<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس نوشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges1998ghabel</link>
        <description>نصف نویسنده نصف دندونپزشک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:00:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/133442/avatar/rf3QPl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس نوشت</title>
            <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاتون</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel/%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-a4rqxizhbohp</link>
                <description>به تناسخ اعتقاد دارم...نه کاملا اما معتقدم که چرخه زندگی یک سری نقش هایی داره...وقتی یکی از چرخه خارج میشه...یکی دیگه باید جاش رو پر کنه...به این اعتقاد دارم که خیلی سال پیش...تو یک نقطه از این کره گرد عجیب و غریب ...شاید یک دختری بوده که درست مثل من فکر میکرده...شرایط رو درست مثل من احساس میکرده ...تو پیشامدهای مشابه همون کاری رو میکرده که من...وقتی بهش فکر میکنم اون دختر نه یک شاهزاده خانوم موقر و آروم میبینم... نه یک دختر مبارز و سرکش...نه یک دختر خجالتی و خانوم... نه یک دختر شر و شیطون...احتمالا از همونا که وقتی دور و برش شلوغ میشه میگرده دنبال یک کنج میگرده تا تو ذهنش قصه بسازه و از دست آدمای دور و برش چند ساعتی خلاص بشه...از همونا که همیشه خدا حواسش پرته...همونی که ذهنش اونقدر شلوغ پلوغ و بهم ریخته است که هیچ کاری رو نمیتونه درست انجام بده...همونی بوده که از خودش و دنیای عجیب و غریبش فقط خودش خبر داشته و خداهمونی که موقع سرخوشیاش موهاشو میبافته و پیرهن گلدار چین چینش رو تنش میکرده و میرقصیدههمونی که دلش میگرفت میرفته کنار تنور و بی صدا نون میپخته...اون قدر که سکوت اهل خونه رو خبر دار میکرده خاتون دلش گرفته...دلم میخواد خاتون صداش کنم...اصلا خاتون باشه بیشتر دوسش دارم...احتمالا خاتونم مثل من سر به هوا بوده...عاشق سرکشی و شیطنت و آرزوهای دور و دراز....اما هیچ وقت دلشو به دریا نزده...چون میخواسته همیشه اونی باشه که خانوم جون و آقا جون کیف کنن نگاش کنن...آخرشم درست و حسابی هیچ کدوم نشداز اونا که خانوم جون نگاش که میکرد جوونیای خودش رو میدیداز همونا که آقاجون چای رو بهونه میکرد تا هر از گاهی هم صحبتش بشهاز همونا که اونقدر کودک درونش زنده بود که خواهر و برادر کوچیکش ازش جدا نمیشدن...از اونایی که یواشکی میرفت سراغ دبه ترشیا...از همونا که حوصلش سر میرفت به جای یادگرفتن خیاطی و گلدوزی و اینجور چیزا میرفت سراغ کتابخونه کوچیک آقا جون و بزرگترین و قدیمی ترین کتابشو بر میداشت...همون دختری که مثل خودم با قصه های شاهنامه و نظامی بزرگ شد...آدمی که با قصه بزرگ بشه با قصه هم پیر میشه...من خاتون رو هیچ وقت ندیدمش...اما به اندازه لحظه لحظه زندگیم عاشقشم...عاشق تک تک خیالبافی ها و قصه سرایی هاش که حالا برای منهعاشق شادی کردناش... غصه خوردناش... صبوری کردناش... حتی خرابکاریاش!عاشق آرزو های زنگ زدشم که یک گوشه از وجودم خاک میخوره...غصه نخور خاتون جان این دفعه من جای تو زندگیشون میکنم...اگه خدا بخواد!</description>
                <category>نرگس نوشت</category>
                <author>نرگس نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 17:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-uvzybjiylu3r</link>
                <description>بچه که بودم یادمه از اتاقم شروع میکردم تا خود آشپزخونه رو با کتابام فرش میکردم بعد از همون اول شروع میکردم با ورق زدنکتابامو خیلی دوست داشتمیک بار برام میخوندن حفظ میشدمشونطوری که اگه دفعه دوم یه خطو جا میزدن مجبورشون میکردم از اول برام بخوننشمیشستم کف زمین و تا شب سرم تو کتابام بودیادمه هر وقت از خیابون رد میشدیم التماس میکردم کتاب بخریمقفسه م دیگه جا نداشت واسه کتاب جدیداونقدر عاشق قصه بودم که تولدم بود جشن تکلیفم بود و ... همه میدونستن فقط باید برام کتاب بخرنمهم نبود چقدر دنیا دورم داره در کنارم سریع پیش میرهدنیای خیالی کتابامو به دنیای واقعی آدما ترجیح میدادمدنیای خاکستری اونا واسه من هیچ سرگرمی نداشتیاد گرفته بودم با قصه ها زندگی کنم سال کنکور که رسید سالی که از همه ی تب و تابش فقط یک حس مبارزه و سه حرف ص(صحیح) غ(غلط) ن(نزده) کنار یکسری عدد یادمهنه چرایادمه دور تا دور اتاق تا وسط دیوارو کتاب چیده بودمولی اصلا یادم نیس کی وقت کردم اون همه رو بخونم؟؟؟!!فقط یادمه وقتی مامانو فرستادم یواشکی اون همه کتابی رو که از کتابخونی کش رفته بودم بذاره پشت درش چجوری هنگ کرده بود و میترسید مچشو بگیرن؟خلاصه از اون کابوس مطلق که پریدم دیگه نرفتم سمت کتاب...اصلا ورق زدنش هم حالمو بد میکردمنی که همه دنیای رنگیم خلاصه شده بود تو اون کاغذای سیاه و سفیدحالای ترتیب قطاری مورچه وار کلمه ها دلمو بهم میزدمنی که عاشق بوی کاغذ نو بودم...خدا میدونه چقدر به زحمت خودمو مجبور میکردم چند صفحه کتاب بخونم و باز دست و دلم نمیرفت بیشتر از ده صفحه بخونمگفتم شاید موقتی باشه یک تابستون استراحت خستگیشو از تنم ببرهاما الان چهار سال شدههنوز دلم غنج میره واسه ردیف کردن کتابها تو کتابخونه واسه دست کشیدن رو جلداشونولی هنوزم حتی با نگاه کردن بهشون یک آدم خسته و پریشون فریاد میکشهنه! دیگه دست از سرم بردار! تو به اون چیزی که خواستی رسیدی... دیگه با من کاری نداشته باش...هنوزم نذاشتم دنیام از تب و تاب بیفته هنوزم نذاشتم گرد و غبار خاکستری رو تن خسته ش بشینهالان بیشتر وقتم با فیلم و سریال پره ... بیشتر از همونایی که برگرفته از کتابها و مجله هانخلاصه هنوزم که هنوزه دارم تو قصه ها زندگی میکنمیکم رنگی تر و پر زرق و برق تر اما یکم بی حس تر و کم حرفتراما هنوز دلم پر میکشه واسه اون روزایی که میشستم رو صندلی آشپزخونه و یک صفحه از کتابو با صدای بلند واسه مامان میخوندمدرون من اون دختر کوچولو هنوزم تشنه قصه های بیشترهکمی بی جون تر و پژمرده تر</description>
                <category>نرگس نوشت</category>
                <author>نرگس نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 17:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-mudo6y221rjm</link>
                <description>امروز صبح خواب موندم هول هولکی حاضر شدم نتونستم حتی صبحونه درستی بخورم از ساعت ۹ تا ۳/۵ بعدازظهر خوابگاه برنگشتم به خاطر کلاسی درد و دارویی که حضور و غیاب نشد بارون و طوفان به پا شد شاخه ی یکمتری درخت کنده شد و درست جلوی پام جایی که یک دقیقه قبلش ایستاده بودم فرود اومد مجبور شدم به خاطر رد شدن و رفتن به اونور خیابون کل خیابونو دور بزنم قشنگترین کفشامو پوشیده بودم که خیس و گلی شدن تمام لباسام خیس و سنگین شده بودن مخصوصا مقنعه ام احساس میکردم گوشهام بی حس شدن باد جوری مخالف میوزید که انگار میخواست منو از جا بکنه دیر رسیدم به سرویس وقتی رسیدم هنوز خیلی دور نشده بود ایستگاه از شدت بارون خیس خیس بود مجبور بودم تو اون وضعیت نیم ساعت تموم روی پا وایستم انگشتای دستم مثل همیشه تو سرما شروع کردن به ورم کردن و در نهایت هم گوشیم خاموش شد و ..... اما من انگار متوجه رخ دادن هیچ کدوم نبودم یا بودم اما برام مهم نبود وقتی که برای جلو رفتن مقابل باد مچاله شده بودم از ته دل میخندیدم وقتی که مجبور بودم خیابونو دور بزنم از شلپ شلپ صدای اب زیر چرخ ماشینا کیف میکردم صدای موزیکو بلند کرده بودمو زیر بارون قدم میزدم حتی اگه میتونستم زیر بارون می رقصیدم! فک میکنم امروز حال و هوای خوبی داشتم همه چیز انگار به چشمم قشنگ میومد همونی که تو میگی،انگار امروز از دنده ی راست بیدار شده بودم میدونی؟ به نظر من چیزی به اسم خوش شانسی یا بدبیاری وجود نداره اما این که روزا از کدوم دنده بیدار شده باشی میتونه خیلی روی برداشتت از زندگی تاثیر داشته باشه پ.ن:اما میترسم، میترسم از روزی که دنده مون بخواد رو برداشتمون از هم دیگه هم تاثیر بذاره</description>
                <category>نرگس نوشت</category>
                <author>نرگس نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 00:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-xsidojugxv4s</link>
                <description>گاهی وقتا یک هفته نشده دلم پر میکشه برگردم گاهی وقتا میگن خودمون میایم دیدنت و من بهونه میگیرم نه نیاین خودم میخوام بیام گاهی وقتا یکدفعه ای از جا میپرم چمدونو جمع میکنم به هوای خونه به هوای نفس کشیدن همون هوای خشک و آلوده شهرمون به هوای همون لمس سرمای تیزش روی پوست صورتم به هوای عطر وانیلی که کل ماشینو پر کرده به هوای قاب کوچیک تصویری از مهر استاد پشت در خونه به هوای عطر غذای خونگی به هوای اون سر و صدای شاد همیشگی بچه ها که بعدازظهرا از پارک تا تو اتاقم میاد به هوای کارت پستالام قاب عکسام کتابام گلام عروسکام به هوای چای و میوه بعداز ظهرمون کنار تلوزیون به هوای شبها قاییم شدن زیر لحاف گل گلیم هر دفعه بخوام برگردم مامان میپرسه چیزی که جا نذاشتی و منم میگم نه انگاری هر دفعه یادم میره دلم پشت سرم جا مونده مگه آدم چقدر میتونه از دلش دور بمونه؟؟</description>
                <category>نرگس نوشت</category>
                <author>نرگس نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 00:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@narges1998ghabel/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-knf1bjkk0pot</link>
                <description>خیلی وقتا حرف زیبایی که میشه ادمای دورم همیشه دلشون پر میکشه واسه موجای بی تاب دریا، یا شاخه های سبز و ستبر جنگل و شایدم آسمون پر ستاره کویر... من اما نه ، از فکرشونم خسته میشم! از تکرار بی وقفه ی موجهای کوتاه و بلند، از سبزی بی انتهای یک جنگل دورودراز ، از سکوت لخت بیابونها تو شب.... دلم یک کنج دورافتاده از آدما رو میخواد بالای آسمون شهر.... دلم میخواد زانوهامو بغل کنم بشینم لب لب بلندی... زل بزنم به ستاره های چشمک زن شهر... ستاره های قلابی که با اومدنشون زرق و برق ستاره های واقعی رو از زندگیامون بردن.... دلمون خوش به همین چشمکا رنگی ای که هر چی دورتر بشی کمرنگتر میشه...انگاری که دیگه هیچ ستاره ای از چندین سال نوری فاصله برامون چشمک نمیزنه... شایدم دیگه کسی نمیبنتش... دلم میخواد نه ادمی بره و نه بیاد.... اونقدر تنها که بتونم بی ملاحظه روحمو آزاد کنم... مثل کبوتری که از قفسش بیرون بیاد و پرواز کنه... اخرشم دوباره برگرده به قفس... نه کسی حرف برنه و نه مجبور باشم حرف بزنم... فقط خودم باشم و فکر و خیالایی که منو ببره به دوردست ترین جای ممکن و رهام کنه... نه موزیکی نه حتی جیرجیرکی.... فقط سکوت.... تو اون لحظه حس میکنم که منم مثل این آدما یک نقطه کوچیکم رو این زمین اونقدر کوچیک که انگار نیستم بودن یا نبودن؟ برای من همیشه نبودن! نه درد و غمی نه شادی و هیجانی نه سختی ای، نه تجربه ای نه گذشته ای، نه آینده ای... نه فکر و خیال، نه دغدغه.... نه حرفی، نه آدمی... مثل لمس یک نسیم خنک رو گونه هام آروم و لطیف... مثل تجربه ی همزمان پرواز و نامرئی شدن... اوج گرفتن و دور شدن... دور شدن از ادما، از زمین، از دغدغه ها... از جنس نبودن... نه اینطور افسرده گونه که به نظر میرسه برعکس سبک و شاد و لطیف.... و در آخر شب اونجایی که تاریک ترین نقطه جاشو میده به سپیدی زنده صبح....درست همون لحظه که زندگی مثل خون تو رگهای شهر خوابیده میفته به جریان... پر از شیرینی یک لبخند نامرئیه که داره از اون بالا بالا ها، از اون دوردورایی که چشمام حتی نمیتونه ببینتش، برام دست تکون میده و میگه هر چقدرم کوچیک بازم هستم و هست همونطور که از دل شب تا سر صبح، از روشنی روز تا تاریکی شب چشم ازم برنمیداره و حواسش همیشه و همجا بهم هست...</description>
                <category>نرگس نوشت</category>
                <author>نرگس نوشت</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 22:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>