<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SNB</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naserbeheshti</link>
        <description>اگر خدا بخواهد؛ در تلاش برای ایجاد تفاوت بین دیروز و امروز و فردا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:20:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/48970/avatar/z38FqV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SNB</title>
            <link>https://virgool.io/@naserbeheshti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی عرضه</title>
                <link>https://virgool.io/@naserbeheshti/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-eegmsiiuloe5</link>
                <description>یولیا واسیلی یوناچند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:ـ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی ٣٠ روبل …ـ نخیر ۴٠ روبل !ـ نه ، قرارمان ٣٠ روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها همیشه ٣٠ روبل می دادم … خوب دو ماه کار کرده اید …ـ دو ماه و پنج روزـ درست دو ماه … من یادداشت کرده ام … بنابراین جمع طلب شما می شود ۶٠ روبل … کسر میشود ٩ روز بابت تعطیلات یکشنبه … شما … آه روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید …چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت.ـ بله ، ٣ روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر میشود ١٢ روز … ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود … که در این چهار روز فقط با واری کار کردید … ٣ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید … ١٢ و ٧ میشود ١٩ روز … ۶٠ منهای ١٩، باقی میماند ۴١ روبل … هوم … درست است؟چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید، با حالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما … لام تا کام … نگفت.ـ در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر میشود ٢ روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید و یادگار خانوادگی بود اما … بگذریم! به قول معروف آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم ١٠ روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم … کسر … میشود ۵ روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ ١٠ روبل به شما داده بودم.به نجوا گفت: … من که از شما پولی نگرفته ام.ـ من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم. بسیار خوب … باشد … ۴١ منهای ٢٧ باقی می ماند ١۴ …این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد … قطره های درشت عرق، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا!با صدایی که می لرزید گفت: من فقط یک دفعه آنهم از خانمتان پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته ام.ـ راست می گویید؟ … می بینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم … پس ١۴ منهای ٣ میشود ١١ … بفرمایید اینهم ١١ روبل طلبتان! این ٣ روبل، اینهم دو اسکناس ٣ روبلی دیگر … و اینهم دو اسکناس ١ روبلی … جمعاً ١١ روبل … بفرمایید.و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز آردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:مرسی.از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم:بابت چه « مرسی » ؟!!ـ بابت پول.ـ چرا « مرسی » ؟!! آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام.ـ پیش از این ، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می کردند.ـ مضایقه می کردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میکردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟بله، ممکن است : به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم !به خاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، ٨٠ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی، تشکر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است …آنتوان چخوف</description>
                <category>SNB</category>
                <author>SNB</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 15:33:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ریمولدی ابله!</title>
                <link>https://virgool.io/@naserbeheshti/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-u5fnuekmefml</link>
                <description>گشت عصرانه در کتابفروشی، با اعصاب خرابی که باعث شود همه چیز را در اطراف به شکل اسلحه ای ببینی که به طرفت نشانه رفته است؛ به نحو ناجوری روی سلیقه خرید؛ اثر میگذارد.در این حالت، عناوین اولین کتابهایی که انتخاب میشوند؛ توی مایه های قتل با اره برقی است، و بعد که به تدریج رادیاتور عصبی خنک میشود، حالت معکوس با شتاب چند جی رخ داده و در یک سیر قهقرایی تخلیه انرژی، به عناوینی در مایه های نهیلیسم منتهی میگردد. و بعد که به حالت نیمه عادی برگردد، بسته به شخصیت خریدار، ناخودآگاه عناوینی به نظر می آیند که تا حدی بشود خود را در آن خالی کرد.  مثلا چند تا فحش آبدار به قهرمان بخت برگشته اش داده باشند یا در متن، طوری شخصیت اصلی را له کنند که بعد از خواندنش، آدم از خودش خجالت بکشد.و یک روز بعد از ظهر که ناملایمات دائمی زندگی داشت مرا میکشت، وارد کتابفروشی شدم به عادت. و بعد از طی حالات فوق، برای دفعه دوازدهم دور قفسه ها چرخیدم، که جایی در آن لابلا دیدم نوشته است:ای ابله …!رد شدم. فکر کردم: یعنی چی؟ برگشتم. دوباره نگاه کردم. نوشته بود: ابله ….ای نداشت. خطای چشم. رد شدم. باز توقف و تفکر. یعنی چی که اسم کتاب ابله باشد؟دوباره برگشتم. آنالیز تصویر؛ بیانگر حضور یک کتاب دیگر روی آن بود و من نمیتوانستم تمام عنوان را ببینم، و به دلیل واگرایی مغز متفکر، پردازش بصری بعد از رفت و برگشت و سوال و جواب صورت گرفته بود.کمی تمرکز برای مغز غیر متمرکز. آخرین نتیجه: این ریمولدی احمق …. .کتاب را برداشتم و رفتم پیش فروشنده و گفتم: آقا؛ این ریمولدی احمق را چقدر تقدیم کنم؟ مسن بود. به آرامی نگاه کرد و گفت : ابله!اگر مسن نبود، شرایط کاملی برای انجام وظیفه در قبال کسی که توی صورتم مرا ابله خطاب کند داشتم.اما، نگاهش مانند کسی بود هر روز با موجودات درب و داغانی مثل من سروکار دارد. لذا تکرار کرد: این ریمولدی ابله، نه این ریمولدی احمق!خجالت حس لازمی است، اما نه در شرایطی که اصلا به آن نیاز ندارید. نام کتاب را اشتباه خوانده بودم. سریع حساب کردم، آرام بقیه پول را برگرداند، و سنگینی نگاهش را تا خروج از مغازه حس کردم.و از دست زندگی، که قسمتهای سختش بی شمار و بخش آسانش تقریبا وجود ندارد. البته برای خودش زیبایی خاصی را داراست. چالش، رقابت، نبرد. کافی است هنگ نکنید.و در ضمن، این ریمولدی همچین ابله هم نیست.</description>
                <category>SNB</category>
                <author>SNB</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 19:28:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>