<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sогеиа</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narges83</link>
        <description>سورنا یه دختره... .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:50:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>sогеиа</title>
            <link>https://virgool.io/@narges83</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حداقل لیاقت یه بعضی نفر بودن رو داشته باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-cmnr3mw1hw3a</link>
                <description>چقد خوب میشد هرکس روح یه شاعر و خواننده رو تو خودش میداشت!البته کمم نیستن کسایی که اینجورین.میدونین از چه نظر میگم؟ازون نظر که بی هیچ توقعی عشقشون رو بیان میکنن!انتظار هم ندارن که حتما عاشقشون باشی! فقط میخوان که باشی.بودن بعضیا واسه یه دل که بی قراره همون یه بعضی نفره(!)، خیلی آروم کننده است.هعییی...فقط حرفش آسونه! مثل هر کار دیگه.هم شاعر و خواننده بودن سخته، هم بودن و موندن!پ.ن: رو این پست اصلا کار نشده، خیلی خیلی یهویی و بی مقدمه نوشته شد که حداقل ویرگول بدونه سالمم?</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 01:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرگویی</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-bm2ccrmbqxo6</link>
                <description>Will Barnet (American 1911-2012), Chess Game, 1973, Oil on canvas_اممم، حالا اسب رو کجا بزارم؟! آها! اونو سه تا خونه میبرم جلو.+شما مجبورم میکنین که دفعه بعد شکستتون بدم!_واقعا؟+فقط عجله نکنین پدر! آها! وزیرتون و گرفتم._عااا اصلا حواسم نبود!+??!....+ پدر، راستش میخواستم یچیزی بهتون بگم... ._میخوایی بگی که باهات یک انگشتی بازی کنم که بازی رو نبازی جِنی؟!+نه، موضوع... درباره خانوم روویناست!_اون زن خوبیه درسته؟+خیلی ام شیکه! اما اون همه چیز رو عوض کرده. اون میخواد ما همه کار هامون رو مثل اون انجام بدیم._واسه همین گفتم بیاد.+اما ما قبل از اون هم بلد بودیم!صدای خانم رووینا هنگامی که از پشت در با سینی چرخ دار چایی وارد میشد، به گوشمان رسید: ×اوه اینا چیزایی نیست که من باید بشنوم جِنی!شاید تو داری درست میگی! باید کارای من رو شما انجام میدادین و من دارم زیاده گویی میکنم.حق با شماست....×ولی تو فاکتور های یک خانم با شخصیت و اشراف زاده رو میدونی؟ میدونی که معلم هاشون باید آداب معاشرت، استفاده از لغت درست، سبک نگارش و احساس مسئولیت رو براشون آسون کنن!و بعد هم بلافاصله با نازک کردن صدایش وغمگین نشان دادن خود، در حالی که پشت دستش را همچون زنان لوس روی پیشانی اش میگذاشت، اضافه کرد:×آه دیگه جای من اینجا نیست!?پدر از روی صندلی برای التیام بخشیدن به خانم رووینای به ظاهر دلشکسته برخواست: _نه رووینا؛ این حرف رو نزنید! دخترای من به شما احتیاج دارن. من که نمیتونم بدون مقدمه اون ها رو جای خودم بنشونم. اونم  بدون معلم خصوصی..._ درسته؟?خانوم رووینا با زیرکی و حالت مظلومانه که فقط جلوی پدر این حالت را از خود نشان میداد، در پاسخ به حرف های پدر گفت:×یعنی شما فکر میکنید من میتونم براتون این کارو انجام بدم؟!و اما پدر ساده و مهربان من با دلی پاک و حالت التماس گونه درحالی که دستانش را درهم گره میکرد، گفت:_این ثابت شده!?تا حرف پدر را شنیدم با آشفتگی برخواستم:+اما پدر!پدر انگار رامِ آن زن خبیث شده بود و مطیعانه طبق خواسته های او پیش میرفت:_شما باید به حرف های خانوم گوش بدین. ایشون میدونن چی براتون خوبه! و نمیخوام در این باره بیشتر ازین بشنوم!مستٲصل سرم را پایین انداختم:+بله پدر.?و با عصبانیت و ناراحتی ناشی از عملیات شکسته خورده ام، به سوی اتاق مشترک با خواهرانم رفتم و آنتونیا نیز با میوی کوچکی از درخت پایین آمد و دنبالم راه افتاد.</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 10:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همگناه من</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D9%87%D9%85%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-l9il229g40l9</link>
                <description>ای همگناه من!بی تو پرواز، همیشه محکوم به سقوطه.حرفایی که تو سینه دارم، همش از جنس سکوته.ای همگناه من!ای همگناه من!تبر زدن انگار، عشقمو از ریشه.این خونه بعد از تو، شکل قفس میشه.شکل قفس میشه!میدونی این دنیا، بدون تو، بدون من، میدونی زندونه.نده قسم بجون من، حرفات دروغه.از رو عادته وتکراره!تموم شدیم و این قصه به سر رسید.من و تو آخرش بهم نمیرسیم.انگار صدای من به تو نمیرسه.تو ظلمت چشمات، به صبح نمیرسه.میدونی این دنیا، بدون تو، بدون من، میدونی زندونه.نده قسم بجون من، حرفات دروغه.از رو عادته و تکراره!عه لالاعه عه لالاعهلا لا لا عهههعه لالاعه عهههه لالاعه لا لا لا عههه</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 19:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه سورنا</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7-zsct0negumzg</link>
                <description>راستش را بخواهید من اوج کتاب خواندن و رمان خواندنم از ششم ابتدایی وقتی که در عروسی کسی که نمیشناختمش بودم، شروع شد. جشنش خیلی کسل کننده بود، چه بسا که در خانه مادرِ عروس هم برگزار می شد! من هم از فرط بی حوصلگی از دوستم، نرگس، خواستم که آن اپلیکیشن رمان الکترونیکی هایش را برایم ارسال کند. تا قبل از آن وقتی که میدیدم دارد در تبلتش رمان میخواند خیلی دلم میخواست که من هم بخوانم. البته هرچند که زیاد هم نمیخواند و فقط نصبش کرده بود برای دُکُری! اما برای منی که از بچگی عاشق کتاب خواندن بودم؛ خیلی شور انگیز بود و دلم میخواست که حتما آن را داشته باشم و بخوانم و بدانم که چیست؟ ولی مادرم اجازه نمیداد. چه میدانم از آن دلیل های بنی اسرائیلی می آورد که(( مثلا تو درس داری و یا اینکه اینا به سنت نمیخوره و دختر چه معنی میده رمان بخونه)) و خلاصه از این چیز ها! اما خب مخفیانه  آن را نصب کردم وهرطور که بود ، سعی کردم برنامه اش را از نگاه تیز مادرم حفظ کنم.از همان بچگی هم که عاشق خواندن کتاب شدم، دلیلش مادر و پدر، یا خانواده فرهنگی نبود! زنِ دایی احمدم، که داییِ وسطی ام است، همیشه در عید های نوروز بجای اینکه عیدی به ما بچه های فامیل پول بدهد، کتاب متناسب با سنّمان بهمان هدیه میداد! فقط هم این نبود، وقتی که میرفتم خانه ی شان یا وقتی که جایی مثل خانه مادربزرگم پیش هم بودیم او شروع میکرد به خواندن کتاب برایم و این ها شد دلیل ریشه کردن عشق شیرین کتاب در دلم. علاوه بر کتاب خواندن، کار هایی دیگری مثل جدول سودوکو های سخت حل کردن، لومپوس بازی کردن، جدول پر کردن، گِل بازی و خاک بازی و خلاصه کلی سرگرمی های خفنی که بهترین ها بودند، برای پر کردن اوقات فراغت را من با زندایی ام انجام میدادم.شاید این ها هم دلیلی باشد برای حس کنجکاوی بیش از حد من برای آن برنامه رمان های عاشقانه! اسمش همین بود! تا که به آن سن رسیدم هیچ کتاب غیر داستانی و چند صحفه ایِ کوتاه نخوانده بودم و اشتیاق فراوانی داشتم که تجربه اش کنم.که چه تجربه ای هم بود!از 12 سالگی به بعد شروع شد؛ خواندن و خواندن و خواندن! اکنون، که دارم دوران 18 سالگی از عمرم را پر میکنم و بیشتر اوقاتم با دغدغه و فکر به کنکور پر شده؛فکر میکنم دراین بازه زمانی6ساله، نزدیک بر 800 عدد رمان الکترونیکی خوانده باشم! البته شاید هم خیلی خیلی بیشتر! چون چند روز پیش که خواهر کوچکترم دفتری که در آن رمان هایی که خوانده بودم و یا میخواستم بخوانم، لیست شده بود را نگاه کرد، با اینکه تقریبا فقط در 3 ماه آن لیست را پرکرده بودم، جلوی 57 رمان تیکِ &lt;خوانده شده&gt; ، زده شده بود. و من خیلی از آنچه را که خوانده بودم را ننوشتم که چه بود و حتی از نام و عنوانش هم خاطره ای ندارم! مثلا شاید بعد از اینکه یه رمانی را دانلود کردم و شروع کردم خواندن و به صحفه های 10_15 که رسیدم فهمیدم تکراری است و ان را کنار گذاشته ام. رمان مورد علاقه ام هم  &lt;اشرافی شیطون بلا&gt;  بود. آنقدر رمان خنده دار و جالبی بود که 8 بار خواندمش. یک رمان دیگر هم هست که خیلی دوسش دارم  &lt;تا تباهی&gt; این را هم 3 باز خواندم. و اما &lt;سورنا&gt; از کجا آمد؟یکی از رمان های که خواندم_عنوانش یادم نیست_درباره دختر پسری بود که هردو در دو خانوده 6 نفره بودند. دخترک داستان 3 برادر داشت و پسرک هم 3 خواهر. طبق شرایطی که در آن زندگی کرده بودند،  اخلاقیات آنها تغییر کرده بود. یعنی پسرک بیشتر دنبال رژ و ماتیک های دخترانه بود و حتی رنگ مورد علاقه اش هم صورتی بود. دخترک هم علاقه ی وافری به فوتبال و رنگ آبی و کارهای پسرانه داشت. حالا بگزریم ازینکه این دو نفر چگونه عاشق یکدیگر شدند و نویسنده چگونه رمانش را پایان داده بود؛ اصل مطلبی که من میخواهم بگویم این است که دختر و پسر تصمیم گرفتند نام دختر شیرین و دلربایشان را که ثمره ی عشقشان بود، &lt;سورنا&gt; بگزارند. سورنا در معنی، نام یکی از سرداران پارتی در دوران اشکانیان است و نایی است که در سور و جشن عروسی نوازند.  و خب افتخار من است، دخترکی که شاید در آینده داشته باشم و بتوانم مادری باشم که به او رسم زندگی می آموزد، را  &lt;سورنا&gt;  بنامم.راستش چیز عجیبی ست که کسی نام دختری را سورنا بگزارد ولی بنظر من هیچ فرقی بین دختر و پسر وجود ندارند. مگر نه که همه بنده خدایند؟!  حالا شاید عده ای در این جمع دوستانه، پیروی مذهب &lt;مرد سالاری&gt; باشند و پسر را برتر بدانند و عده ای هم اهل&lt;فمینیسم زنان&gt; باشند و دختر را برتر! ولی در حقیقت هر دو جنس باهم برابرند و عیب و نقص یکدیگر را باهم میپوشانند و هم را کامل میکنند.بیاییم که رنگ ها را جنسیتی نکنیم! بازی ها را مخصوص به جنسیت انسان ها ندانیم! نام ها را به شخص خاصی نسبت ندهیم! این و آن را از دیگری برتر ندانیم و همه باهم بکوشیم تا که شاید بهتر زندگی کنیم!...دوستدار شما سورنا?❤</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 12:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تم تلگرام (؛</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-mzewaeknxyic</link>
                <description>تا حالا به صحفه های تلگرامتون دقت کردین؟ البته اگر که صحفه زمینه ای انتخاب نکردین و ازپس زمینه های باحال تلگرام استفاده میکنین! دقت کردین چقد باحال و مهیجن؟خود من خیلی وقتا وسوسه شدم که سریع دست به قلم بشم و اون شکلکای باحالش رو نقاشی کنم و تو دنیای یکم واقعی تر برای خودم داشته باشمشون.آخه میدونی؟ حس آزادی و لذت میده! مثلا یک تِمِش هست که توش بستنی، آبمیوه، بیسکویت، هلو و توت فرنگی رو نشون میده! که بنظرم یه دختر خانم مو طلایی و خیلی خوشگل میاد و این خوراکی های خوشمزه رو  به اضافه یه اردک پلاستیکی و عینک شناش رو ورمیداره و میریزه تو کولش و میره لب دریا!خب لب دریا هم که مشخصه دیگه؟ تو ساحلش کلی صدفای خوشگل و مختلف داره و مثلا اگر جزایر هاوایی رو_که تا حالا حتی عکسش روهم تو اینترنت ندیدم که چجوریه!_تصور کنیم تو ساحلش پر از درختای نخل خوشگل و قد بلنده! و کلی آدم دوروبرشن که با شیشه های مشروب و شامپاین خوشرنگشون تو لیوانای پا باریک و شکم گنده جشن گرفتن و گیتار میزنن و میخونن و شادی میکنن! دختر موطلایی ما از تو کولش که همیشه یه دفتر و قلم داخلش داره یه برگه میکنه و فک میکنه چی بنویسه و بعدش شیطنتش گل میکنه وَ یه نقشه گنج میکشه که، گنج مورد نظرش هم پیتزای همیشه موجود تو فر خونه خودشه?! بعدشم تو یکی از بطری هایی که تو ساحله میندازه و میره تو دل دریا!میره و میره و خیلی از ساحل دور میشه و خب میرسه به ماهیای نازی که تو دریا وجود دارن! _ها راستی فراموش کردم بگم! درسته مو طلایی کپسول تنفس نداشت؛ ولی خب ازین نی هایی که باب اسفنجی زیر دریا مینداخت تو دهنش تا خفه نشه، داشت_با ماهیا و لاکپشتا سلام میکنه و میره تو اعماق دریا.اخه اون زیر میرا داشت یچیزی برق میزد و هی که نزدیک تر میشد فهمید یه صندوق چوبیه که کلیدش یکم اونور تر از قفلش افتاده.تند تر شنا میکنه و درست جلوی صندق وایمیسته. درش و خیلی سریع باز میکنه تا ببینه توش چیه؟!ازونجایی که با دیدن صندق خالی یکم دپرس میشه، با فکر اینکه جای خوبی برای قایم کردن نقشه گنجش پیدا کرده لباش با حالت بسته کش میان?!مو طلایی وقتی دوباره پاشو تو ساحل میزاره خوشحال از اتفاقای افتاده به مرغای دریایی که تو آسمون بودن خیره میشه و از فرط خستگی واسه شنای طولانیش کم کم چشاش بسته میشه و می خوابه!جزایر هاوایی?نگا کن! چه داستان قشنگی شد! واسه همینه که میگم به تِمای تلگرامتون دقت کنین دیگه!?طفلکیا طراحای تلگرام کلی زحمت میکشن هی هرچند ماه برنامشونو با کلی آپشنای خفن آپدیت میکنن بعد اونوقت این همه ادم حتی یه نگاه کوچولو هم نمیکنن که ببینن چیه و چجوریه!تازشم! من الان این مثال و زدم فک نکنین فقط ازین چیزای جینگیل پینگیل دخترونه داره! اووووووو! یه عالمه چیزای پسرونه هم دارره! مثلا یکی از تِماش هست؛ قشنگ حس میکنی تو مغازه ی بازی های کامپیوتریه همون انمیشنِ رالفِ خرابکار ی لامذهب! حالا شاید قوه تخیل من خیلی بالا باشه!ولی خداوکیلی توام بودی حس میکردی همونجایی!یجاش نوشته  &lt;گِیم اُوِر&gt; ! یجاش یه ماشین خیلی خفن مسابقه ای با رنگ تخیلیه قرمز کشیده! تازشم ازون دستگاهای بازی که باس جلوش سرپا واستی و با اون دسته هاش بازی کنی هم داره!رالف خرابکار?اصن من یچی میگم شما یچی میبینی ازین تلگرام!  تِم جادوگری، تم مزرعه آلیس، تم یونیکورن، شب کریسمس و تِم تخته ی  استاد جوادی که استاد ریاضیه و همیشه پراز فرمول میکنه تخته هاش رو،  وَ تو باس مخ اَنیشتِین* رو داشته باشی تا بفهمی از کجا به کجا پریده و ادامه اون فرمول رو تو کدوم قسمت ازتخته نوشته و خلاصه کلی تِمای دیگه!مزرعه آلیس?شب ? کریسمسیونیکورن ?تخته استاد جوادی?واستا ببینم?! منکه بیشتر آپشنا رو گفتم?! الان کی دیگه میره نگاه کنه ببینه چی مونده؟!هعیی بابا! فک کنم این دفعه منم طراحای تلگرام و واسه دست داشتن در پروژه ی خیلی تاسف برانگیز  &lt;بازدید کم&gt;  نامید کردم.?مصداق همون ضرب المثلِ ((خواستی ابروشو درست کنی؛ زدی چششم کور کردی)) شد، این داستان?*میدونم انیشتَین درسته ولی واسه باحال شدن تلفظتون هنگام خوندن خواستم انیشتِین بخونین (:____________________To infinity and beyond :تا بینهایت و فراتر از آن[برگرفته از انیمیشن داشتان اسباب بازی ها]</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 03:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا!</title>
                <link>https://virgool.io/@narges83/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-tbrq7ftfklan</link>
                <description>   زنگ تفریح بود. تنها کنار درخت کاج بزرگ مدرسه قدم میزد. جای خلوتی بود. میرفت کمی جلوتر و باز دور میزد و برمیگشت. هم کلاسی ها و هم مدرسه ای هایش باهم جمع میشدند و یا غیبت معلم هارا میکردند و یا از شخص مورد علاقه یشان در اینستاگرام و کراش هایشان میگفتند و گه گاهی هم از درسی که زنگ بعد امتحان بود، چند نفری گفت و گو میکردند.     ((صدای زنگ رو نشنیدین؟! چرا نمیرین تو کلاساتون؟ بدو خانومم،بدو! الان معلم میاد سرکلاس)) معاون بود. بازهم صدای زنگ کلاس را نشنیده بود. اهسته از پله ها بالا رفت و راهی کلاس شد. طبق معمول در صندلی تک نفره و خشک ردیف جلو و کنار میز معلم نشست. به قول بچه ها &lt;خرخوان&gt; کلاس بود ولی بنظر خودش هیچ &lt;پُخی&gt; نبود و از آن دسته آدم هایی بود که فقط ادعایشان زیاد بود.     معلم ک وارد کلاس شد به رسم احترام همگی بلند شدند ، اما از زنگ قبل تا الان دانش آموزان دیگر،که طبق روال هرروزه،جاهایشان را با توجه به زنگ درسی جابه جا میکردند مشغول بودند و این جابه جایی هنوز خاتمه نیافته بود و صدای کشیده شدن صندلی ها نظم را از یک کلاس درسی که معلمش وارد شده بود، میگرفت. در دلش از همه ی همکلاسی هایش تقریبا بیزار بود ، آخر خیر سرشان دیگر سال دوم دبیرستان بودند و باید یک سری رفتار های کودکانه را کنار میگزاشتند، در کنار این بیزاری از خودش هم دلگیر بود که چرا نمیتوانست مانند آنها باشد.     زنگ فیزیک بود. درسی که امسال به آن علاقه مند شده بود، آن هم به دلیل معلم سختگیر و دوست داشتنی ای که تدریس میکرد. بعد از حضور غیاب برای آخرین زنگ، معلم دفتر را باز کرد تا پرسشی داشته باشد و او طبق روال همیشگی در درس فیزیک به طور داوطلبانه رفت پای تخته تا مبحث درس جلسه قبل را به طور کامل توضیح دهد. به نوعی روش او برای همکلاسی هایش قابل فهم تر از تدریس معلم بود و کاملا رفع اشکال میشد. کاملا هم همینطور بود، خانم گروسی کسانی را که از درس مشکل داشتند و خواستار توضیح دوباره از مبحثی بودند، راهی او میکرد و میگفت ((به خانوم دالوند بگو اون برات توضیح بده.)) و او بیشتر از قبل دلش برای فیزیک ضعف میرفت و دوست داشت بیشتر مطالعه ی آن را داشته باشد.     زنگ خانه ها که خورد. با گفتن خسته نباشید کلاس را ترک کرد و بدون هیچ حرفی با کسی راهی بیرون از مدرسه شد.((زیبا، زیبا!))پشت سرش را نگاه کرد. همکلاسی اش رقیه بود.((آقا میشه جزوه امروز رو برام بفرستی؟)) با لبخند گفت ((آره حتما)) و بعد برگشت و بدون اثری از آن لبخند دو ثانیه پیش ادامه مسیر را در پیش گرفت. مادرش دور پیچ نزدیک مدرسه منتظرش بود و او بعد از اینکه پلاک ماشین را با سایه بان کردن دستانش برای دید بیشتر چک کرد، و از درستی آن مطمئن شد، به سمت ماشین رفت.     در ماشین را باز کرد و با پایین آوردن کیفش از روی دوشش و گزاشتن آن روی پایش روی صندلی جلوی ماشین نشست و سپس در ماشین را بست. مادرش همانطور که با تلفن حرف میزد راه افتاد و وقتی صد متری از پیچ سر مدرسه دور شدند صحبتش با گوشی موبایلش تمام شد.((سلام))(( سلام عزیزم خسته نباشی، مدرسه چطور بود؟))((خوب بود!))     به نزدیکی خانه رسیدند و مادرش با دست فرمان عالی ای که داشت از پل کوچک سر کوچه رد شد و خیلی خوب ماشین را در 5 ثانیه درِ خانه پارک کرد. زیبا کلید را از جیب کاپشنش درآورد و زودتر از مادرش وارد راهرو شد. کفش هایش را بعد از اینکه دراورد با دست هایش برداشت و بعد از ورود به خانه رفت سمت جاکفشی که در راهروی در ورودی دیگر بود و آنجا گذاشت. برخلاف تمام اعضای خانواده 4نفره اش او وسواس زیادی در مرتب بودن، داشت و همه چیز را باید سرجایش میگزاشت. رفت داخل اتاق، فرم مدرسه اش را پس از درآوردن از چوب لباسی اویزان کرد و بعد از اسپری الکل زدن برای تمیزی بیشتر، درون کمد گذاشت. بعد از سرویس بهداشتی و شستن پاهایش با دمپایی های خیس،عادتی که خانواده اش از آن بیزار بودند، جلوی روشویی ایستاد. ابتدا دست هایش را با مایع دستشویی شست و سپس صورتش را با صابون. از روشویی خارج شد و با حوله ی مخصوصش صورتش را خشک کرد. موهایش را شانه زد. کرم دست و صورتش را زد. کمی ویتامین بر روی لب هایش مالید و کمی هم عطر زد.      ((ناهار آمادست بیا غذا بخور))با گفتن ((باشه الان)) به خواهرش محیا اورا مثل همیشه از سر خود وا کرد تا بیشتر غر نزد. اینبار، فرق داشت انگار. محیا با غر غر گفت:((ای بابا همش میگه باشه الان. خو پاشو بیا دیگه! باید حتما همچی سر سفره باشه تا تو بیایی؟ خو حداقل بیا کمک کن. ))با حاضر جوابی پاسخ میدهد((حالا نکه خودت اینطوری نیستی؟ باز یبار یه کاری کردیا))و میرود سر سفره. غذا قیمه بود. غذایی که چند وقت اخیر انقدر سرو کرده بود که تقریبا ازش بدش میامد. ولی خب زیبا دختری بود که خیلی میخورد و علاقه زیادی هم به خوردن داشت. دائم الوقت دهانش با انواع و اقسام خوراکی ها و نوشیدنی ها میجنبید.و خوبی ای که داشت این بود که او ذره ای وزن برای آن همه خوراکی اضافه نمیکرد. ویژگی ای که محیا و مادرش به زیبا وپدرش برای داشتن آن حسودی میکردند. بعد از اتمام ناهار و جمع شدن ظرف ها توسط زیبا و شسته شدن ان توسط مادر خانه، زیبا به اتاقش رفت و خوابید.       بعد از ظهر ساعت 4 کلاس آنلاین زیست داشت بعد از آن باید برنامه درسی اش را تکمیل میکرد و دوباره در ساعت  7 کلاس انلاین فیزیک را میگزراند. کاری که هر روز انجام میداد؛ شرکت در کلاس های انلاین مختلف و تکمیل برنامه با توجه به روز هفته و برنامه ی فردای مدرسه و مطابق با ازمون آخر هفته. و خوابیدن مجازی در ساعت 12 به دلیل غر غر های مادر و خوابیدن حقیقی در ساعت 2 بامداد به دلیل روح سرکش و لجباز، بعد از اتمام گشت و گذار بیهوده در اینترنت و گوش دادن آهنگ هایی که اخیرا به بیکلامی بودنشان روی آورده بود و خواندن چند داستان کوتاه در ویرگول و گزاشتن نظر برای تشویق نویسنده نوپا و پاک کردنش بعد از گذشت دوثانیه به دلیل اینکه نظرش چه اهمیتی دارد، وقتی که آدم های دیگر بهتر سخن میگویند و ابراز احساسات میکنند؛ روزش را پایان میبخشید و دوباره در ساعت 6ونیم صبح به آن اجازه آغاز میداد.      زنگ اول دینی داشت. به صورت داوطلبی برای پرسش سرکلاسی اعلام آمادگی کرده بود و بعد از گوش دادن به تدریس معلم و شنیدن صدای زنگ تفریح خود را به حیاط مدرسه رساند. در تایم زنگ تفریح ها کار های مختلفی میکرد؛ یا کنار درخت بزرگ بود یا روی نیمکت نشسته بود و کتاب میخواند یا با معاون مدرسه و درکنارش در حیاط قدم میزد و یا حتی خیلی کم پیش میامد برای اینکه احساس کند جزوی از دانش آموزان است میرفت و کنار بقیه بچه ها در گوشه ای از دایره ی تشکیل شده از همکلاسی هایش می ایستاد و به حرفهایشان گوش میکرد. قهقه های بلندی سر میداد و به صورت ناگهانی، انگار که کسی در ذهنش میگفت &lt;تو اینجا چیکار میکنی؟&gt; خودش را از دایره بیرون میکشید. جالب بود که هیچگاه، هیچکس متوجه عدم حضور ناگهانی او نمیشد. و همه به بحث شان ادامه میدادند و او بیزار تر از قبل میشد. از خودش و همکلاسی هایش.      برای زیبا، هیچ یک از آن آدم ها، دوستش نبودند و او به آنها میگفت &lt;همکلاسی&gt;. و بیشتر از یک رابطه همکلاسی بین دونفر ، زیبا به دوستانش بها نمیداد و اجازه هم نمیداد که رابطه را بیش تر از پیش جلو ببرند. دلیل این کار او این بود که او علاقه ای به صحبت درباره پسر های مختلف و خوش چهره نداشت. علاقه ای نداشت که با همکلاسی هایش درباره صحفه های اینستاگرامی ، بلاگر های معروف و آهنگ های تازه منتشر شده از فلان خواننده مشهور، یا فیلم های معروف روز که درحال اکران بودند، گفت و گو داشته باشد. و همچنین دلش نمیخواست درباره احساساتش و اتفاق هایی که برایش در طول روز نمی افتاد به دیگران چیزی بگوید. نمیخواست با آنها ارتباط برقرار کند. نمیخواست حرفی بیش از اندازه بزند. زیبا موضوع ((هیچکس به او اهمیت نمیدهد و دیگران فقط خودشان برایشان مهم است)) را خیلی بزرگ کرده بود. به طوری که رفتار هرکسی را که از او درخواستی میکرد یا با او برخوردی داشت و صحبتی با او میکرد را زیر ذره بین میبرد و در اخر به یک نتیجه میرسید:((اینم برای اینکه حوصلش سر رفته بود و اینو ازم میخواست باهام حرف زد))     مشکل زیبا این بود. اینکه او میدانست دیگران حق دارند. و حقیقت زندگی هم اینست. که بی توجه به دیگران زندگی خودت را بگذرانی و از دیگران توقعی برای درک خودت نداشته باشی. او همه این هارا میدانست و به دلیل این موضوع از دیگران فاصله میگرفت. با خود میگفت: ((منی که واسشون مهم نیستم و اصلا اهمیتی به خوب بودن و بد بودن حالم نمیدن؛ چرا برم باهاشون حرف بزنم و بهشون احساس اینکه بهم نزدیکن رو بدم؟))      زیبا از خودش بیزار بود. او ازینکه همه چیز را میدانست و نمیتوانست دوایی برای درد حس تنهاییش و یا حتی کمتر احساس شدنش داشته باشد، بیزار بود. احساس بیزاری او به حدی رسیده بود که فکر میکرد، بدرد هیچکاری نمیخورد ، بی عرضه است و از عهده هیچکاری بر نمیاید. او نمیتواند از پس ارزویی هایی که یک مادر برای فرزندش دارد و دلش میخواهد او را در بهترین زندگی ببیند و برایش هر هزینه ای میکرد تا به موفقیت برسد بر بیاید و همش با خود میگفت: ((من ارزش ندارم که برام اینهمه خرج میکنن. من همه تلاش هاشون رو دارم به باد میدم))او خیلی وقت بود که دیگر جلوی آینه نمیرفت. یا حتی اگرم میرفت، فقط برای این بود که موقع خارج شدن از خانه بود و برای مرتب ظاهر شدن جلوی دیگران،باید اطمینان حاصل میکرد. خیلی وقت ها پیش زیبا میرقصید؛ با هر اهنگی که پلی میشد. و جلوی آینه قربان صدقه ی خودش میرفت و از زیبا بودنش صد ها بار خدا را شکر میکرد و رویش را به سمت مادرش میگرداند و با خنده ی دلبرانه ای که همراهِ با صدایش میکرد، میگفت:((مامان؟  من خیلی خوشگلم نه؟))   زیبا میدانست و زجر میکشید. میدانست افسرده شده و توانایی گریه کردن نداشت. 6ماه بود که او گریه نکرده بود. گلویش درد میکرد و او توانایی ای برای التیام بخشیدن به آن درد را نداشت. او رباتی بود که خودش را با توجه به روز هفته برنامه ریزی میکرد و در شب خود را شارژ میکرد. خودش را خیلی دست کم میگیرفت و اعتماد بنفسش به شدت کاهش پیدا کرده بدد. الکی استرس میگرفت و همچیز را به گند میکشید؛حتی آن کار هایی که چندین و چند بار از قبل خودش را برایش آماده کرده بود. مثلا چند هفته پیش وقتی رفت تا انشایش را بخواند، درحالی که 3 ساعت تمام، شب قبل تمرین کرده بود تا تُپُق نزند هنگام خواندن، تند نخواند، نفس کم نیارد،قلبش تند نزند و استرس نگیرد و هر چیز احتمالی دیگر، تنها همه چیز در دقیقه اول خوب بود. کم کم رخوت بدنش شروع شد. تمام اندام های بدنش بی حس شدند و پاهایش در حالت ایستاده، میلرزید. متنی که میخواند را به دلیل صدای بلند تپش قلبش در گوش هایش نمیشنید و تمام زور و قدرتش را جمع کرده بود تا همان وسط کلاس تا اتمام آن متن کذایی، پخش نشود. بقای زندگی عادی، برایش سخت شده بود. در طول روز، نفس هایش برایش سخت میشد و از صمیم قلب آرزوی ریختن چند قطره اشک از چشمه خشکیده چشمانش را داشت.    سر امتحان بود. امتحان ریاضی. شب قبل کلی خوانده بود و الان سوال ها را هرچند که برایش آشنا بود نمیتوانست حل کند و در تک تک آنها مانده بود. زمانی کم هم داشت. فقط یک ربع! سوال ها را نصفه نیمه نوشت و فقط یکی را به جواب نهایی رساند. در اخر وقتی برگه ها گرفته شد، و  زمان حل آنها توسط دبیر رسید. اوضاع خنده داری بود. تمام آنها را میدانست. ولی هیچ کدام را ننوشته بود. &lt;تو بدرد هیچی نمیخوری! دیدی بازم گند زدی؟ خاک تو سرت تو حتی از پس یه امتحان ساده هم برنیومدی چطوری میخوایی دوروز دیگه کنکور بدی و سوالای فضایی رو جواب بدی! هه! تو حتی تو زندگیتم بدرد نمیخوری! حتی نمیتونی از پس خودت بربیایی! تو نمیتونی هیچکیو خوشحال کنی! تو حتی نمیتونی بخندی! (هه) _تو!_ بدرد هیچی نمیخوری! بدرد هیچی نمیخوری! بدرد هیچی نمیخورییییییییییی!&gt;((آقا اجازه! میشه برم بیرون؟))حالش را که دید؛ فقط سر تکان داد و اجازه را صادر کرد. زیبا با عجله از کلاس زد بیرون به نگاهای عجیب بقیه توجهی نکرد. نفسش تنگ شده بود. در حالی که گلویش را گرفته بود خودش را از راهروی طولانی شده در آن لحظه، به حیاط رساند. خودش را کنار درخت بزرگ انداخت.&lt;تو بدرد نمیخوری!&gt;گلویش را بیشتر فشرد و حال زارش را بالاخره پایان بخشید.   هق زد.   داد زد.و...   گریه کرد.</description>
                <category>sогеиа</category>
                <author>sогеиа</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 23:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>