<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nasim</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasim</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:49:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20248/avatar/nfUMhw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nasim</title>
            <link>https://virgool.io/@nasim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک سال بعد...</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-beteilf1glkd</link>
                <description>دوازده روز دیگر یکسال می شود که مهاجرت کرده ام. در مدت یکسال گذشته بارها خواسته ام بنویسم اما کشتی زندگی ام چنان بر روی امواج بالا و پایین می شد که توان از من گرفته شده بود. &quot;مهاجرت&quot; واژه ای که هم اکنون طور دیگری به آن می نگرم. مهاجرت یعنی از نو بدنیا آمدن آنهم بدون پدر و مادری که در آغوشت بگیرند و خانه و پناهی که در آن احساس امنیت کنی. در مهاجرت تو خودت، خودت را از نو بدنیا می آوری و پرورش می دهی و از خودت مراقبت می کنی. البته هستند کسانی که گاهی اگر تقاضا کنی دستت را می گیرند اما در چشم بهم زدنی پی کارشان می روند و تو دوباره باید بتوانی روی پاهایت بایستی و خودت را شارژ کنی و از نو حرکت کنی. زندگی من به دو بخش تقسیم می شود: پیش از مهاجرت، و پس از آن. من دلم می خواهد حدیث پس از مهاجرت را روایت کنم. اما هر بار که پای لپتاپ می نشینم تا بنویسم چیزی یا کسی در درون من مانع از نوشتنم می شود. اینکه من زندگیم را در یک وبلاگ بنویسم و در معرض عموم قرار بدهم برایم دشوار است، گرچه می دانم که خواندن روایت زندگی زنی چون من، هم می تواند برای دیگران جالب و لذت بخش باشد و هم به خودم کمک کند تا چیزهایی را ببینم که تا قبل از نوشته شدن قابل تشخیص نبوده اند. تازه من خودم هم از نوشتن لذت می برم. امروز فقط بخاطر همین لذت دوباره به ویرگول برگشتم.شما فکر می کنید روایت من از زندگیم و مهاجرتم برای تان جذاب باشد؟ به این فکر می کنم که چطور یک درمانگر می تواند زندگیش را روایت کند؟ و بعد یاد اروین یالوم روانپزشک امریکایی می افتم که زندگینامه اش را نوشت و هیچ طور هم نشد. بیشتر از همه شاید برای خودم دشوار است که خودم را آشکار کنم. پس این کار را می کنم و از این دشواری عبور می کنم.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 15:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-xylfztolmb0n</link>
                <description>طبیعت خالی از انسانبیشتر از ۲ ماه شده که در فرانسه هستم. هنوز یکماه نیم از آمدن من نگذشته بود که اینجا هم اپیدمی کرونا شروع شد. قبل از اعلام رسمی این موضوع در فرانسه کمتر کسی به این موضوع اهمیت می داد. همه چیز روال عادی خودش را داشت. فقط با اعلام قرنطینه از طرف دولت بود که یکدفعه همه ترسیدند. دولت ۲۴ ساعت به همه مهلت داد تا هر جا که می خواهند بروند و بعد همه باید همانجا بمانند. رستورانها، اماکن عمومی، مراکز آموزشی، تفریحی و همه و همه تعطیل شد. حالا ما برای بیرون رفتن از منزل باید ورقه ای را که در سایت وزارت کشور گذاشته شده پرینت کنیم و مشخصات خودمان و علت و مقصد مان را بنویسیم، در غیر اینصورت جریمه خواهیم شد.قرنطینه بعد از ۲ هفته مجددا تمدید شده و تا ۱۵ آوریل ادامه دارد.نوشتن خاطرات قرنطینه برای من بیشتر یعنی روبرو شدن با احساسها و افکار درونی خودم در این واقعه، و در کنارش وقایع روزانه.کم کم براتون می نویسم.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 15:11:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه فراری نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xvyev28n0hbk</link>
                <description>چرخ و فلک میدان Bellecour در لیون۲۶ روز است که اینجا در لیون زندگی می کنم. اینجا بجز چند دقیقه ای که هر روز با بعضی از بچه های ایرانی حرف می زنم همه چیز آرام و خوب است. ما ایرانی ها با خودمون چه چیزهایی حمل می کنیم؟ ترس، بی اعتمادی، شرم و گناه ناسالم.می گفت «از ما کلاهبرداری شده و از اول باید می فهمیدیم وقتی یه وکیل مهاجرتی کراواتی پیش پاتون بلند میشه یه قصدی داره، سلام گرگ بی طمع نیست». گفتم چی شده، فهمیدم بخاطر حساب و کتابهای مربوط به اجاره ی خونه است. گفتم شما می تونید هر جا بخواهید اجاره کنید، مجبور نیستید در همون جایی که اونها رزرو کردند زندگی کنید.احساس شرم و خشم میکرد از اینکه به کسی اعتماد کرده که کراوات میزنه و پولداره. احساس مغبون شدن داشت در حالیکه می دونست انتخاب خودش درست نبوده، در واقع بجای اینکه اشتباه خودش رو بپذیره دیگری رو مورد سرزنش و انتقاد قرار می داد. ما در این کار استادیم.سر کلاسی که من زبان یاد می گیرم از کشورهای مختلف هستند، چینی، بریتانیایی، آلمانی، ویتنامی، برزیلی، مکزیکی و غیره. صحبت کردن با هیچکدوم شون به من استرس روانی وارد نمی کنه ولی فقط چند دقیقه که در جمع ایرانی ها هستم حس می کنم قطعا قرار است اتفاق بدی بیفتد و ما بدبخت و مظلوم واقع شده ایم. ما به هر جای عالم هم که برویم «خود»مون رو با خودمون می بریم، «خود» زخم خورده مون رو همیشه روی دوش مون حمل می کنیم. شاید از ایران بتونیم فرار کنیم ولی از «خود»مون چه جوری و به کجا می تونیم فرار کنیم؟ راه فراری نیست. این «خود» نیاز داره درمان بشه تا بلکه زخم هاش التیام پیدا کنه نه اینکه با چشم بسته بذاریمش روی دوش مون و ببریمش این طرف و اون طرف. </description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 09:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای یک مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-zxisatdiebxe</link>
                <description>مهاجرت تجربه ی تازه ی اینروزهای من است. دقیقا ۱۱روز از آمدن من به فرانسه می گذرد و اولین چیزی که دارم در خودم می بینم اینست که هنوز باورش نکرده ام! سالها آرزو داشتم یک روز صبح خارج از ایران و در یک کشور جهان اول از خواب بیدار شوم و ببینم دیگر مجبور نیستم به ایران برگردم. حالا من هر روز صبح در این کشور از خواب بیدار می شوم و دوباره به خودم تذکر می دهم که: نسرین تو واقعاً اینجا هستی، تو واقعاً آمده ای. اما ذهنم هنوز باورش نکرده است. ۳۷ سال پیش من آرزوی این تجربه را داشتم و حالا ذهنم نمی تواند باورش کند، انگار آرزویی فراموش شده، مرده و دفن شده را از خاک بیرون بیاوری، این دیگر آن نیست. با همه ی اینها در لحظات کوتاهی از روز که باور می کنم، وقتی توی خیابان و فروشگاه و بین مردم فرانسوی راه میروم، وقتی می بینم کسی به حجابم کاری ندارد، وقتی می بینم به محض اینکه به خط کشی توی خیابان می رسم اتومبیل ها توقف می کنند، وقتی توی فروشگاه ها با یورو خرید می کنم، وقتی مجبورم برای برقراری ارتباط با آدمها دست و پاشکسته فرانسوی حرف بزنم، قلبم فرو می ریزد و ذوق می کند. یادش می آید که روزی خیلی وقت پیش همین را می طلبید. فکر می کنم بعضی تجربه ها حس شان آنقدر شدید است که روان انسان ترجیح می دهد تا مدتها نادیده شان بگیرد. برای من تجربه ی مهاجرت از ایران یکی از همانهاست. انگار روانم تحمل تجربه ی احساس ناشی از این واقعه را ندارد.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 13:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای رودرواسی</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-wenffsjsgpb0</link>
                <description>۳ سال پیش بود که بمن مراجعه کرد تا ببیند با رابطه اش چه باید بکند. دختر را دوست نداشت اما توی رودرواسی گیر کرده بود و نمی دانست چگونه باید تمامش کند. بعد از کلی صحبت کردن فهمیدم که نه که نمی دانست، بلکه نمی خواست تمامش کند، چون می ترسید دختر آسیب ببیند.  حرفهایمان بیهوده بود. با هم ازدواج کردند.۳ سال بعد در دفترم، خانم جوان میگفت نباید اینطور می شد ولی شد. حالا هم خودش گفته من بیام پیش شما. هم من متأهلم و هم اون. منم از دست همسرم خسته شدم. گفت شما اونو می شناسین، اسمش را پرسیدم...خودش بود.بی عشقی و رودرواسی با آدم چه ها که نمی کند...</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jan 2019 02:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان وقتش است</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gqejxmxf0ewc</link>
                <description>امروز از خودم پرسیدم آیا من در انجام مهمترین کار زندگی ام تعلل کرده ام؟ بعد به خودم گفتم باز هم طبق عادت با زبان سرزنش و عتاب با خودت حرف زدی؟ و پاسخ آمد:نه من سالها می دانسته ام چه کاری را می خواهم به انجام برسانم، اما قطعه های پازل آن تازه دارد جور می شود. من می دانسته ام اما از وقتی که دانستم راه درازی طی کرده ام تا انجامش بدهم، این تعلل نیست، به راه رفتن در مِه می ماند. باید بدانی پایت را کجا می گذاری آنوقت قدم برمی داری.حالا می فهمم اینکه می گویند: زندگی نمی گوید بلکه نشانت می دهد یعنی چه.من سالها می خواسته ام گفتگو و ابراز احساس، خواسته و نیاز را به آدمها یاد بدهم...والدینی داشتم که این کار را بلد نبودند، منهم یاد نگرفتم. با مردی ازدواج کردم که این کار را بلد نبود، منهم بلد نبودم چطور با بچه هایم گفتگو کنم و خواسته و نیازم را بیان کنم. ولی از ۲۰ سالگی تا اکنون در این مسیر حرکت کرده ام. الان وقتش است...</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Wed, 19 Dec 2018 12:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صاحب اختيار</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-zppoknghlh8b</link>
                <description>پدر می گفت دخترم اعتماد بنفس نداره، شما میگین چکارش کنم؟گفتم چند سالشه، گفت ۱۸ سالشه و چندماهه نامزدش کردیم، زود از هر چیزی ناراحت میشه و قهر می کنه، بلد نیست با خانواده ی شوهرش کنار بیاد...تو ادامه ی صحبت هامون گفت امسال قرار بود دیپلم بگیره نامزدش راضی نبود بره دبیرستان، من به نامزدش گفتم دختر من الان زن توئه و صاحب اختیارش تو هستی، هر جور نظرته...تازه فهمیدم دخترش واسه چی «اعتماد بنفس نداره»، نفسی وجود نداشت که بهش اعتماد کنه یا نه.«صاحب اختیار داشتن» یعنی برده بودن و این واقعیت تلخ جامعه ی ماست، برده داری و برده پروری توی دل همین تهران، پایتخت ایران.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Wed, 21 Nov 2018 16:50:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-tkp5vvt76cvh</link>
                <description>وقتی حالتون خيلی بد ميشه، همیشه یادتون باشه اتفاق خوبی در راهه...البته اگه شما به روی اون اتفاق گشوده باشید. چند روز پیش متوجه شدم وقت سفارت آلمان من تابستان ۹۹ هست. خبری که حالمو خیلی بد کرد، شاید قبلش به خودم امید می دادم که وقتم حدود یکسال دیگه خواهد شد ولی با دیدن اطلاعیه ی سفارت آلمان امیدم نقش برآب شد. حالم تموم روز بد بود، حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم و دوست داشتم خشم و غصه مو سر یکی خالی کنم و آروم بشم. اما هیچکس نبود حرفامو بشنوه...اینهمه انتظار روی انتظار و من دیگه طاقت نداشتم. با وکیل مهاجرتیم حرف زدم. بهش گفتم هدف اول من از رفتن پزشکی کردن نیست، رفتنه، همینطور ساده و خالص، و تا ۲ سال دیگه نمی تونم صبر کنم...و راه سوم خلق شد.قراره برم مجارستان و یه دوره یکساله زبان آلمانی بخونم. بعدش می تونم از همونجا پروژه ی آلمانم رو پیگیری کنم.بهتر از این نمی شه، مجارستان، بوداپست، رود دانوب و اروپای شرقی، شاید همون تجربه ای باشه که سالها دنبالش بودم.همیشه عاشق زندگی در شهرهایی بودم که یا لب ساحل هستند و یا رودخونه از وسط شون رد میشه، و بوداپست یکی از اونهاست.چی می شد شعر سفر بیت آخرین نداشتعمر پوچ من و تو دم واپسین نداشتآخر شعر سفر آخر عمر منهلحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Tue, 13 Nov 2018 16:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-nbcbjhrj3o7p</link>
                <description>١٨ سالم بود كه قصد رفتن از ايران رو كردم. اون موقع اوايل انقلاب بود و برای تحصیل در خارج از کشور باید همینجا یه امتحان می دادیم. تو امتحان قبول شدم و با ذوق و شوق برای دانشگاههای خوب امریکا مثل استنفورد و هاروارد اپلای کردم. اونها هم اطلاعاتی رو که خواسته بودم برام فرستادند. اون زمان همه ی این کارها با پست انجام می شد و هنوز اینترنت وجود نداشت. مادرم اولین کسی بود که جلومو گرفت. اولش یه مخالفت معمولی ولی بعد که دید من مصمم هستم گفت:«یا من یا تحصیل خارج از کشور»با روحیاتش آشنا بودم و طعم مخالفتهاش رو از بچگی چشیده بودم. تنها کسی که میتونست مقابلش از من دفاع کنه پدربزرگم بود، و اونم مرده بود.نشستم و حسابی گریه کردم، عزاداری برای آرزوی از دست رفته مدتها طول کشید. مجبور شدم ایران بمونم و تو دانشگاه تهران درس پزشکی بخونم. با اینکه در بهترین دانشگاه ایران درس می خوندم ولی دوستش نداشتم.سالهای تخصص با همسر سابقم آشنا شدم که ۹ سال از دوران جوانی اش رو در اروپا گذرونده بود و من فکر می کردم وقتی ازدواج کنیم با هم از ایران خواهیم رفت.بعد از ازدواج بهم گفت حاضر نیست دیگه هیچوقت پاشو از ایران بیرون بذاره و در مقابل اصرار من مثل مادرم ایستاد و نشون به اون نشون که در طول ۲۲ سال زندگی مشترک حتی یکبار با من تا ترکیه هم نیومد. یعنی ما اصلا سفر خارجی نرفتیم. فقط در سال آخر زندگی مشترکمون با اصرار و پافشاری من، بهم اجازه داد یکبار با دوستم برم هندوستان و یکبار هم به گرجستان رفتم، ولی خودش نیومد.چند سال از جدایی مون می گذره و من بعد از سختی های مالی اوایل طلاق بخاطر اینکه ناچار شدم از حق و حقوق خودم و دارایی هام بگذرم، قصد رفتن به آلمان رو کردم. اوایل امسال وقت سفارت گرفتم و حالا باید تا ۲ سال دیگه ام تو نوبت بمونم.کاش راه ساده تری برای رفتن داشتم، چون من حالا نه سرمایه گذار بزرگی هستم و نه تمکن مالی دارم که بتونم اونجا بدون کار کردن به زندگیم ادامه بدم. هر جا برم باید کار کنم و مدرک پزشکی ایران جزو مدارک پزشکی کشورهای جهان سوم محسوب میشه و اجازه ی کار در اروپا نداره. تازه از وقتی برم اونجا تا وقتی امتحان بدم خودش یکسالی طول می کشه.حالا که فکر می کنم می بینم ما واقعا کشور جهان سومی هستیم. جهان سوم جایی است که ما وقتی مخالف چیزی هستیم، وقتی از چیزی می ترسیم، برای دیگری هم تصمیم می گیریم. جهان سوم جایی است که ما فکر می کنیم صلاح دیگری را بهتر از خودش می دانیم.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 18:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانگی تحقیر شده</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nitewjx7aq3w</link>
                <description>پدرش آورده بودش پیش من، ۱۷ سالش بود. می گفت «بدلیل یکسری مسائل تصمیم گرفتم دبیرستانشو عوض کنم و بذارمش دولتی. اولش دبیرستان دولتی قبول نکردند، چون از شروع سال یکماه گذشته بود. بعد که من اصرار کردم مدیر گفت بیار دخترتو خودم ببینم. وقتی دیدش گفت: ابروهاشم که دست زده...وقتی چهره ی مضطرب منو دید گفت اگه حاضر بشه کلاسهای کنکور مدرسه رو بیاد و شما ۵ میلیون بریزید به حساب مدرسه میتونم ثبت نامش کنم.»در صورت معصوم دخترک شرم و خشم پیدا بود. ما زنها گاهی خودمون بدتر از مردها هستیم تو جنسیت زدگی و تحقیر هم جنسهامون. </description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 17:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی از نوع زنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-ik42m3wwokgu</link>
                <description>سومین روز از دومین ماه پاییز بود. خیابان ولیعصر، دستم را گرفت و با من خداحافظی کرد. وقتی سوار بر ماشین دوستش داشت دور می شد فشاری را روی قفسه ی سینه ام احساس کردم، قلبم داشت فشرده می شد. جداشدن هرگز برای من عادی نشده است، دردناکترین احساسی که تا حالا تجربه کرده ام &quot;گناه&quot; و پس از آن &quot;جدایی&quot; بوده است.می دانم که باید می رفت، می دانم  که بر خواهد گشت، ولی دانستن هیچکدام اینها کمکم نمی کرد که بتوانم از آن احساس فشار رها شوم. اول تصمیم گرفتم سری به مانتوفروشی های اطراف بزنم. آن قسمت از خیابان ولیعصر پر از مانتوفروشی هست. چند تا از مغازه ها را گشتم. حس کردم کم کم خشم و درماندگی هم به احساس هایم اضافه شده است. جایی توی پیاده رو یک نیمکت سنگی بود، روی آن نشستم و گذاشتم هر احساسی که دارم به بدنم راه پیدا کند. تسلیم آن جریانی شدم که در درونم جاری شده بود. احساس فشردگی قفسه سینه و چند قطره اشک...این &quot;غم&quot; بود. پدرم را بخاطر آوردم که به ماموریت رفت و نزدیک به یکسال نیامد. یک سال برای من که فقط پنج سالم بود خیلی طولانی بود. دیگر از او قطع امید کرده بودم. فکر می کردم و بلکه مطمئن بودم پدرم مرده است. وقتی برگشت هم دیگر پدر من نبود، رابطه ی من با او تمام شده بود.حالا می فهمم چرا من دیر از آدمها قطع امید می کنم...</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Mon, 29 Oct 2018 14:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه ی ۱۶ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@nasim/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DB%B1%DB%B6-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-tmzdgxuwj1dy</link>
                <description>سالها گذشته، از اینجا که نگاه می کنم به ۲۰ سال پیش، دیگه اون زن رو نمی شناسم. برای من بیشتر شبیه به یه تصویره، زنی که تازه در تهران دفتر کارش رو افتتاح کرده بود. زنی با آرزوهای بسیار که نمی دانست در گذر از جاده ی زمان چه تجربه های پر از عشق و رنجی در انتظارش است. زنی جنگجو که نمی دانست زندگی او را بطرف ارزنده ترین خواسته ها و رؤیاهایش می برد، حتی مصمم تر از خودش. من آن سالها تازه از انجام طرح پزشکان در شهرستان به تهران برگشته بودم و آزاد از هر مشغله ی دولتی برای خودم کار می کردم. عشقم رواندرمانگر شدن و اداره ی گروههای درمانی بود. مطالعه می کردم و کارم رو عاشقانه دنبال می کردم. یک روز تو همون سال اول کارم به همسرم گفتم که می خوام گروه درمانی رو شروع کنم، و او مخالفت کرد. اون موقع گفت دلیل مخالفتش اینه که اداره ی گروه مسئولیت داره و من از عهده اش برنمیام و تجربه ام هم کمه. الان که ۱۹ سال از اون روزها گذشته می فهمم دلیلش واقعا این نبود، اون می ترسید. بسادگی می ترسید که من مسئولیت کارم زیاد بشه و ازش فاصله بگیرم.البته من گروه درمانی رو شروع کردم و سالها هم ادامه دادم. اما بعدها بخاطر روشی که برای مواجه شدن با ترسهاش داشت ازش جدا شدم. حالاها که به اون زن فکر می کنم می بینم اگه همون موقع متوجه روش اون شده بودم، ما از اون زمان ۱۶ سال که نه شاید یکی دو سال بیشتر با هم زندگی نمی کردیم. «من دیر از آدمها قطع امید می کنم»، و برای قطع امید از همسری که بخاطر ترسش از تنهایی قصد داشت از من بعنوان ابزار استفاده کنه به این مقدار زمان نیاز داشتم. جنگجویی بودم که برای حفظ بالهای پرواز خودم جنگیدم. اون هنوزم از تنهایی می ترسه ولی من با بخشیدن همه ی دارایی هام خودم رو از دستش آزاد کردم. البته راه بهتری برای جلب رضایتش برای جدایی هم نداشتم، این نظر قانون ایران بود!سالها گذشته و من اون زنی رو که تلاش می کرد با مردی کنار بیاد که بشدت از تنهایی می ترسید دیگه نمی شناسم. مردهایی که از تنهایی می ترسند پسربچه هایی هستند که به مادر نیاز دارند نه همسر و من نمی تونم با این دسته از مردها کنار بیام.برای بدست آوردن این تجربه از ۳۵ سالگی تا ۵۱ سالگی زمان لازم بود...</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sun, 28 Oct 2018 09:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>