<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های •نارنگی•</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narangi</link>
        <description>روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟ _چشمی بر روی هم زد و گفت :هان !گذشت...❄</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:24:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/324472/avatar/KNWYj7.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>•نارنگی•</title>
            <link>https://virgool.io/@narangi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید قانون جذب^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A8-yvbs5oicob8o</link>
                <description>تقریبا یه ربع از دوساعت گذشته تا ختم تموم شه.دیگه جز نوشتن هیچ ایده ای به ذهنم نرسید.نه اینکه دوست نداشته باشما ! نهفقط نمیشه ،نمیتونم ذهنم قاطی پاتی میکنه .ولی امروز دلم میخواد دومتر بنویسم از چیزاییکه گذشت....شاید این حس نوشتن هم اثرات رسیدن امتحانات باشه .الان میخواستم بنویسم که پاس نمیشم .ولی ، ولی نمینویسمممم .این متن و تقریبا سال پیش نوشتم. https://vrgl.ir/9J97J اونموقع هنوز دانشجو نبودم. و فقط از سر دلکشی از خاطرات یه تکنسین نوشتم اما حالا چی؟!دقیقا تو همین رشته دارم تحصیل میکنم(وقتی بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه)آخه من کجا و این رشته کجا؟!نه علاقه ای بود و نه هدفی .ولی الان حس میکنم جای درستی قرار گرفتم.رشته ای که به روحیم میسازه .هرچند این سه ماه تو بیمارستان همراهِ بیمارا حالم بهم خورد  :|ولی خب عادت کردم حداقلش اینه دیگه از خون گرفتن و خون دادن و.... نمیترسم .فقط همون استفراغ و اینا مشکلمه:|ولی اونروز یه سوال ازم شد : که تا حالا فک میکردی بیای این رشته؟!در صورتی که این رشتهه اصلا خانوم نداشته و من جز تازه واردای این رشته هستم!و من کلی فکر کردم چقدر یهویی بدون فکر و تقدیرانه اومدم توی این رشته!ولی دیشب که این متن و خوندم دیدم ای بابا نگو من گذری کنار این رشته داشتم.ولی از یه جایی به بعدش و خدا گلچینم کرد !اولین بار که رفتم مصاحبه قید این رشته رو زدم!ولی قبول شدم .بعد که واردش شدم کاملا وارد زندگی بزرگسالی شدم تا یه حدودی !چون به واسطه ی این رشته الان سر کارم میرم.کلا ورق زندگی برگشت و من مجبور شدم بلند شم!البته شاید خودم میخواستما !ولی بلند شدم....داشتم میگفتم دقیقا این سوال و از دوست دبیرستانیم پرسیدم که فکر میکردی بیای رشته ی موسیقی؟!و گفت من کل زندگیم توی اینستا با موسیقی دانای ایرانی میگذشت ولی الان اونا یا هم دانشگاهیمن یا همکلاسی یا استاد دانشگاهم.و باز تعجب مرا گرفت.که چقدر آیندمون به چیزای جزئی الانمون بستس!که به چی فکر میکنیم.چی دنبال میکنیم.چی مینویسیم.چی میخونیم .و....شاید خیلی به قانون جذب ایمان نداشته باشم .ولی الان حس میکنم ما آهنرباییم و چیزایی که بهش فکر میکنیم آهن و در نهایت شکلمون میشه شبیه آهنایی که جذب نمودیم .و برای همین تصمیم گرفتم در کنار تلاشام به چیزای خوب فکرکنم کمتر منفی نگر باشم و بیشتر درمورد چیزای خفن بنویسم و بخونم و دنبال کنم.فک میکردم نوشتم خیلی بیشتر بشه ولی تموم شد خلاصه که خیلی دلتنگ ویرگول و نوشتن و شماها بودم ولی عرضی برای گفتن نیست :|خلاصه خوب بیندیشید که چند سال دیگر در دامنتان است. خدافظ =|پ.ن : الان یادم اومد چقدر میتونم خاطرات بیمارستان تعریف کنم ولی خب بزارید وقتی رفتم توی آمبولانس خاطرات باحال تری بگم بیمارستان خیلی ملو هست.پ.ن آخر :میگفت تو باید بارها بشکنی، شیشه ها و تیکه های شکسته ات گرما ببینن تا بتونن به شکل زیباتر و محکم تری کنار هم بایستن. میگفت ما هی شکسته میشیم و این رسم زندگیه، برنده اونیه که بتونه دوباره خودش رو بسازه دوباره ادامه بده. میگفت خیلی وقتها فرصت خطا و آزمایش نیست و صرفا باید رفت تو دل کار و انجامش داد میگفت فرصتمون کمه اما روزهای زیادی هستن که میتونیم ازشون لذت ببریم، آدمهای زیادن هستن که کنارشون حال دلت خوبه میگفت هر بار که شکستی دوباره تیکه هات رو بچسبون کنار هم، میگفت هر بار قویتر و نشکن تر میشی میگفت، نترس برو جلو!</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 15:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور من^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-vp8hrlvlu0zz</link>
                <description>امشب دلم میخواد بی انتها بنویسم برای تو.... تقریبا یک سال پیش بود که برایت نوشتم . نمیدانم امشب دلم کدام راه را اشتباه رفته  که بازگشته بسوی خانه ی تو .... چون آدرسی جز خانه ی تو ندارم که زمان گمگشتی به آن بازگردم. مشکل همه جا هست .  ولی امشب فقط دلم هوای حرف زدن با تو کرده . برای نوشتن با تو و اینکه فکر کنم تو نامه هایم را میخوانی. اینجا هوا تابستانیست با حال و هوای مهر هم در تلاطم روز اول مدرسه و مهد و دانشگاهن بسیار مشغول ... صبح زود بیدار میشوند مشغول میشوند و آخر شب به تو پناه میبرند .... دلم غرغرها و قهرها میخواهد.  اما چنان خسته ام که اگر تو نیز با من قهر هستی آشتی نکن ولی در آغوشم گیر ... نمیدانم چه میخواهم در این دنیا ولی تنها چیزی که از خواستنش مطمئنم نگاهت  به زندگی آرتیستی و کله شق مانند من است . شب خوش نور من.پ.ن: با عرض سلام به کسایی که توی ویرگول موندن امیدوارم مهر خوبی آغاز کنید و ممنون از کسایی که به یادم بودین برنگشتم ولی برگشتم که نبودنم از سر ننوشتن و حوصله نداشتن بود:&quot;)پ.ن آخر: من کسانی را ناراحت و ناامید کرده‌ام و بی‌شک باز هم خواهم کرد، تو هم همین‌طور، کسانی را ناراحت و ناامید کرده‌ای و باز خواهی کرد؛ دیگران هم همین‌طور، آن‌ها هم کسانی را ناامید کرده‌اند و می‌کنند، و شاید یکی از آن‌ها ما باشیم! زندگی همیشه همین‌طور بوده و قرار نیست تغییر کند.•متبدد•</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 02:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم ها میروند که بمانند...</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-bxjl5tmd53u4</link>
                <description>امروز داشتم برنامه های گوشیم و پاک میکردم...برنامه هایی که شاید یکسالی نبودم ولی هنوز داشتمشون . دلم برای تموم آدمای مجازی که باهاشون دوست بودم ، دعوا کردیم ، بحث کردیم و.... تنگ شد . نه اونایی که تو برنامه باقی موندنا . نه.برای همشون که یهو اکانتشون خاموش شد و آخرین پیامشون درمورد روزمرات بود. و بعدش رفتن که رفتن....معمولا این آدما جای بیشتری از ذهنت میگیرن که چیشد یهو رفتن؟ الان زندن؟حالشون خوبه؟ ما رو یادشون میاد و....تا اینایی که صفر کردن و تو بیو نوشتن of.یا اینایی که خبر داشتی بخاطر کنکور و زندگی وقت ندارن بیاین و احتمالش هست دلتنگ شن و برگردن.البته خوبی و این برنامه اینجور بود که اگر یه پست میزاشتی مثل سنگ قبر جای گل و اینا داشت و در نبودت قلب میزاشتن.چه اونایی که میشناسنت و چه اونایی که نمیشناسننت.ولی دلگیرترین جا اونجاییه‌که هنوز امید به برگشتشون داری. چه اونایی که برای کمبود زمان رفتن چه اونایی که بی خبر رفتن!اکانتای خاموش مثل عبور میون قبرستون ، دلگیره .چون میدونی به زودی نوبت خودتم میرسه . و حتی ممکنه یاد اکانتای خاموش قبلی خودتم بیفتی و دلت برای تک تک آدمای اون شبکه تنگ‌ شه. آدمایی ناشناخته که راهنماییت میکردن! دوست بودن !‌و تجربه هاشون تقدیمت میکردن.ولی امروز روز سختی بود پاک کردن برنامه ای که کلی آدم شاهد تغییرات شخصیتت بودن ، آدمایی که منتظر برگشتت هستن و....و در آخر ، داشتن احساس دلتنگی و ناراحتی نسبت به تموم اکانتایی که یهو رفتن که برنگردن و توهم جزئشون شدی....[[میگه ما میزبانیم یا مهمان! میزبان آدم هایی که گاه و ناگاه وارد زندگی مون میشن، اذیت مون میکنن یا به کمک مون احتیاج دارن. و مهمان ادم هایی دیگه میشیم، آدم هایی که خودشون میزبان ما محسوب میشن. هرآدمی دیر یا زود، آسون یا سخت از زندگی ما محو میشه، و مهمان آدم های جدیدی میشه، اینجاست که آدم باید میزبان خوبی باشه!چراکه هرچند لحظه وداع سخته اماتنها خاطرات شما به جای می مونن.]</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 17:06:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معادله ی برعکس</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-e83rawtgm8ln</link>
                <description>چند ماه پیش !معادله ی عجیبی دیدم ، که تموم معادلات پایه زندگی امروزی رو بهم ریخت.....حقیقتی که مشاهده میکنم . اینه که یا باید پول داشته باشی یا مقام خاصی  تا مردم بهت احترام خاص بزارن . و اینجوره که هرچی پولدارتر و مقامت بالاتر باشه احترامی که بهت میزارن بیشتره!البته این جَو احترامی که برای چیزای مادی و اینا میزارن .توی این دوره زمونه خیلی خیلی بیشتر شده . متاسفانه!ولی اون معادله ی خاصی چی بود !فرد مورد نظر نه مقامِ خاصی داشت و نه پولدار بود ! یه فرد خیلی خیلی معمولی با زندگی کارمندی !ولی در عوض به هر جهت زندگی مادی و معنوی این فرد نگاه بکنی . به وجد میارتت !اخلاق نیکوباایماندر زمانه ی خودش بسیار امروزیدر سالیانی که دخترو پسر ندیده ازدواج میکردن ، ایشون عاشق میشن و نامه ردوبدل میکنن و داستانی عاشقانه هم رقم میزنه .مردمیبامعرفت مهربون در همه عرصهبا انصافورزشکار متعهد به خانواده و شغل و..و.....خلاصه که تا حالا کسی ندیدم . اینقدرهمه ازشون تعریف کنن .شخصیت اصلی داستان نوزده و خورده ای سال پیش به دیدار حق شتافت . ولی عجیبترین قسمت داستان اینه بعد از نوزده سال هرکس اسمش و میاره شروع به گریه میکنه .و اینقدر عجیب که در مراسمات محله ای و....بعد نوزده سال بجای اینکه اسم شهیدی بخوان بزارن روی مراسمات اسم این مرد شریف و میزارن !در صورتی که نه انقلابی بوده و  نه حتی جبهه رفته !حقیقتا برام خیلی خیلی عجیب بود ، که آدم بدون پول و مقام و.... اینقدر در زمان ، مورد احترام و بعد مرگ جاویدان در یادها  باشه . تنها چیزی که ازش تونستم بفهمم اینه که تموم زندگیش بر پایه رضای خدا بوده .بعد از دیدن این ماجرا و مقایسه با واقعیت الان فهمیدم ،الان هرچقدرم انسانیت و معرفت داشته باشی بازم اونی که مقامش بالاتره یا پول بیشتری داره مورد احترام بیشتریه !ولی ولی !بنظرم آدم از درون حس پوکی داره ، وقتی بفهمه تموم واحتراما بخاطر خودش ، انسانیت و... نیست‌ .هدف باید اصل قرار گرفتن رفتار و انسانیت باشه . چه بسا که ممکنه این وسط به مقام یا پول زیادی هم برخورد کرد . و اینجوری میشه مطمئن بود تموم طیف اطرافیانت آدمایی هستن که تو رو بخاطر معرفت و اخلاق و... میخوان . و نهچیزای مادی! و از اون طرف میشه امیدی داشت بعد مرگاینقدر آدم خوبی بود که مثل اون شخص در یادها جاویدان بمونیم . پ.ن : به قول یه بنده خدایی ،آدما نونِ نیتشون میخورن !</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 01:09:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نوشت^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-flqd58eqbkdp</link>
                <description>محبوب منمانند پروانه هایی که دور لامپ میچرخن ، سرگردون در مرکزی نامشخص میچرخم.منتظرم.نفس کشان و دل مرده منتظر آغوشت هستم.تا مانند مادری که فرزندش را به آغوش کشیده. موهایم را نوازش کنید. و برای قوت قلبم بگویید حتی اگر مرا رها کنی من تو را رها نمیکنم .و امیدوارانه آن حس ناب حمایت شما را در رگ های منتها به قلبم را برای روزهای اینچنینی ذخیره کنم.محبوب مندلِ مرده بدرد ذخیره کردن حرف های زیبای شما نمیخورد.پس دلی تازه و نفسی تازه دِه تا کمی جوارحم جان گیرند ... ناخدای دریای های سهمگین ،صداهای زیادی در آن مثلث آدم خور پیچیده....لطفا اون آدم رو نجات بده.....و بعد در این عالم خاکستری به حال خودش مگذار. از طرف قاصدکی که پرواز درنیامد:&quot;)۲:۳۲بامداد....۱۴۰۱/۲/۸..._برای دوران اینچینینی...(ب.ب.ی.ب.ر.س)</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 02:32:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند قانون من برای ۱۴۰۱^^</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-q7qzeeozzfgg</link>
                <description>هرسال معمولا عید یا همون شروع سال جدید که میرسه. کلی برنامه ریزای فوق خفن برای سالمون میکنیم . و به خودمون قول میدیم کلی تغییرات خوب ایجاد کنیم.البته من یه چندسالیه که برنامه ریزی نمیکنم . چون در نهایتا فاجعه به بار میارم.ولی خب دوست دارم توی سال جدید چندتا قانون وضع کنم . و برنامه هام رو در لحظه ی خودش برنامه ریزی کنم و ربطش ندم به سال یا شنبه یا هرچیزی. البته قانونای جدیدم میتونن ایجاد شن. ولی خب اول سال یه حس خوب تری داری کلی قانون بچینی و دهن خودتو سرویس کنی._اول از همه میخوام قانونام و براساس این بچینم که الان سال۱۵۰۱هست و نه کسی من و یادشه و نه کسی میدونه چجور مردم و یا کِی مردم._دوم براساس اینکه در هر لحظه هر تصمیمی /راه/ حس که گرفتم بهترین تصمیم /راه/حس لحظه ی خودش بوده.  و غصشو نخورم._ سوم اگر هرجایی از عهده ام خارج شد اون قانون تا برگشت توان روانی قبل لغوه! قانون یک: تو مهمترین فرد این بازی هستی. اگر دیدی از بازی لذت نمیبری . زمین و آدم و.... رو تغییر بده. قانون دو : لازم نیست خاص باشی . حتی اگر معمولیه خوشحال بودی ینی برنده ای . فقط جوری باش که از هرچیزی داری خوشحال باشی و برای چیزای بهتر بجنگی. قانون سه: خیلی سخت نگیر خیلی سخت نگیر و خیلی سخت نگیر. قانون چهار: هرجایی دیدی کم اوردی استراحت کن. قانون پنج: به حرف همه گوش کن ولی حرف همه برات مهم نباشه. قانون شش: کسایی که برات اولویت ندارن رو نمیخواد تحمل کنی و هروز به بدبختیاشون گوش کنی و تو خوشیاشون نباشی.  قانون هفت : لازم نیست برا همه دل بسوزونی و اعصابت و خورد کنی. قانون هشت: از اینکه مثل بقیه آدم خوب و کول(cool)داستان نیستی ، ناراحت نباش . سعی کن همون مزخرف خوبه ی خودت و اونایی که پیشتن باشی.و برای همون کم افرادی که پیشتن سنگ تموم بزاری از خوب بودن. قانون نه : هیچکی تا ته راه باهات نیست . پس غصه ی آدمایی که بین راه کشیدن تو جاده ی دیگه رو نخور. و فراموششون کن.  قانون ده : بعضی آدما هم میتونن از تو خوشش نیاد پس اونا رو به کتفت بگیر .و همچنین تو از از بقیه پس اونا رو هم بازم به کتفت بگیر. قانون مادر : این سال آخرین سالِ۱۴۰۱ِپ.ن:اگر تا اینجا اومدید . پیشاپیش عید خوبی داشته باشید☄پ.ن آخر:نمره‌ی ۱۷ خیلی نمره‌ی باشخصیت، باوقار و بالغیه. یک میانه‌روی تلاش‌گره که داره عدم تعلقش به دنیای مادّی رو فریاد می‌زنه و با سیگار گوشه‌ی لبش به کمال‌گرایان نمره بیستی می‌گه: «به کجا می‌خواید برسید؟ تهش هیچی نیست.» امیدوارم در تمام مراحل زندگیم نمره‌‌م ۱۷ بشه.× زبان‌شناسِ آینده ×</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 17:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور من...^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-p0p8clkizwyu</link>
                <description>دیرگاهیست که پفک حلقه ای زیر میز نیم حلقه شده و دگر خطوط طولانی مورچه ها ،به چشم نمیخورد.دیرگاهیست با وجود نیم باز بودن پنجره صدایی جز عبور و تردد موتورها و ماشین ها و گهگاهی صدای آن چهارقل اَجل معلقی به گوش نمیرسد.دیرگاهیست جز لامپ کلاس وسطی مدرسه ی روبرو لامپی دگر روشن نیست.دیرگاهیست کافئین نمیخورم و کتاب نمیخوانم و کمتر از کم فیلم میبینم.و دیرگاه تریست که برای تو ننوشتم.نمیدانم کجایی در آسمانی ، در لامپی ، در قلبمی ، در کوه و کمندی یا هرچیزی... و یا حالت چگونه است!ولی من لامپ  سفید آویزان شده به سقف را ترجیح میدهم برای تصور دیدن تو. و حالت را عالی در نظر میگیرم...جمعه ها بسی سهمگین هستن. ولی نه مثل قبل ، چون مابقی روزاهای دیگر هم رنگ جمعه دارند...آن روز نامه ای از طرف دخترک مشکی پوش که با تو سخن گفته بود را خواندم.گفته بود دوست دارد تو را بغل کند. و کلی وصف های دیگر. که هنوز وقتی میخوانمشان .حسادت می ورزم.نمیدانم چرا چنین نامه ها و حرف زدن ها را که در وصف توست میخوانم‌ ، قلبم خود به خود حالت زمانی  که سوار بر وسایل تفریحی شده ام و به قول معروف قلب آدم خالی میشود میگیرد. که حس خوبیست خیلی خوب....نور عزیز من ! میدانم الان این هوای مطبوع و بهاری که لابلای پرده ی اتاق جریان گرفته نفس های مطبوع توست. که  میخواهی کمی جان گداخته ام را خنک کنی . اما نور من . جان گداخته ی من جز با آغوش گرفته شدنم از سمت سوی شما خنک نمیگیرد.اگر میشود من را هم کمی مثل آن دخترک مشکی پوش که تو را در آغوش گرفته ، در آغوش گیر ....آن دختر مشکی پوش گفت من اگر از شما دور شوم هروقت برگردم میدانم هستی. اما نور من ،من آنگونه نیستم من دور دور ایستاده ام تا شما بیایی و مرا به آغوش گیری . میدانم همیشه منتظر من هستی که برگردم  ولی انتظار من بیشتر از انتظار تعالیِ شماست. من منتظرم شما بیایی و مرا پیدا کنی .  هرچند که من به اندازه ی  فاصله ی زمین تا آسمان از شما دور شده باشم. هرچند که هردفعه دورتر هم شوم. نور من تلاش دارم میان متن های آن دختر مشکی پوش کلماتی را بیابم که با تو سخن بگویم. نامه های او زیبا تر و بصورت پیوسته تریست که نشان از به فکر تو بودن است می باشد.اما نمیتوانم مانند او با تو سخن بگویم پس لطفا با پراکنده گویی من و دیر سخن گفتنم عادت ‌کن چون متاسفانه گاهی زیاد شما را فراموش میکنم و خودم را در هاله ی افسردگی گم میکنم . و همچنین نامه ی من را مانند آن دخترک مشکی پوش ببین یا حتی مانند نامه های بهتری که در وصف تو می نویسند ببین. و من را هم مثل آن ها زیبا ببین ، چون شنیده ام هرکس از شما دور باشد زشت میشود.نور من شبانگاه که میخواهم دیده از دنیا فرو برم . نوایی گوش میدهم که به قول خود خواننده سوز نوایش تا حریم فلک زبانه میکشد ...  و آنچنان سوز نوا زیاد است که انعکاس هایش من را درگیر میکند و دلم میخواهد دست در دست شما در آسمان میان ابرها گذر کنم .نور سفید من ، منی را پیدا نمیکنم.که بخواهم بشناسمش و منتظر حضور شما گذارمش. اما از شما توقع دارم که من را پیدا کنید و بشناسید و مانند مادری مهربان ،  مرا در این پساپیش ناملایمتی ها و ظلمت  جهان در آغوش گیرید و بگردانید.  لطفا زمانی که  مرا خواهی در آغوش گیری از کوله ی سنگینم ، روزمرگی هایم را بردار و بعد در آغوشم گیر. اصلا کوله ام را بردار و فقط منِ عاری از هرچیز را در آغوش گیر. دلم برایتان تنگ هست و شبانگاه منتظر شما هستم که سوی من آیی و دست در دست هم میان ابرها گذر کنیم.....راستی اشک شوق شما که بر پنجره برخورد میکند .موجب دلخوشی و انگیزه ی مصاحبت من با شماست.</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 21:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان^^</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vg5vwqrnygr8</link>
                <description>بعد از کلی وقت پنجره رو باز کردم.هوا بسی سوزناک و سرد هست . نوای سوزناک تری همراه وزش های ملایم باد به گوش میرسه .اون قدر واضح نیست که ببینم چی خونده میشه ! ولی هرچی میخونن صدا صدای یک جمع ده دوازده نفرست...شاید الان که همه جا تاریکه ببینم صدا از کجا میاد.ولی لامپ خوابگاه روبرویی روشنه ‌و یکی لب پنجره ایستاده.و احتمالا منبع صدا هم از خوابگاه روبرویه ....معلوم نیست چخبره که اینجوری میخونن!البته لازم نیست خبری باشه ، تنهایی یک تنه میتونه عامل همه چی باشه .شاید منی که هروز بخاطر صداهای بلندشون شاکی هستم. حس کنم خیلی آدمای خوشین و آرزو کنم کاش من جاشون بودم.ولی شبا ، بنظرم شلوغترین فرد اون خوابگاه ،اون غم دوری از خانواده رو داره.نمیدونم شایدم نداشته باشه.ولی خب آدم بی غم که نداریم ، داریم؟! نداریم...ولی بنظرم تو کل غم ها  هیچ غمی غمگین تر از شب مرگت نیست. البته بسته شدن زندگی دنیوی عزیزات هم خیلی غمش طاقت فرساستا ولی دومه تو غما....از این نظر غم مرگ خودت بدتره ، چون تو نمیدونی کِی قراره بمیری و هیچوقت نمیتونی عزیزات و محکم بغل کنی و آروم بگی ممنون واسه اینکه امید به زندگی من شدین .ولی خب اگر عزیزت و از دست بدی بعد مرگش میتونی حداقل اونُ بغل کنی و بگی دوست دارم درسته اون نمیشنوه ولی اون ارضایی که باید بشی رو میشی. و تنها درد، درد نشنیدن صداها و لبخنداشونه .....معمولا آدما موقع مرگ تازه غصه ی اینو میخورن کاشکی بیشتر محبت کرده بودم. ولی خب اینم اقتضای انسان بودنه دیگه. هیچوقت نمیتونیم کامل باشیم.هیچوقت نمیتونیم درست اون حس قلبیمون و به طرف مقابل بگیم.نمیدونم چجوره ولی اون احساسه واقعا از قلب میجوشه و فقط بخارهای اون جوشش به طرف مقابل میرسه و میشه گرمای تن و کلام دلنشین . گاهی که جوشش زیاد باشه از گوشه های چشم به شکل قطره های آب میاد پایین و اون منبع حسه ، همونجا تو قلب میمونه....اگر تا آخر عمر عزیزامون و به آغوش بکشیم .باز هم اون محبته تو قلب میمونه.نه کم میشه نه زیاد چون معلوم نیست چقدره.و این بهترین جوشش در عین بدبودنه.چون گاهی چنان میجوشه که کم کم خود قلب مذاب میشه و در نهایت قلب تبدیل به مذاب هایی میشه که هیچ راه خروجی ندارن !و انسان یه عمر مجبور به تحمل سنگینی مذاب های داغ دوست داشتن هایی هست که تمومی نداره و همچنان به مذاب ها اضافه میشه بدون اینکه  دوباره قلب به حالت عادی خودش برگرده و منجمد شه.....خیلی قشنگه ولی سنگینه!و گاهی حس میکنم این مذاب های تموم نشدنی خدا هستن. چرا که ،چه کسی جز خدا نامحدوده؟!آره مذاب های قلبمون....و این میشه که ما هر لحظه در خودمون خدایی داریم که بخار میشن و هدیشون میدیم به عزیزامون.چقدر غمگینانه سنگینه این مذابا و  چقدر لذت بخشه هدیه دادن این مذاب ها...ای کاش در بهشت بتونیم خدامون و تمام و کمال به عزیزامون بدیم....پ.ن آخر:چند سال بعد از اینکه از دنیا میروید،هیچکس بخاطر نخواهد آورد که چقدر ثروتمند و زیبا بودید!اما همه یادشان خواهد ماند،که چه تاثیری روی دلها و ذهنها داشتید...</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 00:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی کوتاه از یک بامداد تکنسین اورژانس ^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B3-isqhiyganavs</link>
                <description>بعد از کلی خستگی،بدون اینکه حتی کاپشن مخصوصمُ دربیارم سرمُ میزارم رو بالشت مغزم: ( سر میگذارم بَر زمین ای زمین نازنین کَس نیاید بالا سَرم جز امیرالمومنین)! خدا رحمت کنه بابابزرگ بابامُ تنها خصوصیت خوبش که روزانه صدبار  بخاطر به ارث بردنش از خدا شکر میکنم  همینه که وقتی سرمُ میزارم رو بالشت خواب هفتاد، هشتاد پادشاه میبینم البته گاهی اینقدر طولانی میشه که سریال لوسیفر هم میبینم خلاصه روحت شاد مرد بزرگ ، خدا خیرت بده برای این ژن قویهِت. محسن: کاکا کاکا پاشو پاشو ماموریت خوردیم. _دوباره؟چخبره امروز نکنه جنگی چیزی شده ما خبر نداریم. +نمیدونم والا عجله کن تا  کارمون به دادگاه های ایران نکشیده. _باشه باشه تا برسیم من عقب ماشین دراز میکشم. +کاکا اگه میخوای بری سردخونه البته دور از جونت بگو یه ذره فرمون و کج کنم چرا ایکار میکنی دیگه _ینی لعنت به این ماشینا،بیا سَر برج حقوقامون بزاریم رو هم تا این لَگنا حداقل بخاریشون درست شه.واگرنه از این حکومت خیری به این ماشینای مش مَندلی نمیرسه! تازه دوتا دعای خیرم میفته پشت سرمون.+ها ان شاالله بزار سر برج برسه تا اون موقع معلوم نیست کی زندست کی مرده...•ساعت دو بامداد: سلام خانم محترم حالتون چطوره؟بفرمایید چطور میتونم کمکتون کنم؟! _زِق زِق ممتد..... +اشکال نداره خواهرم اگر میخواید گریه کنید راحت باشید. _هق هقی همراه با جیغ های کوتاه و نفرین های زمین گیر •ده دقیقه بعد: +ان شاالله که راحت شدین حالا مشکلتون چیه ؟! _کمی قفسه ی سینم درد میکنه +با شوهرت دعوا کردی؟! _آره •[از سیرتا پیاز دعوا رو کامل شرح میده] +ای خواهر غصه نخور فقط وامی رو که میگیری بده شوهرت بزنه به کارش سروسامون بگیره. هم برا خودت بهتره هم برای بچه هات ، (خطاب به شوهر خانم محترم):نیم دُنگم بخاطر این پوله شریکش کن.•( نگاهی بهم میندازن که گویا اولین باره چنین ایده ای شنیدن) !والاااا !!! اینکه دعوا نداره برای یه وام۵۰میلیونی اینطوری بپِلکین همدیگه!حالام پاشو بریم بیمارستان تا کل شهرو به آتیش نکشیدی برا یه وام ۵۰میلیونی. •در راه برگشت از بیمارستان..... محسن:به به آقای روانشناس خوش اومدی، ساعت دو نصف شب خوب نطق میکنی مردم چطور مشکلاتشون حل کننا. + هعی کاکا میبینی اسیر شدیم. یکی نیست بگه زن مومن  نونت نیست آبت نیست ساعت دو نصف شب دعوا کردنت چیه!؟بگیر بخواب صبح بِپلک به این بخت برگشته. حالام گازش بگیر بریم پایگاه یه چرت بزنم که چشمام داره از حدقه درمیاد. _دلت خوش نکن کاکا دوباره ماموریت خوردیم. •حوالی ساعت سه نصف شب: سلام شب خوش بفرمایید مشکلتون! حاجی بیا ببین زنم چش شده میگه قلبم درد میکنه! _دعواتون شده؟! +اره داش ببین میگه قلبم درد میکنه! _خانم محترم وقتی قلبتون فشار میدید درد میگیره؟ +آره _خب نگران نباشید چیز خاصی نیست!•[ونگ ونگ صدای کودکِ ۳ساله ای به گوش میرسه] +نه من سکته کردم حالم خیلی بده. _نگران نباشید اینا همش جنبه ی عصبی داره! ولی بیاید تا ببریمتون بیمارستان×داش برانکاردُ بیار خوب نیست راه بره _نه مشکلی نداره میتونن تا دَمِ درِ ماشین بیان! +نه نمیخوام بیام بیمارستان حالم خوبه! _خواهر من ساعتُ نگاه کردید؟وقتی نمیخواید بیاید بیمارستان چرا زنگ میزنید خب ، الان من میتونم برات شق القمر کنم؟!+نمیام نمیام. •(درحالی که دندونم از شدت خشم سابیده شدن بهم با لبخند مهربونانه ای برگه رو میدم برای امضا). _شبتون خوش خدانگهدار محسن:آره عمویی ببین اون طوطوعه اون ببعیه ! اصلا میخوای من اسبت شم. بیا کولم شو !پیتکو پیتکو.... همسر بیمار درحالی که داره بچه رو از محسن میگیره: هعی داداش اگر ازدواج نکردی ازدواج نکن .زنیکه از شب تا همین حالا دعوا داره چرا رفتی خونه ی ننت . نمیفهمه رفتم دنبال کارای اون داداش نره خرش .هعی روزگار .برو داش دستت درد نکنه شبت بخیر! • مغزم درحال گوش دادن:ببین جلو زنش خوب سوسک بودا حالا که اومده بیرون خوب نطقش باز شده و چَه چَه میکنه. مردک ترسویِ دوقطبی._شب خوش محسن:چی میگفت؟ _هیچی مرتیکه تا داخل بودیم مثل سوسک بودا تا پامون و از در گذاشتیم بیرون شروع کرد چه چه زدن.قضیه همونه که میگه  ماست از هیچ پدرصلواتیم نمیترسم! +قضیش چی چیه تا حالا نشنیدم؟! _هیچی عامو قبلنا یه مرده بوده بیچاره مثل بِز(همون زنبور)از زنش میترسیده‌. زنش هروز نون خشک میداده بخوره بعد این میگه ماست میخوام.زنش میگه چی؟میگه هیچی گفتم خیلی نون خوبیه دوباره میگه ماست میخوام ، زنش میگه چی؟ میگه خیلی نونا خوب خرد شدن.بعد پا میشه میاد بیرون از خونه. میره سر کوه میگه میگم ماست میخوام از هیچ پدرصلواتیم نمیترسم. مصادیق  همین مردست. گازش بگیر دیگه از بس آروم رانندگی میکنی. نمیرسیم که بخوابیما!+باش کاکا حالا نَزنمون انگار فقط تو با دوتا نفهم حرف زدی.منم داشتم با بچهه بازی میکردم دیگه! _آره دیدم اگر یکم دیر اومده بودم بیرون الان قاطرم بودی. +بخدا خیلی نمکی داداش حیف که دیشب پیش خودم بودی واگرنه فکر میکردم تو آب نمک خوابیدی. •حین ورود به پایگاه: آخیش بلاخره میتونم سرم و بزارم رو بالشت عزیزم.... سر میگذارم بر زمین ای زمین نازنین کس نیاید بالاسرم جز امیرالمومنین هو هومحسن:داش نزار ،به امیرالمومنین بگو یه یه ساعتی صبر کنه باز ماموریت خوردیم._ای خبرتُ نیارن... شد یه بار خبر خوب بدی؟ هی میموریت خیوردیم (حالت دایناسوری)اصلا به صدات حساسیت پیدا کردم حس میکنم صدای آلارم ساعت ۷صبح دانشگاهی. وقتی میشنوم کهیر میزنم ، میدونی؟کهیرررر +مزد بیدار کردنته دیگه.باش داداش این زیپ دهن من اوم اوم ببینم کدوم بنده خدایی ضرر میکنه _باشه حالا توهم. خودت میدونی چقدر اعصابم ضعیف شده به دل نگیر دیگه احتمالا تا آخر بازنشستگیمون باید بریم تیمارستان بخاطر کم خوابی و مشکلات اعصاب:|•حوالی ۴ونیم صبح:سلام درخدمتم بفرمایید._ببین این مادر من دوهفته پیش که بارون اومده بدنش خشک شده. و الان یه طرف بدنش انگار خشکه ولی مشکلی نداره.+اها خب اون برا دوهفته پیش بوده الان مشکلشون چیه؟_راستش سه چهار روزه که یُبسه.+:&quot;)))))))))))))))))))))))))))))))))+خب الان من چیکارش کنم بنده ی خدا(بازم لبخند ) ؟!بهتر نبود میزاشتین صبح خودتون میبردینش پیش متخصص الان بیمارستان رفتنشم تاثیری نداره آخه پر از آلودگی و.....(بازم لبخند فلسفی)._نخیر مریضه باید ببرینش.+بفرمایید بفرمایید سوار شید تا بریم بیمارستان(لبخند)•[در راه بازگشت از بیمارستان]محسن:مشکلش چی بود؟_یبس بود:&quot;)))))محسن درحال خنده های رو مخ و بلند:کاکا پس فردا که میای شیفت دوتا دَلی(به ظرف روغنی میگن)روغن کَرچَک بگیر بیار (و خنده هایی که به قهقه تبدیل شدن)تا حداقل روده هاشون درست کار کنه.+حتما دولیترم روغن سیاهدونه بگیرم بیارم برا ماموریتایی که میگن کمرمون درد میکنه._عا اگر میتونی به خانومت هم بگو یه فلاسک گل گاوزبون هم دم کنه برای این بیزبونایی که ساعت دو به بعد مثل خروس لاری میپلکن بهم تا آرومشون کنیم. ولی خدایی روغن کرچک یادت نره اینا میرن بیمارستان کاری نمیتونن براشون بکنن ولی ایطو حداقل باعث و بانی خیری شدی این پیرزن فلک زده هم  روده هاش کار میکنه بلاخره......+ عا اوکیه•(پایگاه)محسن من میخوابم یهویی از حرفام ناراحت نشده باشیُ وقتی ماموریت خوردیم یبس بازی دربیاریُ بیدارم نکنی.+نه داش ما تو خونمون روغن کرچک داریم.یبس نمیشیم خیالت تخت.بگیر بخواب.....(قهقه های بلند) کُتم و میزارم کنار بخاری! و همچنان جمله ی مفت باشه ولی کوفت باشه رو تو ذهنم مرور میکنم. و هی به خودم میقبولونم که علت زنگ زدنای بی مورد بخاطر رایگان بودن اورژانس نیست. و‌ درحالی که مغزم در جواب این جمله میگه بچه بیا پایین ، به خواب ربع ساعته میرم.و روز از نو زندگی از نو ....●خاطراتی براساس واقعیت با اندکی تا زیادی تغییرِ یک تکنسین اورژانس....:&quot;)</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 10:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز عادیست^^</title>
                <link>https://virgool.io/Wormhole/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ybiwyyxvru5u</link>
                <description>آسمون چند روز یا هفته پیش بدون حتی کم و زیاد کردن نور عکس!همیشه اکثر تابستونا وقتی استخونام دارن از سرما میشکنن میومدم گوشه ی حیاط اما اینبار استخونام مثل گلوله های آتیش جنگ که پر از حس نفرته داغ کردن. میشینم قرینه ی گوشه ی تابستونیاینجا ماه بزرگتر دیده میشه نمیدونم من تار میبینمشیا واقعا آسمون یه حالت تار پیدا کرده. ولی در هرصورت امشب ماه قشنگ نیست .این گوشه چندتا گل هست. که با شلختگیِ رشد گل حسن یوسف گند زده به زیبایی بقیه گلا.هرچقدر بیشتر بهش نگاه میکنم زشت تر هم میشه.بوی روغن مونده میاد حتی سرامیکا هم چربه. قبلنا این قسمت گل یاس بود. و این موقع های سال ما رو با بوش مست میکرد. و همچنین با نور لامپ تو کوچه  که روش افتاده بود زیباییش و صدبرابر میکرد.یاس نارنجی.... ولی حالا نیست.نه گل نه اون حسا.اون موقع ها گلا اسم داشتن . حرف میزدن ، گریه میکردن میخندیدن! ولی الان صرفا شدن یه گل .منم مثل بقیه آدما اونا رو گل میبینم.حتی ماه رو دیگه ماه میبینم.اون موقع ماه ضبط صوت من بود.براش شعر میخوندم و ازش خواهش میکردم صدام و نگه داره و به خدا بده.به راستی خدا چقدر خوشبخته که از دست شعرای من راحت شد .و بیچاره کتاب شعرا که هروز به تعدادشون اضافه میشه بدون اینکه خونده شه...الان دیگه نه ! ماه شده ماهی که نور میده . و اکثر اوقات میدونم بیرون اومدن ماه میشه وقت بدتر شدن اون افکارای صبح.همیشه از پشت درخت پرتقالِ که جای لیمو رو گرفت میترسیدم. الانم گاها اگر فیلم ترسناک ببینم شروع میکنم به توهم زایی و میترسم.ولی الان درخت جن ساز شده درخت پرتقال.البته فکر کنم هنوز جنایی توش باشن.اون روز که سعی کردم یکی از میوه هاش و بچینم .جن مواظبت کننده از پرتقالا چندتا خراش عمیق از ساعد گرفته تا کف دستم بدون حتی انحراف به راست یا چپ انداخت.ولی الان برای من خار بود.همین!همه چیز همون بود. نه اسم عجیبی داشت نه شغل عجیبی!ولی گاها دلم برای دانش آموزم یا همون درخت پرتقال دومی تنگ میشه.و چقدر ناراحت کنندست که بعد از بازنشستگی من از دنیا اونم دیگه ثمر نداد. هنوزم نمیده. ولی دیگه مهم نیست دقیقا از روزی که بازنشسته شدم هیچی مهم نیست. حتی مهم نیست دیگه اون لامپ سرکوچه بیشتر اوقات خاموشه و دیگه باعث افتادن سایه های نرده ی دیوار خونمون نمیشه....الان!الان دیگه همه چیز به بهترین حالت ممکن سرجاشون قرار گرفتن. و  برای منم مهم نیست که چی میشه دنیای واقعی واقعا دنیای عجیبه مخصوصا اگر خودت تنها درحال تعامل با ماه واقعی ،گل واقعی و... باشی و اون دوتای خودت تو مغزت برای خودشون درحال زندگی باشن....پ.ن آخری:•( ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود. نی نام زماو نی نشان خواهد بود.زین پیش نبودیم و بند هیچ خللزین پس چو نباشیم. همان خواهد بود)•_خیام</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 21:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیسه بوکس^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D8%B3-fvbxmbvrhbno</link>
                <description>بعد از کلی وقت پنجره رو باز کردم ، بعدش تو اتاق نموندم.الان هوا خیلی سرده . ولی یار غار ، پتوی عزیزم پیشمه.صدای سگ میاد. نمیدونم چقدر وقته تو خیابونمون پلاسه ولی الان درک میکنم چقدر صدای ترسناکی داره...انگار داره با یکی میجنگه .اگر پرده ها رو نکشم پروژکتوری که همیشه تو مدرسه روبرویی هست ،اتاقم و روشن نگه میداره.و دیوار اتاقم میشه شبیه زندان .شایدم زندانه واقعا کی میدونه....این روزا سرتاسر پر از انرژی منفیم. و انرژی منفیم تزریق میکنمخودمم نمیدونستم تا صبح که مامانم گفت اگر میشه لطف کنی امروز دیگه روز ما رو خراب نکنی با غرغرات. یه لحظه مثل جرقه ی فندک به خودم اومدم....من دارم چیکار میکنم؟ روز اطرافیانم و خراب میکنم؟چرا؟و چرا باز حالم خوب نمیشه.از یه نظر دیگه این حرف مامانم برام حکم برخورد سوزن دارت به دیوار داشت دقت کن دیوار ، نه حتی اون خط مشکی اطراف صفحه دارت....با خودم گفتم من که همیشه وقتی بخوان غر غر کنن با روی گشاده ازشون استقبال میکنم. و میزارم خالی شن چرا نمیتونن دو روز که دارم غرغر میکنم تحمل کنن.ولی خب بعدش میدونی چیشد؟!فهمیدم چقدر من آدم دون مایه ای هستم که برای محبتام سبد گذاشتم که آره ببین من غرغراتون  گوش دادم شمام محکوم به گوش دادنید. در صورتی که من تو اون لحظات فقط دوست داشتم حالشون خوب باشه.پس چرا دارم معامله میکنم؟!....صدردصد اونام میخوان به حالت نرمال برگردم ولی خب شاید اونا هنوز نمیدونن چیکار کنن.تو کتاب عشق کافی نیست یه تیکش بود میگفت:اکثرا مایلیم با آن هایی بجنگیم که بیشتر از همه دوست شان داریم.چون میتوانیم از آن ها به عنوان کیسه بوکس عاطفی استفاده کنیم. تا به همه ی احساسات مزخرفی که داریم اعتبار ببخشیم. خواه مستحق باشند. خواه نباشند.که معمولا هم حقشان نیست.بنظرم چقدر این جمله درسته ! ما واقعا آدمای دوست داشتنی زندگیمون و به عنوان کیسه بوکس میبینیم که وظیفه دارن حال ما رو خوب کنن و در واقع ضروری حتی مثل خروس جنگی بهشون بپریم که چی شه؟بله حالمون خوب شه! و همیشه هم جواب میده اون خشم خالی میشه. و جاش و میده به یه عذاب وجدان !و اینکه مگه ما دلمون نمیخواد آدمای خوب زندگیمون حالشون همیشه خوب باشه؟ پس چرا همیشه مقتول اونانن؟اینجا برمیگرده به خودخواهی ، ما خودمون و تو اولویت میزاریم و با تموم وجود به وجودشون و همه چیشون که شاید دست خودشون هم نبوده باشه حمله میکنیم و گاها حتی به تمسخر هم میگیریم. که فقط برای مدتی آروم بگیریم.هیچ راه حل خاصی ندارم.جز اینکه به همین منوال ادامه بدیم. چون یه چیز دو طرفست !ولی خب این دو طرفه بودن خیلی مهمه و هیچوقت نباید ازش غافل شد .البته همیشه به احساسات و اینا ختم نمیشه.گاهی آدمای دوست داشتنی زندگیت باعث خیلی چیزا میشن.مثل اینکه از خودت راضی نباشی ،از رنگ‌پوست گرفته تا مدل ابروت!اینجاست که اصلا کیس بوکس معنایی نداره.چرا آدم دوست داشتنی زندگیت باید طوری باشه که احساس ناکافی بودن تو ظاهر و باطن کنی؟! صدرصد این برمیگرده به نامهم بودن تو ، برای طرف مقابلت!و مهم ترین اصل زندگی برپایه اینه که اگه برای یکی مهم نیستی لازم نیست اون برای تو مهم باشه و به قولا یه چیز یه طرفه باشه.انیمیشن کوکوالبته همیشه این شکلی نیست. بعضیا واقعا رفتارای سم گونه دارن که حتی از اطرافیانت که مطمئنی براشون مهمی میبینی. و در این موارد حلال مشکلات اینه اون قسمتی که میدونی رفتار سم گونه داره رو از دروازه های گوش چپ به درهای گوش راست منتقل نموده بدون اینکه حتی قسمتی از اون به مغز بره و بخوای ناراحت شی.بعضا این اتفاق نمیفته و تو ناراحت میشی. ولی خب باید تبدیلش کنی به یه ناراحت کوتاه مدت مثل روزای زمستون!حالا این همه صغیر و کبیر کردم تا این چندتا جمله ی پایینی بگم:اولویت دومتون و بزارید برای کسایی که اولویت دومشون هستید . اولویت اول و بزارید برای کسایی که اولویت اولشون هستید و....قبل از اینکه دوست داشته باشید مطمئن باشید خودتون خودتونو دوست دارید و بعد کسایی که دوستون دارن. این دوست داشتن خود خیلی مهمه خیلی....وقتی ارزش ندارید ارزش ندید.همین دیگه. اینا رو رعایت کنیم صددرصد ناراحتی و دلخوری های خودمون از خودمون کمتر میشه....پ.ن:حرف خاصی ندارم. ولی خب سعی کنید به اطرافیاتتون کمتر توجه کنید. سعی کنید آدما کمتر براتون مهم باشه. ینی منظورم اینه دست از خوشحالی و راضی کردن همه بردار. و این چیزا رو به کسایی ببخشید که مطمئن هستید لیاقتش دارن. اینجور حال خودتونم خوب میمونه.پ.ن:کلا جدیدا حس میکنم زیادی اهمیت میدم حرفاشون به سگ در کوچمون( آقا خدایی من تو جمع اقوام شرکت نمیکنم ولی همین که مامانم حرفاشون برام تعریف میکنه زورم میگیره) :|پ.ن : ‏من واقعا این روزا از معاشرت و حرف‌زدن حتی با کسانی که دوسشون دارم و دلم براشون‌ تنگ شده هم گریزونم‌، چون می‌خوان بپرسن چیکار داری می‌کنی و من نمی‌دونم دارم چه غلطی میکنم:/ (هیچ ربطی به هیچی نداشت ولی باید میگفتم)پ.ن آخر:حقیقت اینه آخر نفراتی که برات میمونخانوادتاً،هرچند باهاشون مشکل داشته باشیو باهم کنار نیاید.تنها اونا هستن که حتی اگه پشتتون خالی کرده باشن.باز برمیگردن پشتت و مثل کوه می ایستن!لازم نیست برید بگید دوسشون دارید.فقط کمی مهربونتر باشید این روزا:&quot;)</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 02:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-w9qliqwktddx</link>
                <description>تقریبا میشه گفت خیلی طول کشید تا بتونم دست به کیبورد ببرم.این نوشته هم فکر کنم از صدقه سَریه روزای جمعه باشه!بنظرمن آدم باید به یه حدی برسه تا بتونه بنویسه.و با توجه به هوای مطبوع و خنک امروز که خیلی خوبه ، برای من انگار مه آلوده و تو اون مه آلود تنهای تنها گمشدم. و فقط صدای آزار دهنده ای رو میشنوم که نمیدونم از کدوم سمته. مثل صدای آژیر اورژانس که ترس خاصی رو به هر سلولت میده...برای همین تصمیم گرفتم یه ذره مرورنامه از این روزام بنویسم.حقیقتا این روزام هیچی نیست ینی یه صفحه ی سفید میشه مرور نامه زندگیم.ولی خب یه تغییر اساسی داشتم.دیگه ناراحت نیستم از اینکه به همه چی عادت کردم.شاید قبلا خیلی معلق بودم بین زمین و آسمون ولی الان مستقر شدم. نمیدونم شاید توی زمین مستقر شدم یا آسمون ولی مهم اینه معلق نیستم.البته شایدم معلقم ولی خب هرجایی که هستم برام ثابته!اصلا این شکلی نیستم بگم راضیم از این حالت ولی خب ناراضیم نیستم .ینی برام مهم نیست. یه نامهمی رو به وسط:|از اونطرف هم حیطه ی ارتباطم با آدما دیگه تقریبا داره صفر میشه .شاید روزانه ۲ساعت فقط برم پیش خانواده و باهاشون صحبت کنم.که اینم معمولا ایقدر تو حرف زدن با همدیگه صلاحمون نمیشه که خودشون بهم میگن برو بالا نیا پایین:&quot;)و خب وقتیم کسی میاد خونمون فکر میکنه من ۲۴ساعت در حال درس خوندنم برای همین اصلا برا همون احوال پرسیم نمیرم پیششون.البته همه چی به این شکل نیست که من فکر کنم بخاطر درس نمیتونم با هیچکی ارتباط بگیرم.شاید دوهفته پیش یا سه نمیدونم دقیق. که خواستیم تولد بگیریم برای برادرم وقتی وارد جمع کلی خانوادگی مادری شدم.دیدم نه میتونم با دایی یا زنداییام ارتباط بگیرم نه حتی با دختر دایی های نوجوان شده ام.گفتم نوجوون...آه از این نوجوونا! راستش هیچوقت فکر نمیکردم این دوتا ایقد زود بزرگ شده باشن.(اولیه دیگه خیلی بزرگ شده)تا دیدم دختر دایی کوچیکترم دلباخته شده.البته شایدم دلباخته نشده باشه ولی رفتارش اون روز یه جوری بود که جز من همه ی اقوام فهمیدن.و بزرگترین مشکل اینجاست که من هیچوقت نمیتونم راهنماییش کنم.چون نوجوونی من خیلی اسکل وار گذشت نه مثل بچه های کلاسیمون عاشق شدم نه کراش زدم.چون هنوز طرز فکر من مثل شش سالگی این بود که دخترا شیرن مثل شمشیرن پسرا مرغن مثل ....خلاصه به قول خانواده هیچوقت از روزای خدا بزرگونه فکر نکردم.البته یکی از درگیرایامم این بود که خدا رو بتونم پیدا کنم و ذهنم بیشتر درگیر چیزای فلاسفی بود(البته اینم تهش تاکستان بود و بعضی وقتا میگم ای کاش همون درگیر عشق و عاشقیای نوجوونی شده بودم).برای همین نه میتونم برم بهش بگم اشتباه میکنی نه اینکه کارت درسته!فقط باید مثل همیشه شاهد این باشم که ببینم اینم مثل بقیه عاشقا با کله به زمین میخوره یا نه.از دختر داییم بگذرم میرسم به برادر افسردم.درسته خیلی باهاش صمیمی نیستم.ولی خب گویا افسردگی شدید بهش غلبه کرده بود.و خب خوشبختانه خودش زبون باز کرد و اقرار کرد حالش خوب نیست و این واقعا عجیب بود.از اونجایی که مسئولیت خواهرانه بر دوشم بود بهش پیام دادم.و ازش خواستم با یکی درمورد مشکلاتش صحبت کنه.و ذکر هم کردم که چون با من صمیمی نیستی!واگرنه میتونی با منم صحبت کنی!!تقریبا دوسال پیش بود بهش گفتم بیا باهم صمیمی باشیم.ولی خب متاسفانه گفت من هیچوقت بات صمیمی نمیشم ولی تو میتونی با من صمیمی شی(این صمیمیت منظور از اون صمیمیتای خواهر برادرانست که بعضیا تعریف میکنن.واگرنه صمیمیت خانوادگی هست).ولی گویا داداش من داداش صمیمی(-_-) داشت و اونم آقای م.خ بود.آقای م.خ درسته هیچوقت ندیدمت و نمیشناسمت ولی از ته دلم ازت متنفرم اینه رسمه رفاقت حالا که دوست دختر گرفتی ، داداش من و یادت رفته؟داشتم میگفتم خلاصه که براش چندتا راهکار فرستادم.که فکر نکنم اصلا بدردش بخوره.ولی خب حداقل ناراحت نیستم که کمکش نکردم!.هعی!البته یه چیز دیگم مونده که واقعا باید خجالت بکشم از گفتنش.اونم اینه که به یکی از اقواممون که از قضا بنده خدا ، سال سوم کنکورشه حسادت میکنم. و سوال همه اینجاست که چرا؟! و خب جواب اینه واقعا به کسایی که اینجوری تلاش میکنن برای خواستشون واقعا حسودی میکنم. که منم فقط زوم کردم رو این بنده خدا:|(ولی واقعا خیلی ادم عجیبی هست از کلاس نهم تا الان که میشه سال سوم کنکورش روزانه ۱۲الی۱۳ساعت درس میخونه تو هیچ مهمونی شرکت نمیکنه و همچنین گوشی هم نداره.واقعا موندم چطور:&quot;) ). امید است آدم دیگری پیدا کنم و روش زوم کنم تا حسودی کنم!ربطی به موضوع نداشت فقط چون بعد کشیدنش حس خوبی داشتم گذاشتم:|پ.ن:واقعا نوجوونای امروزی چی استفاده میکنن که ایقد میتونن بزرگونه رفتار کنن.من هنوز وقتی با بچه ها دعوام میشه میگم اول دایی من بوده بعد بابای تو بعد اینا اینچنین بزرگونه رفتار میکنن:(پ.ن:واقعا میگن مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه قضیه منه.از اول مهر هیچ مدرسه ای باز نشده جز مدرسه ی روبروی خونه ی ما.پ.ن:واقعا آبان ماه مظلوم وترسناکیه مخصوصا آخراش.کاشکی نرسه!پ.ن آخر:°[ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیم بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیمدیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیستاینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیمبا مرکز و محیط نداریم هیچ کارهست اینقدر که در خم پرگار عالمیمما مردمان خانه بدوشیم و خش نشیننی زان گروه خانه نگهدار عالمیمحک کردنی چو نقطهٔ سهویم بر ورقما خال عیب صفحه رخسار عالمیمبا سینه برهنه به شیران نهیم روانصاف نیست ورنه جگردار عالمیموحشی رسوم راحت و آزار با هم استزین عادت بد است که آزار عالمیم]°</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 14:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب اجتماعی چیست؟‌ | آشنایی با علائم و مشکلات این اختلال</title>
                <link>https://virgool.io/morakab-mag/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-gy46equvyslv</link>
                <description>شاید بارها برای هرکدوم از ما اتفاق افتاده باشه که بخوایم در جمعی صحبت کنیم و اون استرس قبل از دست گرفتن میکروفن و شروع صحبت کردن رو چشیده باشیم. این موضوع، مسئله‌ای طبیعی بین تمام انسان‌هاست؛ اما اگر این استرس فراتر از حد خودش بره، باعث اختلال در روابط اجتماعی‌مون میشه که در مباحث روانشناسی بهش میگن «اضطراب اجتماعی»! به عبارت دیگه، به احساس کم‌رویی یا همون خجالتی بودنِ فرد، که به‌صورت شدید توی جمع (دوستان، اقوام، غریبه  ها و ....) بروز پیدا می‌کنه، اضطراب اجتماعی میگن.در ادامه باخصوصیات افرادی که به اضطراب اجتماعی مبتلا هستن، آشنا می‌شیم و بیشتر در این‌باره صحبت می‌کنیم. افرادی که اضطراب اجتماعی دارن، وقتی به جمعی وارد می‌شن، چه احساسی دارن؟حتی اگه اون جمع، جمع کوچکی باشه که از دوستان صمیمی‌شون تشکیل شده، باز هم ممکنه همچنین مواردی رو حس کنن:این حس رو دارن که کوچک‌ترین کارشون یا حرف‌شون باعث مسخره شدن‌شون توسط جمع میشه.دوست دارن با بقیه ارتباط برقرار کنن، ولی حس می کنن حرف‌هاشون بی‌ارزش هستن.... پس سکوت می کنن!در مراسم‌ها حس پرنده‌ای رو دارن که توی قفس گیر کرده! اگه بتونن زود از اونجا بیرون بیان اضطرابشون فروکش می‌کنه؛ ولی اگر بمونن دچار فروپاشی روانی میشن.ممکنه عارضه‌های فیزیکی مثل سرگیجه، حالت تهوع، گُرگرفتگی و قرمز شدن، تپش قلب ،مشکلات معده و.... رو تجربه کنن.و بدتر از همه، اون‌جاییه که کوچک‌ترین اشتباه چه بسا ممکنه اشتباه هم نباشه و صرفا یه تُپق بوده باشه رو تو ذهن شون به یه غول بی شاخ و دم تبدیل می‌کنن و تا مدت‌ها هی با خودشون مرورش می‌کنن.نکته قابل ذکر اینه که: اضطراب اجتماعی خیلی خیلی پیچیده‌تر از استرس از اجتماع هست! این یه اختلال واقعیه که باعث مختل شدنِ زندگی فرد میشه.و همچنین باید بدونین که اضطراب اجتماعی، فقط ترس از حرف زدن در جمع نیست... بسیاری از رفتارهای دیگه نشأت گرفته از همین بیماری هستن؛مثل:سین نکردن، یا چند روز بعد سین کردن پیام‌ها در شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌هامخفی کردن خود و ظاهر شدن فقط در جاهایی که می‌دونن تو اون عرصه قدرتمند هستن.اکثر اوقات فکر می‌کنن بقیه دارن درموردشون حرف میزنن یا قضاوت‌شون میکنن (اعم از ظاهر و رفتارشون).مراسم‌ها رو با خستگی ترک می‌کنن و انگار حضور در جمع، از اون‌ها انرژی زیادی می‌گیره (درحالی که بقیه از خوشحالی خسته شدن، ولی افراد مبتلا به این مشکل، به‌خاطر تحمل اون فضا دچار خستگی شدن).خیلی زیاد خودشون رو سرزنش می‌کنن... حتی برای مسائل کوچک و بی‌اهمیت!افکاری که فرد مبتلا به اضطراب اجتماعی، دائما با خودش مرور می‌کنه:یکی از مشکلات اصلی مبتلایان به اضطراب اجتماعی، افکار منفی وخورنده‌ای هست که دائما با خودشون مرور می‌کنن و همین موضوع، به زندگی و روحیات‌شون آسیب زیادی می‌زنه. بعضی از شایع‌ترینِ این افکارهای منفی مواردی هستن که در ادامه آوردم: هیچ‌کس دوستم نداره / حرفام بدرد نخورن باید ساکت بمونم / همه فهمیدن استرس دارم،دیگه اوضاع خیلی داغونه / نباید مثل احمق‌ها رفتار کنم / باید هرچی بقیه می‌گن رو تایید کنم؛ چون اگه حرف بزنم قضاوت میشم / الان همه می‌فهمن یه لکه سر آستینم هست و دارن می‌بینن که سعی میکنم مخفیش کنم. وای خدای من! الان همه اضطرابم رو دیدن... دیگه بدتر از این نمی‌شه.... / بقیه افراد از من تواناتر و با اعتماد بنفس تر هستن...چه چیزهایی اضطراب اجتماعی رو تشدید می‌کنن:حالا که با علائم و نشانه‌های اضطراب اجتماعی آشنا شدیم، وقتشه ببینیم چه مواردی برای مبتلایان، محرک نشونه‌های این بیماری هستن؟ملاقات افراد جدیدصحبت در جمعوقتی گوشی یا کامپیوترشون در وضعیتی باشه که بقیه به صفحه‌ش دید داشته باشناجرای روی سِنصحبت با افراد داری مقام بالاوقتی بقیه براشون «تولدت مبارک» می‌خوننامتحان دادن (با استرسِ امتحان داشتن فرق می‌کنه!)خوردن غذا و آب در مکان‌های عمومیعطسه و سرفه و یا خلاصه بگم هرچیزی که باعث جلب توجه بشهصحبت با تلفن در مکانی که خیلی ساکتهشرکت در کارِ گروهیرقصیدن در مهمانی (برای قشر مذهبی باید بگم دعا خوندن در جمع... هرچند که اون دعا رو صدمرتبه و به بهترین حالت ممکنه خونده باشن)قرار گذاشتن برای بیرون رفتنسفارش دادن و موندن توی یک صف طولانیجایی بشینن که وسط باشه و پشتشون به دیوار نباشهوقتی بقیه باهاشون شوخی میکنناستفاده از توالت عمومیوقتی بقیه ازشون انتقاد می‌کننوقتی یک ایراد کوچک دارن (مثل همون مثال لکه سر آستین)سوءتفاهم‌هایی که ممکنه برای بقیه، در مورد این افراد پیش بیاد:متاسفانه ممکنه برخی از علائم اضطراب اجتماعی، توسط بقیه، به عنوان بی‌احترامی تلقی بشه. باید بدونین اونا تمام انرژی‌شون رو به‌خاطر این‌که کار اشتباهی انجام ندن صرف می‌کنن. پس اگه دیدین باهاتون ارتباط چشمی برقرار نمی‌کنن، در گروه‌ها رفتار عجیب و نچسبی دارن و معذب هستن، مهمونی‌ها رو زود ترک می‌کنن، به‌خاطر مسائل ناچیز از کوره در میرن، برنامه‌ها رو در آخرین لحظات کنسل می‌کنن، ازشون ناراحت نشین.اگه دیدین با شما احساس راحتی ندارن و دو دل هستن، بدونین به‌خاطر اینه که از قضاوت می‌ترسن و مشکلی با شما ندارن! اگه رفتارهای عجیبی داشتن و درمورد مسائل کوچک هم خیلی درگیر بودن، قضاوت‌شون نکنین؛ چون هرچیزی که سوپرایزشون کنه، باعث ایجاد تنش شون می‌شه و برای همین همه‌چیز رو بررسی می‌کنن تا غافل‌گیر نشن!خصوصیات خوب افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی!تا الان فقط از عوارض و بدی‌های اضطراب اجتماعی گفتیم؛ ولی خب بیماری‌های ذهنی، می‌تونن در کنار مضراتشون برای فرد، گاهی اوقات خوبی‌هایی داشته باشن! یه مقدار هم از خوبی‌های اضطراب اجتماعی بگیم؛ مثل:قلب بزرگی دارن و شدیدا با بقیه احساس همدردی می‌کننسازش پذیرنبا بقیه مهربون‌تر  هستنبه عقاید بقیه احترام می‌ذارنحواسشون به نیازهای بقیه هم هستناراحتی افراد رو سریعا می‌فهمن و کمک‌شون می‌کننشنونده خیلی خوبی هستننسبت به دنیای اطراف، از بقیه با توجه‌تر هستن و جزئیات رو درنظر میگیرن.با هدف صحبت می‌کننملاحظه احساسات بقیه رو میکنن (حواس‌شون هست تا حرفی نزنن که به بقیه بربخوره و ناراحت‌شون کنه)ولی خب باید بگم اگه احساس می‌کنین به اضطراب اجتماعی مبتلا هستین، خیلی مهمه که به فکر تشخیص حرفه‌ای و درمانش باشین؛ چون عوارض ذهنی و جسمی‌ش واقعا می‌تونه زندگی رو براتون سخت‌تر و تلخ‌تر کنه...  وقتی درمان شدید میفهمید که:_بقیه مردم اون‌قدرها هم مراقب رفتار و ظاهر شما نیستن! می‌فهمید که باید همین‌طور که هستید، خودتون رو دوست داشته باشید، نه اینکه دائما خودتون رو تغییر بدین... متوجه میشین شما همیشه دوست‌داشتنی بودین، فقط ذهن‌تون اجازه نمی‌داده درکش کنین. وقتی دقت کنین، می‌فهمین که قبلا بیش از اینکه بقیه ازتون انتقاد کنن، خودتون، خودتون رو نقد می‌کردین!یاد می‌گیرین باید از افرادی که دائما شما رو قضاوت می‌کردن دوری کنید و نباید خودتون رو به‌خاطر اون‌ها محدود می‌کردید... دیگه می‌تونی با این کنار بیای که همه برای خودشون نواقصی دارن و ممکنه گاهی مثل احمق‌ها باشی! هیچ اشکالی هم نداره چون ما انسانیم و این کاملا طبیعیه...و حرف آخر... داشتن اضطراب اجتماعی یک بیماری واقعی هست؛ پس باید علائمش رو بشناسید و خودتون رو هرچه زودتر درمان کنید. دوستانِ مبتلا به این بیماری بدونید که شما زیباترین و دوست‌داشتنی ترین فرد هستید .فقط خودتون و اینطور نمی‌بینید.و در آخر: خوشحال میشم اگر این بیماری رو شکست دادین یا اطلاعاتی درموردش دارید از تجربیات‌تون کامنت بذارید تا دوستانمون بتونن ازش استفاده کنن. https://www.instagram.com/p/CK_8LqVAFoo/?utm_medium=copy_link  https://www.ted.com/talks/jen_gunter_what_s_normal_anxiety_and_what_s_an_anxiety_disorder?utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare  https://www.ted.com/talks/sharon_horesh_bergquist_how_stress_affects_your_body?utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare </description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 13:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روسریِ بهشتی^^</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ugawmb9dedmb</link>
                <description>*-*حدودای پنج الی شش سالم بود.بیدار که شدم دیدم مامانم خونه رو کرده مثل دسته گلبوی پلوهای مخصوصشم تو خونه پیچیده بود.یادمه اون صبح ،خورشید قشنگ تر طلوع کرد.بوی چایی میومد.هوا گرم بود و کولر آبی روشن!میوه ها رو با سلیقه ی خواهرم چیده بودن‌.برای همین ناخونک زدن به میوه ها مساوی بود با مرگ.گلای خونمون اون روز رنگی تر و شاداب تر بودن!!!و...بعد از کلی انتظار بلاخره رسیدن. در و که زدن،بدون دمپایی پریدم در کوچه رو باز کردم.که اولین نفری که در و روشون باز میکنه، من باشم.دقیق یادم نیست اول داییم و بغل کردم یا زنداییم و حتی الانم نمیدونم کدومشون بیشتر دوست دارم.ولی اون لحظه حس کردم واقعا دو فرشته اومدن خونمون:)عادت نداشت.دست خالی بیاد خونمون، خرت و پرتای تنقلات و که داد دستم.گفت برات یه کادو ویژه هم دارم.اومدن داخل و بعدم تعارفات شروع شد.موقع کادو دادن رسید. به دقت کاغذ کادوها رو پیچیده بود.کاغذ کادو رو یادم نیست چه شکلی بود.ولی بوی کاغذ تندی میداد دقیقا مثل بوی کتاب نو....داد به خودم بازش کنم.کلی کتاب بود.کتابای رنگارنگ و جورواجور ولی خب برای یه بچه به شیطونی من اون چیزی نبود که من میخواستم‌.و بعد یه کادو دیگه از پلاستکه بیرون اورد. کاغذش براق بود نقره ای  ونارنجی از اینایی که میگیری کنار لامپ برق میزنه گفت اون از طرف زندایی بود این از طرف خود داییه.بعد با حالت تیک داری عینکش و داد بالا که کامل من و ببینه.شاید اولین کادویی که یادم مونده همین کادو هست. چیز خاصی نبود فقط یه روسری بود.یه روسریه ساده ی گل گلیه، نارنجی رنگ.شاید برا همینه همیشه رنگ مورد علاقه ی من نارنجی شد.یه روسری که نارنجی بود با گل گلیای سفید!!!خودش کرد سرم،و بعد بغلم کرد و گفت قربونت بشم که همه رنگیم بهت میاد.ولی من حس کردم. اون روسری نبود.اون یه تیکه پارچه نبود. یه چیزی مثل لباس فرشته هایی که تو تلویزیون نشون میدادن بود. انگار مثل همون لباسا ، هم برق میزد.اونجا بود که حس کردم یه تیکه از قلبم رفت مابین گلای روسریه.بعد از اونشب، این روسری تو همه ی روسریا شد دارایی من....حدود دو الی سه ماه گذشت.رفتیم مسافرت.مگه میشد من جایی برم و اون و نبرم.دوشب گذشته بود از اون مسافرت،هوای شرجی مجال روسری پوشیدن و اذیت کردن نمیداد.اون و گذاشتم تو طاقچه.گذشت و گذشت تا رسید روز آخر.وسایلامون و جمع کرده بودیم.و عازم رفتن شدیم.میدونستم باید برم اون و بردارم.حتی تا آخرین لحظه هم رفتم برش دارم.اما اون خانوم و پسرش دقیقا کنار پنجره بودن. و رفتن من همانا و قربون صدقه های و بوس های رو مخشون همانا.برگشتم!!و دیگه نرفتم که بردارمش....رفتیم....تو راه همش تعریف میکردم.که یادم رفته،نگفتم که خجالت کشیدم که با اونا روبرو شم،برای همین نرفتم.ایقد غصش خوردم.که مامانم قول داد یکی عین همونو برام بخره. و خرید. ولی هیچوقت روسریه نشد اون روسریه !!!همونجا فهمیدم اشیا حس دارن.و ممکنه توشون قلب فرشته ها باشه.قلب فرشته های زمینی...و فهمیدم خیلی چیزا وابسته به همن مثل علاقه مند شدن من به رنگ نارنجی بخاطر یه روسری که شاید از بهشت اومده بود.و این چقدر میتونه ترسناک یا عالی باشه.تو کتاب عشق کافی نیست یه تیکش بود میگفتمهم نیست کسی رو از خودت متنفر کنی.اما کسی رو از خودش متنفر نکن.دیدم چقدر ترسناکه تو دنیایی که ایقد همه چی بهم وابسته هست با یه حرف یا یه قضاوت یا رفتار و..... مسیر آدما رو عوض کنم. و چقدر چقدر حرفام و رفتارام بار مسئولیت دارن.چقدر همه چی بهم ربط داره و با کوچیکترین اشتباه عمدی میتونم همه چیز و برای یه نفر خراب کنم.و در آخر فهمیدم یه روسریه بهشتی چقدر زیاد سبک زندگی توش داره.:&quot;))) پ.ن:بلاخره پاییز با میوه هاش ، غماش ، خش خش برگاش،رنگی رنگی شدن شهر،خوابای ملس عصر(وقتی بیدار میشی تشخیص نمیدی صبحِ یا عصر) ،حساسیاتاش و ....رسید! پ.ن: یه چیز روانشناسانست میگه کادو دادن بیشتر حس خوبی به آدم میده تا از کسی کادو گرفتن. پ.ن آخر:کاش یک گنجه‌ای، کشویی، چیزی هم باشدکه آدم «چه خوبه که هست»هایش را بگذارد توش هر از گاهی که همه‌ی آدم‌هاناامیدش میکنند از بودنبازش کند، گنجینه‌اش را نگاه کنددست بکشد، لبخند بدود توی صورتشکشو را ببندد، یک نفس عمیق بکشدو برگردد به زندگی...#حسین_وحدانی</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 12:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان^^</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ledbt8g7pipd</link>
                <description>*-*همه جا رو تاریک کردم.پرده ها رو کشیدم تا مطمئن شم نورماشینایی که تو کوچمون رد میشه نمی افته تو اتاقم.سکوت مطلق و تاریکی مطلق برقرار بود....جانمازم و پهن کردم، هرچقدر گشتم تسیبحم و پیدا نکردم!در آن واحد نظرم تغییر کرد،مثل همیشه...لامپ و روشن کردم چادر و گلوله کردم انداختم رو بقیه لباسا که همینجور رو هم انبار شده بود...پرده رو کشیدم،پنجره رو باز کردم. حجم انبوهی از گرما وارد اتاق شد.حس کردم استخونام گرم شدن....نگاهم و انداختم به سگ ولگردی که همیشه تو کوچه پرسه میزد.شروع کردم به شمردن خال خالیای رو بدنش! هنوز یادم بود چرا ناراحتم!باز آروم نگرفتم!آروم آروم از پله ها رفتم بالا با نهایت دقت تونستم در پشت بوم و بدون صدا باز کنم.هوا گرم بود ولی مطبوع!رفتم بالاترین نقطه دیوار اطراف !پامو آویزون کردم.هم ترس داشتم. هم شوق پریدن!خودم و مشغول دیدن لامپای شهر کردم.صدای روضه میومد.داشت با ناله و زاری میگفت حتما خدا درونتون چیزی دیده که باز دعوتتون کرده بیاید روضه. یاد آخرین تصمیمم افتادم که حتی کولم و جمع کردم ولی باز نتونستم برم زیارت.داشتم دنبال گناهام میگشتم.یکی یکیشون یادم اومد.حالا دیگه یادم رفته بود برا چی میخواستم با خدا صحبت کنم.هم خجالت میکشیدم .هم نمیدونستم چی بگم!یه غده که فکر کنم اطرافش خنجر بود گلوم و گرفته بود.نه میتونستم قورتش بدم نه تف کنم بیرون!ولی با این وجود بهش گفتم خستم همین.بدو بدو اومدم تو اتاقلامپا رو خاموش کردم پرده ها رو باز کشیدم،رفتم زیر پتو! تنها چیزی که یادم مونده.هنوز خستم.ولی نه اون روضه مونده نه اون غده.... پ.ن:یه شعر قشنگ: (من گنگ خواب دیده و عالم تمام کرمن عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش).</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 00:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-wxytk3t3bdps</link>
                <description>:)قشنگترین قسمتای نکته بینی هایی که دارم، اونجاییه کهبعد از هر نفس عمیقی که میکشه ذکر &lt;یا ستار العیوب&gt; که زیر لب بکار میبره ومن میشنوم...اوایل حتی معنی این ذکر و هم نمیدونستم. ولی همیشه برام قشنگ بود.یا عادت بلند اذون گفتنش یا اون دعایی که بعد از تشهد بکار میبرد&lt; و تقبل شفاعته وارفع درجته&gt;بلاخره بعد ۱۸ سال سن تونستم قشنگ مثل خودش بخونم.اکثر اوقات ساکته، همه به صبر زیادی که داره میشناسنش...از جوونیاش که تعریف میکنن. یه الگو میشه برای زندگیت.عادت نماز شب خوندنش، یا احترام شدیدی که به مامان و خانومش میزاشته...یا عادت شدید کتاب خوندنش که حتی تو جبهه هم با وجود کم خوابی اسطوره ی کتاب خوندن بوده...اوایل ذهنم وقتی میخواست تصورش کنه یه آدم ساکت و گوگولی مذهبی تو ذهنم شکل میگرفت.تا کم کم فهمیدم جدا از همه ی اینا عاشق هم بوده...و بعد با کلی نامه ی عاشقانه که هیچ وقت پست نشدن روبرو شدم...شاید الان این نامه ها بیشترحالت یه طنز باشن برای عشق نافرجام و شاید کمی هم برای برانگیخته کردن حس حسادت مادرم ولی عشق تو تک تک جوهرا معلومه....هرچی بزرگتر شدم فهمیدم برعکس مذهبی بودن بیشتر اهل تفکره،همیشه منطقی برام همه چی رو توضیح میداد.برعکس پدرای امروزی که بچه هاشون شاید مجبور به کاری کنن،من بدون اجبار تو راهی که ازم میخواسته پا گذاشتم (از نظر رفتار و اخلاق)....البته همیشه تفاوت بوده.ولی هیچ موقع اجبار نکرده...هیچ کدوم از سه فرزند تا به امروز صمیمیتایی که تو مجازی تعریفشو میشنویم رو باهاش نداشتیم....ولی برعکس همیشه رابطه ی احترام برقرار بوده.ولی این روزا کمی بیشتر توجه میکنم به این کوه صبر و ایمان...کمی حس میکنم چقدر تنهاست...چقدر آروم تر از قبل شده...چقدر کم تر سوال میپرسه...چقدر نگران تر از همیشست که صدایی ایجاد نشه که من و اذیت نده ....چقدر فراموشکار تر شده...و جدیدا حتی کتابم نمیخونه...اون شب تو خوابم هرچقدر صداش میزدم،جوابم و نمیداد هرچقدر داد زدم بازم جوابم و نداد،سرش و تو بغل گرفتم و باهاش بلند بلند حرف میزدم ولی جوابم و نداد...بیدار شدم...قلبم و لرزوند از این همه بی محبتی ،از این همه خودخواهی که فقط زمان و به خودم اختصاص دادم...دلم میخواد بغلش کنم و بگم چقدر دوسش دارم اما نتونستم....شاید بعضیا اسمش بزارن خجالت ولی این حس خجالت نیست یه حس احترام و با کمی حس خجالته...شب کنارش خوابیدم...براش از تصمیماتم گفتم از آینده ای که میخوام بسازم و....بوسه ای به پیشونیم زد و برام آرزوی موفقیت کرد....و باز من آب شدم از این همه محبتی که خدا بهم کرده... پ.ن: یه ذره این روزا بیشتر حواسمون به مامان و باباهامون باشه. پ.ن: ما بچه های آخر خیلی مظلومیم چون از نزدیک شاهد پیر شدن پدر و مادریم. پ.ن آخری: ‏برق مثل پدر مادر میمونه تا هستن ادم قدرشو نمیدونه. اگه برق دارین همین الان پاشین برین کنتورشونو ببوسین.</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 02:32:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخوش^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4-tptk5v2jbfnf</link>
                <description>(قبل از جوونه زدن).جوونه ای تو دل آب رشد میکنه،یه دوربین قدیمی که عکسا رو سیاه سفید میگیره،یه روز ابری که کتابا منظم و بترتیب تو کتابخونه قرار گرفتن،خوردن چایی و کیک باقی مونده از تولد دیشب بعد از چهارساعت خواب عصریه کیف پر از مهره های رنگیکتابخونه ای پر از کتابای شعرزندگی رو دلچسب میکنه،روزای تاریک و روشن میکنه.اونم فقط برای یه روز ،روزی که اسم نداره یهو مثل پتک آوار میشه ولی زود میره....دقیقا زندگی هم به همین کوتاهیه.نه غصه هاش طولانین نه خوشحالیاش!اما همیشه اون ولع جلو زدن هست مثل تلخوش های بازی با بچه های فامیل همونقدر آزار دهنده و طولانی ولی شیرین و کوتاه...زندگی مثل بندی بین آسمونِ و زمینِ هر چقدر بری بالاتر میتونی تو تاریکی شبا وقتی ظلمت همه ی دنیا رو فرا گرفته،خودتو پیدا کنی....ولی هرچقدر نزدیک زمین باشی فقط زیبایی اوایل شب وقتی تموم لامپا روشن هست نصیبت میشه یه زیبایی زودگذر....و نقطه ی وسط زمین و آسمون بدترین جا و صد البته بهترین جاست... نقطه ی بلاتکلیفی که خودتو به چالش میکشونی و خودتو آماده میکنی که بری بالا یا پایین....زندگی آروم دو راه داره یا ایقد بدویی که وقت نکنی بهش فکر کنی داره چی میشه یا از مسیر لذت ببری و به تک تک اتفاقات فکر کنی...زندگی کوتاهه ولی طولانیه هرچقدرم ازش لذت ببری ...زندگی مثل ابرای سیاهه، ترسناکه ولی باعث تجربه کردن بارون میشن برات...زندگی قشنگه ولی غصه داره...زندگی مثل گل کاکاتوسه ،قشنگه ولی تیزی هم داره....زندگی مثل نگاه کردن به کارتون مورد علاقته ،وقتی که کلی مشق داری....زندگی مثل سوختن دستت هست، وقتی که داری غذای مورد علاقت که گرسنه هستی درست میکنی...زندگی مثل کنکوره که کلی سختی میکشی و در آخر قبول میشی...زندگی مثل انگشتر مورد علاقته که برات کوچیک شده...زندگی مثل خوردن چایی داغه ،دهنت و میسوزونه ولی مِریت جز جز میکنه ....زندگی مثل رعد و برقه ،ترسناکه ولی آسمون و قشنگ میکنه...زندگی مثل سوختن عوده،هم داری بو خوب استشمام میکنی هم شاهد تموم شدن زندگی یه نفر هستی...زندگی همینقدر سادست،اگر سادس بگیریم...و همینقدر سخت اگر سختش بگیریم...پ.ن آخری:‌اشکها بخارهایی هستند که از قلبت بر می خیزند و از روزنه ی تنگ و زیبای چشمانت به بیرون می گریزند.درحین گریه دوستشان بدار، آنها یادگارانی از دردی هستند که دیگر در قلبت نیست:)? #آیلین‌امین</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 15:03:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل عزت نفس^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-gh7qeddkwlhq</link>
                <description>هشت قاتل عزت نفس که باید باهاش مبارزه کنید.۱_احساس بی ارزشی:عزت نفس وقتی شکل میگیره که شما خودتون و کارایی که انجام میدید.ارزشمند بدونید و به خودتون ایمان داشته باشید. وقتی فکر کنی که به اندازه ی کافی خوب نیستی،ارزش خودتو نادیده میگیری.درمانش چیه حالا؟فکر کردن به چیزایی که خودتون و تحسین میکنید.۲_فکر بیش از حد:فکر بیش از حد از اونجایی که منجر به منفی بافی میشه،یکی از بزرگترین دشمنای عزت نفسه.این عادت بد باعث پیچیده شدن موضوعات میشه  و همچنین شما رو نگران میکنه.و متاسفانه همه چی رو از واقعیت بدتر جلوه میده. درمان:زیاد فکر نکنید و معجزشو ببنید(چشم بسته غیب گفت بنده خدا-_-)۳_احاطه شدن با آدمای منفی:درسته اینکه با کسی نباشیم احساس بدیه اما احاطه شدن با آدمای منفی باف بسیار بدتره (همون تنها بودن بهتر از با آدم بد بودن).آدمای منفی هیچموقع کار مفیدی براتون انجام نمیده درمانش:فاصلتونو باهاشون حفظ کنید ( کیش کیش کنید تا برن وبه زندگی خودتون ادامه بدین)۴_اینکه به خودتون بگید باهوش نیستید:هیچ چیز بدتر از این نیست که تمام تلاشمان کنیم ولی همچنان احساس کم هوش بودن داشته باشیم(نظر رونویس کننده که خودم باشه:مگه مجبورید خب تلاش نکنید:&quot;)) درمان:به خودتون بگید:من برای موفقیت به اندازه ی کافی باهوشم.خیلی چیزا رو میدونم و خیلی چیزا رو خواهم آموخت.(باید بگم که ما هممون ینی اکثرا وقتی متولد میشیم از هوش یکسانی برخورداریم که در آینده با محدودیتا چیز میشن . ولی خب قرار نیست همه هم تو یه چیز هوش داشته باشند ما انواع هوشا رو داریم فقط بشتابید برای پیدا کردن هوشتون و استفاده ازش برای موفقیت هشتگ قال نارنگی).۵_زندگی در گذشته:همه ما تصمیماتی داشتیم که اگر امکانش بود دوست داشتیم تغییرش بدیم. اما امکان پذیر نیست شما نمیتونید گذشته رو تغییر بدین. درمان:با پذیرفتن این واقعیت که همیشه میتوانید امروز و تغییر بدین احساس قدرت و امید و تو خودتون تغییر بدین.۶_شمارش شکست ها:همه ی ما شکست میخوریم(بعضیامون بیشتر از بقیه) اما این شکستا نشون دهنده ی بی ارزشی و کم هوش بودنمون نیست. و تنها کسایی که ریسک نمیکنن شکست نمیخورن.درمانش؟(خودش چیزی نگفته ولی نشمارید بجاش ستاره های آسمون و بشمارید :&quot;))۷_خودتخریبی:برای اینکه خودتونو شکست بدین به چیز خاصی نیاز ندارید. جز همین گفتگوی منفی درونی و سرزنش کردن خودتون. این مکالمه منفی درونی جوری بده که مکالمه ی مثبت بیرونی هم نمیتونه جلوش بی ایسته(میگن اگه به خودت یه خصوصیت بد بدی باید ۱۳ نفر از بیرون بهت بگن که اونجوری نیستی تا خنثی شه).درمان:صداشو خاموش کنید.۸_مقایسه خود با دیگران:شما هیچوقت به خودتون باور پیدا نمیکنید تا وقتی خودتون و با دیگران مقایسه میکنید.مهربان و صادق بودن با خودتون(افکار،اعمال و باورهایتان)به همان اندازه دارای اهمیت هست که با دیگران مهربان و صادق هستید. پ.ن:راستش خودش خیلی ادبی گفته بود منم یه ذره به خودمونی تبدیلش کردم و ممکنه بعضی جاهاش ناهماهنگ باشه ببخشید .و همچنین بعضی جملاتشو خلاصه و یا کلا حذف کردم پس بازم ببخشید(البته یه جاهاییشم اضافه کردم)? پ.ن آخری: ‏وقتی متوجه میشی که در موقعیت کمک به کسی قرار داری، خوشحال باش و احساس خوشبختی کن، چرا که خدا داره دعای اون آدم رو از طریق تو مستجاب میکنه. همکار خدا شدن، کم افتخاری نیست … *Radio Relax*</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 02:27:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد کنکور^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-tihvtwjdljxd</link>
                <description>-_-حقیقتا دنیای بعد کنکور برای اطرافیان کنکوری خیلی زیباتره،و خیلی جالبتر. و البته بعد کنکور شده خوره ی روح من، مهمترین عاملشم اینه که هی میخوان بهم دلداری بدن که فدای سرت کنکور همه چیز نیست(منم میدونم و اینا هی روضه میخونن)دوم اینکه میدونن من هدفی ندارم و هی برام انواع مختلف روضه های انگیزشی میخونن.و سوم دلسوزی های مادر عزیزمه که هی میگه منزوی شدی بیا از اتاقت بیرون. البته بخاطر دل مادر گرامم شده بیرون میرم .ولی قشنگ تموم انرژی که برای یک ماه زندگی لازم دارم و ازم میگیره. ولی حس میکنم ایقد بدم نیست بیرون اومدن! الان که اومدم خونه ی پدربزرگم میفهمم که نت پرسرعت چقد برای ادامه ی حیات و آرامش روانی مناسبه.دوروزه دارم یه فیلم و دانلود میکنم و متاسفانه بعد از گذشت۴۶درصد اون ارور داد:)کتابخونه ی شهر خودمونم به علت شیوع افتضاح کرونا بسته شده.برای همین دیروز به طور انتحاری رفتم کتابخونه ی شهر پدربزرگمینا و متاسفانه هیچ کتابی از اون کتابایی که میخواستم وجز یکیش نداشت. و متاسفانه بخاطر کمیتش زودی تموم شد ولی در عوض کیفیت خوبی داشت.میخواستم برم تو یوتیوب و حداقل یه فن جدید یاد بگیرم.و بعد کنکاش های زیاد دیدم نه حوصلم میشه نه فنی پیدا کردم که برم یادبگیرم-_-از حاصلیات قدیم کنکاشام توی اینستا چندتا متن روانشناسی میزارم شاید بدردتون خورد.هشت روش برای بالابردن عزت نفس:۱-وقتی به خودتان سخت میگیرید.متوجه آن شوید و انرژی خود را بر روی بالا بردن حس ارزشمندی خود متمرکز کنید.۲-کاری را که دوست دارید یا در آن خوب هستید انجام دهید.۳-ویژگی های مثبت و موفقیت های خود(یا تعریف هایی که دیگران از شما کرده اند)را فهرست کنید.۴-در شبکه های اجتماعی افراد یا پیج هایی که به شما احساس ناکافی بودن و میدن دنبال نکنید.۵-به خودتان چیزهای بد نگویید.اگر حرفی را به بهترین دوست خود نمیزنید.آن را به خودتان نزنید.۶-اهداف کوچک برای خودتان تعیین کنید و وقتی به آن میرسید.به خودتان افتخار کنید.۷-با افرادی که باعث میشوند حس خوبی داشته باشید معاشرت کنید.۸-هرازگاهی کار خوبی انجام دهید.اینکه حس خوبی به دیگران بدهید.باعث میشود احساس بهتری نسبت به خودتون داشته باشید. پ.ن آخری:دیدی دندونت وقتی سالمه بهش توجه نمی کنی؟! اما تا خراب میشه و درد میگیره مدام مسواک میزنی و مراقبشی.کاش می فهمیدیم مراقبت از دندون بعد از خراب شدنش، انداختن ماهی مرده تو آبه! درست مثل معذرت خواهی بعد از شکستن قلب آدماس، فایده ای نداره! هرچیزی تا یه زمانی نیاز به توجه داره.</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 14:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنایی^^</title>
                <link>https://virgool.io/@narangi/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iukvkaz2lvgg</link>
                <description>خواستم بلند شم لامپ و خاموش کنم ولی حس کردم نمیتونم ؛بعد از ۴۵ دقیقه خوابیدن باز خواستم بلند شم ولی باز نمیتونستم ترسناک نبود نه اصلا ترسناک نبود .البته داد و فریادم نمیتونستم بکنم صدامم در نمیومد ؛قاعدتا در این شرایط باید میترسیدم ولی خب الان خیلی ریلکسم نمیدونم دلم به چی خوشه که این حالت من و نمیترسونه؛گلوم میسوخت حداقل خیالم راحت شد نمردم ولی خب زنده هم نبودم ،داشتم دنبال یکی میگشتم که پیدام کنه!ینی کی میاد که بفهمه من اینجام.گشتم گشتم اولین نفر اضطراب داوطلب شد.بعد از کلی کلنجار رفتن وقتی دید نمیتونه هیچ عملی منجمله لرزش دست و پا یا رنگ پریدگی ایجاد کنه رفت سراغ افکار بی ارزشی حقیقتا اون و به اسم همه فن حریف میشناسن!و ماشاالله هم خوب شروع کرد .الان تو چه بدردی میخوری؟ چرا با وجودت به بقیه آزار میرسونی هان چرا؟ تو خیلی مزخرفی آدمای اطرافت خجالت میکشن که تو رو دارن ولی تظاهر میکنن دوستت دارن! تو همیشه باعث سرافکندگی بودی! درسته تا حالا کار بدی نکردی ولی خب مهم اینجاست که کار خاصیم نکردی که خوب باشی! تو با تصمیمات گند میزنی به همه چی ببین کی گفتم! جالب اینجا بود که بازم افاقه نکرد.منتظر بقیشون بودم یک ساعت گذشت دوساعت گذشت و.... ولی هیچکی نیومد . ترسیدم، داشتم دنبالشون میگشتم هیچکی نبود سکوت مطلق با نور سفید شدیدی که داشت از همه جهت میتابید و نمیزاشت من پیداشون کنم.داد زدم ولی انگار کسی نبود. التماسشون میکردم نرن ،اگر برن تنها میشم ولی گویا اصلا نبودن که صدام بشنون. یه اتاق تاریک اون گوشه بود.رفتم هرچقدر در زدم کسی باز نکرد.راه رو گم کردم نمیدونستم کدوم سمت برم . اصلا مگه قبلش قرار بود جایی برم . ترسیدم هدف نداشتم هیچیه هیچی هم نبود. آرزوی مرگ داشتم ولی مگه آدم تو افکاراشم میمیره. نفسم بند اومده بود ولی نمیمردم هنوز دنبال یکی بودم پیدا کنه. ولی نور اطراف من و ذوب کرد.چقدر ترسناک بود تنهایی ذوب شدم.....</description>
                <category>•نارنگی•</category>
                <author>•نارنگی•</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 00:58:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>