<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس نقشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges-naghshi</link>
        <description>در همه روزهایی که ماده و قانون می‌خواندم، پایم روی زمین بود و کله‌ام توی هوا. اینجا هم جستارهای کوتاه می‌نویسم از زندگی‌ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-13 20:29:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1679262/avatar/pME1pJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس نقشی</title>
            <link>https://virgool.io/@narges-naghshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساحل بهانه‌‌ایست، رفتن رسیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mpsfcvsyhdmp-mpsfcvsyhdmp</link>
                <description>کوچک که بودم سالی یکبار تابستان‌ها میرفتیم نکا. یک شهر ساحلی نزدیک ساری. دریا برای من آنجا بود. تا اینکه یکبار پدرم باید ماموریت میرفت بندرعباس و به‌عادت همیشه من و مادرم را هم با خودش برد. از بندر سوار اتوبوس دریایی شدیم و رفتیم قشم. این اولین مواجه من با &quot;اقیانوس&quot; بود. بعد از آن چند دریای دیگر را هم دیدم: مدیترانه، مارمارای، اقیانوس هند، اقیانوس آرام... . یک روز صبح در ساحل خنجیری جزیره هنگام از خواب بلند شدم، طلوع آفتاب را دیدم و با خودم فکر کردم چر انقدر دریا برای من خوشحال کننده است؟ چرا دریا انگار غم‌های مرا می‌گیرد و در خودش حل می‌کند و یک نرگس خوشحال تحویل می‌دهد؟ چرا دریا انقدر برای من دوست خوبیست؟ بعد از این همه مواجهه با دریا و حتی زندگی موقت در جوار آن، ممکن است این جواب برای این مجموعه سئوال‌ها درست باشد: &quot;چون زندگی برای من شبیه یک سفر دریایی است&quot;. من این سفر را از یک ساحل نا آرام شروع کرده‌ام، ساحلی که از ابتدا مدام درگیر طوفان و گرداب بود. پشت سر هم در گرداب افتادم و مجبور شدم که قوی باشم و خودم را دوباره به کشتی برگردانم. مجبور شدم کشتی را بزرگتر کنم. برای خودم سرپناهی پیدا کنم. در میان دریا هیچ قطعیتی برای پیدا کردن مسیر و زنده ماندن وجود ندارد. آدم می‌خواهد برود جلو ولی نمی‌داند جلو کدام ور است! مجبور شدم پناه ببرم و باور کنم که کسی هست که مسیر را می‌داند و مرا هم می‌بیند؛ و امیدوار باشم انقدر برایش مهم باشم که اگر داشتم می‌افتادم داخل گرداب، قوانین دریا را برای من تغییر بدهد [قوانینی که من و همه انسان‌ها ازشان اطلاعات کمی داریم]. هنوز و در آستانه پایان سی سالگی، نمی‌دانم مقصد این سفر دریایی کجاست و این لنگر لامصب را در کدام ساحل باید در آب بیاندازم. اما دلخوشی‌ام در این دریا، جزیره‌هاییست که میان سفر در آنها توقف کرده‌ام. جزیره‌های سرسبز و زیبا، پر از درخت و آبشار و میوه‌های خوشمزه. جزیره کتاب خواندن‌ها، جزیره درس خواندن‌ها، جزیره انتخاب مسیر کاری که دوستش دارم، جزیره عشق ورزیدن بیشتر و بیشتر به خانواده‌ام، جزیره دوست داشتن و همسفر شدن. اما یکی از مهمترین این جزیره‌ها، جزیره دوستی است. من در جزیره‌های دوستی زیاد توقف داشته‌ام. یک وقت‌هایی از خودم پرسیده‌ام خب ادامه سفر دریایی چه؟ نکند این توقف‌های زیاد حواسم را از سفر پرت کند؟ نکند نرسم به آن ساحلی که نمی‌دانم نامش چیست و کجاست و لنگر بیاندازم؟ اما هربار به خودم جواب دادم از کجا معلوم فردایی بعد از امروز باشد که نفسی در هوای این جزیره تازه نکنم و زیر سایه درخت‌هایش چشم‌هایم را نبندم؟ از کجا معلوم فردا در مسیر به گردابی نخورم و برای همیشه در عمق این دریا دفن شوم بدون اینکه غبار غمی که دیدم را از چهره دوستی پاک کرده باشم یا دست دوست دیگرم را فشرده باشم و سرم را با غصه‌هایم روی شانه‌اش گذاشته باشم؟ &quot;دوستی&quot; یک حال خوب مدام است. حالی که باعث می‌شود بتوانم سختی های مسیر را تاب بیاورم. یک شب‌هایی که تکرار نمی‌شود. حال خوبی که اگر ازش بگذرم معلوم نیست دوباره کی می‌توانم تجربه‌اش کنم، یا اصلا می‌توانم تجربه‌اش کنم یا نه! چشم دوختن به اقیانوس پیش رو هم ترسناک است و هم اضطراب آور. من اما در این سی سال وابسته آبی دوردست این دریا شده ام، وابسته زیبایی زندگی. اما روزهای سخت سفر دریایی پیش رو را این جزیره‌ها زیبا کرده. گاهی در این جزیره‌ها زیاد توقف میکنم، گاهی هم میدانم عمق توقف در این جزیره زیاد طول نمی‌کشد و قدر یک شب کوتاه مهمانی قرار است رنج سفر آسان شود. در هر حال جزیره‌ها دلخوشی این دریا هستند. گاهی که به دریا خیره‌ام با خودم فکر می‌کنم شاید تمام این سفر توقف در همین جزیره‌ها باشد. برای همین است که همه آدم‌ها علی رغم سختی به سفر خود ادامه می‌دهند: به امید دیدن جزیره‌های دیگر و توقف در آن. آن ساحل، آبی دوردست اقیانوس و جزیره‌ها همه دلیل‌های منطقی‌ای برای ادامه دادن زندگی‌ام می‌دهند. جزیره‌ها حس نوع دوستی انسانی را درم زنده نگه‌میدارند و خستگی سفر را آسان می‌کنند، ساحل جایی است که به امید آن سفر می‌کنم و آبی دوردست اقیانوس با طوفان‌ها و بلاهای ناشناخته پیش رو، ایمانم را قوی نگه می‌دارد. گاهی یواشکی بدون اینکه خودم بشنوم با خودم فکر می‌کنم شاید بهانه همه سفر و آن ساحل دور همین جزیره‌ها هستند. بعد آرام به دریا نگاه میکنم و یاد آن بیتی میافتم که خواهرم هر از گاهی زمزمه میکرد:موجیم و وصل ما از خود بریدن استساحل بهانه‌ایست، رفتن رسیدن است...در این جزیره دارم در سایه &quot;دوست داشتن و دوست داشته شدن&quot; از زندگی لذت می‌برم و به دوربین کسی که حالا دیگر هم دوستم هست و هم تکیه‌گاهم، لبخند میزنم.</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 00:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفیدآبی</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%A8%DB%8C-znxtf16x7wls</link>
                <description>در پاسخ به این سئوال که «حالا چرا مسقط؟» باید بگویم که راستش خودم هم نمی‌دانم! یک عصری که خیلی دلمان می‌خواست یک سفر دو نفره برویم، داشتم بلیط‌ها و بومگردی‌ها را چک می‌کردم، فاز سه برق از کله‌ام پرید که چرا انقدر برای این سه روز تعطیلی هزینه‌ها زیاد شده؟ داشتم به شوخی قیمت بلیط کیش و بومگردی فیروزکوه را می‌گفتم که علیرضا گفت: &quot;خب اگر انقدر گرونه بریم عمان!&quot; هنوز هم  نمی‌دانم آن شب چه شد که رفتیم پاسپورت‌ها را برداشتیم و همان شب هم بلیط ارزان خریدیم که تقریبا هم قیمت همان کیش بود! اما همان باعث شد که قصه‌های عمان، به قصه‌هایی که می‌دانیم اضافه شود.سلام بر کشور لاکچری و رفاههر یک ریال عمان، یک میلیون و ششصد هزار ریال ایران است! من یاد گرفته ام که در خارج از ایران در جهت تمدد اعصاب خیلی عددها را به ریال تبدیل نکنم، اما در عمان واقعا نمی‌شود این کار را نکرد. وقتی 100 دلار تحویل می‌دهی و 38 ریال عمان تحویل می‌گیری!  به‌طرز عجیبی همه چیز در عمان بر اساس یک سبک زندگی لاکچری طراحی شده است. این‌طور که چیزی به نام حمل و نقل عمومی خیلی وجود ندارد. شهر برای تردد با ماشین شخصی طراحی شده و انصافا که چه اتوبان‌ها و شهرسازی‌ای اسماعیل! بعلاوه که در عمان چیزی به نام هاستل خیلی وجود ندارد. پیشفرض این است که توریست هتل می‌رود و از خدمات هتل‌های لاکچری مسقط استفاده می‌کند. تنها چند هاستل ایرانی وجود دارد و افتضاح‎‌ترین تجربه از هاستل را به شما ارائه می‌دهد! طوری که صد رحمت به هاستل‌های هند! ما برای دو شب یک هاستل ایرانی رزرو کردیم و خب ای کاش که همان هتل را انتخاب می‌کردیم. یا مثلا کاش عمانی بودیم!خلاصه که احتمالا اگر یک عمانی یک وقتی سر از تهران در بیاورد زیر یک هفته باید یک قبر خوب در بهشت زهرا برایش رزرو کنیم، چون انقدر به رفاه و خلوتی و زندگی لاکچری عادت دارد که در خیابان‌های پر از دود و ترافیک و بی آر تی و متروهای تهران سکته قلبی می‌کند!درباره صبح جمعه در مسقطسلام فیتوپلانگتون، سلام فیتوپلانگتون‌ها!قبل از رفتن از صبورا می‌پرسیم که دو روز و نیم برای دیدن مسقط کافیست؟ یک حساب سر انگشتی می‌کند و می‌گوید خوبست. اما آن دو روز و نیم تعطیلات عید فطر است و دیدن عید فطر به عنوان عید اصلی یک کشور واقعا مسلمان! خودش می‌تواند یک دلیل برای سفر باشد. خیابان‌ها و منطقه الموج پر از چراغانی است و مراسم‌ها بعد از اذان شروع می‌شوند. قبلش می‌رویم ساحل السیب و بساط پیک نیک می‌بریم. نشسته‌ایم که یک سری آنطرف شروع می‌کنند به خواندن و عربی رقصیدن کنار دریا. دریا بی‌نهایت است، خورشید پشت ابرهاست و عید است! این وسط یک سری هموطن هم می‌آیند و شروع می‌کنند به رقصیدن با عرب‌ها و بعد هم آهنگ بندری از اسپیکر آن‌ها می‌گذارند. صحنه شادیست، اما ما خوشحال نیستیم.در نظرها نوشته که برای دیدن فیتوپلانگتون باید برویم سمت ساحل المرجان در شرق مسقط، ما اما غرب هستیم و می‌خواهیم برویم مراسم الموج را ببینیم. مراسم   غیر رسمی رقص عربی تمام می‌شود و هوا تاریک می‌شود. دریا مواج‌تر شده و چند جوان عرب دارند والیبال ساحلی بازی می‌کنند. یکدفعه یک چیزهایی بین موج‌ها می‌درخشد. فکر می‌کنم خیال کرده‌ام. دهانم را باز می‌کنم که با علیرضا بگویم فکر کردم فیتوپلانگتون دیدم که دوباره در موج بعدی یک خط سبز روشن می‌شود. انگار که یک ریسه لامپ LED سبز وسط دریا روشن کرده باشند. فیتوپلانکتون‌ها زیاد و زیادتر می‌شوند و من از ته دلم می‌خندم. انگار که شب روشن شده باشد.به دریا بیُفتُمقدم زدن روی تاریخیک عده از زمین شناسان معتقدند عمان قدیمی‌ترین خشکی زمین است. عمان جنگ‌های زیادی را به خودش دیده. از حیث نژادی علی‌رغم چیزی که به‌نظر می‌رسد، نژاد غالب عمانی‌ها بلوچ بوده. درواقع مسقط درست در نقطه قرینه چابهار روی نفشه قرار گرفته است. شاید با دو ساعت قایق سواری بشود از چابهار به مسقط رسید، اما اینکه چقدر طول می‌کشد چابهار به مسقط برسد را نمی‌دانم! مطرح و قلعه پرتغالی‌ها همان قسمت قدیمی مسقط است. تا قلعه می‌رویم و از خیابان خلوت مطرح می‌گذریم و تا به قصر علم برسیم. دریا آبی آبیست. از یک تپه کنار یک ویلای سفید بالا می‌رویم که دریا را بهتر ببینیم. دریا آبیست و خانه‌ها سفیدند. شبیه سنتورینی. بر می‌گردیم به مطرح. یک رستوران قدیمی پیدا می‌کنیم که رو به ساحل و خیابان مطرح یک میز خالی در بالکن دارد.رستوران شبیه رستورانی است که در جزیره مینو رفته‌ایم. اتاق‌های جدا برای هر خانواده با میز روی زمین و دو فضای مشترک. در بالکن می‌نشینیم و شوا و ماهی مخصوصشان را سفارش می‌دهیم. شوا کمی مزه خاک می‌دهد که امیدوارم بعد از بیرون آوردن گوشتش از زیر خاک خوب تمیزش کرده باشند! در بازار مطرح قدم می‌زنیم. عصر شده و همه آمده‌اند بیرون. دست‌سازه‌های ایرانی اینجا خوب مشتری‌های اروپایی دارد، خصوصا فرش ایرانی... یک مغازه خرت و پرت فروشی پیدا می‌کنیم که بامزه‌است. انگار صاحب مغازه گوشه کنار خانه خودش و جد و آبادش را تکانده و هر چه خرت و پرت بوده، از تسبیح قدیمی تا انگشتر و سنگ را آورده این وسط. گشتن در مغازه بامزه است.مطرح زیباغروب می‌رویم ساحل قرم. عصر پنجشنبه است و همه اهالی عمان آمده‌اند. جای پارک پیدا کردن سخت است. زیر انداز را پهن می‌کنیم. می‌روم پاهایم را می‌کنم در آب و به آدم‌ها نگاه می‌کنم. کمتر زن عرب میینم. این زنان به‌نظر می‌رسد که مهاجر باشند. فاصله بیان آن دورانی که عمانی‌ها برای کار به زنگبار می‌رفتند و دورانی که آفریقایی‌ها، پاکستانی‌ها و متاسفانه حتی ایرانی‌ها برای کار به عمان می‌آیند خیلی نیست و احتمالا این‌ها معجزه سلطان قابوس است. آفتاب غروب می‌کند، همه چیز آرام است. آدم‌ها کم کم از ساحل دور می‌شوند و من به فاصله‌ها فکر می‌کنم و زیر لب می‌خوانم ما خسته از این روزهای بی‌قراریم...گرمِ گرمم ریشه دارمعمانی‌ها حوصله زیاد دارند و مهمان نوزاند. شاید لازم باشد نظریه تاثیر آب و هوا بر فرهنگ را قوی‌تر کنم. رانندگی در عمان با صبر و حوصله انجام می‌شود، کسی عجله ندارد. اگر کسی هم بد رانندگی کند احتمالا می‌توان گفت که ایرانی است! یکبار یک ربع در صف چنج صرافی می‌ایستیم. زندگی در کنار دریا شاید انسان را صبورتر و خوش گذران‌تر می‌کند! زندگی در عمان در نه ماه از سال خیلی سخت است. برای همین خیلی فضای تفریحی سرباز نمی‌بینیم، و همینطور زیرساخت سایبری داغان، خیلی داغان! در عوض مال‌های فراوان و تخفیف‌های عید فطر که قیمت‌ها را تقریبا نصف کرده چشمک می‌زند!در خیابان‌های منتهی به دریاعید مبروک!زمانی که سفر کرده‌ایم عید فطر است. مهمترین عید عمانی‌ها. خیابان‌ها را ریسه کشیده‌اند و همه جا تخفیف است. یک صبح می‌رویم مسجد سلطان قابوس. مسلمان‌های زیادی آنجایند. ما می‌ترسیم که به پوشش من گیر بدهند، اما ظاهرا مسلمانی هر جایی غیر از ایران با چیزی که ما در ایران تجربه می‌کنیم متفاوت است! هر کسی را می‌بینیم بهمان لبخند می‌زند. آدم‌ها نزدیک می‌شوند و می‌گویند عید مبروک. جواب می‌دهیم عید شما هم مبروک! کسی به مسلمانی کس دیگر اعتراضی ندارد، به وضو گرفتنش و حجابش فضولی نمی‌کند! این یک تجربه طلایی برای کسی است که از مسلمانی در کشور خودش جز وحشت چیز دیگری نصیبش نمی‌شود...خلاصه که عیدمان در یک شهر آرام سفیدآبی مبروک شد! &quot;ایشالا سال بعد همین جمع مسجد وکیل!&quot;</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 15:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راضی به رضای شیوا، هانومان و باقی</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-dyxxjfnhd6kw</link>
                <description>دولت هند ظاهر دموکراتیکی دارد. هر ایالت قوانین خودش را دارد اما نیروهای ارتش همه جا به یک میزان اعمال نظر امنیتی می‌کنند. اما در عین حال مصادیق خدمات عمومی به وضوح در هند نابرابر است. تعداد بی‌شمار و قابل توجه بی‌خانمان‌ها و عدم توجه به نظافت عمومی توسط شهرداری شاهد این مدعاست. بعلاوه آمارها و روایت‌هایی که از عدم وجود خدمات عمومی و امنیت و خشونت علیه زنان هر روز منتشر می‌شود نیز نشان می‌دهد در هند، هیچ چیز سرجایش نیست. جز در مناطق خاص بالای شهر دهلی نو! اما با همه این‌ها، در چهره مردم هند رضایتی از زندگی موج می‌زند که در چشم‌های ساکنین شهر نیویورک هم نیست! مردم هند راضیند، کم اعتراض می‌کنند و درواقع خودشان حقشان را از زندگی می‌گیرند. این میزان از رضایت و عدم اعتراض در برابر میزان ظلمی که یحتمل از فساد سیستماتیکی نشات می‌گیرد، یکی از شاخصه‌های عجیب هندی‌هاست. آن‌ها به جای حل مساله به روش‌های دیگری رو آورده‌اند. مثلا در برابر تاخیرهای حتی ۱۰ ساعته قطارها اعتراض خاصی انجام نشده، اما اپلیکیشنی طراحی شده که با نصب جی پی اس روی همه قطارها، میزان تاخیر را به صورت آنلاین اعلام می‌کند. مردم هند به صورت کلی احتمالا با مفهوم دموکراسی به عنوان رای دادن آشنا هستند، اما به معنی رعایت آزادی‌های عمومی، حقوق اقلیت و برابری در ارائه خدمات عمومی نه!قطارهای هند با تصاویری که ازشان رایج است فرق دارند، فقط دوست خوبی برای میمون‌ها هستند!این چهره آشنا، فقر استچانه زدن در هند یک فرصت نیست، یک سنت است. عموم هندی‌ها سعی می‌کنند همه چیز را گران‌تر از ارزشی که دارد به توریست‌ها ارائه بدهند. برای همین عموما هر خدمت یا کالایی را با دوبرابر قیمت به توریست‌ها اعلام می‌کنند و یا با هزار ترفند (مثل اینکه پول خرد ندارند، یا مسیر ترافیک بوده) سعی می‌کنند مثلا بچه زرنگ دهلی باشند و از شما پول بیشتری بگیرند. ممکن است این در اولین نگاه کار زشتی باشد، اما قطعا نه برای کسی که از کشور رو به فقیر شدنی می‌آید. زرنگ بازی و تلاش برای به دست آوردن پول بیشتر به ناحق، هیچوقت حال خوبی برای کسی به وجود نمی‌آورد، مگر آنکه در شرایط سخت و فقر باشد. هربار که این مساله را برای کسی تعریف کردم، لبهایش را کشید و با لبخند معنی داری گفت: «یعنی همون کاری که ایرانیا با توریستا می‌کنن؟». حالا که روز به روز بیشتر این چهره را در ایران می‌بینم، می‌توانم ادعا کنم این چهره، چهره فقر است. فقری که در هند سال‌ها به عنوان تقدیر و خواست خدایان به عنوان کاست پذیرفته شده و آدم‌ها پذیرفته‌اند که از کاست خودشان نمی‌توانند جا به جا شوند، اما می‌توانند که سر بقیه کلاه بگذارند!ریکشاها قبلا دوچرخه‌هایی بودند که توسط یک فرد از کاست پایین حرکت می‌کردند و دوچرخه سوار پا می‌زده که مسافران را جا به جا کند. حقیقتش، هنوز هم بعضا ریکشای دوچرخه‌ای پیدا می‌شود و بلوندهای چشم رنگی‌ای که سوار این دوچرخه‌ها شوند...در انتظار آسانسور بین طبقاتاختلاف طبقاتی اولین ویژگی‌ هند است که آدم‌ها توقع دارند در هند ببیند و بله، این اختلاف طبقاتی در خیابان‌های هند واقعا مشهود است. البته می‌توان این اختلاف طبقاتی را به نظام کاست نهادینه شده در فرهنگ هند هم ربط داد. در هند و به‌خصوص شهرهای کوچک مانند آگرا، زاغه نشینی مختص به حاشیه شهرها نیست و شما ممکن است در یکی از خیابان‌های منتهی به میدان اصلی دهلی نو یک زاغه جدی را ببینید که دیزاین شده! برای بعضی هم یک تشک کافیست و کنار خیابان یک تشک گذاشته‌اند که همه می‌دانند مال آن‌هاست. خانواده‌های زیادی در کنار دستشویی‌های عمومی یک وسایل پیک نیک دائم دارند و آن‌جا زندگی می‌کنند و لزوما متکدی هم نیستند، آنجا را به‌عنوان محل زندگی پذیرفته‌اند! در این چند روز زندگی در دهلی، جایی ندیدم که شهرداری یا دولت سازماندهی خاصی برای بی‌خانمان‌های شهر داشته باشد، شهر به بی‌خانمان‌ها عادت کرده و انگار اصلا بخشی از جاذبه توریستی شهر به‌حساب می‌آیند! این صحنه را تقریبا در شهرهای ایالت راجستان ندیدیم. اما در راجستان خانه‌های مهاراجه فراوان دیدیم که از هر کدام یک قصر شاهزاده قاجار در می‌آمد! یکی از این مهاراجه‌ها آقای راولای مهربان در جیپور بود که اتاق‌های خانه بزرگش را که در حیاط خانه‌ طاووس بود و پشت خانه اسب اجاره می‌داد. ما دو شب را پیش آقای راولا ماندیم و آخر سر هم با مهربانی فراوان ما را به خدای فیلی اش سپرد و راهیمان کرد. در واقع هند بهترین جا برای زندگیست، اگر پول داشته باشی!گذشته‌ها رو دوره کن، روزای خوبمون گذشت!صبحی که در آگرا بلند شدیم که تاج محل را ببینیم، از کافی من آنجا پرسیدیم چطور می‌شود تاج محل رفت؟ او پسر خوش اخلاق و خوش صحبتی بود. پرسید چطور تصمیم گرفتیم به هند بیاییم؟ گفتم: «اینجا بخشی از تاریخ کشور ماست و من دوست داشتم تاریخی که سال‌ها در مدرسه خواندم را ببینم.» هندوستان بخش مهمی از تاریخ زمین است، نه فقط تاریخ ایران. بخش مهمی از سازه‌های باقی مانده از حکومت مغول‌ها، ایرانیان و بعد پادشاهان مسلمان گورکانی است. اما در هند می‌توان سازه‌هایی پیدا کرد که متعلق به قبل از این‌هاست. یعنی آن موقع که افسانه‌های خدایان هنوز جان داشتند و جای خودشان را به مناسک بی‌شمار و دین‌های متفاوت نداده بودند. قدم زدن روی زمینی که به خودش روزهای صلح و جنگ فراوانی را از بشر دیده واقعا عجیب است. بخشی از موزه‌ قصر شهر که در اودایپور رفتیم، تصویر نقاشی جنگ‌هایی بود که هندوستان به خودش دیده. در کنار یکی از نقاشی‌ها که یک گودال پر از خون بود، خاک سرخی قرار داشت که نوشته بود خاک آن منطقه است که خون آن جنگ رنگش را عوض کرده. تاریخ هند شبیه تاریخ ایران است. و البته که تاریخ پر از جنگ برای حفظ امپراطوری، خیلی جای افتخاری نباید داشته باشد.ساختمان‌های تاریخی در هند همگی یک ویژگی دارند: بزرگند! چیزی که در تاج محل انسان را متحیر می‌کند جز هنر معماری، بزرگی و مقیاس اجرای کار است. بعلاوه که هنر اصلی به کار گرفته شده در این ساختمان‌ها، سنگ‌کاری ریز است. در مقایسه با ساختمان‌های ایران که در آن‌های هنر نقاشی و کاشی‌کاری به‌کار گرفته شده است. خلاصه که ظاهرا هندی‌ها به اندازه علاقه ویژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دارند!مهد احترام به محیط زیست!هند طبیعت خارق العاده‌ای دارد. چیزی که عموما آدم‌ها توقعش را ندارند. مسیرهای قطاری هند سرسبز و پر از مزارع کشاورزی است. انگار که سوار قطار تهران - ساری شده باشی! در هند مثل خیلی از کشورها سیاست‌های احترام به محیط زیست مثل ندادن رایگان کیسه خرید اجرا می‌شود. اما مساله هندی‌ها و طبیعت چیزی جدا از سیاست‌های پیشگیرانه محیط زیست است. هندی‌ها با محیط زیست دوستند. اودایپور شهر دریاچه‌هایی است که پادشاهان ساخته‌اند. حیوانات وسط خیابان می‌توانند راه بروند و مراعات مردم را هم در اجابت مزاج نکنند! البته قبلا مردم هند هم همین نظر داشتند، قبل از اینکه دولت هند با تاسیس دستشویی‌های خیابانی به این نیاز آن‌ها توجه کند! کبوترها، سگ‌ها، فیل‌ها، گاو ها و همه حیوانات دوست خوب هندی‌ها هستند. هندی‌ها پذیرفته‌اند که زمین برای همه حیوانات است و لازم است زندگی مسالمت‌آمیزی با هم داشته باشند. بیا بوق بزنیمآخرین ویژگی هیجان انگیز هند بوق است. بوق دوست هندی‌هاست. بوق یکی از المان‌های مهم اعتراض هندی‌ها علیه استعمار بوده (چیزی که احتمالا ما این روزها دیگر خوب بفهمیم!) در واقع عجله دوست خوب هندی‌هاست. هندی‌ها همیشه انگار باید به یک جلسه مهم برسند. همیشه می‌روند و به برگشتن فکر نمی‌کنند. درواقع برای یک هندی خوب، مساله رفتن است نه رسیدن! شاید دلیل این همیشه در راه بودن کمبود منابع و ازدیاد جمعیت باشد. ترس از اینکه یک نفر دیگر برود و به تو هیچوقت راه نرسد. راه‌ها تمام شوند مثلا، یا کوه‌ها ریزش کنند یا حتی دنیا در همان لحظه تمام شود.برای یک هندی لحظه مهم است نه نتیجه. این همان روحیه عجیب هندی‌ است که زندگی به یک ورش نیست. برایش مهم نیست آینده چه می‌شود. در لحظه می‌خواهد برود. این خوب است یا بد؟ شاید هم اصلا زندگی همین باشد و ما الکی برای رسیدن به برابری، عدالت و شاید یک روز بهتر تلاش می‌کنیم. و البته شاید هم زندگی خودش فهمیدن جواب همین سئوال‌هاست...</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 03:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت یک قند پارسی در بنگاله*</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%84%D9%87-toaggqjxjkvs</link>
                <description>از حدود ۶ ماه قبل سفر که درباره هند حرف زدیم، هر روز صبح که از خواب بلند می‌شدم ذهنم به صورت تصادفی برای خودش شروع می‌کرد به خواندن یک آهنگی که یادم نیست کجا شنیدم و اصلا چرا شنیدم: «بولی چوریا بولی کنگنا». هند در ادبیات ایران نشانه یک جای دور است که هم خطرناک است و هم معدن سحر و جادو، البته بین ابیات شعرای مسلمان بنیادگرا (که بنیادگرا بودن یک مسلمان در قرن ۷ و ۸ هجری همچین هم چیز عجیبی نیست) هر چقدر هم که شیخ اشراق تلاش خودش را در زمینه تعریف شرق و غرب کرده باشد (!) هند «کفرستان» است. اما برای من هند فارغ از این توصیف‌ها «سرزمین عجایب» است. جایی شبیه همان سرزمینی که آلیس بهش وارد شد: «تقریبا هیچ پاسخی برای سئوال‌ها نیست، اما انقدر سئوال به سئوال‌ها اضافه می‌شود که انسان با خودش می‌گوید همان بهتر که جوابی پیدا نکردم و نمی‌کنم!» سفر به هند شبیه یک هندوانه در بسته است. شبیه یک جعبه که نمی‌دانی چه چیزی در داخلش انتظارت را می‌کشد، هر چقدر هم که برایت تعریفش را کرده باشند. اما این جعبه شعبده‌ای دارد که اگر دل بدهی، ممکن است چنان مجذوبش شوی که نتوانی دل بکنی... . پنج جاذبه اصلی در هند برای من وجود داشت: ساختمان‌ها، طبیعت، فرهنگ، غذا و به صورت کلی خدا و معبد و مایتعلق به! و اگر برایتان سوال ایجاد شده که ما سفر را از کجا شروع کرده‌ایم، پاسخ مشخص است: با غذا!ما سفر را هم با غذا به پایان رساندیم. رستوران هتل اوپری در اودایپور آخرین فرصت ما برای خوردن غذای هندی بود. و تجربه بسیار خفن مرغ خامه‌ای.هندی بیا سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم!**پروازهای ایرانی همیشه در بدترین زمان‌ها و بدترین گیت‌ها هستند. دلیلش هم واضح است، هر ایرلاین به میزانی که هزینه می‌کند در برنامه پروازی فرودگاه قرار می‌گیرد. برای همین این پروازها عموما نصفه شب به مقصد می‌رسند و شما مجبورید صبح فردا را در یک سفر طولانی، از ظهر شروع کنید. به همین دلیل ما ماجراجویی در هند را با رستوران کاوالیتی شروع کردیم و بعد از آشنایی مفصل با هند، فهمیدیم به عنوان اولین مواجهه با این سرزمین عجایب و چیزهایی که قرار بوده در هند تجربه کنیم انتخاب درستی بوده! کاوالیتی یک رستوران نسبتا گران و حدودا ۷۰ ساله در میدان اصلی دهلی نو بود که با چند دقیقه پیاده روی از بازار پهارگنج به آن می‌شد رسید. در و دیوار رستوران پر بود از عکس‌های قدیمی آن میدان در ۱۰۰ سال پیش که حس و حال قدیمی می‌داد. مشتریان رستوران نه خیلی پولدار به‌نظر می‌رسیدند و نه معمولی. قشر متوسط هند آن‌جا بود، با لباس‌های تقریبا مدرن، زنان ظاهرا مستقل و درآمد مکفی برای غذا خوردن در یک رستوران خوب. قشر متوسطی که احتمالا برای برابری، توسعه و حل آسیب‌های اجتماعی تلاش می‌کند و غصه می‌خورد، و من خوب می‌دانم این راه در چنین سرزمین‌هایی دشوار و سخت و ناامید کننده است...I can eat even spicy than this! ما غذای تند می‌خوریم؟ بله. ما غذای تند دوست داریم؟ بله. ما در هند به‌دنبال غذای تند بودیم؟ بله. اما اجازه بدهید واقعیتی را مطرح کنم: غذاهای هند آنقدرها هم که فکر می‌کنید تند نیستند. درواقع غیرقابل تحمل نیستند. در هند بنابر اصل همزیستی مسالمت‌آمیز شما نمی‌توانید خیلی غذا با گوشت قرمز پیدا کنید. درواقع غذاها دو دسته‌اند: غذای گیاهی و مرغ. البته در مک دونالد و برگر کینگ همبرگر پیدا می‌کنید، اما همبرگر مرغ! اما معجزه غذا در هند این است که در همه حالت آن خوشمزه است. چه رستوران هتل اوپری در کنار دریاچه اودایپور، چه سمبوسه خیابانی کنار قلعه سرخ آگرا. یکی از خوشمزه‌ترین غذاهایی که در هند خوردم تالی است. هر ایالت تالی خودش را دارد و من یکی از این‌ تالی‌ها را در غذاخوری مسلمانی در کنار تاج محل خوردم. صاحب غذاخوری پرسید اهل کجاییم؟ گفتیم ایران. پرسید چقدر غذا را تند درست کند؟ علیرضا گفت وری اسپایسی و من گفتم مدیوم. صاحب رستوران مدام می‌پرسید غذا چطور است؟ این غیرت هندی‌ها روی غذا و درست خوردن غذا را چندبار دیگر هم دیدیم. خصوصا روی تالی! علیرضا کله‌ای تکان داد و گفت:I can eat even spicy than this !به گارسون گفتیم bread می‌خواهیم. گفت نان؟ گفتیم آفرین همان. و این نان خوشمزه و زیبا و گرم را آورد.غصه نخور، خدا زیاده! هند ۳۶ میلیون خدا دارد. این برای مایی که در فهمیدن امر همین یک خدا هم با هم درگیریم واقعا عدد زیادی است! و جالب است که هر کدام از این خداها تا می‌توانند مناسک و قانون دارند، یعنی حتی محض تفنن یک خدای ساده‌گیر هم ندارند که بگوید چیزی نمی‌خواهم، بروید با هم بسازید!اولین خدایی به صورت رسمی با او آشنا شدیم خدای سیک‌ها بود. خدای سیک‌ها شاد بود اما درآمد خوبی هم داشت. چپ و راست قربانی و خوراکی بود که به سمتش روانه می‌شد، سر آدم‌ها بدون تبعیض جنسیتی حجاب می‌کرد و مجبور می‌کرد حتی جوراب‌هایت را هم در بیاوری! روی زمین معبد سیک‌ها مثل مساجد مسلمان‌ها فرش بود و در مرکز معبد یک گروه آواز با طبلا در  کنار مقبره‌ای حال اجرای دست جمعی دعا بودند. یک آخوند نارنجی پوشی هم جلوی مقبره ایستاده بود گل و غذا و پول می‌گرفت و به پای مقبره می‌ریخت. اما لحظه طلایی آن معبد این بود که موقع بیرون آمدن، یکی از مریدان را دیدیم که جامه دریده و با  اشک شوق به سمت خادمان رفت که آب مقدس بریزد روی دستانش. آقای خادم با تحکم بهش فهماند اول روسری‌ات را سرت کن بعد آب می‌ریزم. که البته بله، ظاهرا آسمان همه جا دنیا یک رنگ است! متاسفانه خدای سیک‌ها با عکس گرفتن مشکل داشت!بعد از آن یک معبد هندو رفتیم که ظاهرا پاتوق کاست آقای گاندی بوده. معبد پر از مجسمه خدایان بود و نصف بیشتر زمان را داشتم تلاش می‌کردم به علیرضا اثبات کنم این بندگان خدا(یان!) این مجسمه‌ها را نمی‌پرستند. آن‌ها به افسانه این مجسمه‌ها معتقدند و این مجسمه‌ها یا حیواناتی که در معابد نگهداری می‌کنند، نماد و توتم آن افسانه‌هاست. معبد قرمز و سفید بود با سنگ‌های سرد (بله باز هم مجبور بودیم کفش‌ها را در بیاوریم!) و یک معماری فانتزی و جالب. نکته جالب طرح ستاره داوود در سردر ورودی معبد بود که بعدها فهمیدیم این نماد مغول‌ها بوده و خلاصه، جای رائفی پور خالی که محتوای ده سالش جور جور بود! از این نوع معبد هندوها در این سفر چندتایی دیدیم. عموما بزرگ بودند و پر از صدا. یک روز در اودایپور سری به جودیش تمپل زدیم و از قضا روز بزرگداشت خانم ساراسودتی (یکی از خدایان زن) بود و همه شاد و خوشحال انگر که مراسم عروسی یکی از اعضای خانواده باشد وسط معبد در حال رقص بودند. خدا را شکر مذهب تنها چیزی است در هند که ظاهرا کاست نمی‌شناسد! در میان معابد هندو، معبد آرکاداشام علاوه بر معماری جذابش یک قسمت جالب داشت:‌ وسایل شناسایی دالای لامای بعدی! یکی از معبدهای عجیب هندویی که رفتیم معبد هانومان بود. در این معبد  میمون‌ها عزت و احترام داشتند و کاهن معبد هم خیلی با ما احساس صمیمیت کرد و بت بزرگ را نشانمان داد. همه اینها مشکلی نداشت، جز اینکه معبد در میان کو‌ها بود و خوراک آدم ربایی!هندوها معتقد به تناسخند و دالای لاما هم از این اعتقاد مستثنی نیست. برای همین روزی که دالای لاما می‌میرد کودکان به دنیا آمده را شناسایی می‌کنند و وسایل شخصی دالای لامای قبلی را به کودک نشان می‌دهند. اگر همه اش را درست تشخیص دهد او همان دالای لاماست که دوباره متولد شده. علیرضا وقتی داشت این را برایم تعریف می‌کرد آخرش گفت که البته اگر بگوییم جامعه آماری ۱۰ نوزاد است و وسایل ۵۰‌تا، حدود ۳۳ درصد احتمال وجود دارد که یکی از این نوزادان همه این وسایل را درست تشخیص دهد. که البته ممکن است بپرسید خب اگر آن بچه بیچاره نخواهد دالای لاما باشد چه؟ یا مثلا پس بقیه بچه‌هایی که در بقیه نقاط جهان به دنیا می‌آيند چه؟ که باید بگویم این‌ها همان سئوال‌هایی هستند که در هند به جای گرفتن جواب به سئوال‌های شما اضافه می‌شوند!آخرین معبدی که در هند دیدیم، معبد بودایی‌ها بود. ساکت و موکت شده و پر از عود. توقع خاصی هم نداشت، خالی از مجسمه و سر و صدا و صندوق اعانه. فقط یک مجسمه بودا در انتهای معبد بود در حالیکه یک پایش را داده زیر آنیکی پایش و یک چیزی هم با دستش روی هوا می‌خواهد به ما بگوید و متاسفانه انگار پریده‌اند وسط حرفش. که خدا بیامرزد، مرد خوبی بوده.مساله دین در هند، می‌تواند یک صاعقه باشد وسط باور کسی که خودش را به یک دین باورمند می‌داند. بخواهم دقیق‌ترش را بگویم، آن لحظه که فرد باورمند با واقعیت چیزی جز خدای واحد و حتی ادیان ابراهیمی مواجه می‌شود ممکن است بپرسد برتری باور من به این باور چیست؟ برتری داستان‌های دینی‌ای که من بر اساس آن‌ها پایه‌های دینم را بنا کرده‌ام نسبت به این افسانه‌ها چیست؟ اگر مناسک و آیینی که در کنار دین من رواج دارد شبیه به همین دینی است که آن را گمراهی می‌دانم، پس فرق کجاست؟ نمی‌شود دو رفتار واحد شکلی باشد که از نظر ماهوی متفاوت باشد، اگر شکل دو راه نور و تاریکی با هم فرق نکند، پس خدا روی چه چیز انسان حساب کرده که بتواند عین آدمیزاد یخرجونهم من الظلمات الی النور*** شود؟و شک، معجزه هند است برای پیدا کردن جواب سوال‌ها. مهمترین معجزه هند برای من.*شکرشکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود (غزلیات حافظ - غزل ۲۲۵)**نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم (غزلیات شهریار - غزل ۱۰۲)***«اللَّه ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النّور.» (سوره بقره - آيه ۲۵۷)</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 17:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاتون ایالت جرجیا</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AC%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%A7-b32psufip8wn</link>
                <description>۱)در تقویم دنبال یک تعطیلی می‌گردم که بتوانیم با کمترین میزان مرخصی برویم سفر. تعطیلی پیش رو ظاهرا یک روز خاص در خودش دارد: روزی که من به دنیا آمدم! آدم‌ها حال متفاوتی نسبت به تولد دارند. من اما از بچگی تولد را خیلی دوست داشتم. کیک می‌خوردیم و دوستانم می‌آمدند و می‌رقصیدیم و تهش تازه کادو هم می‌گرفتم. سالی یکبار فرصت داشتم یک آرزوی بزرگ بکنم و مادرم که همان فرشته مهربان داستان سیندرلا بود، برایم برآورده‌اش می‌کرد. هر سال روز تولدم خوشحالم و همزمان یاد مامان هم می‌افتم که او این بذر خوشحالی را در دل من کاشت. حالا هم ظاهرا قرار است روز تولدم به یکی دیگر از آرزوهایم که حالا خیلی با بچگی‌ فرق دارد برسم. طبق تقویم قرار است روز تولدم برسیم به رشته کوه اسرار آمیز و زیبای قفقاز و من روبروی قله کازبک باشم. البته این پیش‌بینی درست از آب در نمی‌آید. باران بهاری گرجستان مثل نظام قانونی ایران غیرقابل پیش‌بینی است. مجبور می‌شویم روز اول برویم کازبک. لباس‌های کوهنوردیمان را می‌پوشیم و سوار ون می‌شویم و از جاده رویایی و زیبای کازبکی رد می‌شویم و می‌رسیم به کازبک. از کوه بالا می‌رویم و یک جایی نزدیک کلیسای تثلیث می‌نشینیم. فلاسک را در می‌آورم که چایی بخوریم. مه جلوی قله کازبک را گرفته. در آستانه آغاز ۲۹ سالگی، من ، کازبک، علیرضا.روزی روزگاری کازبک۲)برجومی یک شهر وسط جنگل است. اینطوری که انگار جنگل باز شده و آدم افتاده است داخلش. اما قسمت خیلی قدیمی این جنگل در باغ گیاهشناسی برجومی قابل دسترسی است. درست روبروی در ورودی باغ گیاهشناسی، یک کاخ فیروزه‌ای زیبا با معماری سنتی ایرانی است که عکس والیان و شاهان قاجار روی ایوانش میان آیینه‌کاری‌های ایرانی می‌درخشد. این سندی بر ضعف داف بودن ایرانیان در طول تاریخ است! ظاهرا یکی از شاهزاده‌های ایرانی برای تفریح به برجومی می‌آید و عاشق دختری گرجی می‌شود و این قصر کوچک را برای آن دختر گرجی می‌سازد که هر وقت گذرش به برجومی افتاد او را اینجا ببیند. البته برجومی از سال‌ها قبل محل خوش‌گذرانی شاهزاده‌ها و تزارهای روسی بوده. البته همینکه شعورشان می‌رسیده مثل بعضی آقازاده‌های فعلی جنگل را تخریب نکنند و برای &quot;ویوی جنگل&quot; در جنگل‌های قدیمی مملکت &quot;ویلای لاکچری&quot; نسازند باز جای تقدیر دارد. برای رسیدن به این باغ دو راه وجود دارد: ورود عادی به باغ و جنگل نوردی تا بالای آن، یا با تله کابین وارد بالاترین قسمت جنگل شدن. تله کابین باغ گیاهشناسی برجومی با تصور عادی ما از تله کابین فرق می‌کند. یک کابین خیلی بزرگ است که بیمه جیزز محسوب می‌شود و هر لحظه ممکن است بیافتد وسط جنگل ها و ما هم مثل ریشه این درخت ها به تاریخ بپیوندیم! از میان درخت‌ها با توسل به مریم مقدس و جیزز و صاحب این آب و خاک(!) می‌گذریم و به بالای کوه می‌رسیم. زیرانداز و خوراکی‌ها را پهن می کنیم و به وسعت سبز رو به رو خیره می شویم. گله گوسفندان مثل نقل در هر کجای مراتع پراکنده‌اند. غیر قابل شمارش مثل ستاره‌ها. به علیرضا می‌گویم طبیعت ارتباط مستقیمی با دین دارد. انگار آدم‌های ساکن سرسبزی بیشتر به‌دنیال صاحب زیبایی و معنایی برای این زیبایی هستند. شاید یکی از دلایل مذهبی بودن گرجی‌ها هم همین است. خورشید بالای سرمان است و باد ملایم بهاری می‌خورد روی صورتمان. کمی بعد شروع می‌کنیم به قدم زدن در جاده خلوت جنگلی. سال پیش تقریبا همین موقع‌ها داشتیم در یک جاده جنگلی درست شبیه همین جاده در ایبلی آدا قدم می‌زدیم. باران می‌چکد روی صورتمان، مثل همان روز. جنگل نوردی را شروع می‌کنیم. از جنگل یک ساعتی می‌رویم پایین و می‌رسیم به حوضچه‌ای که همان آب گرم معروف برجومی را دارد. می‌رویم داخل حوضچه و به آسمان نگاه می‌کنم. حوضچه خنک است و دور تا دور آسمان پیش رویم را جنگل گرفته است. شبیه نان دور خاچاپوری! باران شدید شروع می‌کند به باریدن. با علیرضا از حوضچه بیرون می‌آییم و می دویم زیر آلاچیق. لبخندم دوباره روی لبهایم کشیده می‌شود. زمان متوقف می‌شود. یک چراغ روشنی ته قلبم را وسط این سرما گرم می‌کند...مسیر برگشت از جنگل نوردی برجومی۳)تفلیس یک شهر مینیاتوری قدیمی بلوک شرق است. درست است که پرچم اتحادیه اروپا همه جا بلند است، اما حقیقتا من در مردم تفلیس بیشتر مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های ایرانی را می‌بینم. خانه مانانا که ما سوییت کناری بیرون از خانه‌اش را اجاره کردیم، ابتدای میدان آزادی و خیابان روستاولی ست. قصه ساختمان‌های روستاولی از جذابترین قسمت‌های سفر است. روستاولی را تا انتها می‌رویم که می‌رسد به میدان روستاولی. از آنجا به سمت رودخانه حرکت می‌کنیم و چند دقیقه‌ای کتار رودخانه می‌نشینیم. برای علیرضا داستان دانوب خاکستری را تعریف می‌کنم و دوباره یادم می‌افتد چقدر دوست داشتم که شهر زندگیم رودخانه یا دریا داشته باشد. یک سری رستوران مامان بزرگی پیدا کرده‌ایم که مزه غذای خانگی می‌دهد و باید اعتراف کنم وابسته غذاهای گرجی شده‌ام! این وقت از سال تفلیس زیبا پر است از گردشگران از کشورهای متفاوت. در خیابان با یک آقا و خانم آمریکایی حرف می‌زنیم، در کازبکی با یک گروهی از استرالیا- آلمان- روسیه و... همسفر هستیم و در محوطه کوه مادر جرجیا با یک گروه ترک روبرو می‌شویم. شب برای دیدن یک اجرای رقص گرجی می‌رویم. موقع برگشتن سر راه یک دونات کوچک اسمارتیزی می‌خریم. روی بالکن خانه قدیمی مانانا و مادرش می‌نشینیم و یک شمع قدیمی را می گذارم وسط دونات. دونات و شمع را می‌گذارم روی کله‌ام، چشم‌هایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم. آرزوهای زیاد، آرزوهای امیدوارانه. ساعت 12 می‌شود. شمع را در تاریکی بالکن مانانا فوت می‌کنم. آغاز 29 سالگی.</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 11:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روایت کوتاه از سنت پطرزبورگ</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D8%B7%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF-xkpr3dfmrtpt</link>
                <description>بسم اللهبه‌نظر من هنوز یکی از بهترین فیلم‌های کمدی فارسی سنت پطرزبوگ است. اولین مواجهه من در کودکی با سنت پطرزبورگ همین فیلم بود. برای همین هنوز سنت پطرزبورگ مرا یاد 7،8، باقرزاده 9 می‌اندازد! در ادبیات روسیه سنت پطرزبورگ جایی شبیه شیراز است، هم مرکز تاریخ و ادبیات و هنر بوده و هم مرکز سیاست. اما در بیشتر تصویرهایی که از سنت پطرزبورگ در این کتابها هست، سنت پطرزبورگ در میان سرماست. چهار روز زندگی در سنت پطرزبوگ یخ زده برای من چند خاطره کوتاه اما جذاب دارد. شهری که به اندازه سرمای سوزانش، در خیابان‌هایش قصه پراکنده‌اند.جنگ نزدیک است!نه فقط در سنت پطرزبورگ، در کل زمان حضورمان در روسیه و حتی قبل از سفر، به این فکر می‌کردم که روسیه اولین کشور در حال جنگیست که به آن مسافرت می‌کنم. البته یکبار دم دم های ظهور داعش هم به عراق سفر کرده بودم. چهره عراق آن روزها، خصوصا جاده بغداد به کرکوک در التهاب و جنگ بود. با اینکه داعش خیلی وقت بود که از موصل رفته بود اما هنوز در حال عملیات بود. چهره روسیه اما متفاوت است. مردم عموما در ساعت‌های کاری تنها و سریع در حرکت هستند. علاقه‌ای به ارتباط با هم در مسیر مترو یا اتوبوس ندارند. شاید هم یکی از دلایلش سرما باشد. در مورمانسک تلوزیون‌های بزرگی در میدان اصلی بود که فیلم‌های ارتش در حال جنگ با اوکراین را نشان میداد. در یکی از خیابان‌های اصلی مسکو که پاتوق هنرمندان است (چیزی شبیه خیابان استقلال استانبول) هم عکس‌هایی از تاریخ جنگ روسیه و اکراین بود که زیرش به روسی کپشن نوشته شده بود. درست است که روسیه پس از فروپاشی هویت جدید جمهوری را برای خودش  انتخاب کرده است، اما شاید این یکی از اشتراکاتی است که هر از گاهی مرا به یاد ایران می‌اندازد. روسیه سال‌هاست که دیگر دولت اتحادیه جمهوری‌های کمونیست نیست، اما در معماری شهر و احتمالا نظام اداری، رد پای یک رژیم سوسیالیست حس می‌شود. پله‌های زیاد و مردمی که همیشه در حال کار کردنند، یا پیرمرد و پیرزن‌هایی که کارهای ساده و یدی مثل ایستادن کنار باجه‌های شارژ کارت بلیط مترو را انجام می‌دهند. خلاصه اینکه شاید بشود یک ملت را از درون یک رژیم توتالیتر که بعد از انقلاب به قول واتسالاف هاول تبدیل به یک رژیم پسا توتالیتر شده بیرون کشید، اما یک رژیم توتالیتر که بعد از انقلاب تبدیل به یک رژیم پسا توتالیتر شده را از درون یک ملت نه!کلاهت را بردار!اولین کلیسای جدی ارتودکسی که در روسیه می‌رویم مورمانسک است. قبل از این یک کلیسا در ترکیه رفته بودیم که کاتولیک بود و مراسمی هم در آن اجرا نمی‌شد. علیرضا و مرتضی می‌گویند که کلیسا بسته است. من اما اصرار دارم که صبح چرا باید کلیسا تعطیل باشد؟ در را باز می‌کنم. کمی جلوتر خانمی ایستاده که بهمان سه تا شمع می‌دهد. کلیسا کوچک است و پر از نقاشی‌هایی که علیرضا بعدا نسبت بهشان اعتراض دارد که: مریمشان زشت است! بهش می‌گویم که اتفاقا این نزدیکترین تصویر به روایات از مریم و مسیح است! چهره شرقی و خاورمیانه‌ای. فضای کلیسا نقلی و بامزه است. اصلا نیمکت ندارد و چند پایه برای روشن کردن شمع هست. داریم فضا را برانداز می‌کنیم که یک پیرزن نخودی تپل سمت علیرضا و مرتضی می‌آید و با پانتومیم ناقصی می‌فهماند که کلاهتان را بردارید. آخرین کلیسایی که می‌رویم کازان در سنت پطرزبورگ است. آنجا هم دم در اصرار دارند که علیرضا کلاهش را بردارد و به زن‌ها می‌گویند که روسری سرشان کنند. مناسک چیز عجیبی است. یاد یهودی‌ها می افتم که بر اساس آیه کتاب عهد عتیق برای اینکه سرشان را از آسمان حفظ کنند کلاه سر می‌کنند. و یاد اسلام که در بعضی روایات، حجاب را برای زنان واجب می‌داند. روی صندلی‌های کنار دیوار کازان نشسته‌ام و علیرضا رفته عکاسی کند. یاد عبارتی از غزلیات سلیمان در تورات می‌افتم: ادیان در ابتدا یکی بودند و خدای همگان یکی بود...کلیسای کوچک مورمانسکشنل، باران، نفسکیشاید عجیب باشد که آدم اسم نیکولای گوگول را برای اولین بار در یک کتاب از جومپا لاهیری بخواند، ولی من اولین بار آنجا با شخصیتی آشنا شدم که پدر و مادرش عاشق نیکولای گوگول بودند و اسمش را به این خاطر گذاشته بودند &quot;گوگول&quot;! داستان شنل یکی از داستان‌های معروف گوگول است که من خیلی دوستش دارم. ظرافت در روایت و طنز پنهان و در عین‌حال کنایه‌های بی‌پروا به نظام سوسیالیستی که برای بقیه مالکیت اشتراکی می‌خواهد و برای خودش مالکیت غیر قابل توکیل، این داستان کوتاه را برایم دوست داشتنی‌تر از خود قصه می‌کند. هیچوقت آن را کامل نخوانده بودم. با علیرضا نفسکی را تا میانه قدم می‌زنیم و بعد او می‌رود خانه که به کارهایش برسد. کافه‌ای رو به نفسکی پیدا می‌کنم و شیرینی‌ای شبه پای آلبالو که خیلی هم خوشمزه است با قهوه سفارش می‌دهم. شنل را باز می کنم و شروع می‌کنم به خواندن. حالا درست احساس می‌کنم نفسکی سال ۱۸۰۰ روبروی من است. مردم از سرکار خسته به خانه بر می‌گردند و احتمالا به این فکر می کنند که چرا حقوقشان خرج زندگیشان را نمی‌دهد و باید کاری کننند. باران می‌آید. شنل تمام می‌شود. نفسکی را تا خانه قدم می‌زنم. علیرضا می گوید چکار کردی؟ می‌گویم در نفسکی ۱۸۰۰ با آکاکی آکاکیویچ قدم زدم!خوبان پارسی گوی، بخشندگان عمرندیک بخش مهمی از تجربه‌هایم در سنت پطرزبورگ به مامورین چک بلیط اتوبوس بر می‌گردد. در اتوبوس‌های روسیه بلیط داخل اتوبوس فروخته می‌شود. یا کارت مترو داری و استفاده می‌کنی یا پول نقد می‌دهی و بلیط می‌خری. شغل خسته کننده‌ای به‌نظر می‌آید. صبح باید سوار مترو شوی و چک کنی چه کسی سوار می‌شود. اما به‌نظر می‌رسد این شغل را شهرداری سنت پطرزبورگ به مهاجران داده. اولین بار که حواسم جلب این موضوع می‌شود، زن عرب سوری است که خسته روی یکی از صندلی‌های اتوبوسی که از کاخ کاترین بر می‌گردد نشسته است. زن در خودش است و غمی توی چهره‌اش مشخص است. با خودم خیال می‌کنم از حلب آمده یا از دمشق؟ از معارضین است و از دست اسد فرار کرده یا از دست داعش؟ به جنگ فکر می‌کنم، و تمام قصه‌هایی که درست می‌کند.یک شب که داریم از مارینسکی و دیدن آن باله معروف پارک بر می‌گردیم، سوار اتوبوسی می‌شویم که ما را از در مارینسکی به خانه می‌رساند. مرد بلیط فروش اول می‌آید و پول می‌گیرد. می‌رود آنطرف اتوبوس و بر می‌گردد. انگار چیزی برای گفتن دارد. نزدیکمان می‌شود و به روسی چیزی می‌پرسد. به انگلیسی می‌گوییم روسی بلد نیستیم. به انگلیسی می‌پرسد اهل کجایید؟ می‌گوییم ایران. یکدفعه گل از گلش می‌شکفد و به فارسی می‌گوید: پس از سرزمین حافظ هستید. او اولین تاجیکی نیست که می‌بینیم. یک شب در مسکو در خیابان آربات توی یک رستوران هم پسرک گارسون موقع رد شدن از جلوی میزمان مدام زیر چشمی نگاهمان می‌کرد. وقتی بلند شدیم که برویم آمد و گفت نوش جان! برگشتیم و گفتیم شما ایرانی هستید؟ گفت نه من تاجیکم. آقای بلیط فروش که خیلی خوب حافظ و سعدی را می‌شناخت دومین هم صحبت فارسی ما بود. تا خانه با هم حافظ خواندیم و مدام گفت فارسی شیرین‌ترین زبانیست که بلد است. مسافرها به آوای ما گوش می‌دادند و سکوت شب این آوا را دلنشین‌تر می‌کرد. نزدیک‌های خانه بودیم که بعد از یک سکوت طولانی، رو کرد سمتمان و خواند:خوبان پارسی‌گو، بخشندگان عمرند                                                          ساقی بده بشارت رندان پارسا را...خلسه کوک‌های قبل از اجرانمی‌دانم بقیه آدم‌ها هم آرزوهای کوچک دست نیافتنی دارند یا نه. و نمی‌دانم که بقیه هم اگر یک روزی به این آرزوها برسند مثل من قند توی دلشان آب می‌شود یا نه. مثل دیدن شفق قطبی، هایکینگ در شته کوه قفقاز و مثلا دیدن یک اجرای باله در مارینسکی. ماریسنکی یک نویسنده و کارگردان معروف قدیمی در روسیه است. ساختمان تئاتر ماریسنکی انقدر زیباست که می‌شود به تنهایی از آن لذت برد. قبل از رفتن به تئاتر بلیط را چک می‌کنیم که ببینیم چیزی به عنوان درس کد لازم است داشته باشیم یا نه. از اتوبوس که پیاده می‌شویم لبخند  روی لبهایم بزرگتر می‌شود که از ابتدای شب روی لبهایم است. چشمهایم برق می‌زند و داخل صف ورود به مارینسکی خیره می‌شوم. باورم نمی‌شود که نه تنها جلوی مارینسکی‌ام، بلکه قرار است یک درام معروف باله را هم در آن ببینم. وارد می‌شویم و باید لباسهای رویمان را تحویل بدهیم. لازم دارم کاتالوگ این اجرا را به کلکسیون کاتالوگ‌هایم اضافه کنم، اما اینجا باید کاتالوگ را بخری. کاتالوگ را می‌خریم و وارد سالن اسرار آمیز می‌شویم. بلیطمان بالکن است. آبی درباری سالن را غرق کرده و گچکاری طلایی هم مثل ماهی میانش می‌درخشند. مردم بیشتر لباس شب پوشیده‌اند. معماری ساختمان شبیه به تالار وحدت است، اما استانداردتر. جایگاه ویژه‌اش هم مانند تالار وحدت میان طبقات قرار گرفته. ارکستر پایین صحنه آماده اجرا می‌شود. هزار پروانه توی دلم روشن است. چشمانم را می‌بندم و با خودم فکر می‌کنم چقدر دلم برای این لحظه تنگ شده بود. خش خش کوک سازها قبل از اجرا، هیجان شروع یک نمایش که قرار است 2 ساعتی مرا از روی زمین بلند کند و با خودش ببرد به سرزمین خیال. چراغ‌ها خاموش می‌شود. صحنه آماده اجراست. من حالا درست وسط یکی دیگر از این آرزوهای کوچکم. لبخند روی لبم کشدارتر می‌شود و منتظر می‌شوم موج، غرقم کند.مارینسکی عزیز</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 18:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آقای گاگارین!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-oyzcckryfway</link>
                <description>مسکو عموما با ساختمان‌ها و شهرسازی بی‌نظیرش شناخته می‌شود. بعد تاریخ از میان قصه میان کوچه‌ها و ساختمان‌ها سر بیرون می‌آورد و خودش را نشان میدهد. اما در یک محله در حاشیه مسکو، یک ساختمان هست با یک عالمه قصه متفاوت. قصه‌هایی نه از سرزمین‌های دور، قصه‎‌هایی دور از زمین!  برای دیدن این ساختمان باید می‌رفتیم آن سر شهر، محل ودنخا. پارک ودنخا نبش یک اتوبان است که از رویش مونوریل رد می‌شود. مثل همه جای روسیه پارک با مجسمه‌ها شروع می‌شود. اما اینبار مجسمه‌هایی که ترسیم یک اسطوره یا قهرمان نیست، این مجسمه‌ها، مجسمه‌های منظومه شمسی هستند. با ورود به پارک، به ترتیب سن نیز مجسمه یادبود دانشمندان علوم فضایی و فیزیک ساخته شده. کم کم سازه‌ای شبیه به موشک فضایی از دور پیدا می‌شود. این ساختمان موزه هوافضای روسیه است. حالا من روبروی سردر ساختمانی هستم که برایم شبیه یک دنیای اسرار آمیز است: آنطرف آسمان‌ها. این نزدیکترین تجربه آدم‌های کره من به فضاست. آدم‌هایی که از زمین‌مان خارج شده‌اند و از سیاهی بیرون جو زمین خبر آورده‌اند. موزه با تاریخ شروع می‌شود. قدیمی‌ترین و اولین فضا پیماهایی که از روسیه به ماموریت رفته‌اند. لاشه فضاپیماهایی که پا روی سطح سیاره‌های دیگر گذاشته‌اند و برای ما عکس فرستاده‌اند. حتی آن‌هایی که با چتر فرود آمدند. اما کسی که وسط‌دار سالن اصلی است، آقای گاگارین است. آقای گاگارین با همه دارایی‌اش وسط است: لباسی که روی ماه با آن راه رفته، والکمنی که شرکت سونی برایش ساخته و فقط ظرفیت ۴ آهنگ برای گوش کردن در مسیر سفر به ماه داشته و یک سگ، یاور همیشه مومن آقای گاگارین. این سگ تنها سگی است که پاسخ سوال &quot;آخه سگ میره ماه؟&quot; را مثبت می‌کند. درست است تاکسی درمی شده آن وسط است و دهانش هم هنوز باز مانده، اما به عنوان اسطوری سگان خوشبخت این لیاقت را دارد که وسط باشد.سالن اصلی یک خروجی دارد که در ابتدای خروجی یک دوربین عکاسی قدیمی از فضاست. دوربین اندازه یک ربات بزرگ است که به دیوار چسبانده شده. این سالن ابتدا به سالن نگهداری وسایل شخصی دانشمندان و بعد به سالن ماکت‌ها و فضاپیماهای قدیمی می‌رسد. سالن دو طبقه‌است که پر است از هیجان. فضاپیماهای کوچک دونفره که مثل یه توب به تلمبه ایستگاه‌های فضایی وصل می‌شوند، ماکت ایستگاه فضایی بین‌المللی میر که می‌شود درش راه رفت و انگار از سقف آویزان است، و حتی وسایل تمرین قبل از سفر فضایی فضانوردان.ماکت ایستگاه فضایی بین‌المللی میراین دنیای عجیب مرا در خودش غرق کرده. فضانورد بودن باید چیز عجیبی باشد. جدا از اینکه تمام زنده بودن آدم حبس است در یک سلول که آدم را با خودش حمل می‌کند، دیدن زمینی که انقدر همه چیز درش برای مردمش جدیست از بالا باید خیلی عجیب باشد. وقتی داخل ایستگاه فضایی میر می‌شوم، خیال می‌کنم که یک فضانوردی‌ام که اینجا زندگی می‌کند. به قول سلطان نولان در میان ستارگان. در میان شهاب‌ها و آذرگوی‌ها. فکر کنم 7-8 سال پیش بود که برای اولین بار در زندگیم یک آذرگوی دیدم، و آذرگوی زیباترین چیزی بود که می‌شد دید.از ساختمان که بیرون آمدم انگار ماموریت تمام شده بود و رسیده بودیم زمین. سوز سرمای زمین خورد توی صورتم و رویم را کردم به علیرضا و گفتم: ای بابا این زمین هم که هنوز سرده!این دایره‌ها از زمین بلند می‌شوند و به ایستگاه فضایی وصل می‌شوند</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 14:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر زیرزمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-mfgdqzaalz03</link>
                <description>من خیلی کوچک بودم که تهران صاحب مترو شد. پدیده عجیبی که قطار بود اما در شهر بود. گوشه چادر مادرم را می‌گرفتم و روی سکوهای بزرگ ایستگاه صادقیه به ریل ها نگاه می‌کردم که قطار بیاید. قطار با صدای تلق و تلقش می‌آمد و ما سوارش می‌شدیم. هر دفعه خیال می‌کردم که قرار است برویم به یک جای اسرارآمیز. مثلا یک جنگل شبیه جنگل هانسل و گرتل، یا یک سرزمین مثل نارنیا. آن‌موقع ها رفتن به این جاها لااقل در خیال خیلی عجیب نبود. متروی مسکو، شکل تکامل یافته ارتباط من با مترو در کودکی بود. اولین روزی که در مسکو بودیم، دیدن مسکو را با خریدن یک ترویکا آغاز کردیم. ترویکا (ترویکا به معنای درشکه‌ای روسی است که توسط سه اسب کشیده می‌شود) یک نوع از کارت متروی مسکو بود که می‌شد چند نفر از آن استفاده کنند. ترویکا در کل چیز خوبی بود، منهای آن قسمتش که برای پس دادن یا شارژ کردنش باید با مسئول باجه که حتی یک کلمه انگلیسی نمی‌داند سر و کله بزنی که البته مردم روسیه در طی این سال‌ها تلاش کرده‌اند که به جای تقویت زبان انگلیسی مهارت استفاده از گوگل ترنسلیت‌شان را تقویت کنند!سفر کردن با متروی مسکو شبیه همان سفر کردن به نارنیاست. کارت را که می‌زنی وارد یک تونل می‌شوی که با پله برقی در شیب عمیقی فرو می‌رود. دیوارهای تونل چیزی شبیه طاق دارد و با لوسترهای بزرگ قدیمی تزیین شده‌اند. انعکاس آن همه نور روی دیوارهای سفید تونل، حسی شبیه رفتن به آینده را برای آدم تداعی می‌کند! اما وقتی به پایین پله‌ها می‌رسی، متوجه می‌شوی که به گذشته سفر کرده‌ای! ایستگاه‌های قدیمی متروی مسکو پر است از مجسمه های برنزی زیبا و با جزییات. اما این فقط زیبایی این مجسمه‌ها نیست که انسان را مبهوت می‌کند. این مجسمه‌ها مربوط به زمان حکومت جماهیر شوروی است و درواقع نماد اتحاد و ارزش کارگری و جامعه کمون است. چیزی که ظاهرا خیلی وقت است که از حکمرانی روسیه خداحافظی کرده، اما همانطور که هنوز آثارش در ظاهر شهر مانده، در باطنش هم شاید مانده باشد!تونل‌های سفر به گذشته متروی مسکومهمترین این ایستگاه‌ها ایستگاه میدان سرخ است. تمام دورتا دور ایستگاه پر است از مجسمه. مجسمه هایی که با ظرافت و دقت عجیبی ساخته شده‌اند. کلا اگر یکی از اسم‌های روسیه را سرزمین مجسمه بگذاریم انتخاب غلطی نیست. در هر جا از هر گوشه یک مجسمه می زند بیرون! مجسمه‌هایی که اتفاقا همگی نماد داستان خاصی هستند. مجسمه‌های متروی میدان سرخ هم هر کدام یک داستانی دارند. اما داستانی که در آن حتما یک قهرمان بلشویک نهفته است! قهرمانی که بی‌وقفه برای خلق و جنبش کارگر مبارزه می‌کند، یا مجسمه ایست با لباس و شنل نظامی از نیم رخ که با اسلحه دشمن را نشانه گرفته است، یا زنیست دفترچه به دست و عینک به دوش که برای تربیت نسل آینده درس می‌دهد، یا کارگر نوجوانی که در راستای تولید بیشتر برای وطن سه روز بی‌وقفه کار می‌کند. همه این‌ها از روزهای حکومت ایدئولوژیک روسیه به یادگار مانده‌اند.  سنگ کاری ایستگاه ودنخامتروی مسکو احتمالا یکی از مهمترین مقاصد هر رووزه مردم مسکوست. هم گرم است، هم ترافیک شدید مسکو را دور می‌زند و هم سریع است. یک تایمر معکوس در ابتدای تونل ریل هست که به محض راه افتادن قطار عدد ۲ را نشان می‌دهد. این یعنی ۲ دقیقه دیگر مترو می‌آید، کاملا شبیه ایران! به خاطر مجموع این دلایل متروها عموما غذاها و خوردنی‌های خوشمزه دارند و بندهای کوچک موسیقی‌ که در گوشه‌های مختلف این متروها خستگی آدم را در می‌کنند. در کل اگر از من پپرسید مسکو کجا برویم؟ جواب من این است که: مترو. متروهای مسکو چیزهای دیدنی زیادی دارند. مردم خسته‌ای که از سرکار بر می‌گردند، گروه‌های موسیقی با کیفیت، و تونل‌های سفر به گذشته!این هم از مردم همیشه در حال دویدن روسیه!</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 20:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-d2lotrz2rjl6</link>
                <description>از بالا که دنیا را نگاه کنی تهش سرش است، از پایین که نگاه کنی سرش تهش. درواقع این گل زمین است که مهم است! گل زمین دور خورشید می‌چرخد و شب و روز را پدید می‌آورد. من همیشه دوست داشتم بدانم ته دنیا چطوری تمام می‌شود. البته نه اینکه همگی قرار است کی بمیرند! اینکه آخرین جایی که انسان برای زندگی کردن توانسته باهاش کنار بیاید کجاست و درواقع حیات بشر، کجا تمام می شود.دیدن همچین جایی به چه درد می خورد؟ نمی‌دانم. احتمالا به آدم این حس کاذب را می دهد که تا ته دنیا آمده! تربریکا ته دنیا بود. آخرین جایی که انسان ها زندگی می‌کردند و بعد از آن یخ‌های قطب شمال شروع می‌شد. رفتن به تربریکا کار ساده‌ای نیست. جاده‌ها عموما یخ زده‌اند و ماشین‌ها نمی‌توانند از روی آن‌ها عبور کنند. اما از آنجا که شانس در این سفر دوست خوب ما بود، یک روز شال و کلاه  کردیم و صبحانه خوردیم و رفتیم به سمت تربریکا. مسیر پر بود از درختان همیشه سبز سیبری، این جاده‌ها مرا از روز اول جادو کرده بود. درخان سروی که رویشان یک چادر سفید کشیده بودند، شبیه نقاشی ها. چند روز پیش برف سنگینی آمده بود و جاده تربریکا بسته شده بود. اما امروز خبر رسیده بود که راه باز است و می‌توان رفت. زدیم به جاده و وسطای راه نیکولای (راننده همراه ما) گفت کم کم وارد قطب می‌شویم و پوشش گیاهی از جنگل‌هایی که میانشان حرکت می‌کنیم به پوشش تنک قطبی تبدیل می‌شود. این‌ها دقیقا همان چیزهایی بود که سال‌ها فقط در کتاب‌های جغرافی مدرسه خوانده بودم! پوشش گیاهی قطبی آخرین چیزی بود که حدس می زدم در این دنیا ببینم! پوشش گیاهی سیبری، درختان تایگاپوشش گیاهی ناحیه مجاور قطب، بیوم تندراهر چه به تربریکا نزدیک تر می‌شدیم انگار زمین صحرا تر می‌شد و صاف تر. زمین پوشیده از برف بود. آفتاب بی‌جانی می‌تابید اما هنوز سوز سرما یادآوری می‌کرد که کجای نقشه هستیم. در جاده‌ حرکت می‌کردیم که یکدفعه یک رنگین کمان بی‌رنگ از پشت کوه سرک کشید بیرون. از ذوق پریدم هوا و داد زدم رنگین کمون! یکی دیگر از همسفرها هم همزمان از پنجره به آن‌طرف کوه اشاره کرد و گفت &quot;این‌طرفم هست!&quot; جاده را جلوتر می رویم و پیاده می‌شویم. خورشید وسط است و دو رنگین کمان در کنارش. انگار که سه خورشیدند کنار همدیگر... شما چند خورشید در عکس می‌بینید؟بعد از حدود ۴ ساعت رانندگی سخت، تربریکا خودش را اول با قبرستان کشتی‌های مرده نشان می‌دهد. تربریکا یک دهکده است و دو قسمت دارد: تربریکای قدیم که پر از خانه های متروکه و یک کافه رستوران است، و تربریکای جدید که  آدم‌ها هنوز در آن زندگی می‌کنند. تربریکای جدید کمی از از تربریکای قدیم جلوتر است. اما آنجایی که به آخر  دنیا معروف است تربریکای قدیم است. قبرستان کشتی‌ها پر است از جنازه تکه تکه شده کشتی‌هایی که سال‌های پیش از قطب عبور می‌کردند و به دلایل متفاوت گیر کرده‌اند و دریا جنازه‌اشان را به ساحل آورده است. تربریکای قدیمی  سفید است و ساکت. یک طوری که انگار هیچکس اینجا زندگی نمی‌کرده. می‌گویند بیشتر آدم‌هایی که برای اولین بار تربریکا را می‌بینند  تصمیم می‌گیرند که چند روز اینجا زندگی کنند. اما تربریکا قابل پیش‌بینی نیست. یکباره برف و باران می‌شود و جاده کلا بسته می‌شود و مسافرها قطعا از پروازشان جا می‌مانند! برای همین تورلیدرها  نه تنها وقتی هوا گرفته باشد توریست ها را تربریکا نمی‌آورند، بلکه وقتی توریست‌ها اصرار می‌کنند یک شب اینجا بمانند با آن‌ها مخالفت می‌کنند. پشت ساختمان‌های متروکه که یکی از آن‌ها تنها کافه‌ی تربریکاست، ته دنیاست. یخ‌های قطب شمال در امتداد اقیانوس معلومند و دمای هوا حدود منفی ۱۷ درجه است با بادهای سرد. دمای آب کمتر است. برای همین بخار روی آب هاله نازکی در زمینه دید ما نسبت به یخ‌ها ایجاد کرده. بخارها در آرامش بلند می‌شوند و آفتاب تنبل زمستانی بالای یخ‌ها می‌تابد و باد سرد ساحلی می‌خورد روی صورتم. دنیا اینطوری تمام می‌شود. در سکوت. انگار همه خیابان ولیعصر و یگان ویژه و توهین‌های روزمره خواب باشد.احساس می‌کنم دنیا انقدر وسیع است که می‌تواند در لحظه بی سر و صدا برای من تمام شود. انگار نه نرگسی بوده و نه نرگسی رفته! همه سرنشینان آن کشتی‌هایی که دیدیدیم در کسری از ثانیه به تاریخی بدل شدند که حالا با جنازه کشتی‌ها فقط یک داستان برای تعریف کردن هستند. خلاصه قضیه این است که دنیا جدی است و تمام این جدیت به یک لحظه بند است. لحظه‌ای که اینجا در ته دنیا قابل لمس‌تر است. اینجا که مطمئنم تا شعاع چند صد کیلومتر جلوترش هیچ اثری از بنی بشری نیست.حالا که دقیق تر نگاه می‌کنم وسط اینهمه برف و یخ، درست شبیه همان مورچه‌ها هستیم در کاسه شیر! هر لحظه ممکن است کره زمین با همه ناشناخته‌هایش ما را قورت بدهد و در بهترین حالت تبدیل به داستانی کند که بومیان قطب و ساکنین تربریکا برای توریست‌های دیگر تعریف می کنند. شاید برای همین است که بشر سال‌های مدید افسانه‌ها را یکی پس از دیگیری خلق می‌کرده. می‌خواسته از خوفش در برابر عظمت و غیر قابل پیش‌بینی بودن زمینی که روی آن زندگی می‌کند جلوگیری کند. می‌خواسته یک پناهی برای خودش دست و پا کند. پناهی که بزرگتر از همه چیزهایی باشد که نمی‌شناسد. پناهی که بتواند از او در برابر طبیعت محافظت کند. که تازه آقای ابن سینا به اینهمه بزرگی و ترسی که مقابل من است می گوید عالم صغیر! عالم کبیر را درون انسان‌ها می داند و تازه باید این وسط یک چیزی پیدا کرد که آدم را از خوی درنده انسان ها در امان نگهدارد!ته دنیا ایستاده‌ام، به یخ‌ها و آفتاب کم جان پشت سرشان نگاه می‌کنم و سکوت تربریکا رفته است در جانم. من هم مثل بقیه یک پناه می‌خواهم که بخزم در سایه‌اش و لااقل نترسم برای ادامه دادن زندگی و دلم قرص باشد.چه کسی به من پناه خواهد داد؟از اینجایی که ما هستیم، تموم قطب معلومه! (البت همشخصا موبایل متعلق به ما نیست!)</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 13:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامشم را در تو جویم، ای وسعت سبز!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-tvop71zuekza</link>
                <description>ما که در عمرمان حسرت به دل یک شب دیدن یک مقارنه ماه درست و حسابی بدون آلودگی بالای شهرمان ماندیم، اما این سامی ها، یا بهتر بگویم قطب نشین ها، باور دارند که روح درگذشتگان بزرگوارشان هر از گاهی می آیند بالای سرشان و بهشان سر می زنند. البته این روح ها در یک سیکل 12 ساله از کم به زیاد در شب های طولانی زمستان سر و کله شان پیدا می شود! اگر روح زورش زیاد باشد، پر رنگ ظاهر می شود. اگر هم قرتی باشد ممکن است در میانه ظاهر شدنش یکمی هم برقصد. من اگر یک روزی مردم، یک شب زمستانی می شود در آسمان قطب پیدایم کرد. یکی از همان‌هایی هستم که دارد با ریتم یکی از آهنگ‌های منصور می‌رقصد.دیدن پدیده شفق قطبی برای خیلی‌ها عجیب نیست. احتمالا برای آن‌هایی که به قطب مهاجرت کرده‌اند! صبح به صبح شفق قطبی می‌بینند و احتمالا یک فحشی هم نثار سرما می‌کنند و می‌روند سرکار. اما برای ما تهرانی‌هایی که برنامه‌مان ماندن و پس گرفتن است، دیدن شفق قطبی یک آرزوی قدیمی است.آشنایی من با شفق قطبی کاملا بی‌ربط به دوران کرونا برمی‌گردد. آن روزها ما حدود سه ماهی خودمان را درون خانه قرنطینه کردیم و حتی برای خریدهای ضروری‌ هم از خانه خارج نشدیم. همین باعث شد من علاوه بر دورکاری، ساعت‌های آزاد زیادی داشته باشم و یکی از آرزوهای کودکی را برآورده کنم: کلاس آنلاین نجوم! آن روزها برایم دیدن شفق قطبی مثل یک خواب بود، اما این خواب چندسال بعد، وقتی داشتیم در جاده‌های یخ زده مورمانسک به سمت مرز نروژ می‌رفتیم داشت تعبیر می‌شد.این شب اولی بود که به مورمانسک رسیده بودیم. راهنماهای محلی زنگ زدند و گفتند امشب بیشترین احتمال برای دیدن شفق قطبی هست. ۴ لایه لباس روی هم را پوشیدم و بیرون هاستل منتظر ماندیم. بودن در آخرین شهر قطبی روسیه انقدر جذاب بود که یادم رفته بود برای چه این مسافت را آمده‌ایم. سوار ماشین‌های بزرگ راهنماهای محلی (واخدانگ و نیکولای) شدیم و در جاده‌های یخ زده حرکت کردیم. علیرضا مدام از روی گوشی اش ‌cps را چک می‌کرد که امکان دیده شدن شفق قطبی را بداند. آن شب آسمان نرم افزار گوشی علیرضا قرمز و قرمزتر می‌شد! یعنی شفق همینجا نزدیک ماست و باید صبر کنیم. بارها با واخدانگ و نیکولای میان راه ایستادیم. آن‌ها پیاده شدند و صبر کردند و حرف زدند و خبری نشد. ایستگاه آخر نیم ساعتی ایستادیم و واخدانگ گفت شفق همینجاست و به زودی بالا می‌آيد. من سعی کردم مثل شب‌های رصد چشم‌هایم را تاریک نگهدارم که خراب نشود و بتوانم شفق را ببینم. اولین نفری که شفق را دید من بودم. با ذوق به علیرضا که دوربینش را کاشته بود نشانش دادم و منتظر شدم که پر رنگ شود. اما نشد. بعد از چند روز سفر و چندین کیلومتر پرواز و چندساعت ماشین سواری، ما نتوانسته بودیم شفق را ببینیم. بالاخره شکست را قبول کردیم. علیرضا ناراحت بود. شکست در چشم او همیشه بزرگ‌تر از چشم من است. ساعت حدود ۳ صبح بود و ماشین دما را منفی ۲۱ درجه نشان می‌داد. من هنوز امید داشتم. گوشم را تیز می‌کردم که ببینم منصور (راهنمای سفرمان) و واخدانگ چه به هم می‌گویند. حالا دیگر چیزی بیشتر از دیدن شفق قطبی برایم مهم بود. دوست نداشتم علیرضا به آرزوی بچگیش نرسد. آشنایی او با پدیده شفق از من طولانی‌تر بود، او از میان صفحات مجله محبوب علمی دوران نوجوانی‌اش شفق قطبی را می‌شناخت و حیف است آدم چنین آشنای قدیمی‌ای را نبیند. منصور از واخدانگ خواست در یک دو راهی که آسمان وسیع بدون بلندی درخت‌های سرو داشت دوباره توقف کند. او هم قبول کرد. همه نا امید بودیم. یکدفعه یکی از همسفرهایمان جیغ زد و رفتیم بیرون.یک شفق؟ نه!‌ آن شب مهمانی ارواح بود! یک سمت یک شفق سبز پررنگ پدیدار می‌شد و تا می‌خواستی دنبالش کنی در سمت دیگر آسمان شفق جدیدی می‌زد. ما هر دو بهت زده بودیم. سرمان را با شفق‌ها بر می‌گرداندیم و من با هر بار پدیدار شدن شفق‌ها از سرخوشی می‌پریدم هوا و جیغ می‌زدم. داشتیم از بهتمان لذت می‌بردیم که یک دفعه آن روح پرفتوح پدیدار شد. اول کل آسمان روبرویمان را آرام آرام مثل کلاویه‌های پیانو تسخیر کرد، بعدش شروع کرد به رقصیدن. انگار عروسی عمه‌اش بود آن شب. خیلی خوشحال بود. ما برگهایمان را در دمای منفی ۲۵ درجه‌ای که حس می‌کردیم از زمین جمع می‌کردیم و خیره شده بودیم به رقص طولانی آن شفق. این نقطه اوج داستان ما و شفق قطبی بود. شفقی که انگار به صورت موزون می‌رقصید و آشنایی را آن شب بر ما تمام کرد...شفق قطبی درواقع پرتوهای خورشید است که در یک بازه زمانی ۱۲ ساله از کم به زیاد به سمت کهکشان پرتاب می‌شوند. سهم سیاره زمین از این پرتاب، برخورد آن شراره‌ها با جو زمین است. واکنش شیمیایی حاصل از این برخورد به سمتی می‌رود که چگالی جو در آن نقطه‌ها بیشتر است. بعد این واکنش انجام می‌شود و رنگ نارنجی آتش به سبز و خیلی به ندرت به قرمز و زرد هم تبدیل می‌شود. اولین بار که دکتر نوروزی این را توضیح داد انگار برای یک لحظه یک ترس بزرگ به جانم افتاد. ما می‌توانستیم در لحظه و در هر کجای دنیا از بین برویم. اما جو مثل یک سپر هنوز نگهمان داشته بود. به شفق‌ها که نگاه می‌کردم با خودم فکر می‌کردم هنوز زنده‌ام، هنوز و هنوز و این خودش یک معجزه‌است! نه فقط این شفق‌ها، زندگی من پر از شفق‌هایی بود که می‌توانست زرتی از پا درم بیاورد. می‌توانستم خیلی زودتر از این‌ها از این مسیر برگردم. اما هنوز همین‌جایم. زنده‌ام و می‌خواهم تا آخرین نفسم بجنگم برای یک روز بهتری که شاید خودم نبینمش. چیزی شبی همین سپر مرا نگهداشته بود/است. سوار ماشین که می‌شدم زیرلب می‌گفتم: تو همیشگی هستی و من از بین می‌روم، پس چه کسی رحم کند به آن کسی که از بین می‌رود، جز کسی که همیشگی‌ ست؟ *آن وسعت سبز رقصان خیره کننده*مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه - مفاتیح الجنان</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 20:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب، سکوت، مورمانسک</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%DA%A9-vlodcjyxk0nr</link>
                <description>بعضی خاطره‌های بچگی بو دارند. نه به این معنا که مشکوکند، به این معنا که یک بو آدم را پرت می‌کند به یک خاطره قدیمی. مثلا بوی نارنگی روی بخاری که آدم را یاد مدرسه می‌اندازد. یا بوی اسفند که خاطره دسته‌های سینه زنی قدیمی را زنده می‌کند. اما یک شهر سرد قطبی که خورشیدش ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه طلوع می‌کند و ساعت ۱۶ غروب، برای من بو ندارد، صدا دارد.ناب‌ترین تجربه‌هایی که در سفرها داشته‌ام مواجهه یکهویی بوده. یعنی بدون هیچ اطلاعات و تحقیقی پایم را در یک سرزمینی می‌گذاشتم که برایم ناشناخته بوده و هیچ اطلاعاتی از آن نداشتم. اینطوری شروع می‌کنم به کشف کردن کم کم شهر. بعد سعی می‌کنم با شهر دوست شوم. آخرش هم که دارم ازش جدا می‌شوم، نمی‌خواهم ازش جدا شوم! مورمانسک یکی از این شهرها بود. وقتی قرار شد به قطب سفر کنیم،‌هیچ ایده‌ای از یک شهر قطبی نداشتم. تنها چیزی که داشتم یک نقشه بود که یکی از دوستانمان فرستاده بود و نوشته بود: «بچه‌ها خود قطبین!» یک شهر قطبی چه شکلی است؟ نمی‌دانستم. البته قضیه اسکیمو و ایگلو و این‌ها که کنسل بود، در قطب هم آدم‌ها لابد زندگی شهری داشتند. اما اینکه این زندگی چطور است رازی بود که باید کشفش می‌کردم. هویت بصری هواپیمایی‌ای که ما را به مورمانسک رساند ترکیب سبز چمنی و سبز فسفری مایل به زرد بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید جنگل‌های انبوه روسیه بود. چیزی که حدود ۲/۳ مساحت روسیه را فراگرفته و تقریبا آن قسمت‌ها را غیرقابل سکونت کرده (البته به این مساحت غیر قابل سکونت باید آب‌های سرزمینی و آب‌های منطقه انحصاری تجاری اقتصادی (روی هم ۲۱۲ مایل از هر نقطه خط ساحلی) را هم اضافه کرد). اما بعدتر بنابر قاعده ایهام تناسب یا به قول حقوقی‌ها اماره موجود (!) فقط یک دلیل برای این هویت بصری پیدا کردم:‌ شفق قطبی! چیزی که شوق دیدنش ما را تا مورمانسک برده بود.از هواپیما که پیاده شدیم امکانات فرودگاه مورمانسک مرا یاد فرودگاه بیرجند انداخت. و یا حتی فرودگاه رامسر! یک فرودگاه بسیار کوچک با یک سالن ترانزیت کوچک و گیت بازرسی چمدان. ما با خودمان برای این چند روز کنسرو داشتیم و راهنمایمان گفته بود ممکن است به کنسروها شک کنند. بعلاوه لازم بود که اطلاعات پاسپورت و ویزا را قبل از آمدن به پلیس فدرال بدهیم. دلیلش همان پاسخ همیشگی است: وطنی که سر نخواستنش بین ملتش دعواست! مورمانسک نزدیکترین نقطه مسکونی به قطب شمال است و یک مرز جنگلی با نروژ دارد. هموطنان عزیزمان به بهانه دیدن شفق قطبی به مورمانسک سفر می‌کنند و خیال می‌کنند به راحتی می‌توانند از باقی مانده ارتش سگ جان شوروی عبور کنند و بروند نروژ! در این حد این قضیه رایج بوده که چندسال پیش چندنفر از روس‌های خوش ذوق و خلاق یک تابلو در خارج از شهر مورمانسک درست می‌کنند و رویش می‌نویسند:‌ « به نروژ خوش آمدید». بعد هموطنان جان را دم آن تابلو رها می‌کنند و می‌گویند از روسیه خارج شدیم. آن‌ها هم خوشحال می‌روند تا به یک آبادی برسند و درخواست پناهندگی بدهند که با رسیدن به مرزبانی می‌فهمند از خودشان زرنگ‌تر هم در جهان هست!گیت بازرسی کوله کوچک دو نفره ما را نگشت اما چمدان همسفرمان را گشت. من با تعجب از پنجره سالن ترانزیت به بیرون نگاه می‌کردم. تا چشم کار می‌کرد سفیدی بود. آدم‌ها هم مثل مورچه‌هایی که افتاده باشند در ظرف شیر میان برف‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند. تا اینجای کار قابل تصور بود. اما جاده عریضی که دو طرفش جنگل بزرگ کاج باشد و روی همه‌شان برف را نه! مبهوت بودم و انگار یکدفعه افتاده بودم وسط یکی از نقاشی همین روس‌ها. روس‌هایی که چیز زیادی از فرهنگشان نمی‌دانستم و هر چه که می‌دانستم، تاریخ سیاسی بود.«برویم بیرون؟» رسیده و نرسیده به هاستل این سئوال مرتضی بود. درواقع سئوال این‌طوری درست‌تر بود که چرا نرویم؟ و این سئوال را تا شب آخری که در مورمانسک بودیم تکرار کرد. ۷ لایه لباس را پوشیدیم و بند پوتین‌ها را محکم کردیم و از هاستل زدیم بیرون. کل مورمانسک یک خیابان بود اندازه خیابان کریمخان! یک اتوبوس برقی هم طول آن را طی می‌کرد که البته قدم زدن تا میدان اصلی شهر هم زمان چندانی نمی‌برد. رستوران‌ها نهایتا تا  ساعت ۱۰ کار می‌کردند. بعد شهر در یک سکوت سرد می‌رفت. دلم می‌خواست بدانم پشت هر کدام از پنجره‌ها آدم‌های مورمانسک چطور زندگی می‌کنند؟ مثلا وقتی خیلی روز است یا وقتی خیلی شب است زندگیشان چطور می‌گذرد؟  برنامه هر چهار شبی که مورمانسک بودیم همین بود. رسیده به هتل یا نرسیده لباس می‌پوشیدیم و می‌زدیم بیرون. شب‌های طولانی، آدم‌های آرام، کوچه‌های خلوت و سکوت و سکوت و سکوت. این‌ها واضح‌ترین چیزهایی است که از مورمانسک در خاطرم مانده. تمام آن سکوت را یک چیز می‌شکست. صدایی که تکرارش را در تهران و هیچ کجای دیگر به یاد نمی‌آورم. صدای خش خش پوتین‌هایمان در برف‌های تازه. صدای راه رفتن‌های چندنفره‌مان توی پیاده‌رو.آخرین روزی که مورمانسک بودیم، صبحش بار و بندیل را جمع کردیم که برویم شهر را ببینیم و بعد هم برویم مسکو. برای اولین بار خوردیم به شلوغی روز. دانشجوها و دانش‌آموزانی که داشتند تازه تازه می‌رفتند سر کلاس‌هایشان. صدای خش خش که زیاد شد، همان لحظه فهمیدم آن خلوت انس شب‌های طولانی مورمانسک تمام شده. به زودی از این همه سکوت و شب به روز و شلوغی می‌رویم و همه آن سرخوشی‌های شبانه و صدای مورمانسک در حد خاطره خواهد ماند. جایی که شب‌های طولانی داشت و سرما، اما یک تجربه تکرار نشدنی: خش‌ خش صدای پا در سکوت شب‌ها.شب های مورمانسک</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 00:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای یک سفر ارزان به قطب شمال برای کارمندانی که زیاد رویا می‌بافند</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-lelrnlcb8qmg</link>
                <description>نمی دانم تا به حال چندبار آرزو کرده‌اید و چندبار مثل کودکی که دنبال بادبادکش می‌دود دنبال آن آرزو دویده‌اید. این شغل جوانی من بود. روزهایی که دل خوش‌تر و امید بیشتری از جهان داشتم برای آرزو کردن. حالا که سال عوض شده و به دستاورد سال قبل فکر می‌کنم، بزرگترین دستاوردم تیک زدن چند آرزوی محال بوده که به جهت دست نیافتنی بودن آن محال نامیده می‌شدند، اما دری به تخته‌ای خورده و در سال گذشته به حقیقت پیوستند.یکی از این آرزوها سفر به قطب شمال برای دیدن شفق قطبی بود. راستش در این چندماه خیلی با خودم کلنجار رفتم که درباره این سفر چیزی باید بنویسم یا نه. نه وضعیت اقتصادی و قیمت دلار و نه شرایط مردم طوری است که بشود از این سفر حرف زد. اما واقعیت این است که ما، مردم عادی و معترضی که در ایران زندگی می‌کنیم، هنوز زنده‌ایم و برای زنده بودن باید رویاهایمان را زنده نگهداریم. زندگی بزرگترین دهن کجی ما به کسانی است که جز مرگ و خفگی و شکنجه چیزی برای ما نمی‌خواهند. برای همین بعد از چند ماه تصمیم گرفتم درباره این سفر که رویای نوجوانی‌ام بود بنویسم. اما می‌خواهم اولین جستار این نوشتن را به اولین سوالی که در ذهن آدم‌ها ایجاد می‌شود جواب بدهم: آیا ما پولداریم؟ خیر. من و همسرم هر دو کارمندیم. رمز موفقیت ما در سفرهای متعدد انجام چند چیز است که در سفر به قطب هم آن‌ها را بعضا بیشتر رعایت کردیم. این چند نکته را قبل از شروع نوشتن درباره خود سفر اینجا می‌نویسم، شاید به همه کارمندانی که در رویاهایشان شهرهای زیادی از دنیا را کشف می‌کنند کمک کند.پروازهای ایرانی: ناامن، بدون کیفیت، ارزان!یادم نمی‌آید قبل از هواپیماهای ATR که در دولت قبلی و زمان ریاست آقای پرورش بر هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما) بعد از برجام خریداری شد کی ایران هواپیمای نو و ایمن خریده بود. به همین دلیل بهترین هواپیمایی که در خطوط پروازی ایران استفاده می‌شود حداقل ۳۰ سالی (حالا حدودا و با اغماض) قدمت دارد و می‌توان به عنوان آثار باستانی در موزه‌های هوافضای دنیا در معرض عموم قرار داد. از کیفیت پرواز و راحتی صندلی‌ها و پذیرایی هم بهتر است صحبت نکنیم. بعلاوه محدودیت در زمان پرواز‌ها که عموما هفته‌ای یکبار یا نهایتا دوبار هستند. اما خب یک مزیت در این پروازها وجود دارد:‌ ارزانی!درباره پرواز می‌توانم به یک نکته مهم دیگر هم اشاره کنم:‌ اگر می‌توانید وقتی بروید که بقیه برمی‌گردند یا وقتی برگردید که بقیه می‌روند! اینطوری یک طرف پرواز برایتان با تقریب خوبی ارزان تمام می‌شود.کم باری و خط ۱۱مهمترین ویژگی ارزان شدن سفر شما این است که بتوانید به راحتی از وسایل حمل و نقل عمومی به‌جای تاکسی‌های درون و برون شهری استفاده کنید. اگر با وسایل کم سفر کنید، در بیشتر شهرها می‌توانید مسیر فرودگاه تا محل اقامتتان را با مترو و اتوبوس بروید. بعلاوه که برای گشت و گذار در شهر هم اگر همین الگو را پیاده کنید بخش مهمی از پولتان را می‌توانید اصطلاحا سیو کنید و برای تجربه‌های بیشتر از شهری که در شرف کشفش هستید هزینه کنید. برای این کار تنها لازم است هوشمند و هوشیار سفر کنید. نصب اپلیکیشن‌هایی که می‌توانند به شما حتی زمان تقریبی رسیدن اتوبوس را هم اطلاع بدهند از اوجب واجبات است.متروی مسکو، جذابترین تجربه من در مسکو بود!مساله مهم غذابخش دیگر هوشمند سفر کردن انتخاب تجربه‌های غذایی در سفر است. قبل از سفر بدانید چه وعده‌هایی در کدام رستوران‌ها غذا می‌خورید. غیر از مقصدهایی مانند ترکیه یا افغانستان که غذا نسبتا ارزان است، باقی کشورها عموما غذا خوردن به پول ما گران تمام می‌شود. بنابراین بهتر است اگر قصد اقامت طولانی مدت دارید با خودتان غذا همراه داشته باشید یا از سیستم صبحانه دیروقت- شام زود استفاده کنید. مشخصا به عنوان یک انسان شکمو این را در کشورهایی که غذاهای خوشمزه دارند و از دست دادن وعده غذایی در آن‌ها گناه نابخشودنی است توصیه نمی‌کنم.در این رستوران خفن‌ترین بیف استراگانف زندگیم را خوردم و یک دوست تاجیک هم پیدا کردیمچند شهر در یک سفراگر کشوری که می‌روید چند شهر مهم دارد، سعی کنید سفرتان را کمی طولانی‌تر کنید و همه آن‌ها را ببینید. بخواهم تقلب برسانم هم کشف شهر و گپ زدن با آدم‌ها، به اندازه گم شدن در موزه‌ها و آثار باستانی جذاب است.مرگ بر هتل، درود بر هاستل و کوچ سرفینگمن هیچوقت آدم رفتن به خانه دیگری در سفر نبودم، اما آدمی که برای خدماتی که نیاز ندارد پول ندهد چرا. بگذارید خیالتان را راحت کنم:‌هاستل‌ها در کشورهای پیشرفته عموما به اندازه هتل‌های ۵ ستاره‌ ایران امکانات دارند. به همین دلیل اگر از امکاناتی مانند استخر و این‌ها استفاده نمی‌کنید، هاستل یا Rooms (چیزی شبیه هتل آپارتمان‌های ایران) برای شما کاملا مناسب خواهد بود. با این تفاوت که بعضا تا یک پنجم از پدیده‌ای به نام هتل ارزان‌تر هستند.هتل‌های خفن تربریکا (آخرین دهکده دنیا)از پاساژ‌ها دل بکنید!البته این را نمی‌توانم قاطع بگویم. ما در سفر چیزی به نام خرید نمی‌رویم اما تجربه‌های عجیب و غریب (مانند تماشای یک اجرای باله در تیاتر مارینسکی!) می‌کنیم. برای همین خیلی نمی‌توانم مقایسه کنم که اگر خرید می‌رفتم هم آیا این خرجها را می‌کردم یا خیر. اما واضح و مبرهن است که به لطف قوای حاکمه عاقله! بر کشور عزیزمان، قدرت پول ما برای خرید در خارج از ایران خیلی کم است و اگر مساله خرید در سفر خارجی برای شما جدی باشد،‌ سفر شما سفر بسیار گرانی خواهد بود!این‌ها نکاتی است که باعث شد ما بتوانیم با رعایتشان یک از آرزوهای مهم هر دویمان را از نزدیک لمس کنیم. آرزویی که هر کدام در زمانی کردیم که آن یکی نبوده، اما وقتی به هم رسیدیم دلمان می‌خواست به حقیقت برسد و خب،‌ رسید.حالا ما بودیم و قطب شمال، و یک روسیه در حال جنگ، و سگ سرما!</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 01:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی شبیه به خودت</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-imubh3sq0mqs</link>
                <description> دوران کارشناسی همکلاسی داشتم که شبیه بقیه بود. نه فقط شبیه یک نفر، بلکه شبیه آدم‌های متعدد. چطوری؟روز اول که آمد دانشگاه چادر شالدار و مقنعه می‌پوشید. دخترهای زیادی آن موقع‌ها شبیه او بودند و بعدا هم یا تغییر اندکی همانطور ماندند. اما او کم کم تغییر کرد. در کلاسمان دخترهای چادری زیادی داشتیم که روسری ساتن می‌پوشیدند با چادر ابریشم عربی. او هم کم کم چادر عربی پوشید با روسری ساتن. یک سری دیگر بودند که تفریحشان رفتن به کافه‌های گران قیمت اطراف دانشگاه بود. تفریح او هم کم کم شد همان کافه‌ها. آن‌ها گوشی آیفون داشتند و عاشق عکاسی کردن بودند. او هم آیفون خرید و عکس از برگ در اینستاگرام منتشر می کرد. بعد از ظاهر، کم کم اخلاقش را شبیه بقیه کرد. با اینکه وکالت دوست نداشت با استمرار فراوان وکیل شد. لحن حرف زدنش را شبیه بقیه کرد. از شوخی‌های بقیه وام گرفتن و سعی کرد شبیه بقیه برای خودش گروه دوستی‌ای دست و پا کند. در آخر هم طبق آخرین خبری که دارم، مثل بقیه بچه‌دار شد.او دختر خوبی بود. احتمالا دخترهای زیادی شبیه او در جهان هستند که من از آن‌ها بی‌خبرم چون چیز مشترکی با آن‌ها ندارم. اما اینکه یکهو یادش افتادم، دلیلش کلیپ ترویج ازدواجی بود که از طرف طرفداران حکومت منتشر شده بود. کسانی که احتمالا بخش زیادی ازشان در وضعیت مالی خوبی زندگی نمی‌کنند اما خود را ملزم به ازدواج و فرزندآوری متعدد (!) می‌دانند. این کلیپ نقل محافل دوستان من است و هر از گاهی هر کس به قسمتی از آن اشاره می‌کند و می‌خندیم. اما برای من یک نکته در این کلیپ است: شبیه بقیه بودن! تصویری که این کلیپ از زندگی متاهلی نشان می‌دهد تماما حاصل تصویری است که متاهل‌ها به بقیه نشان داده‌اند بدون آنکه بگویند چه مشکلاتی در راه یک زندگی مستقل هست. حتی زندگی‌ای که خانواده‌ها قرار باشد هزینه‌هایش را تامین کنند! مرد آن کلیپ فقط دارد سعی می‌کند شبیه بقیه مردان متاهل باشد. گل بخرد و صبح از دست زنش آب پرتقال بخورد و زنش برایش غذا بگذارد. حالا که عمیق‌تر فکر می‌کنم، بخش زیادی از این آدم‌ها مدام سعی می‌کنند شبیه بقیه باشند. اما ظاهر بقیه و چیزی که به آن‌ها نشان می‌دهند واقعی نیست. سعی می‌کنند از سیاست‌هایی دفاع کنند که واقعی نیست، از مذهبی دفاع کنند که واقعی نیست، از محبتی دفاع کنند که واقعی نیست.شاید برای بیرون آمدن از این اوضاع لازم باشد آدم‌ها را به خودشان بودن دعوت کنیم. به فکر کردن. به دست  کشیدن از ادا در آوردن. به برداشتن دوربین از روی بقیه و زوم کردن روی خود. شاید این گره جایی همین‌ طرف‌ها باز شود. جایی که نه تفنگ باشد، نه ساچمه و نه باتوم.</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 16:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر مدار حسین (ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9-s46vswdwtlpf</link>
                <description>بسم اللهیک نگاه به صف امانات کردم و یک نگاه به کوله‌ها و کفش های خاک گرفته بچه‌ها. دلم اما پیش ضریحی بود که روبرویم می‌درخشید. تا همینجا هم قاچاقی آمده بودم. هربار نزدیک‌های عمود ۱۴۰۰ که میشد می‌افتادم به التماس بارگاه باری تعالی که اگر مرگم نزدیک است فقط چند دقیقه دیگر زنده بمانم. برسم به کربلا و حرم را ببینم و بعد بمیرم. یکدفعه در دهانم چرخید:٬من وایمیستم اینجا. شما برین زیارت و برگردین٬. ضریحی که به طرز عجیبی (بر خلاف همیشه اربعین‌ها) آن سال ۹۸ خلوت بود و میشد راحت تا نزدیکش برای زیارت رفت. بیرون در روبری طاقچه‌ای که حاءل میان حرم و خیابان بود ایستادم و ضریح درست روبریم معلوم بود. دستانم را دراز کردم به سمتش که شاید برسد و معجزه شود. نشد. زدم زیر گریه. به اندازه همه باری که روی قلبم مانده بود زدم زیر گریه...ـــــــــــــاولین مواجهه من با سنت پیاده روی اربعین سال ۹۲ بود. دانشجوی سال دوم بودم و هدفم فقط کربلا رفتن بود. یکهو خودم را وسط یک جاده بیابانی ۸۰ کیلومتری دیدم که پر از ملت‌ها و پرچم‌های مختلف بود و قدم به قدم یکی برمی‌داشت و می‌گذاشتت روی چشمش. همان سال بود که یک زن عرب روستایی ما را به زور طبقه بالای خانه خودش برد و با دست‌های خودش برایمان نان پخت و انگار همه محبتش را ریخت توی گندم همان نان و داد بهمان. سال بعدی که توانستم پیاده روی بروم خیلی چیزها عوض شده بود، ۵ سال گذشته بود و داعش هم از موصل رفته بود اما اینبار انگار بیشتر داشتم این محبت را حس می‌کردم. صحنه عجیب آن جایی بود که یک نفر پرید وسط جاده، مچ حسین آقا – دوستمان - را چسبید که باید امشب بیایید خانه ما. هر چه گفتیم باید برویم و نمی‌شود هم به خرجش نرفت. یک کلمه بیشتر ادامه می‌دادیم گریه‌اش می‌گرفت. آن سال ایرانی‌ها به نسبت بیشتر بودند اما نه آنقدر که از همه جای دنیا مشتاق زیارت حسین را نبینی. پرچم کشورهای متفاوت در دست هر نفر بلند بود و انگار همه دنیا جمع شده بود که دور حسین (ع) بگردد و برای حسین (ع) گریه کند.همه این‌ها باعث می‌شود که دم اربعینی تمام سلول‌های بدن آدمیزاد کشیده شود سمت مرز عراق. آدم دوباره دلش می‌خواهد برود در کنار همه دنیا داد بزند که حسین (ع) مظلوم بود و مظلوم کشته شد. بعد از سه سال کوله را جمع کردم که باز هم بروم مثل یک قطره در دریا گم شوم و خودم را داخل آدم حسابی‌ها یواشکی و بی صدا برسانم کربلا. غافل از اینکه قهر چندین ساله من و همه دوستانم با صدا و سیما، باعث شده بود نفهمیم چه قیامتی در این سفر در انتظار ماست. قیامتی که به دستان دولت ایران برای اولین بار رقم خورده بود و اربعین دیگری در نجف انتظار ما را می‌کشید.اگر همهمه و شلوغی مرزهای زمینی بعلاوه قیمت‌های نامعقول و بیشتر از دو برابر هواپیمایی‌ها را هم حساب نکنیم، این قیامت برای ما از مرز ایران شروع شد. مرزهایی که گنجایش آن همه جمعیت را حتی در داخل گیت‌های ایران نیز نداشت و آنطرف مرز هم – البته اگر خوش شانس بودی و می‌توانستی بعد از ۲۴ ساعت در صف چک پاسپورت بودن رد شوی!- هیچ امکاناتی (حتی به اندازه یک  لیوان آب) نبود و اگر مردم مهربان عراق نبودند، احتمالا پس از ۲۴ ساعت گشنگی و بی آبی در مرز تلف می‌شدیم. در همه سال‌هایی که اربعین عراق بودم، هیچوقت این مقدار جمعیت را در مرزها ندیده بودم. طبیعتا خود عراقی‌ها هم ندیده بودند! برگه‌های گذر موقتی که یک روزه صادر شده، اتوبوس‌های تقربیا مجانی، معافیت از پرداخت عوارض‌های بین راهی و عوارض خروج از کشور به تنهایی نمی‌تواست چنین اثر هنری را خلق کند. این اثر احتمالا حاصل تبلیغات شبانه روزی برای حضور حداکثری در اربعین بود. حضوری که ما ازش غاقل بودیم و مثل همیشه بار بسته بودیم، اما دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت ایران با قدرت وارد شده بودند. مسجدهای مهم عراق را پایگاه سخنرانی تئوریسین‌ها کرده بودند و مداحان با دم و دستگاه و هلی شات (!) وارد عراق شده بودند که از صحنه مداحی‌های بی‌طرفدار عربیشان در عراق که فقط در راه امام حسین(ع) بود، با دم و دستگاه فیلم بگیرند و منتشر کنند. موکب‌های حکومتی وابسته به دولت ایران با ردیف بودجه معین شده ده برابر قوی‌تر از قبل برپا بودند و رسم الخط فارسی، برخلاف همیشه غالب مسیر پیاده‌روی بود.اما همه سختی سفر اربعین امسال برای من در عدم امکانات و خستگی جسمی خلاصه نشد. تحریک احساسات مذهبی مردم ایران بدون توضیح چگونگی و ضوابط سفر اربعین، بزرگترین ظلمی بود که می‌شد هم به سنت پیاده‌روی اربعین و هم به مردم ساده‌دلی کرد که خیال می‌کردند برای یک زیارت ساده راهی عراق شده اند. میزبانی عراقی در اربعین، شرایط خاصی برای مهمان دارد. اگرچه که زائر حسین(ع) در اربعین نورچشم میزبان است، اما این میزبانی سیستمی دارد که اگر به هم بریزد، همه چیز را هم برای مهمان و هم برای میزبان سخت‌تر خواهد کرد. اولین و مهمترین ضابطه آن احترام به فرهنگ میزبان و تعامل است. میزبان عراقی خانه‌اش را در اختیار زائر نمی‌گذارد که مدام طعنه بشنود چقدر شما کثیفید! همه پولش را غدا نمی‌کند که هموطن عزیز دو قاشق بخورد و بعد جلوی چشم میزبان پرت کند روی زمین. این‌ها تنها بخشی از صحنه‌های عجیب و دلخراشی بود که پیاده روی امسال اربعین را به من زهر کرد. چطور می‌شود کسی را مجاب کرد که مهمان شود، اما آداب مهمانی را یادش نداد؟ گفتن این اصل بدیهی که در ایام منتهی به اربعین نباید در شهر کربلا ساکن بمانی، باید زیارت کنی و برگردی چقدر زمان می‌برد؟سال‌های پیش جاده نجف به کربلا مسدود بود. می‌ِ‌شد از هر دو لاین جاده و یا مسیر موکب‌ها حرکت کرد. این باعث می‌شد ازدحام کمتری صورت بگیرد و خطر جانی کم‌تری زائرین را تهیدید کند. اما به لطف هموطنان عزیزمان که امسال به صورت بی رویه از ماشین برای تردد بین شهرهای نجف و کربلا استفاده کردند، جاده مسدود بود و زائرین تنها از مسیر موکب‌ها حرکت می‌کردند. به همه این‌ها صدای گریه و رنج کشیدن کودکان در ظل گرما و برخورد مدام ویلچر و کالسکه به پا و کمر را هم اضافه کنید. چیزی که جگر آدم را می‌سوزاند و نگرانی اذیت شدن آن بچه را به نگرانی مرگ در اثر ازدحام اضافه می‌کند.بیشتر از یک حدی نمی‌شد در سلامتی و بدون آزار بقیه به حرم نزدیک شد. دلتنگی را تا دم حرم بردم و دوباره پس آوردمش. با خودم حساب کردم کی دوباره می‌شود که برگردم؟ اربعین بعدی؟ نه! تا وقتی این رویه به پاست این اربعین شبیه اربعینی که تجربه کرده بودم و هنوز هم همه سلول‌های بدنم می‌خواهدش نیست، آمدن به چنین سفری هم در توان من نیست. شاید دوباره همه این رانت‌ها برداشته شود و بتوانم مثل توریست عادی که مالیات و عوارض می‌دهد و ویزا می‌گیرد اربعین وارد عراق شوم. آن روز دوباره احتمالا مثل قبل می‌شود دور حسین(ع) و بر مدار او گشت.ـــــــــــــــــــخانم جلویی از داخل حرم بهم گفت سرم را بیاورم بالا و لیوان آبی که دستش بود را بخورم. تشکر کردم و لیوان را گرفتم. دلش برایم سوخته بود. گفت بروم تفتیش و بروم زیارت، خلوت است. تشکر کردم و به وسایل دوست‌هایم اشاره کردم و گفتم زمان کم است و باید برویم، منتظرم برگردند. سرم را تکیه داده بودم و به ضریح خیره شده بودم. یکهو یک چیزی سر خورد میان انگشتهایم. قبل از اینکه ببینمش خادم آقایی را دیدم که انگشت سبابه‌اش را سریع گذاشت روی بینی‌اش که یعنی ساکت. دستم را باز کردم. داخل دستم یک تربت کوچک وکیوم شده بود. با دهانی که باز نمی‌شد آرام گفتم: ٬شکرا٬. آن زیارت را نشد بروم نزدیک ضریح. ضریح ولی آمد درست روی نک انگشتهایم. حسینی که من نتوانستم از نزدیک زیارتش کنم، اما او حواسش به دست‌های همیشه محتاج من بود.از دردانه خدا، به نرگس خرکیف</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 01:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک مامان!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-tje96ndo4aj2</link>
                <description>چند هفته قبل از عروسی پنجره اتاق کار را باز کردم، سه پایه گذاشتم زیر پایم و افتادم به جانش که بسابم و تمیز شود. اولین افشانه را که زدم روی شیشه اولین اشکم آمد. به پهنای صورتم اشک ریختم و شیشه را تمیز کردم که پاک شود. در تمام آن مدت به تو فکر می‌کردم. به رنجی که در تمام این سال‌ها تحمل کردی و حقت نبود. بی‌مهری‌هایی که از عزیزترین‌هایت کشیدی و حقت نبود. حتی بدخلقی‌های ما را تحمل کردی و حقت نبود. جدا شدن از تویی که بهترین دوستم بودی و هستی برای من خیلی سخت بود. این خانه را که می‌چیدم مدام به جدایی از تو فکر کردم و گریه کردم. ساعت‌ها در آغوش علیرضا گریه کردم. اما مطمئن بودم تو خوشحالی. از انتخابم راضی هستی و علیرضا از همان روز اول که با مادرش آمده بودند به دلت نشسته بود. جدای از اینکه پولدار است یا نه، درس خوانده‌است یا نه برایت مهم بود که آدم مهربانی باشد و با من مهربانی کند. تو نمی‌خواستی هیچوقت مرا محدود کنی. حتی نمی‌خواستی دلتنگی‌ات را بفهمم.من همه چیزی که دارم را مدیون توام. نه فقط اینکه مجبورم کردی حقوق بخوانم و چقدر هم خوب کردی. یک چراغ روشنی ته قلبم هست که مدیون توام. چراغی که نمی‌دانم آدم‌ها چقدر باید دنبالش بدوند که بتوانند به‌دستش بیاورند و اصلا به‌دست می‌آورند یا نه. تو هیچوقت بیرون خانه را به ما ترجیح ندادی. اما زن مستقل و قوی‌ای بودی که حتی بزرگترین بدخواهی‌ها نتوانست شکستت دهد. تو به من جنگیدن برای معنا را یاد دادی. زندگی من محدود و کوچک اما پر معناست و این یعنی تو رسالتت را انجام داده‌ای.یکی از چیزهایی که قبل از عقد با علیرضا حرف زدیم بچه‌دار شدن بود. آدم‌های کمی هم نسل ما بچه‌ می‌خواهند و ما هم چک کردیم که مخالف بچه‌دار شدن نباشیم. من دلایل زیادی برای بچه‌دار شدن داشتم، اما مهمترینش داشتن دختری بود که بتوانم ارثیه تو را که همین چراغ است توی دلش روشن نگهدارم. من بارها شکست خوردم اما دوباره بلند شدم و از اول ساختم. این خاصیت تو بود. تو همیشه در اوج ناامیدی‌ها و سختی‌ها امید داشتی. بعدها جایی خواندم که مومن همیشه خندان و امیدوار است، و تو برای من مومن‌ترین آدمی بودی که می‌شناختم.تولدت مبارک مامان. حیف بود این‌ها را روز تولدت برایت ننویسم. حالا جدایی از تو برای من راحت‌تر شده. درست است که همه‌مان سختی زیاد کشیدیم. اما این رشته انقدر پاره شد و گره خورد که به هم نزدیکتر شدیم. حالا چیزی نمی‌تواند مرا از تو جدا کند. هر جا باشم چراغی ته قلبم هست که مرا یاد تو می‌اندازد.ممنونم که مامان من شدی. بوس.</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 18:41:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا کردن در قسمت عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-dn0lgfgsdpfj</link>
                <description> مادرم دست‌هایم را گرفت و خواهرم پاهایم را، بعدش یکهو پرتم کردند وسط استخر. این اولین خاطره من از مواجه با آب است. آن موقع ۶ سالم بود و فقط اجازه داشتم در قسمت کودکان استخر  باشم. یک سری دوست هم پیدا کرده بودم به اسم دوست استخر و با هم بازی می‌کردیم. بیشتر مادرهای آن‌‌ها کنار ما در قسمت کم عمق بودند. اما من باید منتظر می‌ماندم که سر یک ساعتی مادرم و خواهرم از قسمت عمیق برگردند پیشم و برویم خانه. قسمت عمیق یک دنیای رازآلود و همیشه سوال انگیز برای من بود. غریق نجات هیچوقت حتی نمی‌گذاشت به آن‌جا نزدیک شوم. دوست داشتم بروم از بالا نگاه کنم و ببینم چقدر عمیق است؟ بالاخره یک روز تابستان شد و مدرسه‌ها تعطیل شد و مادرم من را کلاس شنا نوشت. این اولین مواجهه من با قسمت عمیق بود. در قسمت عمیق دوستی چندانی نبود. همسن‌های من هم همه در قسمت کودکان بودند. من همان تابستان شنا یاد گرفتم و عضو تیم باشگاه شدم و مدال طلا را هم در رشته کرال گرفتم و دیگر به جای قسمت کم عمق، با خانواده‌ام قسمت عمیق می‌رفتیم.قسمت عمیق خیلی با قسمت کم عمق فرق داشت. اولینش نبودن دوست بود. در قسمت عمیق فقط باید عرض استخر را شنا می‌کردی. خواهرم را دم شیرجه می‌دیدم و می‌رسیدیم آنطرف، دوباره بر می‌گشتیم اینطرف. اما یک چیز عجیب در قسمت عمیق وجود داشت: قسمت عمیق خلوت بود! بسیار خلوت. طوری که خیلی وقت‌ها فقط ما سه تا در قسمت عمیق بودیم! دیروز بعد از مدت‌های زیاد پس از دوران کرونا رفتم استخر دانشگاه. رسیدم به استخر و دیدم بله! منم و قسمت عمیق! همه در قسمت کم عمق بودند. لب آب نشستم و پاهایم را تکان دادم و یادم افتاد چقدر این وضعیت شبیه وضعیت شغلی محبوب فعلیم هست که انتخابش کرده‌ام!انتخاب رشته حقوق، نیازمند انتخاب دیگری است که شما را در قسمت عمیق استخر قرار دهد. واقعیت این است که پوشیدن کت و شلوار و گرفتن کیف چرمی در دست زیباست، اما به تنهایی برای شما نه موفقیت و رضایتی دارد نه درآمد قابل توجهی. برای همین لازم است اگر قرار است رشته حقوق را انتخاب کنید، از ابتدا حواستان به انتخاب دو فاکتور مهم باشد: تخصص علمی خاص + مهارت خاص. حواستان باشد وکیل یا مشاور حقوقی که درباره همه حوزه‌های حقوق وکالت قبول می‌کند یا مشاوره می‌دهد، کسی است که در قسمت کم عمق استخر راه می‌رود! بیایید یک حقیقتی را درگوشی بهتان بگویم. وکالت و مشاور حقوقی بودن در حالت عادی اگر درآمد پایینی نداشته باشد، درآمد متوسطی دارد. برای همین لازم است که از ابتدا سنگ بنا را طوری محکم کنید که داشتن شما برای یک مجموعه لازم باشد تا بتوانید ارزش خدمتی که ارائه می‌دهید را بالا ببرید. در این سال‌ها من وکلا و متخصصین حقوقی زیادی را دیدم، اما تنها کسانی توانسته بودند خودشان را از آن سطح متوسط بالاتر ببرند که مهارت خاصی مثل برنامه‌نویسی، کارآفرینی، خلاقیت و تولید محتوا و... را شروع کرده بودند و در کنار رشته اصلیشان به آن‌ها مسلط شده بودند. آن‌ها از ابتدا مهارت‌ خاص برای شنا در قسمت عمیق را شناسایی کردند و حالا به نوعی مرجع در کار خودشان تبدیل شده‌اند. بعلاوه از ابتدا مسیر علمیشان را مشخص کرده‌اند و مطالعاتشان در آن حوزه (مثلا حقوق ثبت یا قراردادها یا حقوق کیفری) محدود و عمیق شده است.آدم‌ها در سن‌های پایین می‌خواهند دنیا را عوض کنند یا دنبال علمند و این‌ها برایشان مهم نیست! از طرفی شنا در قسمت کم عمق رضایت بیشتری به آدم‌ می‌دهد. گرفتن پروانه وکالت (و احتمالا چندسال بعد تودیع کردنش به‌خاطر نداشتن موکل) و لباس مرتب پوشیدن و درآمدن چشم فک و فامیل! هم این رضایت را به شما خواهد داد، اما واقعیت این است که درآمد بالاتر و کار مفیدتر و تخصصی انجام دادن انقدر حس خوبی دارد که بعد از یکبار تجربه کردنش واقعا برگشتن به قسمت کم عمق انسان را کلافه می‌کند. هی دلت می‌خواهد پایت را فشار بدهی به دیوار استخر و کرال سینه شنا کنی اما هی می‌خوری به آدم‌ها! خلاصه که انتخاب حقوق بهترین کاری بود که من در زندگیم کردم. بعد از لیسانس برای عادی نبودن خیلی جنگیدم و خیلی تلاش کردم فایده‌های زیادی به جهان اضافه کنم. اما حقیقت این است که لازم است چالش‌های رشته حقوق را بدون زرق و برق زیبای دفاتر وکالت و لباس‌های زیبا دید و از ابتدا آگاهانه وارد این آب شد. چون به صورت جدی این قسمت عمیق است که حال آدم را با شغلش و تحصیلاتش خوب نگه‌ می‌دارد. قسمت کم عمق را نگهدارید برای باقی ساحت‌های زندگی!شنا کردن در قسمت عمیق</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 14:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ استانبول زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-t3ujyxipoq7j</link>
                <description>بسم اللهاز روز اول تصمیم گرفتیم که شب آخر برویم بالای برج گالاتا. رفتن بالای برج گالاتا از بلیط های گران قیمت توریستی محسوب می شود، اما دیدن یک شهر از بالا قطعا حال خوشی دارد که هیچکس نباید از دستش بدهد. روز آخر بعد از بازگشت از جزیره، باید برویم بالای برج گالاتا و غروب را تماشا کنیم و صبر کنیم که شب برسد و بعد شب را هم تماشا کنیم. روی برج به فارسی نوشته شده که چه سالی ساخته شده. برج گالاتا برج حفاظتی نیست، برج نگهبانی و مراقبتی است. اما مزیت اصلی‌اش این است که می‌شود کل استانبول را زیر پا تماشا کرد.البته ساختمان‌های بلندتری هم در استانبول ساخته شده‌اند! اما دیدن استانبول از وسطش احتمالا جذابتر است. بلیط می‌گیریم و می‌رویم بالا. دو طبقه اصلی برای دیدن استانبول وجود دارد. یکی طبقه‌ای که دوربین‌های چشمی در  آن وجود دارند و طبقه بالایی‌اش که بالکن ۳۶۰ درجه است. از بالای گالاتا انگار کل استانبول زیر پای آدم است. استانبول از بالا را در تپه پیرلوتی هم میشد دید. اما دیدنش از بالای گالاتا یک حس دیگر دارد. خصوصا که این شب آخری‌ست که ما در استانبولیم.از پله‌ها بالا می‌رویم و می‌رویم در ایوان. مدیترانه زیبا روبروی ماست. جایی که دومین روز رسیدنمان در آن سوار کشتی شدیم و رفتیم تور بغاز. هر دو پل گالاتا هم مشخص هستند. همان‌جایی که اولین روز رفتیم کنارش قدم زدیم و بلوط خوردیم با ترشی‌های لیوانی. آنطرف مسجد ایاصوفیه است که حالا دیگر می‌شناسیمش. آنطرف بالات و پیر لوتی.این کوچه‌ایست که میرسد به مسیر تراموا. آن‌هم آنیکی کوچه است که برگشتنی ازش بالا می‌آمدیم و گاهی می‌نشستیم به نوازنده‌های خیابانی گوش می‌دادیم. بغل‌ترش خیابانی است که می‌ خورد به بیمارستان، بالای بیمارستان یک کافه است که کرم‌های خوشمزه با توت فرنگی دارد. اینجا مولوی‌خانه است که من اسمش را گذاشته‌ام مولوی فروشی. آنجا کاباتاش است، اسکله‌ای که ما را به آدالار می‌رساند. محله جهانگیر و آن تاب‌هایی که یواشکی از بچه‌ها میشد سوار شد. آقای مهربان کباب فروش پایین تونل. هتل پرا. بهاریه و بغداد. آه! استانبول زیبا.احساس می‌کنم همه سفر دارد مثل یک فیلم تند از جلوی چشمانم رد می‌شود. استانبول تا همیشه برای من یادآور روزهای خوب است. استانبول را تا ته مصرف کردم. انقدر که حالا خوب می‌فهمم وقتی اورهان پاموک می‌گفت در استانبول حزن در جریان است از چه حرف می‌زد. حال خوب استانبول بارانی و حزنی که در هوایش می‌شود استشمام کرد، غذاهای خوشمزه‌اش و خانه‌های رنگی‌اش. اما میان همه این خاطرات خوب برای من یک چیز پر رنگ است: همسفر!علیرضا بهترین همسفری است که تا حالا داشتم. دلم می‌خواهد همه شهرهای جدید را باهاش بگردم و کله‌ام را بکنم وسط روزمره‌گی‌های آدم‌های آن شهر. وسط غذاهای خوشمزه‌شان و مهربانی‌شان. به‌طرز عجیبی سفر با علیرضا همه این‌ها را به من می‌دهد. از این بالا استانبول را می‌شود جور دیگری هم نقطه‌گذاری کرد. جاهایی که علیرضا را بغل کردم، جاهایی که دستش را گرفتم، جاهایی که بوسیدمش.و همه جاهایی که با خودم گفتم پسر! چه خوب شد زن این مرد شدم من.اشک می‌دود توی چشمانم و برج گالاتا آخرین جای استانبول می‌شود که علیرضا را می‌بوسم و بغل می‌کنم. باید با استانبول زیبا، باران‌هایش و حزنش خداحافظی کنیم و برگردیم به تهران. نمی‌دانم ما چندمین عاشق‌هایی هستیم که استانبول به خودش دیده، اما قطعا عاشقانه ما هم می‌رود روی باقی داستان‌های پنهان استانبول.داستان دو نفری که در میان آشفتگی روزهایی که از سر می‌گذراندند، دلشان به هم قرص بود و کنار هم آرامش داشتند.خلاصه که خداحافظ استانبول زیبا! تو یکی از بهترین تجربه‌های من بودی. ممنون که چند روزی ما را به مهمانی پذیرفتی. همین‌قدر زیبا  و حزن‌آلود بمان. تا همیشه.پایان داستان ما و استانبول زیبا</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 16:29:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر حقوق بشری</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-t3mmr7x7l93l</link>
                <description>من و کمال در کافه گالاتابسم اللهاستانبول به همان‌ اندازه که شهر آدم‌هاست شهر گربه‌ها و سگ‌ها هم هست. این را وقتی فهمیدم که مجبور شدم یک شب بعد از بازگشتن از تنها خرید این سفر کنار کمال همبرگر بخورم. کافه کوچک بود و بیرون هم بگی نگی سخت بود. نشستم روی مبل و آنطرف میز هم علیرضا نشست. کمال مدام به من نزدیک‌تر شد و خیره شد بهم. در عین اینکه می‌ترسیدم چنگ بزند آدم گردنش را نوازش کردم. بعد یکهو پشتش را کرد به ما نشست کنار من روی مبل. اینطوری شد که من با کمال که مثل خورشید پشتش به ما بود همبرگر خوردم. صاحب کافه خوش اخلاق هم هیچ تلاشی نکرد که کمال را دور کند.استانبول با حیوانات دوست است. با گربه‌ها با سگ‌ها با مرغ‌های دریایی. همه برایشان غذا می‌ریزند و آن‌ها هم به صورت لش گونه در پیاده‌روها فرمانروایی می‌کنند. بد است آدم کلا اینجای استانبول را مقایسه کند با تهران. کلا آدم کاش مقایسه نکند استانبول را با تهران.شهری زیباست که با بچه‌ها هم دوست باشد. به همراه زنان باردار و سالمندان و معلولین. در مترو و در تراموا مادران زیادی را می‌بینم که به راحتی با کالسکه سوار می‌شوند. استانبول با بچه‌ها دوست است. برعکس تهران که حتی پیاده‌رو ها را هم می‌بندند و مادرها نمی‌توانند از خانه خارج شوند. در مورد حکومت اردوغان نمی‌شود این را گفت قطعا، اما شهر استانبول در روزها حداقل با شهروندانش دوست است. البته اگر ایستگاه مترو بیشتر داشته باشد و ترافیک هم نداشته باشد بهتر است! کاش انگلیسی‌هایشان هم اندکی بهتر بود البته!</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 16:20:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای خیابان بغداد</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-t4tce4lkpo2c</link>
                <description>بسم اللهدوتا خیابان را گفته‌اند خوب است ببینیم: بهاریه و بغداد. برای دیدن این‌ها باید برویم قسمت آسیایی شهر. حالا که فرصت زیاد داریم من دوست دارم قسمت آسیایی استانبول را هم ببینم. از پنجره‌های کافه هتل بیرون مشخص است که باران می‌آید. هوای بهاری استانبول عجیب دلچسب است. یک دقیقه باران و بعد آفتاب غیر سوزان. روزهای خوبی آمدیم استانبول. احتمالا کسانی که برای خرید استانبول می‌آیند بیشتر قسمت آسیایی را می‌بیندد. محدثه همان اول بهمان گفت که مراکز خرید ارزان قیمت بیشتر در منطقه آسیایی هستند. واقعا بد است که از استانبول فقط یک قسمت آن را بشود دید و در همه خیابان‌هایش قدم نزد. مثل اینکه یکی بیاید تهران و فقط تجریش را ببیند. یا کاخ گلستان و اطرافش را.با مترو خیلی راه نیست. باید سوار تراموا شویم و بعد هم خط عوض کینم. اول می‌رویم بهاریه. می‌خواهیم ایستگاه حیدرپاشا را ببینیم که قدیمی‌ترین ایستگاه قطار استانبول است. احتمالا چیز زیادی داخلش نیست اما جان می‌دهد برای ایستادن و خیال کردن آدم‌های قدیمی اروپا که بعد از چندین روز سفر دریایی به این ایستگاه قطار می‌رسند که سفر خودشان را از طریق استانبول به سمت شرق ادامه دهند. احتمالا بعضی‌هایشان از جنگ فرار می‌کنند، بعضی‌هایشان هم از دست نیروهای جدید انقلابی. مثلا یک بورژوآی خسته فرانسوی را می‌شود از دور دید که با چمدان سامسونتی قدیمی اش به سمت ایستگاه می‌آید. چشم می‌گرداند که ببیند صندلی خالی برای نشستن هست یا نه. با خودش فکر می‌کند قبل از انقلاب برای خودش چه برو و بیایی داشت. به پنجره تکیه می‌دهد و سیگار دست سازی را می‌پیچاند و آرام شروع می‌کند به کشیدن.ایستگاه قطار در حال بازسازی است و نمی‌شود درون آن را دید. بر می‌گردیم به سمت خیابان بهاریه. از جلوی اسکله کادی‌کوی رد می‌شویم. کادی‌کوی این‌طرف دریاست و اسکله گالاتا و بشیکتاش که ما از آن به سمت آدالار رفتیم آن‌طرف دریا. کشتی‌های شهرداری در همه این ایستگاه‌ها می‌ایستند و احتمالا انتخاب خوبی‌ هستند برای رسیدن از بخش اروپایی به آسیایی. آن‌دفعه یک چیز بامزه حواسمان را پرت کرد. بالای اسکله از سمت دریا به رسم الخط فارسی نوشته شده بود: قاضی کوی. در این چندوقت مکان‌های تاریخی زیادی را دیدم (مثل مسجدها یا همان برج گالاتای نزدیم هتل) که به رسم‌الخط فارسی نوشته بودند. واقعا عجیب است که در عرض چندسال نتیجه‌های آدم نتوانند دستخط او را بخوانند! یک کیلیر کش حسابی!از جلوی اسکله رد می‌شویم و می‌رویم سمت خیابان بهاریه. این جای استانبول با آن‌جایی که من دیده‌ام خیلی فرق دارد. قشنگ است خیلی و خیلی واقعی‌تر است. همچنان پله‌ها و خانه‌های رنگی را می‌شود دید،‌و قیمت‌های ارزان و عجیب! قیمت غذا یک سوم بی‌اغلوست! حین راه رفتن یک باقلوا فروشی می‌بینم با یک چهارم قیمتی که از حافظ مصطفی باقلوا خریدیم. باورم نمی‌شود. فکر می‌کنم حتما مشکلی دارد که این قیمت است. به علیرضا می‌گویم یک کمی بخریم ببنیم خوب است یا نه. عجیب خوب است! در حد همان حافظ مصطفی. فقط تنها مشکلش این است که در منطقه اروپایی نیست! برگشتنی ۴ بسته برای خانواده‌ها و محل کار می‌خریم.بهاریه شبیه ولیعصر است. یک سری تلنت بامزه دارد که خیابانی اجرا می‌کنند. ده برابری باکیفیت‌تر از اجراهای خیابانی به دل نچسب استقلال که تک و توک از بینشان خوب در می‌آید. این‌ها بیشتر بازیگرند. بهاریه بیشتر زنده است. رستوران‌های بهاریه بامزه‌اند و بیشتر خانوادگی اداره می‌شوند و احتمالا طعم غذای خانگی هم دارند. اما نکته بامزه‌تر بهاریه یکی از خیابان‌های فرعیست که نوستالژی فروشی است! انقدر قشنگ است که می‌خواهم ساعت‌ها در مغازه‌هایش قدم بزنم. ماشین‌های کوکی قدیمی، گرامافون، حتی دستفروشی که کتاب و سی دی قدیمی می‌فروشد، همه این‌ها برای جذاب بودن بهاریه کافیست. مشکل این است که قیمت‌های بهاریه خوب است و ما هم تقریبا آخرهای سفرمان محسوب می‌شود. تصمیم‌ می‌گیریم برویم بغداد و دوباره برگردیم بهاریه، خرید کنیم و غذا بخوریم و برویم گالاتا.متاسفانه چونکه به قول کاظم بهمنی&quot; از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند/ آنکه تعریف کند خوبی دلبندش را&quot; اشاره مستقیم نمی‌کنم که چقدر داشتن یک شوهر باهوش و تکنولوژی دوست خوب است:)) ایستگاه مترو را پیدا می‌کند و می‌رویم سمت بغداد. گفته بودند که بغداد جایی شبیه ولیعصر است. و درست است، روی نقشه انقدر طولانیست که نمی‌شود انتخاب کرد کجا برویم. انتهای بغداد یک پارک است که نزدیک به آن یک ایستگاه پیدا می‌کنیم. حقیقت این است که درد و بلای ولیعصر بخورد توی سر بغداد! واقعا در حق ولیعصر جفاست که با درخت‌های زیبای کج و خنکی همیشگی‌اش کسی بخواهد با این خیابان گرم و زشت مقایسه‌اش کند. راهمان را از کوچه پس کوچه کج می‌کنیم به سمت پارک ساحلی و کم کم آن‌ روی استانبول دارد خودش را بهمان نشان می‌دهد. رویی که نه توریستی است و نه زندگی مردم عادی! بله، قل خورده‌ایم وسط گرانترین منطقه استانبول! خانه‌های ویلایی خفن و ماشین‌های آخرین مدل. از بوسفور که رد می‌شدیم دیدیم خیلی از خانه‌های بغل آب قایق موتوری شخصیشان را مثل ماشین روی آب کنار خانه‌اشان پارک کرده بودند. اینجا هم پولدارها در ساحل سنگی کنار پارک این کار را کرده‌اند.جای همه دوست‌های متمایل به اندیشه‌های چپی‌ام را در این پارک خالی می‌کنم. یک کلیشه مناسب جهت معرفی فرهنگ بورژوآزی به تازه‌کاران در عشق مارکس و لنین. آدم‌هایی که وقت برای ورزش دارند، با گرانترین لباس‌ها و وسایل ورزشی. این پارک اصلا خود نماد بورژوآزی در سریال‌های ترکی است! که البته پولدار بودن در فرهنگ ترکیه به‌نظر می‌رسد که ارزش است و چیز بدی نیست. قهرمان فیلم‌هایشان هم آخرش پولدار می‌شود همیشه.تکدی‌گری در ترکیه فرهنگ رایجی نیست، اما تک و توک کسی پیدا می‌شود که از تو طلب پول کند. یکباری روی تپه پیر لوتی یک نفر گیر داده بود اگر آمدید قبرستان حتما فک و فامیلی دارید، پول بدهید آب بریزم و من هرچه تلاش می‌کردم بگویم به ابلفضل فقط از فضولی خواستیم قبرهایتان را ببینیم باور نمی‌کرد. احتمالا دلیلش این است که قسم ابلفضل برایش ارزش چندانی نداشت:))از انتهای خیابان بغداد در حالیکه ته باقلواها را درآورده‌ایم برمی‌گردیم بهاریه که غذا بخوریم. یاد خانواده عربی می‌افتم که در گالاتا زباله گرد بودند. هرچه هست چهره واقعی استانبول آنجایی که ما هستیم نیست. چهره واقعی استانبول مثل باقی خاورمیانه است: شکاف طبقاتی، حکومت‌های بی‌کفایت و سرگیجه هویتی.انتهای خیابان بغداد</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 16:16:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همه صدف امینی‌های استانبول</title>
                <link>https://virgool.io/@narges-naghshi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D9%81-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-a6uww4fsz4an</link>
                <description>بسم اللههتل مرودی یک مسئول کنترل کیفیت دارد با موهای طلایی. صبح اولی که برای صبحانه خوردن می‌رویم پایین می‌بینم دارد با همه مهمان‌ها با خوشرویی صحبت می‌کند و ازشان می‌پرسد چیزی هست که بخواهند بهتر شود یا نه. خوشبختانه علیرضا هم مانند من آدم ایرادگیری نیست و برای همین است که کلا سفر با او خوش می‌گذرد. نه گیر می‌دهد اتاق خوب نبود نه گیر می‌دهد چرا غذا فلان است. ایراد نگرفتن واقعا جهان را به جای بهتری برای زندگی تبدیل می‌کند و البته، مرز باریکی میان ایراد نگرفتن و اعتراض کردن هست.خانم مسئول کنترل کیفیت می‌رسد به میز بغلی و من چشمم به در کافه است که محدثه را بعد این همه وقت ببینم. ناخودآگاه حواسم پرت می‌شود به انگلیسی حرف زدن خانم مسئول کنترل کیفیت. برعکس عموم مردم ترکیه خوب انگلیسی صحبت می‌کند. ناگهان احساس می‌کنم لهجه آشناست. البته که نحوه انگلیسی صحبت کردن شرقی‌ها تقریبا شبیه هم است، اما من یک فرقی بین انگلیسی‌ حرف زدن ترک‌ها، عرب‌ها و ایرانی‌ها احساس می‌کنم. بله ایرانی‌ها! لهجه خانم مسئول کنترل کیفیت کاملا ایرانی است! کت پوشیده با دامن و جوراب شلواری و موهای طلایی بلند. شکم برطرف می‌شود. او خودش را به آقای اروپایی و دوست دختر آسیای شرقی‌ای اش (صدف امینی) معرفی می‌کند!درست است که در استانبول چیزی که زیاد است ایرانی است و ما هم هنوز آنقدر دور نشدیم که دلمان برای با کسی به زبان خودمان حرف زدن تنگ شده باشد، اما ته دلم یک هورا می‌کشم که الآن صدف امینی می‌آید سر میز ما و احتمالا می‌داند که ما ایرانی هستیم (نداند هم روسری گل‌گلی من و گره زدنش زیر چانه‌ام از سه فرسخی داد می‌زند که هی من ایرانیم! می‌توانی با من درباره احمدی‌نژاد شوخی کنی که البته شوخی قشنگی نیست ولی خب باشد!صدف امینی می‌رسد سر میز ما. من لبخند به لب منتظرم که بگوید سلام. من صدف امینی ام. مسئول کنترل کیفیت اینجا. مکث می‌کند، داخل دفترش را چک می‌کند و با لبخند می‌گوید: hi. do you have any problem?صدف امینی نه تنها به فارسی با ما صحبت نکرد، بلکه حتی اسمش را هم به ما نگفت. می‌گوییم همه چیز خوب است و تشکر می‌کنیم. با خودم می‌گویم شاید اشتباه شنیده‌ام. اما صدف امینی باز هم در روزهای آینده خودش را به میزهای بغلی ما معرفی می‌کند و یکبار هم به خانم هندی می‌گوید که ایرانی است و ایران هم برای دیدن فرهنگ شرقی زیباست.یک جای مغزم رفتار صدف امینی مانده. بارها برای خودم سناریو می‌چینم که چرا در استانبول است. شاید اینجا درس می‌خواند. درسی که پذیرفته شدنش در ایران سخت است، مثلا پزشکی. شاید هم آمده که فقط ایران نباشد. شاید هم مسافر است و منتظر گرفتن پذیرش از یک دانشگاه اروپایی و نمی‌خواهد به ایران برگردد.هرچه که هست صدف امینی دوست ندارد با ایرانی‌ها صحبت کند و مشخص شود ایرانی است. اینجا ایرانی‌های زیادی زندگی می‌کنند. ایرانی‌هایی که لابد برای انتخاب ترکیه به عنوان مقصد مهاجرت دلیل خودشان را داشته‌اند. اما من دلم می‌خواهد صدف امینی را بغل کنم و بهش بگویم ما آشناییم. من می‌فهمم تو خشم و ناراحتی زیادی را با خودت حمل می‌کنی. تو و همه کسانی که مجبور شده‌اند وطنشان را ترک کنند و بیایند نزدیک، اما دور. بیرون آمدن از قالب حقوقی که حق با کیست سخت است. من این ساعت و اینجا می‌خواهم با همه صدف امینی‌های استانبول همدلی کنم و بهشان اطمینان بدهم که این حق شما نبود. مرگ بر مرزها و مرگ بر هر کسی که زندگی را درون این مرزها به آدم‌ها سخت می‌کنند...صبح‌های هتل مرودی در کافه‌اش</description>
                <category>نرگس نقشی</category>
                <author>نرگس نقشی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 15:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>