<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Narges Naraghi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nargavis</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:20:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6167/avatar/xnuNoH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Narges Naraghi</title>
            <link>https://virgool.io/@nargavis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گرافیتیِ فلامینگونوازِ نیمه‌متعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@nargavis/graffiti-itwqm6z9jai5</link>
                <description> هر روز صبح مَرده می‌شینه اون لب، فلامینگو می‌زنه. زنه هم میاد رَختاشو پهن می‌کنه و می‌ره. امروز دیدم دعواشون بود؛ زنه می‌گفت چرا همه‌ش من باید لباس پهن کنم تو فلامینگو بزنی؟ می‌گفت از فردا من می‌شینم اون لب، ساز دهنی می‌زنم، رَخت‌ها رو تو پَهن کن. تا قبلش زنه‌رو ندیده بودم. امروز بار اول بود می‌دیدمش. تا چشمِ زنه به من افتاد صدام کرد و گفت بیا از منم عکس بگیر؛ ببین چقدر چینِ دامنم قشنگه. همین‌که این حرف رو زد یه دور چرخید و دامنش باز شد عینِ چرخ‌وفلک. تا دوربین رو برگردوندم سمتش، مَرده غیرتی شد و دستم رو هُل داد. نتونستم از زنه عکس بگیرم. زنه شروع کرد بدون اشک و هق‌هق حرف زدن: که من تا کی باید زیر پوستهٔ سالم دیوار بمونم؟ خسته شدم از زندگی زیرِ این پوست. می‌خوام بیام بیرون؛ می‌خوام از هوای آزاد تنفس کنم؛ می‌خوام آدما رو ببینم؛ آدما منو ببینن؛ منم حق دارم از مجرای پوسیدگی‌های دیوار  دنیای واقعی رو ببینم؛ خسته شدم از زندگی توی امنیتِ مضحکِ دیوارِ سالم. یکی که داشت از کنار دیوار رد می‌شد رو کرد به زنه و گفت: نگران نباش؛ خودم همین روزا تیشه‌مو میارم؛ یه تیکهٔ پوسیده از دیوار رو می‌کَنم؛ و با قلمِ رنگی نقاشی‌ت می‌کنم. مرده مدتی بود داشت بلوز می‌زد و دست از فلامینگو کشیده بود. نگاهی که به رهگذر کرد توش قدردانی بود. انگار کم‌کم فهمیده بود پوسیدگیِ دیوار سهمِ همه‌ست نه سهمِ انحصاریِ خودش...</description>
                <category>Narges Naraghi</category>
                <author>Narges Naraghi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 11:19:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام نام‌های من</title>
                <link>https://virgool.io/@nargavis/amongallofmynames-zxjcvldyocfm</link>
                <description>بچۀ آخرِ خونه بودم و برادرهای بزرگ‌ترم که موقعِ دنیا اومدنِ من نوجوون بودن، برای صدا کردنِ من خیلی خلاقیت به‌خرج می‌دادن: &quot;شمبلیله&quot; برای وقتایی بود که باید از اُتاق تَهی می‌رفتم اون‌یکی اتاق و مثلاً عینکِ برادرجان رو از روی میزش بهش می‌دادم که مبادا از جاش پاشه! &quot;رامکال&quot; برای اوقاتِ خوشی و دورِ همی بود و  مترادفی بود برای &quot;گوگولی&quot;. &quot;شِوید&quot; یه اسمِ انحصاری برای وقت‌هائی بود که با شویدها درخت درست می‌کردیم و غول می‌شدیم و درخت‌ها رو می‌خوردیم! نوجوونیم هم گاهی به نامِ &quot;نارسیس&quot; خونده می‌شدم و خودم رو تو داستانِ &quot;نارسیس و گلدموند&quot;ِ هرمان هسه می‌دیدم. هرچند نارسیسِ هِسه مَرد بود؛ اما رفیقِ نزدیکم بود. وقتی که &quot;پرندۀ خارزار&quot; رو می‌خوندم هم دلم خواست که بر وزنِ &quot;مگی&quot; (که اون هم خیلی شبیهم بود) من رو &quot;نَگی&quot; صدا کنن؛ که البته با روحیۀ غُرغُروی من خیلی هم سازگار بود (nag تو انگلیسی به‌معنای نِق زدن هست).اطرافیان هم همیشه به من لطف داشتند و من رو با اسمِ شناسنامه‌ایِ &quot;نرگس&quot; تنها نمی‌ذاشتن! یکی از بستگان که دختر نداشت من رو &quot;نَزی&quot; صدا می‌کرد که خیلی اسمِ دل‌خواستی بود؛ و پلی‌تکنیکی‌ها هم &quot;نرگول&quot; صدام می‌کنن؛ هنوز... اما از همۀ نام‌هایم، &quot;نرگَویس&quot; رو همیشه دوست‌تر می‌داشتم. این اسم رو خان‌داداش روم گذشته بود و وقتی صدام می‌کرد خودم رو یه خودنویسِ گنده می‌‌دیدم که داره می‌نویسه. برای همین وقت‌هائی که می‌خوام از &quot;خودِ برساختِ جامعه&quot;ۀ خودم فاصله بگیرم و &quot;خودِ خودِ خودم&quot; باشم، این اسمم هست: نرگَویس...</description>
                <category>Narges Naraghi</category>
                <author>Narges Naraghi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 10:52:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>