<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس،جغدِ نویسنده!?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges1313</link>
        <description>زن،در صورت تاریخ این سرزمین همیشه غایب و در سیرت تاریخ اما قصه اش علی حده است!...
https://eitaa.com/boof_book</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1439059/avatar/KI8ZmC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس،جغدِ نویسنده!?</title>
            <link>https://virgool.io/@narges1313</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق! شاید هم دوست داشتن....</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-hh5ing5fwrl9</link>
                <description>شاید عشق همین باشد که انسانی را بیشتر از &quot;خود&quot; دوست داشته باشی و هر روز و هر لحظه بخواهی تکه ای از خودت را به او قرض بدهی تا پازل زندگی اش کامل شود و تو هر روز بیشتر خودت را گم کنی و در نهایتِ این گم گشتگی به این پی ببری که تکه هایی که به هم چسبانده بودی، متعلق به تو نبودند!شاید عشق از آن واژه هایی است که تناقص در معنای آن بیداد میکند...و حتی شاید من اشتباه آن را فهمیده ام....در این روزهای پر هیاهو که انسان ها حتی دوست داشتن را به تمسخر می گیرند و یکدیگر را &quot; ساده و زود باور و دل سپرده ی هیجان&quot; می نامند، من میخواهم همان آدمی باشم که دوست داشتن را از یاد نبرده و همه ی زیبایی ها و حتی سختی های آن را پدیرفته و گاهی نیز از آن به عنوان عشق یاد می کند....و  فکر میکنم این دوست داشتن بود که بشر را ویران کرد و دوباره او را زیباتر از قبل ساخت!...</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 01:25:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذها!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%87%D8%A7-a0fd29epfbqu</link>
                <description>و به راستی که بهترین مرحم برای دل آدمی،کاغذ های خالی از کلمات هستند!هرچه میخواهی بنویس ؛ بی آنکه ترس از دست دادن یا قضاوت شدن را داشته باشی!این روزها باید نوشت و خاطرات را در لابه لای کاغذ ها مخفی کرد!تنها این کاغذ ها و کلمات بودند که پس از هر تجربه ی تلخی ،زندگی را به من بازگرداندند!تک به تک ورق های دفترم شاهد گذر عمر و تصمیم های کوچک و بزرگم بودند!شاهد تنهایی و بزرگ شدنم!شاهد حرف هایی که سالیان در دل داشتم و تنها با آنها توانستم در میان بگذارم!و حتی شاهد دل بستن های کم و دل کندن های خیلی زیاد!...من در زندگی از تنها کسی که بیشترین درس را آموختم؛ورق های دفترم بودند!...</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 18:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ من!...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-qj15w6jnfn5n</link>
                <description>از وقتی که پذیرفتم &quot;رنج&quot; همیشه توی زندگی وجود داره و من نمی تونم انکارش کنم،کمتر زمان گذاشتم برای برنده شدن در مقابل زندگی و بیشتر هوای خودمو داشتم!...از وقتی یاد گرفتم نسخه نپیچم برای همه و نخواسته باشم شریک درد و لذت اونا توی هر زمان و مکان و موقعیتی باشم که از توانایی من خارجه،به آدم کم حرف تری تبدیل شدم!...نه من جای توام،نه توی جای منی!نه تو با کفشای من راه رفتی نه من!هیچکدوم نمی دونیم اون جاده ای که هرکسی توی ذهن خودش ساخته به کجا ختم میشه! حتی گاهی اوقات، خودمونم مسیر بی انتهای ذهنمون رو مبهم می بینیم!...این روزا یاد گرفتیم تجربه هامونو روی یه کاغذ بزرگ بنویسیم و وایسیم سرِ جاده و هرکی از راه رسید بگیم:«ببین!من این کارو کردم تهش شد این! تو نکنیا!خودتو گرفتار نکنیا! اشتباهه این! »حرف زدن از تجربه ها و روزای سخت و اتفاقات بعدش خوبه ! ولی خیلی از درسای زندگی هستن که نمیشه با تقلب بقیه پاسشون کرد!گاهی اوقات تا میام یه چیزایی رو از گذشته و زندگیم بگم،میگم نکنه فقط برا من خوب نبود؟! نکنه واقعا چیز بدی نباشه؟!نکنه حرف من باعث بشه زندگی رو دیگه دوست نداشته باشه؟!میدونی میخوام چی بگم؟!این که گاهی اوقات بزاریم بقیه هم اون مسیری که ما قبلا رفتیم و دوسش نداشتیم رو برن،شاید به جای بهتری تبدیلش کردن!...</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 16:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست و پا می زنی برای زنده بودن یا زندگی کردن؟!...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-d7qm92rrgqkv</link>
                <description>یه اتفاقایی تو زندگی هستن که انگار بعد یه مدت میرن رو دور تکرار...مجبوری تحمل کنی این تکرار رو،نه به خاطر خودت،به خاطر آدمایی که دوسشون داری....دست کم هرچی میری جلو تر میبینی هربار یه تیکه از خودتو جا می زاری،هربار  از پا می افتی ولی دوباره بلند می شی ؛ نه بخاطر اینکه دوباره اون امیدی که به زندگی داشتی برگشته باشه ها ،نه!نمیدونم رسیدی به اینجا یا نه که حس می کنی بمیری هم قرار نیست چیزی عوض شه زیاد،فقط زندگی رو برای بقیه هم شاید سخت تر کنی...به این نقطه که برسی ،روت نمیشه تو آیینه به چشای خودت نگاه کنی ،فقط فرار می کنی....به این نقطه که برسی میشی همونی که دوسش نداشتی!..ولی عوضش بلند میشی که دوباره  دست و پا بزنی برای زنده بودن،نه زندگی کردن!....چیزی که اسمش رو ته خط نمیشه گذاشت ولی هر چیزی شروعش سخته بلاخره ، زنده بودن هم آسون نیست! باید تلاش کرد براش....نرگس شیخی#دلنوشته23/2/1403</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 14:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کن!...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86-ifr56x8i1nei</link>
                <description>خیلی زمان برد تا فهمیدم...نباید محبت کردن به آدما رو همیشه جزو وظیفه ات بدونی و بدون حساب کتاب همه جا خرجش کنی،گاهی وقتا تو هم به اون محبت نیاز داری! ولی هرچی تو حرفای اون آدما دنبالش میگردی، تهش میرسی به بن بستی که روی دیوارش نوشته &quot;عشقی که شما به دنبال آن می گردید ، در دل این آدم موجود نمی باشد!&quot;...نباید کل زندگی و فکرت رو وقف آدمایی کنی که دوسشون داری،ولی دوسِت ندارن! نباید از &quot;خودت&quot; بزنی براشون....نباید بزاری حرفاشون تو رو منزوی کنن...اصلا میدونی چیه؟!...نباید بزاری لحظه هایی که الان میتونی خوب بسازیشون رو خراب کنن!...گاهی اوقات ، نباید به ته هیچی فکر کنی! فقط باید &quot; زندگی کنی و  بیدار شی! &quot;&quot;رد شی و یاد بگیری!&quot;&quot;سکوت کنی و لبخند بزنی!&quot;و در آخر،&quot;خودتو در آغوش بگیری!&quot;نرگس شیخی#دلنوشته9/11/140212:55 شب</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 00:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی!...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vgmgy0nmodny</link>
                <description>انگار گم شده ام در میان افکار مظلَمی که روزگاری از آن دوری می کردم و تحقق آن ها را معجزه ای بیش نمی دانستم...دلتنگی ای در کار نبود ، کسی را هم به اندرونی خود دعوت نکرده بودم اما نمیدانم دوباره سرو کله آن &quot;منِ آمودِ دروغین&quot; از کجا پیدا شد و من را به سرزمین گذشته برگرداند....نباید پا به پای آن دردی کشِ خیالاتم پیش می آمدم و شروع به ژاژخایی می کردم که حال مجبور نباشم از آینه ها فرار کنم....تنهایی شاید من را از شر آن انسان بی مشَعر نجات داد اما بهای سنگینی هم برایش پرداختم.... به قول احمد شاملو:«انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود!توان دوست داشتن و دوست داشته شدن،توان شنفتن،توان دیدن و گفتن،توان اندُهگین وشادمان شدن،توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان،توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی،توان جلیل به دوش بردن بار امانت وتوان غمناک تحمل تنهایی!تنهایی،تنهایی،تنهایی عریان!...انسان دشواری وظیفه است!...»نرگس شیخی دلنوشته</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 10:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه از ما بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-q71scxugp0ja</link>
                <description>اشتباه از ما بود...اشتباه از ما بود که مهر ماندگاری بر روی لبخند ها زدیم....اشتباه از ما بود که مسجون کلمات شدیم و مشحون دلتنگی ها...اشتباه از ما بود که همه ی عمر به دنبال سراب بهشت دویدیم؛ دریغا که بهشت،جایی بود که ایستاده بودیم،جایی در درون ما که هرگز آن را ندیدیم....اشک ریختیم ، برای تمام نشدن ها و ندیدن ها و نشنیدن هایی که روزگاری رویایشان را در سر پروراندیم...انتخاب کردیم و دروغ گفتیم برای زندگی بهتر...دل بستیم به زمان ولی نتوانستیم دل بکنیم از خاطرات... چه بر سر دنیای ما آمده، که زجاجی کدر و بلند از جنس خودخواهی ساخته ایم و نمی گذارد یکدیگر را به خوبی تماشا کنیم....چشم ها تار شده اند و دهان ها باز ،برای گفتن حقیقت های تلخ این روزگار....به راستی که قرن ما،زمان مرگ انسانیت و خشکیدن مهربانی هاست و سینه ی دنیا در حال تهی شدن از خوبی ها...دلنوشتهنرگس شیخی27/4/1402</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 14:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانانِ خیالیِ من!...</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-lyh8wwrdrkeo</link>
                <description>در کهکشان چشمانت معلقم و نمی دانم انتهای مسیرم به کجا ختم می شود!...هرچه آمدم ریشه های این دلتنگی را بسوزانم ،دست آخر دوباره مانند سیمرغی از خاکستر خود بلند شد و به اعماق دلم پرواز کرد!...می دانستم آدمِ ماندن نیستی،اما تو که می دانستی من آدمِ دل بستنم!...تو که می دانستی من اگر گره بزنم دلم را چاره باز کردنش جز دندان نیست!...اصلا زجر بی خبری و انتظاری که به من تحمیل کردی به درک، نگفتی &quot;رویایِ بودنم&quot; در کاغذی نوشته شده و در صندوقچه چوبی دخترکی انداخته شده که هیچکس نفهمیدش!؟...گله ای نیست اما کاش آمدنت اینگونه نبود که مهر پایان بزنم به تمام خواب و خیال هایم!...به راستی که&quot;انسان بودن چه وظیفه سهمگینی است!&quot;....دلنوشتهنرگس شیخی23/3/1402</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jun 2023 00:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اما تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-uceiztrzstfj</link>
                <description>خنده های مصنوعی و دوستت دارم های دروغین این روز ها من را به سکوت وادار کرده،سکوتی از جنس غم و خودخوری کلمات!از عشق حرفی ندارم بزنم اما جانان من،رسم رفاقت این نبود!..بد بودنم را می پذیرم اما خوب بودن تو اندکی برایم دشوار است!...صادقانه ترین حرف های دلم را به تو گفتم و اما تو....تویی که با دروغ های شیرینت من را به وجد اوردی و با تصویر کشیده شده ات در ذهنم رویاهایم راگسترش دادی! چند صباحی بیشتر نگذشته اما هر چه دورتر می شوم از خاطرات،دایره واژگانم هم برای توصیف تو بزرگ تر می شود!..آخر می دانی،من می دانستم &quot;تویی&quot; که رو به رویم هستی آن خودِ حقیقی ات نیست و باز هم باورت داشتم! به دروغ هایت اقرار کردی اما باز هم دوستت داشتم!...امتحانی که تو از من گرفتی حتی یاد آوری اش هم ترس را مهمان دلم می کند!...و اما منِ پس از تو،دیگر ان منِ خوش خیالِ گذشته نشد! شد همان منی که روزگاری حتی سخت بود برایش که چنین آدمی را باور کند، شد همان دُردی کشی که چشمش هیچ چیز را نمی بیند!...زندگی منِ دیوانه پس از تو،پر شد از تجربه هایی که یک شبه به دست آمد!..مسجون حرف هایت شدم و مشحون دلتنگی ات؛کجایی &quot;صنمِ بی بدیلِ دلم&quot;!...#دلنوشتهنرگس شیخی16/3/1402</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jun 2023 23:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-dixrlgdwahgz</link>
                <description>سخت است ،میدانم !...سخت است هر روز صبح را به امید آمدن شبی دوباره از خواب بیدار شوی!سخت است ناله های محزون دلت را سرکوب کنی!سخت است غمِ گوشه نشین و تحصن کرده وجودت را نادیده بگیری و لبخند بزنی!سخت است که کسی و یا حتی دیواری پیدا نکنی که حرف هایت را به او بزنی!اما درست می شود!.. به قول حضرت حافظ:آری شود، ولیک به خون جگر شود!...آرام باش عزیز من،آرام باش!...کشتی ما را خدا می راند!..#دلنوشته8/2/1402نرگس شیخی</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 19:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی!...</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-qyf72vm6dkoa</link>
                <description>شهر من مدتی است در خاموشی عجیبی فرو رفته،انگار هیچکس تمایلی به گشودن چشم های خود و حرف زدن ندارد!...آلونک های خوفناک روبه رویم که نفت فانوس هایشان رو به اتمام است،بدجور من را ترسانده از تاریکی!...اکنون ، نه اتشی که بی رحمانه هیزم ها رو میسوزاند من را گرم میکند نه گرمای دست کسی!...سیاهی رو به رویم سرما را به بند بند وجودم تزریق کرده و نمی توانم از شرش خلاص شوم!...سردرگم مانده ام و راهی پیدا نمی کنم برای برگشتن به چهاردیواری خودم،اما نه ،صبر کن...من از چهاردیواری خود فاصله نگرفتم،بلکه تنهایی و سکوت من بود که آن را بزرگتر کرد،انقدر بزرگ که دیوارهایش را دیگر نمی بینم،و حال من بر روی پشت بام این عمارت ایستاده ام و شهرم را تماشا می کنم،شهری خاموش و پر از قصه های دردناک!...نرگس شیخیدلنوشته26/1/1402</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 23:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردوی کویر!....</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-cw6km87q4wos</link>
                <description>صبح دوشنبه،ساعت 6/15دقیقه بود که از خواب بیدار شدم،  بعد از خوردن یه کاپوچینو کم کم لباسامو پوشیدمو  با خوشحالی وصف نشدنی سوار ماشین شدم!...وقتی رسیدم مدرسه،هنوز 3یا4نفر از بچه های خودمون اومده بودن ،تا 7/43دقیقه بود که کم کم همه اومدن،از خوشحالی زیاد، شده بودن مث پسر بچه ی تخس کلاس سومی که میخواستن به عنوان دروازه بان تیم مدرسشون انتخابش کنن!..بعد از یه سروکله زدن حسابی و نگاه کردن به بچه های دهم و یازدهمی که با خستگی داشتن میرفتن سرکلاسای درسشون، به صف شدیم برای گرفتن تاییدیه از طرف کادر مدرسه برای لباسامون/:حول وحوش 8وپنج دقیقه بود که از دم در مدرسه مث جوجه اردک پشت سر مدیر راه افتادیم تا کنار اتوبوس، سریع پریدیم عقب و به زور خودمونو جا دادیم تا همه کنار هم باشیم،استارت ماشین که زده شد اجرای زنده ماهم شروع شد،از انواع و اقسام ریمیکسای قدیمی هایده و مستی بگیر تا اهنگای امروزی حامد پهلان و ماکان بند،اون وسط چندتا قر ریز هم رفتیم ،بعد از گذشت چند دقیقه دیگه اهنگی به ذهنمون نرسید و به راننده گفتیم ضبط رو برامون روشن کنه که از شانس بدمون بلندگو های عقب خراب بودن و صدا نمیومد،دوتا اسپیکری که قاچاقی اورده بودیم رو کم کم بیرون اوردریم و روشنشون کردیم که البته معاون عزیزمون با چشم غره های جذابش مارو مستفیض کرد!...به دروازه قران که رسیدیم ،پیچیدیم سمت چپ و کم کم وارد بیابون خدا شدیم،یکی مارو میدید فکر میکرد از وسط جزیره همیلتون استرالیا اومدیم و تاحالا جاده خاکی و تپه و شن و ماسه ندیدیم که اینجوری به هم نشون میدادیم و الکی الکی تعجب می کردیم  و بعدم میزدیم زیر خنده!...به کمپ که رسیدیم بدون مکث پریدیم پایین و رفتیم تو الاچیق و وسیله هامونو زمین گذاشتیم،چنتامون تیپای خفن (همه چی گشاد)زدیم و دوتامونم با سلاح سرد از قبیل تفنگ اب پاش و تخته تیر زدیم بیرون و قبل از رفتن به سمت کوهای ریگ،چندنفر  رو به فیض رسوندیم!...اون بالا که دیگه هیچی،بعد از پایین اومدن به واسطه قل خوردن  با یه نفر دیگه تا وسطای راه ،بنده نصف بدنم رفت زیر ریگ به دست دوستان،یک ساعت بعدشم وقتی یه کتک کاری که البته شوخی بود، ولی به ظاهر و باطن جدی به نظر میرسید برگشتیم کنار الاچیقا!...قبل از شتر سواری ،یه بنده خدای دیگه ای هم مارو مهمون کرد به یه سواری که از حق نگذریم خیلی چسبید!...اینم بگم که از وقتی رسیدیم تا شب اون ضبط زبون بسته اونجا رو روشن کردیم ، دیگه اون اخرا جای خردادیان خالی بود فقط .یه دی جی هم به اسم صابره داشتیم که گمش می کردیم کنار باند بود!...بعد از سافاری که تونستم کل هیجان تلنبار شده این شش ماه رو با سکوت و بدون جیغ و سروصدا  تخلیه کنم ،رفتیم برای جرعت حقیقت ، بزار هیچی نگم!...&quot;آلات قِمار&quot; هم پهن کردیم و بعد از حکم بازی کردن ،مستر حسینی که مشاور مظلوممون محسوب میشن،به طور خیلی حرفه ای بازی دیگه ای از پاسور رو بهمون یاد داد(که تا اخرش داشتم گیج میزدم)!... ساعت تقریبا دو بود که ناهار رو اوردن،قبل از اونم گاز نوشابه هامون به واسطه همون بنده خدای مظلوم پرید!...اضافه جوجه هامون هم سگای اونجا رو سیر کرد ،اخ که یکیشون چقد جذاب بو:)))بدون خستگی ،حول و حوش ساعت 2ونیم تا 3بود که ادا بازی رو شروع کردیم(همون یجورایی پانتومیم)،بازی سمی بود،کلمات و جمله های جدیدی هم کشف شد:موش دم تکه و i have very powerو...با جمله اخری که کل زبان انگلیسی رو زیر سوال بردم:)یکی از دوستان خلاق هم برای نشون دادن هنر پیشه،اول پیش پیش رو نشون ،که همه انواع و اقسام پرنده و چرنده و پیش پیش کردن  مرغ و خروس و گربه رو حدس زدن به جز این کلمه!...دو دستی بازی کردیم،اونقدر برا هم کری خوندیم که فکر نکنم سر بازی استقلال پرسپولیس انقدر کری خونده باشه کسی!...دم دمای غروب هم رفتیم بالا دوباره و خورشیدو نگاه کردیم و هرچی صدامون کردن بیاین پایین خودمونو به کوچه علی چپ زدیم حالا بماند که از طرف معاون عزیز اندکی توبیخ شدیم!...ساعت تقریبا 6بود که همه دور اتیش جمع شده بودیم ،البته به جز یه فرقه خاص!...یخرده که حرف زدیم ،رفتیم سراغ مدیتیشن!...قسمت قشنگ و پر از آرامشش!...اهنگ بی کلامی گذاشته شد و مستر حسینی هم شروع به حرف زدن کرد،هر کلمه ای که میگفت همراه بود با یه قطره اشک که از چشم خیلیا میومد پایین، اشکایی که خاطرات تلخ و شیرین گذشته و ترسای اینده رو با خودشون حمل می کردن!...و ساعت 7و ده دقیقه بود که چایی اتیشیمون هم اماده شد و میخواستیم دل بکنیم و راه بیوفتیم ،بهمون گفتن سیب زمینی گذاشتن تو فر برامون ،خوشحال از اینکه بیشتر میتونیم بمونیم،دوباره ضبط رو روشن کردیم و هفت هشتایی رقاص اومدن وسط!...البته باید تشکر کرد از مسئول اونجا که راننده رو راضی کرد صبر کنه پامون:)دیگه ساعت 8بود تقریبا که سوار اتوبوس شدیم و ایندفه همه رفتیم جلو تا بتونیم اهنگ گوش دیم ،در کنار غرغرای راننده تا خود میبد،  راه افتادیم،همه اش و لاش بودیم از خستگی ولی بازم در حال بگو بخند و سرکله زدن باهم بودیم!...ولی چقدر قشنگه تاریکی شب بدون نور ماشینا وسط جاده ی خاکی!...خلاصه که....این خوشیایی که من یا شاید هم ما لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیشو ثبت کردیم،به چشم خیلیا مسخره و کوچیک و بچه بازیه،ولی از بهترین خاطراتی بود که باهم ساختیمش!...اینم بگم،دمتون گرم بروبکس ریاضیِ پرجنب و جوش!...با وجود اوقات تلخیا و بگو مگوهای قبلش،خیلی چسبید این خوشی و باهم بودن!...به امید ادامه دار بودن این دوستیا و خوشحالیای کوچیک اما واقعی!...دلنوشتهنرگس شیخی17/12/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 22:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-lm34bfhcmvb0</link>
                <description>گاهی باید سکوت کرد!...آدم هایی که نفرت خود را فریاد میزنند....آدم هایی که حرمت دوستی های گذشته را نگه نمی دارند...آدم هایی که بعد از جدایی شناخته می شوند!...برای همه این ها،جوابی جز سکوت پیدا نمی کنم!...سکوتی از جنس غم و خودخوری کلمات!...هرچه هم بگویی&quot; نباید خود را بخاطر دیگران اذیت کرد&quot; دست اخر نمی شود!...نمی شود کاخ هفت دست ویران شده دلت را به این آسانی ها ،روبه راه کنی!...تبر را خود به دست آنها دادی ،باید هم نرگس چشمانت بارانی شود برای تماشای این صحنه نمایشی که واقعیتی تلخ پشت آن پنهان است!...تا کی باید گفت،تحمل کن ،حرف نزن،کنار بیا؟!...از کی جاذبه دنیای ما آدم ها تبدیل به این دافعه بزرگ شد که هیچکس حالش در کنار دیگری خوش نیست و دوری و دوستی را ترجیح می دهد؟!...میدانی!...هیچکس حال خود را نمی فهمد؛حتی &quot;منی&quot; که در حال نوشتنم و نمی دانم چه می خواهم از جان این کلمات!...تنها باید گفت:سکوت ،سکوت،سکوتی همراه با چشمانی خیره به دستان خود !...دست هایی که روزگاری حفاظی بودند برای اغوش و چندی بعد مشت شدند از خشم و ...!نرگس شیخیدلنوشته14/12/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 15:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و باز هم کجا می رود سر رشته افکارم!...</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1313/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-xfkbxlrugtuw</link>
                <description>گوشَت با من بود؟!...این همه گفتم و خندیدم و اشک ریختم اما تو حتی سرت را برنگرداندی!....گفتی فاصله بگیر بدون پرسیدن دلیل از آدم ها دور شدم!...گفتی حرف نزن با پارچه ای از جنس سکوت دهانم را بستم!...گفتی دلت را گره بزن و دوباره باز کنبه خیال دل بستم و با دندان، گره کور شده را پاره کردم!...اما بعد از آن حتی لبخندی هم مرا میهمان نکردی تا خستگی این تنهایی را از بین ببرد!...شاید به قول تو،مثل همیشه،مقصر اصلی من هستم!...کدام دیوانه ای فقط گوش می شود به حرفایی که بویی از احساس نمی دهند؟!...کدام یار و یاوری خودش را به عمد ،تهِ چاهِ سردرگمی میندازد وبرای ناجی خود دست تکان میدهد و میگوید:من حالم خوب است!؟...شکایتی نیست اما کاش لحظه ای چشمت را از شهر خاموش رو به رویت میگرفتی و به &quot;من&quot;نگاه می کردی!...منی که دست کمی از خاموشی روبه رویت ندارم!...جانان من!...#دلنوشتهنرگس شیخی1/12/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 21:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات مدرسه ی من!...</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-nt1eqqd3fptr</link>
                <description>شروع سال دبیرستان و استرس کنکور و فضای مجازی!....از همون اول با مدرسه و کسایی که تو جبهه من نبودن مشکل پیدا کردم،سر هر کلاسی که می رفتیم منتظر بودیم فقط یکی حرف بی ربط بزنه ،مثل مرغ و خروس که چه عرض کنم ،یه چیزی فراتر از اون به هم می پریدیم!....ولی خب ،یه شیرینی هایی هم داشت،مثل سرکار گذاشتن معلما وگوش دادن به اهنگ وسط کلاس و به قول بچه ها حاضری زدن وسط خواب و بیداری و سوتی های بی حد و حساب و  علی الخصوص صبحگاه های مجازی که خوابو از سرت میپروند، داشتی چرت میزدی که یهو یکی با صدای دو رگه از خواب شروع می کرد به خوندن قران و نفر بعدی هم با بی حوصله ترین حالت ممکن شروع می کرد به خوندن شکر گذاری هایی که برای نوشتنش کلی احساس خرج شده بود!...بعضی کلاسا برامون مهم بودن ولی سر کلاسایی مثل جغرافی و امادگی دفاعی و دینی ،هیچکس بلندگوش فعال نمی شد،  ،صدای معلم نمیومد، همه با هم از سایت میرفتن بیرون و رییس مدرسه که فکر کنم شما بهش می گید مدیر به جمال آقا ( مسئول سایت ) زنگ می زد که سایت خرابه و ما هم با خیال راحت از اینکه اصلا خرابی در کار نیست لم میدادیم به صندلی و چایی میخوردیم و جرعت حقیقت بازی می کردیم!...در ضمن اینم یادم رفت بگم ،بهترین سفر راهیان نور رو اون سال بردن ، با اتوبوسِ &quot;اپلیکیشن شاد&quot; و مدیریت کرونای عزیز!...خیلی خوش گذشت ،فکر کنم از همونجا بود که قوه تخیلمون قوی شد!...سوتی های سر کلاسا رو که نگم دیگه !...یادمه یبار معلممون  که کرونا داشت وسط کلاس بنده خدا سرفه زده شد و صداش بدجوری گرفته شد (به قول ما میبدیا ، صداش هم رفت اصن!)عذر خواهی کرد و به شوخی و با خنده گفت انقد سرفه کردم صدام شده مث خروس! یهو یکی برگشت گفت :خانم بلا نسبت خروس!...حالا اینم بماند که خودشم تا چند دقیقه متوجه سوتیش نشد !...یبارم که سرکلاس دینی موقع پرسشِ یکی از بچه ها ،از اونجایی که تیم پشت جبهمون خیلی حرفه ای و به موقع عمل می کرد و صد البته منم جزوش بودم،داشتیم تقلب می رسوندیم که رسید به یه سوال! &quot;کارهایی که یزید در زمان خلافت انجام می داد و از نظر دین اسلام مشکل داشت&quot;یچیزایی تو همین مایه ها!..سرعت تایپمون و بردیم بالا و هی ما نوشتیم و او گفت :اشکارا شراب می خورده -میمون بازی می کرده و....ماشالله بچمون هیچ چی رو از قلم ننداخت ،حتی اگه اون وسطا گیومه هم میزاشتیم او مکث می کرد و ادامه جمله رو میخوند، منم از اونجایی که اهل حقیقتم همیشه ،این جمله رو نوشتم براش :یزید دختر بازی می کرده،اینم بگو!&quot; ،بدون مکث خوندش  و اخرشم خودش یه خنده شیرینی کرد!اخه بنده مسلمون ،مگه میشه توی کتابی اونم دینی، همچین چیزی رو بنویسند! دقت فرزندم!...  معلممون بنده خدا اصلا هنگ کرد از این حجم از رک گویی و صداقت ،بعد از اون برگشت گفت لطفا مطالعه دقیق تری داشته باشید خانم...!ولی خب نمیشه از درس خوندنای اون دوره گذشت!...فیلمای فیزیکی که باز نمی شد ،ویسای ادبیاتی که یک ساعت و نیم بود و وقتی پلی می کردی گذاشته بودن رو دور تند و تو باید حداقل 4ساعت براش وقت میذاشتی ، ریاضی که وقتی کلاسش تموم می شد مهره های گردنت از کار می افتاد،امتحانا رو جوری سخت و پر از محدودیت میگرفتن که اخر سال راضی شده بودیم بیایم تو حیاط مدرسه و به صورت کاملا مخفی و با رعایت پروتکل های بهداشتی،حضوری امتحان بدیم و بریم!...حتی یادمه تولد یکی از معلمامون رو توی کلاس مجازی و انلاین گرفتیم و او هم برای تشکر تخته رو فعال کرد و ما هرچی دق و دلی از عالم و عالم داشتیم با خط خطی کردن تخته خالی کردیم!...شادی ها و سختی های به قول بقیه کوچیک و بی اهمیت که برای ما توی اون زمان و مکان و موقعیت مهم بودن و هنوزم براشون ارزش قائلم!...ولی خب...فکر نمی کردم دنیای مجازی و واقعی انقدر قراره متفاوت باشه از هم!..دوستی های تازه ای که جوش خورد و دعوا هایی که کمتر شد و مهربونی هایی که بیشتر شد!...وقتی کم کم مدارس حضوری شد، &quot;جلسه کتابخونی&quot; تشکیل شد ،اسمش خشک و رسمیه وگرنه به من باشه که بهش میگم&quot;یه دورهمیِ دوستانه و عمیق&quot; یه روز در هفته میرفتیم کنار هم و با حضور مدیر و معاون و علی الخصوص مشاور به قول خودشون &quot;تاثیر گذارمون&quot; که میتونم بگم از اون آدمایی بود که از کلمه به کلمه حرفاش ،میتونستی درس زندگی رو یاد بگیری  ومعلم ادبیاتی که همه جوره درکمون می کرد،می شستیم بحث می کردیم و حرف می زدیم و ذهنمون باز تر ودلمون شادتر می شد!...هنوزم هستا اون جلسه ،منتها از اونجایی که ما الان &quot;یک عدد دانش آموز پایه دوازدهم و کنکوری هستیم&quot; باید سرمون تو کتابای خودمون باشه !...یه اتاق کنفرانس داریم تو مدرسه،یادش بخیر پارسال سر کلاسای ازمایشگاه خودمونو به هر زور و ضربی بود از کلاس مینداختیم بیرون و از پنجرش میپریدیم تو حیاط و می رفتیم یه گوشه می شستیم و چرت و پرت می گفتیم و میخندیدیم،دوباره برمی گشتیم تو کلاس و از اونجایی که انرژیمون رو با حرف زدن و خندیدن از دست داده بودیم به قول بچه ها &quot;یه سفره رقیه &quot; پهن میکردیم و هرچی داشتیم می ریختیم رو میز وسط ازمایشگاه و یکی یکی از هم قاپ می رفتیم،از این سوسول بازیا هم نداشتیم که دهنی همو نخوریم،یادمه یبار که یه بستی از شیرینی تولد یکی از بچه های انسانی کش رفته بودیم،ده نفر خوردیم! بماند که چطور به هممون رسیدالبته هنوزم همینیما!..زنگای تفریح هم میرفتیم تو همون اتاق کنفرانس و میکروفونا رو روشن می کردیم بساط رقص و اهنگ  پهن می کردیم!...شیطنتای ریز و درشت و ساختن خاطرات بلند مدت و صد البته شیرین و فراموش نشدنی!...کی میگه دخترا با نیم نمره کمتر گریشون میگیره؟!...سال دهم و یازدهم وقتی از جلسه ی امتحانای مزخرفی ک هیچ ربطی به رشتمون نداشت  بیرون میومدیم هم رو بغل می کردیم و داد میزدیم که&quot;حاجی پاس شدممم!&quot;امسالم که الا ماشالله کولاک کردیم ، میدونم که در جریان حذف عمومیات هستید،از اونجایی که نمی خواستیم وقتمون رو بزاریم برای سومین امتحان عربی که تعدادش از امتحانات گسستمون بیشتر شده بود،هیچکدوم نخوندیم و فرداش با لشکر19نفره و یازده تا غایب رفتیم سر امتحان و با تحویل دادن 15تا برگه سفید اومدیم بیرون! انگار ما به جای جومونگ امپراطوری هان رو شکست داده بودیم! معلممون برگه ها رو کرده بود تو ی نایلون و پیش خودش نگه داشته بود،مدرک جرم رو که نمیشه بدون محافظت گذاشت!...روز دیدن نمرات مستمر رسید ،خیلی نمرهای شیکی بود از نظر من:7و5و9و11و13و....هرکی میرفت بالا نمرشو می دید،از همون بالا بلند می گفت و همه با هم می زدیم زیر خنده!...دوران خوبی بود،چند ماه دیگه مونده تا وارد محیط جدیدی بشیم ولی خب امیدوارم تو همین چند ماه هم این شیرینی ها ادامه داشته باشه!...#خاطره و دلنوشتهنرگس شیخی 16/11/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 22:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ ، من!...</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-xdm3firydwgs</link>
                <description>کی میخوای تموم کنی؟!...ترس بود!..نفرت بود!...خشم بود!..نمیدونم ،ولی هرچی که بود من اسمشو میزارم  &quot;یه اتفاقِ سادهِ مزخرفِ سیاهِ ادامه دار&quot; چرا تموم نمیشه؟ چرا تموم نمی کنم؟!....دایره آدمایی که دور و برم بودن و ساعت ها طول می کشید تا نگاهاشونو هلاجی کنم حالا تبدیل شده به یه نقطه کوچیک که اگر یه لحظه چشمامو ببندم ،خودمم نمیتونم پیدا کنم!...اونقدر غرق شدم که حتی بعضی وقتا یادم میرفت دست خودمو بگیرم و همرام ببرمش!...سایه شو حس میکنما ولی او هم انگار نمی خواد دیگه حرف بزنه باهام،حق داره! &quot;منِ عزیزم&quot; هم یه آدمه ! بلاخره خسته میشه یه روزی!...چنتا حرف دل!...بخشیدم!...ساکت شدم!...خندیدم!...عادی شدم!...ولی بعد از اون کمتر دوست داشتم !...دست خودم نبودا ،انگار یه فیلم قدیمی بی کیفیت رو برای بار هزاروم پلی میکردم و از اول تا اخر منتظر تموم شدنش بودم!...هرچی دیوار حرف های من کوتاه می شد ،سایهِ نگاه های پر حرف بقیه بلندتر شد!...نزدیک بودم ولی صدا هارو انگار از دور میشنیدم ،نگاه هارو تار میدیدم!...ترسناک بود،مثل صبحی که با افتادن توی یه چاه عمیق از خواب بپری!... من از نزدیک بودن های دور ميترسم!#شاملوبودن یا نبودن،مسئله این است!...تیتر خنده دار ولی واقعیتی تلخ!...من : بود و نبودت برام فرقی نمی کنه!...بازم من:دلم برات تنگ شده!...و باز هم من: دیگه نمی خوام ببینمت،ازت متنفرم!...و دوباره من: کجایی؟!بودنِ بعضی از آدما  شبیه ساعت شِنیه! داریشون کنار خودت داریشون تو دستات داریشون اما هر لحظه  حجمِ نبودنشون  زیاد و زیاد تر میشه و تو هیچ کاری  از دستت بر نمیاد جز اینکه فقط تماشا کنی  و ببینی کِی آخرین دونه‌ی  شن پایین میافته ؟! آخرین بهونه‌ی بودن بعد اگه هم بخوای  ساعت شنی رو زیر و رو کنی تا واسه چند لحظه هم که شده دوباره بودنشون و به دست بیاری تازه میفهمی که فقط انبوهی از  «نبودن»ها رو زیر و رو کردی ...حرفت را به من بگو؛ قلبت را به من بده!...گیسوانِ بافته شده یِ حرف ها دیگر زیبایی قبل را ندارند!... باد آنها را به رقص دراورده و برایت دلبری می کنند اما تو انگشتانِ گرمِ مجنونت را گم کرده ای و دیگر نمی توانی آنها را به هم گره بزنی!...چشم های تو هم کم کم بسته می شود و دیگر نه میبینی و نه میخواهی که بشنوی!...‹ آرام باش! کشتی ما را خدا می راند. ›#دلنوشته7/11/1401نرگس شیخی-</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 11:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ.....؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D9%85%D9%86%D9%90-lj9w4tdmd6yf</link>
                <description>کجا بود این من؟!انگار که در چله ی زمستان ،وسط برف و باد و باران ، با رد اشک های خشک شده ای که اتش میزنن وجودم را، ایستاده ام بر لب پرتگاهی که روزگاری حتی وحشت داشتم  اسمش را به زبان بیاورم!&quot;پرتگاهِ خیال و ادعا&quot;نمیخواستم قدم بردارم اما &quot;منِ گمشده ای&quot; که هر روز اسمم را فریاد میزد تا پیدایش کنم ،وادارم کرد به &quot;چشم بسته&quot; راه رفتن!...آنقدر رفتم و رفتم و رفتم تا صدایش را نزدیکی خود شنیدم!چشم که باز کردم اینه ای ب دستم داد، وقتی نگاه من و &quot;او&quot; تلاقی پیدا کرد ،فهمیدم این &quot; آدمِ پر ادعایِ خیال پرداز&quot;  من هستم!....منی که افکارم را مجبور میکردم به دیگران روی خوش نشان دهند ، بگویند و بگویند تا شاید اتفاقی خوش آیند برایم افتاد!...پررنگ شدند، جمع شدند، پر از خشم شدند و در نهایت....اوار شدند بر سر خودم!...چیزی نگذشته،فقط سه روز ...اما میدانی چیست؟! نمیخواهم آن &quot;سیلیِ خاموش&quot; را غم انگیز و شاعرانه توصیف کنم!...ریاضی هم گاهی شیرین میشود اگر آن را به دنیایی دیگر برد!...سهمی زندگیم عجیب شده بود ،من اما کودکانه آن را دنبال میکردم ،رسیدم به جایی که مسیرش پر بود از سنگ ریزه و خارهای کوچک ،باز ادامه دادم با اینکه راه دیگری هم وجود داشت!...رفتم و رفتم تا به راس آن سهمی دردناک رسیدم ،حال پایین آمدن نداشتم دیگر ،همانجا ماندم تا شاید کسی پیدا  شود که مانند من دیوانه باشد و این مسیر را انتخاب کرده، بازوانم را بگیرد و از زمین بلندم کند!...اما نبود و نخواهد بود!...چاره ای جز بلند شدن و گذشتن نداشتم، اما قبل از آن تکه خاری را برداشتم و با جوهر خون ،بر روی پیشانی ام حک کردم &quot;فراموش نکن&quot; که اگر دوباره کسی خواست اینه ای به دستم بدهد ،یادم نرود چه کسی بودم و هستم!...#دلنوشته10/10/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 12:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yxq6fukiwjaw</link>
                <description>شاید بی ربط!نمیدانم چقدر طول کشید تا خاطرات را یکی یکی از دلم برداشتم و به خزانه قلبم بردم تا زمستان سرد را با خیال &quot;تو&quot; پشت سر بگذارم!...اما نمیدانم کدام از خدا بی خبری، پاییز نشده سیل اشک را روانه کوچه و خیابان دلم کرد و دوباره سرتاسر وجودم پر شد از غم  و شادی و لبخند و اشک!...نباید چشم هایم را می بستم و طناب دلم را به دستت میسپردم که حال اینگونه عاجز شوم از باز کردن این گره کور!سنان دلم با شوری اشک هایم از پا در آمد اما این گره باز نشد که نشد!به قول شاعر: &quot;به فتوای دلم سر در مسیر عشق می بازماگرچه عقل می گوید که دل بستن &quot;خطر&quot;دارد! &quot;کجایی که این مهلکه پر هیاهو را در من خاموش کنی و آغوش خیالی ات را به رویم بگشایی ، جانانم!کجایی؟!...#دلنوشتهنرگس شیخی19/9/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 22:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tdovqzyti9fv</link>
                <description>آزادی،یعنی من موهامو باز بزارم و با دوچرخه برم شهرمو ببینم!آزادی ،یعنی وقتی رسیدم به یکی که اهل نماز و روزه بود ،شروع نکنم به مسخره کردن!آزادی یعنی توی مکان هایی که سال ها چه مسلمون و کافرش، حرمت نگه داشتن من نزنم زیر همه چی!آزادی ،یعنی راه و روشمو خودم انتخاب کنم!آزادی،یعنی با همه بدون ترس حرف بزنم!آزادی،یعنی اگر وسط پارک از خوشحالی شروع کردم به بلند بلندخندیدن ،صدتا کنایه و هشدار به طرفم حمله ور نشه!آزادی ، یعنی هیچکس حسرت یه بیرون رفتن بدون ترس رو دلش نمونه!آزادی، یعنی با بغض موهامو ندم زیر شالم!آزادی،یعنی اگر توی بیست دقیقه زنگ تفریح یه آهنگ شادی برامون گذاشتن ،از صدتا جا زنگ نزنن و تهدید کنن که مجاز نیست!...آزادی، یعنی اگر با دوستم تا ساعت ده شب بیرون بودم ،همه خوشی اون چن ساعتم رو بهم زهر نکنن که دختر شب خوب نیست بیرون باشه!...آزادی،یعنی هیچ بچه ای نخواسته باشه دستای لرزونش رو به شیشه های ماشینا بکوبه تا ازآدما شادی قرض بگیره!...آزادی یعنی هیچ کس سرشو با شکم پر از غصه روی بالش نزاره!آزادی،یعنی با درد نگاه نکردن به قیمتای هر روزه بازار!آزادی ،یعنی به خاطر کنکوری که نمیدونم پشتش چیه خودمو محروم نکنم!آزادی،یعنی  &quot;مردمِ من&quot; خوشحال و بدون کینه از کنار هم رد بشن!...اصلا هست همچین ازادی تو دنیا!؟ :))))دلنوشته14/9/1401تو بگو آزادی یعنی چی؟</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 11:55:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمایِ دل!...</title>
                <link>https://virgool.io/Delneveshteh/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%84-xw4pzezrtxqq</link>
                <description>نمی دانم از روی دلتنگی با زندگی لج کرده ام یا &quot;یک قهرِ بچگانه &quot; که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند بهای اشتی اش را بپردازد!... حرف هایی که سالیان سال در پستوی دلم نگه داشته بودم، برای نجات یافتن از شر آن &quot;دلِ تاریک و تکراری&quot; از اعماق وجود دارند فریاد میزنند و هجوم اورده اند به چشمانم!...خود را به کر بودن زده ام و دست هایم را روی چشمانم گذاشتم که نشنوم صدای آدم های اطرافم را ،نبینم حقیقت های تلخ را ! اما انگار این بانگ و فریاد ها در وجودِ من هستند و دستانم را قطع کرده اند تا نتوانم پنهان کنم از خود پرده نمایش دنیا را!...انگار چله ی زمستان است و من را مجبور به ایستادن بر روی قله ی کوهی کرده اند که خودم با &quot;حرف های نگفته ام &quot; آن را ساخته ام ،باد سردی که خاطرات را به سمت من هل میدهند بدجور تنم را به لرزه در اورده!  با آینه هم قهر کرده ام تا نبینم اشک های خشک شده ای که ردپا های تکراری را بر صورتم به جا گذاشته اند!...یا عالِمَ الْخَفِیاتِ!..&quot;منِ دیوانهِ امروز&quot; اغوشت را می طلبد جان آفرین عالم!...مبادا دست هایم را ول کنی که من بی تو &quot;هیچ&quot; نیستم!...دلنوشتهنرگس شیخی12/8/1401</description>
                <category>نرگس،جغدِ نویسنده!?</category>
                <author>نرگس،جغدِ نویسنده!?</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 15:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>