوک اولی خارج نشدی که دومی با بی رحمی تمام مثل آوار  رو سرت خراب ميشه، وقتی ترس و یاس  تمام قلبت رو پر میکنه و میگردی دنبال يه روزنه امید، چیزی که بشه بهش چنگ انداخت برای ادامه دادن روزای بعد. يه راه شاید سفر به گذشته های دور باشه. مرور سالهای يادمون مياره ، که این دنیا از این روزا و حتی بدترش رو زیاد به خودش دیده، که این غم و تلخی مختص به ما نیست و تا بوده همین بوده ؛که اونوقت شاید یکم دلمون آروم بگيره و باور مون بشه که چنان نماند، چنین نیز نخواهد ماند...</description>
                <category>naphi3e1996</category>
                <author>naphi3e1996</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 11:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>