<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nargessaghazadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nargessaghazadeh</link>
        <description>دختری هستم که زندگیم ، با شروع دوچرخه سواری و رفتن به دل طبیعت گره خورد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:32:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1660631/avatar/Hq0vpL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nargessaghazadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آندرلانین ، نه آدرلانین</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D8%A2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-s6e6mu08frhf</link>
                <description>من کلا به زمین تعلق ندارم. هر ورزشی که یه مقدار از سطح زمین بالاتره و مقدار ریسک بیشتری داره رو دوست دارم . آندرلانین به میزان هیجان بالاتری گفته میشه .. خخخ. کلا من آدمی هستم که دوست دارم همه چیو تجربه کنم در حد کم . یسری داشتم 10 ورزش پر ریسک دنیا رو سرچ میکردم . دیدم به همشون علاقه دارم و خیلیاشون رو انجام دادماول از همه اسکیت رو تجربه کردم . با اسکیت قشنگ میتونی پرواز کنی و لیز بخوری روو زمین . هر جا بخوای بری. بعدش رفتم سراغ دوچرخه سواری. اینو که دیگه نگم براتون . با قدرت بیشتری میری و ریسک اون 100 درصده با دوچرخه نمیشه زیاد مسیرهای سنگی رو رفت ، بنابراین ورزش سومی که انتخاب کردم کوهنوردی بود. با کوهنوردی با کمک دست و پاهات هر جایی که دلت میخواد میتونی بری . وقتی دوچرخه سوار باشی پس باید موتور سواری رو هم امتحان کنی چون ریسک جذابی دارهحالا نوبتی هم باشه نوبت میرسه به سنگنوردی . سگنوردی ورزشیه که تک تک عضلاتت رو درگیر میکنه ولی خدایی هر کدوم یه جذابیتی داره که از هیچکدوم نمیشه گذشت البته شنا و کیک بوکس رو هم امتحان کردم . جفتشو بلدم نه در حد حرفه ای ولی گلیم خودمون رو میتونم از اب بیرون بکشمغیر از این ورزشها ، بدنسازی و زومبا و حتی باله هم رفتم . هر کدومش یه جذابیتی داره ادم تست میکنه و اگه خوشش اومد ادامه میده . زندگی یه ذرست . خوش باش</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 13:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق موتور...</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-xvimqyzivsee</link>
                <description>چند سالی بود که عشق موتورسواری رفته بود توو وجودم و زیاد جدیش نگرفتم تا اینکه بالاخره اول سرما تصمیم گرفتیم بریم کلاس اموزشی موتور سواری. خیلی مزه داد فک کن تا حالا سوار دوچرخه میشدی، یهویی بری سوار هوندا سگی بشی . خخخ هوندای هندلی ، مال اموزشگاه که بچه ها دم و دقیقه زدنش زمین و از هر طرف یه چیزی ازش کنده شده . وقتی روشن میشن از شدت دود تمام منطقه طوسی میشه. فک کن اینا خودشون یه سرشون کردن . روشنشون میکنن و گازشو زیاد میکنن که تو جلسات اول نخوای گاز بدی . بعد کمش میکنن . منو که موتور رو بهم داد گفت گاز و کلاج و ترمز اینن و سوار شو برو . منم گازشو گرفتم و رفتم . مربیه کف کرد گفت واقعا جلسه اولت بود ؟ خلاصه که تمام مهارت ها رو یاد گرفتم و اخرین جلسه اسکوتری سوار شدم به زودی هم موتور خودم رو سوار میشم ... </description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 15:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قان قان بزن بریم</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D9%82%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-owzvirmwpzgn</link>
                <description>یادمه اونموقع که میخواستم گواهی نامه بگیرم خیلی عذاب کشیدم . چون ظاهرا آدم خیلی آرومی هستم ولی باطنم خیلی استرسی هستش، دیگه سرهنگ امتحان هم که جای خود دارد.تمرین داخل شهری رو با مربی مرد گرفته بودیم و ما رو میبرد یه جاهایی که هیچ وقت حاضر نیستم برم دوباره اونجا ، فک کن، با ماشین آموزشگاه میرفتیم اون باغ های ازگل که زمینش گلیه . ولی خدایی خیلی می چسبید .مربیم خیلی مشتی بود . سوار ماشین که میشدیم قبل از استارت خوردن ماشین، ضبط اون روشن میشد. کلا ما رانندگی با آهنگ رو یاد گرفتیم.محدوده ی ما کلا سربالایی، سرپایینی بود و فک کن پارک دوبل توو سربالایی میزدم در حد لالیگا ، ولی اون سرهنگه که می نشست کلا به استرس میوفتادم.#دنده_عقب_با_اتو_ابزارمربیم میگفت اقاجون فک کن یه گونی سیب زمینی پیشت نشسته . خخخ. اصلا بهش توجه نکن .ولی دست خودم نبود به محض اینکه توو ماشین بفل دستم مینشست از استرس خاموش میکردم و میگفت &quot;خانم ردی پیاده شو ...!!!&quot; . خلاصه دو سه باری تکرار شد و تا اینکه بخت با من یار بود و سرهنگ عوض شد . یه آقای خیلی مهربون که فک کن قبل از امتحان گرفتن ، همه رو وسط خیابون جمع کرد و تمام حرکت ها رو دوباره واسمون دوره کرد .#دنده عقب با اتوابزاروقتی نشستیم توو ماشین، دستشو گذاشت پشت صندلیم و با لحن مهربون و آروم گفت: &quot;خوب نرگس بزن بریم&quot;.هم دور دو فرمون زدم، هم دنده عقب و پارک دوبل و خلاصه همه ی مهارت ها رو ازم گرفت و با خوشحالی تموم گفت مبارکه قبول شدی ... داشتم بال درمیاوردم از خوشحالی.. .ولی خوب با این همه عذاب گواهینامه رو گرفتم و گذاشتمش کنج طاقچه ی اتاق... .#دنده عقب با اتو ابزار#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 12:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی گفته دهه شصتی‌ها نسل سوختن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-zdnkwaspfpz0</link>
                <description>اتفاقاً ما دهه شصتی‌ها بچگیه خیلی خوبی رو تجربه کردیم. چیزهایی رو لمس کردیم که برای نسل جدید تبدیل به یک رؤیا شده.چیزای خیلی ساده‌ای داشتیم که اگه می‌دونستیم الان قراره نداشته باشیم‌شون، خیلی بیشتر واسشون می‌جنگیدیم.ما آب داشتیم، برق داشتیم، گاز داشتیم. مهمتر از همه هوایی برای نفس کشیدن داشتیم.بچه‌های نسل جدید، دیگه داره کم‌کم آب بازی در کنار رودخونه‌ها و حتی بازی کردن توو پارک ها در هوای تمیز و بدون ماسک هم واسشون تبدیل به یک رویا میشه.وقتی بچه بودیم از ته دل خندیدیم. الان خنده‌ها الکی شده.وقتایی که می‌رفتیم مدرسه و دانشگاه، هم کلی برف داشتیم و هم بارون های زیاد.واقعا برف یه موقع هایی تا زانومون میرسید. شب هایی که برفی بود، آسمون قرمز میشد و وقتی برف میومد تا صبح دعا میکردم که کسی از داخل حیاط رد نشه و برفا رو خراب کنه. وقتی همسایه‌ها ماشین می‌بردن بیرون کلی از دستشون حرص می‌خوردم و گریه می‌کردم.وقتی برف میومد، میرفتم بچه های همسایه رو جمع میکردم و میرفتیم پشت بوم یا توو حیاط آدم برفی درست میکردیم.یسری یادمه کلاس سوم دبستان بودم، با اینکه کلی داخل کوچه برف بود، رفتم دم در منتظر سرویس که بیاد دنبالم، یه دبیرستانی رد شد و گفت: مدارس دبستان تعطیل شدن. وای انقدر کیف کردم و دویدم توو خونه و تلویزیون رو روشن کردیم و دیدیم اعلام کرد، دایر نمی باشد.یه بار هم دانشگاه بودم ، اونموقع شهر پردیس میرفتم . اول جاده بومهن. هممون رفتیم دانشگاه با یه عالمه برف . استادا کلاس ها رو تشکیل ندادن و همه با هم رفتیم توو حیاط پشتی، برف بازی. از سال 85 لذت اون برف بازی هنوز زیر زبونمه ولی درسهایی که اون موقع خوندم هیچکدوم یادم نیست. 😊کرج هم وقتی برف میومد خیلی هوا سرد میشد. یادمه یسری آب استخر یخ شدیدی بسته بود که حتی با انداختن بلوک سیمانی روی اون هم خورد نمیشد.البته تنوع الان هم خالی از لطف نیست. تابستون ها برق نداریم، پاییز و زمستون هوا نداریم . قبلا فقط گاز نداشتیم، اونم وقتی برف میومد نه همیشه، الان علاوه بر اونا دیگه آب هم نداریم. ولی تا دلت بخواد گرونی و تورم داریم با مدل های مختلف.بماند به یادگار : 5/آذرماه/1404</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 15:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه ی دوم: شروع سفرهای برون شهری با دوچرخه</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-tmedonskhzmn</link>
                <description>کم کم جسارت اینو پیدا کردم که بیرون شهر ، اونم داخل جنگل و کویر و اتوبان های بین شهری، با جمع کثیری از همجنس های خودم رکاب بزنم. سربالایی ها و سرازیری های جذابی بریم که دور و ورمون همش درخت و مه و جنگل باشه . یه طرف رو نگاه کنی اسب های وحشی و یه طرف هم گاو های خوشکل شیر ده مشغول چرا باشن. با گروه ها و کسایی رکاب بزنی که مجبور باشی واسه رسیدن بهشون کلی تلاش کنی، یه جاهایی از مسیر میوفتی آخرین نفر و یجاهایی گازشو میگیری و میری و کلا از مسیر لذت میبری. تنها جایی که انرژیم صد درصد میشه فقط توو دل طبیعته. با تمام وجود نفس میکشم و زندگی میکنم.خدا رو واسه تک تک اون لحظات شکر میکنم. </description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 15:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های یک ناشر دوچرخه سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-w8yjrzxb0ugn</link>
                <description>کوچه ی اول: پیش به سوی آرزوی دوچرخه سواریسلام . اسم من ناروینه . ناروین به معنی انار کوچک هستش. اینجا میخوام لحظات قشنگی که توو سفر بودم و خیلی دوسشون داشتم و تلاش کردم واسه به دست آوردنشون رو واستون بنویسم.همه چیز به طور رسمی از پاییز 1402 شروع شد. روزی که تصمیم گرفتم در سن 34 سالگی، تبدیل به یه انسان جدید بشم. با خودم عهد بستم و دستم رو روی زانوم گذاشتم و یاعلی گفتم و به سمت آرزوهام حرکت کردم . بجای گفتن ای کاش، به سمت تحول حرکت کردم.به دنبال ترس های زندگیم با سرعت حرکت کردم. از بچگی عاشق دوچرخه سواری بودم . بزرگتر که شدم عاشق گروهی رکاب زدن . ولی هیچوقت به خودم نمی دیدم که روزی بتونم همراه با یک گروه در سطح شهر، در اوج سرما و گرما، سربالایی ها  و سرپایینی ها رو رد کنم و روز و شب و اوج ترافیک، پا به پای پیشکسوتان گروه رکاب بزنم. از اتوبان ها رد بشم، در کوچه پس کوچه های شهر رها بشم و مقصدهای جدید رو کشف کنم. بعدش به خارج از شهر برم و مسیرهایی که با خودرو امکان دسترسی نداشتن، لذتش رو با آدمای مختلف تجربه کنم. از دل جنگل به دل کویر و نمک زار حرکت کنم. با آدمای جدید آشنا بشم و دوستان نابی پیدا کنم. فکرشو نمی کردم که روزی برسه  انقدر کنارشون احساس امنیت و آرامش داشته باشم تا چندین شب رو در کنارشون به راحتی زندگی کنم.قصه از اینجا شروع شد، یه روز بابام یه دوچرخه توی شمال داشت، از اون خسته شده بود و میخواست بفروشتش، منم دیدم بهترین موقع هستش واسه شروع . چون خیلی دوچرخه سواری رو دوست داشتم . یه مقدار واسم بزرگ بود اندازش ولی تونستم باهاش تعادلم رو حفظ کنم . جاهای مختلفی برم . با اون به سر کار میرفتم . خونمون سهروردی بود ، محل کارم سبلان . محله ی سبلان یه جای فوق العاده شلوغه چه برسه که بخوای با دوچرخه رفت و امد کنی. خلاصه روزای اول تا میرسیدم خونه نیمه نفس میشدم . از شدت استرس و ترافیک. ولی خداروشکر تونستم به راحتی رفت و امد کنم</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 14:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای راننده ، یالا بزن توو دنده</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-f6zwtxju64ul</link>
                <description>ما از وقتی بچه بودیم، یادمه بیشتر مسافرتامون با ماشین بود. عید نوروز که میشد، با دایی ها و خاله ها چندتا ماشینی از تهران به سمت اهواز حرکت میکردیم . کل ذوق و دلخوشیمون سوار شدن دسته جمعی با بچه ها توی ماشینهای داییم اینا بود.توو ماشین که بودیم کلی اهنگ میزاشتیم و بزن برقص میکردیم. داخل تونل میشدیم انقدر جیغ میزدیم که بیهوش میشدیم.دست کم 7-8 تا ماشین میشدیم. از پژو 504 قدیمی بگیر تا پیکان و پژو ی 405 موشی که اون موقع یادمه چقدر ذوق زدم وقتی بابام اونو خرید. هنوز بوی چرم صندلیاش توی مشامم مونده.سر راه توو مسیر کنار رودخونه و درختای قشنگی که می دیدیم میزدیم کنار و استراحت میکردیم و ما بچه ها میدویدیم و میرفتیم داخل صندوق عقب ماشین مینشستم و مشغول خوراکی خوردن میشدیم. سر راه از شهرهای مختلفی رد می شدیم. از شهرکرد - شیراز و اصفهان و یادمه یه شب سر راه میخوابیدیم و فرداش به عشق خونه ی مامان بزرگ توو اهواز سوار ماشین میشدیم و با سرعت هر چه تمام تر خودمون رو میرسوندیم.یه سال عید که میخواستیم بریم اهواز ، بابام یه ماشین گرفته بود به اسم سرانزا. منم چون کوچولو تر از همه بودم، جام اون ردیف آخر، بخش شاسی ماشین بود. آقا چشمتون روز بد نبینه، با هر دست انداز یه بار سرم میخورد به سقف، شالاپ صدا میداد. تا جایی که دیگه اشکم در میومد .انقدر غر زدم تا اخر سری بابام فروختش . ولی دیگه اسم سرانزا میومد من سرم درد میگرفت.#دنده عقب با اتو ابزار#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 14:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب با دوچرخه به گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@nargessaghazadeh/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-dmldznevurzu</link>
                <description>زندگیم از اونجایی جذاب شد و به خودش رنگ تازه گرفت، که با دوچرخه سواری آشنا شدم.سلام . اسم من ناروینه . ناروین به معنی انار کوچیک هستش. می خوام لحظات قشنگ آخر هفته هامون رو که با دوچرخه های نشسته روی باربند ماشین ها رفیق شده بودند رو واستون بنویسم.همه چیز از پاییز 1402 شروع شد. روزی که تصمیم گرفتم در سن 34 سالگی، تبدیل به یه انسان جدید بشم. با خودم عهد بستم و دستم رو روی زانوم گذاشتم و یاعلی گفتم و به سمت آرزوهام حرکت کردم . بجای گفتن ای کاش، به سمت تحول حرکت کردم. از بچگی عاشق دوچرخه سواری و طبیعت بودم . الان هم عاشق رکاب زدن های گروهی و تکی.با گروه هایی آشنا شدم که رانندگی و دوچرخه سواری و طبیعت گردی رو یجور خاصی با هم تلفیق کرده بودن. لحظاتی که من داخل ماشین با دوستام داشتم انقدر خاص و ناب بود که حاضرم تمام زندگیم با همه چیز بجنگم برای دوباره بدست آوردنشون .ما معمولا آخر هفته ها داخل جاده بودیم، سوار ماشین هامون می شدیم ، دوچرخه های قشنگمون رو روی سقف ها تنظیم می کردیم و در جاده های شمال و جنوب ، شرق و غرب ، وسط جنگل مه گرفته ، وسط کویر، به دور از اینترنت و فضای مجازی، به معنای واقعی زندگی می کردیم. دوچرخه سوارا چون همیشه در حال فعالیت هستن، داخل ماشین نشستن واسشون یه مقدار سخته . واسه همین سه چهار نفری داخل ماشینا میشینیم که کسل کننده نباشه.از قشنگی های سفرهای گروهی اینه که ، هر دفعه با چند نفر انسان غریبه هم مسیر میشی ، ولی انقدر انرژی هاشون بالا و مثبت هستش که از همون لحظه ی اول احساس میکنی، قبلا با این آدم سالیان سال انگاری زندگی کردی و در ضمن دایره ی دوستات بزرگ و بزرگتر میشه.یکی دیگه از خوبیاش اینه که با چند تا آدم با عقاید مختلف وقتی داخل یه ماشین میشینی، داخل جاده اتفاقات قشنگی واست تبدیل به خاطره میشه، یکی میشه دیجی و مسئول آهنگه و همش در حال رقصیدنه، یکی میشه عکاس و از تموم زوایای داخل ماشین و جاده عکس و فیلم می گیره ، که من خودم جز این دسته هستم، خیلی وقتا هم مناظر انقدر قشنگ و رویایی میشن که تو مجبوری از شیشه ماشین بری بیرون تا فیلم جذاب بگیری، البته با مراقبت کامل.#دنده عقب با اتو ابزاریسری مثل مامانا، مسئول تغدیه ی سفر هستن، خوراکی و آجیل و تنقلات به راننده و بقیه میدن که خوابشون نگیره. دسته ی مهم داخل ماشین، اونایی هستن که با وجود این همه شادی و سروصدا و هیجان ، به هیچی کار ندارن و هنوز داخل ماشین ننشسته، میگیرن میخوابن. ماشین حکم تخت خواب رو واسشون داره.خلاصه قشنگیه سفرهامون با وجود اخلاق ها و منش های مختلف هستش که رنگ و بوی زیبایی به خودش میگیره.وقتی رکاب زدن هامون تموم شد، بازم سوار ماشین هامون میشیم ، اینبار هممون یه حس غریبی داریم، هیچکسی دلش نمیخواد که اون مسیرها و خندیدن های از ته دل رو ول کنه و برگرده .ولی هر رفتی یه برگشتی هم داره . توی مسیر برگشت داخل ماشین وقتی هستیم، رایج ترین دیالوگی که گفته میشه، اینه که سفر بعدی کجا میریم؟؟ سرپرست های گروه با اینکه کلی خستن ولی از همون موقع دارن تدارک سفر بعدی رو میچینن .یکی از قشنگی های سفر با ماشین اینه که، هر جا خسته شدیم میزنیم کنار و میریم رستوران غذایی میخوریم ، معمولا هم از غذاهای محلی هرجایی که باشیم میخوریم تا به صنعت اون منطقه کمک کنیم.همسفر قشنگ، سفر رو قشنگتر میکنه. مسیر برگشت هر چقدرم داخل ترافیک باشی، ولی همون ترافیکش هم واست جذاب میشه. #دنده عقب با اتو ابزار#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>nargessaghazadeh</category>
                <author>nargessaghazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 11:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>