<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرجس خزایی نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narjeskhazaee77</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:42:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نرجس خزایی نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@narjeskhazaee77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعدام شد!  به دست خود در سکوت تماشاچیان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-vpzhfucrweke</link>
                <description>در شهری که همه به محکوم شدن محکوم بودند اعدام یک بی‌گناه برای اهالی شهر نه تعجب‌آور بود نه شکایتی را همراه داشت.داستان گروه محکومین کافکا با همین درونمایه نوشته می‌شود و ادامه پیدا می‌کند.نویسنده‌ای که همیشه به دنبال عدالت می‌رود حتی در زندگی خانوادگی‌اش اما بی نتیجه خود را در گوشه‌ای محکوم به ماندن می‌کند.وحشت وابسته به هنر کافکاست، وحشت و دلهره‌ای که در تمام طول داستان‌هایش در دل مخاطب خانه می‌کند و دست از سر خواننده برنمی‌دارد.در این داستان هم خواننده خط به خط با نکته‌های افسر همراه می‌شود، ماشین را آماده می‌کند، دارخیش را می‌شناسد و همراه با دلهره‌ای که در دلش برای محکوم دارد داستان را ادامه می‌دهد.شاید بی‌رحمانه بنظر برسد که تصویرهایی را بخوانی و ادامه دهی که میدانی قرار است عامل مرگ یک فرد بی گناه شوند! اما می‌خوانی... این همان کاری است که کافکا با قلمش می‌کند و خودت هم دلیلی منطقی برای ادامه دادن این داستان نداری اما رهاش نمی‌کنی!در شهری که فرمانده مخالف است، اهالی مخالفند سرباز مخالف است، یک غریبه را آوردند تا اعدام یک محکوم بی گناه را توسط ماشین افسر و فرمانده‌ی سابق نظاره‌گر باشد.یک غریبه که نه خاک آن شهر وطنش است نه اهالی شهر هم وطن‌های بی پناهش...محکوم تا لبه‌ی اعدام می‌رود و سرباز از ترس افسر و قدرت، سکوت می‌کند!سوزن‌ها با تن محکوم تماس پیدا می‌کنند و غریبه منفعل و ناتوان اما مخالف تماشا می‌کند!ولی ماشین از حرکت می‌ایستد، افسر فرصت را غنیمت می‌شناسد تا نقشه‌های باطلش را به خورد غریبه بدهد ولی همینجاست که طغیان رخ می‌دهد!غریبه، نه از سر دلسوزی برای هموطنش که نیست، از سر عدالت صدایش درمی‌آید و تمام تفکرات افسر را رد می‌کند.در ذهن سیاح غریبه آنجا سرزمین محکومین بود و سایه نظامی تا ابد بر آن بود اما پس عدالت کجا بود!؟اعدام برای کدام گناه؟ فقط بازی قدرتی بود که یک نفر بکشد، یک نفر تماشا کند، یک نفر هم بی گناه بمیرد...غریبه شبیه به وجدانی بیرونی شد، وجدانی که حالا با مخالفتش مانع همه‌ی این اتفاق‌ها بود.افسر باخت خود را در مجلس فرمانده‌ی کنونی با مخالفت سیاح دیده بود، پس با آزادی محکوم آن را فریاد زد.اکنون نوبت آن رسیده بود که بازنده خود را به ماشین اعدام بیاویزد تا مبادا فردا با یک باخت مفتضحانه مانند فرمانده سابق سنگ قبری در پستوی یک خرابه نصیبش شود.با تنی عریان خود را به سوزن‌ها سپرد و حالا سربازِ معترض اما ترسو، تماشایش می‌کرد!غریبه‌ی از سکوت خسته شده، تماشایش می‌کرد!ولی محکوم...بی آنکه خودش رنج‌ را تا پایان کشیده باشد، انتقامش تا پایان کشیده می‌شد.پایان این قصه رسیده بود، فرار انتخاب آدم‌هایی شد که از محکومیت به حکمی ناعادلانه به خاک غریبه پناه برده بودند اما غریبه آن‌ها را پس زد! این داستان رو صادق هدایت ترجمه کرده بود.هم نویسنده، هم مترجمدر ذهن من قلمی قوی دارند و سبکی آشنا برای رنج‌هایی که کشیدیم</description>
                <category>نرجس خزایی نژاد</category>
                <author>نرجس خزایی نژاد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 14:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمامی عمرمان دست در دست می‌رویم! آفرین بر کارامازوف</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-i8biapnqoc4e</link>
                <description>.برادران کارامازوف، به قلم فئودور داستایوفسکی .             دادگاه دمیتری؛ هرچند قاتل اصلی کسی دیگر است، هرچند که مخاطب با اعتراف‌های اسمردیاکوف به بی‌گناهی او پی‌برده است اما او را آماده کردند تا این بار گران را بر شانه بکشد.                                                          بیست سال زندان با رنج و عذاب یا به عبارتی می‌تواند اشاره‌ای به بز عزازیل ( قوم یهود گناهان سالیانه‌ی خود را به گردن بز نری می‌انداختند و در موعدی معین به روز کفاره آن را در بیابان رها می‌کردند تا طعمه عزازیل شود، اینگونه گناهانشان از میان می‌رفت) داشته باشد.               میتیا در برابر نگاه همه نشسته بود و وکیل مدافع و دادستان هرکدام با برداشت‌های خود او را گناهکار و بی‌گناه می‌خواندند اما در اصل میتیا فقط می‌خواست به آن‌ها بفهماند او قاتل پدرش نیست، همین!                       دمیتری اگر به معنای متعلق دمتر را بدهد یعنی او خود را به مادرش زمین نزدیک می‌بیند و به همین علت هم می‌خواهد برود روی زمین کار کند حتی لحظه‌ای که از آرزوهایش برای آلیوشا می‌گفت به این نکته اشاره داشت که آرامش و مامن او همان زمین است.                              اما میتیا شخصیتی که خود را شبیه به یک حیوان وحشی می‌دید ولی قلبی مهربان داشت. مردی که در ظاهر به کارامازوف‌ها می‌ماند اما در دل همان مادری را حفظ کرده است که برای گرفتن ارثیه‌اش با پدر نابکارش به بحث و جدل می‌خورد.                                                                    شیطان؛ در برابر ایوان ؛ پسر تحصیل‌کرده‌ی خانواده کارامازوف که در بُعد عاشقانه‌ی او هم همان سیاهی قیرمانند کارامازوف‌ها دیده می‌شود ولی در ذهن و فکر مشغله‌هایی دارد که یک لحظه او را آرام نمی‌گذارند.           شیطان در افسانه‌ی مفتش اعظم او حضور دارد و بی نظمی در مذهب را به تصویر می‌کشد.                                شیطانی که نه تنها اینجا بلکه در خیالات و خواب‌های ایوان هم دست از سر او بر نمی‌دارد. پسری که بعد از قتل پدر به خانه برمی‌گردد اما مریض احوال....                          او زمانی که می‌رفت هیچکس را از افکار  درونش باخبر نکرد و در مورد عشق به کاترینا مطمئن بود چون پول از هرچیزی برایش مهم‌تر بود. ولی بعد از برگشتنش، عشق به کاترینا هم او را به فکر فرو برده بود، زمانی که با اسمردیاکوف ملاقات کرد و بنا بر حرف‌های آن نابرادر خود را گناهکار می‌دانست به مرز جنون رسید و شیطان همان لحظه با شمایل فیلسوفانه در برابر ایوان قرار گرفت.           نماد صومعه، در بیرون از صومعه؛ آلیوشا برادری که امیدش در تمام طول داستان به چشم می‌خورد، امیدی که سیاهی کارامازوف‌ها را به حاشیه می‌برد.            ‌           آلیوشا، همان فرشته‌ی دمیتری به رازهای همه گوش می‌سپرد  و برای همه طلب بخشش می‌کرد.                       او حتی شنونده‌ی رازهای پدر زوسیما هم شد و برای او هم تسلی خاطری بود.                                                        آلیوشا در رنج آن‌ها سهیم می‌شود و مثل یک مددکار در کنار تمامی آن‌ها می‌ایستد.                                                 زنان بیدار عشق در کارامازوف‌ها؛ کاترینا که نماد معصومیت بود، زنی که نامزد دمیتری شد و بخاطر خیانت او محکوم به جدایی از این مرد شد، زنی که تا پیش از عشق به ایوان باور نکرد که دمیتری برای او تمام شده است. حتی بعد از اینکه عشقش را به ایوان اعتراف می‌کند باز هم در ملاقات با دمیتری به او قول می‌دهد که دوستش خواهد داشت.                                   ‌‌                   گروشنکا، زنی که معشوق پدر و پسر بود! معشوقی که باعث شد تا همه‌ی اهالی شک کنند که قاتلِ پدر همان پسر یعنی میتیا است. زنی که نماد شیطان بود، شیطانی که در طی داستان پاک می‌شود و به عشق پسر پایبند می‌ماند.                                                                              لیز، دختری مریض احوال که عشق خود به آلیوشا را بی‌پروا فریاد می‌زند بدون اینکه مادرش را که با او زندگی می‌کند و مراقب اوست در این خواسته دخالت بدهد.          اما فئودور پاولوویچ کارامازوف که فثط در ظاهر پدر بود، هیچ کلمه‌ای برایش ندارم! جز اینکه به قتل رسیدنش را رد می‌کنم چرا که معتقدم او را فقط باید به حال خود رها می‌کردند، اما یک ابله تمام این داستان را برهم زد....   </description>
                <category>نرجس خزایی نژاد</category>
                <author>نرجس خزایی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>