<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naserazizkhani59</link>
        <description>شاعر  _ نویسنده #دکتری روانشناسی بالینی از دانشگاه آکسفورد انگلستان _#دکتری روانشناسی عمومی از دانشگاه تهران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:24:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1127703/avatar/mlVFgm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</title>
            <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عنوان: &quot;رمان جدید &#039;فراموش شده&#039; نوشته ناصر عزیزخانی به زودی منتشر می‌شود!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-yot3xlgkdkym</link>
                <description>عنوان: &quot;رمان جدید &#x27;فراموش شده&#x27; نوشته ناصر عزیزخانی به زودی منتشر می‌شود!&quot;ناصر عزیزخانی، نویسنده و شاعر معاصر، اثر جدید خود با عنوان &quot;فراموش شده&quot; را به زودی منتشر خواهد کرد. این رمان ترسناک و در ژانر وحشت، تا چند روز دیگر توسط انتشارات متخصصان به بازار عرضه خواهد شد. این اثر جذاب و هیجان انگیز، انتظارات بسیاری را در میان علاقمندان به ادبیات مدرن برانگیزیده است. برای کسب اطلاعات بیشتر و خواندن داستانی متفاوت، پیشنهاد می‌شود این رمان را به دست نگاه داشته باشید.از طرفی، ناصر عزیزخانی با توانایی درونگرایی و خلق تصاویر وحشتناک، مخاطبان خود را به سفری مهیج و مرموز در دنیای وحشت و ترس می‌برد. با توجه به استقبال گسترده از آثار قبلی این نویسنده، منتظر باشید تا این رمان جدید نیز به یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات معاصر تبدیل شود. همچنین، انتشار این خبر می‌تواند علاقه‌مندان به ادبیات وحشت را به خواندن این اثر جذاب و دلنشین تشویق کند.با انتشار این خبر، امیدواریم که علاقه‌مندان به ادبیات معاصر و داستان‌های ترسناک، این فرصت را برای مطالعه و بررسی رمان جدید &quot;فراموش شده&quot; از ناصر عزیزخانی پیدا کنند. این اثر می‌تواند به عنوان یکی از برترین رمان‌های وحشت و ترس امروزی شناخته شود و تجربه‌ی یک ماجرای دلپذیر و هیجان‌انگیز را برای خوانندگان فراهم کند. با انتظار شروع انتشار و توزیع این رمان، منتظر باشید تا این اثر جذاب به دست شما برسد و شما را در دنیایی وحشتناک و فراموش نشدنی بکشاند.</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 13:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ناصرعزیزخانی نویسنده و شاعر ایرانی به امیر تتلو خواننده</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-hkcq3riuuvbp</link>
                <description>عزیزم امیر تتلو،سلام و احترام به شما. امیدوارم که این نامه در بهترین حالت و به خوبی به شما برسد. من ناصر عزیز خانی، یک نویسنده و شاعر معاصر ایران هستم و با اعتقاد کامل به استعداد و توانایی های شما در عرصه موسیقی، تصمیم گرفتم که این نامه را برای شما بنویسم.دوست عزیز، من همانند شما، به خوبی از ارزش های موسیقی ایرانی آگاهی دارم و به عنوان یک شاعر، همیشه تلاش میکنم از این میراث فرهنگی بزرگ بهره ببرم و آن را به همه جا برده و معرفی کنم. بنابراین، سخنانم را با این هدف ارائه میکنم که لطفا با احترامی به ارزش های موسیقی ایرانی نگاه کنید.امیر جان، شما یک خواننده استعدادمند و پرطراوت هستید و آثار شما در دنیای موسیقی ایران بسیار مورد توجه قرار گرفته است. اما به عنوان یک هنرمند با تجربه، میخواهم به شما بگویم که مسئله این نیست که موسیقی ایرانی به گند نکشد، بلکه مسئله این است که هر هنرمندی باید مسئولیت خود را نسبت به ارتقاء و حفظ ارزش های موسیقی ایرانی داشته باشد.به عنوان یک هنرمند، شما توانایی بی نظیری دارید تا با استفاده از آهنگسازی و شعر خلاقانه خود، به جامعه یک پیام قوی و ارزشمند ارائه دهید. در این راه، میتوانید از الگوهای موسیقی ایرانی بهره ببرید و آن را با الهام از سبک های موسیقی دیگر ترکیب کنید. این رویکرد، میتواند به خلق آثاری منحصر به فرد و همچنین حفظ هویت موسیقی ایرانی کمک کند.در نهایت، امیدوارم که با ارتقاء و حفظ ارزش های موسیقی ایرانی، توانایی شما در صحنه موسیقی به رشد و شکوفایی بیشتری برسد. همچنین، تمنا دارم که همواره در انتخاب و اجرای آثارتان، به این نکته توجه کنید که موسیقی ایرانی ثروتمند و متنوع است و شما میتوانید از این تنوع استفاده کنید تا آثاری بی نظیر و قابل تحسین را به جامعه هنری ایرانی عرضه کنید.با آرزوی موفقیت برای شما در پیشرفت هنری خود،ناصر عزیز خانی</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 20:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناصر عزيزخاني زندگي‌نامه علامه سيد ابوالحسن حافظيان، استاد محمدرضا حكيمي را مي‌نويسد</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%8A%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AD%D9%83%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%8A-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D8%AF-rw2knuvqwv5r</link>
                <description>علامه سید ابوالحسن حافظيان استاد مسلم علوم غريبه به گزارش خبرنگار فارس، ناصر عزيزخاني، نويسنده و عضو انجمن نويسندگان شاهد كه اخيرا همراه با گروهي از شاعران به هند سفر كرده است، در حال نگارش زندگي‌نامه علامه سيد ابوالحسن حافظيان است. علامه سيد ابوالحسن حافظيان خراساني از روحانيون و دانشمندان متقي كراچي است كه در مشهد مقدس متولد شد و در بيت سيادت پرورش يافته و از محضر مرحوم جمال‏السالكين آقاي حاج شيخ حسنعلي اصفهاني و آيت‏اللَّه آقا ميرزا مهدي اصفهاني غروي بهره برده است. وي در علوم غريبه و ادعيه محربه زحمات فراوان كشيده و بيش از سى سال است كه براى خدمت بيشتر به كراچى پاكستان رفت و در ضمن تجارت انجام وظيفه كرد. اكثر مردم كراچى از ايرانى و هندى اعتقاد مخصوصى به نفس او دارند. ضريح نقره و طلاكارى حضرت على بن موسى‏الرضا (ع) كه به نقشه و همت والاى او و كمك مردم و بودجه خود حضرت رضا (ع) ساخته و بر روى قبر مطهر نصب گرديداز جمله كارهاي اوست. علامه حافظيان در سال 1282 در مشهد متولد شد و در سال 1360 در همان شهر درگذشت. علامه حافظيان از بزرگاني است كه محمد رضا حكيمي يكي از شاگردان او است. انتهاي پيام/م</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 03:24:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه آلمان</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-tupfz69ucscj</link>
                <description>گفتند از ايران و زراتشتِ پيمبروقت است از ايرانِ مسلمان بنويسماز شير خداوندِ جهان حيدرِ كرّاراز مملكتِ رستمِ دستان بنويسماز گيو سخن سر كنم از غيرتِ گودرزاز زالِ زر و سامِ نريمان بنويسماز زمزمه يِ روشنِ نوروزِ فرهمنداز عيد نظر كردة ی قربان بنويسم            از مرسدس و پتّي و اسميت نوشتنداز عفّت و از عصمت و احسان بنويسمايران من اي كشور آيين و نيايشوقت است كه از ايزد و يزدان بنويسمتو هستي و عيب است در آيينه ي رحماناز وسوسه وسوسه يِ شيطان بنويسمبنماي رخ اي قرصِ قمر در شب خاورتا يك قلم از باغ و گلستان بنويسمبگشاي لب اي لعبت فرزانة ی مشرقتا يك شكر از قندِ فراوان بنويسماز صبحِ نشابور و شبِ عاشق ديهوكاز خلوتِ نيمه شبِ كاشان بنويسماز ظهر و شب و صبح غزلخورده يِ سلماساز صبح و شب و ظهر سراوان بنويسماز بيهق و از قُرقي و از قُمشه و قُروه از كوچه و پس كوچه ی كرمان بنويسماز مهنه و آن خير و سعادت كه شنيدياز خاكِ علا پرورِ سمنان بنويسماز رودكي و جويِ خوش زمزمه هايشاز شعر منوچهريِ دامغان بنويسماز سعدي و آن شهد فصاحت كه چشيدي از حافظ و از كوچة ی رندان بنويسماز مولوي و مطربِ خوش قي قي و قاقااز صائب و آن طرزِ دگرسان بنويسماز ناصر خسرو بنويسم به رهايياز واقعه ي ِدرة ی يمگان بنويسماز زمزمه يِ روشنِ فردوسيِ طوسيآن هيربدِ داهي و دهقان بنويسم تا كي بنويسم بنويسم؟ ننوشتم ننوشتم و هوها هله هي هان بنويسمگفتند و شنيدي مثلِ بوسه و پيغامآيينه بياريد نمايان بنويسماز لقمه نوشتند و روا نيست ، رسيدست هنگام كه از حكمت لقمان بنويسم           از پرورشِ تفرش و آموزشِ ترشيزاز قدمتِ فرهنگِ تبادكان بنويسماز مدرسه يِ شمس وغزالي به نجابت از مكتب شير از وصفاهان بنويسمدر زخم رسيدم كه زمرهم بزنم دمبا درد نشستم كه ز درمان بنويسم آخر به چه رويي بنويسم ز فرانكفورتتا مي شود از مشهد و تهران بنويسمچشمت نكند ميلِ تماشايِ رو سِلسهايميك شمّه گر از خاكِ خراسان بنويسميك زخمه گر از گوشة ی موسيقي شيروانيك پرده گر از نغمة ی قوچان بنويسمزيباست اگر راين و فريباست اگر ماينبگذار كه از بند فريمان بنويسمبرلين تماشايي و آن جلوة ی جذاب بگذار كه از شهرك واوان بنويسماز ظهر تموز و نفس ساردوئيهّو آن سرديِ آتش خورِ سوزان بنويسماز نيمه يِ ديماه و شبِ داغِ هويزهوان گرميِ پنكه خورِ عطشان بنويسماز اوّل صبح و سحرِ شاعرِ تبريزدر آيينة ی باغ گلستان بنويسماز شُرلق و دَلفارد و سرومال و سرعيناز اين بنويسم من و از آن بنويسماز جادة ی دورِ كمرِ كوه كشيده از گردنة ی سنگي سنگان بنويسم از جلوة ی ريژاب در آيينة ی مهتاباز گردنة ی زيدر و حيران بنويسمدريايِ خزر را همه ديدند و شنيدند از سقّز و دريايِ مريوان بنويسماز كُلن مگوييد و اجازت بدهيدم از جلوة ی ماسولة ی گيلان بنويسم از جنگل و درياي نشسته به برِ هماز پيچ و خم جادة ی گرگان بنويسمتو زرد در آيند درختان اروپاسرسبز اگر از طبرستان بنويسم يك عمر سخن گفته ام از خوبي ايرانخوب است همينگونه كماكان بنويسمبگذار كه دور تو بگردم وطن من مگذار كه از گردشِ دوران بنويسمچشمِ من و دامان تو اي دامنة ی پاكمگذار كه دور از تو و دامان بنويسممن ابر بهارانم و آمادة ی بارانبگذار كه درپايِ تو گريان بنويسمدرپايِ تو در خونِ خود اي مرزِ سحر خيزقسمت شود اي كاش كه غلطان بنويسممن آب خرابات تو را خورده ام اي خاكبا نام تو ، مرگم ! اگر از نان بنويسمفرمان بده اي خاك كه چون خامة ی بي باكسردر پي تو در خطِ فرمان بنويسميك عمر سرودم من و افسوس نشد هيچدر شأن تو يك بيتِ درخشان بنويسمتاريكي و افسردگي وهاي! دريغا!شرمنده! نشد روشن و رويان بنويسمدر شأنِ وطن بهتر از اين شعر پريشانشرمنده ! نشد چامة ی شايان بنويسم تا چاپ كنم تازه ترين چامة ی خود رانامه به چه بَهمان و چه مَهمان بنويسم؟رايانه نمي خواهم و وبلاگ ندارمنامه به كدامين دهِ ويران بنويسم؟همشهري و جام جم و پُر فرق نداردنامه به چه نام و به چه عنوان بنويسمنامه به هر آن كاغذ اخبار كه در چاپتأخير ندارد خوش و آسان بنويسمسوغاتيِ آلمان من اين تازه قصيدستخوب است كه مكتوب به كيهان بنويسمتا چاپ كند شعر مرا شايد و از نوبنشينم و يك چامة ی ميزان بنويسميك چامة ی ديگر پر از آزادي و آوازبي سرزنشِ خارِ مغيلان بنويسميك چامة ی ديگر كه در آن نيست حديثيهر آينه از فتنة ی ديوان بنويسميك چامة ی خوش منظره با مقطع مهتاببا مطلعِ خورشيد درخشان بنويسميك چامة ی ديگر كه درآن رنگ پريدست</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 07:56:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما کم می آوریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-zfu4hdpydd8h</link>
                <description>#مرتضی امیری اسفندقه #ناصرعزیزخانی&#039;#ویژه نامه امیری اسفندقه مجله پنجره(این یادداشت در هفته نامه پنجره که ویژه امیری اسفندقه است در شماره 14 روز شنبه 18/۰۷/۸۸ منتشر شده است)بامرتضي اميري اسفندقه سالهاست كه آشنايم من و خواهران و برادراني كه شايد امروز خيلي از آنها همان طور كه مرا نصيحت مي كنند و احياناً قبول ندارند او را هم نصيحت كنند و قبول نداشته باشند.مرتضي اميري اسفندقه آموزگار ادبي من بوده است به قول خودش آموزگار بي كلاس.حتماً هر دانش آموزي از معلمش خاطراتي دارد و چيزهايي ياد گرفته است من هم از او خاطرات فراواني دارم و مطالب بسياري آموخته ام.تلاش مرتضي اميري اسفندقه تا آنجا كه به ياد دارم تدريس يك متن خاص نبود او تلاش مي كرد و با تمام وجود كه به متن زندگي ما راه پيدا كند و در اين راه از هيچ مطلبي روي گردان نبود. بيدار ماندن تا صبح ، قدم زدن با ما تا صبح، پابه پاي ما چپ و راست خنديدن و گريستن و حتي سيلي خوردن و دشنام شنيدن.اميري اسفندقه اصرار داشت تا با دانش آموزان خود دوست شود و معتقد بود كه در اين دوست داشتن ها است كه آموزش و پروش معنا پيدا مي كند.آنچه كه از كلاس هاي مرتضي اسفندقه آموخته ام دو چيز آن اين روزها بسيار به دردم مي خورد اين روزها كه من پس از يك مدت طولاني قلم به دست گرفته ام و درباره اتفاقات دهمين دوره رياست جمهوري چيزهايي مي نويسم.آن دو چيز اين است كه هيچ وقت در مسير انجام مأموريتم و تلاشم از هيچ زخم زباني آزرده نشوم به خصوص اگر آن زخم زبان از ناحيه دوستانم باشد و ديگر اينكه از نصيحت دوستان هم رنجيده نشوم و رفاقتم را با همكلاسي هايم به هيچ قيمتي به هم نزنم. از مرتضي آموختم كه خواهران و براداران هم كلاسي ام را دوست داشته باشم حتي اگرآنها اصرار به دشمني داشته باشند، من ديده ام كه مرتضي اسفندقه آموزگار من بارها توسط دانش آموزانش نصيحت شده است و خنديده است و متلك شنيده است و خنديده است و مسخره شده است و خنديده است و ... خنديده است.اين روزها با يادآوري آن خنده هاي مرتضي در برابر آن طعنه ها و متلك ها و باز هم پافشاري بر سر اصول آموزگاري من هم قوت مي گيرم مرتضي گفت: اگر قلم به دست گرفته اي تا براي پدر شهيدت بنويسي منتظر تشويق نباش بلكه بر عكس طعنه ها را به جان بخر و نهايتاً از تعريف ها و طعنه ها بگذر و فقط بنويس چون در نهايت اين نوشته هاست كه باقي مي ماند نه طعنه ها و تعريف ها  مرتضي مي گفت : پدر تو ديروز تفنگ به دست گرفت تا امروز قلم از دست تو نيفتد. اين روزها خوشبختانه بازار تعريف ها سرد است و بازار طعنه ها گرم و من به عنوان يك دانش آموز ادبي شاهد آنقدر از معلم و دوستم و بردارم مرتضي ياد گرفته ام كه از طعنه ها و تعريف ها بگذرم و فقط بنويسم.معلم من اميري اسفندقه نه دنبال شهرت بود نه درگير سياست اما با تمام حواس متوجه اتفاق هاي جاري از بارش باران گرفته تا هياهوي خيابان من هم به ياد او اين روزها حواسم را بيشتر جمع كرده ام و مي كنم كه نكند خداي ناكرده پشت پا به رفاقت بزنم به هيچ قيمت ...نمي دانم از هم كلاسي هاي من كه مرتضي اسفندقه روزي روزگاري آموزگار آنها بوده است چه كساني امروز او را هنوز دوست دارند و چه كساني با او دشمنند اما مطمئن هستم كه براي او هيچ فرقي نمي كند او با تمام وجود دوست داشت و اين دوست داشتن را بي كلاس به ما منتقل مي كرد. من هم اين درس اول و آخر او را پيش چشم دارم مي توانم با جرأت بگويم كه مرتضي اميري اسفندقه هيچ وقت جناحي نبوده است و اگر روزي بتوانم جناحي براي او بتراشم آن جناح بي شك عشق خواهد بود، من و هم كلاسي هايم كه امروز خيلي از آنها پزشكندو مهندس واستاد دانشگاه و ... با مرتضي اميري اسفندقه هم كلاس بوده ايم در خيابان ها قدم زده ايم تا دير وقت و من اين قدم زدن ها را فراموش نكرده ام و نمي كنم او در قصيده واره اي كه به ما فرزندان شاهد تقديم كرده است خطاب به ما گفته است :نه چپ و نه راست نه چه و چه هافارغ از كه فارغ از كه ها شمامهرهاي داغ ديده ي سجودجانماز هاي بي ريا شماهمين براي من كافي است، بهزاد بيگلي و برادرم مرتضي حنيفي هم اي كاش خاطرات خود را از مرتضي مي نوشتند.مرتضي اميري اسفندقه معلم من است معلمي كه به خانه پدري من در ابهر هم آمده است و بر سر مزار پدربزرگم در يك غروب سرد باراني با من فاتحه خوانده است. و كوچه به كوچه با من تاب خورده است و در شب دي ام خيلي ناگهان حاضر شده است و رقصيده است (آن شب زلزله هم آمد) و هنوز هم هر وقت به او مراجعه مي كنم آغوش دوستي او باز است.دلم نمي آيد كه اين نكته را و اين درس را از مرتضي ناگفته بگذارم ، مرتضي مي گفت : وقتي كه مردان بزرگ در صحنه هستند و درست كار مي كنند ما در صحنه نيستيم  زماني ما را به صحنه بياوريد كه قرار است به جاي گل، گلوله بر سرمان بريزند اين به صحنه آمدن در گلوله باران تهمت و طعنه هيچ سخت تر از روي مين رفتن نيست. معلم گوشه گير من مرتضي اميري اسفندقه اين روزها بيشتر از آن روزها در صحنه حاضر است. اميدوارم نه گل دوستي و نه گلوله هاي طعنه او را از مسير دور نكند اين هم نصيحت من.و حرف آخر اينكه مرتضي مي گفت: ما كم آورده ايم ، ما كم مي آوريم شهيدان مددی.با درود ودعا-ناصر عزیزخانی</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 01:51:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما كم مي آوريم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%85%D8%A7-%D9%83%D9%85-%D9%85%D9%8A-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%8A%D9%85-mlbhcgjhyn23</link>
                <description> (این یادداشت در هفته نامه پنجره که ویژه امیری اسفندقه است در شماره 14 روز شنبه 18/۰۷/۸۸ منتشر شده است) بامرتضي اميري اسفندقه سالهاست كه آشنايم من و خواهران و برادراني كه شايد امروز خيلي از آنها همان طور كه مرا نصيحت مي كنند و احياناً قبول ندارند او را هم نصيحت كنند و قبول نداشته باشند.مرتضي اميري اسفندقه آموزگار ادبي من بوده است به قول خودش آموزگار بي كلاس.حتماً هر دانش آموزي از معلمش خاطراتي دارد و چيزهايي ياد گرفته است من هم از او خاطرات فراواني دارم و مطالب بسياري آموخته ام.تلاش مرتضي اميري اسفندقه تا آنجا كه به ياد دارم تدريس يك متن خاص نبود او تلاش مي كرد و با تمام وجود كه به متن زندگي ما راه پيدا كند و در اين راه از هيچ مطلبي روي گردان نبود. بيدار ماندن تا صبح ، قدم زدن با ما تا صبح، پابه پاي ما چپ و راست خنديدن و گريستن و حتي سيلي خوردن و دشنام شنيدن.اميري اسفندقه اصرار داشت تا با دانش آموزان خود دوست شود و معتقد بود كه در اين دوست داشتن ها است كه آموزش و پروش معنا پيدا مي كند.آنچه كه از كلاس هاي مرتضي اسفندقه آموخته ام دو چيز آن اين روزها بسيار به دردم مي خورد اين روزها كه من پس از يك مدت طولاني قلم به دست گرفته ام و درباره اتفاقات دهمين دوره رياست جمهوري چيزهايي مي نويسم.آن دو چيز اين است كه هيچ وقت در مسير انجام مأموريتم و تلاشم از هيچ زخم زباني آزرده نشوم به خصوص اگر آن زخم زبان از ناحيه دوستانم باشد و ديگر اينكه از نصيحت دوستان هم رنجيده نشوم و رفاقتم را با همكلاسي هايم به هيچ قيمتي به هم نزنم. از مرتضي آموختم كه خواهران و براداران هم كلاسي ام را دوست داشته باشم حتي اگرآنها اصرار به دشمني داشته باشند، من ديده ام كه مرتضي اسفندقه آموزگار من بارها توسط دانش آموزانش نصيحت شده است و خنديده است و متلك شنيده است و خنديده است و مسخره شده است و خنديده است و ... خنديده است.اين روزها با يادآوري آن خنده هاي مرتضي در برابر آن طعنه ها و متلك ها و باز هم پافشاري بر سر اصول آموزگاري من هم قوت مي گيرم مرتضي گفت: اگر قلم به دست گرفته اي تا براي پدر شهيدت بنويسي منتظر تشويق نباش بلكه بر عكس طعنه ها را به جان بخر و نهايتاً از تعريف ها و طعنه ها بگذر و فقط بنويس چون در نهايت اين نوشته هاست كه باقي مي ماند نه طعنه ها و تعريف ها  مرتضي مي گفت : پدر تو ديروز تفنگ به دست گرفت تا امروز قلم از دست تو نيفتد. اين روزها خوشبختانه بازار تعريف ها سرد است و بازار طعنه ها گرم و من به عنوان يك دانش آموز ادبي شاهد آنقدر از معلم و دوستم و بردارم مرتضي ياد گرفته ام كه از طعنه ها و تعريف ها بگذرم و فقط بنويسم.معلم من اميري اسفندقه نه دنبال شهرت بود نه درگير سياست اما با تمام حواس متوجه اتفاق هاي جاري از بارش باران گرفته تا هياهوي خيابان من هم به ياد او اين روزها حواسم را بيشتر جمع كرده ام و مي كنم كه نكند خداي ناكرده پشت پا به رفاقت بزنم به هيچ قيمت ...نمي دانم از هم كلاسي هاي من كه مرتضي اسفندقه روزي روزگاري آموزگار آنها بوده است چه كساني امروز او را هنوز دوست دارند و چه كساني با او دشمنند اما مطمئن هستم كه براي او هيچ فرقي نمي كند او با تمام وجود دوست داشت و اين دوست داشتن را بي كلاس به ما منتقل مي كرد. من هم اين درس اول و آخر او را پيش چشم دارم مي توانم با جرأت بگويم كه مرتضي اميري اسفندقه هيچ وقت جناحي نبوده است و اگر روزي بتوانم جناحي براي او بتراشم آن جناح بي شك عشق خواهد بود، من و هم كلاسي هايم كه امروز خيلي از آنها پزشكندو مهندس واستاد دانشگاه و ... با مرتضي اميري اسفندقه هم كلاس بوده ايم در خيابان ها قدم زده ايم تا دير وقت و من اين قدم زدن ها را فراموش نكرده ام و نمي كنم او در قصيده واره اي كه به ما فرزندان شاهد تقديم كرده است خطاب به ما گفته است :نه چپ و نه راست نه چه و چه هافارغ از كه فارغ از كه ها شمامهرهاي داغ ديده ي سجودجانماز هاي بي ريا شماهمين براي من كافي است، بهزاد بيگلي و برادرم مرتضي حنيفي هم اي كاش خاطرات خود را از مرتضي مي نوشتند.مرتضي اميري اسفندقه معلم من است معلمي كه به خانه پدري من در ابهر هم آمده است و بر سر مزار پدربزرگم در يك غروب سرد باراني با من فاتحه خوانده است. و كوچه به كوچه با من تاب خورده است و در شب دامادي ام خيلي ناگهان حاضر شده است و رقصيده است (آن شب زلزله هم آمد) و هنوز هم هر وقت به او مراجعه مي كنم آغوش دوستي او باز است.دلم نمي آيد كه اين نكته را و اين درس را از مرتضي ناگفته بگذارم ، مرتضي مي گفت : وقتي كه مردان بزرگ در صحنه هستند و درست كار مي كنند ما در صحنه نيستيم  زماني ما را به صحنه بياوريد كه قرار است به جاي گل، گلوله بر سرمان بريزند اين به صحنه آمدن در گلوله باران تهمت و طعنه هيچ سخت تر از روي مين رفتن نيست. معلم گوشه گير من مرتضي اميري اسفندقه اين روزها بيشتر از آن روزها در صحنه حاضر است. اميدوارم نه گل دوستي و نه گلوله هاي طعنه او را از مسير دور نكند اين هم نصيحت من.و حرف آخر اينكه مرتضي مي گفت: ما كم آورده ايم ، ما كم مي آوريم شهيدان مددی.با درود ودعا-ناصر عزیزخانی</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 01:29:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما كم مي آوريم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%85%D8%A7-%D9%83%D9%85-%D9%85%D9%8A-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%8A%D9%85-mi8iykigokau</link>
                <description> (این یادداشت در هفته نامه پنجره که ویژه امیری اسفندقه است در شماره 14 روز شنبه 18/۰۷/۸۸ منتشر شده است)        ************************بامرتضي اميري اسفندقه سالهاست كه آشنايم من و خواهران و برادراني كه شايد امروز خيلي از آنها همان طور كه مرا نصيحت مي كنند و احياناً قبول ندارند او را هم نصيحت كنند و قبول نداشته باشند.مرتضي اميري اسفندقه آموزگار ادبي من بوده است به قول خودش آموزگار بي كلاس.حتماً هر دانش آموزي از معلمش خاطراتي دارد و چيزهايي ياد گرفته است من هم از او خاطرات فراواني دارم و مطالب بسياري آموخته ام.تلاش مرتضي اميري اسفندقه تا آنجا كه به ياد دارم تدريس يك متن خاص نبود او تلاش مي كرد و با تمام وجود كه به متن زندگي ما راه پيدا كند و در اين راه از هيچ مطلبي روي گردان نبود. بيدار ماندن تا صبح ، قدم زدن با ما تا صبح، پابه پاي ما چپ و راست خنديدن و گريستن و حتي سيلي خوردن و دشنام شنيدن.اميري اسفندقه اصرار داشت تا با دانش آموزان خود دوست شود و معتقد بود كه در اين دوست داشتن ها است كه آموزش و پروش معنا پيدا مي كند.آنچه كه از كلاس هاي مرتضي اسفندقه آموخته ام دو چيز آن اين روزها بسيار به دردم مي خورد اين روزها كه من پس از يك مدت طولاني قلم به دست گرفته ام و درباره اتفاقات دهمين دوره رياست جمهوري چيزهايي مي نويسم.آن دو چيز اين است كه هيچ وقت در مسير انجام مأموريتم و تلاشم از هيچ زخم زباني آزرده نشوم به خصوص اگر آن زخم زبان از ناحيه دوستانم باشد و ديگر اينكه از نصيحت دوستان هم رنجيده نشوم و رفاقتم را با همكلاسي هايم به هيچ قيمتي به هم نزنم. از مرتضي آموختم كه خواهران و براداران هم كلاسي ام را دوست داشته باشم حتي اگرآنها اصرار به دشمني داشته باشند، من ديده ام كه مرتضي اسفندقه آموزگار من بارها توسط دانش آموزانش نصيحت شده است و خنديده است و متلك شنيده است و خنديده است و مسخره شده است و خنديده است و ... خنديده است.اين روزها با يادآوري آن خنده هاي مرتضي در برابر آن طعنه ها و متلك ها و باز هم پافشاري بر سر اصول آموزگاري من هم قوت مي گيرم مرتضي گفت: اگر قلم به دست گرفته اي تا براي پدر شهيدت بنويسي منتظر تشويق نباش بلكه بر عكس طعنه ها را به جان بخر و نهايتاً از تعريف ها و طعنه ها بگذر و فقط بنويس چون در نهايت اين نوشته هاست كه باقي مي ماند نه طعنه ها و تعريف ها  مرتضي مي گفت : پدر تو ديروز تفنگ به دست گرفت تا امروز قلم از دست تو نيفتد. اين روزها خوشبختانه بازار تعريف ها سرد است و بازار طعنه ها گرم و من به عنوان يك دانش آموز ادبي شاهد آنقدر از معلم و دوستم و بردارم مرتضي ياد گرفته ام كه از طعنه ها و تعريف ها بگذرم و فقط بنويسم.معلم من اميري اسفندقه نه دنبال شهرت بود نه درگير سياست اما با تمام حواس متوجه اتفاق هاي جاري از بارش باران گرفته تا هياهوي خيابان من هم به ياد او اين روزها حواسم را بيشتر جمع كرده ام و مي كنم كه نكند خداي ناكرده پشت پا به رفاقت بزنم به هيچ قيمت ...نمي دانم از هم كلاسي هاي من كه مرتضي اسفندقه روزي روزگاري آموزگار آنها بوده است چه كساني امروز او را هنوز دوست دارند و چه كساني با او دشمنند اما مطمئن هستم كه براي او هيچ فرقي نمي كند او با تمام وجود دوست داشت و اين دوست داشتن را بي كلاس به ما منتقل مي كرد. من هم اين درس اول و آخر او را پيش چشم دارم مي توانم با جرأت بگويم كه مرتضي اميري اسفندقه هيچ وقت جناحي نبوده است و اگر روزي بتوانم جناحي براي او بتراشم آن جناح بي شك عشق خواهد بود، من و هم كلاسي هايم كه امروز خيلي از آنها پزشكندو مهندس واستاد دانشگاه و ... با مرتضي اميري اسفندقه هم كلاس بوده ايم در خيابان ها قدم زده ايم تا دير وقت و من اين قدم زدن ها را فراموش نكرده ام و نمي كنم او در قصيده واره اي كه به ما فرزندان شاهد تقديم كرده است خطاب به ما گفته است :نه چپ و نه راست نه چه و چه هافارغ از كه فارغ از كه ها شمامهرهاي داغ ديده ي سجودجانماز هاي بي ريا شماهمين براي من كافي است، بهزاد بيگلي و برادرم مرتضي حنيفي هم اي كاش خاطرات خود را از مرتضي مي نوشتند.مرتضي اميري اسفندقه معلم من است معلمي كه به خانه پدري من در ابهر هم آمده است و بر سر مزار پدربزرگم در يك غروب سرد باراني با من فاتحه خوانده است. و كوچه به كوچه با من تاب خورده است و در شب دامادي ام خيلي ناگهان حاضر شده است و رقصيده است (آن شب زلزله هم آمد) و هنوز هم هر وقت به او مراجعه مي كنم آغوش دوستي او باز است.دلم نمي آيد كه اين نكته را و اين درس را از مرتضي ناگفته بگذارم ، مرتضي مي گفت : وقتي كه مردان بزرگ در صحنه هستند و درست كار مي كنند ما در صحنه نيستيم  زماني ما را به صحنه بياوريد كه قرار است به جاي گل، گلوله بر سرمان بريزند اين به صحنه آمدن در گلوله باران تهمت و طعنه هيچ سخت تر از روي مين رفتن نيست. معلم گوشه گير من مرتضي اميري اسفندقه اين روزها بيشتر از آن روزها در صحنه حاضر است. اميدوارم نه گل دوستي و نه گلوله هاي طعنه او را از مسير دور نكند اين هم نصيحت من.و حرف آخر اينكه مرتضي مي گفت: ما كم آورده ايم ، ما كم مي آوريم شهيدان مددی.با درود ودعا-ناصر عزیزخانی</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 01:16:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولا ویلا نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-hviziedcjq7v</link>
                <description>ناصرعزیزخانیگفتم: چیزی بخوان. گفت: شرمنده‏ام. یک سال است چیزی نگفته‏ام. گفتم: برای عاطفه‏ای که در ما مرده است رحم الله من یقرء الفاتحة مع الصلواة!گفتم: چیزی بخوان. گفت: رویم سیاه، آخر می دانی که . . . گفتم: می‎دانم خشکسالی است اما در کیف‎های سامسونت هم یک خروار مضمون ناب نهفته است.امسال شعرها چنگی به دل نزد رباعی‎ها مثل هم بود بعضی خودشان را کشف کردند بعضی خودشان را باور کردند بعضی خودشان را گم کردند بعضی در مصاحبه‎هایشان خودکشی کردندشاعران پروازی هتل بازی آدمهای از خود راضی دکه‎های سکه‎سازی! اصلاً مردم حق دارند کاسه «انوری»*(1) را بر سرتان خرد کنند کارمندان هنر فقط گزارش کار پر می‎کنند وقتی تابوت عاطفه بر زمین مانده بود جمعی به جیغ بنفش می‎اندیشیدند و برای کشف زوزه صورتی هفت مرتبه «الیوت»(2) و «اکتاویو پاز»(3) را ورق می‎زدندچقدر وقت ما صرف آدامس‎های بادکنکی شد بعضی شعرهایشان را به مینا و سوزی تقدیم می‎کردند احمق‎ترها برای گرفتن نوبل به شبکه‎های بی‎بی‎سی و واشنگتن دخیل می‎بستندامروز هم بینش هنرمندان از سقف تالارها بالاتر نمی‎رود بهار برای مردم آواز می‎خواند خدا برای مردم نقاشی می‎کشد نقاش‎ها فکر می‎کنند زندگی یعنی فتح قله «پیکاسو»(4) خطاط‎ها برای خدا خط و نشان می‎کشند قصه‎نویس‎های شنگول در زمستان حبّه انگور می‎خورند شاعران را میل جاودانه شدن کور کرده است شاعران کم‎حوصله شده‎اندمی‎ترسم روزی به‎نام تمدن به گردن بعضی زنگوله بیندازند! می‎ترسم شلوارهای «جین»(5) و «چارلی» کار دستمان بدهد و شکلات‎های انگلیسی دهانمان را ببندد گاوهای چشم‎چران، آزادانه در خیابان می‎چرند پسرخوانده‎های مایکل جکسون به دانشگاه می‎روند انیشتین(6) بی‎خوابگاه می‎ماند، دیوار مسافرخانه‎های ناصرخسرو(7) فرمول نسبیت را از بر می‎کند با این‎همه در دانشگاه ما یک استاد پاپیون می‎زند و فرانسه صحبت می‎کند شعرهای سبک قصیده و عینک برای اهل قبور شعر می‎خوانندبوفالوهای آمریکا خلیج فارس را شخم می‎زنند برادرم با پوتین‌های کهنه سربازی‎اش بسیج می‎شود مادرم آب و آیینه و قرآن می‎آورد پدرم &quot;فالله خیر حافظاً &quot; می‎خواند اما بعضی خاطرشان جمع است که ناوگان آمریکا به استخرهای سرپوشیده‌شان کاری ندارد.کامبیزخان دوست دارد پسرش را «آلفرد» صدا کند آلفرد فکر می‎کند از دماغ فیل افتاده است برای همین می‎خواهد به هندوستان پناهنده شود! «گیتی» گیتار را ترجیح می‎دهد سوزی بی‎آنکه خجالت بکشد نامه بوی‎فرندهایش را برای مادرش می‎خواند رادیو از ماووت(8) می‎گوید مادرم آماده می‎شود به بهشت زهرا برود.امروز پسر همسایه‎مان شهید شد اما این باعث نمی‎شود که ساسان دوستانش را به قهوه و اسب‎سواری دعوت نکند و برای سگش بستنی نخردشاپورخان اما عاشق فیلم‎های سرخپوستی است و این را از افتخاراتش می‎داند که در آمریکا، همبرگر را درست تلفظ می‎کرده است شاپورخان به مشتری‎هایش سیگار وینستون تعارف می‎کند و مطمئن است که قیمت سکه و طلا پایین نمی‎آید او فکر می‎کند هنوز هم خرمشهر دست عراقی‎هاست! و چقدر خوشحال است که پسرش را معاف کرده‎اندبه خانه برمی‎گردم تلویزیون دعای «نام‎ها و نشانه‎ها»(9) می‎خواند بعضی اوقات خاموشی هم چیز بدی نیستامسال به ساعت‎های «کاسیو»(10) اطمینان کردیم و نماز صبحمان قضا شد! امسال متولی‎های مسجد و امامزاده با هم مسابقه گذاشتند و همه از رساله امام یک جور سؤال دادند تلویزیون‎های رنگی سشوار هدف بالا بردن معلومات است کودکان شش‎ماهه هم می‎توانند شرکت کنند بشتابید تبلیغات فلان مسجد رنو و پیکان پخش می‎کند در عتیقه‎فروشی‎ها پیکان صفرکیلومتر می‎فروشند در میدان انقلاب اتحادیه خرید و فروش کوپن حوصله مردم را سر آورده است دلالان کامپیوتر و روغن‎چراغ دلالان شیر مرغ و جان آدمی‎زاد با ارز غیرآزاد، تجارت می‎کنند شرکت‎های ثبت‎نشده سیاست‎بازان لرد مستضعف جیب‎برهای باجواز جیب‎برهای بی‎جواز غول‎های پوشیده در لباس مذهب مقاطعه‎کاران خیابان زعفرانیه شرکت صادرات زعفران شرکت صادرات فرش . . . خجالت هم چیز نایابی است حتماً باید مسئله جنگ بماند برای بعد از جنگ سیاست‎بازان باز سرگیجه گرفته‎اند باند ارتشا باند زنا باند مهدی هاشمی(11) هزارپا اصلاً گور پدر مال دنیا ریاضت‎کش به ویلایی بسازد!باری ما هرچه می‎کشیم از دست مرغ و بنز و ویلاست ما هرچه می‎کشیم از اینهاست اصلاً با این طرح چطورید؟ جان‎دادن از ما طرح اقتصادی از شما!من فکر می‎کنم شاعری زخم‎زبان می‎خواهد نه مبانی نه بیان می‎خواهد شاعر یعنی موی‎دماغ سیاست‎بازان شاعری که با خیال راحت می‎خوابد اصلاً شاعر نیستبیا به آفتابی نهج البلاغه برگردیم چرا نهج البلاغه را جدی نمی‎گیریم؟ مولا ویلا نداشت معاویه کاخ سبز داشت پیامبر به شکمش سنگ می‎بست البته به شما توهین نشودبعضی برای جنگ شعار می‎دهند و خودشان از جاده شمال به جبهه می‎روندپیش از آنکه بر من حدّ تهمت جاری کنید من بر خویشتن حد وجدان جاری کرده‎ام من دو شاهد عادل دارم: قرآن و نهج البلاغه من چاپلوس نیستم تملق نمی‎گویم اما قدر امام را می‎دانم بیایید قدر مردم را بدانیم بیایید مثل مولا با مردم همدردی کنیم بیایید امام را اذیت نکنیم بیایید امام را نصیحت نکنیماردوگاه‎های فلسطینی را نگاه کن ابوالفضل با مشک تشنه برمی‎گردد صدای گریه رقیه را می‎شنوی؟«گورباچف»(12) و «ریگان»(13) هم کاندید صلح نوبل شده‎اند قرآن «فهد»(14) زیباتر از قرآن «قابوس»(15) چاپ می‎شود «عرفات»(16) شلوار اسرائیلی می‎پوشدراستی یاد شهیدان بیت المقدس به خیر! «جهان‎آرا»(17) که بود؟ «حاج همّت»(18) که بود؟ «حاج عباس»(19) از دنیا یک قرآن جیبی داشت شهید خرازی(20) شهید نوری(21) سرداران بی‎دست شهیدان گمنام بی‎یادنامه بی‎سنگ‎قبر «عاصمی»(22) پودر شد یوسف(23) نوشته بود: &quot;خدایا، یوسف هم شهید شد، او را بیامرز! &quot;. اسماعیل(24) وصیت کرد روی قبرش بنویسند: &quot;پر کاهی تقدیم به آستان الهی. &quot; امسال هیچ شاعری با «حلق اسماعیل»(25) همصدا نشد. راستی شماره قطعه شهدا چند بود؟!این روزها مردم را با هوشیار و بیدار خواب می‎کنند! خنده و چشم‎بندی شوهای تالار وحدت هنرمندان فخرفروشخدا کند «روایت فتح»(26) را فراموش نکنیمامسال در جلوی «امجدیه»(27) کوررنگی بیداد می‎کرد امسال همه چیز را یا آبی دیدیم یا قرمز امسال هم انصاف‎های ما حسابی چُرت زد امسال وجدان‎های ما آنفلوآنزا گرفت امسال تاکسی‎ها به پاهای قطع‎شده با دنده چهار احترام گذاشتندچرا باید از زیر روسری‎های «ژرژت»(28) رشته‎های جهنم شعله بکشد مگر اینجا الجزایر است؟ امسال در خیابان ولی عصر(عج) هیچ‎کس مثل خود «آقا» غریب نبود!یک‎روز یک کراواتی سرمایه‎دار با بنز قهوه‎ای‎اش از جلوی پایم ویراژ داد و به عبای وصله‎دارم وصله‎های عوضی چسباند دیشب جلوی مهمانم، تخم‎مرغ آب‎پز گذاشتم دیشب مادرم با چایی و کشمش سر کرد او قلبش برای انقلاب می‎تپد اما وسعش نمی‏رسد یک نوار قلب بگیرد و من می‏دانم که نوار قلب هم همه منحنی‎های دردش را نشان نمی‎دهدمادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد و  ابوالفضل به دادش می‎رسد او برای شهیدان اشک می‎ریزد حلوا می‎پزد و به ما یاد می‎دهد که چگونه شب‎های جمعه با چهار قاشق حلوای نذری سیر شویم او قبر شهیدان را با دست می‎شوید وقتی باد، چادر وصله‎دارش را تکان می‎دهد بوی فقر و غربت تمام پرچم‎های سبز و سرخ را به بوسه می‎گیرداو یک شب خواب خیمه‎های امام حسین(ع) را دید خواب زینب را خواب رقیه را و فردایش مرا به آقا سپرد و روانه کرد یک بار هم در خواب آینده سبز برادرم را دید و فردا وقتی خوابش را تعریف می‎کرد «مارش حمله»(29) می‎زدنداو نمی‎داند «کادیلاک»(30) چه جانوری است و داخل هواپیما چه شکلی است اما خوب می‎داند که شمشیر امام حسین(ع) از طلا نبوده است و امام زمان در «جزیره خضرا» نیست او قلبش برای انقلاب می‏تپد و هرشب دعا می‏کند که پیروزی با امام باشد و آقا بیاید . . . !اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج!*پاورقی:*1-اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف به انوری ابیوردی از جمله شاعران و دانشمندان ایرانی سده 6 قمری در دوران سلجوقیان است.*2-تی.اِس.اِلیوت با نام کامل توماس استرنز الیوت ( سپتامبر 1888 - 4 ژانویه 1965) شاعر، نمایشنامه‌نویس، منتقد ادبی و ویراستار آمریکایی- بریتانیایی بود.*3-اکتاویو پاز (31 مارس 1914 - 19 آوریل 1998) (Octavio Paz) شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیکی است.*4-پابلو روئیس پیکاسو (به اسپانیایی: Pablo Ruiz Picasso) نقاش، طراح صحنه، پیکرتراش اسپانیایی قرن 20 میلادی بود.-?*-جین نوعی پارچه کتانی با بافت راه‎راه است. در ایران در لفظ عوام به «جین»، «لی» هم گفته می شود. جین مبدأ فرانسوی و هندی دارد و برای نخستین بار لباس ملوانان از این جنس تهیه شد.*6-انیشتین، دانشمند ارائه‎دهنده فرضیه نسبیت. *7- در این شعر به یکی از خیابان های قدیمی در جنوب شهر تهران (میدان توپخانه) به نام «ناصرخسرو» اشاره می شود که کانون اقتصاد قاچاق و تبه‎کاری‎های خاص بود. قدیمی‎ترین مسافرخانه های تهران که بیشتر مأمن مهاجران بی‎کار روستایی و شهرستانی بود در این خیابان قرار داشت. این وضعیت، خیابان ناصر خسرو را تا یک دهه پیش به نمادی از فقر و استضعاف ناشی از مهاجرت بی‎رویّه و مفاسد برخاسته از آن تبدیل کرده بود.*8-«ماووت» یکی از روستاهای استان سلیمانیه عراق است که در مقطعی از سال های دفاع مقدس، شاهد چندین عملیات بود و خون شهدای بسیاری در آن ریخته شده است. ویژگی این منطقه کوهستانی، سرمای استخوان‎سوز آن بود که حتی منجر به شهادت زخمی‎ها و کم‎توانان می شد.*9- «مسابقه نام‎ها و نشانه‎ها» نام برنامه‎ای تلویزیونی بود که در نیمه اول دهه 60، چندین سال به صورت متوالی هرشب‎جمعه از شبکه اول سیما پخش می شد و در فقر تلویزیونی آن سال‎ها (دو شبکه که هرکدام حدود 12 ساعت برنامه و خبر پخش می کردند) بسیار پرمخاطب بود. *10-«کاسیو» یک شرکت ساخت قطعه‌های رایانه‌ای است که سال 1946 بنیان‌گذاری شد و بخش اصلی آن در توکیو است. آوازه این شرکت بیشتر در زمینه ساخت ماشین‌حساب‌ها، وسایل صوتی، رایانه‌های دستی، دوربین‌ها و ابزارهای موسیقی و ساعت مچی است. محصولات این شرکت در دهه 60، از لوکس ترین اجناس موجود در بازار به شمار می رفت .*11-« سید مهدی هاشمی برادر سید هادی هاشمی بود. سید هادی هاشمی به واسطه ازدواج با دختر شیخ حسین‎علی منتظری، از نزدیکان ایشان به شمار می رفت و در سال هایی که پدر همسرش به عنوان «قائم‎مقام رهبری جمهوری اسلامی» منصوب شد، ریاست دفتر وی را به‎عهده داشت. سید مهدی هاشمی به واسطه این قرابت با قائم‌مقام رهبری و نفوذی که از همین طریق در بیت او و بخشی از نیروهای مسلح داشت، در تعامل و هماهنگی کامل با برادرش، باند مخوفی را درون برخی نهادهای نظام اسلامی تشکیل داده بود که جنایات و جرم های بسیاری را ضد مصالح جمهوری اسلامی و رقبای سیاسی خود به انجام می رساند. این باند ریشه‎دار و خطرناک، سرانجام در اواخر سال 1365 شناسایی شد و با عملیاتی بلندمدت و پیچیده، سرکرده و اعضای آن دستگیر شدند. سید مهدی هاشمی به جرم قتل نفس و جنایت علیه جمهوری اسلامی محاکمه و به اعدام محکوم و علی‎رغم پشتیبانی های بی‎قید و شرط و غیرمعقول شیخ حسین‏علی منتظری، به دار مجازات آویخته شد.*12-«میخائیل سرگئه‌ویچ گورباچُف» ( متولد 2 مارس 1931) از 1985 تا 1991 آخرین صدر هیئت رییسه اتحاد جماهیر شوروی (ابرقدرت شرق) بود. وی در سال های دفاع مقدس از حامیان جدی صدام و حزب بعث در جنگ با ایران به شمار می رفت.*13-رونالد ریگان (2004-1911) رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا در دهه 80 میلادی بود. رونالد ریگان در بخش عمده ای از سال های دفاع مقدس، ریاست جمهوری آمریکا را به‎عهده داشت و عملا صف‎آرایی غرب در برابر ایران انقلابی را هدایت می کرد.*14-ملک فهد بن عبدالعزیز پنجمین پادشاه عربستان سعودی و هشتمین فرزند «عبدالعزیز آل سعود» بنیانگذار رژیم حاکم بر عربستان بود. وی در سال های دفاع مقدس از افراطی ترین پشتیبانان مادی و معنوی رژیم بعث عراق بود و حتی پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، یک قبضه مسلسل کلاشنیکوف ساخته‎شده از طلای ناب را به عنوان هدیه پیروزی به صدام هدیه کرد. بزرگ ترین جنایت این پادشاه سعودی، کشتار 400 حاجی ایرانی در جریان راه‎پیمایی «برائت از مشرکین» در حج تمتع به سال 1366 شمسی بود. عملکرد ملک فهد در برابر ایران و جریان مقاومت اسلامی در منطقه، وی را به نماد شاخص «ارتجاع عرب» تبدیل ساخت. وی در دهم مرداد 1384 درست مصادف با دوازدهمین سالگرد کشتار حجاج بیت الله الحرام، در سن 82 سالگی مرد.*15- سلطان «قابوس بن سعید» پادشاه کشور عمان در حاشیه خلیج فارس است. رویه غلط او در سال های دفاع مقدس در پشتیبانی از صدام و همراهی با جریانات ضدانقلاب اسلامی، او را به عضوی موثر میان مرتجعین عرب تبدیل نمود. سلطان قابوس در سال های بعد از جنگ، اصلاحات عمده ای را در سیاست خود مقابل ایران اسلامی پدید آورد.*16-یاسر عرفات (زاده: 4 اوت 1929 قاهره، مصر - مرگ: 11 نوامبر 2004 در بیمارستان نظامی پرسی، حومه پاریس) با نام کامل محمد عبدالرحمن عبدالرئوف القدورة الحسینی و کنیه أبوعمّار، رییس سازمان آزادی‎بخش فلسطین بود. وی در دومین روز پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان اولین میهمان خارجی نظام انقلابی به ایران آمد و مورد استقبال باشکوه مردم و مسئولان انقلاب قرار گرفت. یاسر عرفات از حامیان و دوستان انقلاب اسلامی و جزو محبوب‎ترین شخصیت های مبارز ایرانیان به شمار می رفت اما با آغاز جنگ ایران و عراق، پس از مدتی میانجی‎گری بی‎نتیجه میان طرفین، عملا در کنار صدام قرار گرفت و خشم مردم انقلابی ایران را برانگیخت. وی نمونه چنین تشخیص سیاسی غلطی را در جریان حمله عراق به کویت نیز نشان داد و بدون قید و شرط از صدام دفاع کرد که به قیمت آبرویش تمام شد. یاسر عرفات با آغاز انتفاضه خودجوش مردم فلسطین، برای خروج از بن‎بستی که به واسطه جهت‎گیری‎های غلط سیاسی دچار آن شده بود، دست دوستی به سوی دشمن قسم‎خورده خود و ملتش یعنی رژیم اشغالگر قدس دراز کرد و سرمایه سالیان سال مبارزه خود را به باد داد.*17- «محمدعلی جهان‎آرا» بنیانگذار و فرمانده سپاه خرمشهر بود. وی رهبری مقاومت تاریخی چهل روزه خرمشهر در برابر سپاهیان بعثی عراق را به‎عهده داشت و به واسطه دفاع غریبانه خود و نیروهایش از این شهر که با کارشکنی‎های عمدی رییس جمهور وقت بنی‎صدر همراه بود، در میان مردم انقلابی به عنوان نماد مظلومیت و مقاومت خرمشهر شناخته می شود. جهان‎آرا سرانجام، پیش از آنکه آزادی زادگاه خود را شاهد باشد، در هفتم مهر ماه سال 1360 به شهادت رسید.*18-محمّدابراهیم همّت، معروف به حاج همّت، دومین فرمانده لشکر 27 محمّد رسول الله(ص) بود که در زمستان 1362 طی عملیات خیبر به شهادت رسید. سلوک مادی و معنوی این فرمانده شهید، او را به یکی از محبوب ترین شخصیت های دفاع مقدس مبدل ساخته است. 19- حاج عباس کریمی قهرودی، سومین فرمانده لشکر 27 محمّد رسول الله(ص) بود که پس از شهادت حاج همّت، عهده‎دار این مسئولیت شد و پس از یک سال در عملیات بدر به شهادت رسید.*20- حاج حسین خرازی، بنیانگذار و فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع) بود. لشکر تحت امر او متشکل از نیروهای سپاه و بسیج استان اصفهان بود و اصلی ترین یگان رزمی این استان در سال های دفاع مقدس به شمار می رفت. سیره اخلاقی و نظامی شهید خرازی، او را میان نظامیان عراقی نیز زبانزد ساخته بود. وی سرانجام در سال 1365 به شهادت رسید.*21- علی‎رضا نوری، جانشین فرماندهی لشکر 27 محمّد رسول الله(ص) بود که نهم بهمن ماه سال 1365 در جریان عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. وی از پیشکسوتان یگان های رزمی سپاه در تهران به حساب می آمد که مجاهدات خود را با تشکیل سپاه در شرکت راه‎آهن آغاز نمود.*22-شهید علی‎رضا عاصمی، فرمانده تخریب قرارگاه های خاتم کربلا و نجف بود. وی از اساتید مسلّم تخریب و انفجارات سپاه به شمار می رفت و سرانجام به تاریخ 13/10/1365  حالی که عضو شورای فرماندهی و مسئول گردان تخریب تیپ ویژه پاسداران بود، در حال خنثی‎سازی موشک‎های عمل‎نکرده عراقی در باختران، بر اثر انفجار موشک به شهادت رسید و بر اثر شدت انفجار کمترین اثری از پیکر پاکش به‏جا نماند. علی‏رضا قزوه در مورد ارتباطش با شهید عاصمی گفته است: »همان موقعی که شهید عاصمی شهید شد ما در قرارگاه کربلا بودیم بعدش رفتیم در اردوگاه شهدای تخریب و خاطرات بچه‎ها را در مورد شهید عاصمی که تازه شهید شده بود می‎گرفتیم. این یادداشتها را من تا مدتها داشتم».*23- شهید یوسف . . . پیش از آنکه به صف رزمندگان اسلام بپیوندد، از اعضای یک گروهک سیاسی بود و از فرماندهان یکی از شاخه‎های این گروهک در تهران محسوب می‎شد. وی مدتی پس از رویارویی این گروهک با نظام اسلامی، راه توبه را در پیش گرفت و در لباس بسیجی عازم جبهه جنگ شد و در دانشگاه دفاع مقدس به مراتب بالایی دست یافت. در آخرین برگ دفترچه یادداشت این شهید، تنها ساعاتی قبل از شهادتش، به قلم خودش نوشته شده است: خدایا، یوسف هم شهید شد، او را بیامرز ! 24- شهید اسماعیل . . . در قطعه 24 بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است و طبق وصیت‎نامه‎اش، روی سنگ مزارش، به جای نام و مشخصات، تنها نوشته شده است: &quot;پر کاهی تقدیم به آستان الهی &quot;. البته در سال های اخیر، خانواده این شهید، تصویری از او را بر سنگ مزارش حک کرده‎اند.*25- &quot;هم‎صدا با حلق اسماعیل &quot; مجموعه اشعاری از مرحوم سیدحسن حسینی، شاعر توانمند انقلاب اسلامی است. شعرهای این مجموعه درباره مبارزات منجر به پیروزی نهضت امام خمینی(ره) در سال 1357 و وقایع سال‌های نخستین پس از پیروزی انقلاب تا آغاز دفاع مقدس سروده شده اند.*26- &quot;روایت فتح &quot; مجموعه مستند تلویزیونی به‏کارگردانی، نویسندگی و صدای متن شهید سید مرتضی آوینی که در سال های دفاع مقدس از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد. این مجموعه در ابتدا توسط جهاد سازندگی تهیه می شد و پس از پایان دفاع مقدس، با تاسیس موسسه‎ای به‎نام « روایت فتح» توسط این موسسه پی گرفته شد.*27-امجدیه، نام پیشین ورزشگاهی بزرگ در تهران است که امروزه «ورزشگاه شهید شیرودی» نامیده می شود. این ورزشگاه به جهت دارا بودن استادیوم های بزرگ و زمین فوتبال استاندارد آن، تا مدت‎ها محل مسابقات ملی و لیگ های کشوری بود.*28- « ژرژت« عنوان عامیانه و رایج‎گونه‎ای پارچه است که سابقا در ایران برای روسری از آن استفاده می شد. ویژگی این پارچه ، علاوه بر چشم‎نوازی و درخشندگی خاص، لغزنده بودن آن می‎باشد که باعث می شود دائما از روی سر بلغزد و موها را عریان کند، به همین دلیل روسری‎های ژرژت کمتر میان زنان مقید به حجاب کامل استفاده می شد.*29- « مارش حمله« به سمفونی خاصی اطلاق می شد که در سال های دفاع مقدس، به هنگام اعلام فتح و پیروزی، در رادیو و تلویزیون مورد استفاده قرار می گرفت و با گویندگی « محمود کریمی علوی» در اذهان مردم ایران نقش می بست.*30-کادیلاک (به‎انگلیسی:Cadillac) یک برند ساخت اتومبیل‌های لوکس است که در مالکیت جنرال موتورز می‌باشد. اتومبیل‌های کادیلاک به طور رسمی در بیش از 50 کشور دنیا فروخته می‌شوند و عمده فروش آن نیز در ایالات متحده و کانادا می‌باشد. در زمان رژیم پهلوی، تعداد زیادی از این اتومبیل ها توسط سران رژیم و افسران عالی‎رتبه ارتش وارد ایران شد و گران‎قیمت بودن این خودرو باعث شد که در ایران نیز این خودرو به شاخص طبقه اشراف و فرادست تبدیل شود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به نماد طاغوت‎زدگی مبدل گردد.</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 23:38:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرگزاري فارس: ناصر عزيزخاني، نويسنده، در پاسخ به رنج‌نامه عليرضا قزوه، يادداشتي را نوشته است</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%8A%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%82%D8%B2%D9%88%D9%87-%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%8A-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ge1agwcy28ax</link>
                <description>دکترعلیرضا قزوه /يادداشتي از ناصر عزيزخاني/بخند و بسوز و ببار و بتاب «قزوه»?خبرگزاري فارس: ناصر عزيزخاني، نويسنده، در پاسخ به رنج‌نامه عليرضا قزوه، يادداشتي را نوشته است.به گزارش خبرنگار فارس، متن كامل يادداشت ناصر عزيزخاني به اين شرح است: وطن ماه تابي وطن آفتاب بخند و بسوز و ببار و بتاب استاد ارجمند دكتر عليرضا قزوه سلام بر شما الان كه اين نامه را براي شما مي نويسم شب جمعه است و صداي خاطره انگيز حاج صادق آهنگران از مدينه منوره در ايران اسلامي پخش است حاج صادق كميل مي خواند حاج صادقي كه صداي او با صداي آرپي چي و توپ و تانك و شهيد و مفقود الاثر و جانباز گره خورده است. صدايي كه روزي مثنوي جان سوز شما را خوانده است: شب است و سكوت است و ماه است و من فغان و غم و اشك و آه است و من شعرهاي شما را حنجره هاي ديگر هم خوانده اند حنجره هاي هنرمنداني مثل استاد عليرضا افتخاري اما من هنوز فكر مي كنم اين شعر شما با آن صداي خاطره انگيز روايتگر روزهاي حماسه است. روزهاي نه سبز و نه سرخ و نه سياه و نه هيچ رنگ ديگر روزهاي رنگ خدا. آشنايي من با شما امروزي نيست شما از شاعراني بوديد كه قبل از آنكه ببينمتان در كلاس درس سرمشق من بوده ايد معلمان من وقت تدريس ادبيات انقلاب به شعر هاي سه شاعر توجه بيشتري داشتند شعرهاي شما و شعرهاي قيصر و شعرهاي سيد حسن و من با اينكه نويسنده بودم نه شاعر در سركلاس هاي شعر حاضر مي شدم به شوق آموختن شعر شما معلمان من مي گفتند و من خودم هم مي ديدم كه جرأت در شعرهاي شما حرف اول را مي زند همان روزها عنوان شاعر اعتراض به نام شما ثبت شد چهره معترض شما بر شعر معاصر به خصوص شعر انقلاب هميشه بي نقاب بوده است شما در سال 67 فرياد مي زديد: فاش مي گويم كه امنيت ندارد شهر ما من چراغ خانه از دست عسس دزديده ايم شما در سال 68 زمزمه مي كرديد: زخم زبان شنيده اي از نا برادران يوسف فداي آن جگر پاره پاره ات اين شعر هاي شماست: از سنگ هاي بيابان خاموش ماندن عجب نيست از ما كه هم كيش موجيم اين گونه ماندن عجيب است و اين اعتراض هاي شما در دهه 60: دسته گل ها دسته دسته مي روند از يادها گريه كن اي آسمان در مرگ طوفان زادها سخت گمناميد اما اي شقايق سيرتان كيسه مي دوزند با نام شما شيادها اين آرزوهاي شماست در سال 65: قسمت نشود روي مزارم بگذارند سنگي كه گل لاله بر آن نقش نبسته و اين هشدارهاي شماست درسال 70 : دوستان نا اميدم دوستان نا اميد آسماني تر ببينيد آسماني تر شويد دغدغه هاي شاعرانه شما پيش روي ماست: داد زد چرا كسي به دادمان نمي رسد دست هاي عاشقانه تا دهان نمي رسد داد زد تمام چيزهاي خوب از شماست نان و عشق و گل چرا به ديگران نمي رسد گفتم آري، آري اعتراض و عشق حق ماست حق مردمي كه دستشان به نان نمي رسد اين شعر مال سال 1370 شماست نه امروز كه «انبوه شاعران تماشا» سنگ مردم را به سينه مي زنند و نه ديروز شاعر مردم بوده اند نه امروز از درد مردم آگاهند. و در كوله بار غربتشان هيچ دلي از روزهاي واپسين نمانده است. شما امروز فحش مي شنويد! چرا كه از ديروز با چهره اي بي نقاب در شعر انقلاب درخشيده ايد آيا اين شما نبوديد كه در سال 68 فرياد مي زديد: آه دنيا باز در مرگ شقايق صبر كرد آه لعنت بر زبان بسته ناقوس ها كو قلمدان صداقت كو مُركّب دان درد حُسن خود را مي نمايانند اين طاووسها كدام شاعر به جرأت شما در سال 68 به جان سالوس و ريا افتاد؟ آيا اين شعر از شما نيست: چهره آيينه ها مان سخت پنهان مانده است پرده برداريد از خوش رقصي سالوسها و اين شعر، شعر سال 86 شما نيست: تنها تو بد نديده اي از واعظان شهر ما نيز در شمار شهيدان تهمتيم پس چرا فحش نشنويد؟ آنها كه امروز از دست شعر هاي شما به ستوه آمده اند ديروز شما را و شعر شما را آيا نخوانده اند و نديده اند؟ نكند آن سالوسها كه زخمي شعرهاي دهه 60 شما هستند امروز در شعرهاي دهه 80 شما بي نقاب شده اند. معلمان من در كلاس درس از شعرهاي شما و قيصر و سيد حسن حسيني صحبت مي كردند و من نويسنده بودم نه شاعر شعرهاي شما را با عشق درس مي گرفتيم در شعرهاي شما چهره پدر من پدري كه هرگز نديدمش پيدا بود.من با تمام وجود مي فهميدم اگر چه شاعر نبودم كه شعر شما به خون پدر من به خون هيچ شهيدي خيانت نكرده است. مي ديدم و معلمانم هم مي گفتند كه قزوه در شبلي و آتش و از نخلستان تا خيابان و از همان مولايي صحبت كرده است كه ويلا نداشت قزوه جرأتمند با شعرهايي كه اگر تاريخ آنها را نگاه كني انقلاب را بهتر مي شناسي : پر طاووس فتاده است به دست مگسان كو سليمان كه نگين گيرد از هيچ كسان ديوها دعوي اعجاز سليمان دارند مرغ پيغام بر ما شده اند اين مگسان تاريخ اين شعر سال 1378 است نه خرداد 1388 اين شعر در حافظه ها، با قيست: هر چند كه در شك شما نيز يقيني ست من مانده ام اين دين كه شما راست چه ديني ست ترانه هاي شما هم فراموش نخواهد شد ترانه اي كه شما براي جانبازان شيميايي سروديد: ما هياي سرخ عاشق توي حوضي از اسيدن دلشون يه دنيا درده كي مي دونه چي كشيدن و دوبيتي هاي شما: تو مثل كوي بن بستي دل من تهي دستي تهي دستي دل من اگر يك ذره بو مي بردي از عشق به دنيا دل نمي بستي دل من و اين دو بيتي كه شعر سنگ مزار شهداست ، شعر سنگ مزار پدر من: خوشا آنانكه جانان مي شناسند طريق عشق و ايمان مي شناسند بسي گفتيم و گفتند از شهيدان شهيدان را شهيدان مي شناسند همين امروز بر سر مزار پدرم آب و گلاب بر اين شعر پاشيدم. و اين رباعي كه آرمان ماست: در عشق نمي توان زبان بازي كرد مي بايد ايستاد جان بازي كرد از خون شهيد شرممان باد مگر با حرمت لاله مي توان بازي كرد پس چرا فحش نشنويد دوست مشترك من و شما مرتضي اميري اسفندقه (مرتضي عزيز) به من مي گفت: از قزوه تعريف نكنيد او از تعريف بدش مي آيد او از تمجيد بدش مي آيد و من وقتي با شما روبه رو شدم ديدم درست است. شما دنبال تعريف و تمجيد نيستيد . اما اين همه فحش شنيدن هم طاقت بالايي مي خواهد. شما در شعر سپيد زرقا شايد اين روزها را مي ديديد: زرقا دگر چه مي بيني كوه را گرگ مي بينم و زمانه را دشنه دزد دگر چه مي بيني ؟ درهاي بسته را مي بينم عنكبوتي ديوانه مي بينم آتش مي تند براي صيد عقاب آري شما فحش مي شنويد شما كه در قطار انديمشك نوشته ايد: آقا! جايي كه لنگه كفش پاي چپ بفروشند سرغ نداريد؟ حالا قطار كهنه انديمشك افتاده در انبار راه آهن تهران تو افتاده اي در گوشه اتاق دو درسه و دست كم صد عصا شكسته اي از اندوه اين شعرها را آن روزها حتي دوستان شما نفهميدند دوستاني كه در تلاش بودند از همان روزها كه شاعر مردم شوند شاعر مردمي و در مسير شاعر مردم شدن دوستان دست و پا قطع شده خود را از ياد برده بودند كه بايد مي بردند و شما بي خيال اين حرف ها جايي ايستاده بوديد كه قطار انديمشك با همه شهيدانش و جانبازانش و مفقود الاثر هايش از آنجا مي گذشت و قصه مي گفتيد: يكي بود و ديگري هم بود وآنكه بود شما بوديد و آنكه بود قطار انديمشك بود در شعرهاي شما در روزگار تلاش شاعران معاصر براي مردمي شدن يك بار ديگر صداي سوت قطار انديمشك پيچيد آن قطار با شعرهاي شما يك بار ديگر برگشت (با بوي سيب و پيراهن يوسف) شما براي آن قطار مرثيه نوشتيد: كجاست قطاري كه شعر مي رفت و قصه بر مي گشت حالا كوه قصه شان را مي گويد با ابر ابر شعرشان را مي بارد بر دشت در خواب خاك هنوز قطار انديمشك مي گذرد آري اينچنين است قطار انديمشك باشعر شما يك بار ديگر در روزگاراني كه ارباب فتنه در پشت پرده نقشه مي كشيدند به راه افتاد و شما حركت اين قطار را ترسيم كرديد: بي آن همه سوار زخمي وتن ها چگونه برگردد اسلحه را گذاشتند بر شقيقه اش گفتند باز گرد باز نمي گشت از يال هاي قطار خون مي چكيد استاد بزرگوارم دكتر عليرضا قزوه رنج نامه شما را در روز نامه كيهان ديدم، خواندم و بيشتر از آنكه غمگين شوم متأسف شدم براي آنها كه شاعري مثل شما را فحش مي دهند و اصرار دارند كه شاعر هم هستند. من جرات كردم وبي اجازه براي شما نامه نوشتم و دراين نامه يك بار ديگر تا آنجا كه توان بود شعرهاي شما را مرور كردم. شعرهايي كه امروز وقت بررسي دوباره آنهاست. من نامه نوشتم براي شما تا اين نامه در كنار ناجوانمردي هاي امروز دوستان و دشمنان شما به يادگار بماند. معلمان من به من درس داده اندكه (متن باقي مي ماند. پس به متن نگاه كنيد نه پديد آورنده متن) آنها كه امروز به شما فحش مي دهند آيا مي توانند متن شما را نديده بگيرند ؟ بي انصافي است. اين شعر هم از شماست شعري كه من آن را خيلي دوست دارم و اين روزها زمزمه مي كنم: من از جهان شما چيزي نخواسته ام هم اينكه زير سايه باران ها جايي براي شعر گفتن من باشد كافيست به قدر يك دو وجب جا هم براي مردن در طوفان ها با يك عالمه حرف و درد بايد نامه ام را به پايان برسانم من نامه ام را از مدينه شروع كردم و دلم مي خواست كه با چند بيت از تركيب بند عاشورايي شما تمام كنم اما اجازه بدهيد باشعري ديگر نامه را به پايان ببرم من تركيب بند عاشورايي شما را در عرفه امسال با خود به كربلا خواهم برد و در حرم حضرت ابا عبدا... الحسين (ع) خواهم خواند و با تمام وجود براي شما دعا خواهم كرد. پس اجازه بدهيد نامه من با شعر ديگري از شما به پايان برسد شعري كه مثل همه شعرهاي ديروز شما كه امروز تعبير شد، فردا تعبير خواهد شد و آن فردا به گفته خدا و پيام آوران و امامان معصوم دور نيست كه بسيار هم نزديك است: بهارهاي شگفتي در راهند فردا گلي مي شكفد كه بادها را پرپر مي ارادتمند-ناصر عزيزخاني تهران  انتهاي پيام/م</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 04:45:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به استاد محمد جواد محبت وکرمانشاه کریم</title>
                <link>https://virgool.io/@naserazizkhani59/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%88%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-wmf4acqhmife</link>
                <description>تازه تر سرخوش، رها از اين حوالی میرويمبا چه حالی آمديم و با چه حالی ميرويمچند روزی بر سر ما ريخت باران شهودصاف شد انديشه هامان ، با زلالی ميرويممهربانی می‌چكيد از شعر های گرمتانپر شديم از دوستی، از خويش، خالی ميرويمشاخ و برگ شعرهامان زرد ، مثل يأس بودسبز تر از دشت شور انگيز شالی ميرويمقلب ما در كوچه های شهرتان جا مانده استتا نپندارد كسی با بی‌خيالی ميرويمدر خراسان گرچه از بام و درش گل می‌چكدبی شما امّا به سمت خشكسالی ميرويمگريه می‌گيرد مرا از اين وداع ناگزيربا چه حالی آمديم و با چه حالی ميرويم</description>
                <category>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</category>
                <author>ناصر عزیزخانی نویسنده ،شاعر و پژوهشگر وفعال رسانه</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 01:22:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>