<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نارنج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narnj</link>
        <description>کشمش،گردو،آلو خشک (:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-16 13:22:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/619400/avatar/3dlZvR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نارنج</title>
            <link>https://virgool.io/@narnj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه کفش سفیدا رو تو مغازه امتحان می کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-c5i41dh3gr7v</link>
                <description>اسفند که می شد مامان چادر سر می کرد ، بابا شال و کلاه می کرد ، داداش کوچیکه رو بغل می گرفت و می رفتیم بازار. دیدی یسری چیزا یه حس خاصی داره که فقط یه زمان خاصی حسشون میکنی ؟ بازار اسفند همینطوری بود. یا وقتای خونه تکونی که مامان چادر می پیچید دور خودش چنتا روزنامه رو مچاله می کرد بعد باهاش پنجره ها رو تمیز می کرد . صداش هنوز تو گوشمه یا مث وقتایی که بابا رو مجبور میکرد فرش به اون بزرگی رو کشون کشون بیارن تو حیاط .  با شلنگ خیسش می کردن تاژ روش میریختن و بعدِ کلی سابیدن با فرچه، کفِشو با پارو می گرفتن.داشتم می گفتم اسفند می رفتیم بازار ازون بازار قدیمیا که شلوغ می شد سقف بزرگ گنبدی داشت از عطاریاش که می گذشتیم کلی پودر رنگی رنگیو  که نمیدونم چی بودن بو می کردم . بوشونو خیلی دوس داشتم . ازشون گل سرخ خشک می گرفتیم که مامان بریزه تو چایی . برا مهمونایی که عید دیدنی میومدن خونمون . برا من جوراب سفید توری می خریدیم با یه جفت کفش سفید که یه کوچولو پاشنه داشت . همه کفش سفیدا رو تو مغازه امتحان می کردم  . می خواستم ببینم کدوم موقع راه رفتن صدای پاشنه کفشای مامانو میده . مامان نمیذاشت کفشاشو بپوشم می گفت پاشنه شون می شکنه دیگه نمیشه دوباره خرید . ولی صداشونو دوس داشتم.یادم میاد پیراهن صورتی که خیلی دوسش داشتم هم خریدیدم دیگه از خوشحالی رو پا بند نمی شدم . دوس داشتم زودتر عید برسه . خونه که می رسیدیم چن دور میپوشیدمشون و جلو آینه وایمیستادم خودمو نگاه  کردم. مامان بزرگ برامون سبزه درست کرده بود . سنجد و سنبلِ سفره هفت سین رو هم می خریدیم بعد میرفتیم سمت ماهی قرمزا بابا همیشه ازم می پرسید کدومشونو می خوام . میگشتم اونی که از همه پر رنگ تر بود و انتخاب می کردم. شب عید غذا سبزی پلو با ماهی بود. ماهی دوس نداشتم ولی ماهی شب عید انگار جادو شده بود فک کنم بخاطر نارنجی  بود که شب قبلترش مامان روش می ریخت . بعد سال تحویل همه فامیل خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ جمع می شدیم . یادش بخیر از لای قرآن عیدیا رو در میاوردن و به همه عیدی میدادن .  شیرینی عید تو خونه مادر بزرگه ، شیرینی نخودچی و شیرینی مشهدی و لطیفه بود . همیشه میگشتم اونی که خامه اش زیاد بود رو برمی داشتم. مامان قبلش تو خونه گوشزد میکرد که اگه آجیل آوردن پسته و بادوما رو سوا نکنم . می گفت کار زشتیه. برا همین سریع با چشم میگشتم از اون قسمت ظرف که فک میکردم پسته و بادوم بیشتری داره ، برمیداشتم.عیدا بعد از ظهرا دیگه کسی نمی خوابید یا می رفتیم عید دیدنی یا مهمون میومد عید دیدنی . نمی شد با بچه های فامیل ، با چادر نماز و پشتیا برا خودمون خونه درست کنیم . اصلا بعد خونه تکونی جرئت این کارو نداشتیم... گذشتن. اون روزا گذشتن... ولی کاش می شد آدما میتونستن گاهی به اندازه چن دقیقه یه سر برن قدیما یه سری حسا رو دوباره احساس کنن و برگردن ...مخلصیمعیدتون مبارک   بیست و نه اسفند  هزار و سیصد و نود و نهپ. ن : خاطرات واقعی من نیستن ولی حال و هواشو  دارم.قبل خدافظی یه چیزیم میخواستم بگم تا یادم نرفته :حتما نوشته های قبلی من رو خوندین منظورم عنایته. راستش دیدم اینطوری اگه بخوام ادامه بدم هم حجم نوشته زیاد میشه هم چون فاصله بین نوشته های هر قسمت زیاد هست قبلیا از یاد میره. تصمیم گرفتم همه داستانو یکجا بنویسم و به صورت کتاب الکترونیکی در بیارم. خیلی دوست داشتم تا عید آماده میشد ولی خب متاسفانه حجم کارایی که باید انجام بدم خیلی زیاد شده.دعا کنین بتونم بنویسم و از همه مهمتر بستری باشه که بتونم کامل شده اش رو قرار بدم امیدوارم اول قرنی سال  خوبی داشته باشین و دلتون همیشه بخنده (:</description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 11:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیه دیگه</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-gqxrdotgjkfp</link>
                <description>من الآن دلم پیانو می خواد رفیق . الآن دلم می خواد. حالا پیانو هم نشد یه ویولون باشه بتونم ساز بزنم. من با ساز زدن حالم خوب میشه رفیق . یعنی فکر می کنم حالم اینطوری خوب شه. حداقلش اینههه که وقتی ساز زدن بقیه رو می بینم دلم پر نمی شه از حسرت رفیق . ولی خب پول ندارم پیانو بخرم . هی به خودم میگم عیبی نداره کار می کنم پولشو در میارم . ولی وقتی پولش جور شد بازم دلم پیانو می خواد ؟اصلا دلم می خواد یه ساز بگیرم دستم ببینم دوست دارم یاد بگیرم یا ول معطلم.شاید وقتی 50 سالم شد بتونم پیانو بخرم ولی اونموقع باید فکر پول معلم خصوصی باشم بیاد تو خونه بهم یاد بده. آخه چجوری منِ پنجاه ساله بره سر کلاس بشینه. می دونم شاید بقیه ازش خوششون بیاد و بگن چه آدم باحالی ولی من چی یعنی وقتی پنجاه سالم شد قراره چی بشه. 60 سالم شد چی ؟شاید اگه پولامو جمع کنم ، بتونم ویولون بگیرم. ولییی...آخههه...ولیییی... .بقیه چیزایی که لازم دارم چی. ویولون که آب و نون نمی شه . مامان میگههه الآن که جَوونم وقت خوب پوشیدنمه . وقت خوب گشتنمه . وقت خوب خرج کردنمه. ولی آخههه...پس اونموقععع...شهریه دانشگاهی که میخوام برم چی ؟ هزینه امتحان زبانی که برای رفتن می خوام چی ؟ من گیر افتادم . تو یه تله ی سیال . روزام دارن می گذرن ولی من بین اما و اگرام بدجوری گیر کردم رفیق . حالا شاید بتونم ساز دهنی بگیرم و حالمو خوب کنم . ها ؟ چطوره ؟ برای شروع شاید خوب باشه .اگرم نشد بازم صبر می کنم . یا بهش می رسم یا از سرم میوفته. نمی دونم حالا یه چیزی میشه دیگه .بستنی هم حالمو خوب می کنه ها .  ولی وقتی به مامان میگم برم بستنی بگیرم عصری هممون بستنی بخوریم ، می گه زمستونه گلو درد می گیری. مامان آدم پایه ایه هااا مخصوصا اگه بحث شکلات وسط باشه . ولی خب مامانه دیگه . رو سرما خوردنمون حساسه . دلم هوایههه اون عصرایی رو کردههه که با دوستام از دانشگاه بیرون میومدیم و با اینکه سردی هوا و برف امانتو می برید بازم می رفتیم کافه قنادیِ اون طرف خیابونو ... بستنی سفارش می دادیم . قبلش یه دور تو قنادی می زدیم و عین بچه ها شیرینیا رو تماشا می کردیم. ولی بعدش انتخاب آخرمون همون بستنی بود.  خلاصه که الآن حسرت اون روزا هم مونده به دلم . تو همون روزا بزرگترین ترسم این بود که اگه دانشگاه تموم شه چیکار کنم. دیگه کلاسی نیست که بعد تموم شدنش سریع بدوییم بیایم اینجا . دانشگاه تموم نشد . نشده . ولییی.... تعطیل چرا. یه مریضی اومد گفتن خوابگاها رو خالی کنید سریع برگردین شهراتون . داریم دانشگاهو می بندیم.یادش بخیر . حتی اونموقع ها که میرفتم چمدون می بستم یه  چند روز برم خونمون ، بلیط گرفتن تو ترمینال، اون راهی که با اوتوبوس برمی گشتم . بعدش که بابا تو ترمینال منتظر بوود... خیلییی حس خوبی داشت.هعیی اصلا چرا از پیانو رسیدم به اینجا ؟ دیدی یه چیزایی خیلی معمولین ولی حس خوب می دن؟ از اونا که وقتی تموم شدن حسرتش می مونه. یچیزایی هم هستن به دستت نرسیده حسرتن.بیخیال . زندگیه دیگههه. چه میشه کرد. فک کنممم زیادم بد نباشه رفیق (:#لحظه_نوشت#از_دل_گذشتشایدم ذهن گذشت (:مخلصیمامضاء : | نارنج |</description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 01:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنایت از اعیانی های کلاس ما بود (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-3-npewrlkkxks9</link>
                <description>یک روز عصر نزدیکی های غروب که از صحافی برمی گشتم توی راه چشمم به یک دو چرخه ی  آشنا افتاد . دوچرخه چپه شده بود و کسی در کنارش رو به پهلو در حالی که پشتش به من بود روی زمین افتاده بود.نزدیکی های غروب بود و چشمم درست نمی دید . خواستم جلو تر بروم دیدم اصغر کله خر و دار و دسته اش دارند نزدیک می شوند. مشخص بود به دو چرخه چشم دوخته اند. اما به همین سادگی ها هم آن فلک زده را به  حال خود رها نمی کردند پس باید چاره ای می اندیشیدم...در حوالی های ما کسی با آن جثه دوچرخه نداشت به جز یک نفر.  با همه این ها دوچرخه عجیب آشنا بود. آن قدری دیده بودمش که از دور هم بشناسمش. چشمم که به کفش های آشنایش افتاد یقین کردم عنایت است. دیدم وقت فکر کردن نیست. اگر دیر می رسیدم عنایت را یکجایی چالش می کردن. دو چرخه را برمی داشتند که چند صباحی خوش بگذرانند بعد هم پنهانی قبل اینکه کسی بویی ببرد به یکی ناکس تر می فروختند و دو قران ده شاهی به جیب می زدند. اگر تا بحال نزدیکش نشده بودند بخاطر این بود که تنها گیرش نمیاوردند. عنایت در چشم ها دیده نمیشد. هیچ کس توی مسیر , آمدن یا رفتنش به مدرسه را ندیده بود. از آن گذشته می ترسیدند شایعات درست باشد و پدرش به فلان الدوله و چی چی سلطنه وصل باشد. آن وقت دیگر هیچ جوره نمیشد قسر در رفت. اما حالا  که تو کوچه تنگ و خلوت که پرنده پر نمی زد چه برسد به رد شدن رهگذر کسی چه می فهمید کار کی بوده.دلم را زدم به دریا و با سرعت به سمت عنایت دویدم نمی دانستم چه غلطی قرار است بکنم. فقط سعی کردم هر چه دروغ به ذهنم می آید که برای عقل این کله پوک ها قابل هضم هست و لاف بنظر نمی رسد بگویم. وحشت کرده بودم اصغر و دار و دسته اش سن زیادی نداشتند شاید چهار پنج سال از من بزرگتر بودند اما همه شان چاقو و قمه داشتند. تخم و ترکه درست حسابی که نداشتند. وقتی زمانی که چشمت را باز می کنی یک شمر پدر نمای شیره ای بالای سرت باشد که مجبورت کنت از صبح تا بوق سگ برای دو مثقال تریاک ، سگ دو بزنی و با هر کس و نا کسی در بیوفتی عاقبتش بهتر از این نمی شود.وقتی رسیدم بالای سرش دیدم عین جنی که بسم ا... بشنود رنگ از رخش فرار کرده. دستش را با یک دست گرفتم و دست دیگرم را بردم زیر سرش که بلندش کنم دیدم عین یک تکه گوشت بی جان وا رفت. صورتم را سمت دهانش گرفتم بعدهم گوشم را بردم سمت سینه اش. هم نفس میکشید هم قلبش می زد ولی ضعیف بود به سختی حس میشد. اینجوری نمیشد بلندش کرد .  جوری رفتار می کردم که مثلا نمی دانم به جز من و عنایت کس دیگری هم آنجا هست . باید یک غلطی می کردم جوری ترسیده بودم که انگار گرگ های وحشی در کمینم باشند و بخواهند تکه پاره ام کنند. زیرچشمی نگاه کردم دیدم چند قدم بیشتر نمانده به من برسند. پس با صدای لرزان که معلوم بود مثل سگ ترسیده ام شروع کردم  عنایت را تکان دادم: عنایت ! عنایت! چه شده پسر! عنایت؟ نچ. اینطوری نمی شود. اگر صدایم را می شنوی طاقت بیار. آقا جانم و آتا خان تو راهن. الان می رسند . فقط دوام بیار من میروم بهشان بگویم که تند تر راه بیایند.بعد سریع از جا بلند شدم و با حرکتی نمایشی چشمم افتاد به اصغر. زخمی که از بالای پیشانی شروع شده بود از چشمش گذشته بود و تا چانه آمده بود اولین چیزی بود که به چشمت میخورد. با تعجب ایستاده بود و هاج  واج نگاه می کرد. سعی کردم بازی را دوباره دستم بگیرم.با همه ترسی که داشتم بازهم زبانم نچرخید چاپلوسی کنم بلکه کارگر افتد. صدایم را یک جا جمع کردم و گفتم: عه تویی اصغر. خدا شما را رساند. کمک می کنید عنایت را ببریم مطب؟ آقا جان و آتا خان تو راهند ولی اینی که من دیدم رنگ  به  رخ ندارد می ترسم دیر شود. انگار که برق از سرش پریده باشد یکهو به خودش آمد دست برد سمت کمرش یک قمه ای درآورد که شمشیر اگر می دید باید سرخم می کرد. با دست دیگر گلویم را گرفت چسباندم به دیوار و قمه را زیر چانه ام گرفت.نوچه هایش دورش را گرفتند.  توی دلم گفتم خب دیگر کارت تمام است . اشهدت را همین حالا بگو که کافر از دنیا نروی.اصغر با چشم های در خون نشسته گفت : توله سگ اصغر نه و اصغرآقا . تو دیگر از کدام جهنم دره ای پیدایت شد. رحم می کنم می گذارم بروی اما اگر لب باز کنی توی هر سوراخی که باشی پیدایت میکنم از جایی که نباید آویزانت می کنم و با همین ، سرت را گوش تا گوش می برم .نوچه ها اعتراض کردند:  همین حالا ببر اصغرخان. این عنایت معلوم نیس تخم و ترکه اش کیست نمی شود خطر کرد.اصغر داشت گوش می داد . دیدم اگر معطل کنم  حرفشان کارساز می افتد و سرم هم به خانه نمیرسد تا برایش  قبر ی دست و پا کنند. با خودم گفتم : زود باش فکر کن. آن طرف کوچه چه مغازه هایی به چشمت خورده . یالا فکر کن. کدام یکی دید بهتری به کوچه دارد. ...آها پیدایش کردم.صدایم را یکجا جمع کردم. با بدبختی زبان قفل شده ام را باز کردم و گفتم : تخم و ترکه عنایت معلوم نیست مال من که هست. آقا جان را که می شناسید هزار تا آشنا سراغ دارد . الآن توی راهند من جلو افتادم تا لباس مادر را از چراغعلی رنگرز بگیرم همان که روبروی سر این کوچه رنگرزی دارد. او هم خبر دارد که قرار بود این ساعت بروم آنجا. موقع پیچیدن توی این کوچه ندیدیدش یا او شما را ندید؟ اصغر داد زد : رجججبب . برو بیوک را صدا کن بیاید. رجب با سرعت به سر کوچه دوید .خب ظاهرا کار را بدتر کردم . چندین بار به شیوه های گوناگون قطع شدن سرم را دیدم.بیوک و رجب دوان دوان خود را به اصغر رساندند. اصغر چشمش را از من برنمی داشت یقه ام را محکم تر چسبیده بود. در همان حالت از بیوک پرسید بنال ببینم وقتی مواظب بودید کسی وارد کوچه نشود رنگرزی هم به چشمتان خورد؟_ بله اصغرخان. درست روبروی کوچه یک رنگرزیست. یک مرد با هیبت درشت و سبیل کلفت هم مشغول رنگرزیست. _ شما را هم دید؟_ درست نمیدانم. شاید دیده باشد . اصغر مثل گرگ زخمی بود دندان هایش را روی هم می سابید. فکش آشکارا تکان می خورد. چشم هایش قرمز تر شده بود. داشت می باخت باید فکری می کردم تا راضی از میدان به در رود ما را هم زنده بگذارد.گفتم : چند نفر دیدند که من پیچیدم توی کوچه . از آن طرف هم چراغعلی رنگرز شما را دیده که آمدید توی کوچه ولی من را ندیده که از کوچه بیرون بیایم و بروم مغازه اش.اگر آقاجان و آتاخان به خانه برسند و من هنوز نرسیده باشم می فهمند چیزی شده. با این اوصاف فهمیدن اینکه کار شماست کار شاقی نیست. اگر هم تنها بگذارید بروم به همه خواهم گفت که یک بلایی سر عنایت آورده اید. می دانم که درد شما دو چرخه است آن را بردارید و از اینجا بروید. من هم به عنایت و بقیه می گویم که وقتی رسیدم خبری از دوچرخه نبود. اگر بخواهند شک کنند شکشان به من می رود که مبادا خودم دوچرخه را کش رفته ام و یک جایی پنهانش کرده ام.این را گفتم و ساکت شدم. ولی توی دل لعنت میفرستادم که احمق الآن وقت التماس کردن و قربان اصغر رفتن و رحم خواستن است. معامله می کنی؟ یک نگاهی به شمشیر زیر گلویت بینداز.یک آن حس کردم دست های اصغر سست شد . با صدای آرام و چشم هایی که معلوم بود تردید دارد ، انگشتش را تهدیدوار به سمتم گرفت و گفت : اگر بدانم چیزی غیر ازین گفته ای امانت نخواهم داد.سرم را به نشانه تایید تکان دادم. دوچرخه را برداشتند و وقتی مطمئن شدند کسی نیست از جایی که من آمده بودم سریع رفتند.پاهایم سست شده بود . روی زمین نشستم و چند بار عمیق نفس کشیدم. مثل اینکه زنده مانده بودم. به عنایت نگاه کردم. جثه لاغر و ضعیفی داشت. سمتش خزیدم .  با هر بدبختی ای که بود تکه گوشت وا رفته را به دوشم کشیدم و از زمین بلند شدم. راه خانه نزدیکتر بود. تا مطب شاید دوام نمیاورد.هوا دیگر تاریک شده بود. به نزدیکی های خانه رسیدم دیدم مادر دم در خانه چادر سر کرده و نگران ایستاده چشمش که به من افتاد با دست به سمت صورتش چنگی زد و به سمتم دوید :خدا مرگم دهد چه بلایی سرت آمده کجا بودی ؟این دیگر کیست ؟در حالی که  سریع و تند به سمت در خانه می رفتم گفتم نگران نباش مادر من خوبم. توی راه بی حال افتاده بود. قضیه اش مفصل است . داشتم نفس کم میاوردم. سریع وارد پنجدری شدم . مادر داد زد اکرم متکا بیاور. اکرم خانم به همراه شوهرش مشدعلی در خانه ما کار میکردند. آن ور حیاط هم خانه کوچکی داشتند و با ما زندگی می کردند. برخلاف مشدعلی که لاغر و نحیف بود اکرم کمی چاق و قد کوتاه بود. پیراهن های گلدار می پوشید و روسری را با سنجاق زیرگلو چفت می کرد. عنایت را روی زمین کنار پشتی ها گذاشتم . اکرم بالش آورد و سرش را روی بالش گذاشتیم. برگشتم به پشتی تکیه دادم. یک پایم را دراز کردم و کف آن یکی را روی زمین گذاشتم و آرنجم را روی زانویم گذاشتم . کمرم بدجوری درد گرفته بود. گفتم : عنایت است. همکلاسی ام. سر راه دیدم یک گوشه بی حال افتاده . خانه نزدیک بود ، آوردمش اینجا. مادر گفت : می روم به آبا بگویم بیاید یک سری بزند. حتما ضعف کرده و از حال رفته...مخلصیمامضاء : </description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 20:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنایت از اعیانی های کلاس ما بود (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%B2-u9fu6m85ayuv</link>
                <description>زمزمه های ورود یک معلم انگلیسی بود. مدرسه می خواست معلم جدید بیاورد . دیده بودمش . یکبار  معلم خواست از دفتر گچ بیاورم . می خواست دیکته ی پا تخته ای بگوید. رفتم گچ بیاورم. آنجا بود. مردی خپل و قد کوتاه . وسط سرش تاس بود و موهای جو گندمی دور تا دورش فر بودند . موهای بالای گوشش کمی بلند تر بود و راست و عمود بر گوش ها از دو طرف بیرون زده بود.  در صورتش کمترین  آثاری از ریش مردانه دیده نمی شد و در چشمانش ته مایه رنگ سبز به چشم می خورد. کت بلند فرنگی ها را پوشیده بود که شکم گنده و پاهای تپلش را بیشتر نمایان می کرد. شبیه احمق ها می نمود. با هیجان  همراه با بادی در غبغب حرف می زد ، انگار که بخواهد بگوید من یک با سواد و یک آدم با معلومات انگلیسی هستم که آمده است شما بدبخت بیچاره ها را از جهل درآورد.ردیف آخر نشسته بودم. منتظر ورود معلم بودیم که در باز شد . ناظم بود.یکی از جلادان ردیف اول که با بهانه یا بی بهانه به فلک می بست و آی می زد. با دست رو به مرد خپل به داخل اشاره کرد. وارد شدند. ناظم شروع به نطقی چاپلوسانه کرد. خلاصه حرفش این بود : ایشان میستر سیمسون(سیمپسون) معلم جدید است . به شما انگلیسی و علوم اجتماعی می آموزد . شرط می بندم خودش هم نمی دانست  علوم اجتماعی چه علمی است.ناظم که رفت میستر سیمسون با آه و تاب شروع کرد به حرف زدن. لهجه انگلیسی داشت و چشمانش می خندید. یکهو چشمش به عنایت افتاد. با اشتیاق و خیلی گرم شروع کرد به احوال پرسی. معلوم بود او را می شناخت. اما برای عنایت بحث جذابیت چنداتی نداشت. با همان چهره خشک و بی تفاوت همیشگی جواب های کوتاه و مختصر با کمی چاشنی ادب تحویل می داد.  همین کنجکاوی بچه ها را بیشتر کرده بود اما کسی از عنایت سوالی نمی پرسید. به قدری ساکت و یخ بود که همان بِ بسم الله ریشه اشتیاق را می خشکاند....   دوران  ابتدایی که تمام شد بیشتر بچه ها، دوره متوسطه را نیامدند. به تشخیص بزرگ تر هایشان همین که بلد بودند بنویسند و بخوانند یعنی سواد داشتند و همین بسشان بود. دو قران هم دو قران بود. وقتی می شد خرج چیز های یگر مثل خورد و خوراک دام ها کرد و صاحب جوجه ها و بره و گوساله بیشتری شد، چرا بیخودی خرج سواد اضافه می شد. مگر به چه دردی می خورد. علاوه بر این مردم زیاد از حضور معلم فرنگی در مدرسه راضی نبودند.یک همسایه داشتیم نامش اقدس بود پسرش با من هم مدرسه ای بود. اقدس خانم هر  بار به خانه ما می آمد می گفت توی مدرسه باید قرآن یاد بدهند. این قرتی بازی ها دیگر چیست. آخر یک کافر از مملکت کفر هلک و هِلِک پاشده آمده اینجا که چه.  بر پشت دست گوشتالودش می زد و می گفت : آخرالزمان است ببین چه کسانی معلم بچه هایمان شده اند . آقا عبداله می گوید این سیاست ها برای این است  که فرهنگ فرنگی مآب را  به خورد ما دهند. ما را احمق فرض کرده اند ...ولی  مگر احمق نبودیم ... ؟ سیمسون برتری سیاست فرنگی را زیر عبای نو اندیشی و شکوه و زرق و برق اروپا تحویل ما می داد. مثلا می گفت : اگر قدرت برتری نسبت به خود در مقابلت دیدی راهش مقاومت نیست. سیاست درستش این است که راه را برای او باز بگذاری تا تو را پیش ببرد . آن وقت است که دلیل ضعف های خود را خواهی آموخت.بعد در یک جایی دیگر برای تنفس , از خاطرات خود در انگلیس و نوع زندگی مردم آن جا  می گفت ...یک چیزی را فهمیده بودم. من مثل پدر آدم بازار نبودم. نمی خواستم بعد از اینکه چند کلاس درس خواندم و با سواد شدم. صبح تا شب بنشینم در دکان و سر دو قران ده شاهی با این و آن سر و کله بزنم. اگر می خواستم بیشتر از سیمسون بفهمم و عقلم به اندازه ی خاله خان باجی هایی مثل اقدس نباشد  باید جهنم مدرسه را تا ته می رفتم و باز هم ادامه می دادم.پس با پدر حرف زدم . پدر اهل معامله بود. در میان کسبه آدم منصف و خوش نامی بود .  برای او کار کردن و روی پای خود ایستادن نشانه مردانگی و غیرت بود. پس تابستان را تا می توانستم مشغول کار شدم. صبح ها خروس خوان همراه پدر می رفتم دکان. کار می کردم و حساب کتاب ها را انجام می دادم. عصر ها می رفتم پیش آمیرزا حسن که صحافی داشت. در عوض پدر هم  دو قران شهریه مدرسه سال بعد را برایم کنار می گذاشت.همینجور که صحافی کردن یاد می گرفتم . از دو سه تا کتابی هم که برای صحافی به آمیرزا سپرده بودند چن صفحه ای می خواندم. چیز زیادی نمی فهمیدم اکثرا به عربی بود و مال طلابی بودند که پیش مجتهد شهر علوم فقهی می آموختند. برای بقیه مردم کتاب آخرین چیزی بود که ممکن بود به مخیله شان خطور کند. همین بود که از شاگرد صحاف بودن چیز زیادی عایدم نمی شد.  اما من راضی بودم . شب ها هرچه که یاد گرفته بودم از مدرسه و کتاب های صحافی میامدم به ریحان یاد می دادم. ریحان مدرسه نمی رفت. مدارس دخترانه هنوز آنطور که باید جا نیوفتاده بودند. عوام باور داشتند که درس خواندن دختر جایز نیست . به دخترها  یک گوشه ساکت نشستن را یاد می دادند . حق سوال نداشتند. و این نشانه عفت بود.  من این را فهمیده بودم که وقتی دین  بیفتد دست یک مشت کله ی خالی که تنها و تنها با تعصب اداره می شود نتیجه اش همین می شود که قسمت های ذی نفع را از چوب آن می برند  به نفع خود تراش می دهند بعد آن را چماقی می کنند و می کوبند بر سر آنان که می خواهند مطیع خود کنند...    و اگر این رام شدن به مزاقت خوش نیامد یعنی در زمانی اشتباه به دنیا آمده ای و محکومی به تباه شدن...یک روز عصر نزدیکی های غروب که از صحافی برمی گشتم توی راه چشمم به یک دو چرخه ی  آشنا افتاد . دوچرخه چپه شده بود و کسی در کنارش رو به پهلو در حالی که پشتش به من بود روی زمین افتاده بود. نزدیکی های غروب بود و چشمم درست نمی دید . خواستم جلو تر بروم دیدم اصغر کله خر و دار و دسته اش دارند نزدیک می شوند. مشخص بود به دو چرخه چشم دوخته اند. اما به همین سادگی ها هم آن فلک زده را به  حال خود رها نمی کردند پس باید چاره ای می اندیشیدم...مخلصیمامضاء : | نارنج |</description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 20:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنایت از اعیانی های کلاس ما بود</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wrxhzuz2owcy</link>
                <description>راه مدرسه تا خانه طولانی بود. هربار باید پیاده گز می کردیم.  عنایت از اعیانی های کلاس ما بود. سرش مثل همه ما تراشیده بود ولی لباس هاش مرتب تر از ما بود خب من هم اگر با دوچرخه به خانه برمی گشتم و با قلدرها سر دو لقمه نان و پنیرم درگیر نمی شدم لباس هایم وضعیت بهتری داشت. به طرز عجیب و مرموزی کسی کاری به کار عنایت نداشت . اذیتش نمی کرد. دوچرخه اش را نمی شکست. لقمه پنیر و گردویش را به زور نمی گرفت. این رفتار از خوی وحشی گری طبیعت مدرسه بعید بود.همین باعث شده بود هرکس یک چیزی در مورد عنایت می بافت و تو گوش ساده لوح های دیگر پچ پچ می کرد. یکی می گفت پدرش خدم و حشم دارد .دیگری می گفت از نزدیکان آقا خان است.آن دیگری می گفت سرکرده ی حاکم است صدایش را در نمی آورند.یکی نبود بهشان بگوید آخر احمق ها اگر پدرش سر سفره خان و حاکم می نشیند چرا پسرش را به مدرسه ای فرستاده که رعیت ها هم درآن درس می خوانند.خانواده ما اعیانی نبود اما رعیت هم نبودیم . دستمان به دهنمان می رسید و زندگی ساده ای داشتیم.بعضی از آن ها که پیاده برمی گشتند رعیت بودند. مدرسه با رعیتی ها چندان خوب تا نمی کرد. آن ها که گذرشان بیشتر به فلک می افتاد اغلب رعیتی بودند. وسیله تنبیه ترکه خیس انار بود. آن قدر می زدند که طرف حتی نمی توانست دو قدم راه تا خانه را طی کند...زمستان ها که از مدرسه برمی گشتم به هوای مشق نوشتن دفتر دستک را میزدم زیربغلم و می آمدم کنار کرسی می نشستم نخودچی کشمش می خوردم. به سرِ خطِ سوم که می رسیدم گرمای کرسی مستِ خوابم می کرد. لحاف را تا گوش هام بالا می کشیدم و فقط سر تراشیده ام بیرون می ماند. تا دم دم های غروب که وقت روشن کردن فانوس ها و چراغ نفتی می شد می خوابیدم و خواب های جورواجور می دیدم تا دست آخر بوی غذایی که از مطبخ روانه بود این رشته را پاره می کرد. شب های امتحان ، خواب ها همه شان تصویر فلک بستن و چوب معلم بود. لذتش را حرام می کرد. شب ها آتا خان کنار همین کرسی می نشست سه تار می زد. گهگاهی هم می خواند. با سوز می خواند.اغلب اوقات کلاه و بالاپوش پشمی می پوشید. آن موقع ها،آبا قلیان چاق می کرد. پدر برای علاءالدین نفت می آورد. ریحان سر بساط گلدوزی بود. مادر پاره لباس های مرا وصله پینه می کرد . من...مشق می نوشتم. دو خط می نوشتم بعد هی ورق می زدم ببینم چقدر مانده تمام شود. خسته می شدم. از آخر شروع می کردم نوشتن...تماممخلصیماز ذهن گذشته های منامضا : | نارنج |</description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 19:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر شیطان به باباگوریو چه کار داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@narnj/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-drfou9vwdapj</link>
                <description>     سرما بیداد می کرد. برف تا زانو بالا آمده بود. ولی قانع نمی شد. باز هم می بارید. هی می بارید. یقه پالتو را تا گوش ها بالا دادم. اگر پاکت میوه ها دستم نبود دست ها را هم در جیب ها می چپاندم. زمستان بی رحمی بود. سوزَش دست های برهنه را می برید. سرما رفته بود توی کفش هام، داشت جا را برای پاهام تنگ می کرد. اگر عجله نمی کردم درد امانم را می برید. قدم تند کردم. برف نرم بی رحمی بود. زیر پایم  له می شد ولی عوضش را در می آورد. به در خانه که رسیدم، پاکت ها رو روی زمین به دیوار تکیه دادم جَلدی کلید را از جیب درآوردم و در را باز کردم. پاکت ها کمی خیس شده بودند.با احتیاط برداشتم و وارد حیاط شدم. هوا به قدری گرفته بود که حتی اُرسی های رنگی هم بی رمق بودند و چنگی به دل نمی زدند. از کنار حوض گذشتم و رفتم سمت پنجدری.  در را باز کردم و گفتم : کجائی آی نار . بدو بیا اینا رو از دستم بگیر _ : اومدم خان داداش. خودش بود . آینار زیبا . موهاش موج داشت . می داد آبا ، می بافتشان .قدش ریزه بود. لباس گلدار می پوشید . زیبا بود مثل انار.پاپاخ رو از سرم برداشتم و همراه پالتو از چوب لباسی آویزان کردم . پاهام به گز گز افتاده بود.آبا در پنجدری، سرش گرم قلیان بود : اومدی پاشا؟ بیرون سرده. بیا اینجا. بیا کنار کرسی بشین خودتو گرم کن.سلام کردم.گفتم : اگر می گفتن روز قیامت برف عجیبی می باره، شک می کردم امروز قیامت باشه. خاندا کنار سماور نشسته بود.  یک استکان کمر باریک برداشت و چای ریخت.کنارش نشستم. به پشتی تکیه دادم و پاهام رو از زیر لحاف ترمه  نیمه دراز کردم. گرمای کرسی آرام روی پاهام نشست . گز گز ساکت شدخاندا استکان را گذاشت روی نعلبکی و کنارم گذاشت : اوضاع چطور بود پاشا؟مشتی کشمش و گردو از کاسه ی روی کرسی برداشتم : قمر در عقرب آتاخان. روس ها مثل مور و ملخ ریخته اند تو کوچه و بازار. آقا داش میگفت قحطی تو راهه. مردم نون ندارن بخورن. همین دو قلم جنس رو به زور گیر آوردم._ : این گرسنگی مردم رو می کشه . خبر ندارن چه بلایی داره سرشان می یاد. _ آیمان بود._حرف هایش را گاهی نمی فهمیدم.مرا  آیدین مینداخت. انگار مال این خانه نبود. توی خانه پیرهن سفید و جلیقه تن می کرد. موهایش را یک طرف شانه می کرد. صورتش کامل تراشیده و یک خط سبیل بالای لب نگه می داشت. کتاب می خواند. می ترسیدم آخر سر این کتاب ها بلای جانمان شود و کار دستمان دهد. نمی خواستم سخت بگیرم. آیمان برادرم بود دوستش داشتم. نمی خواستم مثل آیدین از خانه فراری شود و مثل اورهان به من بگویند برادرکش.راستی گفتم آیدین؟  هععییی آیدین بیچاره. دلم برایش خیلی می سوزد. می گفتند یک روز پدر و برادرش، (اورهان  را می گویم)، ریختند توی زیر زمین خانه و کتاب هایش را آتش زدند. آیدین شب و روزش با آن ها می گذشت . کاری به کار کسی نداشت. شب و روز بیچاره را آتش زدند. آیدین از آن روز به بعد نمی خندید.چیزی توی چشم هایش مرده بود انگار.سوجی صدایش می کردند . اگر می خندید ، مثل قبل شر و شیطان نبود. مثل بچه هایی بود که چیزی توی چشمشان می لغزید . می خندیدند تا از تکاپو بیفتد و همان جا خشک شود . خسته می خندید. آدم بیشتر دلش کباب می شد. پدرش می گفت روح شیطان بود که سوخت. آخر شیطان به باباگوریو چه کار داشت.های آیدین. آی آیدین مظلوم. کجا رفتی سوجی .آخر شیطان به رشته فرنگی چه کار داشت .های اورهان. آی اورهان برادرکش...تمام.از ذهن گذشتگان من.مخلصیم.امضا : | نارنج |</description>
                <category>نارنج</category>
                <author>نارنج</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 19:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>