<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nasertahmak / ناصر تهمک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasertahmak</link>
        <description>کارشناس ارشد حقوق بشر | شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 19:42:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/255230/avatar/lpGNxF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nasertahmak / ناصر تهمک</title>
            <link>https://virgool.io/@nasertahmak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاعر هیولاست</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mlr0bmqjnc4z</link>
                <description>منتظر یک نوشته‌ی شسته و رفته نباشید. این متن یک ملغمه‌‌ی تمام عیار است که آن را به بهانه‌ی چاپ شعر بلندم در مجموعه‌ی اشعار «همسایه۳» می‌نویسم، همان شعری که باعث شد کتاب دومم سانسور شده و مجوز نگیرد.و اما موضوع اصلی؛ شاعر کیست؟شاعر کسی است که می‌داند بهترین(پرمخاطب‌ترین) آثارش را در بدترین شرایط نوشته است. به یک معنا شاعر محتاج رنج است هرچند از این موضوع در آزار باشد اما بدان محتاج بوده و پس از فهم این مسئله برای خلق آثاری بهتر احتمالاً به شکلی آگاهانه درگیر مازوخیسم می‌شود.از طرفی عشق بخشی جدا نشدنی از شعر است ، اما عشق برای شاعر چه معنایی دارد؟اگر تصور می‌کنید عشق برای هنرمند نیز همان دوست داشتن عمیق و بر سر یک نفر ماندن و... است، به زعم من تا کنون شاعر‌ یا هنرمند بودن را لمس نکرده‌اید.شاعر نیازمند عاشق بودن است و از بد روزگار عشق هم تاریخ مصرف دارد.همینطور شاعر ناچار باید عاشق باشد نه معشوق ، و این یعنی زیاد فرق نمی‌کند معشوقش کیست، کلاً فرد موضوعیت چندانی ندارد ، او صرفاً وسیله‌ای برای ظهور و بروز عشق و ابزاری برای عاشقی کردن شاعر است. مهم این است که معشوق بتواند نقشش را به خوبی ایفا کند، حال یا با بودنش یا با از دست رفتنش.چرا؟چون شعر عاشقانه در خلأ زاییده نمی‌شود ، همانطور که غذا با هوا آماده نمی‌شود ، هر دو نیازمند مواد اولیه‌اند.این خودخواهی را #آرنوفسکی در #فیلم_مادر به زشتی هرچه تمام‌تر(بخوانید صداقت هرچه تمام‌تر) به رشته‌ی روایت در می‌آورد ، هرچند خودش بعد از انتقادات زیاد در مصاحبه‌ای منکر گردید که «هنرمند یک هیولاست» ، ولی از قضا یکی از ویژگی‌های هنرمند یا همان شاعر مورد بحث،‌ انکار پیاپی واقعیت است(اساساً هنر و واقعیت ارتباط خیلی خوبی با هم ندارند).شاید در این متن پلشتی و خودخواهی زیادی در خصوص شاعران گفته شده باشد اما به نظر من(که صاحبنظر نیستم) هرچه غیر از این گفته شود فریب است ، همان فریبی که باعث می‌شود گمان کنیم شاعر موجودی عاطفی، مهربان و خیرخواه است، ولی این فریب است، یا فریب خود یا فریب دیگران.همچنین شاعران عشق را چون هدیه‌ای گران‌بها و با منت به معشوق تقدیم می‌کنند، چنانچه معشوقشان لطفشان را پذیرفت زیر یوغ این منت می‌ماند تا برای چند شعر مصرف شود ، چنانچه نپذیرفت زیر بار قضاوت هنرمند (و در صورتی که مشهور باشد قضاوت طرفداران ادبیات) تخریب می‌شود، گویی که حق انتخاب نداشته.تمام این بازی‌ها فقط و فقط برای خلق شعر است. تعارف را کنار بگذاریم، در شرایط عادی آنچه بیش از هرچیز برای هر هنرمندی اهمیت دارد خلق اثر است.پ.ن۱؛ این نظری شخصی است و مثال نقض دارد اما مثال نقض کلیت را رد نمی‌کند.پ.ن۲؛ کتاب «همسایه ۳» مجموعه‌ای است که به کوشش آموزشکده‌ی توانا و سید مهدی موسوی به چاپ رسیده و شامل اشعار شاعران مطرح معاصر و همینطور هنرجویان کارگاه ادبی ایشان می‌شود.</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 22:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D9%85%D8%B1%DA%AF-tpsujjcimghr</link>
                <description>نقاشی از لحظه‌ی درآغوش گرفتن جسد انکیدو توسط گیلگمش? مسخره است که آدم را بعد از مرگ دفن می‌کنند و بعد نامش را بر سنگ قبر می‌نویسند.آدم‌ها همدیگر را دفن می‌کنند چون نمی‌توانند جسد همنوعشان را که در حال فساد است ببینند.گویی آدم از مواجهه‌ی صریح با مرگ و دیدن منظره ی گندیدن نعش می‌ترسد(از آینده‌ی خودش می‌ترسد).و فراموشی برای انسان یک کابوس است, به همین دلیل نامی بر سنگ قبری به جا می‌گذارد, مبادا که فراموش کند یا فراموش شود.?مسخره‌تر از دفن کردن, سوزاندن جسد است.راحت‌تر از این نمی‌شود از شرّ ترس و آینده‌ی حتمی خلاص شد.◀گمان می‌کنم از هفت هزار سال پیش که انسان اولین قبرستان را ساخت, در واقع فاصله‌ی مکانی‌اش با مرگ را بیشتر کرد و حالا بشر هرچه بیشتر با زندگی و لذت آشنا می‌شود, بیشتر از مرگ می‌هراسد, تا جایی که تمامیت مفهوم مرگ را از زندگی زدوده است.(مدام می‌گویند فکر کردن به مرگ اشتباه است ولی نمی‌گویند چرا)این روزها مرگ دیگر امری &quot;فلسفی_معنوی&quot; نیست که چیزی برای پرداختن داشته باشد, بلکه به موضوعی پزشکی تبدیل شده و فرایندش نیز در جایی به نام بیمارستان اتفاق می‌افتد.من ولی این بیگانگی و انزوای پایانی را نمی‌خواهم.من حسرت می‌خورم به مرگ انکیدو که فساد جسدش را گیلگمش دید و روزها و شب‌ها بر او گریست(شاید اگر ما هم گندیدن جسد عزیزانمان را می‌دیدیم مثل پادشاه شهر اوروک وحشت‌زده به دنبال زندگی جاودانی جهان را طی می‌کردیم).?شخصاً دوست دارم مرگ در خانه ام جایی داشته باشد و هیچوقت فراموشش نکنم.دوست دارم زمان مرگم را حس کنم, با عزیزانم یکی یکی خداحافظی کنم و بعد بگویند &quot;فلانی واقعا مُرد&quot;. دوست دارم آخرین تنفسم را با چشمان خود و از فاصله‌ای چند سانتی‌متری ببینند تا مرگ را بی آنکه مرده باشند لمس کنند, نه اینکه در لحظه‌های پایانی ام بشنوم که پرستار غریبه‌ای کنار تختم پچ پچ کنان به همکارش می‌گوید: &quot;این کیس دیگه تمومه, اکسپایر شده&quot;.</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 22:07:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این فمینیسم به ستیز میان جنسیت‌ها می‌رسد و نه برابری</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-b0tdwuyz8cyb</link>
                <description>فرانک عمیدی#سیاست یک بام و دو هوای امروزه‌ی فمینیست‌ها تاریخچه‌ی این جنبش را برای آیندگان هراس آور خواهد کرد.#فمینیسم ایرانی هنوز به برابری #حقوق_زنان و مردان نزدیک هم نشده و با این سیاست عملگرایی که در پیش گرفته حتی نزدیک هم نخواهد شد. اگر #قتل_ناموسی اتفاق بیفتد یا مقتول یک زن باشد آن را شدیداً مذمّت می‌کند و قطعاً دلیلش را مردسالاری می‌داند, اما اگر یک مرد را با شیوه‌ی قانونی به قتل برسانند (قصاص و اعدام) در برابر آن سکوت می‌کند. حالا که مسئله‌ی #اعدام #کیوان_امام_وردی مطرح شده زمان مناسبی برای محک زدن برابری خواهی #فمینیست هاست. در این لحظه‌ی عاطفی است که باید ثابت شود این جنبش تا چه حد منطقاً به دنبال عدالت به معنای برابری بوده و همه‌ی اشکال #خشونت را نفی می‌کند. این توقع دقیقاً مبتنی بر مفهوم هم‌زیستی مسالمت آمیز و جلوگیری از ستیز میان جنسیت‌هاست.شکی در این نیست که با متجاوزان باید برخورد شود ولی کشتن آنها راه حلی برای مسئله‌ی خشونت(که از قضاء مسئله‌ی فمینیسم هم هست) نخواهد بود.فارغ از اینکه جنسیت هرکدام از ما چیست (زن, مرد, دیگری‌ها) ناچار باید تفکیک دقیقی میان #هویت_جنسی و #جنسیت قائل شویم. مرد/زن بودن مربوط به جنسیت ماست و مردانگی/زنانگی هویت جنسی‌مان است(چیزی که در عمل فمینیسم آن را نادیده می‌گیرد). مردسالاری (هرچند شخصاً معتقدم هروقت مبنای تمام تحلیل ها را بر یک مفهوم بگذاریم همان زمانی است که از متغیرهای دیگر غافل شده و مومن خواهیم بود, تحلیل مسائل علوم انسانی بر مبنای صرف مردسالاری نیز چنین است) تنها به ضرر زنان نبوده که مردان را نیز به محاق درونریزی و نتیجتاً اضطراب کشانده است. #مردسالاری تنها منجر به تقویت مردان و زنان مردسالار شده است نه همه‌ی آنان که جنسیتشان مرد است.کوتاه‌سخن آنکه, فمینیسم با رویه‌ی کنونی, در لحظاتی اینچنینی(اعدام امام وردی) و با سکوتی که اختیار کرده بیش از آنکه جنبشی قابل اعتماد برای برابری خواهی به نظر بیاید, جنبشی منفعل نسبت به حقوق همگان و گویی ضد جنسیت مرد است.دود این تقلیل گرایی حقوقی در بلندمدت به چشم همه‌ی ما خواهد رفت.ستیز جنسیت‌ها یک عقبگرد خطرناک است. #ناصر_تهمک ?</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 00:54:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئله‌ی نان و عرفان‌های نو</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88-zke17wt9cyfd</link>
                <description>تمثال بوداشاید شما هم با آن دست از #عکس_نوشته ها که با &quot;کارما می‌گه&quot; شروع می‌شود رو به رو شده باشید. طراحی این دسته از عکس نوشته‌ها که هر روز هم در حال افزایش است, متکی بر تفکر #بودیسم و #هندوئیسم بوده و به صورت خلاصه بیان می‌کند که &quot;ما مسئول اعمال خویشیم و هر چه کنیم نتیجه‌اش را می‌بینیم&quot;. در ابتدا شاید این نگاه #مجازات محور را به دلایلی از جمله تطابق با اندیشه‌ی عرفانی در #تاریخ و #ادبیات_فارسی به راحتی درست و مفید بپنداریم اما با کمی تأمل در چند نکته, این نظر تغییر می‌کند.یکم: اساساً تفکر عرفانی _خصوصاً از نوع شرقی‌اش_ تفکری است #استبداد زده و محصول سرخوردگی‌ها و ناتوانی‌های #انسان در برابر #لویاتان یا قدرت سیاسی , ناامیدی, وضعیت انسداد سیاسی و اجتماعی. یعنی غالباً افراد در شرایط نرمال به سمت چنین اندیشه‌هایی گرایش پیدا نمی‌کنند. هرچند از سوی دیگر خود این اندیشه‌ها به دلایل متعدد فضای اجتماع را برای ظهور استبداد و تحکم بر مردم توده‌ای شده فراهم می‌کنند.دوم: نگاه مجازات محور اگرچه در ظاهر به دلیل اینکه &quot;هرچه کنی به خود کنی&quot; فرد را از تخطی کردن باز می‌دارد اما در زمین واقعیت همه‌چیز متفاوت است چرا که شعار اخلاقی نمی‌تواند مانع خوبی برای زیاده خواهی دیگران باشد. تفکری که می‌گوید هرکس هرچه کند نتیجه‌اش را می‌بیند, عملاً افراد را به مجازات نکردن افرادی خاطی و متجاوز به حقوق دیگران تشویق می‌کند. &quot;او بد کرده و بد می‌بیند&quot; و نتیجیتاً واقعیت این است که &quot;او بد می‌کند و بدی حاکم می‌شود و خوبی می‌میرد&quot;. لذا از این منظر نیز عرفان‌های تازه‌واردی مانند اصل &quot;کارما&quot; به سعادت جامعه ختم نخواهد شد.سوم: یکی از مهم‌ترین دلایلی که پرداخت و مواجهه با مسئله‌ی گسترش عرفان‌های نوظهور در #ایران را توجیه می‌کند آینده‌ی شکننده‌ی اقتصادی و سیاسی جامعه است. جامعه‌ی ایرانی خود دچار استبدادزدگی بوده و حضور این گونه تفکرات به تقویت استبداد نهادینه شده کمک می‌کند. همچنین اصولی مانند کارما افراد را به انزوا و دوری از مسائل مربوط به حوزه‌ی عمومی دعوت می‌کند و این می‌تواند ضربه‌ای باشد به پیکر در حال احتضار جامعه‌ی مدنی. اهمیت این مسئله زمانی بیشتر مشخص می‌شود که بدانیم جامعه‌ی مدنی یکی از مهم‌ترین عوامل برای ایجاد نوعی از دموکراسی و جلوگیری از بازتولید دیکتاتوری است.از جنبه‌ی اقتصادی نیز تشویق اندیشه‌های عرفانی شرق به رضایت از زندگی تنها در قوه‌ی تخیل است که زیبا به نظر می‌رسد چرا که مناسبات واقعیت بر مبنای داشته‌هاست و نه &quot;میزان رضایت قلبی فرد&quot; از زندگی اش. چه آنکه اگر این تفکر در مواجهه با واقعیت کارآمد بود, مردم جوامع خواستگاهشان یعنی چین و هند را قرن‌ها به استثمار بریتانیا گرفتار نمی‌کرد.(وضعیت کنونی اقتصادی در دو کشور نامبرده ناشی از حاکمیتی‌است که در اداره‌ی امور عمومی در تقابل کامل با اندیشه‌های عرفانی رفتار می‌کند).پنجم: طرفداران اصل کارما یا عرفان‌گراها از اشتباهی اساسی در معادلاتشان برای انتخاب گرایششان رنج می‌برند. ایشان تصور می‌کنند وضعِ تا حدی امن و آرام موجود که به آنها اجازه می‌دهد منفعل و گوشه‌گیر باشند(این ویژگی در تفکر کارمایی بدین شکل ظهور و بروز دارد که فرد را برای درگیر نشدن با انرژی های منفی از بخش مهمی از واقعیت اجتماعش محروم می‌کند) بدیهی بوده در حالی که چنین نیست و این آرامش و امنیت نسبی خود ناشی از فاعلیت گذشتگان بوده و به راحتی ممکن است دستخوش تغییراتی شود که اجازه‌ی انتخاب آزاد را در آینده از فرد عرفان‌گرا سلب نماید. بدیهی پنداری وضع موجود نیز خود فرزند درگیر نشدن با مطالعه‌ی تاریخ و سیر تحول جوامع انسانی است.?حال نیز ما با واقعیتی به نام جیره‌بندی نان مواجه شده‌ایم. واقعیتی که دیگر نمی‌شود با نادیده گرفتنش از آن فرار کرد. کارما در مورد حذف یارانه‌ی نان مردم تنها می‌گوید &quot;راضی باش&quot;. نان را عامداً مثال زدم چرا که با خشونت هرچه تمام‌تر ملموس است. اما این تفکرات عرفانی تا کجا می‌توانند عقب نشینی کنند? هر چیزی تا حد خاصی فشار وارده را تحمل کند و از یک جا به بعد به سختی خواهد شکست. انسان نیز از این قضیه مستثناء نیست و بالاخره از جایی مضرات انفعال و فرار از صحنه‌ی عمومی او را به فاعلیت و کنشگری وامی‌دارد. لکن آنچه تفاوت عمیقی بین استقبال پیشاپیش از کنشگری با کنشگری از سر ناچاری ایجاد می‌کند وضعیت پیش و پس است. در وضعیتی که چاره‌ای جز کنشگری وجود نداشته باشد تمام ابزارهای عمل از بین رفته  یا تضعیف شده, سوی مقابل در تسلط کامل و سوی موافق(کنشگران ناچار) در ضعف تمام اند. (پایان)</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 20:30:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا زبان فارسی بر فلات ایران مسلط شد</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%B7-%D8%B4%D8%AF-oeqitanipbqg</link>
                <description>در ابتدا اقرار می‌کنم که من نه یک زبان شناس که فردی با تخصص حقوق بشر ام و پرداخت من به موضوع &quot;تسلط فارسی&quot; از باب ارتباطش با مفهوم &quot;حق تعیین سرنوشت&quot; است.همچنین تاکید می‌کنم; زبانی که در خصوص آن اشارات گذرایی دارم &quot;فارسی&quot; است و نه &quot;پارسی&quot; که این دو از اساس مفاهیم غیر همسان اند اگرچه در ارتباط عموم و خصوص مطلق یا من وجه بوده و دارای همپوشانی زبانی_تاریخی باشند.فارسی زبانی هندواروپایی است و دست کم در هشت کشور گفتگو شده و در سه کشور رسمیت دارد. از پارسی پهلوی ریشه می‌گیرد که آن نیز از پارسی باستان متولد شده و از نظر واژگانی و رسم الخط (و نه دستور زبان) شدیداً تحت تاثیر زبان عربی بوده هرچند که تکینگی اش را حفظ کرده است.با زبان های کوردی , دری , لری , تاجیکی , ازبکی , بلوچی , لاری و... ریشه‌ی مشترک دارد.فارسی کنونی(فارسی نو) آخرین گونه از زبان فارسی است.اشکال بزرگی که فعالین حقوق بشر و به صورت خاص افراد مدعی حق تعیین سرنوشت به تسلط زبان فارسی وارد می‌کنند, دوره‌ی حاکمیت پهلوی و به صورت جدی تر رضاشاه است. از دستور برای معادل سازی فارسی واژگان غربی تا ممنوعیت تدریس به زبان مادری (که متفاوت از تدریسِ زبان مادری است) و... . در همین راستا لازم به تذکر است که معادل سازی و تغذیه‌ی زبان را اگرچه رضاشاه به شکل مدرنش آغاز کرد اما پیش از این امام محمد غزالی , ناصر خسرو و افضل الدین کاشانی سده‌ها قبل آغاز کرده بودند.(رضا شاه در ١٦ دی ماه ١٣٠٠ به ضرورتِ تغییر واژگان بیگانه برای تشکیل ارتش واحد ملی اولین دستور معادل سازی را صادر کرد.)از یک سو نگرشی که با تسلط زبان فارسی تقابل تئوریک دارد , آن را زاده‌ی دولت مدرن ایران می‌داند , حال آنکه ملتی با گذشته‌ی فرهنگی, تاریخی, اقتصادی و در اکثر موارد سیاسیِ مشترک ناخواسته یکپارچگی داشته و عنصر حس ملی را در زبان خود نیز متبلور می‌کند. در حقیقت اشکال بنیادین نظر مخالف با رسمیت فارسی مغالطه‌ی ظریفی است که طرفداری حاکمیت‌های دیکتاتوری از زبان رسمی فارسی را مساوی با دیکته شدن زبان فارسی می‌داند.(چه اینکه با چشم پوشی از سیر تحول زبانی, تمام حاکمیت‌های مسلط بر فلات ایران طرفدار وجود زبان رسمی فارسی بوده‌اند)از طرف دیگر این نگرش به اشتباه ناسیونالیسم ایرانی را ناشی از ناسیونالیسم رضاشاهی می‌داند, در حالی که ناسیونالیسم ایرانیِ تدافعی ریشه در زمان قاجار و ظهور روشنفکران ملی‌گرای مشروطه‌خواه دارد.همچنین توجه به این نکته ضرورت دارد که مفهوم &quot;فارس&quot; با توجه به نامی که تا همین چند دهه پیش برای این کشور به کار می‌رفته(پرشیا), شاید تنها واژه‌ای است که اگرچه به یک جمعیت اطلاق می‌شود اما در عین حال واژه‌‌ای سیاسی_جغرافیایی بوده و تفکیک کننده‌ی این سرزمین از همسایگان و تمییز دهنده‌ی باشندگان آن از ساکنین سایر مرزها نیز می‌باشد.یکسان سازی در دوران معاصر جنبه‌های گوناگونی داشته اما از قضاء کمترین تبلور آن در زبان ظهور کرده است. چراکه زبان مادری و تدریس به زبان مادری ممنوع شده اما در گفتگوی بومیان و بروز زبان های بومی, زبان فارسی توسط دولت مرکز به گویشوران دیگر تحمیل نشده است.همچنین تدریس به زبان مادری در کشوری که بیش از ١٥ زبان زنده با جمعیت گویشوران پراکنده دارد , عملاً غیر ممکن است.(مثال: ما به ١٥ دانشکده‌ی حقوق بشر با ١٥ زبان در یک دانشگاه نیاز داریم)توجه به این نکته مهم است که اولویت دادن به زبان مادری ذیل عنوان حق تعیین سرنوشت یکی از ارزش‌های مترقی, نسل سومی و پسامادی است. ارزش‌هایی که نیازمند سیر دوران رشد اقتصادی و سپس تثبیت توسعه‌ی فرهنگی_انسانی است و آنچه واضح است ما هنوز به مرحله‌ی رشد اقتصادی و تامین ارزش های نسل دومی و مادی حتی وارد هم نشده ایم.در پایان اینکه; شخصاً گمان می‌کنم تصور تحمیل زبان فارسی به عنوان زبان رسمی کشور توسط حاکمیت پهلوی نه تنها تقلیل گرایانه که غیر تاریخی است. صدها سال اقوام غیر فارس_غیر ایرانی در ایران حاکم شدند ولی نه تنها زبان رسمی کشور که زبان درون‌دیوانی شان نیز فارسی باقی ماند.بلاشک تسلط زبان فارسی بر فلات ایران توسط دولت‌های مدرن تثبیت شده است اما سیری طبیعی نیز داشته و غنای ادبی اش نیز غیر قابل انکار است. نه هنر و نه ادبیات علمی ایران توانی برای حضور در سطح بین المللی برای رقابت را ندارند و چه خوشایند ما باشد, چه نباشد, تنها کانون بین‌المللی ایران که توانایی عرض اندام دارد, زبان فارسی و به صورت دقیق‌تر شعر و ادبیات فارسی است. یک نهاد فرهنگی ملی در سطحی جهانی.#ناصر_تهمک ?</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 00:28:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیچی کردن کرامت انسانی و خطر ظهور فاشیسم-توتالیتریسم</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-fv31gwlngk8m</link>
                <description>تصویری از کلیپ قیچی کردن موی دانش آموزانچند روز از انتشار ویدئویی که در آن یکی از فرهنگیان موی سر دانش آموزان را قیچی می کند می گذرد. در واکنش به این ویدئو سلبریتی ها ، صدا و سیما و اشخاص حقیقی مشهور و گمنام متن های متفاوتی را منتشر کرده اند. اما برای من آنچه قابل پرداخت به نظر می رسد این است که این معلم دارد چه رفتاری می کند؟در گذراترین تصور گمان می کنم او تنها در حال تکرار رفتارهایی است که آنها را تجربه کرده. قیچی او نوک کوه یخ عقده ­های فروخورده ­ی یک نسل است و البته زنگ خطری جدی برای وضع سیاسی در آینده.همه ی ما با دیدن این کلیپ یاد زمانی افتادیم که خودمان دانش آموز بودیم. کوتاه کردن مو و تحقیرهایی از این دست تنها بخشی از نظم خشک و بی­ منطقی بود که با آن زندگی می کردیم اما برای درک میزان خشونت و خطر بالقوه ­ی موجود در این کلیپ بهتر است تصور کنیم داریم یک فیلم می بینیم. فیلم اینگونه است: «سکانس اول شروع می شود ، دانش آموزها با چهره ­هایی عبوس و بدون حق لبخند دقیقه ها بدون حرکت ایستاده اند ، مدیر مدرسه در سکوت کامل از دانش آموزها سان می­ بیند و ممکن است هرلحظه کودکی را بابت مویی که فراموش کرده کوتاه کند ، ناخنی که بلند است یا لباسی که مرتب و تمیز نیست(فارغ از اینکه وضع مالی دانش آموز را در نظر بگیرد) مورد ضرب و شتم قرار دهد و کودک گریه کند. هر صبح وضع از همین قرار است ، پس از آن با استرس سرود ملی و ادعیه مذهبی زمزمه می شود ، سپس دانش ­آموزها با حالتی نظامی شعارهایی سیاسی را فریاد می زنند. ناظم بعضاً با صدایی بلند به دانش آموزان توهین می کند. معلم گاه با حرف و گاه با کتک زدن تحقیرشان می­ کند. کودکان در مقابل معلم ­ها بی­ دفاع ­اند چون عرف و قانون آن جامعه از قشر فرهنگی با زبانی کاریزماتیک و مقدس دفاع می کند. بعضی تحقیر می شوند و بعضی تحقیر را نظاره می کنند. حدود دوازده سال هر روز همین کابوس برای دانش آموزان تکرار می شود.»ما بازیگران این فیلم ترسناک بودیم و آنچه دیدیم نه یک فیلم سینمایی که مستندی همراه با حذف صحنه های آزاردهنده بود. ما از کودکی یا تحقیر شدیم و یا تحقیر را نظاره کردیم ، خشم ما از بیگانه ها و کینه­ ای که در دل داشتیم با ما بزرگ شد. ما در زمان تحصیلمان هم حذب و دسته داشتیم. دسته ای از بچه­ ها نسبت به تمام وقایع بی­ تفاوت بودند و این وضع را واقعیتی غیر قابل تغییر می دانستند ، دسته ای مدام رفتار معلم ها را نقد می­ کردند، برخی با رفتارهای وندالیستی به اموال معلم ­ها آسیب می ­رساندند ، دسته ­ای خبرچین بودند و از این طریق برای خودشان حاشیه ­ای امن داشتند. ما در این هرج و مرجِ ظاهراً آرم بزرگ شدیم ، به ما عشق های دستوری را خورانده بودند. یک نفر به عنوان معلم و نیز یک سیستم فکری مدام تلاش می کرد که به ما بقبولاند «می توان با زور و برخلاف خواست دیگران آنه ا را سعادتمند کرد». از سوی دیگر ما یاد می گرفتیم که هرگونه اقدام علیه وضع موجود به سادگی لو می­ رود و می ­تواند به بهای ضرب و شتم در سیستم آموزشی و نهاد خانواده تمام شود. در نهایت به جز تعداد اندکی که با اخراج، از سیستم و اجتماع دوستانشان طرد می ­شدند همه ­ی ما وضع موجود را می پذیرفتیم.و این­ها همه حول یک مفهوم بنیادین به وقوع می­ پیوست و آن هم «نقض فاحش کرامت انسانی و آزادی های بنیادین» بود. مهم نبود که ما در حد یک سوسک تحقیر می شدیم ، مهم نبود که همه­ ی دانش­ آموزان از نظر روحی تحت استرس بودند ، تنها یک چیز مهم بود: «پوسته­ ی این نظم خشک باید مثل یک تخم مرغ گندیده سخت و سالم دیده می شد».حالا که این کلیپ منتشر شده بار دیگر این زنگ خطر به صدا در آمده است: ما با جامعه­ ای از افراد مواجهیم که تحت سرکوب شدید ، تحقیر روزمره ، نقض مداوم حریم خصوصی و تعرض به تمامیت جسمانی اش رشد کرده و امروز این جامعه به فکر یک تحول بنیادین است، تحولی که در آن جایگاه ­های قدرت تغییر کرده و توسط اشخاصی از همین جامعه تصرف خواهند شد، هرچند این حالت خوش­بینانه است چراکه سرکوب و احساس کنترل شدگی افراد را از تغییر ناامید می کند. حتی با نگاهی غیر رادیکال که در آن تصور می گردد وضع سیاسی موجود حفظ می ­شود ، باز هم افرادی که تحت همان شرایط پرورش یافته اند قرار است برای اجتماع تصمیم­ گیری کنند که در هر دو صورت نیز با توجه به اینکه این نوع از آسیب ­ها را تمام افراد جامعه تجربه کرده­ اند و مختص به قشری خاص نبوده، به احتمال زیاد درآینده هم ما با حاکمانی فاشیست ، توتالیتر و ترسناک مواجه خواهیم شد. حاکمانی که کودکی شان را به شکلی بیمارگونه با تخریب شخصیتی و سرکوبِ نرمالیزه شده گذرانده اند و در چنین شرایطی حتی تصور آینده ای که در آن «حقوق شهروندی ، حقوق بنیادین بشری ، هم­ زیستی مسالمت­ آمیز و دموکراسی» محقق گردد تنها توهمی است ناشی از آرمانگرایی و عدم واقع بینی.قیچی کردن موی یک کودک می­ تواند منجر به وقوع شرایط دیکتاتوری و چه بسا شکاف­ های عمیقی در بدنه ­ی جامعه بشود و برای سال­ها چرخه ­ی خشم و خشونت را بازتولید کند.#ناصرـتهمک</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 01:44:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقاً &quot;غزل&quot; چون به &quot;حماسه&quot; ختم می‌شود زیباست</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%8B-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-owa6armsjpat</link>
                <description>هیچ وقت هیچ شعر عاشقانه‌ای آنقدر احساساتم را برانگیخته نکرده که بتواند اشکم را در بیاورد.ولی شعرهای حماسی... همین نبرد رستم و سهراب , هر بار می‌تواند به گریه وادارم کند.حماسه نیازی به این ندارد که به غزل ختم بشود. حماسه از غزل زیباتر است همانطور که جنگیدن , مقاومت کردن و از دست دادن معشوق , بارها زیباتر از فرار کردن و برای همیشه بامعشوق زندگی کردن است.تصور می‌کنم اساساً اینکه عشق بین دو نفر را والاترین حس انسانی در نظر می‌گیریم نه به خاطر ارزش ذاتی آن , بلکه به خاطر ترس‌هایمان است.حتی عشق‌هایی که در تاریخ ادبیات ماندگار شده‌اند نیز آنهایی هستند که به نوعی رگه‌ای از حماسه در خود داشته‌اند , رگه‌ای از جنگ , هرچند جنگ با جامعه باشد.</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 15:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لحظه زندگی نکن و به گذشته‌ی آدم‌ها کار داشته باش</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-goclh6r87rh6</link>
                <description>این یک مزخرف تمام عیار است که &quot;در لحظه زندگی کن&quot; , این یک مزخرف تمام عیار است که &quot;به گذشته‌ی آدم‌ها کار نداشته باش&quot; , ولی این دو مزخرف مد شده است چون آدم را از تلخی ها نجات می‌دهد و نجات انسان از تلخی یعنی نادیده گرفتن بخشی از زندگی. بخشی که با وجود نادیده گرفتن همچنان تاثیر گذار است و فقط این ماییم که در زمان نادیده گرفتن به عدم واقع بینی دچار می‌شویم و زمانی که واقعیت را نبینیم احتمالاً نمی‌توانیم در قبال تاثیرش در اکنون و آینده واکنش مناسبی از خود نشان دهیم.انسان یک موجود تاریخمند است , موجودی که با گذشته‌اش ارتباط بلاانفصال دارد.از طرف دیگر زندگی در لحظه اگر به معنای نادیده گرفتن گذشته و آینده باشد , با توجه به اینکه زمان در معنای عرفی‌اش به سه بخش گذشته , حال و آینده تقسیم می‌شود , یعنی دو قسمت از طول زمان را در نظر نگیریم.بعضی روانشناسان با توسل به عرفای زرداندیش غربی و شرقی و دست آویز کردن چند مصرع از مولانا و خیام (به جرأت می‌توان گفت از ادبیات فقط برخی ابیاتش را می‌دانند) مدام تکرار می‌کنند که به گذشته‌ی آدم‌ها کاری نداشته باشید و در مقابل , خودشان برای تشخیص و درمان هر مشکل یا آسیب روانی _متاثر از فرویدیسم_ گذشته‌ی فرد را در نظر می‌گیرند و تا زمان جنینی‌اش را می‌کاوند که این یک تناقض عجیب است , تناقضی که اگر ناشی از ندانستن نباشد , ناشی از سیاست یک بام و دو هوای منافع لحظه‌ای خود و مخاطبشان است.این دو گزاره‌ی; &quot;در لحظه زندگی کن&quot; و &quot;به گذشته‌ی آدم‌ها کار نداشته باش&quot; در یک ویژگی مشترک اند: &#x27;بی‌زمانی&#x27; که انسان را به آنچه اکنون هست و زمان را به یک بخشش یعنی اکنون تقلیل می‌دهد.انسان بدون گذشته وجود ندارد و گذشته یعنی منشاء بسیاری از خصیصه های امروز که فراموش کردنش ویژگی تاریخمندی فرد را از بین می‌برد.همینطور زمانی که تنها به حال ختم شود نیز انسان را منفعلانه در قبال گذشته , آینده و پاسخگویی مصون می‌کند.ما می‌توانیم در لحظه زندگی نکنیم و به جایش در زمان زندگی کنیم و همچنان لحظه‌ی حال را درک کنیم در حالی که هژمونی عرفان مآب و روانشناسی انگیزشی برای زندگی نکردن در لحظه تنها دو گزینه‌ی ترسناک ارائه می‌کند: ماندن در گذشته یا توهم آینده.ما می‌توانیم به گذشته‌ی آدم‌ها کار داشته باشیم و پاسخشان را بشنویم , از گذشته‌شان آگاه باشیم و با توجه به آزادی اراده‌مان گذشته‌ی ایشان را ببخشیم , نادیده بگیریم و یا مواخذه کنیم , و این یک حق فردی است. در این خصوص نیز هژمونی روانشناسی چنان ترسیم می‌کند که گویی اگر گذشته‌ی دیگران را کند و کاو کنیم گناهکار ماییم که طلب پاسخگویی کرده‌ایم.نهایتاً اینکه; انسان در گذشته ریشه دارد و زمان تنها لحظه‌ی حال نیست , لذا با حذف گذشته از زمان و سرگذشت انسان تنها به توهمی غیرواقع بینانه و آسیب‌زا دچار شده‌ایم.#ناصر_تهمک ?</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 01:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه دچار سقوط اخلاقی شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nih9jfqv7uka</link>
                <description>? چند روز پیش داشتم طبق معمول به محل کارم می‌رفتم. جایی که همیشه چند نفر راننده #تاکسی شخصی , کنار هم ایستاده‌اند و در مورد چیزی حرف می‌زنند. آن روز ولی از چند متر دورتر صدایشان به وضوح شنیده می‌شد. نمی‌دانم بر سر چه موضوعی ولی خب بحثشان شده بود. در حال رد شدن بودم , نزدیکتر که آمدم مرد قد بلند و چاقی , حدوداً پنجاه ساله و به ظاهر وجیه(از نظر عرف) , با حالتی تمسخر آمیز به مرد دیگری با اندام لاغر و حرکات و چهره‌ای عصبانی(بیشتر غمگین) , می‌گفت : &quot;برو بابا مردک معتاد&quot; و جمعیت اطراف هم می‌خندیدند.مرد لاغر اندام که او هم حدوداً پنجاه سالش بود شتابان به سمت تاکسی‌اش رفت. در همان چند قدم دو بار گفت &quot;حالا نمی‌خوام بگم , نمی‌خوام بگم , زشته...&quot; . مرد چاق دوباره گفت &quot;معتاد&quot; , و جمعیت اطراف خندیدند. مرد لاغر اندام به خودرواش که رسید در را باز کرد و بست , انگار که تصمیم گرفته باشد دست به کاری بزند , برگشت سمت جمعیت , رو در روی مرد دیگر ایستاد و گفت &quot;من معتادم ولی کثیف نیستم... کثیف تو دختر شوهردارتو به فلانی[نام کاملش را گفت] دادی , بهم گفته سر چی , تو آدم نیستی , تو ...یه‌مالی , سر یه وام گرفتن رفتی... [اینجایش را متوجه نشدم]&quot; . جمعیت واکنشی نشان نداد , مرد لاغر هم برگشت سوار تاکسی‌اش شود که دوباره مرد چاق بلند گفت &quot;تریاکی , معتاد&quot;. جمعیت دوباره خندید.از اینجا دیگر تقریباً از محل رد شده بودم...?از آن لحظه دارم فکر می‌کنم. &quot;مگر تریاک کشیدن چقدر می‌تواند کار ناپسندی باشد? چرا جمعیت واژه‌ی &quot;معتاد&quot; را زشت‌تر از واژه‌ی &quot;کثیف(از نظر اخلاقی) و ...یه‌مال&quot; می‌دانست? چه چیزی اینچنین ارزش‌های جامعه را تغییر داده است?&quot;شخصاً تصور می‌کنم غلو کردن در تبلیغات ضد اعتیاد و یا مواد مخدر , و از طرف دیگر مسکوت گذاردن این مسئله که جامعه در حال سقوط به پرتگاه بی‌اخلاقی و بی‌ارزش شدن است, می‌تواند به چنین شرایطی ختم شود. شرایطی که در آن یک فرد غیر اصولمند و غیر اخلاق‌مدار , به شخصی که معتاد است اما ظاهراً هنوز برخی چیزها برایش ارزش است , برتری دارد. ارزش‌های سابق در حال رخت بربستن‌ از جامعه‌اند و ظاهر جدید جامعه‌ی ایرانی به تهوع آورترین شکل ممکن مجسم شده است.?پ.ن: در این متن , آنچه روایت شده در واقعیت جامعه‌ی ایران اتفاق افتاده است , لذا قضاوت در خصوص درستی یا نادرستی ارزش‌های سنتی به این نوشته ارتباط ندارد. بحث بر سر وجود چیزی به نام ارزش یا اصول در جامعه است.</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 20:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنفکر ایرانی خودش را با منتقد یکی پنداشته است.</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y2fktmksk7yf</link>
                <description>منتقدها کم نیستند و البته که رشد روزافزون تفکر نقادانه امیدبخش است , آن هم در جامعه‌ی ما که در هر ساحت اجتماعی‌اش دچار از هم گسختگی و فروپاشی شده است. اما منتقد دقیقاً چه کاری را باید انجام بدهد? احتمالاً نقد.و نقد چه تفاوتی با نق زدن دارد? به زعم من نقد یک آنالیز موشکفانه , توصیف دقیق و در نهایت نشان دادن ضعف‌ها و مشکلات است , به گونه‌ای که با یک ساختار منطقی قابل سنجش بوده و راهگشای تغییر باشد.ولی نق زدن همان بد گفتن از موضوع مورد نقد و در مورد موضوعِ بد حرف زدن است(بد و خوب به معنای اعم و اخلاقی که اجماعی فراگیر در مورد آن وجود دارد).حال روشنفکر و منتقد چه تفاوتی دارند? این دو عبارت گاهی به یک معنا به کار گرفته می‌شوند در حالی که رابطه‌ی مفهوم روشنفکر با منتقد رابطه‌ی عموم و خصوص مطلق/من وجه است.روشنفکر منتقدی خارج از دستگاه قدرت و ثروت است که برای تغییر تلاش تئوریک و گاه عملی می‌کند.برای من اما روشنفکر غیر عملگرا تنها یک سوء تفاهم در خصوص معنای دقیق این واژه‌ی دهن‌پرکن است. روشنفکری که به شعارهایش عمل نمی‌کند , بنده‌ی بدون خداست , بنده‌ای که بندگی را نفهمیده است. چرا که بندگی در تقابل با مفهوم ارباب معنا پیدا می‌کند(این فقط یک مثال است و نه گزاره‌ای صادق).مثال ها همیشه به فهم موضوع کمک می‌کنند.فرض کنیم دو گونه پزشک داریم. اولی از مزایای واکسن حرف می‌زند اما حاضر به تزریق واکسن نیست. آیا باید به او اعتماد کنیم? البته که نه , در بهترین حالت اگر سوء نیتی نداشته باشد , دچار پریشانی در گفتار است.دومی هم در مورد مزایای واکسن حرف می‌زند و خودش هم حاضر به تزریق واکسن است.حالا در این مثال پزشک را روشنفکر , واکسن را شعار و تزریق را عمل در نظر بگیرید.چرا جامعه باید به روشنفکرانی اعتماد کند که در زیست شخصی‌شان هیچ تفاوتی با دیگران ندارند?روشنفکر چیزی بیش از یک منتقد در زمینه‌ای خاص است. او باید دست کم در حوزه‌ی زیست شخصی‌اش عملگرا باشد که در غیر این صورت تنها در حال نق زدن در خصوص اوضاع است یا در بهترین حالت چیزی که دیگران ساده می‌بینند و لمس می‌کنند را تئوریزه کرده و نق‌های تئوریک و پیچیده می‌زند.روشنفکر ایرانی تا از بام توهم خودبرتربینی پایین نیامده و در برج عاجش به اکثریتِ از اینجا رانده و از آنجا مانده توپ و تشر می‌زند , از سوی جامعه پذیرفته نخواهد شد. مردم آنچه را که می‌بینند باور می‌کنند و روشنفکرها حاضر به انجام عملی که قابل مشاهده باشد نیستند.دغدغه‌هایشان همان دغدغه‌های روزمره و سبک زندگی‌شان همانقدر مزلف است که سبک زندگی یک فرد بی‌تفاوت نسبت به اوضاع پیرامون.پ.ن١: عملگرایی هرگز به معنای رفتار رادیکال یا گونه‌ی خاصی از کنش نبوده و یک طیف است.پ.ن٢: عملگرایی یک طیف است اما حداقلی دارد و حداقلش به معنای عمل کردن به شعارها در حوزه‌ی زیست شخصی است.پ.ن٣:روشنفکر با منتقد تفاوت دارد.#ناصر_تهمک ?</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 16:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان مجرم است</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kikiidwkphi0</link>
                <description>همه چیز تقصیر زبان است. آدم ها بی تقصیر اند.وقتی کسی منظور خود از گزاره ای که سابقاً بیان کرده را توضیح داده یا منکر می شود ، نه تنها دست به توجیه(به معنای منفی اش) نزده ، بلکه کاملاً صادق است. چون منظور ما و آن چیزی که حس می کنیم یا در سرمان می چرخد جز از طریق کد های از پیش تعیین شده‌ی زبان (این ابزار ارتباطی) قابل بیان نیست. کدها هم همان واژگان ، حذفیات و دستورات زبانی‌اند. ما میلیاردها آدمیم که میلیاردها زندگی می کنیم و این یعنی میلیاردها منظور داریم. «حال بد» شما با «حال بد» میلیاردها آدم دیگر متفاوت است. طبیعی است اگر زیاد بشنویم که «کسی منو نمی فهمه». بله واقعاً کسی شما را نمی‌فهمد و قرار هم نیست آنطور که دوست می‌دارید شما را بفهمد. «دوست داشتن» ، همین عبارت را اگر کسی به کار ببرد ، یعنی بگوید «من دوستت دارم» ، شما معنایی از این گزاره را درک می کنید که در ذهن خود برای آن ساخته اید نه آن چیزی را که منظور گوینده است. ما آدم ها از اساس دچار سوء تفاهمیم چراکه آنچه فهم می کنیم ، منظور نهفته شده‌ی خودمان پشت عباراتی است که دیگران بیان می کنند ، و منظور نهفته شده‌ی دیگران پشت آن عبارات ممکن است کاملاً با آنچه ما فهم کرده‌ایم در تضاد باشد.(و این چه ضعف غیر قابل باوری است که مهم ترین ابزار ارتباطی میان انسان ها اینقدر ضعیف است.) زبان, آنچه ما می‌خواهیم ابراز کنیم را در کانال کلیشه‌هایش یکدست کرده و سپس منتقل می کند.ما گاهی دیگران را متهم به دروغگویی می کنیم و هیچوقت خودمان را به پرسش نمی گیریم که «مگر من پرسیدم منظورش چیست؟» و البته که فعلاً تنها راه ارتباطی ما با دیگران همین زبان فشل است ، پس بهتر است تا می توانیم از دیگران در مورد منظورشان پرسش کنیم و توضیح بخواهیم.زبان دستگاه سوء تفاهم ساز و مانعی برای بیان است.هرچند , خبر خوب این است که شعر وجود دارد .و شعر همان تقلای ما برای بیان آن چیزی است که زبان برای انتقالش ابزاری ندارد. شعر با هزار پیچیدگی و صنعت منظور ما را فراتر از زبان روزمره بیان می‌کند و همین خود لذت &quot;کشف&quot; را به ما می‌دهد.به زعم من , زبان بیان منظور غیر واقعی ما با ظاهری واقعی است و شعر بیان منظور واقعی ما با ظاهری غیر واقعی است.١٤٠٠/١٠/١٤</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 23:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر: جیغِ بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%DB%8C%D8%BA%D9%90-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-uwi9jbfludt0</link>
                <description>دست برداری از انکار... وَ گندی بزنیحفظِ ظاهر نکنی , جیغِ بلندی بزنیلاشه را زیر پتو چال کنی , با لبخندبا جسد نصفه‌شبی حال کنی, با لبخندرخ که دیوانه شود هر دو طرف باخته‌اندمهره‌ها بازی خود را به تو انداخته‌اندپاکت خالی از عشقش دو سه نخ خواهد زدآخر از سردی این رابطه یخ خواهد زدروزی از پنجره یک داد به در خواهد رفتعشقِ جوش آمده یک روز هدر خواهد رفتخَم و تکدیر, تمام تَنَش از تَن... تَنِش از...خستگی ,بحث مهمی که گلو... گردنش از...صبح خورشیدِ قشنگی به درک خواهد بردخواب را, قرص بزرگی‌ که مرا خواهد خوردحرف‌هام از دهن افتاده و پیک از دستمخسته گنجشکِ زبان‌بسته‌تر از بن‌بستمبنشینی به کسی لب نزنی , سرد شویپاسخت را ندهد , طرد شوی , مرد شویاین هیولا به خودش آمده... مو در چنگمخاکریزم به تو تقدیم.... تماماً جنگمنامه آلوده به اشک است, چرا باز کنی!با کسی رفته به پایانه چه آغاز کنی!باز هم... باز نشد شعر بگِریَم , رفتیرفته از خانه و من رفته و گفتم... &quot;گفتی&quot;جیغ در مشت کنی, مشت کنی در جیغشتیغ بر دست کشی , دست کشی بر تیغشآخرِ قصه به خون و گِله پایان یابدکاش , می‌مرد که این فاصله پایان یابدهرچه از دست نرفت از بدنت خواهد رفتدشمنت قتل که کرد از وطنت خواهد رفتخوابْ چشمانِ کبود‌ست و لبِ تیره ولی...من پس از رفتن او چیره‌تر از چیره ولی...باز رفتی و نشد شعر بگِریَم... &quot;گفتی&quot;من فقط عشق, تو را, قرص, به مرهم... &quot;گفتی&quot;از کتاب «مافیای سیر و سلوک» نوشته‌‌ی «ناصرتهمک».</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 15:15:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-bntyqlidr3ae</link>
                <description>تو روبروی یک تنِ در فکرِ بوسه ‌اتدر آرزوی خواب و تخت و فکرِ تخت ‌تراو روبروی یک زنِ آرام و... وای ازاین مرزهای ذهنیِ از کوه سخت‌ ترآرام در گرمای سوزانی که مرگ راتَش ‌بادِ زنده‌ای به دو تن تازیانه زدهی ضربه ضربه بود که در قلب‌ تشنه‌هابا خستگی که عشق‌ ها را موریانه زدما روبروی هم , به لب , خیره و سکوتوَ چشم ها که داد را در پرده می ‌زنندبا دست‌های بی‌ هدف و چشمْ ‌انتظارکه اتفاق بوسه‌ ها را نرده می ‌زنندنه یک قدم جلو, نه عقب, چپ نه, راست نهدارند می ‌روند تا... می ‌خواهمت بفهمیک گرگ که به چیرگی و خون, تشنه استیک آهوی دلبسته به گرگِ بدون رحمباد از هزار طرف به موهاش می‌خورَدموهات نقطه ضعف را به باد گفته ‌استهی دور می‌شوند... «نرو»... دور می‌شوندیک لحظه بعد ردِّ پا را باد رُفته استیک تن که تشنه بود و فقط در سکوت ماندیک زن که تشنه بود و فقط در سکوت رفتدر مرزها چه می‌ گذرد که نمی ‌شوددر مرزها چقدر عطش از رنگ و روت رفتمی‌خواهمت... تمامِ تن گُر گرفته اتمی‌خواهی ‌ام... وَ عشقِ تو به تیرگیِ گرگمی‌بوسمت... شکارِ تنت توی چنگِ منمی‌بوسی‌ام... رها شده در چیرگیِ گرگاز کتاب «مافیای سیر و سلوک» نوشته‌‌ی «ناصرتهمک».</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 15:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-fpidi5fb9mhh</link>
                <description>صبر کن واردِ این خانه نشو, ریخته استخنده ذوقی‌ست که با خون دل آمیخته استبا درِ بسته و دیوانگی همخواب نشوهی یخِ عشقِ جنوبی الکی آب نشوقبلِ تو هرکه خراب است گناه از من بودشیشه‌ای بودم و در شیشه‌ی من آهن بودتوی این شادیِ دربسته کسی جان می‌کَندلقمه‌ها درد کشیدند که دندان می‌کَندلایِ در سرخِ غروبی که به دیوار افتادنخلِ پیری که سرش داخل سیگار افتادقصه‌ها نَقلِ فراموشیِ معضل‌ها بودعشق بازیچه‌ی شاعر شدن دل‌ها بودساحل فاصله را کم نکنی , دل ندهیاین جنوب‌است و جنون, دست به قاتل ندهیاز کتاب «مافیای سیر و سلوک» نوشته‌‌ی «ناصرتهمک».</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-ime13kvjmsf8</link>
                <description>توی گیسوت همیشه گل داری ، توی دست منم یکیشو بذارآخرِ قصه بغض و دوری بود ، اول قصه رو به یاد بیارهیچ شبی بی­ غزل نخوابیدی ، وزن لب رو ردیف انگشتاتغیرمعمول بود و سیگاری ، واقعی ، ساده، اما دوسِت داشتدفترام کل داشته­ های منن ، شعرها رو به چی بدل بکنمکه جهان از غمم مذاب نشه ، که بتونم تورو بغل بکنمرفتنت سخته بودنت سخته، توی چشمام جنگ تن به تنهبه خودم حق بدم یا اصلا ، هر چی کردی تو اشتباه منهرفتی از اون که از خودش رفته ، که توانی واسه قمار نداشتکشتن دشمنی که توی کماست ، به خدا یک جو افتخار نداشت</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری کوتاه از شاعری که دیگر نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-p6tf1hzm0je5</link>
                <description>برای با تو بودن بالی از جنس بال تو می‌خواهمبه هر حال پریدن همیشه بالا رفتن نیستوقتِ صعود با هموقتِ سقوط با هم...(گاهی زمان می برد تا بدانی چکار کرده ای ، چه حسی داشته ای یا یک موقعیت چگونه بوده یا... خلاصه بهانه تراشی نکنم بهتر است ، گاهی زمان می برد تا بدانی کسی را تا کجا دوست داشته ای و نمی دانسته ای. این تجربه ی تلخی است که از ترسش ، مراقبم تا آدم های بی مزه زندگی ام را هم از دست ندهم. الان مهم نیستند ولی معلوم نیست وقتی نباشند چقدر دلتنگ شان می شوم.)</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-h07jjlg3e5jq</link>
                <description>هر بار کمی از بغلش دور شویمعشوق که نه براش مزدور شویبه گریه میان خنده مجبور شویلبخند فقط در بغل من , با مندر خانه‌ی بی حوصله‌اش سر برویبیدار شوی و جیغ و بی‌خود بدویقربانی یک تجاوز گه بشویهمخواب فقط در بغل من , با مناز فاصله آهم به کجایت بزندبه سر زده‌ام , کاش به پایت بزندفعلاً بِکِشد , وَ در نهایت بزندآسوده فقط در بغل من , با مناین ها گله نیست, آه نه, نفرین نههرچند نخواه از آدم غمگین... , نهسیگارم و مزه‌ی لبت شیرین... عهبیمار فقط در بغل من , با منهم سنگ شوی هم التماسش بکنیبا دست هلش دهی و خواهش بکنیبا سیلیِ  پشت هم نوازش بکنیبی نقضِ غرض در بغل من , با منحمام مرا تف بکند در مویتباران بهار غم بریزد رویتدریا پر موج و بشکند پارویتآرام فقط در بغل من , با من&quot;او نیست&quot; غمِ ریز و درشتت باشددر جنگ گُلی میان مشتت باشدتوی بغلت کسی که کشتت باشدمثل خودِ من ، در بغلِ من , با من</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-tnpeti0tdqie</link>
                <description>من اتاقی خشتی امتوی ارتفاعات قندیلیا جنگل های سیاهکلیا شن های داغ سیستانیا استپ های شرجی جنوبسقفی دارمهر وقت که باران ببارد نو می شوم و بوی کاه گلم فضا را می گیردپشت بامم دانه های جو جوانه می زندیک خانه ی امنمتوی گرما درونم خنک تر است و توی سرما درونم گرم ترمامن کارگرهاسرپناه مقاومت هامن کاهگلی امبه حاشیه رانده شدهو از حاشیه به داخل شوریدهمن از دستان کارگری که مرا ساخت جدا نیستم</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:24:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-rukkfbpribp4</link>
                <description>جیر جیرصدای جیرجیرک کوچکی که توی لولای درب اتاقم قایم شدهچک چکدوستت دارمِ خیسِ ابر{خواستگار سمجم} که از سقف می ریزد روی زار و زندگی امشالاپ شالاپکفش مهربانم شادی اش را با پاهایم تقسیم می کندتق تقصاحبخانه ی دل نازکم آخر ماه ها فکر می کند گوشم سنگین شدهخش خشانگشت های احساساتی ام عاشق موهام شده اند ، بغل شان می کنند و سفت می کِشند سمت خودشانبنگاسباب بازی نازم به فکرم فرو می رود و دیوار و آینه را رنگی می کند...</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@nasertahmak/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-iygfwt2tv5ii</link>
                <description>تَر کرده ام از شنبه تا جمعه غروبم راتَر کرده ام هرچند خشکی بسته چوبم رااز ریشه ام کَندم که مَن مِن بعد آزادمبرگشته ام با هرچه که بد کرده خوبم راآیا زمان و فاصله از این درخت خشکسرسبز خواهد ساخت پایِ در جنوبم را؟بی حرف، بی احساس، با خنده به حرفی که«حتماً کسی یک روز می شوید رسوبم را...»</description>
                <category>nasertahmak / ناصر تهمک</category>
                <author>nasertahmak / ناصر تهمک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>