<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس گودرزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nargesgoudarzi</link>
        <description>دانشجوی ارشد روانشناسی عمومی | در مسیر زوج‌درمانی تحلیلی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 09:29:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/207503/avatar/KoowP9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس گودرزی</title>
            <link>https://virgool.io/@nargesgoudarzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه | Black Swan 2010</title>
                <link>https://virgool.io/@nargesgoudarzi/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-black-swan-2010-jbovpkh1vqpf</link>
                <description>من موقعیتی را نمی‌شناسم که یافتن گم‌شده دردناک باشد، مگر آن گم‌شده بخشی از خود ما، یا تداعی‌گر آن باشد. عجیب است که همه از پیدا کردن گم‌شده‌هامان شاد می‌شویم اما از پیدا کردن خود درد می‌کشیم، پس از آن گریزانیم. در فیلم قوی سیاه با نینا در مسیر پیدا کردن بخش‌هایی از خودش همراه می‌شویم. در ادامه معرفی و تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاه را می‌خوانید.نینا سیزر (Nina Sayers) یک بالرین موفق 28 ساله است که با مادرش زندگی می‌کند. نینا تمام تمرکز و زندگی‌اش را برای باله گذاشته و حالا وقت آن رسیده است که به چیزی آرزو داشته برسد. مربی‌هایش او را یکی از پرتلاش‌ترین و منضبط‌ترین رقصنده‌های کلاس می‌دانند، پس نینا شانس این را دارد که به نقش اصلی در اجرای بزرگِ «دریاچه قو» برسد. اما از طرفی بیش از حد [و خارج از کنترل] منضبط بودن او، برای رسیدن به این نقش مانع ایجاد می‌کند. مادر نینا قبل از این که نینا را باردار شود رقصنده‌ی باله بوده است و حالا می‌خواهد دخترش آرزوی او را در «کامل بودن» برآورده کند، پس با سختگیری زیاد از او حمایت و مراقبت می‌کند. تحلیل روانشناختی فیلم قوی سیاهعلاقه‌ی وسواس‌گونه به رقصطبیعی است که بسیاری از هنرمندان موفق سطحی از وسواس را برای تمرین‌های پی در پی و ارتقای مهارت خود داشته باشند. مثلا همینگوی در 40 سال هر روز مقدار معینی می‌نوشت. حتی اگر روزی چیزی به ذهنش نمی‌آمد، آن مقدار معین شده را با جمله‌ی «نمی‌دانم چه بنویسم.» پر می‌کرد. او این کار متداوم خود را رمز موفقیتش در نوشتن‌ می‌دانست.نینا هم تقریبا کل روزش را یا دارد می‌رقصد یا به رقص فکر می‌کند. او هیچ کار دیگری به جز این انجام نمی‌دهد. حتی کارهای شخصی‌اش را هم مادرش می‌کند. البته وسواس او را می‌توان در توجه بیش از اندازه به جزئیات بی اهمیت یا کم اهمیت دید؛ مثلا وقتی مربی اش دارد او را به عنوان «قوی ملکه» جدید معرفی می‌کند، به دست خود نگاه می‌کند و زخم بسیار کوچک کنار ناخنش در ذهن او به خونریزی هراس آوری تبدیل می‌شود. او به سرویس بهداشتی می‌رود تا دستش را از خون پاک کند این تصویرهایی که در ذهن او اتفاق می‌افتند می‌توانند نشانه‌هایی از وسواس فکری-عملی و اسکیزوفرنی باشند.ارتباطات کمرنگ نینا در فیلم قوی سیاهنینا هیچ دوستی ندارد، حتی لیلی (همان دختری که نینا نسبت به او احساس رقابت می‌کرد) چندبار تلاش کرد با او رابطه‌ای دوستانه بسازد، در آن موقعیت نینا حتی نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان بدهد. دایره‌ی ارتباطی نینا از کودکی کوچک بود؛ پدری که هیچ وقت نبود، دوستانی که هیچ وقت نداشت و مادری که بیش از اندازه حضور داشت و فقط وقتی چیزی مربوط به موفقیت‌های نینا در باله می‌شنید خوشحال می‌شد و او را تشویق می‌کرد.مادر به خصوص در ابتدای فیلم، نقش قدرتمندی برای نینا داشت؛ او مهربان بود و به نینا دلگرمی می‌داد. البته کوچک‌ترین مخالفتی کافی بود تا رفتار مادر به شکلی تکانشی کاملا تغییر کند؛ مثل وقتی که مادر برای موفقیت نینا کیک پخته بود و تکه‌ی بزرگی برای نینا برید. نینا گفت:« لطفا کمتر برای من بردار، معده‌ام هنوز اذیتم می‌کند.» مادر بدون واکنشی که ناراحتی او را نشان بدهد، تمام کیک را به سمت سطل زباله برد و با جدیت گفت:« اشکالی نداره! میندازمش تو سطل آشغال.» ما مادر را می‌دیدیم که این بار چقدر ترسناک‌تر بوده و چهره‌ی خوشحال نینا هم از ترس و اضطراب یخ زده بود. با وجود چنین الگوهای رفتاری در مادر، دور از ذهن نیست که نینا دائما از گفتن احساساتش ترس داشته باشد، چرا که تار و پود اولین و مهم‌ترین رابطه او با ترس و شرم بافته شده است.اگر اولین تعاملات مادر با نینا به همین اندازه تکانشی بوده باشد، احتمالا تفاوت شدید رفتار والد نگهدارنده آن قدر برای کودک [نینا] غیر قابل هضم بوده که نتوانسته هضم کند مادر خوب و مادر بد هردو یک نفرند. پس مجبور به دوپاره سازی ابژه می‌شود؛ مادر یا کاملا خوب است یا کاملا بد. اما مادر که نمی‌تواند بد باشد!؟ او علاقه‌اش را به خاطر نگهداری از من رها کرده، او قدرتمند است، من به او نیاز دارم، پس او خوب است و من بدم. من حق ندارم از او خشمگین باشم… طی همین افکار نینا به اشکال مختلفی خودش را تنبیه می‌کند. البته ترکیبی از افکار پارانوئید و اسکیزوفرنی آزار دهنده می‌توانند از ابزارهای ناخودآگاه او برای تشدید خود تنبیهی باشند.نظم، تلاشی برای فرار از جنونمی‌توان گمان کرد که ریشه‌های پارانوئید و اسکیزوفرنی در وجود او به شکل وسواس و نظم بیش از حد ظاهر شده بودند. به خاطر همین هرچقدر که بیشتر سعی می‌کرد نظم وسواس‌گونه خود را کنار بگذارد، بیشتر دچار افکار پارانوئید و اسکیزوفرنی می‌شد. نظم چیزی بود که او را از جنون محافظت می‌کرد. تاکید بیش از اندازه‌ی او بر دقیق بودن [از سمت خودش و مادرش] که حالا متوجه شده بود دارد به زندگی‌اش آسیب می‌زند، پوششی بر احساس ضعف و کافی نبودنی است که به خصوص از مادرش آن را دریافت کرده است.احساسات دوگانه‌ی مادر نیناهرچند مادر به ظاهر در خدمت اوست اما همیشه جملاتی مثل «نه تو نمیتونی بذار من انجامش بدم!» «الان که می‌خوای بری منم باهات بیام؟» نینا را در همه حال محتاج به خودش [مادرش] نشان می‌داده است. همچنین در اواخر فیلم که احساسات مادر آشکار‌‌تر دیده می‌شد، به دخترش گفت: «تو نمی‌تونی از پسش بر بیای، نباید بری…» انگار بر خلاف انتظاری که مادر از احساسات خودش داشته، خیلی هم دلش نمی‌خواهد دخترش «بهترین» باشد؛ برای او کافیست نفر دوم دخترش باشد… نفر اول کیست؟ شاید در آرزوی ناخودآگاهی این مقام اول را برای خود نگه داشته باشد، یا ممکن است بخواهد دیگری را با درد شکستی که خودش در حرفه‌اش کشیده، شریک کند.مادر قبل از به دنیا آمدن نینا، بالرین بوده و به خاطر نگهداری از نینا باله را رها کرده است. حالا آرزو دارد دخترش راهی که او نتوانست ادامه بدهد، «کامل» کند. نینا هم در تلاش بود خواسته‌ی مادرش را برآورده کند. حتی وقتی می‌فهمد نقش «قوی ملکه» به او تعلق گرفته است، قبل از هرچیزی با مادرش تماس می‌گیرد تا او را خوشحال کند. اما داستان به تدریج عوض می‌شود.شروع یک تغییر برای نینابه نظر من تغییر نینا از آنجایی شروع شد که قسمت‌هایی از کفش‌های مخصوص باله را جدا کرد تا کفش منعطف‌تر باشد. این کار می‌تواند استعاره‌ای از تغییراتی که نینا در زندگی خود به وجود می‌آورد باشد. عزت نفس پایین نینانینا به دلیل ارتباطات کم، دقیقا نمی‌داند در برخورد با دیگران باید چه کند. از نگاه نینا همه افراد یا کاملا همان چیزی هستند که می‌گویند یا دقیقا برعکس. مثلا در برخورد با مربی رقصش، سعی داشت رضایت او را در هرچیزی به دست بیاورد حتی اگر به هدفش ربطی نداشته باشد. یا حتی اگر لیلی به او ابراز دوستی می‌کرد، نینا چیزی کاملا برعکس آن را برداشت می‌کرد؛ تمام دنیای نینا سیاه و سفید بود، درست مثل نقش‌هایش. زمانی که می‌پذیرد هردوی این رنگ‌ها را در خود ببیند به قول خودش به «کمال» می‌رسد.شخصیت نارسیسیستیک نینانانسی مک ویلیامز در کتاب تشخیص روان تحلیلی عنوان می‌کند افرادی که شخصیت آن‌ها از پایه جهت حفظ عزت نفس از تأییدهای ویژگی‌های ظاهری صورت می‌گیرد و حساسیت نامتناسبی در برابر انتقاد دارند، نارسیستیک شناخته می‌شوند. شخصیت خودشیفته مانند دیگر سازمان‌ها، در نتیجه‌ی خللی در جدایی از روابط ابژه به وجود می‌آیند. او از کودکی متوجه این موضوع شده است که تنها وقتی حمایت مادر را دریافت می‌کند که او را به آرزویش (یعنی موفقیت خودِ نینا در باله) برساند. البته مادر از احساس رقابتی که در آینده به دخترش پیدا می‌کند، مطلع نبود.دو احساس مهمی که با شخصیت نارسیسیستیک ارتباط ناگسستنی دارد، احساسات «شرم» و «حسادت» هستند. شرم از این که فرد خودشیفته احساس می‌کند اهمیت و حتی ارزش دیده شدن ندارد و حسادت از این بابت که دیگری این چیزها را دارد. او وقتی نمی‌تواند مادرش و توماس را راضی کند شرمگین می‌شود و وقتی کارگردان به لیلی توجه می‌کند درگیر احساس حسادت شدیدی می‌شود. او برای مواجه با این سطح بالا از اضطراب و مواجه نشدن با آنچه در واقعیت او را آزار می‌دهد، مکانیسم دفاعی ایده‌آل سازی (idealization) و بی‌ارزش سازی (devaluation) را پیش می‌گیرد. توماس در ذهن نینا ایده‌آل است و از این بابت نینا دیگر رفتارهای ناشایسته‌ی او مانند تحقیر نینا در حضور باقی رقصنده‌ها و تعرض جنسی‌ را نمی‌بیند.البته لازم است بگویم محیط باله نارسیسیزم را در رقصنده تقویت می‌کند؛ آینه‌ها، افراد جایگزین و رقابت شدید در زیبایی و مهارت، شخصیتی با درجه‌ای از نارسیسیزم را می‌طلبد.زخم‌های نیناهمانطور که در کتاب «تمدن و ملالت‌های آن» از زیگموند فروید می‌خوانیم، انسان در هر جمعی که قرار می‌گیرد، ناگزیر است بخشی از امیال خود را سرکوب کند؛ این امیال اغلب دو میل تابوی «خشونت» و «شهوت» را شامل می‌شود. شخص ناچار است این امیال را سرکوب کند تا اعضای دیگر او را بپذیرند. با این وجود انسان در اجتماع همیشه در اجتماع سطح کمی از «ناکامی» به دلیل نرسیدن به ‌تمامی خواسته‌ها را تجربه می‌کند.اما در مورد نینا نوع پیچیده‌تری از ناکامی هم وجود دارد که شخص در واقع در سرکوب این نیازها ناکام می‌شود. در بخش‌های مختلف فیلم می‌دیدیم که نینا تلاش می‌کرد خشونت و شهوت را در خود سرکوب کند اما موفق نبود. کاهش وزن او، تهوع‌های بی‌دلیل جسمی، زخم‌هایی که روی پوست خود ایجاد می‌کرد، همه این‌ها سمپتوم‌هایی هستند که از نیازهای واپس رانده شده‌ی او خبر می‌دهند. وقتی نینا روی بدنش زخمی می‌کشید، از این نگرانی که جای زخمش معلوم شود، به خودش اجازه می‌داد احساس شرم را به خاطر آن زخم تجربه کند؛ به نوعی زخم‌های او احساس شرم را که در واقع از جای دیگری سرچشمه می‌گیرد، توجیه می‌کردند. سیر خاکستری شدناگر به رنگ‌ لباس‌های نینا در طول فیلم دقت کرده باشید، می‌بینید او در اوایل فیلم لباس‌های سفید و صورتی روشن می‌پوشد اما رفته رفته لباس‌های تیره‌تری را برای پوشیدن انتخاب می‌کند. البته در اواسط فیلم می‌بینیم هرچند نینا لباس‌های تیره‌ای می‌پوشد اما پالتوی روشن‌تری دارد که این روش پوشش را می‌توان استعار‌ه‌ای از این دانست که نینا هرچند به تیرگی‌های خود آگاه می‌شود اما هنوز آمادگی ندارد آن را به دیگران نشان دهد.تا جایی که کم کم پالتوهایش هم تیره می‌شوند. این ابراز در اجرای نقش قوی سیاه در او اوج می‌گیرد.</description>
                <category>نرگس گودرزی</category>
                <author>نرگس گودرزی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 00:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن‌ها که «با اکراه» به کنکور ارشد روانشناسی فکر می‌کنند؛</title>
                <link>https://virgool.io/@nargesgoudarzi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-qpnlj9z01yw4</link>
                <description>سلام. من به تازگی کنکور ارشد روانشناسی رو پشت سر گذاشتم. از پنج ماه قبل از کنکور که تصمیم گرفتم برای آزمون آماده بشم تا بعد از جلسه آزمون، با مسائلی رو برو می‌شدم و نکاتی به ذهنم می‌رسید که فکر می‌کنم اگر زودتر ازشون اطلاع پیدا می‌کردم بهتر بود. ولی واقعا ما چرا تصمیم می‌گیریم کنکور ارشد بدیم؟ در این دوره‌ی مطالعه چی به دست میاریم و چی از دست می‌دیم؟ با چه افرادی هم مسیر می‌شیم و چه احساساتی رو تجربه می‌کنیم؟ فکر می‌کنم این یادداشت بتونه برای خیلی از داوطلبین کنکور ارشد روانشناسی کمک کننده باشه. خوشحالم که با من همراه شدین. هر وقت مطالعه‌تون تموم شد خوشحال‌تر می‌شم نظرتون رو برام بنویسید.با این که نتیجه‌ی آزمون هنوز مشخص نیست، چرا فکر می‌کنم این نکات می‌تونه برای داوطلبین دیگه هم بدرد بخوره؟من این متن رو به شُکرانه‌ی بی‌دردسر پر کردن اون مربع‌ها می‌نویسم. اگر کمی به این جمله دقت کنید به خوبی دلیلم رو توضیح می‌ده. ما با آزمونی طرف هستیم که قصدش سنجیدنِ اطلاعات ما به عنوان یک داوطلب ارشد هست، اما در عمل چطور؟ مهارت‌های تست زنی (شما بخونید زرنگ بازیِ نسبتا غیر مرتبط)، توانایی حافظه، شرایط محیطی و روانی شما در زمان آزمون و در نهایت خیلی کمتر از حد انتظار، توانایی شما به عنوان روانشناس (قدرت تحلیل، توانایی‌ ارجاع به منابع و...) سنجیده می‌شه. پس رتبه میزان توانمندی من در این مسیر رو مشخص نمی‌کنه. شما می‌تونید متن رو بخونید و برای سنجش اون به احساس و منطق خودتون رجوع کنید. راه‌های پرثمرتری نسبت به درس خوندن برای کنکور ارشد، برای باسوادتر شدن هست، اما خب چرا این مسیر یعنی ارشد خوندن رو انتخاب می‌کنیم؟ بهتره راجع به این دلایل حرف بزنیم تا وسطای مسیر مثل یه زخم بسته نشده، هی دردمون رو تازه نکنند.1.مدرک ارشدمهمه دیگه! برای مجوز فعالیت رواندرمانگری و همینطور برای افرادی که می‌خوان در گرایش‌های دیگه‌ی روانشناسی تخصص پیدا کنن اهمیت داره. به نظرم کارشناسی به تنهایی ارزش خاصی نداره، گرچه در ارشد هم آموزش در اکثر گرایش‌های پرطرفدار کافی و به روز نیست.2. برند دانشگاه«سطح آموزش‌های دانشگاهی روانشناسی در سالهای اخیر چندان راضی کننده نبوده، در عمل این شما هستید که توانایی‌های خودتون رو تقویت و جایگاهتون رو مشخص می‌کنید.» این چیزیه که از خیلی از دانشجوهای روانشناسی می‌شنوید. البته به جز بعضی دوستانی که دلیل دانشگاه اومدنشون این بوده که یه مدرک لیسانس بگیرن و روانشناسی رو صررفا به این دلیل که «روانشناسی تو زندگی خودشون به درد می‌خوره» انتخاب کردن.خیلی وقت‌ها برند دانشگاه معیار سنجش شما نیست، به خصوص در جمع روانشناس‌های کاربلد؛ اون‌ها بهتر از همه می‌تونن سطح اطلاعات و توانایی شما رو متوجه بشن و نیازی به دیدن مدرک دانشگاهی شما ندارن. اما من طبق تجربه بهتون می‌گم که در خیلی موارد هم برند دانشگاه خوب برای شما فرصت ایجاد می‌کنه. مخصوصا در مواردی که افرادی که می‌خوان با شما همکاری کنن یا از خدماتتون استفاده کنن، از حرفه‌ی شما سر در نمیارن و مجبورن برای اعتماد کردن بهتون به مدرک دانشگاهیتون تکیه کنن.3. تجربه‌‌ی تحصیل بهترین دانشگاه‌های کشورتو پاراگراف قبل راجع به این حرف زدیم که دانشگاه‌ها دیگه چندان در دانشِ دانشجو مؤثر نیستن، اما از این گزاره کاملا مطمئن نیستم. حتی اگر به شکل محسوسی هم تفاوت وجود نداشته باشه، دوست دارم گزینه‌ی بهتر رو امتحان کنم.4.زیر بار هزینه‌های گزاف دانشگاه‌ها نرفتنهزینه‌ی تحصیل در دانشگاه‌ها داره سر به فلک می‌کشه. اونم در حالی که شما اصلا از ارزشی که تحصیل در اون دانشگاه بهتون اضافه می‌کنه مطمئن نیستید. منطقیه که دلتون نخواد زیر بار شهریه‌های سنگین برید.5. جمع بندی یادگرفتنی‌های کارشناسی روانشناسیبه چشم یک جمع بندی به این مسیر نگاه کنید. ایده‌آل این بود که درباره‌ی هر بخشی که در رفرنس‌ها می‌خونید، مطالعه‌ی بیشتر داشته باشید. اما خب زندگی ایده‌آل پیش نمی‌ره. امیدوارم بعدا فرصت همچین مطالعه‌ای براتون پیش بیاد. فعلا همین فرصت رو دریابید.خب، درباره یه سری از دلایلی که ما رو به کنکور ارشد روانشناسی مشتاق می‌کنن صحبت کردیم. خب حالا بیاید به موانع درون روانی و محیطیِ این مسیر فکر کنیم. من هم چندتاییش رو در ادامه می‌نویسم.1. سیلی از اطلاعات سطحی که ممکن است هیچوقت به کارتون نیاد!ممکنه شما هم این احساس بهتون دست بده. بخشی از این احساس واقعیه بخشیش نه. اون بخشی که واقعی نیست به خاطر این بهتون دست داده که فرصت یادگیری درست و عمیق اون مطالب رو نداشتید. بخشیش هم بله، حق با شماست. به همین خاطر ممکنه موقع درس خوندن بارها از خودتون بپرسید:«این مزخرفات چیه؟ من دارم چیکار می‌کنم؟» که حق دارید از خودتون بپرسید و احساساتتون رو تجربه کنید، اما تا جایی که ممکنه اجازه ندید از احساس به عمل تبدیل شن؛ در نهایت ما داریم برای یه آزمون آماده می‌شیم و به دلایلی که قبلا برای ادامه دادن نوشتیم تکیه می‌کنیم و ادامه می‌دیم. درس‌های به درد نخور هم بخشی از این مسیر هستند.2.شاید دوست نداشتید این صورت از خودتون رو ببینیدشاید شما هم دوست نداشتید شبیه آدم‌هایی بشید که فقط براشون نمره مهمه و برای این که یه تست رو از دستشون در رفته یا اشتباه زدن حرص می‌خورن. نمی‌دونم چقدر در جریانید اما فضای کنکور ارشد ممکنه بیشتر از چیزی که انتظار دارید کودکانه و پیش پا افتاده باشه؛ داوطلب‌هایی رو می‌بینید که دائما برای انگیزه دست به دامان مشاور و لوازم تحریر فانتزی هستن، یا خیلی‌ها مثل کنکور کارشناسی فکر می‌کنن اگر تو این کنکور رتبه‌ای که می‌خوان رو بیارن، دیگه تمامه و تو زندگیشون اون لیبل موفقی که می‌خوان رو کسب کردن.شما هم ممکنه خودتون رو در حالی پیدا کنید که شبیه چنین شخصی شدید یا تا ناخودآگاهتون بو میبره که دارید به همچین حالتی نزدیک می‌شید، همه مکانیسما رو به کار ببنده تا جلوش رو بگیره. اما به هرحال باید بپذیرید که بله شبیه شدید، شما موقتا با آدم‌هایی که صرفا رتبه و نمره براشون مهمه هم مسیر هستید. اما این شما هستید که طی زمان انتخاب می‌کنید چقدر فراتر برید.3.از یاد بردن یا تردید به ارزش‌هایی که ابتدای مسیر برای خودتون طراحی کرده بودیدبله اون مواردی که بالاتر تعریف کرده بودیم ممکنه از یادتون برن یا ممکنه بهشون شک کنید. چاره چیه؟ ارزیابی دوباره‌ی دلایلی که برای انجام دادن این کار در نظر گرفته بودید. نکته‌ی مهم اینجاست که از خودتون و روندتون آگاهی خوبی داشته باشید. مثلا در گفتگوهای درونیتون بتونید متوجه بشید که از چه چیزی ناراضی هستید یا چه چیزی تو این مسیر داره به برنامه‌تون آسیب می‌زنه و در سریع‌ترین زمان بهش رسیدگی کنید. این مورد، مورد آخر بود. نمی‌خواستم خیلی به این بخش بپردازم اما خب متن می‌طلبید. تو یادداشت بعدی می‌خوام یه سری نکاتی رو که خودم حین درس خوندن بهشون رسیدم، برای داوطلبین آینده بنویسم، فکر می‌کنم این نکات خیلی کمک کننده باشن. منتظرش باشید.</description>
                <category>نرگس گودرزی</category>
                <author>نرگس گودرزی</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 19:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>