<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges.mirabbasi76</link>
        <description>انسان ها بادردهایشان بالغ میشوند بلوغی به قدمت ۱۰۰ سال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:31:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39100/avatar/BUIfkD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روح</title>
            <link>https://virgool.io/@narges.mirabbasi76</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شکاف</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.mirabbasi76/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-mezr5irbwab0</link>
                <description>گاهی چیز هایی که در مغزت مرور میشود، آنچنان دردناک اندکه  میخواهی هرروز جمجمه‌ات را بشکافی و مغزت را باتمام وقایع گذشته که  در خود جای داده را بیرون بکشی، به امید اینکه دیگر درد را احساس نکنیالبته شاید...</description>
                <category>روح</category>
                <author>روح</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 02:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او دختری از جنس سنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.mirabbasi76/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B3%D9%86%DA%AF-vpqsagjukomo</link>
                <description>موهایش بلند بود ولی دوستشان نداشت ،همیشه ناخن‌های کوتاهش بدون لاک‌بی روح بر انگشتانش نقش  بسته بود، گریه کردن را بلد نبودو بهتر بگویم به دیگران همیشه چشمان پرقدرتش رامعرفی میکرد چشمانی ک احساس درآنها مرده بود.حامی تمام دوستان و خانواده اش بود و اجازه نمیداد اسیبی ازدیگری به آنان وارد شود. شوخ و سرحال بود و همه دوست داشتند درکنارش باشند اما شاید دیگران درکنارش شاد بودند اما خودش هیچ وقت شاد نبود و شاید گمان میکرد که خوشحال است.سخت و محکم به زندگی و احساساتش مشت میکوباند برخلاف دختران دیگر که دفترچه ی خاطراتشان یا اغوش بهترین‌دوستشان مرهم حال بدشان است او با مشکلات با ضربه زدن به کیسه بوکس که عجیب ترین شی موجود در اتاق یک دختر بود مقابله میکرد عادت نداشت تکیه کند چون همیشه تکیه گاه بود حتی تکیه گاه اولین مرد زندگیش یعنی پدرش.درسن کم رویای استقلال داشت و محققش کرد ودریک شرکت معتبر مدیر فروش شد و غرورو استقلالش بیشتر شد و احساس میکرد دیگر به کسی نیاز ندارد تفریحش ماشین سواری و تیک اف کشیدن بود و تمام تلاشش این بودکه خود و عزیزانش را خوشحال نگه دارد هرجا که مشکلی پیش می آمد اولین نفر داوطلب برای کمک به نزدیکانش بود.اما  با تمام توصیفات او ترسی بزرگ از آمدن آینده داشت کماکام دوستانش را  میدید که از روابط شکست خورده بودند و بنابر رشته تحصیلی اش در ابعاد قانون پرونده هایی را میدید که عشق را لغتی بی معنا تلقی میکرد، بنابراین هیچ گاه پسرانی ک در اطرافش بودند را نمی دید و چشمانش رابسته بود و میخواست در زندگی ارامشش حفظ شود .دیگر همه باور کرده بودند ک دختر عجیب قصه روی پای خود بودن را خوب بلد است و هیچ‌همراهی را به زندگیش راه نمی دهد و مگر میشود ظرافتی دراین دختر وجود داشته باشد؟!! اما هیچ کس نمیدید ک آن دختر باقلبش قهر کرده است و در عین شجاعت شاید ترسو ترین شخص برای روبه روشدن با واژه ی عشق باشد.قهرمانی و برسکوی قهرمانی ایستادن درخارج ازکشور در رشته ی مورد علاقه ش که نیمی از قدرتش را از آن دریافت میکرد تنها رویایش بود اما کسی نمیدانست ک شاید صعوداز آن سکو قهرمانی ، سقوطی در اعماق عشق برایش به دنبال خواهد داشت‌سقوطی ک تاکنون ازآن قلب سالم به در برده بود. فرارسید روزی که او را دیدم....من همان دخترک عجیبی که گذری از گذشته ی عجیبش کردید اورا دیدم ...اویی ک با من فرق داشت و در عین حال او خوده من بود  منی که خود را در خود کشته بودم و به تنها بودن خو گرفته بودم و ازبی اعتمادی خشنود بودم. سقوط کردم..... من در بت سنگی ک از خود ساخته بودم فروریختم و تمام تیکه های سنگی وجودم تنها اورا پرستیدند.عشق دروجود افراد سنگی ازمایع مذاب هم مخرب تر است.دختر دیگر نمیخواست تکیه گاه باشد و میخواست تکیه کند به کسی ک خود قدرتمندی ک ساخته بود رابا نگاهش نابود کرده بود ، عقل حکم میکردازاویی که من خودساخته را شکسته بود متنفر باشم ولی من قلبی نداشتم ک نفرت درآن جای دهم و شاید بهتر است بگویم قلبی داشتم که آن را نمیشناختم و وقتی آن راشناختم مملو از او بودو دیگر مال من نبود‌.من‌تخریب شده بودم و او نمیدانست ک قلبی سرشار از عشق او وجود سنگی مرا در هم شکسته بود شکستی شیرین تراز پیروزی در مسابقه ای که نگاه و حمایتش  را نصیبم کرده بود.روزی که فکر نمی کردم فرارسید و او آمد تصاحب کرد قلبی را که مدت ها ازآن او شده بود و دخترک سنگی هیچگاه نمیدانست که کسی در دنیا وجود دارد که بتواند خود واقعیش را از پیله ی سخت و محکمی که دورش پیچیده بودببیند و عاشقش شودو اورا شکست دهد.سپس دختر باعشق توانست زیبایی را ببیند، زیباتر     می خندید، موهایش را زیباتر اراسته کردو با آن فرفری های خشن آشتی کرد،لباس های دخترانه برتن کرد، بارنگ مشکی قهر کرد و رنگین کمان را با مردمک چشمش اشنا کرد، ناخن های بلندش بالاک‌های صورتی دستان کوچکش را زینت بخشید،پاهای زخمی از ایستادگی هایش و تکیه گاه بودنش درمان شد و یادگرفت تکیه کند به کسی که بوی امنیت نمیداد بلکه کلمه ی امینت ازاو بود‌.درعشق تخریب کردن را بسیاری هستن که بلد باشند امامعشوق را هنرمندانه و بامهارتی چون یک مجسمه ساز صبور تراشیدن کار هر عاشقی نیست.او آمد و ماند و دختری زیباو حتی قوی تر ساخت  ، من‌ ماندم و مردی  زیبا ساختم کسی که خوب اموخت مراقبت از قدرت و استقلال دختر عجیبی که عشقش بود و هم عاشقش بود.  بازیبایی هایی که دیدم سخن کوتاه می کنم به این توصیف که، عشق تخریبی شیرین است به شرطی که انتخاب عاشق  این باشدکه به دست یک مجسمه ساز واقعی تخریب شود تا سپس ساخته و تراشیده شود ، زندگی کوتاه است نگذاریم قلب ها سنگی شود شاید دیگر مجسمه سازی نباشد و تکه سنگ تنها،سنگی کوچک و بی پناه باقی بماند و ازخاطره ها محو شود بدانیم که سنگ عظیم و قدرتمند که سنگ ریزه شود دیگر عاشق نمیشود و دیگر قدرتمند هم نخواهدماند اگر نمیسازیم‌،نابود هم نکنیم، اگر عاشق نمیشوید احترام به این واژه و قلب دیگری را بیاموزید.قلم عشق مینویسدتا آنجا که قلب ها عاشقانه بتپدقلب من، قلب او، قلب ما و قلب شما...</description>
                <category>روح</category>
                <author>روح</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2019 23:17:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسر من ،یک برنامه نویس</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-o9hw9pvfdfyz</link>
                <description>وقتی برای اولین بار دیدمش کم سخن میگفت ،ادعا نمیکرد،کمی خجالتی و در عین حال مهربان بود‌ و شخصیت قوی اورا ازنگاه های خجالت زده و مظلومش میشد تشخیص داد. بی ادعا و بی توقع حمایت مردانه ای ک هر زنی توقع دارد را در وجودش داشت. تمام دنیای کوچکش‌ تابه آن روزدر یک لپ تاپ خلاصه میشد و حتی به جرئت میتوانم بگویم که حتی شاید اگر من را نمیدید با لپ تاپش تاآخر عمردر کنج اتاقش زندگی میکرد...شایددربرخورداول با یک برنامه نویس اورا فردی بدون روابط اجتماعی تلقی کنی یا نتوانی بااو ارتباط برقرار کنی‌چون اصولا آن‌ها همانطور به هرسایتی اعتماد نمیکنند و به فضای مجازی بی اعتماد هستند ک‌ناشی از اطلاعات بالایشان است به افراد هم به سرعت اعتماد نمیکنند و باآنان ارتباط برقرار نمیکنندو زمان میخواهند تاتورا تحلیل کنند اما کافیست به چشمان و رفتارهایشان دقت کنی تا عمق وجودشان را درک کنی و وارد دنیای کوچک و پیچیده شان شوی.فک میکنم برای یک برنامه نویس که ازدنیای واقعی و احساسی بسیاردور است و ازدنیای ساده نیز دور و در دنیای پیچیده غرق است هضم کلمه ی عشق کمی مشکل باشد، برای محبوب من ک اینگونه بود.شایدبرای من، یک دختر مغرور و که آرامش شاید کلمه ی ناشناس دروجود من است و هرجا که باشم سکوت درآنجا جایی ندارد و به دنبال پرونده های ترسناک و پرمشغله هستم نشان دادن عشق‌وقبول و باور علاقه پنهانی و حقیقی شخصی که آرامش و سکوت و خجالت عنصر وجودیش میبود سخت ترین مسئله ی دنیا بود. اگر بخواهی ک عشق اول بودن رابا یک برنامه نویس سرسخت تجربه‌کنی شاید حتی نسبت به تجربه ی آن با یک فرمانده ی سخت و خشک هم سخت تر باشد چون یک شخص عادی یا حتی فرمانده ی جنگ را از بین هزاران انسان یا سرباز و دشمن باید به سمت قلبت هدایت کنی اما برای یک‌کدنویس ک‌دورو برش تنها کدو اعدادو حروف است برایت بسیار سخت میشود تا آنان را رقیبانت بدانی و شکستشان دهی چون آن ها دردنیای واقعی نیستند اما روح یک برنامه‌نویس را تسخیر کرده اند و کدها زبان من را نمیفهمیدند ولی با کسی که تنها چشمانم اورا میدید ، هم زبان بودند و سخت ترین کار فهمیدن زبان آنان بود تاکنار زده شوند و رقیب من نباشند.عجیب است اما کسانی که ‌بایک‌برنامه نویس زندگی میکنند میدانند که رقیبی سرسخت دارند ک اصلا دراین دنیا وجود خارجی ندارد ک‌بتوان از سرراه کنارش زد بلکه باید با زبان قلبت‌ بیشتر به عشقت محبت بورزی و بااوهمراه شوی تابتوانی آنان را کنار بزنی قبل ازاین که دستان محبوبت را با کیبرد پیوند دهندو چشمانش‌را تصاحب کنند دستش رابگیری تا‌گم نشود و چشمانش را بامهربانی و عشق شیفته ی خودت کنی.دور کردن یک برنامه‌نویس ازدنیایش و آن صفحه ی مشکی رنگ مثل دور کردن ماهی از دریا است و این مرگ ماهی زیبایت را رقم میزند پس‌ اگر میخواهی همراه برنامه نویس باشی در کنارش راهی دریا شو و ازشنا کردن نترس و حتی درنیایش غرق شو ولی نگذار او غرق شود اینگونه‌بود که با فهمیدن همسره برنامه نویسم وارد دنیای جدیدی شدم دنیایی ساکت و ارام ولی پر از عشق و حقیقت دنیایی ک تو میشوی اولین کسی که نتایج آن کدها و برنامه هارا ببینی وحتی تو قدرت تغییرشان را با سلیقه ت داری حتی اگر برنامه نویس نباشی ....کافیست زبانِ قلب مشترک باشدحضور یک وکیل درکنار یک برنامه نویس جذاب ترین و پر مشغله ترین داستان زندگی من است و قلمم بی نهایت مینویسد ازاین تجربیات شیرین اززندگی بایک شخصیت عجیب در زندگی من.قلم بنویس که زندگی و عشق جریان دارد ....</description>
                <category>روح</category>
                <author>روح</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2019 22:19:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ، همسر یک برنامه نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.mirabbasi76/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-su1y1xalgdyn</link>
                <description>همسرم، امیر یک برنامه نویس است.شایدحرفه اش دو کلمه باشد اما میلیون ها کلمه برای توصیف شغلش و مشکلات مربوط به آن و خلق و خوی ناشی از شغلش که  در وجودش رخنه کرده، کافی نیست.تقابل بین ما دونفر یعنی من ، یک حقوقدان پرحرف و مغرور و او یک برنامه نویس کم حرف و مغرور شاید تقابل بین دو ابر با بارالکتریکی باشند‌ که تنها نتجیه ی آن رعدو برق باشدولاغیر. اما. همیشه هم اینطور نیست و من و همسرم غیر ممکنی رو ممکن کردیم هرچند هنوز هم سخت است ولی کارهای بزرگ‌سختی های بزرگی دارند.تمام تصور من از شغلش واردکردن حروف های عجیب و غریب بود ک‌نهایت هشت ساعت زمان ببرد و چون کار ثابتی است میتواند علاوه بر کار کردن به من هم در فضای مجازی پیامی دهد تاشاید کمی از دلتنگی هایم کم شود بارها از در لحظه از موفقیت و خبرهای خوب روزانه ام برایش بااشتیاق تعریف میکردم  اما غافل ازاینکه او ازدنیا رها میشود و متوجه اطرافش نیست و نه تنها 8 ساعت بلکه 24ساعت هم ابن قابلیت را دارد که از  دنیایش جدا شود. گاهی میترسیدم و چرا دروغ بگویم حتی الان هم میترسم که اورا بین آن کد ها گم‌کنم و یا شاید روزی او خودش یکی ازآن حروف و کدها شود و درآن صفحه ی مشکی مانیتور در بین آن همه شکل های عجیب گمش کنم. گاهی دوس دارم دکمه ی اینتر میشدم تا برای تایید هرکد ازمن گذر کند و دردنیای پر پیج و خمش  همیشه کنارش باشم یا اینکه پر استفاده ترین واژه ی مورد استفاده اش میشدم تابرای هربرنامه ای ک طراحی میکرد جای خالی من‌را کنارش حس میکرد شاید دراین صورت بود ک به آن حروف خشک و خشن که نتایج حیرت انگیزی داشتند حسادت نمیکردم .یک شخص حقوقی تمام علایقش رابیان میکند و ازطرف مقابلش هم،همین انتظار را دارد ولی یک برنامه نویس نه تنها کشف میکند و میسازد بلکه خودش هم لازم است کشف شود .شایدیکی از مواردی ک خط وجودیه من و همسرم ک خطوط موازی بود رابهم وصل کرد همین بودکه یک‌وکیل دنبال کشف حقایق یک واقعه و اتفاق است و یک برنامه‌نویس به دنبال کشف کردن و ساختن چیزی که نیست! و همچنین کشف شدن خودش توسط دیگری .زمانی ک ابعاد زندگیه همسرم را دیدم به این نتجیه رسیدم ک قبل ازقبول کردن و حل کردن بزرگترین پرونده ها باید هزاران پرونده ی زندگی و شغل عجیب همسرم را کشف و جست و جو وحل کنم شایدبدون گرفتن اعتراف وپرس و جو ازاو، چون برنامه نویس ها سخن نمی گویند و عمل میکنند و تو باید نتیجه ی کارشان راببینی و برای فهمیدن کد های وجودیشان تلاش نکنی و نتیجه‌ی کاررا ببینی شاید یک سایت پیشرفته برای زندگیت ساخته شود و شاید یک نرم افزار ویژه با گزینه های عاشقانه برایت بسازد. شاید از کدها متنفر شده باشم ولی همسرمن بهترین برنامه نویس زندگی من است که شاید با کدهای بی روح سرو کار دارد اما نتایج کار او بی روح و خشک نیست و یک برنامه نویس فقط زمان لازم دارد. همسر یک برنامه نویس بودن سخت است ولی درعین حال نتایج شیرینی دارد به شرطی که کشفش کنی قبل اینکه مانیتور مقابلش اورا تصاحب کند.زندگی سخت و درعین حال شیرین با یک برنامه نویس سخت گوش کماکام ادامه دارد چه بسا نوشته ها و درس های همسر یک برنامه نویس هم در آینده ادامه خواهد داشت.پایان</description>
                <category>روح</category>
                <author>روح</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2019 19:53:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>