<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nargessadeghian</link>
        <description>اقتصاد خوان و کارشناس فروش B 2 B ،شاید هم دختری که سرش درد میکنه واسه چالش و پیشرفت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:23:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نرگس</title>
            <link>https://virgool.io/@nargessadeghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخش2چگونه از کارتن فروشی در 10سالگی به کارمندی رسیدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessadeghian/%D8%A8%D8%AE%D8%B42%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-10%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-acnigous278c</link>
                <description>اینقدر انرژی گرفتم ازکامنت ها و امیدهایی که تو اولین یادداشتم برام گذاشتید که حد نداره....بریم سر موضوع اصلی ، تو یادداشت قبلیم درمورد عشقم به فروش و راه هایی که قبل 18 سالگی رفتم توضیح دادم ، این نوشته تمام تلاش های من بعد از 18 سالگیه .دنیای من قرار بود از دنیای فروش و بیزینس جدا بشه چون تمام 4 سال دبیرستان به عشق دامپزشک شدن گذشت، اما زندگی چیز دیگه ای تو بقچه ام برام گذاشته بود ، اقتصاد بازرگانی دانشگاه ازاد واحد تهران مرکز. فک میکردم حق من درس خوندن تو دانشگاه آزاد کنار دانشجوهایی که با مباحث ابتدایی ریاضی آشنایی ندارند نیست . دنیا به من بدهکاره و من یه لوزر واقعیم ترم اول با نا امیدی گذشت ولی بعد از اون به خودم اومدم به این باور رسیدم که واقعا نجات دهنده ام توی آینه است خیلی کلیشه اییه میدونم ولی باور کنید برای من جواب داد؛ نزدیک ترین شغل به دامپزشکی برای من 18 ساله کار تو پت شاپ بود با کلی جنگ و دعوا و تعیین شرط معدل توسط پدر محترم کارم تو پت شاپ زنجیره ای ژیوان شروع شده.خوشحال ترین بودم چون عاشق مشتریهام و کارم بود در عرض 2 ماه خودمو به آچار فرانسه اونجا تبدیل کردم پشتیبان خریدهای شهرستان ، صندوقدار ، فروشنده و مسئول آموزش نیروهای تازه کار پوزیشن هایی بود که من در ازای 750 هزار تومن بدون بیمه با ساعت کاری 8 ساعت در روز یک روز درهفته 12 ساعت  و کار در روزهای جمعه و روزهای تعطیل درش قرار گرفتم؛با همه ی اون عشق نرگس 18 ساله میدونست که هیچ پیشرفت کاری تو این مجموعه و سیستم کاری منتظرش نیست و تصمیمش گرفت  عشق اش رو رها کنه و دنبال جایگاهش تو دنیا بگرده.تا 19 سالگی کارهای مختلفی انجام دادم مثل پروموشن محصولات، نیرو اینفو نمایشگاه ، تولید کننده ی وسایل حیوانات ، مراقب حوزه امتحانات و....من نیاز مالی شدیدی نداشتم پول تو جیبی که از خانواده میگرفتم کفاف یه دانشجو با هزینه نرمال رو میداد ولی نیاز روحی من به استقلال و روابط اجتماعی باعث شده بود به زندگی کم دردسر نه بگم ؛ نمیخوام شعار بدم که آی من خیلی خفنم خیلی به من تو این مسیر خوش گذشت و اینا حقیقتا اینجوری نیست این مسیر برای من راحت نبوده و نیست بارها رفتارهایی بامن شد که حقم نبود و شخصیت من رو شکست ولی این شکستن ها روی منو کم نکرده و میبینید که الان دارم براتون بلبل زبونی میکنم.تو بخش بعدی از فروشگاه کتاب اینترنتیم میگم و وارد دنیای کارمندی من میشید.با تمام وجود منتظر نظرات و راهنمایی هاتون هستم:)</description>
                <category>نرگس</category>
                <author>نرگس</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 10:28:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از فروش کارتن در 10 سالگی به کارمندی رسیدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessadeghian/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-10-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-xybqfhkh1of9</link>
                <description>قبول ! تیتر نوشته ی من گول زنکه ولی اول بگم که قرار نیست داستان و زندگی یه بچه کار و بخونید .قرار تمام تلاش های من برای پولدار شدن و فروش تو سلسله نوشته هام بیان بشه.قصه فروش برای من تو 10 سالگی شروع شد ...کل تعطیلات عید داشتم به این فکر میکردم که چه جوری پول توجیبیامو مدیریت کنم که بتونم هم تو هفته   3 بار نوشمک بخورم هم و 2 با بادکنک هلیومی از گرون فروش ترین پیرمرد دنیا که همیشه دم مدرسمون وایمیستاد بخرم،نتیجه ی تموم این فسفر سوزوندن ها شد تاسیس یه شرکت فرضی به اسم (سکه) که کارش جمع کردن کارتن های شیر همگانی مدرسه توسط کارمندام(دانش آموزای بخت برگشته) و فروش اون به دکه بازیافت محل بود....درآمدم خوب بود داشتم سری تو سرا درمیاوردم که مدیر مدرسه زحمت کشید نازنین شرکتمو منحل کرد و این فکر بکر رو ازم دزدید و باهاش پولدار شد.بعد از دبستان کلاس کار رو بالا بردم ، جینگیل پینگیل های دخترونه از بازار میخریدم هزینه رفت و آمد و سود امو میکشیدم روش با یه قیمت نجومی به دخترهای 11-12 ساله میفروختم اینجا هم ناظم محترم مچم و گرفت و تعهد دادم که دیگه تو مدرسه کسب و درآمد نکنم....نگم براتون که حس پابلو اسکوبار و داشتم و روابرا بودم ولی اون روزای خفن بودن گذشت و من تا 18 سالگی هر شب به این فکر میکردم که بالاخره منم یه روز طلوع میکنم و کارخودم و شروع میکنم پولدار میشم و از زندگی کارمندی که 3 نسل از صادقیان هارو تو باتلاق خودش کشونده راحت میشم ....تو نوشته های بعدی شروع کار جدیم رو مینویسم.الان من 21 ساله ام و کارمندم ..... </description>
                <category>نرگس</category>
                <author>نرگس</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 13:36:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>