<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس سلیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges.salimi4</link>
        <description>من لیسانس مهندسی نرم افزار و فوق لیسانس علوم شناختی دارم و عاشق یاد گرفتن و یاد دادن هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:22:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/125961/avatar/i5G3Z9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس سلیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@narges.salimi4</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین کتابم به چاپ رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-ppa8kffm39u4</link>
                <description>افسانه‌ی سبز ثمر، اولین فرزند من، مهر 1402 متولد شد. داستانی که برای نوجوانان نوشته‌ام و با همکاری انتشارات اسین با مدیریت استاد عزیزم دکتر رویا شاه‌حسین‌زاده به چاپ رساندم. تصویرگری‌های داستان من هنر استاد نازنینم سرکار خانم آتوسا خاتمی ست. تصاویری فوق‌العاده زیبا، هنرمندانه و خیال‌انگیز...افسانه سبز ثمر  داستانی درباره ی یک میوه، یک ثمر و درخت عزیز عزیزش و تجربه‌ی زیستن در جهان... افسانه سبز ثمرداستان شاید به نوعی سعی کرده به مفاهیمی مثل سوگ، جدایی، تاب آوری و رشد بپردازد. که امیدوارم  از عهده‌ی آن برآمده باشم. افسانه سبز ثمرافسانه سبز ثمر افسانه سبز ثمر افسانه سبز ثمر </description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 12:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ttyqprrrtket</link>
                <description>کتاب توکایی در قفس حکایت زندگی پرنده‌ای است که گرفتار قفس شده‌است. صاحب قفس به او آب و دانه می‌دهد و در عوض از توکا می‌خواهد برایش آواز بخواند. توکا از این وضعیت راضی نیست. در قلبش رویای آزادی دارد و می‌خواهد زندگی‌ای را تجربه کند که سزاوار آن است. پس دست به کار می‌شود. از گفت‌وگو با صاحب قفس تا گشتن به دنبال کسی تا به او کمک کند. اما گویی سرانجامِ کار و رازِ آزادی در اتکا به خود نهفته است. آنجا که دست به زانوی خود می‌زنی و می‌فهمی چه‌قدر قدرتمند هستی. آنجا که تولدی دیگر را برای خود رقم می‌زنی!توکایی در قفسکتاب توکایی در قفس را نیما یوشیج نوشته است. این اولین جاذبه‌ی کتاب برای من بود. داستانی برای کودکان از زبان شاعری نوآور، شاعری که به‌دنبال قاصد روزان ابری می‌گشت به دنبال داروگ. و بعد تصویرگری‌های زیبای کتاب که برای من جنگلی باران‌زده را تداعی می‌کرد. گویی توکایی دلش گرفته است..در آغازِ داستان، از وضعیت توکا در قفس، مدت زمانی که گرفتار شده است و رابطه‌ی داد و ستدی که صاحب قفس رقم زده‌است خبرهایی به ما داده می‌شود. آب و دانه بگیر و برایم آواز بخوان. و بعد هم بلافاصله از درونیات و تفکرات توکا برایمان گفته می‌شود و ما می‌فهمیم که توکا، به چیزهایی فراتر از نیازهای فیزیکی و مادی می‌اندیشد. او معتقد است آوازش حرام می‌شود و حس می‌کند با وجود آب و دانه‌ی فراوان روزبه‌روز دارد ضعیف‌تر می‌شود. و عمیقا دلش می‌خواهد آزاد باشد. زیرا زندگی بدون آزادی برای او معنایی ندارد. پس توکا تصمیم می‌گیرد تا با صاحب قفس صحبت کند. توکا، وجود خودش و توانایی‌هایی که دارد را ارزشمند می‌داند. در آغاز صحبتش با صاحب قفس این‌طور می‌گوید که « من و شما هر دو جوان هستیم. نگذارید من این‌طور محروم باشم.» اما در نهایت با تحقیر و تهدید از سوی صاحب قفس مواجه می‌شود و درواقع دستِ رد به این مصالحه زده می‌شود. پس توکا تصمیم می‌گیرد تا خودش تلاش کند و راهی بیابد.در این مسیر جست‌وجوگری برای رسیدن به آزادی، توکا با حیوانات مختلفی مواجه می‌شود و از هرکدام راه چاره‌ای را جویا می‌شود که برای من تداعی‌گر آنجایی بود که نیما در شعر داروگ، شرح احوال را به داروگ می‌گوید؛ گویی توکا نیز در این مسیر پرالتهاب، ندای «قاصد روزان ابری داروگ، کی می‌رسد باران» را سر می‌دهد. همان‌طور که اشاره کردم در این مسیر، حیوانات مختلفی سر راه توکا قرار می‌گیرند که هرکدام نماینده‌ی یک تیپ شخصیتی هستند.من در این نوشتار، از دیدگاه خواننده‌ای بدون دانش روانشناسی، فقط برداشت خود را از این حیوانات بیان خواهم کرد. اولین حیوانی که توکا با او درددل می‌کند غاز است که به نظر فردی کوته‌فکر است و اثری از همدلی در او نیست. بعدتر توکا با یک شوکا همکلام می‌شود. شوکا در آغاز متوجه وضعیت توکا نمی‌شود و توجهی ندارد اما توکا از او درخواست کمک می‌کند و او را حیوانی باهوش می‌داند. اما شوکا متذکر می‌شود که فقط هوش کافی نیست و وسیله نیز لازم است و در نهایت می‌گوید خودت باید راه نجاتت را پیدا کنی. توکا بعدتر با یک گاو صحبت می‌کند و امیدوار است قد بلند و دندان‌های گاو، گره از کار او باز کند اما حتی دریغ از این‌که گاو توجهی به او کند و همین توکا را به این نتیجه می‌رساند که قد بلند کارا نیست و برای کمک به دیگران باید فکری بلند داشت. بعدتر به مارمولکی بر می‌خورد اما او نیز شخصیتی مشابه گاو و غاز دارد.« توکا خواندن را کنار گذاشت و با همان صدای غمگین گفت: «مارمولک جوان، جوانی توانایی است. همه‌چیز از جوانی ریشه می‌گیرد. در جوانی باید عادت کرد که به هر جانداری کمک کرد.»توکای قصه، با دیگر توکاها نیز به صحبت می‌نشیند اما آن‌ها علی‌الرغم قضاوت‌هایشان و با وجود اینکه خود نیز می‌دانند گرفتاری در قفس چه قدر تلخ است؛ اما دست‌شان را برای کمک به‌سوی توکا نمی‌برند و او را تمام و کمال مسئول کار خود می‌‌دانند و در نهایت او را تشویق به پیدا کردن راه آزادی می‌کنند. این گروه نیز نمادی از انسان‌های راحت‌‌طلب و بی‌تفاوت می‌توانند باشند. سرانجام در این مسیر توکا به شناختی دیگر از خود می‌رسد.« صدایی که از تمام وجودش برمی‌خواست در سرش می‌پیچید که تکان بخور. باید بجنبی. تو زنده هستی. تن زنده جنبش لازم دارد. چرا نتوانی؟ خُرده خُرده توانایی، یک وقتی توانایی درست و حسابی می‌شود. هیچ چیز، اولش بزرگ نیست.»توکا از آغاز داستان، با اینکه خودش خطا کرده و گرفتار قفس شده‌بود، اما مدام می‌اندیشید و در قلبش چیزی فراتر از آب و دانه می‌خواست. پس زمینه‌های این تحول از قبل درون توکا وجود داشت و حالا شرایطی فراهم شد تا او بتواند توانایی‌هایش را بروز دهد. و این جاست که می‌فهمد جامِ جم در درونش بوده و او به اشتباه از بیگانه طلب می‌کرده است.« نیروی هر جانداری که پیش از این، انتظار کمکی از آن‌ها داشت، در خود او جمع آمده بودند و همه به او می‌گفتند: « زود باش، امتحان کن!»  عروس توکا اول سرش را از لای دو میله‌ی درشت بیرون برد. …. »و توصیف صحنه‌های مربوط به تحول توکا و لحظه‌ی خارج شدن از قفس، به‌سان لحظه‌ی تولد و خارج شدن از رحم، لحظه‌ی شکستن پوسته‌ی تخم… این‌بار گویی توکا تولدی دیگر را برای خود رقم می‌زدند و بار دیگر پوسته‌ای را می‌شکافد.« میله‌‌ها آرام آرام کنار می‌رفت. رنجی که می‌برد برایش گوارا بود. تمام تنش می‌جنبید. در گردش چشم‌‌های او هم شتابی برای رهایی، حس می‌شد. میله‌ها آرام آرام کنار می‌رفت. او به چشم خود می‌دید که تمام تنش را از قفس بیرون کشیده است. به سوی کوه‌ها پرواز می‌کند و خودرا به توکاهای دیگر می‌رساند. میله‌ها آرام آرام کنار می‌رفت.»توکای قصه‌ی کتاب توکایی در قفس، آزادی‌خواه و اهل اندیشه است. به خاطر اشتباه خودش به قفس افتاد و این را پذیرفته‌است. همه‌جای داستان، با هرکس که همکلام می‌شود، ادب در کلامش موج می‌زند. در مسیر، خشمگین می‌شود، غمگین می‌شود، سرش را به قفس می‌کوبد اما ناامید نمی‌شود و از حرکت نمی‌ایستد. توکا رگه‌هایی از خردورزی را در جای جای داستان به ما نشان داده‌است و در آخر نیز برای صاحب قفس نصیحتی دوستانه بر جای می‌گذارد.« روز شما به خیر، آقای عزیز! من از شما دلخور نیستم. همه‌ی تقصیرها به گردن خودم است که حرص آب و دانه چشمم را بست و گول دام شما را خوردم. حرص آب و دانه خیلی چشم‌ها را می‌بندد. بعد از این سعی کنید خودتان بخوانید و محتاج خواندن توکا نباشید.»توکای قصه، به نوعی شاید نیما یوشیج باشد. سال‌های نگارش این داستان و شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی آن روز کشورمان، به نظر شیره‌ی جانِ این داستان شده است و با کمی اطلاع از شرایط آن روزها، میتوان به خوبی داستان را با آن روزها نیز قیاس کرد. توکای قصه نگرانی خود را از حضور شکارچیان و فضای ناامن محل زندگی‌اش را در داستان ابراز می‌کند. توکای در قفس، جایی گفته بود که وقتی آزاد شود به توکاهای چشم و گوش بسته که به هوای آب و دانه به دام می‌افتند چیزی خواهد گفت و گویی نیما نیز در این قصه، با روایت توکایی در قفس چنین کاری را رقم می‌زند.شاید وجود پرنده‌ای در قفس و این تقاضای آزادی، قصه‌ی طوطی و بازرگان مثنوی مولانا را به یادتان آورد. اما من شخصیت مستقل و آزادی‌خواه توکا و رابطه‌ی او با صاحب قفس را بی‌شباهت با مرد بازرگان و طوطی می‌دانم.در نهایت قصه کتاب توکایی در قفس، قصه‌ی آرزوهاست. قصه‌ی اتکای به خود و ناامید نشدن برای رسیدن به هدف‌ها. چیزی شبیه به ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی، جاناتان مرغ دریایی نوشته‌ی ریچارد باخ و شازده کوچولوی اگزوپری.پینوشت: &quot; توکایی در قفس &quot; را سال‌ها پیش اتفاقی در کانون پرورش فکری خیابان خالداسلامبولی دیدم. بوی کتاب‌ها مستم کرده‌بود و نمی‌دانستم قرار است دست در دست نیما یوشیج بگذارم و توکا را که هم تبار شازده کوچولو، جاناتان و ماهی سیاه کوچولو است بشناسم. این مقاله را برای وینش فرستاده بودم و در صفحه‌ی وینش و شما منتشر شده بود.https://vinesh.ir/%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/</description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 09:38:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر فراموش نشدن چک آپ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-sejwhxb0e8xn</link>
                <description>از اعلام رسمیِ شیوع کرونا در کشور و از آغاز خودقرنطینگی ها چه قدر گذشته است؟ در همه ی این روزهایی که از ترس انتقال ویروس، آگاهانه موعد چک آپ های روتین مان را پشت گوش انداخته ایم؛ آیا حواسمان به سقف عقب انداختن ها بوده؟ چه قدر به عنوان یک زن، حواست به خودت هست؟ چک آپ های زنانه ات و خودمراقبتی ها را چه قدر جدی می گیری؟دوست من!من هم مثل تو از طریق جستجوهای اینترنتی و آموزش های عمومی، نسبت به سرطان سینه و بیماری های پستان مطّلع و با روش های معاینه ی خانگی و چک آپ های پزشکی آشنا شدم.دوست من!ازت میخواهم که همین امروز چک آپ هایت را مرور کنی... یادت نرود توده های خوش خیم پستان را در زمان مناسب میتوانی درمان کنی... و هر روزی که زودتر مطلع شویم، شانس درمان توده های بدخیم نیز بالا می رود...امیدوارم در این روزهای پر تلاطم، این نوشته تلنگری باشد برایت...مراقب خودت باشآرزوی سلامتی با احترام </description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 20:07:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در گرگ و میشِ راه</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%B1%D8%A7%D9%87-rtkzjwcijafm</link>
                <description>از همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه‌ای که به‌خاطر دارم؛ شیفته‌ی خواندن زندگی‌نگاره‌ها و خودزندگی‌نامه‌ها (اتوبیوگرافی) بوده‌ام. روایتِ رئال، آن هم رئالی که با واژه‌ها حسابی تراش خورده‌باشد؛ برای من جزء دل‌نشین‌ها ست.عزیزترین‌های کتابخانه‌ام هم همین روایات واقعی از زندگی ها هستند. در فاصله‌ی دو نقطه، رویای من، منم ملاله، من چگونه اروین یالوم شدم، وقتی از دویدن حرف می‌زنم از چه صحبت می‌کنم، در گرگ و میش راه و...در گرگ و میش راه لنجی است برای سفر به جنوب. بهانه‌ای ست تا دست در دست بانو زینت دریایی بگذاریم و به قشم و روستای سلخ سفر کنیم. بهانه‌ای برای مرورِ زنی که ماه همدم همیشگی‌اش بود و در جامعه‌ای بسته و مردسالار، قد راست کرد و جنگید. از برداشتن برقع و خوردن انگ بی‌سروپایی تا تحصیل دانش و حمایت‌های پدر و باز شدن دریچه‌هایی روشن به روی روستای غرق سنت و خرافه. زینت و انوشه و هر زنی که این روزگار در همین جامعه‌ی بزک‌شده‌ی خودمان میجنگد و می‌کوشد، تداعی‌گر بی‌بی خانم استر آبادی عزیزِ عزیز است برایم... دور نشوم از قشم... به‌هرحال دوست داشتم با این چند خط شما را دعوت کنم به باز کردن این جلد آبی رنگ و سفر به دنیای بانو زینت...«گاهی وقت‌ها می‌رفتم با موج صحبت می‌کردم. البته موج بیشتر خودش را دوست دارد، نمی‌تواند درد را تحمل کند، آرام نمی‌گیرد. اگر یک ذره هم درد داشته باشد رسوایی به بار می‌آورد. ولی ماه دردپذیر است. ماه صبور است.» </description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 18:48:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی فرمولِ نشر نوین</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-uektothzmwbu</link>
                <description>«فرمول» را از روایت دل‌نشین علی بندری گرامی در پادکست بی پلاس شناختم. حقیقتش حین مطالعه مدام تحلیل‌هایشان در ذهنم مرور می‌شد و نمی‌دانم اگر بدون پیش‌زمینه سراغ فرمولِ نشر نوین با ترجمه‌ی آقای حامد رحمانیان می‌رفتم چه‌قدر برایم تاثیرگذار بود.متون فارسی و انگلیسی را مقابله نکرده‌ام اما به‌نظرم ترجمه می‌توانست روان‌تر باشد.در آغاز روی جلد کتاب نوشته شده‌است: فرمول؛ قوانین جهانی موفقیت و بعد آقای آلبرت لَزلو بارابَسی کتاب را با این جملات شروع می‌کنند: «همسرم می‌گوید از همان موقعی که فهمید من دمای خورشید را می‌دانم، عاشقم شد. یک روز که در کافی‌شاپ داشتم برای آموزش ترمودینامیک به شاگردانم آماده می‌شدم، همسرم را ملاقات کردم. او پرسید:« چه جوری این چیزها را می‌دانم؟» منظورش این بود که چطور می‌توانستم دمای خورشید را آن هم با آن فاصله بسیار زیاد و با آن آتش‌افزایی بی‌حدوحصرش به طور دقیق حدود 5505 درجه سانتی‌گراد تخمین بزنم. بیشتر شبیه یک شعبده‌بازی جادویی بود...»بامزه ست نه؟! :)این آغاز شاید خود بتواند شمایلی از طنازی و هوش آقای آلبرت را نشان دهد. و البته برای آشنایی بیشتر با جهان‌بینی‌شان شاید شنیدن این هم خالی از لطف نباشد که می‌گویند: «... عاشق این‌گونه مسائل هستم: محاسباتی که در پس‌زمینه‌ی ساختار اجتماعی ما وجود دارد، یعنی روشی که اعداد با آن، چارچوبی برای درک ماهیت هم‌پیوندی ما ارائه می‌دهند. وقتی برای تحلیل علمی بااستفاده از مدل‌ها و ابزارها، موضوعاتی غیرمحتمل را بررسی می‌کنم، این چارچوب‌ها بی‌گمان دانش ما را ژرف می‌کنند.»(پیش خودمان باشد من هم عاشق این‌گونه مسائل هستم :))آقای آلبرت قوانین جهانی موفقیت را در 5 قانون طبقه‌بندی کرده‌اند و در 10 فصل درباره‌شان برای ما صحبت می‌کنند.در پایان کتاب و بخش نتیجه‌گیری، آقای انیشتن عزیزمان زیر ذره بین گذاشته می‌شوند و این 5 قانون را در زندگی‌شان جست‌وجو می‌کنند.«فرمول» برای من چالش برانگیز بود. وب سایت آقای نویسنده: https://barabasi.com/about/contact-barabasi-labاین هم لینکی به پادکست بی پلاس برای مطالعه نقد و نطرات دیگر دوستان در گودریدز عزیز https://www.goodreads.com/book/show/49250367?ac=1&amp;amp;amp;from_search=true&amp;amp;amp;qid=lOITJVsn6Y&amp;amp;amp;rank=2#</description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 02:09:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آقای لوترکینگِ عزیز بگو برای کی کلاه از سرت برمی داری..</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zhs7381nbgul</link>
                <description>بله...داشتم می گفتم آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم، یادتان هست گفته بودید به کسی که با فقیران نامحترم رفتار میکند اطمینان نمی کنید. چراکه اگر شما هم در جایگاه آن فقیر بودید، با شما آنگونه رفتار می کرد؟ و این احترام و مهر کنونی، نسبت به شما نیست. بلکه به جایگاه و ثروت و نفوذ و ... است.آه آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم چه دردناک و غم ناک است تنظیم درجه ی احترام و مهربانی با میزان سکه های در جیب...می فهمم آقای لوترکینگ عزیزِ عزیزم. می دانید من هم اطمینان نمی کنم به این افراد ...آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم، من با قلبی پر غم و پر امید، رویاهایم را مرور میکنم و شوالیه زندگی خود می شوم...من برای همه ی خواهران و برادران عزیزِ عزیزم که شرافتمند می کوشند، با احترام کلاه از سرم بر میدارم...آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم، این روزها آدم های جامعه ام، آدم های جهانم، به احترام چه چیزی و چه کسانی کلاه از سر بر میدارند؟آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم، من هم صدا با شما می گویم:&quot;حتی اگر بدانم فردا جهان متلاشی خواهد شد، من باز هم درخت سیبم را خواهم کاشت&quot;آقای لوترکینگِ عزیزِ عزیزم رویای تان حقیقی باد...با احترام</description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 23:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی کار و عشق هرگز</title>
                <link>https://virgool.io/@narges.salimi4/%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-gw79nuun6wcy</link>
                <description>چند وقت پیش بود که توی اوج سردرگرمی و دلهره و بلاتکلیفی جمله ای از فروید به چشمم خورد:&quot;عشق و کار، سنگ بنای انسان بودن ما هستند.&quot;روز گذشته چیزی حدود 10 ساعت کار کردم. در مسیر شرکت به خانه &quot;روح پراگ&quot; خواندم. شب هنگام روی متنی کار کردم. معاشرت کردم. شب با تن خسته و آسوده به خواب رفتم. امروز صبح که در مسیر خانه به شرکت بودم، خنکای بهمن ماه به صورت م خورد و حس شادی و  غم عمیقی داشتم. شادی عمیق از اینکه حس میکردم حرکت دارم و جاری ام و غم عمیق به خاطر دیگر اهالی کشورم که کاری ندارند.نمی دانم تا چه حد این دیدگاه کودکانه است یا از سر دلسوزی یا فقط غلیان احساسات نوع دوستانه...اما بارها، با اینکه خود هنوز وجود آرام گرفته ای ندارم به این فکر میکنم که چه بسیاری که آماده ی کار اند و خوش غیرت، اما شرایط نابسامان کشور آنها را محروم کرده...کار، جایی برای برطرف کردن ناکامی هایمان... کار، آرمان شهری که در دل دنیای خودمان میسازیم تا شاید بتوانیم خود را در دل ش پیدا کنیم...در دل برای همه مان آرزو میکنم تا مسیر رقم زدن افسانه ی شخصی مان روشن شود...کیست که گرما و شوق و دیوانگی عشق را انکار کند؟کیست که حس هویت و استقلالی که ثمره ی کار است را منکر باشد؟&quot;پس به نام زندگی&quot;  هزاران بار می گویم &quot;بی کار و عشق هرگز&quot;</description>
                <category>نرگس سلیمی</category>
                <author>نرگس سلیمی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 08:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>