<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرجس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narjes746790</link>
        <description>اینجا جاییه برای فرار از روزمرگی ها؛ هر صفحه، دری به یک دنیای تازه باز میکنه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:48:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4890385/avatar/Mc1pFB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرجس</title>
            <link>https://virgool.io/@narjes746790</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-epl5ufsbe9lr</link>
                <description>از خاکستر به نورقسمت ششمهمه‌چیز برای مهمونی امشب آماده شده بود. از صبح یه‌ریز سرپا بودم؛ از آشپزی گرفته تا مرتب کردن خونه. خسته از کار، رفتم یه دوش گرفتم و اومدم اتاق تا لباس عوض کنم. بچه‌ها هم هر کدوم مشغول آماده شدن بودن، اما با همه‌ی شلوغی‌های خونه، باز هم فکر و خیال مهگل ولم نمی‌کرد.جلوی آینه ایستادم و شالم رو مرتب کردم. چند تار موی سفیدی که از کنار شقیقه‌هام بیرون زده بود، یادم انداخت زندگی همیشه اون‌طوری که دلت می‌خواد پیش نمی‌ره.ـ به چی نگاه می‌کنی؟صدای یزدان منو به خودم آورد.پشت سرم ایستاده بود و جلوی آینه دکمه‌های پیراهن سفیدش رو مرتب می‌کرد. آستین‌هاش رو تا روی مچ پایین کشید و گفت:ـ خانم، زحمت می‌کشی این دکمه آخر رو ببندی؟خندیدم و جلو رفتم.موهای جوگندمی‌ش رو با دست مرتب کرد. با اینکه چند سالی از پنجاه سالگیش گذشته بود، هنوز همون ابهت همیشگی رو داشت.همین که نگاهم رو توی آینه گرفت، خندید.ـ خودت پیری!لبخند زدم.ـ من که چیزی نگفتم، فقط داشتم نگاهت می‌کردم.چند لحظه بی‌صدا نگاهم کرد.ـ هنوزم هر وقت به چشمای قهوه‌ایت نگاه می‌کنم، دلم می‌لرزه... خدا رو شکر می‌کنم که اومدی توی زندگیم. انقدر هم به اون چند تار موی سفیدت نگاه نکن... از همیشه قشنگ‌تری.لبخندی زدم و آروم روی شونه‌ش کوبیدم.ـ من باید از تو ممنون باشم... که وسط اون همه حال بد، اومدی و زندگیمو از نو ساختی.چشم‌هاش پر از لبخند شد.ـ یادته روز اولی که همدیگه رو دیدیم؟ نزدیک بود منو بکشی!خندیدم.ـ اون که تقصیر خودت بود، نه من...هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق بدون هیچ تقه‌ای باز شد و مهگل و مازیار مثل همیشه سرزده اومدن تو.اخمی کردم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، یزدان با لحن جدی گفت:ـ به شما دوتا در زدن یاد ندادن؟مهگل عینکش رو روی بینی‌ش جابه‌جا کرد و با خنده گفت:ـ وا بابا! برا اومدن تو اتاق مامان و بابا هم باید اجازه بگیریم؟بعد نگاهی به مازیار انداخت و هر دو ریز خندیدن.مهگل یه دور جلوی ما چرخید.ـ مامان، این لباس خوبه؟کت‌وشلوار سبز زیتونی پوشیده بود و موهای بلندش رو نیمه‌بسته پشت سرش جمع کرده بود. چند تار مو کنار صورتش ریخته بود و صورت آرومش رو قشنگ‌تر کرده بود.لبخند زدم.ـ عالی شدی مامان جان... فقط مونده برات اسفند دود کنم که چشم نخوری.صدای اعتراض مازیار بلند شد.ـ به‌به! پس من چی؟ این همه تیپ زدم، اسفند واسه من نیست؟نگاهم سمتش رفت.تی‌شرت مشکی جذب تنش، روی پوست گندمی‌ش حسابی نشسته بود و موهای همیشه آشفته‌ش، مثل همیشه بی‌دردسر جذابش کرده بود.خندیدم.ـ بازو‌هاتو هم که گذاشتی بیرون تا بیشتر خودنمایی کنه! خیالت راحت، برای هر دوتون اسفند دود می‌کنم.همه زدیم زیر خنده.هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که صدای آیفون خونه بلند شد.لبخندم همون‌جا روی لبم خشک شد.دلشوره‌ای که از صبح همراهم بود، دوباره برگشت.برای چند لحظه فقط به در خیره موندم.نفهمیدم یزدان کی رفت و آیفون رو جواب داد.وقتی به خودم اومدم، صدای سلام و احوال‌پرسی مهمون‌ها از پشت در می‌اومد.یزدان نگاهی نگران بهم انداخت.یه نفس عمیق کشیدم، لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و همراهش به سمت در رفتم.اول از همه یاسر وارد شد. قامت بلند و شونه‌های پهنش هنوز همون ابهت همیشگی رو داشت. موهای جوگندمی‌ش از کنار شقیقه‌ها سفیدتر شده بود، اما نگاه نافذ و لبخند آرومش باعث می‌شد هر کسی کنار اون احساس امنیت کنه.ـ سلام خواهر.با لبخند جواب سلامش رو دادم.پشت سرش لیلا وارد شد. مانتوی سرمه‌ای پوشیده بود و روسری کرم‌رنگش، صورت آروم و مهربونش رو دلنشین‌تر کرده بود.ـ خسته نباشی نرجس جان.ـ قدمتون روی چشم.آخر از همه عماد وارد خونه شد.پیراهن آبی نفتی تنش بود و ریش مرتبش، چهره‌ش رو پخته‌تر از سنش نشون می‌داد. تا سلام کرد، نگاهش ناخودآگاه روی مهگل نشست؛ اما مهگل خیلی زود نگاهش رو ازش گرفت و مشغول سلام و احوال‌پرسی با لیلا شد.همه به هال رفتیم و دور هم نشستیم.صدای خنده مازیار کم‌کم یخ مجلس رو آب کرده بود و گفت‌وگو از کار و زندگی شروع شد؛ اما ته دلم هنوز آروم نبود.نمی‌دونستم چرا...فقط حس می‌کردم امشب قراره چیزی، هرچند خیلی کوچیک، آرامش این خونه رو به هم بزنه.</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 19:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-c1ukxvtbswiq</link>
                <description>قسمت دومصدای چرخیدن کلید توی قفل اومد.فکر کردم مهگله.سرم رو از آشپزخونه بیرون آوردم و گفتم:ـ مامان جان، امروز چطور گذشت؟اما وقتی در باز شد، یزدان رو دیدم.مثل همیشه با همون لبخند گرمش وارد خونه شد. چند تا کیسه خرید دستش بود. اومد سمت آشپزخونه، خریدها رو روی میز گذاشت و خم شد و یه بوسه روی پیشونیم زد.ناخودآگاه لبخند زدم.هنوزم بعد از این همه سال، بعضی از کارهاش دلم رو گرم می‌کرد.خواستم گونه‌ش رو ببوسم که صدای باز شدن در اومد.هردومون برگشتیم.مهگل با یه لبخند شیطنت‌آمیز دم در ایستاده بود.ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:ـ به‌به! چشم منو دور دیدین؟یزدان خندید.ـ ای پدرسوخته! فضول شدی؟ کبکت هم که خروس می‌خونه. حالا بگو ببینم امروز چه کار کردی؟لبخند مهگل کم‌رنگ شد.کیفش رو روی مبل انداخت و نشست.یه لحظه انگار دنبال کلمات می‌گشت.ـ با هم حرف زدیم... قرار شد که...نگران نگاهش کردم.ـ مامان جان، چرا این‌قدر من‌من می‌کنی؟ حرفتو بزن.یزدان با نگاهش فهموند که بذار خودش آروم حرفش رو بزنه.منم ساکت شدم و روی صندلی نشستم.مهگل یه نفس عمیق کشید.انگار گفتن این حرف‌ها براش راحت نبود.ـ حرف‌هامونو زدیم. هدف‌هامو براش توضیح دادم. گفتم فعلاً به ازدواج فکر نمی‌کنم و می‌خوام روی خودم و آینده‌م تمرکز کنم.چند لحظه مکث کرد.ـ گفتم همیشه نظر بابا و شما برام مهم بوده، ولی این دفعه پای زندگی خودم وسطه.نگاهش کردم.توی چشم‌هاش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.یه جور اصرار...یه جور ترس...و شاید یه جور تردید.ادامه داد:ـ نمی‌خوام یه تصمیم اشتباه بگیرم و بعدش تا آخر عمرم پشیمون بشم. مهم‌تر از همه اینکه من به عماد فقط به چشم پسرعمو نگاه نمی‌کنم...یزدان حرفش رو برید.ـ دخترم، آخرش چی شد؟مهگل لبش رو گاز گرفت.ـ عماد از حرف‌هام ناراحت شد. ولی گفت یه فرصت دیگه به هم بدیم تا ببینیم چی می‌شه. منم گفتم باید بیشتر فکر کنم.بعد از تموم شدن حرفش، از جاش بلند شد.ـ می‌رم یه کم استراحت کنم.صداش آروم بود، اما بغضش رو می‌شد فهمید.وقتی رفت توی اتاقش، چند ثانیه سکوت بین من و یزدان حاکم شد.یزدان دستی به صورتش کشید.به نظر می‌رسید تا حدی آروم شده، اما هنوز نگرانی از چشماش معلوم بود.از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.شروع کردم به جمع کردن ظرف‌ها و گذاشتن خریدها توی یخچال.یزدان هم تنقلات و خوراکی‌هایی رو که خریده بود، توی کابینت می‌چید.مثل همیشه چیزهایی رو خریده بود که دوست داشتم.یه لحظه دست از کار کشیدم و بهش خیره شدم.سنگینی نگاهم رو حس کرد.برگشت سمتم و لبخند زد.ـ جانم عزیزم؟ چیزی شده؟آهی کشیدم.ـ نه... فقط یه کم نگرانم.لبخندش محو شد.ـ بابت مهگل؟سر تکون دادم.ـ دلم نمی‌خواد آسیب ببینه. اون هنوز از خیلی چیزا خبر نداره...هنوز حرفم تموم نشده بود که سریع انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.ـ هیس... آروم‌تر.همون لحظه صدای مهگل از پشت سرمون بلند شد.ـ چی رو آروم‌تر؟از جا پریدم.یزدان هم غافلگیر شد.هیچ‌کدوممون نفهمیده بودیم کی از اتاقش بیرون اومده.چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.بعد یزدان برای اینکه اوضاع رو جمع کنه، خندید و گفت:ـ فال‌گوش وایساده بودی؟مهگل اخم ساختگی‌ای کرد.ـ نه باباجان! گرسنه‌م شده بود. اومدم ببینم مامان چی درست کرده</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 19:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-nehzzvfveyla</link>
                <description>قسمت پنجمهمه دور هم نشسته بودیم. هنوز ذوق اومدن مازیار از دلم نرفته بود.رو بهش کردم و گفتم:ـ پسرم، تو که گفته بودی هفته‌ی دیگه میای. چی شد که امروز سر و کله‌ت پیدا شد؟هنوز حرفم تموم نشده بود که مهگل با شیطنت گفت:ـ می‌خواد زن بگیره!مازیار سریع دستش رو روی دهنش گذاشت.ـ مهگل! بس کن.من و یزدان با تعجب بهش نگاه کردیم. منتظر بودیم خودش توضیح بده.مازیار با خنده گفت:ـ نه مامان... قرار بود سوپرایزتون کنم.همین که دستش رو از روی دهن مهگل برداشت، اون نفس عمیقی کشید و گفت:ـ داره دروغ میگه مامان!یزدان اخم ساختگی‌ای کرد و گفت:ـ دخترم، به داداشت نمیگن دروغگو.مهگل لب‌هاش رو جمع کرد و صورتش رو با حالت قهر اون طرف برگردوند.همه از قیافه‌ش زدیم زیر خنده.همون موقع گوشی یزدان زنگ خورد.یاسر، برادر بزرگش بود.ظاهراً خبر رسیدن مازیار به گوششون رسیده بود. قرار شد فردا شب همراه لیلا بیان خونمون.همون لحظه ذهنم رفت سمت شام فردا و چیزهایی که باید آماده می‌کردم.نگاهی به مهگل انداختم.هرچقدر سعی می‌کرد عادی رفتار کنه، استرس رو می‌شد از نگاهش خوند.حاج‌آقا یاسر مرد محترم و دلسوزی بود. لیلا هم زن مهربون و خونگرمی بود؛ اما گاهی رفتارهایی ازش می‌دیدم که ریشه توی گذشته داشت. هیچ‌وقت به دل نمی‌گرفتم. همیشه با خودم می‌گفتم یه روز حقیقت رو می‌فهمه و نظرش عوض می‌شه.ـ مامان؟با صدای مازیار به خودم اومدم.هر سه نفر زل زده بودن بهم.ـ جانم؟خندید و گفت:ـ حواست کجاست؟ داشتم یه چیزی می‌گفتم...معلوم بود برای گفتنش مردده.ـ چی شده پسرم؟هنوز لب باز نکرده بود که مهگل دوباره پرید وسط حرفش.ـ همکارشه مامان. داداش ازش خوشش اومده. دختر خیلی خوبیه، منم قبلاً باهاش حرف زدم.مازیار با ناله گفت:ـ مهگل... اجازه میدی خودم بگم؟مهگل خندید.ـ تا تو بخوای خجالت کشیدنت تموم بشه، من خواستگاری هم رفتم برات!من و یزدان دوباره زدیم زیر خنده.بالاخره مازیار خودش شروع کرد به تعریف کردن.از همکارش گفت، از اخلاقش، از خانواده‌ش و از اینکه مدتیه همدیگه رو می‌شناسن.بعد گوشی‌ش رو آورد جلو و عکس دسته‌جمعی محل کارشون رو نشونمون داد.با انگشت به دختری که گوشه عکس ایستاده بود اشاره کرد.ـ این همونه...دختر آروم و متینی به نظر می‌رسید.گفت قرار گذاشتن هر کدوم با خانواده‌هاشون صحبت کنن و اگه همه‌چیز خوب پیش رفت، رسمی جلو برن.همون لحظه با خودم فکر کردم...واقعاً بچه‌هام انقدر بزرگ شده بودن که کم‌کم وقت ساختن زندگی خودشون رسیده بود.مهگل هم ول‌کن مازیار نبود و مدام سربه‌سرش می‌ذاشت.خنده‌های اون دوتا خونه رو پر کرده بود.هرکسی اونا رو کنار هم می‌دید، باورش نمی‌شد فقط یک سال اختلاف سنی دارن.آخر شب، وقتی همه خسته شده بودیم، مازیار و یزدان خریدهایی رو که گفته بودم آوردن خونه.من مشغول برنامه‌ریزی برای شام فردا بودم، اما یه گوشه دلم هنوز آشوب بود.دلشوره‌ای که نمی‌دونستم از کجا اومده...فقط حس می‌کردم قراره خیلی زود، آرامش این خونه دوباره به چالش کشیده بشه.</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 19:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-zfihhkbna1mp</link>
                <description>خواست چیزی بگه که در اتاق با شدت باز شد.مهگل مثل همیشه بدون در زدن اومد تو. از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.ـ مامان! بابا! اومد!هر دو با تعجب نگاهش کردیم.ـ داداشم اومده!خنده روی لبش نشسته بود و برق شادی توی چشم‌هاش می‌درخشید.اون‌قدر خوشحال بود که برای چند لحظه، تمام ترس‌ها و نگرانی‌های من رو از یادم برد.یزدان با تعجب از جاش بلند شد.ـ مازیار اومده؟ مگه قرار نبود هفته دیگه بیاد؟مهگل فرصت جواب دادن نداد و از اتاق بیرون دوید.من و یزدان هم پشت سرش راه افتادیم.هنوز به هال نرسیده بودیم که صدای خنده مازیار توی خونه پیچید.مهگل خودش رو توی بغل برادرش انداخته بود و مثل بچگی‌ها ول‌کنش نبود.ـ دلم برات تنگ شده بود.مازیار موهاش رو به هم ریخت و خندید.ـ منم همین‌طور جوجه.وقتی نگاهم به پسرم افتاد، دلم گرم شد. چند قدم جلو رفتم و بغلش کردم.ـ خوش اومدی مادر.دستش رو دور شونه‌هام حلقه کرد و پیشونیم رو بوسید.ـ قربونت برم مامان.یزدان هم جلو اومد و محکم بغلش کرد.چند لحظه بعد هر چهار نفر کنار هم ایستاده بودیم و خونه دوباره رنگ زندگی گرفته بود.نگاه از صورت بچه‌هام برداشتم و لبخند زدم.کاش می‌شد زمان همین‌جا متوقف بشه...کاش می‌شد هیچ رازی وجود نداشته باشه که آرامش این خونه رو به هم بزنه.اما ته دلم خوب می‌دونستم آرامش این روزها، بیشتر شبیه سکوت قبل از طوفانه...</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 19:55:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-necjoodchwnv</link>
                <description>میز شام رو چیده بودم و منتظر بودم پدر و دختر از جلوی تلویزیون دل بکنن و بیان سر سفره.مثل همیشه نشسته بودن پای فوتبال و سر تیم‌های موردعلاقه‌شون کل‌کل می‌کردن. هر چند دقیقه یه بار صداشون بلند می‌شد و بعد دوباره بحثشون شروع می‌شد. منم از آشپزخونه نگاهشون می‌کردم و لبخند می‌زدم. گاهی فکر می‌کردم این دوتا بیشتر شبیه دوستن تا پدر و دختر.خواستم صداشون بزنم که شام سرد نشه، اما همون موقع گوشی‌م زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداختم و لبخند روی لبم نشست.ـ سلام پسرم، خوبی مامان جان؟هم یزدان و هم مهگل فوری حواسشون از تلویزیون پرت شد.ـ داداشمه؟با لبخند سر تکون دادم و گوشی رو روی بلندگو گذاشتم.صدای گرم مازیار توی خونه پیچید.ـ سلام بر اهالی خونه! همگی خوبین؟مهگل فرصت نداد من جواب بدم.ـ سلام داداش! خوبی؟ کی میای؟ دلم برات تنگ شده.صدای خنده مازیار بلند شد.ـ سلام جوجه. ان‌شاءالله به زودی میام. تو خوبی؟ بابا و مامان خوبن؟نگاه کردم به مهگل که با ذوق حرف می‌زد. همیشه عاشق رابطه خواهر و برادری‌شون بودم. بی‌اختیار اشک توی چشم‌هام جمع شد.یزدان متوجه شد. آروم نگاهم کرد و با اشاره سر فهموند خودمو کنترل کنم. نمی‌خواست بچه‌ها نگران بشن....اون شب تا دیروقت خوابم نبرد. یه حس بدی داشتم. حسی که هر لحظه قوی‌تر می‌شد. انگار اتفاقی توی راه بود... اتفاقی که می‌تونست همه‌چیز رو تغییر بده.صبح با یه سردرد لعنتی از خواب بیدار شدم.چشم‌هامو باز کردم و چند لحظه بی‌حرکت نشستم. باز هم همون سردردها. همون دردهایی که هر وقت گذشته سراغم می‌اومد، پیداشون می‌شد.یزدان از حموم بیرون اومد. حوله رو روی شونه‌ش انداخته بود. تا منو دید اخم کرد.ـ باز سردرد داری؟</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 19:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-txnaa1hal48p</link>
                <description>صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد.فکر کردم مهگله.سرم رو از آشپزخونه بیرون آوردم و گفتم:ـ مامان جان، امروز چطور گذشت؟اما وقتی در باز شد، یزدان رو دیدم.مثل همیشه با همون لبخند گرمش وارد خونه شد. چند تا کیسه خرید دستش بود. اومد سمت آشپزخونه، خریدها رو روی میز گذاشت و خم شد و یه بوسه روی پیشونیم زد.ناخودآگاه لبخند زدم.هنوزم بعد از این همه سال، بعضی از کارهاش دلم رو گرم می‌کرد.خواستم گونه‌ش رو ببوسم که صدای باز شدن در اومد.هردومون برگشتیم.مهگل با یه لبخند شیطنت‌آمیز دم در ایستاده بود.ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:ـ به‌به! چشم منو دور دیدین؟یزدان خندید.ـ ای پدرسوخته! فضول شدی؟ کبکت هم که خروس می‌خونه. حالا بگو ببینم امروز چه کار کردی؟لبخند مهگل کم‌رنگ شد.کیفش رو روی مبل انداخت و نشست.یه لحظه انگار دنبال کلمات می‌گشت.ـ با هم حرف زدیم... قرار شد که...نگران نگاهش کردم.ـ مامان جان، چرا این‌قدر من‌من می‌کنی؟ حرفتو بزن.یزدان با نگاهش فهموند که بذار خودش آروم حرفش رو بزنه.منم ساکت شدم و روی صندلی نشستم.مهگل یه نفس عمیق کشید.انگار گفتن این حرف‌ها براش راحت نبود.ـ حرف‌هامونو زدیم. هدف‌هامو براش توضیح دادم. گفتم فعلاً به ازدواج فکر نمی‌کنم و می‌خوام روی خودم و آینده‌م تمرکز کنم.چند لحظه مکث کرد.ـ گفتم همیشه نظر بابا و شما برام مهم بوده، ولی این دفعه پای زندگی خودم وسطه.نگاهش کردم.توی چشم‌هاش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.یه جور اصرار...یه جور ترس...و شاید یه جور تردید.ادامه داد:ـ نمی‌خوام یه تصمیم اشتباه بگیرم و بعدش تا آخر عمرم پشیمون بشم. مهم‌تر از همه اینکه من به عماد فقط به چشم پسرعمو نگاه می‌کنم...یزدان حرفش رو برید.ـ دخترم، آخرش چی شد؟مهگل لبش رو گاز گرفت.ـ عماد از حرف‌هام ناراحت شد. ولی گفت یه فرصت دیگه به هم بدیم تا ببینیم چی می‌شه. منم گفتم باید بیشتر فکر کنم.بعد از تموم شدن حرفش، از جاش بلند شد.ـ می‌رم یه کم استراحت کنم.صداش آروم بود، اما بغضش رو می‌شد فهمید.وقتی رفت توی اتاقش، چند ثانیه سکوت بین من و یزدان حاکم شد.یزدان دستی به صورتش کشید.به نظر می‌رسید تا حدی آروم شده، اما هنوز نگرانی از چشماش معلوم بود.از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.شروع کردم به جمع کردن ظرف‌ها و گذاشتن خریدها توی یخچال.یزدان هم تنقلات و خوراکی‌هایی رو که خریده بود، توی کابینت می‌چید.مثل همیشه چیزهایی رو خریده بود که دوست داشتم.یه لحظه دست از کار کشیدم و بهش خیره شدم.سنگینی نگاهم رو حس کرد.برگشت سمتم و لبخند زد.ـ جانم عزیزم؟ چیزی شده؟آهی کشیدم.ـ نه... فقط یه کم نگرانم.لبخندش محو شد.ـ بابت مهگل؟سر تکون دادم.ـ دلم نمی‌خواد آسیب ببینه. اون هنوز از خیلی چیزا خبر نداره...هنوز حرفم تموم نشده بود که سریع انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.ـ هیس... آروم‌تر.همون لحظه صدای مهگل از پشت سرمون بلند شد.ـ چی رو آروم‌تر؟از جا پریدم.یزدان هم غافلگیر شد.هیچ‌کدوممون نفهمیده بودیم کی از اتاقش بیرون اومده.چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.بعد یزدان برای اینکه اوضاع رو جمع کنه، خندید و گفت:ـ فال‌گوش وایساده بودی؟مهگل اخم ساختگی‌ای کرد.ـ نه باباجان! گرسنه‌م شده بود. اومدم ببینم مامان چی درست کرده.لبخند زدم، اما ته دلم هنوز آشوب بود.</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاکستر به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@narjes746790/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-kgxwzfanowih</link>
                <description>صدای محکم بسته شدن در اتاق توی خونه پیچید.از آشپزخونه اومدم بیرون و نگاهم افتاد به یزدان که با صورت برافروخته جلوی اتاق مهگل ایستاده بود. از حالتش معلوم بود اگه یه دقیقه دیگه اونجا بمونه، دوباره دعوا راه می‌افته.آروم بهش نگاه کردم و با چشم‌هام ازش خواستم چیزی نگه.چند ثانیه به در خیره موند، بعد یه نفس عمیق کشید و رفت سمت آشپزخونه.دلم گرفت.چند روزی می‌شد که خونه دیگه اون آرامش همیشگی رو نداشت. انگار بین دیوارهاش پر شده بود از حرف‌هایی که هیچ‌کس جرئت گفتنشون رو نداشت.آروم در زدم.ـ دخترم، می‌تونم بیام تو؟جوابی نیومد.خواستم دوباره در بزنم، ولی پشیمون شدم. مهگل وقتی ناراحت می‌شد، دوست داشت یه مدت تنها باشه.گفتم:ـ ما داریم ناهار می‌خوریم. قرمه‌سبزی پختم، هر وقت دلت خواست بیا.می‌دونستم قرمه‌سبزی رو خیلی دوست داره. شاید همین بتونه از اتاقش بیرونش بیاره.برگشتم آشپزخونه.بوی قرمه‌سبزی کل خونه رو برداشته بود، ولی یزدان فقط با قاشقش توی بشقاب بازی می‌کرد. انگار نه انگار غذای موردعلاقه‌ش جلوشه.کنارش نشستم و برای خودم برنج کشیدم.بعد از چند لحظه سکوت، یه آه کشید و گفت:ـ به نظرت من برای دخترمون کم گذاشتم؟سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.دستی به موهای جوگندمی‌ش کشید و گفت:ـ هر چی خواسته براش فراهم کردم. هیچ‌وقت نذاشتم حسرت چیزی به دلش بمونه. حالا فقط می‌خوام یه بار به حرفم گوش بده.دستم رو گذاشتم روی دستش.ـ یزدان جان، چرا این‌قدر خودتو اذیت می‌کنی؟اخم کرد و گفت:ـ آخه پسر برادرم چه مشکلی داره که قبولش نمی‌کنه؟خواستم جوابش رو بدم که صدای باز شدن در اتاق اومد.هردومون ساکت شدیم.مهگل توی چارچوب آشپزخونه ظاهر شد.چشماش از گریه پف کرده بود و دور عینکش قرمز شده بود. دیدنش دلم رو فشرد.بی‌حرف صندلی کنار پدرش رو کشید و نشست.براش غذا کشیدم.چند لحظه فقط به بشقابش خیره موند.بعد قاشقش رو کنار گذاشت و گفت:ـ با اجازه‌تون... می‌خوام خودم با عماد حرف بزنم.یزدان با تعجب بهش خیره شد.منم منتظر موندم ادامه بده.مهگل انگشت‌هاش رو محکم توی هم قفل کرده بود.یه نفس عمیق کشید و گفت:ـ می‌خوام همه‌چی رو براش توضیح بدم. حتی اینکه علاقه‌ای که بهش دارم فقط به خاطر اینه که پسرعمومه.بعد سرش رو انداخت پایین.نمی‌دونم چرا، ولی یه حس بدی توی دلم افتاد.انگار یه چیزی بود که مهگل نمی‌دونست...یه چیزی که اگه می‌فهمید، شاید همه‌چیز عوض می‌شد.</description>
                <category>نرجس</category>
                <author>نرجس</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 23:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>