<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@narouei271</link>
        <description>و‌ سبز‌ خواهی‌‌شد؛ با‌ باریکه‌ کوچکی‌ از ‹ نور › !

- مبتلا به قلم🤍☕</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:18:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3530101/avatar/Jk0kLM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</title>
            <link>https://virgool.io/@narouei271</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«گفتگوی درونی»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-e7xkuybi3tqh</link>
                <description>گنگ و گیج و مبهوتم؛ احساس می‌کنم در کمال بی‌تفاوتی به سر می‌برم. نمی‌دانم چگونه با مسائل و دشواری‌های زندگی رو به رو بشوم؛ انگار به اندازه کافی قدرت سازگاری با مشکلات را ندارم. گاهی با خودم می‌گویم آدم‌ها چگونه روزشان را شب می‌کنند؟ در طول روز به چه کارهایی می‌پردازند؟ دلم می‌خواهد با پاسخ به این سوالات از یکپارچگی و تکراری بودن روزهایم بکاهم، روزهایی که بیشتر از هر چیزی با فکر و خیال سپری می‌شوند. من می‌ترسم از انزوایی که خودم آجر به آجرش را روی هم چیدم و خانهٔ‌ای برای خویش ساختم خانه‌ای از جنس سکوت، از جنس فاصله، از جنس تنهایی، آری تنهایی! هدف من از ساخت این بنای مستحکم در امان ماندن از آسیب‌هایی بود که ممکن بود آدم‌ها به من وارد کنند، مثل ناامیدیِ امیدی که به آنها بستم یا هر ضربهٔ دیگری. بعد از این را دیگر نمی‌دانم؛ اصلا نمی‌دانم فاصلهٔ گرفتن به تدریج از اجتماع به مدت ۹ سال برایم خوب بوده یا خیر! فقط می‌دانم در این مدت بیشتر از همه با خودم حرف زدم، بیشتر از همه به دیوارهای اتاق خیره شدم و بیشتر از هر چیزی مکالمهٔ ذهنی با آدم‌ها داشتم. این فاصله گرفتن فقط به انسان‌ها محدود نمی‌شد دیگر حتی مثل گذشته در باغچه برای خودم باغبانی نمی‌کردم، برای دیدن بزهایمان ذوقی نداشتم و یک برگ علف هم جلویشان نمی‌ریختم؛ وقتی فامیل گرد هم می‌آمدند من گوشه‌ای دور از همه می‌نشستم بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورم یا تمایلی به شنیدن صحبت‌های آنان داشته باشم، نسبت به اتفاق‌های روزمره بی‌تفاوت بودم و خبرعا دیرتر از همه به گوش من می‌رسید، حتی دیگر دوستان زیادی هم نداشتم، کم‌کم ارتباط من با انسان‌ها کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شد. گاهی تنهایی موجب لذت و گاهی موجب عذاب بود، با این فکر که از آدم‌ها دورم و وقتم با آنها تلف نمی‌شود، گاهی تنهایی را عمیقا احساس می‌کردم و از این موضوع غمگین می‌شدم و می‌‌رفتم با گیاهان درون باغچه سر صحبت را باز می‌کردم، چرا که اطمینان داشتم آنها از ویژگی رازداری برخوردارند؛ ولی انسان چی؟ ممکن است از هر کلامت خنجری بسازند برا حمله به تو! در این مدت استرس و اضطراب زیادی را متحمل شدم.خب خب! همهٔ این‌ها باعث شد قدرت ارتباط‌گیری ضعیفی داشته باشم؛ به طوری که نمی‌دانستم با آدم‌ها چگونه صحبت کنم، از چه چیزی صحبت کنم؟ و این موضوع خیلی‌ها را گلایه‌مند می‌کرد. برای همین بعد از مدت‌ها سعی کردم این چرخه را از بین ببرم و به قولی مثل مجسمه‌ها رفتار نکنم؛ نخست نشستن در جمع و گفتگو با افراد برایم زجرآور بود چرا که من به خلوت خودم عادت کرده بودم با این وجود دارم سعی می‌کنم حرف بزنم. این روزها پیشرفت رو تا حدودی احساس می‌کنم؛ دلم می‌خواد بیشتر از گذشته به رویدادها توجه کنم.پ. ن: هنوز هم برام سواله بدونم بقیه چجوری روزشونو شب میکنن؟</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 15:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگند به نامت!🫀</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%F0%9F%AB%80-ch0oht9n6ujq</link>
                <description>قلبم را در آغوش مهربانی‌هایت بفشار آن‌گونه که عطر حضورت تمام قلبم را عطرآگین کند. هیچ جایی در دنیا امن‌تر از آغوش تو پیدا نیست. من به انسان‌ها نه اما همیشه به حضور تو محتاجم! هیچ‌کسی نمی‌تواند آن‌گونه که تو مرا دوست داری دوستم داشته باشد. آن حس ارزشمندی‌ که تو به من منتقل می‌کنی را هیچ‌کسی نمی‌تواند همانند تو آنگونه تمام و کمال به من بدهد. تو تنها کسی هستی که می‌توانی ارزش بنده‌هایت را همان‌گونه که هست به آن‌ها نشان دهی. دیگر چه دلیل محکم‌تری می‌توانم برای عاشق بودنت پیدا کنم؟ هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند عین آن چیزی که هستی را بازگو کند. قلم سخت از وصف تو حیران مانده! می‌خواهم بارها تکرار کنم: &quot;دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم!❤&quot;نگاهت را هیچ‌گاه از من دریغ نکن که من پایان تمام راز و نیازهایم از تو، تو را طلب می‌کنم! که هیچ چیزی باارزش‌تر از تو برای من نیست. خدایا به اندازهٔ تمام بخشندگی‌هایت به قلبم آرامش عطا کن که این قلب فقط با یادآوری حضور تو آسوده می‌گردد.مهرت در ژرفای قلبم نفوذ کرده؛ اکنون که تو را دارم همه‌چیز دارم خدای من!🤍🕋خدایا مرا جز خویش نیازمند &quot; هیچ&quot; مکن!</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 16:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با جهانِ درون ذهن!</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-n8vccrspmaco</link>
                <description>در بحبوحه جمعیتی کثیر اسیر شده‌ام؛ انگار دور و برم را حصار کشیده‌ باشند اما حواس هیچ‌کسی به سوی من نیست و من نیز، از ازدحام جمعیت فراری‌ام! باز در خانه تنها مانده‌ام؛ حال بیشتر از همیشه تنهایی را احساس می‌کنم. حس عجیبی‌ست! بسیار عجیب! معمولا در همچین اوقاتی ذهنم حسابی درگیر می‌شود، بیا و ببین که چه چیزهایی به سمت ذهنم لشکرکسی نمی‌کنند! بیشتر شبیه یک عادت عمیق است، عادتی که بارها سعی کردم تغییرش دهم اما خب من با خلوت خود خو گرفته‌ام. منطقی‌ست که به این راحتی‌ها نتوانم تغییرش دهم ولی خب غیرممکن هم نیست! دوستش دارم؛ تنهایی را می‌گویم! چون در این لحظه بیشتر می‌توانم به خود بیندیشم به اینکه این من کیست؟ چرا به وجود آمده؟ آری! فکری که بارها بر ذهنم چنگ می‌زند. دلیل خلقت انسان چیست؟ من از دیدن تصویر افکار خود در آینهٔ ذهنم می‌ترسم چرا که این تنهاگزینی باعث می‌شود با آدم‌های دیگر فرق داشته باشم. استرس و اضطراب عمیقا جسمم را به اسارت خود گرفته‌اند. هر بار که با انسان‌ها رو به رو می‌شوم زبانم بند می‌آید. با خود می‌گویم:« باید از چه سخن بگویم! از چه؟» کمبود هوا را در ریه‌هایم بیشتر از همیشه احساس می‌کنم؛ نفسم از این همه گفتگوی من با مغزم به تنگ می‌آید... شاید بهتر آن باشد که این چرخه‌ی هنجارشکنی را متوقف کنم! مگر انسان موجودی اجتماعی نیست؟ پس باید از منزوی بودن دست بکشم... باید با ترس‌هایم مقابله کنم؛ با ترس از حضور در بین آدم‌ها!روان‌شناسان می‌گویند: « اجتماع‌گریزی دریست به سمت و سوی افسردگی...» پس گاهی لازم است بروی بیرون و هوای تازه را استشمام کنی؛ به گل‌ها آب بدهی و با دوستانت نیز صحبت کنی. افراط همیشه زیان‌بار است! افراط به اصرارِ همیشه تنها ماندن! اما خب این موضوع درکم را نسبت به زندگی بیشتر کرده و هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوم فقط یاد می‌گیرم چگونه رفتارم را به سمت بهتری سوق دهم!٠ا</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«درکِ من»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%86-mdxzxvknyg1k</link>
                <description>درودی به بی‌کرانگی آسمان... محیط مغز من پر از کلمات، جمله‌ها و مکالمات‌ روزانه با آدم‌هاست. من بیشتر از این‌که حرف بزنم فکر می‌کنم؛ کل زندگی من خلاصه می‌شه تو فکر، فکر! افکار عمیقی که منو در بی‌انتهایی خودش غرق می‌کنه؛ گاهی هم موجب ترس و وحشتم می‌شه. آدم می‌تونه به چیزای مختلفی فکر کنه، اما فکرای من فراتر از امور روزانن؛ فکرای پیچیده‌ی فلسفی: به معنای زندگی و دلیل به‌وجود اومدن آدما؛ به جهان و سیارات این فکرها گاهی منو می‌ترسونه؛ از جمله افکار ژرف درباره‌ی روز قیامت. چرا که همه‌ی اینا جزء علایقمن و همیشه بهشون فکر می‌کنم(هر روز). گاهی از حرف زدن با خودم خسته می‌شم اما هیچ‌چیز نمی‌تونه جلومو بگیره. دلایل خودم: نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم و دنبال حقایق نباشم؛ نمی‌تونم خودمو به بی‌خیالی بزنم. انگار هیچ‌وقت نتونستم تو دنیای واقعی زندگی کنم! کلا زندگیمو از آدما جدا ساختم؛ شدم یه آدم منزوی گوشه‌گیر کسی که حضور آدما براش آزار دهنده‌است. بیشتر که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که من به معنای واقعی زندگی رو لمس نکردم؛ شاید این باعث بشه گاهی از آدما فاصله بگیرم نه از آدما از حیوانات از طبیعت از همه‌چیز! اصلا یه جهان انفرادی واسه خودم ساختم؛ به عبارت دیگه یک زندان که از توش، نمی‌تونم بیام بیرون؛ مثل پرنده‌ای که به قفسش عادت کرده. تغییر عاداتی که سال‌ها درگیرشونی خیلی سخته اما شدنیه ولی نمی‌تونم تهش رو ببینم آیا روزی می‌تونم به معنای واقعی جهان رو لمس کنم؟ می‌شه یه‌بار تو دنیای آدما زندگی کنم؟ می‌شه از قفس دل بکنم؟ چجوری می‌تونم از این کوله‌بار غم رها بشم! غم‌هایی که گاه دوست‌داشتنی و گاه دردشونو تا استخون احساس می‌کنم. درک من واسه خیلیا سخته و این منو آزار میده، اما باز اهمیت نمیدم؛ خیلی وقته دیگه خیلی چیزا برام بی‌اهمیت شده؛ از جمله حرفای بقیه! من دوستی‌ها و آدما رو فراموش کردم دیگه مثل قبل دلم برا آدما تنگ نمی‌شه، دیگه خیلی چیزا ذوق زدم نمی‌کنه، خیلی چیزا منو نمی‌خندونه، از بی‌مهری آدما نمی‌گم دل‌گیر؛ نمی‌شم؛ اما واسم مهم نیست! کاری که می‌کنم فاصله گرفتن و کم کردن صمیمیتمه؛ حتی به روم هم نمیارم که از دستش ناراحتم تصمیمم رو تو ذهنم می‌گیرم و بیانش نمی‌کنم. خانواده عمیق‌ترین دلخوریا رو دارن. آدم از همه ناراحت نمی‌شه، اما بعضی‌ها به سبب جایگاهی که برات دارن و با توجه به انتظاراتت  حرفاشون بدجور زخم می‌زنه به قلبت. چرا بعضی‌ها باعث میشن ازشون متنفر بشم؟ هزارتا سوال و مسئله پیچیده و پراکنده تو ذهنم دارم اما فکر می‌کنم جاشون همون‌جا باشه بهتره! شاید فکر کنید من بی‌احساسم(چیزی که خیلیا فکرش رو می‌کنن) اما نیستم احساس منو منطقم در کنترل گرفته من تا جایی از احساساتم پیروی می‌کنم که منطقم اونا رو تایید میکنه. دیگه بیشتر نمی‌تونم خودمو توضیح بدم چرا که اهل توضیح دادن خودم به دیگران نیستم اما این‌چند جمله شاید باعث بشه بیشتر درکم کنن و منو بفهمند:)! </description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 08:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدایِ پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-zqx5taoglaen</link>
                <description>شب یلدا؟ ما هیچ‌وقت جشن نگرفتیم و نمی‌دونم واقعا چه حس و حالی داره اما از رنگ سرخ انار از شعر دلنشین حافظ از شاهنامه از تموم این قشنگیا نمی‌دونم چی بگم؛ حتی نمی‌دونم چرا ما این شب و جشن نمی‌گیریم.  منطقیه اطلاعات چندانی نداشته باشم. ولی شاید بتونم اینجوری توصیفش کنم: شب یلدا شبی‌ست که دخترک گیسو طلایی از شهر خویش کوچ می‌کند و قدم بر سنگ فرش برگ‌ها می‌گذارد، رفتنش با موسیقی خش‌خش برگ‌ها همراه است. نمی‌دانم دقیقا از کی عاشق پاییز شدم، شاید آن هنگام که شروع به قدم زدن میان انبوه درختان سر به فلک کشیده کردم برگ‌های طلایی‌ای که زیر نور خورشید به مثال طلا می‌درخشیدند یا از آن روزی که شهر قلبم را طوفان گرفته بود؛ پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقم به تماشای غروب پرداختم و هم‌پای باران اشک ریختم پنجره را که گشودم عطر برگ‌های نم خورده به مشامم رسید شاید از آن روز عاشق پاییز شده بودم. دخترک گیسو طلایی می‌رود و به ما می‌فهماند که زندگی فصل‌های مختلفی دارد اما هیچ‌کدام همیشه نمی‌ماند. رهگذرانه می‌روند و می‌آیند تویی که هر روز می‌نالیدی که پاییز فصل غم و خزان است؛ اکنون با رفتنش چه احساسی داری؟ من دلم تنگ می‌شود؛ نمی‌دانم چرا، شاید بخاطر این‌که به آن عادت کردم و یک‌دفعه قرار است با رخت بستن خویش غافل‌گیرم کند. صدای پرنده‌ها، رنگارنگی‌ برگ‌ها، باران آمیخته به عطر برگ‌، موسیقی بی‌کلام برگ‌ها، باد پریشان، هوای سردِ پاییز جلوه‌ای عمیق از زیبایی‌هاست و من غرق شده در اقیانوس ژرفش. از  پاییز چه بگویم؟ لازم نیست من سخن بگویم چرا که او خود نوا می‌دهد: پس از من سرمای سخت‌تری هست. پی هر مشکلی مشکل بزرگ‌تری نهفته هست. اگر یاد بگیری مشکلات کوچک را حل کنی مشکلات سخت را نیز می‌توانی؛ غر زدن و هیچ‌ کاری نکردن پیامدی جز تلنبار شدن مشکلات روی هم ندارد. تو باید یاد بگیری در برابر سختی‌ها مقاوم بمانی! غیر از این است؟ و من این‌گونه بود که به قدم‌های کوچک ایمان پیدا کردم... یلداتون آمیخته به عطر یاس!🙂💚⛈️پـیـشـاپـیـش مـبـارک:)🌹</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 08:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به سی‌سالگی خودم❤️:)</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-ay08skwafmfp</link>
                <description>بِسـْــمِ اللّٰهِ الْخـٰالِـقِ الْـقَــلَــم✏️🤍&#x60;سلام! حالتون چطوره؟امروز داشتم نوشته‌های سال‌های قبلمو مرور می‌کردم که نگاه کنم چه چیز جالبی گیر میارم، باورتون نمیشه چی پیدا کردم؛ یک نامه! نامه؟؟وقتی بازش کردم، بالاش نوشته بود: «نامه‌ای به سی‌سالگی خودم» ذوق خوندن بهم دست داد؛ خیلی‌وقت بود نخونده بودمش، تازه چشمم بهش خورده بود. وقتی هم که خوندمش کلی خندیدم به علایقم، به چیزایی که می‌خواستم! ولی دیگه همه‌چیز تغییر کرده، من مثل قبل ذوق همچین چیزایی رو ندارم. پس بدون اتلاف زمان بریم سراغ خوندنش:«نامه‌ای به سی‌سالگی خودم»ـ سلام حالت چطوره؟ زندگی بر وفق مراده؟ از دوستای زمان مدرسه چخبر؟ آیا هنوز به یادشون داری؟(گویا می‌دونستم وقتی بزرگ می‌شم ممکنه خیلی از همکلاسیامو فراموش کنم.😂 اما فکر نکنم یا شایدم، معلوم نیس!)الان که درحال نوشتن این نامه، بر تن برف‌رنگ کاغذ هستم، از ذوقی عمیق لبریز گشته‌ام. دریای واژگان چون سیل بر من هجوم می‌آورند و من دوست دارم هر قطره‌ی این دریا تبخیر شود و به آسمان ها سفر کند، در آغوش ابر جای بگیرد و ببارد بر زمین خشک و ‌گرم و خشک سالی مغزها را رفع گرداند. نمی‌دانم! نمی‌دانم که با دیدن این نامه چه واکنشی نشان دهی، امید است که لبخند و شوق مهمان دلت گرداند. راستی اقوام چطورند؟ به تو سر می‌زنند؟ حالشان چطور است؟ ( نه این که خودم زیاد علاقه دارم بهشون سر بزنم!😂)امید دارم که اکنون تو را به آرزوهایت رسانده باشم؛ چون من قبل از تو بودم و تو قرار است تو آینده‌ی من باشی، امروز من هر چه بکارم تو در آینده آن را درو خواهی کرد. امیدوارم که چیز خوبی برایت کاشته باشم: عشق، محبت، انسانیت، موفقیت، شادی! و هرآنچه که برایت با‌ارزش خواهد بود.نازنین جانم! هیچوقت فراموش نکن که چقدر دوستت می‌دارم! امیدوارم نازنین ۱۶ساله مورد رضایت بوده باشد. یعنی چند سال دیگر سی‌ساله می‌شوم؟ به گمانم چهارده سال بعد. زمان زیادی نیست، لااقل برای من زیاد نیست؛ چرا که خوب از سرعت گذر زمان آگاه شده‌ام و عمیقاً درکش می‌کنم. می‌خواهی ویژگی‌های الآن مرا بدانی؟ شاید در آینده تغییر کنم! حال آدمی زود رنج و احساسی هستم گاهی وقت‌ها این ویژگی مرا می‌آزارد. خیلی زود هم اعصابم خورد می‌شود؛ اما بلافاصله پشیمان می‌شوم و عذاب وجدانی که بهتر است نگویم! سرِ خیلی از چیزهای کوچک عذاب وجدان می‌گیرم. خودت هم که می‌دانی وقتی وجدان قصد اذیت کردن آدم را داشته باشد چقدر سخت است. کنار آمدن با این موضوع سخت‌تر! بهتر است کمی هم از علایقم بگویم: من عاشق آموختن و کسب تجربه هستم و همچنین نوشتن شعر و احساساتم. فکر کردن به موضوعات مختلف یکی از عادات و سرگرمی های بسیار مورد علاقه‌ام است، خیلی هم دوستش دارم.نمی‌دانم با الآنم چقدر فرق کرده‌ای. فکر کنم در آینده رشته‌ی حقوق بخوانم تازگی به این رشته علاقه پیدا کرده‌ام.( البته محض اطلاعتون دیگه علاقمو از دست دادم، یا بهتره بگم علاقه‌ام به یه رشته دیگه بیشتر شده و از خیر حقوق گذشتم).بهت قول می‌دهم که درس‌هایم را به‌خوبی بخوانم و تو را از خود خوشنود سازم؛ نمی‌خواهم برایت حسرت بسازم بلکه بنّای چیزهای بهتری چون: رسیدن به اهداف، علایق و شکوفاگر استعدادهایت باشم. می‌خواهم برایت قلبی سرشار از زیبایی و حس ‌ارزشمندی بسازم، برایت زیبایی و عشق به زندگی بسازم. و امید را مهمان همیشگی قلبت گردانم. امید را امید را در باغچه‌ی قلبت بکارم و آبیاری کنم، من می‌خواهم برایت دلخوشی بسازم!در بخشی دیگر از رویای من، چیز دیگری می‌گذرد؛ تکه‌ای باقی مانده‌ از رویاهای زمان کودکی! جالب شد مگر نه؟ در حال دارم از سه زمان می‌نویسم کودکی، حال و آینده! کودکی که گذشت؛ حال هم قرار است در آینده برای تو گذشته باشد. من دارم از گذشته به تو نامه می‌نویسم؛ تو با خواندن این نامه قرار است که به گذشته سفر کنی، جایی برای ملاقات با خودت! آرزوی کودکی من: داشتن یک خانه‌ی صورتی رنگ، شبیه قصرهای توی کارتون‌هایی که می‌دیدم بود؛ مثل کارتونای سیندرلا، سفیدبرفی و... دلم می‌خواست یه ماشین قرمز براق داشته باشم؛ البته نه اسباب‌بازی! واقعی! یه بار دوست مامانم که همسایمونه؛ اومد گفت که خواب دیدم تو بزرگ شدی و سوار یک ماشین قرمز در حال رانندگی بودی، هیجان‌زده شدم و گفتم:ـ به‌راستی؟ وقتی بزرگ بودم چه شکلی بودم؟بیشتر می‌خواستم بدونم تو خواب منو دیده اونموقع چه شکلی بودم. یعنی چهره‌ام چقدر تغییر کرده با الآنم؟گفت خیلی زیبا بودی! نمی‌دونم جدی می‌گفت یا می‌خواست خوشحالم کنه. البته این چیزا مهم نیست مهم اینه که قلب زیبایی داشته باشی؛ ولی اونموقع ها خیلی بچه بودم و به این چیزا اهمیت می‌دادم.عاشق همچین کارتونایی بودم!😍رانندگی:نازنینم، الان دیگر بزرگ شدی باید مسئولیت‌پذیر باشی، فکر کنم سی‌سالگی دوران سخت و پختگی باشد! یعنی سی‌سال تجربه؛ چیز کمی نیست! امیدوارم که هیچ تندبادی نتواند ریشه‌هایت را از زیر خاک بیرون بیاورد و تا ابد پایدار و استوار باشی و تصمیماتت همیشه همراه منطق و بعد از کلی فکر گرفته شود و هیچ وقت تسلیم احساسات اشتباه نشوی! هم منطق و هم احساس باید در حد متعادل باشند. از تو خواهشی دارم اینک که به این دوران از زندگیت رسیدی، هیچ‌گاه دست از کسب علم و اندوزش دانش برندار، چرا که علم است که به زندگی انسان معنا و تازگی می‌بخشد؛انسان با علم خدا را می‌شناسد، علم گنجینه‌ای گران‌بهاست پس همواره در پی کسب علم و آگاهی باش، هیچ‌گاه دست از تلاش برندار! ( چه همه انتظار داشتم از خودم.)این‌جا رو که خوندم خنده‌ام گرفت:😂🤕امیدوارم ناامیدم نکرده باشی؛ من برای موفقیت تو خیلی رنج کشیدم.( شب و روز درحال درس خوندنم!) چون رنجی نکشیدم، یا نه انقدرها! یکم اغراق بود:)هیچ‌وقت به حرف‌های کسی که به تو می‌گوید نمی‌توانی گوش نده و به‌طور مستمر به تلاش‌هایت ادامه بده تا به آنچه که دوست داری برسی. زندگی خیلی کوتاه است و ارزش غصه خوردن را ندارد، پس همیشه شاد و امیدوار باش! گذر زمان خیلی بی‌رحم تر از آن است که منتظر کمک از سوی دیگران باشی، چرا که هیچ‌کس جز خودت دست تو را نخواهد گرفت؛ یا می‌شود گفت خیلی کم اتفاق می‌افتد.امیدوارم همان‌طور که علاقه داشتی، ورزش‌هایی چون: «کاراته، کنگ‌فو و شنا را یاد گرفته باشی( شنا رو که در عین حال علاقه دارم اما کنگ‌فو و اینا فکر کنم بخاطر این باشه که خیلی فیلم چینی و کارتون پاندای کونگ‌فوکار رو نگاه می‌کردم. و علاقه‌مند شده بودم؛ انگیزه بعدی هم این که زورم برسه خواهرمو بزنم تو دعواها؛ زورشو که داشتم ولی دیگه ندارم و مهم هم نیست! بچگانه‌اس که دنبال قدرت بدنی باشی!)» مهم داشتن ذهن قدرتمنده!چقدر با این کارتون خاطره داشتم:)می‌خوام گاهی وقتا که تنهایی، نقاشی بکشی! یادته وقتی بچه بودی زمان ابتدایی؛ خیلی نقاشی می‌کشیدی؟ خیلی بهش علاقه داشتی؟ این‌جوری یکم هم یاد خاطرات کودکیت می‌افتی، دیگه ادامه‌اش بماند خیلی طولانی شد...🥱👩🏻‍🦯(البته دیگه چیز مهمی نمونده که نگفته باشم).</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 13:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های ناگفته...</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-amoaopai61fz</link>
                <description>-داشتم به این فکر می‌کردم که اگه زندگی‌ام زودتر از آن چیزی که فکر می‌کردم به پایان برسد چه؟  زمانی که هنوز موفق نشده باشم که خیلی چیزها را بفهمم یا خیلی از حرف‌ها را بگویم! از ناکامی می‌ترسم! من به دنبال کشف حقیقت‌ها هستم و باید به پاسخ تک‌تک سوالام برسم؛ من از ناکام شدن کلماتم می‌ترسم؛ از نصفه و نیمه رها شدنشان! کلماتی که نتوانستند به جمله تبدیل بشوند و قرار است که گوشه‌ای از خاطره‌ها خاک بخورند. من از نافرجامی جمله‌ها می‌ترسم جملاتی که نتوانستند کتاب شوند؛ اگر خدا کتاب زندگی مرا کامل نکند چه؟ اگه به پیری نرسم چه؟ خیلی از حرفا رو دوست دارم فریاد بزنم، خیلی چیزا رو می‌خوام از زندگی بفهمم. هنوز پرده‌ی حقیقت جلو چشام برداشته نشده؛ می‌دونم که زندگی یه راز پنهون داره و من از اون بی‌خبرم می‌خوام بفهمم.- نویسنده‌ی داستان زندگی من! این اجازه رو بهم میدی؟ می‌دونم می‌تونی همین الان منو از داستانت حذف کنی یا منو بُکشی و یا برعکس به جواب سوالام برسونیم هر کاری از دست تو بر میاد، چون نویسنده تویی! ما مثل عروسک‌های خیمه شب‌بازی هستیم و تو پشت پرده ما رو می گردونی و زنده‌مون می‌کنی. - نکنه ما هم واقعی نباشیم؟ مثل اون عروسک‌ها! ولی نه! تو با نویسنده‌های دیگه فرق داری، تو نمی‌تونی اینجوری باشی! بعضی از نویسنده‌ها متن خیالی، بعضی‌ها هم داستان واقعی زندگی آدما رو می‌نویسن. ولی میدونم تو مثل هیچکدوم نیستی، بهمون اختیار و حقِ تغییر میدی مگه نه؟ تغییر سرنوشت! هنوز خیلی مسئله حل نشده تو ذهنم دارم که تا به جوابشون نرسم دست بردار نیستم و عمیقأ به هر کدومشون فکر میکنم.   من عاشق فکر کردنم؛ عاشق اینم که ساعت ها بشینم با خودم حرف بزنم؛ تو ذهنم ول‌وله‌ای به‌پاست. من از این خلوت کردنا با خودم خوشم میاد، بعضی وقتا به تنهایی و سکوت شدیداً احتیاج دارم. آدما و سرو صدای زیاد باعث میشن که بغض تو گلوم گیر کنه، ذهنم از کمات درهم و ورهم انباشته بشه و برم یه جایی جیغ بکشم اما نمی‌تونم جیغ بکشم و فقط با آهنگ بی کلام فریادم، تمام کلمات به بند کشیده رو از ذهنم خارج می‌کنم توی دفتر رهاشون می‌کنم. این‌جوری احساس می‌کنم دارم پرنده‌ای رو از قفس رها می‌کنم. تنهایی حتی ترساش هم برام هیجان انگیزه. من می‌خوام بدونم آخر داستان چی میشه! نمی‌خوام بدون آگاهی بمیرم.
چه حرف‌ها که ناگفته مانده‌اند...پ.ن: جدیدا آدما تو سن کم؛ جونشونو از دست میدن حالا بنا به هر دلایلی، همچین مرگ و میرهایی خیلی شایع شده. به این فکر کردم که هنوز این آدما خیلی از جاها نرفتن، خیلی از غذاها رو امتحان نکردن، شاید هنوز زندگی هم نکردن، خیلی از حرفا رو نگفتن و یا نرسیدن که بگن! و احساس کردم این ناعدالتیه که وسط راه خلاصه بشی، نرسیده به پایان ختم بشی. و این متن رو از روی نظر شخصیم نوشتم! حرف‌های ناگفته...</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 18:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صدای آیه‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-nocuyjcnp8zh</link>
                <description>صدایی که به قلب و روح آرامش تذریق می‌کند؛ صدایی که تمام محفظه‌ی ذهنم را تهی از نگرانی و اندوه می‌کند؛صدایی که مرا از تنش‌ها دور و آرامم می‌کند، صدایی که قلبم را در آغوش پر مهرش جای می‌دهد، صدایی که قشنگ‌‌ترین آهنگ دنیا را دارد، صدایی ملکوتی!صدایی که بوی خدا را می‌دهد، صدایی که نور را به چهره و پاکی را به قلب هدیه می‌کند، همان صدای هدایت کننده به سمت نور و روشنایی! همان صدایی که از قلبش ندای زیبایی‌ها به گوش می‌رسد، همان صدای معجزه‌گر! صدای آیه‌ها...بجز قرآن نمی‌بینم دوایت که قرآن‌ست این‌جا رهنمایت! «عطار»انگار روحم درون قفسی تنگ و تاریک محبوس شده بود، احساس بدی داشتم؛ انگار دستانم را با زنجیری به بند اسارت کشیده بودند. قلبم! قلبم را در طوفان رها ساخته بودند، همان‌هایی که برایشان قایق بودم، همان‌هایی که فکر می‌کردم یک روز دستم را می‌گیرند؛ همان هایی که از صمیم قلب دوست‌شان داشتم. پریشان بودم و محکوم به تحملِ این طوفان عظیم. هیچ‌کس به فریادم نرسید، هیچ‌کس! خودم به سختی شنا کردم و در میان امواج به دنبال قلبی می‌گشتم که صادقانه دوستم داشته باشد، از بس شنا کرده بودم توانم را از دست داده بودم، ناگهان چشم‌هایم سیاهی رفتند؛ وقتی بیدار شدم خود را روی خشکی یافتم، اما جایی که دور تا دورش آب بود. یک جزیره! دیگر از طوفان خبری نبود؛ من نجات پیدا کرده بودم، صدایی از آسمان شنیده می‌شد. سوره‌ی یاسین! درست است قلب را یافتم، آن سوره‌ای بود که قلب قرآن بود، کسی جز خدا مرا دوست نداشت؛ یا لااقل به اندازه او دوستم نداشتند. از جایم برخاستم کمی قدم زدم، از دور چشمم به خانه‌ای افتاد؛ این‌جا متروکه نبود، آدم زندگی می‌کرد. نزدیک کلبه رفتم از داخل کلبه صدای تلاوت قرآن می‌آمد، صدای یک پیرزن بود. در زدم آمد و مرا به داخل اتاق برد. او تنهای تنها بود. قندیل کم‌فروقی روی میز قرار داشت که دیدن را برای دیدگان کم‌سوی پیرزن دشوار می‌کرد؛ به آن گفتم: - می‌شود باز هم قرآن بخوانی؟  شروع کرد به خواندن، هر واژه‌ای از قرآن که ادا می‌شد، قلبم را آرام می‌کرد؛ از میان واژه‌های پنهانش صدایی شنیده می‌شد که می‌گفت: این‌جا، جایت امن است؛ من همیشه از تو مراقبت خواهم کرد، قلبت را به من بسپار! من بهترین دوستت خواهم شد، فقط همان صدا! یک صدا بود دیگر! اما عمیق احساس کردم که نیرویی قدرتمند از قلبم محافظت می‌کند؛ روحم را غرق آرامش و شادی می‌گرداند. به من عزت نفس می‌داد وجدانم را راحت می‌کرد؛ حس ارزشمندی و دلگرمی را به قلبم هدیه می‌کرد. ناگهان از خواب پریدم: - وای یعنی چی تمام مدت داشتم خواب می‌دیدم؟ رفتم بیرون هوا تاریک بود؛ ساعت، چهار صبح بود. باز آمدم داخل اتاق هر کار می‌کردم خوابم نمی‌برد؛ موذن اذان را گفت صدای اذان که آمد، رفتم وضو گرفتم و نمازم را خواندم. حس خوبی داشتم؛ حس آرامشی عمیق، حس نزدیکی به خدا، نزدیک! خیلی نزدیک! خیلی خیلی نزدیک!مناجات با خدای خویش:خدایا صدایم را بشنو! حرف‌های ناگفته زیادی دارم؛ می‌خواستم بگویم فراتر از بی‌نهایت‌ها دوستت دارم، جوری که نمی‌توان برایش اندازه‌ای در نظر گرفت، جوری که درون ذهن هیچ‌ جنبنده‌ای نخواهد گنجید. - مگر قلب را برای این وسیع نکردی! برای این که بی‌اندازه دوستت بدارد؟ قلب من کوچک‌است، اما فقط ظاهرش! قلب را جوری وسیع کردی که برای دوست داشتن همه جا دارد؛ یک قلب می‌تواند تمام آدم‌ها را در خود جای دهد، بستگی به فکر ما دارد، به عقل‌مان که چگونه به قلب خویش می‌نگریم.خدایا! جهان هستی تاریک و تار است؛ مرا با نور هدایتت به مقصد برسان؛ همان مقصدی که تو برایم هدف قرارش دادی. پروردگارا! به من توان انجام دادن آنچه که مرا به آن دستور فرمودی عطا کن! خداوندا! به من قدرت تشخیص حق از باطل را عنایت فرما. خدایا! کاری کن که جز مسیر تو قدم نگذرارم و خلاف آن‌چه که مرا به آن دستور دادی انجام ندهم. خدایا! شیطان لعین را از من دور بگردان و مرا از حیله‌های او آگاه ساز تا بتوانم از او دوری ورزم. خدایا نهال آرامش را دروجودم پُربار ساز، همان آرامشی که با وجود تو تحقق می‌یابد. خدایا! به من اراده‌‌ای قوی بده که در انجام هدف‌هایم تعهد لازم را داشته باشم. خدایا از اشتباهاتم درگذر و مرا از نیکوکاران بگردان.الـهـی آمـیـن!</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 16:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خاطراتِ کودکی»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-ih2vhtuvibe5</link>
                <description>خورشید از طرف خاور طلوع کرد؛ طلوعش رنگ عشق داشت؛ مثل دیروز، مثل هر روز، مثل همیشه! پرتوهایش به گل‌های تَه باغ زندگی می‌بخشید و دیده را پُرفروغ می‌کرد از جایم بلند شدم، اولین چیزی که  در ذهنم نقش بست تو بودی، رفتم بیرون و زیر نور طلایی‌رنگ خورشید دست و رویم را شستم بعد مستقیم به طرف خانه‌ی مادربزرگ آمدم همسایه‌ی دیوار به دیوار بودیم، ذوق‌زده بودم:- اسما بلند شو بلند شو بیا بریم بازی!صبر کن او...مدم.آبی به دست و رویت کشیدی، رفتیم داخل حیاط؛نسیم صبحگاهی صورتمان را نوازش می‌کرد، احساس خوبی بود. نفس عمیقی کشیدم:ـ باید بیای منو بگیری هیی...ـ (اسما) صبر کن اوم...دمـ فکرشم نکن بتونی منو بگیری!ـ الان نشونت می‌دم؛ آها...ن دیدی گرفتمت!ـ باشه الان من دنبالت میدم بهتره فرار کنی!ـ خیلی خب بیا..ادر نهایت شادمانی به بازی پرداختیم؛ با تو زندگی را می‌شد نفس کشید. رفتن به پارک، درست کردن غذاهای جادویی، که حتی اسمشان را هم نمی‌دانستیم. حتی گول زدن‌هایت هم می‌چسبید.ـ (اسما) من بلدم یه غذای خیلی خوشمزه درست کنم.ـ واقعا؟ من می‌خوام برام درستش کنـ خیلی راحته فقط برو یه پیاز و چند حبه قند بیارـ آوردموای اسما واقعا طعم خوبی داره! یه آشپز واقعی میشی‌.[حتی غذاهای بی‌مزتم دوست دارم]و اما بانوی سرآشپز:😁دختر خاله‌ی عزیزم! بخاطر تموم روزایی که با هم سپری کردیم ازت ممنونم! بخاطر تموم نصیحتای قشنگت؛ بخاطر تموم شعرایی که تو بچگی یادم دادی (هنوز کلاس اول نشده بودم، هر روز که از مدرسه میومدی شعرای کتاب فارسی رو برام دونه به دونه می‌خوندی تا حفظشون می‌کردم؛ وقتی هم رفتم کلاس اول راحت بودم بخاطرش ممنونم.) بخاطر تموم خاطرات قشنگی که تو بچگی برام رقم زدی ممنونم! البته تو هم از من ممنون باش!😂یادته رفتیم مغازه بابام بادکنکا رو برداشتیم؟ گفتی مغازه باباته اشکال نداره. اون کارگری که سر دکان گذاشته بود و رو یادته؟ اگه تموم مغازه بابامو خالی می‌کردیم حواسش نبود، سوژه‌ی خوبی واسه مسخره کردن بود.ـ (من) من اینا رو بر می‌دارم! ـ این بالا بادکنکای بزرگ‌تری هست.و منی که دستم نمی‌رسید: ـ اه... دستم نمی‌رسه به منم بده به منم بده!ـ باشه صبر کن.رفتیم پشت خونه تموم بادکنکا رو باد کردیم و بعد ترکوندیم یه ساعته همشون تموم شدن، که یه دفعه دختر همسایه اومد:ـ اینا رو از کجا آوردید؟ـ از مغازه بابام.ـ صبر کن اگه بهش نگفتم!ـ بگو بابام بهم چیزی نمیگه؛ دوتا بادکنک بودن دیگه!ـ حالا می‌بینیم.ـ به سلامت!با این که یکم عذاب وجدان گرفته بودم که بی‌اجازه رفتیم مغازه؛ ولی تجربه‌ی هیجان‌انگیزی بود سرقت از مغازه بابا!😂 اون روز که خاله اینام اومده بودن و رفتیم به پیک‌نیک چقدر خوب بود؛ آب‌تنی تو آب زلال رودخونه، گرفتن ماهیای‌ تو آب و پری دریایی شدنامون! حتی پنهونی آتیش درست کردن زیر درختا و معجون برگی با طعمِ پاییزی هم دلچسب بود! رفتن کنار ماسه‌ها و ساختن قلعه واسه مورچه‌ها. اون روز خیلی بهمون خوش گذشت؛ شد به یاد موندنی ترین خاطره‌ی کودکی‌مون!یادمه قبلنا که بچه بودم عاشق ماجراجویی بودم؛ رفتن به کوه، دنبال طلا گشتن، یا رفتن به غارهای تاریک دنبال هیولاهای خیالیم و یا ساختن اون ماشینا واسه سفر کردنمون که یه روزه آش ولاش می‌شدن.🤕 دلم می‌خواست پشت تموم کوه‌ها رو ببینم، برم بالای بلندترین قله!در جست و جوی گنج:😂😁 الان که یادم میادخیلی بی‌جا نمی‌گفتی و تعجب می‌کنم که چرا هنوز زنده‌ایم؟ دلیلش تو بودی؛ اگه به من بود که الان سرمون به باد رفته بود؛ ترسای تو بود که نجاتمون داد.😂 همیشه شکایت می‌کردم می‌گفتم خیلی دلم می‌خواد برم دنبال ماجراجویی ولی تو نمیای بریم؛ می‌خوام بدونم پشت اون کوه‌ها چیه؟ دلم می‌خواد سوار ماشینی بشیم که ساختم و بریم به شهر مادربزرگمون. اگه تو راه دزدیده می‌شدیم چی؟😐ولی تو انقد تو شهر می چرخوندیم که تمام مدت دور خودمون می‌چرخیدیم؛ وقتی هم که به خونه بر می‌گشتیم با چوب‌دستی دایی اسماعیل روبه‌رو می‌شدیم🤧:ـ دستاتون و بیارید جلو!با چوب به دستامون زد؛ اون طرف نگین که هی می‌خندید و عین خیالش هم نبود و من که این‌‌ور الکی اشک می ریختم که داییم فکر کنه دردم اومده و از سر دلسوزی دست از کتک زدنمون برداره. دایی جون از تو هم بخاطر تموم کتکای که آخر هر شیطنت زخمتشو می‌کشیدی، ممنونم!خلاصه هر چی فکر می‌کنم اگه اون موقع به حرفم گوش می‌کردی الان زنده نبودیم؛ انقد فیلم اکشن می‌دیدم که هوایی شده بودم برم دنبال گنج و نقشه می‌کشیدم. اون روز که رفتیم پارک داشتیم تاب‌بازی می‌کردیم، شیطنت بهت رجوع کرده بود و هی تابت رو می‌زدی به تاب من و هر چقدر هم داد و بیداد می‌کردم که نکن می‌گیره رو دستم و تو گوش نمی‌کردی و زدی ناخنمو ناکار کردی! ناخن عزیزم آویزون شده بود و دستم غرق خون بود، رفتیم خونه و مامانم دستمو پانسمان کرد من هم که فکر می‌کردم دیگه یه ناخن از دست دادم و دیگه قرار نیست این ناخن رو داشته باشم. همش گریه می‌کردم. فرداش که مامانم پانسمان دستمو باز کرد ناخن لقم افتاد و با نوار چسب دوباره برام چسبوندش و منِ سادهِ‌ لوح هم فکر می‌کردم به مرور، همین ناخنم جا خوش می‌کنه و رو دستم دوباره می‌چسبه و خوب میشه؛ بعد که دستامو شستم چسبش باز شد و ناخنم افتاد و زیر انبوه خاک گم شد، با اندوهی وصف نشدنی، رفتم پیش مامانم و گفتم:- من ناخنمو می‌خوام! من ناخنمو می‌خوام!ـ ببین یه ناخن جدید رشد می‌کنه دخترم؛ پس گریه نکن!ـ نه! شماها الکی می‌گید من ناخنمومی‌خوام.یه مدت که گذشت؛ متوجه شدم که یه ناخن جدید داره رو دستم رشد می‌کنه، الان هم راضیم که یه ناخن جدید گیرم اومده! بخاطر ناکار کردن ناخنم هم ازت ممنونم؛ یه ناخن جدید و نو!یادمه با هم دعوا می‌کردیم تا ببینیم کی قوی‌تره؛ بعدش هم تو و نگین رو با هم می‌زدم و تنهایی شکستتون می‌دادم! حتی با جثه‌ی کوچیکم. ولی روزگار وفا نکرد بزرگتر که شدم و به ۱۸ سالگی رسیدم، خواهرم بیشتر از من رشد کرد؛ روز به روز بلندتر، چاق‌تر! من روز به روز لاغرتر می‌شدم و قدم هم تغییری نمی‌کرد. باورت نمیشه یه روز که می‌خواستم قدرتمو به رخ نگین بکشم و رفتم سر سکوی جنگ خواهرانه؛ منو دو دستی می‌گرفت، هلش که می‌دادم مثل وزنه‌ی صد کیلویی از جاش تکون نمی‌خورد😂 و از این بدتر هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌اومد؛ هعی رفیق! می‌بینی دنیا چقدر بی‌وفاست؟منو خواهرم در گذشته:🤕😂البته دیگه بزرگ شدم و این چیزا برام مهم نیست؛ دیگه قوی بودن، کم‌نیاوردن تو دعوا، دیگه هیچی مثل قبل برام مهم نیست... یه‌بار یادم میاد که دختر عمت اومد خونمون رفتیم پیش مرغ‌های دایی اسماعیل، دیدیم تخم گذاشتن عایشه گفت:ـ بیا یکی از تخم‌مرغا رو برداریم ببریمش به‌جای گرم بزاریم تا به دنیا بیاد و جوجه‌شو خودمون بزرگ می‌کنیم و باهاش بازی می‌کنیم.- باشه! فکر خوبیه.آخر کتکاشم خوردیم؛ پرچمت بالاست دایی. ما هنوز خیلی دایی رو اذیت کردیم و این تازه اولاشه، یه بار دیگه هم من و عایشه و نگین گربه‌ی دست آموزمون رو بردیم تو اتاق داییم، یه لحظه پرنده‌های توی قفس اومدن بیرون و گربه همشون رو جلوی چشمامون قتل‌عام کرد؛ چقدر دلم واسه پرنده‌های بی‌چاره سوخت، البته گربه هم تنبیه شد و اخراجش کردیم بره چون ما گربه بی‌شعور نمی‌خوایم😁.داییم که اومد گفتیم تقصیر ما نبود یه گربه از پنجره اومده پرنده‌ها رو خورده و از کتک در امان موندیم؛ خلاصه روزامون اینجوری می‌گذشت.راستی نقاشی‌های رو در و دیوارمون رو یادته؟ یه  جن با موهای پریشون روی دَر خونه‌ی دایی احمد کشیدی، منم بچشو کشیدم؛ تا هنوز که هنوزه ردش مونده. یادته اون دفعه می‌خواستیم از روی یه بلوک بپریم تو پریدی و من که اومدم از روش بپرم ضربه فنی شدم و سرم غرق خون شد؟ و گریه کردم مامان بزرگم منو بردم دکتر و سرمو پانسمان کردن. تعجب می‌کنم چرا نتونستم از روی یه بلوک ساده بپرم! وقتی می‌خواستم از پله‌ها بالا برم سکندری می‌زدم و مامانم بهم می‌گفت تالاسمی، دست و پا چلفتی! از بس لاغر مردنی بودم ولی بعدش با ناراحتی می‌گفتم:ـ من تالاسمی نیستم، نیستم!نگین هم واسه اذیت کردن من و این که حرصمو در بیاره، این کلمه رو زیاد به کار می‌برد؛ ولی بزرگ‌تر که شدم زورم به هردتون می‌رسید. روزی که شما از این‌جا اسباب‌کشی کردین خیلی سخت شد، یادش بخیر واسه اون ایده‌ات قبر بازی؟ واسم قبر کندی و خاکم کردی؛ بعدشم تو و نگین رفتین واسم گریه کردین بعدشم نوبت به شما رسید. چقدر شیطون بودیم!🤧وسطی بازیامون چقدر حال میداد، این‌همه گُل می‌گرفتم و به سختی نوبتتون می‌شد. اون ضربه‌های تو‌پی که حسین می‌زد آدمو می‌ترسوند از بس که مثل برق از کنارمون رد می‌شد و اگه بهمون برخورد می‌کرد ضربه‌فنی می‌شدیم، یادش بخیر! بیشتر یاد تو بخیر پسر خاله‌ی کوچلوم، تویی که بعدها اومدی و بعضی‌وقتا باهامون تو وسطی هم‌بازی می‌شدی، تویی که با شوخیات به لبمون خنده  هدیه می‌کردی؛ فقط این روزا جای تو خالیست؛ خالی‌تر از قلب بی‌احساس زمانه...دخترخاله‌ی عزیزم بچگیامون گذشت و من، تو هر چروکی که به پیشونی پدرو مادرم اضافه می‌شد، بزرگ‌تر شدن خودمو می‌دیدم؛ همش تو ذهنم نقش می‌بست من دارم روز به روز به مرگ نزدیک تر می شم، این که من قراره یه روز پیر بشم؛می‌ترسم! ولی دلم می‌خواد یه مادربزرگ مهربون باشم:ـ نهههه! من چی گفتم؟ نمی‌خوام پیرشم!:(ولی اگه به خواست من بود من می‌خواستم هنوز تو دوران بچگی بمونم.هر چه کم‌تر فکر کنی؛ کم‌تر عذاب می‌بینی! این درسی بود که زندگی بهم داد. تو کودکی فکرمون آزادتر بود و انقد اساسی فکر نمی‌کردیم ولی حالا انقد کلمات تو مغذم چرخ می‌خورند که شده شبیه آتشفشانی که بغضشو خفه کرده و نمی‌دونم کی و کجا قراره فوران کنه؛ من باید افکارمو مدیریت کنم ؛ ولی نمی‌تونم نسبت به اتفاقات دنیا بی‌تفاوت باشم نمی‌تونم...</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 07:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی جلوه‌ایست از تو!❤</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-ois8p8j9ktmi</link>
                <description>عشقم به من بگو چگونه زلف پریشان شب را کوتاه می‌کنی؟ چگونه موهای ژولیده را با آن همه تبحر نظم می‌بخشی؟ چگونه می‌توانی این همه معجزه آفرین باشی؟ بی‌شک تو نهایت عشق و شگفتی هستی! امروز ۲۸ آبان، بهانه‌ای برای قدردانی زحمات بی هنگامه‌ی توست. تو شب و روز را غرق قشنگی می‌کنی! سلاح‌هایت را بردار چرا که قرار است به جنگ زشتی‌ها بروی و آلایش‌ها را زِ رخسار همگان بزودایی و جهان هستی را مملو از نشاط و زیبایی کنی.دست من نیست هر بار که می‌خواهم از تو بگویم زیبایی نمی‌گذارد کلمه‌ای جز او به کار ببندم، پس تکرار می‌کنم: تو مظهر جمال و ز.ی.ب.ا.ی.ی هستی؛ این همه قشنگی خلق کردن فقط از دست هنرور حاذقی چون تو بر می‌آید، چرا که تو زداینده آلایش‌ها و فرح‌بخش روح هستی.ای تصویرگر زیبایی! عکس رخت را بر بوم چشمانم به تصویر خواهم کشید، تا چشمانم تا قیامت از تو بگویند و با عشقت منّور گردند. ای سرچشمه‌ی جمال! باری دیگر چهره‌ی بی‌روح زمین را مزین به زیبایی بگردان تا در مقابل ماه همچنان سربلند جلوه کند و بر خود فخر ورزد.محبوب من! تا ابد ساز زیبایی را از دستان تو گوش خواهم کرد؛ پس برایم ساز زیبایی و عشق را بنواز! ای سرلوحه‌ی تمام زیبایی‌ها...تو ماه‌ترین ماه آسمان قلبمی؛ پس بتاب بر صفحه‌ی تاریک زمین قلبم و روشنایی را به او هدیه کن. هر پرتویی از تو به من جان دیگری می‌بخشد. تو برایم نفس بکش تا من به هوای نفس‌هایت زنده بمانم؛ آغوشت خانه‌ی امن من است. وجودت سرای قلبم را غرق در آرامش می‌کند تو برایم معنای حقیقی عشق هستی.روزت مبارک! دلیل تموم دلخوشی‌هام:)💗💗</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2024 09:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان انگیزه☕</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-rofweuqz7zyo</link>
                <description>سلام دوست من! امیدوارم حالت عالی باشه و هیچ‌وقت غصه‌ی بیش و کم دنیا رو نخوری؛ به کلبه‌ی کوچک پاییزی خوش اومدی! امروز جمعه ۲۷مهر ماهه؛ حاضری به صرف یک فنجان شعر مهمون من باشی؟ پس نوش نگاهت:چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخندمشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخندغصه ها فانی و باقی تو بخندگر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخندحافظ🍁می‌خوام بهت یه چیزی بگم می‌دونستی تو یه انسان قوی هستی؟ پس برای داشتن سلامتی از خداوند شکرگذار باش و از داشته‌ها قدردانی کن؛ هیچ وقت درِ قلبت رو به روی ناامیدی و غم باز نکن تا می‌تونی مثبت فکر کن و همیشه لبخندت رو به دنیا هدیه کن! رسیدن به خواسته‌ها کار دشواری نیست فقط باید به خودت و توانایی‌های خودت ایمان داشته باشی. اگه تو محدودیت‌ زندگی می‌کنی محدودیت‌هات رو تبدیل به فرصت کن، همه‌چی به خودت بستگی داره به نوع نگاهت به مشکلات به انتخاب‌هات! پس سعی کن همیشه نیمه‌ی پُرِ لیوان رو ببینی:در محدودیت رشد کن و هوشمندانه عمل کن!🌱 این‌جا هر دوتا ماهی در یک لیوان هستند ولی یکی زنده است یکی هلاک شده وفتی راهی برای امیدواری هست چرا با ناامیدی خود را به سمت هلاکی بکشانیم! اندیشه‌های ما بهانه‌ای برای فرارمی‌دانی ما راه حل مشکل کمبودهای زندگیمان را چه می‌دانیم؟ گوشه‌ای نشستن، غصه خوردن، غر زدن، این‌که من هر کاری کنم به هدفم نمی‌رسم، من مثل بقیه نیستم آن‌ها در محدودیت نبوده‌اند، من کافی نیستم، من یک بازنده هستم، موفقیت؟ آن هم من؟! ناباوری های کاذب، و در آخر هم فرصت زندگی را از دست می‌دهیم، هم لحظه‌های طلایی عمرمان را! تا کی می‌خوای این‌جوری فکر کنی؟ تا وقتی که پیر شدی؟ تا کی می‌خوای این ذلت رو به دوش بکشی؟ کسی راهت رو مسدود نکرده، تو می‌تونی به راهت ادامه بدی؛ زندگی بالاو پایین داره و باید اینو قبول کنی، باید باهاش کنار بیای؛ پس خالق خارق‌العاده‌ی خدا! خلیفه‌ی خدا روی زمین و از همه مهم‌تر اشرف مخلوقات! تو نباید زندگیت رو زیبا بسازی؟ با این همه توانایی که خدا بهت هدیه کرده؟ با خودت لااقل مهربون باش؛ بخند تا دنیا هم به روت بخنده در این لحظه:صرفاً جهت شوخی و خنده!حالا تو بخند شاید دوستانم نظرشون عوض شد و خندیدند.🤭😂👩‍🦯خب خب برای یه بخش دیگه آماده‌ای؟ پس پیش به‌ سوی موفقیت:یک راه‌پله رو در نظر بگیرید مثلا صد تا پله داره؛ راه پله رو به سه قسمت تقسیم می‌کنیم پله‌ی اول، پله‌های میانی و آخرین پله، پله‌‌ی آخر! پله‌ی اول جاییه که شما قرار دارید پله‌های میانی مسیریه که شما باید برای رسیدن به هدفتون از اون بگذرید و پله‌ی آخر مقصد شماست؛ جایی که به موفقیت دست پیدا می‌کنید. برای اونایی که یک شبه می‌خوان به موفقیت برسند، بگید که بدون این که از پله‌های میانی بگذرید می‌تونید روی پله‌ی آخر بایستید؟ یک لحظه چشماتون رو ببندید صدتا پله رو مقابل خودتون تصور کنید، روی پله‌ی اول بایستید؛ حالا بدون این که روی پله‌ی دوم یا پله‌های بالاترش قدم بگذارید در یک نگاه روی پله‌ی آخر باشید! آیا ممکنه؟! رسیدن به موفقیت یک‌شبه هم دقیقا همین اندازه سخته، می‌دونید چرا همیشه فکر می‌کنید رسیدن به موفقیت سخته؟ چون می‌خواید یک‌شبه بهش دست پیدا کنید؛ باید با آرامش و نهایت تمرکز و دقت یکی‌یکی پله‌ها رو بالا برید و هیچ وقت خودتون رو درگیر حواشی نکنید شما تو آسمونی هستید که می‌خواید به ماه دست پیدا کنید پس فقط باید به ماه نگاه کنید و گول زرق و برق ستاره‌ها رو نخورید خب یک بار دیگه چشماتون رو ببندید تصور کنید دارید پشت سرِ هم پله‌ها رو بالا می‌رید احساس می‌کنید چقدر راحته؟ آره رسیدن به موفقیت هم همین‌ اندازه راحته اگه ذهنت رو درست مدیریت کنی؛ شاید وسط راه یکم خسته بشی اما خیالت راحته که بیهوده قدم نگذاشتی و در آخر به نتیجه خواهی رسید.برای رسیدن به اهدافت تلاش کن و تا وقتی که به خواسته‌هایت نرسیدی، توقف نکن!سخن آخر:تو کافی هستی، تو میتونی، تو ارزشمندی، تو قوی هستی از مشکلات نترس جوری باش که مشکلات از تو بترسند! یکی از اشعار سهراب سپهری تقدیمتون:به حبابِ نگرانِ لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می‌گذرد،آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهدماند..لحظه ها عریانند.به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!زندگی ذره كاهیست، كه كوهش كردیم،زندگی نام نکویی ست، كه خارش كردیم،زندگی نیست بجز نم‌نم بارانِ بهار، زندگی نیست بجزدیدن یارزندگی نیست به‌جز عشق،به‌جزحرف محبت به كسی،ورنه هرخار و خسی،زندگی كرده بسی،زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...خدا نگهدار!</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 09:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت خاطراتی که آدم را می‌آزارند...</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-dvcxe9ktdp47</link>
                <description>درون ذهن هر یک از ما یک آلبوم قدیمی بزرگ وجود دارد؛ آلبومی که پر از خاطره است، خاطره‌هایی که ما را یاد روزهای گذشته می‌اندازند. خاطرات دو دسته‌اند: خاطرات تلخ و خاطرات شیرین. بعضی از خاطره‌ها زود فراموش می‌شوند ولی بعضی از خاطرات به این راحتی فراموش نمی‌شوند، فرقی هم ندارد که قدمتشان چند سال باشد اصلا فراموشی خاطرات به این بستگی ندارد که چه موقع اتقاق افتاده‌اند زیرا بعضی از خاطره‌ها توانسته‌اند ملکه‌ی ذهن ما بشوند و مهر ابد بخورند. فکر کردن زیاد به خاطره‌های بد انسان را پر اندوه، غمگین و نا امید می‌کند «برای همین بشر دست به اختراع بزرگی به نام سوزاندن عکس‌ها زد.😂 که این امر برای عکس‌های آزار دهنده به کار می‌ره که تو روح بی‌جان کاغذ جای گرفتن»اینم یه راهکارمناسب😂🎭ولی خداییش فراموش کردن بعضی از خاطرات خیلی سخته، خیلی خیلی سخت! جوری که فکر می‌کنیم هیچ‌جوره نمی‌تونیم از ذهنمون پاکشون کنیم ولی اگه تا ابد با خاطرات آزاردهنده زندگی کنیم آسیب می‌بینم، تو گذشته می‌مونیم ما گاهی وقت‌ها لازمه قاتل بشیم قاتل خاطرات کشنده! چرا که در غیر این صورت خودمون نابود می‌شیم. تو حال زندگی کن، از خاطرات گذشته درس بگیر ولی اونا رو راهی برای آزار خودت قرار نده! دنیا خیالات نیست واقعی زندگی کن، منطقی باش! هیچ چیزی ارزش ناراحت کردن تو رو نداره پس خودت رو از غم‌های بیهوده رها کن.یاد بگیر که گاهی وقتا لازمه یه پاک‌کن برداری و تموم خاطره‌های بد رو از ذهنت پاک کنی یک بار و برای همیشه خودت رو رها کن از قفسی که دردها برات ساختن حصارهای دورت رو بشکن نزار زندانی افکارت بشی تو قوی هستی از پس هر کاری بر میای چون اگه ضعیف بودی خدا تو رو در مسیر سختی‌ها قرار نمی‌داد حتما یه توانایی نهفته در وجودت دیده پس هیچ‌وقت فراموش نکن تو از دردهات قوی‌تری!
</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 05:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای پاییز🍁</title>
                <link>https://virgool.io/Narouei690/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-hst2fwskchie</link>
                <description>پاییز همان دختریست با موهای طلاییِ پریشان که روی سنگ فرش برگ‌های رنگارنگ می‌دود و شور و شادی را معنا می‌بخشد.روی برگ‌های پاییزی قدم می‌گذاشتم؛ صدای خش‌خش‌شان عجیب به دل می‌نشست، هر یک از برگ‌ها رنگ خاصی داشت؛ رسیدم به درخت ته باغ تنها یک برگ روی شاخه‌اش مانده بود، ناگه باد تندی وزید باد آن تک برگ را نیز از او گرفت؛ به گمانم او  دیگر تنهایِ تنها شده بود زیرا دیگر هیچ برگی برایش نمانده بود؛ نزدیک‌تر رفتم، صدایی مبهم توجه‌ام را جلب کرد، سرم را روی تنه‌ی درخت گذاشتم آری خودش بود داشت سخن می‌گفت به گمانم از خدا گله‌مند بود ولی خدا برای این کارش دلیلی داشته، خالق که بد مخلوقاتش را نمی‌خواهد! آدم را رنج‌ها می‌سازند. رو به درخت گفتم: - سختی‌ها باعث میشن تو قوی‌تر بشی پس بی‌جهت غصه نخور! اگه امروز چیزی رو از دست دادی خدا بهترشو در آینده بهت میده فقط امید داشته باش! یکم آرام شد دیگر صدایی شنیده نمی‌شد. از آن‌جا رفتم  از آن روز به بعد دیگر زیاد پیش درخت ته باغ نمی‌رفتم چند ماه گذشت تا اینکه یک روز به صورت خیلی اتفاقی از آن‌جا گذشتم؛ روز ششم فروردین بود، درختی تنومند با انبوه برگ و شکوفه‌هایی قشنگ مقابلم بود، باورم نمی‌شد او خودش بود؟ نزدیکش رفتم گفت:ـ س..لامـ سلام درخت زیبا!ـ تو درست می‌گفتی من بی‌جهت غصه می‌خوردم.ـ آره دوست من همه تو زندگیشون یه خزون و یه بهار دارن: غم و شادی! با همیناست که زندگی قشنگ میشه اگه غم نبود هیچ وقت نمی‌تونستیم از شادی‌ها لذت ببریم؛ خدا تو زندگی درس‌های زیادی بهمون میده تجربه باعث میشه ما بهتر بتونیم تصمیم بگیریم.ـ بله درست میگی ممنون که بهم دلگرمی دادی.ـ خواهش می‌کنم روز خوبی داشته باشی! فعلا.ـ تو هم همین‌طور؛ به سلامت.دوباره راهی شدم به خانه که رسیدم کفش‌هایم را روی جا کفشی گذاشتم. دلم می‌خواست یکم نقاشی بکشم، دفتر و مداد رنگی‌هایم را برداشتم دلم می‌خواست امروز را نقاشی کنم درخت و شکوفه‌های رنگینش سبزه‌زاری که رنگ سبزش جلوه‌ی خاصی داشت، سبزی که آرامش را در ذهنم تزریق می‌کر،د سبزی که رنگ دلخواهم بود. شروع به طراحی کردم. وای چه نقاشی خاطره‌انگیزی شده!  برگه‌ی نقاشی را روی دیوار اتاقم نصب کردم، هر صبح که از خواب بیدار می‌شدم در مقابل خود می‌دیدمش باعث می‌شد بیشتر فکر کنم و هیچ‌گاه امیدم را از دست ندهم.اما دلم گرفت؛ من عاشق پاییزم! پاییز، پاییز. نمی‌دونم چرا بعضی‌ها پاییز رو فصل غم می‌دونن پس چرا من انقد عاشقشم؟ از دریچه‌ی دیدِ من پاییز فصلی شاعرانه است ولیکن به دیدگاه دیگران هم احترام می‌زارم...ـ خوبه دیگه بسه کشتیمون با این پاییز پاییز کردن..ات( حرفای اون بُعد دیگم)😂باشه دیگه پس تا این که اون منِ دیگه نیومده کتکم بزنه از پاییز حرف نمی‌زنم.ـ ولی خداییش خیلی حسوده(نشنوه)😌🤝🏻دارم به منِ دیگم چی میگم؟😲ـ تو...و! چی گفتی؟ـ هی...چی، فقط گفتم باشه پاییز را دوست می‌دارم اما خودت را بیشتر...🤗🌺🌿.ـ آره به جون خودت😬ـ خب تو منی! یه بخش از من؛ چطور میتونم دوسِت نداشته باشم؟ـ باشه بابا! ولم کن؛ من باورم شد اصلا، تسلیم🤧ـ خوبه سرِ عقل اومدی😁😘(صرفاً جهت جرعه‌ای حال خوش🙂🌊)</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 23:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-dpv1ldfg2074</link>
                <description>حسین جان🖤🥀به نام خدا سلام بر تو ای چهره‌ای پر صلابت! حال شیش ماه از پر گشودنت به دیار باقی می‌گذرد؛ هنوز هم باورم نیست که رفتی، جای خالیت داغی‌ست درون سینه‌ام که بی‌رحمانه قلب بی دفاعم را می‌دَرد. آن همه جمال زلفان سیاهت به کجا رفته؟ موهایت چرا انقد کم‌پشت شده؟ یادم هست که می‌خواستی زلف‌های پریشان شده‌ات را کج شانه کنی؛ جان‌دلم، می‌دانم که جایی وجود دارد که به خواسته‌ات می‌رسی...نمی‌دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده، چقدر جای شوخی‌هایت خالی‌ست، چقد خنده‌ها که بعد رفتنت فوت شد. ناخواسته قاتل لبخندهایمان شدی پرنده‌ی کوچکم. تو هم‌بازی بچگی‌هایم بودی، کجا رفت بچگی‌یمان؟ جوری گذشت که انگار کودکی‌یمان دروغ بوده و ما از اول در همین سن بودیم؛ اما نه! مادرهایمان پیر شدند، موهای پدرانمان سفید شدند این یعنی ما هم بزرگ‌تر شدیم و بزرگ‌تر هم خواهیم شد؛ چقد با هم دعوایمان می‌شد؛ می‌دانی خواهرت چقدر دلش برایت تنگ شده؟ نگین و اسما بودنت را می‌خواهند، می‌دانی چقدر پشیمان هستند از این که باهات بیشتر مهربانی نکرده‌اند؟ ما چگونه بدون تو وسطی بازی کنیم؟ چه کسی همانند تو می‌تواند که در جمع ما را بخنداند؟ چه کسی چون تو می‌تواند دلداری‌مان بدهد؟ دلم برایت خیلی تنگ شده؛ چنان کوچه‌ی تنگی که پهلوهایم را در هم می‌پیچد، چند بار دیگر باید این راه دلتنگی را طی کنم؟ دیگر رَمق از روح و جانم رفته رهایم کن از این همه رنج دلتنگی...راه خانه‌تان را که طی می‌کنم در هر قدم تو در ذهن خسته‌ام نقش می‌بندی؛ خاطراتت هر لحظه درون ذهنم متداعی می‌شوند؛ این جاده همان جاده‌ایست که تو از رویش گذشته‌ای، هنوز رد دوچرخه‌ات روی جسم بی‌روح این جاده‌ی خاکی مانده، فقط! جای تو خالی‌ست... روزی می‌خواستم حافظ بودنت را تبریک بگویم اما زندگی نذاشت تو به خواسته‌ات برسی؛ عمرت قد نداد. گنجشکم، هنوز تلاوت قرآن را با صدای زیبایت گوش می‌کنم؛ چه زیبا می‌خواندی روزی از بهشت تلاوتت را خواهم شنید...این بیماری چه بود که دامانمان را گرفت و روزگار را در مقابل دیدگانمان تیره کرد؟ چقدر ترسیدی وقتی این خبرتلخ را شنیدی تو تحملش را نداشتی هنوز بچه بودی دکترها چگونه توانستند این خبر را به تو بدهند؟ عزیز خواهر من که وقتی شنیدم خیلی ترسیدم یک دنیا از خدا در دلم گله داشتم همیشه فکرم درگیر بود؛ اصلا چرا پسر خاله‌ی کوچکم باید همچین بیماریی بگیرد؟ با خود گفتم اصلا خدا چرا همچین بیماری‌های بی‌علاجی رو آفریده؟ دلم گرفته بود، بغض کرده بودم بعد با خود گفتم بیماری‌ها نتیجه‌ی بی‌احتیاطی ماست؟ یا دست خدا؟ اگر گزینه‌ای اول باشد که ما باید بیشتر احتیاط کنیم اما بیماری ارثی که دست ما نیست هست؟ بگذریم روزها گذشت و من هم یکم آرام شدم ولی هیچ‌وقت دنیای بدون تو را تصور نکرده بودم نمی‌دانستم روزی می‌رسد که میروی ولی... ولی آن‌طور که من می‌اندیشیدم نبود. از رفتنت فقط کوله باری از حسرت نصیبمان شد:حسرت دیدنت، صدای مهربانت، بودنت.من حتی با تو خداحافظی هم نکرده بودم چگونه توانستی بی خداحافظی بروی ها....ن؟ با توهست....م؟😭تو رفتی اما غنچه‌ی یادت هنوز کنج باغچه‌ی ذهنم نفس می‌کشد، اکنون از مهربانی‌هایت نامحروم گشته‌ام اما هنوز نهال مهری که درون قلبم کاشتی پُربار است.</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 12:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هوایِ تو»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-acyorg1e7o5w</link>
                <description>ذرات بازیگوش پرتوهای خورشید روی صورتم سُر می‌خوردند؛ چشم‌هایم را که گشودم، صبح شده بود؛ خورشید از پنجره دیده می‌شد و چشم‌هایم با درخشش بی‌اختیار بسته می‌شدند. از جایم بلند شدم. با عشقی که تو درون قلبم ساختی، دنیا را تماشا کردم. تو اولین کسی هستی که صبح هر روز در ذهن و قلبم چون رود جاری می‌شود، یادت هر روز مهمان افکارم است. تو برایم با ارزش‌تر از آن هستی که می‌پنداری؛ وقتی می‌بینمت زبانم بند می‌آید و همه‌چیز یادم می‌رود، در آن لحظه به تنها چیزی که فکر می‌کنم تویی؛ پس ببخش بخاطر سکوتی که هر از گاهی تو را می‌آزارد البته تقصیر من نیست، تقصیر قلبی‌ست که همیشه دوست دارد به مغزم حکم‌رانی کند و او هم مثل عاشقی دل‌سوخته به فرمانش گوش می‌کند. دوباره می‌خواهم با نجوای دل صدایت کنم: عشقم؟ نه، تو فراتر از عشقی تو تمام زیبایی‌های دنیایی که خلاصه شده‌اند در یک نفر. من تو را با جان و دل دوست دارم شبیه کودکی که جانش به مادرش بند است، شبیه گلی که بی آب می‌میرد، شبیه گیتاری که بدون رقص دستانت بر تارهای قلبش بی‌صدا می‌ماند. من یک ماهی کوچکم که درون اقیانوس قلبت زندگی می‌کند؛ من در عشقِ بی‌نهایتت غرق می‌شوم. مگر یادت رفته که ماهی هر چقدر هم که در عشق معشوقه‌اش یعنی آب فرو رود باز هم غرق نمی‌شود. آب و ماهی توصیف جالبی‌ست ماهی بدون آب می‌میرد اما آب بدون ماهی؟ نمی‌دانم بعضی وقت‌ها دریاچه‌ها خشک می‌شوند و ماهی‌ها می‌میرند. دلیلش چیست؟ عشق بیش‌از حد؟ نه نباید آب را بی‌معرفت خطاب کنیم چرا که آب در عشق ماهی جان می‌دهد و ماهی از تنهایی می‌میرد از دوری، نه از بی‌معرفتی آب. به گمانم فهمیده‌ای که چقدر دوستت دارم دلیل زیستنم؛ من قبل تو زندگی نمی‌کردم فقط محکوم تحمل بودم، محکوم تحمل دنیایی که روی تمام درها و دیوارهایش غبار غم نشسته بود ؛ دنیایی که آدم‌هایش همانند جانوران وحشی قلب انسان را می‌دریدند. قلب من پیش از تو بی‌جان و خانه‌ی اندوه بود. می ترسیدم از تمام آدم‌ها، می ترسیدم دلم را هر بار بشکنند؛ بخاطر همین راهم را کج کردم شدم کرم شب‌تابی که به فکر پروانه شدن درون پیله خوابیده اما می‌ترسد بیدار شود. تو آمدی و مرا پروانه کردی، گر چه وحشت داشتم، تو دنیا را به من نشان دادی. یک عمر به دور از آدم‌ها زندگی کردم؛ بخاطر ترس‌هایی که از آن‌ها داشتم خودم را به تنهایی عادت داده بودم هر روز با خودم حرف می‌زدم، گفتگو می‌کردم، برای همین تا الان که الان است درون جمع حرفی ندارم چرا که عادت کرده‌ام با خودم حرف بزنم. من حتی درون جمع دلم جای دیگری‌ست سرگشته درون افکار متلاطم ذهنم. شدم یک درون‌گرای مطلق! بی‌اندازه کم‌حرف و خجالتی، شبیه برف سرد، شبیه مجسمه در سکوت محض. من هیچ حرفی با آدم‌ها نداشتم همه از سکوتم گله داشتند، غافل از اینکه دست خودم نبود سال‌ها این‌گونه زندگی می‌کردم درون ذهن و خیال خویش و تنهایی شده بود بخشی از من، البته حرف دیگران برایم اهمیتی ندارد اما وقتی سکوتم باعث رنجش تو می‌شود رنجشت مرا نیز می‌رنجاند. سلسله به سلسله حرف. انزوای ما برای خودش مسئله شد؛ مسئله‌ای که هر روز در فکر حل کردنش هستم من عوض می‌شوم حداقل با تو، برای تو، برای شاد بودنت؛ نبض زندگیم❤️.جان بخشیدی به مرده‌ای که سال‌ها در خاک خفته بود؛ وقتی که شده بودم بخشی از خاک و استخوان‌هایم در دلش پوسیده گشته بودند تو بعد از هزاران سال بیدارم کردی و با عشقت در روحم دمیدی و باری دیگر مرا مهمان زندگی کردی روح و جانم.</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 09:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تولدی‌درسرزمین‌ِویرگول»</title>
                <link>https://virgool.io/@narouei271/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%90%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-f34buavjzqmk</link>
                <description>به نام مناسب‌ترین واژه‌هابه رسم محبت به نام خدا🤍سلام! امیدوارم که حالتون خوب باشه؛ من ماهوین هستم، عاشق ادبیاتم و این اولین روز حضور من در ویرگوله.بر روی سنگ فرش پاییزی قدم می‌گذارم؛ با هر قدمی که بر می‌دارم صدای خش‌خش برگ‌ها بلند می‌شود، آهنگ بی‌کلامی در فضا پخش می‌گردد و پرندگان را به رقص وا می‌دارد. دفترم را محکم بغل کرده و به سمت درخت ته‌ باغ قدم می‌گذارم. هر گاه که کلمات به ذهنم هجوم می‌آورند نوشتن می‌شود پناه من! باید بگویم این خون نیست که در رگ‌هایم جاری‌ست بلکه چشمه‌ای از شور نوشتن است. دنیا برایم گذرگاهی محدود است؛ گذرگاهی که ما موقتا ناچار به عبور از آنیم و داستان ما در این گذرگاه است که شکل می‌گیرد. روزگار همیشه در حال امتحان گرفتن از ماست برای سنجیدن و شناختن! من بخشی از این داستان طولانی‌ام، تو هم بخش دیگری از آن! هیچ‌کس از رخدادهای آینده خبر ندارد تنها کسی که از پایان قصهٔ ما آگاه است خداست خدایی که درون قلب ما حضور دارد و به سبب وجودش آرامشی عمیق مهمان قلب‌مان می‌شود. به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقیست...من عاشق ماجراجویی‌ام و شمارو هم دعوت می‌کنم به یه ماجراجویی که قراره باحضور من این‌جا اتفاق بیفته؛)) #روز تولد من در سرزمین ویرگولتاریخ:۱۴۰۳٫۷٫۱۸</description>
                <category>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</category>
                <author>🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 13:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>