<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nasi Shaker</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasishaker</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:53:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3248226/avatar/nMbGJK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nasi Shaker</title>
            <link>https://virgool.io/@nasishaker</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجموعه قطعات ادبی «فرسنگ‌ها تا تو» اثر نسترن شاکر منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-oib3jnl24pps</link>
                <description>مجموعه «فرسنگ‌ها تا تو» شامل ۱۰۰ قطعه ادبی از نسترن شاکر منتشر شد؛ اثری تأمل‌محور که به بازتاب فاصله انسان با آرزوها، دلتنگی‌ها و تجربه‌های درونی می‌پردازد.کتاب فرسنگ‌ها تا تو اثر نسترن شاکرمجموعه قطعات ادبی «فرسنگ‌ها تا تو» تازه‌ترین اثر نسترن شاکر در حوزه ادبیات معاصر توسط انتشارات زرنوشت منتشر شد. این کتاب در قالب ۱۰۰ قطعه کوتاه، سیر احساسی یک تجربه انسانی را از شکل‌گیری آرزو تا مواجهه با واقعیت روایت می‌کند.در این اثر، نویسنده کوشیده است با زبانی ساده و در عین حال تصویرساز، به مفاهیمی همچون فاصله، امید، دلتنگی، صبر و تأمل درونی بپردازد. ساختار قطعه‌نویسی کتاب به گونه‌ای است که هر متن به‌صورت مستقل قابل خواندن است، اما در مجموع، یک خط احساسی پیوسته را شکل می‌دهد.«فرسنگ‌ها تا تو» تلاشی برای روایت تجربه‌های مشترک انسانی در مواجهه با خواستن و نرسیدن است؛ تجربه‌ای که می‌تواند برای مخاطب امروز آشنا و قابل لمس باشد.نمونه ای از این قطعات ادبی را در ادامه میخوانید:خانه ی خالیاز روزی که تو آمدی، نه با قدم‌هایِ واقعی، که با سایۀِ خیالت، با همان بی‌خبریِ سنگینت...قلبِ من، تبدیل به خانه‌ای شد که دیگر اجازۀِ ورود به هیچ‌کسِ دیگر را نداد.گاهی آدم‌هایی آمدند؛ با لبخند، با صمیمیت. اما یک گوشۀِ این خانه، برایِ تو، همیشه ساکت و محبوس ماند.تو نیستی، اما من هر روز آن گوشۀِ خالی را با دقت تمیز می‌کنم.تا مبادا روزی بیایی و ببینی که جایِ تو در غبارِ فراموشی گم شده است.حالا که دیر استاگر حالا برگردی، اگر همین امشبِ دیر پیام بدهی، اگر همین فردا، اسمِ مرا صدا بزنی...دیگر دیر شده.نه از آن رو که نمی‌خواهمت؛ بلکه چون، آن کس که برای تو جان می‌داد، دیگر در این خانه نیست.و تو، دستی برای گرفتن خواهی دید، که دیگر حرارتی در خود ندارد.  #نسترن_شاکر</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 14:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز متفکر &quot;آل ام کا تی&quot; از استراتژی‌های پشت صحنه می‌گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7-%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-thtfjop1duzc</link>
                <description>دکتر مهدی کریمی تفرشیهلدینگ &quot;آل ام کا تی&quot;؛ تلفیقی موفق از صنعت، فرهنگ و رسانهدر قلب تهران، هلدینگی شکل گرفته که تلفیقی از خلاقیت، نوآوری و مدیریت هدفمند را به نمایش می گذارد؛ &quot;آل ام کا تی&quot; با ریاست دکتر مهدی کریمی تفرشی، امروز به عنوان یکی از نمونه های موفق بخش خصوصی در ایران شناخته می شود که مرزهای صنعت، فرهنگ، غذا و رسانه را درنوردیده است.در میانه‌ بحران‌های اقتصادی، رکود تورمی، نوسانات ارزی و تنگنای سرمایه‌گذاری در ایران، هنوز هم می‌توان ردپای امید و نوآوری را در میان برخی بنگاه‌های اقتصادی دنبال کرد؛ بنگاه‌هایی که نه‌تنها برای بقا می‌جنگند، بلکه در مسیر توسعه، تحول و اثرگذاری گام برمی‌دارند. یکی از نمونه‌های برجسته این رویکرد، هلدینگ &quot;آل ام کا تی&quot; است؛ مجموعه‌ای گسترده، منعطف و چندوجهی که توانسته با ترکیب هوشمندانه‌ای از صنعت، فرهنگ، رسانه و مسئولیت اجتماعی، الگویی جدید از مدیریت در بخش خصوصی ارائه دهد.در دل این ساختار پیچیده، مدیری حضور دارد که نامش برای فعالان اقتصادی، چهره‌ای آشنا و قابل احترام است: دکتر مهدی کریمی تفرشی. او نه‌تنها رئیس هیئت‌مدیره هلدینگ است، بلکه با نگاهی کلان‌نگر، جزئی‌نگر و انگیزشی، در تمام ارکان سازمان حضوری فعال دارد. مدیری که برخلاف بسیاری، به جای واگذاری صرف، بر نظارت میدانی، خرد جمعی و هماهنگی میان اجزای سازمان تأکید دارد.در این گزارش اختصاصی، به سراغ دکتر کریمی رفته‌ایم تا درباره ساختار درونی &quot;آل ام کا تی&quot;، رویکردهای مدیریتی‌اش، نقش برندهای زیرمجموعه، و مسیر آینده‌ی این هلدینگ قدرتمند با او گفت‌وگویی صمیمی و تحلیلی داشته باشیم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید، حاصل این گفت‌وگوست؛ تصویری نزدیک و بی‌واسطه از مدیریتی متفاوت در دل اقتصاد ایران.برندهایی در خدمت توسعه ملیدکتر مهدی کریمی تفرشی در گفت وگوی اختصاصی با خبرنگار ما، ساختار کلی هلدینگ را چنین تشریح می کند:«آل ام کا تی مجموعه ای است متشکل از برندهایی چون صنایع غذایی و کشاورزی گلها، تیستی، هوفر، پایگاه خبری ایونانیوز، خیریه طاهره رضا، یک مرکز فرهنگی در بازار تهران و یک شرکت فرهنگی هنری که در حوزه تولید فیلم فعال است. تاکنون حدود ۱۵ فیلم سینمایی ازجمله ایده اصلی و نلسون ماندلا با مشارکت این مجموعه تولید شده است.»ترکیب بی نظیری از صنایع غذایی، رسانه، هنر و فعالیت های خیرخواهانه، تصویر متفاوتی از یک هلدینگ کلاسیک ارائه می دهد. آن چه &quot;آل ام کا تی&quot; را خاص می کند، همین تلفیق هوشمندانه حوزه هاست.مدیریت مستقل با هدایت مرکزییکی از نکات کلیدی در موفقیت این مجموعه، ساختار مدیریتی آن است. دکتر کریمی می گوید:«هر برند با مدیریت مستقل فعالیت می کند و دخالتی در امور دیگر واحدها ندارد. این تفکیک وظایف موجب تمرکز بیشتر و پیشرفت سریع تر شده است. در صورت بروز چالش، شخصاً وارد عمل می شوم و موضوع را با مدیر مربوطه بررسی می کنم.»این شیوه مدیریت، با حفظ استقلال هر واحد، انسجام کلی مجموعه را تضمین کرده است.استراتژی رشد؛ نظارت مداوم و تصمیم گیری جمعیدر پاسخ به سؤال ما درباره استراتژی توسعه، دکتر کریمی بر اهمیت گزارش های منظم، جلسات مکرر و کنترل های سیستماتیک تأکید می کند:«مدیران عامل اختیار کامل دارند، اما نظارت ها قطع نمی شود. گزارش های تفکیک شده، جلسات منظم و تحلیل روندها باعث شده تمام واحدها در مسیر توسعه با انضباط حرکت کنند. تصمیم گیری ها در فضای خرد جمعی انجام می شود و شخصاً در تمامی جلسات مهم حضور دارم.»نقش مؤثر هر برند در تحقق چشم انداز کلانهر یک از برندهای زیرمجموعه، مأموریت مشخص خود را دارند؛ از تولید و خدمات گرفته تا رسانه و فعالیت های اجتماعی. دکتر کریمی تأکید می کند:«همین تنوع و تخصص گرایی است که موجب شده تمام زیرمجموعه ها در مسیر اهداف کلان هلدینگ حرکت کنند. برای ما مهم ترین اصل، انجام صحیح وظایف با نگاه تیمی است.»رهبران موفق، در خط مقدم می مانند.و اما توصیه نهایی دکتر کریمی به مدیران:«در شرایط اقتصادی پیچیده امروز، مدیر موفق کسی است که در میدان حضور دارد، نه پشت درهای بسته. همراهی مدیر با تیم، ایجاد انگیزه در شرایط سخت، و حفظ تمرکز بر هدف، رمز عبور از بحران هاست. امیدوارم با گشایش های پیش رو در سطح بین الملل، مسیر رقابت و اشتغال زایی در کشور بازتر شود.»جمع بندی: الگویی برای مدیریت چندبعدیهلدینگ آل ام کا تی، فراتر از یک مجموعه تجاری، نمونه ای الهام بخش از مدیریت هوشمندانه در عرصه های متنوع است. ترکیب صنعت و هنر، مسئولیت اجتماعی و رشد اقتصادی، آن را به الگویی قابل اتکا برای فعالان بخش خصوصی تبدیل کرده است.دکتر مهدی کریمی تفرشی با تجربه و نگاهی استراتژیک، نشان داده که چگونه می توان در دل بحران های اقتصادی نیز مسیر رشد و امید را هموار کرد.</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 18:55:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صنایع غذایی و کشاورزی گلها، ستاره درخشان چهارمین روز نمایشگاه ایران آگروفود ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B5%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%B9-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-irsmwwqdrftg</link>
                <description>صنایع غذایی و کشاورزی گلهادر روز پایانی سی‌ودومین نمایشگاه بین‌المللی ایران آگروفود، صنایع غذایی و کشاورزی گلها، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین برندهای فعال در صنعت غذایی کشور، در سالن اختصاصی ۲۵A حضوری قدرتمند و تأثیرگذار داشت و توجه ویژه بازدیدکنندگان و فعالان بازار را به خود جلب کرد.به گزارش خبرنگار اقتصادی ایونا، چهارمین و آخرین روز از نمایشگاه بین المللی ایران آگروفود ۱۴۰۴ با استقبال چشمگیر بازدیدکنندگان، فعالان صنعت کشاورزی و غذایی و کارشناسان مرتبط همراه بود. در این میان، غرفه صنایع غذایی و کشاورزی گلها در سالن اختصاصی ۲۵A به عنوان یکی از پربازدیدترین و پرانرژی ترین بخش های نمایشگاه، نمایشی باشکوه از کیفیت، تنوع و نوآوری در صنعت غذایی کشور ارائه داد.صنایع غذایی و کشاورزی گلها که سابقه ای بیش از صد سال درخشان دارد، با تداوم فعالیت های خود طی سه نسل خانواده بنیانگذار، توانسته است نه تنها میراث ارزشمند خود را حفظ کند بلکه با توسعه روزافزون تنوع محصولات، جایگاه خود را در بازارهای داخلی و بین المللی مستحکم سازد. ارائه بیش از ۷۰۰ نوع محصول متنوع از ادویه های اصیل، چاشنی های خوش طعم، حبوبات ممتاز، پودر کیک های باکیفیت و انواع آردهای تخصصی، گواهی بر گستردگی و عمق فعالیت این برند است.صنایع غذایی و کشاورزی گلهامحصولات گلها به طور ویژه سلامت محور تولید می شوند و این رویکرد، همراه با رعایت دقیق ترین استانداردهای کنترل کیفیت و به کارگیری فناوری های نوین در خطوط تولید، باعث شده است که این برند به نمادی از اعتماد و کیفیت در میان خانواده های ایرانی و بازارهای بین المللی تبدیل شود.علاوه بر حفظ اصالت و سنت خانوادگی، صنایع غذایی و کشاورزی گلها به طور مستمر در جهت بهینه سازی زنجیره تأمین مواد اولیه و بهره گیری از منابع نوین داخلی تلاش می کند تا علاوه بر افزایش حجم تولید، توسعه پایدار و رضایت مشتریان را تضمین نماید.حضور موفق گلها در نمایشگاه ایران آگروفود ۱۴۰۴، فرصت مناسبی برای این برند فراهم کرد تا ضمن ارتباط مستقیم با مصرف کنندگان و فعالان صنعت، تازه ترین دستاوردهای خود را معرفی کند و چشم انداز روشن خود را در صنعت غذایی کشور به نمایش بگذارد.نمایشگاه ایران آگروفود که از ۲۹ اردیبهشت آغاز شده بود و تا ۱ خرداد ادامه داشت، بستری مناسب برای ارتقای جایگاه برندهای معتبر ملی و بین المللی فراهم آورد و صنایع غذایی و کشاورزی گلها نیز به خوبی از این فرصت بهره برد تا در سالن اختصاصی ۲۵A، تجلی بی نظیر اصالت و نوآوری در صنعت غذایی ایران باشد.</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 20:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;هوش هیجانی برای رهبری&quot;: کلید موفقیت در دنیای مدیریت</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-rxa9cmspkh8p</link>
                <description>کتاب هوش هیجانی برای رهبری- دکتر مهدی کریمی تفرشیکتاب&quot;هوش هیجانی برای رهبری&quot; نوشته‌ی جانانان سلین با ترجمه دکتر مهدی کریمی تفرشی، به بررسی نقش حیاتی هوش هیجانی در رهبری اثربخش می‌پردازد. این کتاب به شما نشان می‌دهد که چگونه با ارتقای خودآگاهی، خودتنظیمی، همدلی و مهارت‌های اجتماعی، می‌توانید به یک رهبر الهام‌بخش و موفق تبدیل شوید.اگر به دنبال ارتقای مهارت‌های رهبری خود هستید و می‌خواهید تاثیرگذاری بیشتری در محیط کار داشته باشید، کتاب &quot;هوش هیجانی برای رهبری&quot; راهنمایی ارزشمند برای شما خواهد بود. با مطالعه‌ی این کتاب، خواهید آموخت که چگونه با بهره‌گیری از هوش هیجانی، افراد را به سوی اهداف مشترک هدایت کنید و یک محیط کاری مثبت و پویا ایجاد نمایید.دکتر مهدی کریمی تفرشی</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 10:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رمز و راز تغییر: کلید گشایش رویاها (نوشته دکتر مهدی کریمی تفرشی)</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%B4%DB%8C-khf3bdhh7opg</link>
                <description>کتاب رمز و راز تغییر نوشته دکتر مهدی کریمی تفرشیرمـز و راز تغییـر: دریچهای نو به سوی تحقق رویاها&quot;همه ما رویاها و آرزوهایی داریم. همه ما در اعماق روح خود میخواهیم باور کنیم که دارای موهبت خاصی هستیم، می توانیم تغییر و تحولی ایجاد کنیم، میتوانیم به طریق خاصی در دیگران نفوذ کنیم و می توانیم جهان فعلی را به صورت دنیای بهتری در آوریم.&quot;آیا تا به حال در اعماق وجودتان حس کردهاید که توانایی خلق تغییری بزرگ را دارید؟ آیا رویایی در سر میپرورانید که میخواهید آن را به واقعیت بدل کنید؟ کتاب ارزشمند&quot;رمز و راز تغییر&quot; نوشتهی دکتر مهدی کریمی تفرشی، راهنمایی است روشنگر برای کسانی که میخواهند از ظرفیتهای نهفتهی خود پرده بردارند و قدم در مسیر تحول بگذارند.نویسنده در این اثر با نگرشی عمیق به زوایای پنهان روح انسان، به ما یادآوری میکند که هر یک از ما موهبتی منحصر به فرد داریم و میتوانیم با ایجاد تغییر در خود و جهان پیرامونمان، اثری ماندگار بر جای بگذاریم.کتاب&quot;رمز و راز تغییر&quot;  دعوتی است به باور داشتن به تواناییهای خود و برداشتن گامهای محکم در راه تحقق آرزوها. این کتاب به شما الهام میبخشد که تغییری باشید که آرزوی دیدنش در جهان را دارید.اگر به دنبال مسیری نو برای شکوفایی فردی و حرفهای خود هستید، مطالعهی این کتاب را از دست ندهید.</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 11:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان «مغرور و عاشق» منتشر شد؛ قصه‌ای از دلباختگی، جسارت و رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oo0o980k7jxc</link>
                <description>رمان مغرور و عاشق نوشته نسترن شاکرادبیات داستانی ایران صاحب صدایی تازه و متفاوت شد. رمان «مغرور و عاشق» به قلم نسترن شاکر، نویسنده جوان و خوش‌ذوق ایرانی، روایتی عاشقانه، عمیق و زنانه از بلوغ، انتخاب و مبارزه است که توانسته در مدت کوتاهی نگاه‌ها را به خود جلب کند.در دورانی که ادبیات عاشقانه بیشتر به کلیشه‌ها و روابط سطحی محدود شده، نسترن شاکر با خلق شخصیت «حلما»، دختر جوان و معصومی که در دل مناسبات پیچیده خانوادگی و اجتماعی، راه خودش را برای رسیدن به استقلال، عشق و هویت پیدا می‌کند، روایتی جسورانه و پرکشش ارائه داده است.در «مغرور و عاشق»، عشق فقط یک احساس ساده نیست؛ بستر مواجهه با زخم‌های قدیمی، پیش‌داوری‌های سنتی و تلاش برای شکستن کلیشه‌هایی‌ست که قرن‌ها بر ذهن و زندگی زنان سایه انداخته. این رمان، نه‌تنها یک داستان عاشقانه، بلکه دعوتی برای بازاندیشی در مفهوم وابستگی، قدرت و معنای واقعی زن بودن است.نثر نرم، صمیمی و گاه شاعرانه نویسنده در کنار دیالوگ‌های باورپذیر و شخصیت‌پردازی چندلایه، «مغرور و عاشق» را به یکی از آثار متمایز در حوزه ادبیات عامه‌پسند فارسی تبدیل کرده است. از اولین صفحات، مخاطب با جهانی روبه‌رو می‌شود که هم آشناست و هم تکان‌دهنده؛ جهانی که در آن، یک دختر جوان می‌خواهد خودش را، فراتر از آنچه جامعه برایش تعریف کرده، بشناسد و بسازد.این اثر برای تمام کسانی که به داستان‌های عاشقانه واقعی، با چالش‌ها و فراز و نشیب‌های جدی، علاقه دارند، پیشنهاد می‌شود. این رمان با قیمت 490 هزار تومان به فروش می‌رسد.بخشی جنجالی از رمان «مغرور و عاشق»در ادامه بخشی از رمان «مغرور و عاشق» که توسط انتشارات «زرنوشت» به چاپ رسیده، آورده شده است:هیراد در سکوت نگاهش کرد. چشم‌هایش به خون نشست و ابروهایش در هم گره خورد. چهره‌اش کبود بود و با هر نفسی که می‌کشید قفسه سینه‌اش با شدت بالا و پایین می‌شد. فضای اتاق به حدی مخوف و وحشتناک بود که حلما از گفته‌هایش پشیمان شد. هیراد نفس عمیقی کشید و دکمه‌های سر آستینش را بدون جدا کردن نگاهش از حلما باز ‌کرد. یک قدم جلو آمد که قلب حلما تپیدن را از یاد برد. ترس در چهره‌ی زیباش موج زد. هیراد سرش را کج ‌کرد و گفت: «دیگه نمی‌خوای پیش من بمونی؟» حلما سرش را به چپ و راست تکان داد که هیراد فریاد زد: «حرف بزن. سرت رو تکون نده. گفتم نمی‌خوای با من بمونی؟» حلما ترسیده بود اما تصمیم ماندن نداشت. با لجبازی گفت: «تا قبل از اینکه حقیقت رو بفهمم می‌خواستم باهات زندگی کنم. اما حالا و در این لحظه نه تنها قصد دارم ترکت کنم بلکه به حدی از انزجار رسیدم که نمی‌تونم نفس کشیدن توی یک اتاق رو با تو تحمل کنم.» درباره نسترن شاکرنسترن شاکر، نویسنده جوان و بااستعداد ایرانی است که آثارش در ژانر عاشقانه، روان‌شناختی و دارک رومنس شناخته شده‌اند. او با خلق شخصیت‌هایی عمیق و پیچیده، توانسته به‌طور مؤثر دنیای درونی انسان‌ها و چالش‌های آن‌ها را به تصویر بکشد. نسترن شاکر که در حال حاضر در دنیای ادبیات فارسی شناخته شده است، علاوه بر نوشتن، علاقه‌مند به مطالعه و پژوهش در زمینه‌های مختلف است و تلاش دارد آثارش تأثیرات بلندمدتی بر جامعه خوانندگان داشته باشد.منبع: فارس</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 17:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-q5xejprtmsxk</link>
                <description>رمان عاشقانه مغرور و عاشق| نویسنده: نسترن شاکررمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت پنج| نویسنده: نسترن شاکر سامان سرش را پایین‌‌‌‌ آورد تا صورت‌هایشان مقابل یکدیگر باشد. اما وقتی نگاه گریز پای حلما را‌‌‌‌ دید دستش را زیر چانه او‌‌‌‌ گذاشت و سرش را بالا‌‌‌‌ آورد: «وقتی میگم به من نگاه کن یعنی دقیقا من، نه جای دیگه.» با دو انگشتش به چشم‌های کشیده‌ حلما اشاره کرد و ‌گفت: «یعنی اون چشمای خوشگل خرمایی رنگت زومِ چشمای خاکستری من باشه. نه یه میلیمتر این طرف‌تر نه یه میلیمتر اون طرف‌تر.»حاضر بود قسم بخورد که تُن صدای جذاب و مردانه سامان بیش از هر چیز دیگری او را تحت تاثیر قرار ‌‌‌‌داد. سامان قلدرتر از قبل ادامه ‌‌‌‌داد: «نشنیدم بگی چشم.» با اینکه لحن قلدارانه سامان به دلش ننشست اما با شیطنت خاصی که از ناکجا آباد به شخصیت همیشه آرامش سرازیر‌‌‌‌ شد، سرش را به سمت راست کج کرد و با لحن دلبرآن‌های میخش را به تخته‌‌‌‌ ‌کوبید: «عزیزم! اینجا زن سالاریه. گفتم که در جریان باشی.»سامان با چشم‌هایی گرد شده کمی عقب رفت و با تعجب ‌گفت: « what do you mean?» (منظورت چیه؟) حلما با شطینت شانه‌هایش را بالا انداخت و در جواب گفت: «همین که شنیدی.» لبخند عمیقی بر صورت سامان‌‌‌‌ نشست و در یک حرکت ناگهانی دست‌های ظریف او را ‌گرفت و روی قلبش‌‌‌‌ گذاشت.حلما با احساس ضربان قلب سامان زیر دستش، احساس شیرینی تمام وجودش را فرا ‌گرفت. معذب‌‌‌‌ شد. تجربه‌ی احساس هیجان انگیزی که قلبش را به تپش‌‌‌‌ انداخت، برایش قابل هضم نبود. برای فرار از نگاه خیره و سنگین سامان که تا عمق چشم‌هایش را‌‌‌‌ می‌خواند با هر دو دست فشاری به سینه ستبر مردانه‌اش وارد کرد تا فاصله‌ای که میانشان بود، بیشتر شود. به او پشت کرد و با قدم‌هایی کوتاه و سریع به آشپزخانه پناه‌‌‌‌ برد. دستش را روی گونه‌های سرخش‌‌‌‌ گذاشت. لیوانی را پر از آب کرد. جرعه جرعه محتویاتش را سر‌‌‌‌ کشید که سامان هم وارد آشپزخانه‌‌‌‌ شد. با ورود ناگهانی او هول ‌‌‌‌شد و آب در گلویش‌‌‌‌ پرید. پشت سر هم سرفه‌‌‌‌ کرد که سامان به کمکش آمد و چند ضربه به کمرش ‌زد تا نفسش بالا بیاید.حلما نفس عمیقی‌‌‌‌ کشید و خجالت زده ‌گفت: «ممنونم که کمکم کردی.» سامان دیگر اشاره‌ای به این موضوع نکرد، گویا هیچ اتفاقی نیافتاده باشد؛ همانطور که گوشه ابرویش‌‌‌‌ می‌خاراند، ‌گفت: «متاسفم، فکر کنم یکم زیاده رَوی کردم. احساس کردم شاید بهتر باشه یعنی دوست داشتم در واقعیت ببینی که کنار تو بودن چه بلایی سر من میاره. می‌خواستم احساس واقعی من رو از قلبم بخونی. نمی‌خواستم اذیتت کنم.»حرف‌های سامان به دلش‌‌‌‌ نشست چون بوی صداقت‌‌‌‌ می‌داد. موهای پریشانش را کنار ‌زد و با لبخند ‌گفت: «من اولین باره که توی این شرایط قرار می‌گیرم. همه چیز برام گُنگ و مِه آلوده. یکم گیج شدم اما از اینکه الان کنارتم خوشحالم.»مرتضوی بزرگ از آن سوی پذیرایی ‌گفت: «بچه‌ها یکم هم پیش ما باشید. وقت برای با هم بودن زیاده.» همراه هم به جمع خانواده‌‌‌‌ برگشتند و روی کاناپه دو نفره کنار هم‌‌‌‌ نشستند. مرتضوی بزرگ آخرین قلوپ چایی‌اش را‌‌‌‌ نوشید. با سر به هردو آن‌ها اشاره‌‌‌‌ کرد رو به پدر حلما ‌گفت: «محسن جان حالا که همه راضی هستن، نظرت چیه که این دو تا جوان رو هر چه زودتر به هم محرم کنیم؟ آتیش و پنبه رو نمیشه کنار هم نگهداشت.» سامان معترضانه پدرش را صدا ‌زد: «بابا»مرتضوی بزرگ با خنده سرش را به سمت آن‌ها برگرداند و با شوخ طبعی‌گفت: «صداتو در نیار! بذار توی همین شلوغ پلوغی خمیر و به تنور بچسبونم و تو رو به آقا محسن غالب کنم. نمی‌خوام رو زمین بمونی بچه. فعلا نامزد بازی نکنین که حواسم بهتون هست.» حلما از حرف‌های مرتضوی بزرگ خنده‌اش ‌گرفت اما دستش را روی دهانش‌‌‌‌ گذاشت و با چشم‌هایش برای سامان خط و نشان‌‌‌‌ کشید؛ چراکه با شیطنت‌های گاه و بیگاهش آبرو برای جفت‌شان نگذاشته بود.همین که پدرش موافقتش را اعلام کرد، مرتضوی بزرگ سریعا با حاج آقا علیخانی، روحانی محل تماس‌‌‌‌ ‌گرفت تا اولین وقت را برای مراجعه و محرمیت بگیرد. اما حاج آقا به خاطر علاقه‌ای که به سامان داشت، آدرس پرسید تا همین امروز صیغه محرمیت را برایشان بخواند. ساعتی نگذشت که زنگ خانه توسط حاج آقا به صدا درآمد. باورش کمی مشکل بود. گویا زندگی‌اشان در این لحظات روی دور تند قرار‌‌‌‌ ‌گرفت.وقتی همه چیز جلوه‌ی جدی‌‌‌‌تری به خود گرفت، حلما کمی دودل شد. دست‌های عرق کرده‌اش را به هم‌‌‌‌ مالید و پاهایش را عصبی تکان‌‌‌‌ داد. اما هیچ کدام از این حرکات ذره‌ای از آشوبی که در دلش افتاده بود را کم نکرد.پدرش، حاج آقا را به داخل خانه دعوت کرد. او مانند مرغ‌های پَرکَنده، بی‌هدف به این سو و آن سو‌‌‌‌ رفت. حاج آقا با همه سلام و احوال پرسی کرد و سامان را سفت و سخت در آغوش‌‌‌‌ کشید: «بچه محلما انقدر بزرگ شده که وقت زن گرفتنش رسیده؟ مبارکه سامان جان.»نویسنده کتاب مغرور و عاشق: نسترن شاکررمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت چهاررمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت سهرمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت دورمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت یک</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 17:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-dsjfhekzkt8o</link>
                <description> رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت چهار| نویسنده: نسترن شاکر 
رمان عاشقانه مغرور و عاشق| نویسنده: نسترن شاکرصدای دست زدن پدرها، کِل کشیدن پریناز خانوم و لبخندی که روی لب‌های مادرش نشسته بود باعث ‌‌‌‌شد، بیش از پیش به این ازدواج امیدوار شود. دوباره نگاه دخترانه‌اش روی سامان نشست که از آن ژست صاف و اتو کشیده‌اش بیرون آمده و با گفتن هوف بلندی روی مبل ولو‌‌‌‌ شد. با این کارش همه نگاه‌ها را به سمت خود‌‌‌‌ کشاند. زیر نگاه خیره پدر مادرها دوام نیاورد و با پررویی ‌گفت: «خب استرس گرفته بودم. شما جای من نیستید که حالم رو درک کنید.» با اتمام حرفش، صدای خنده‌ی همه سکوت خانه را‌‌‌‌ شکست. خودش هم خنده‌اش ‌گرفت.سامان با یک حرکت سریع از جا بلند ‌‌‌‌شد و با دو گام بلند در کنارش قرار ‌گرفت. در کنار هم مانند فیل و فنجان بودند. نگاه مردانه‌اش به ثانیه اخم آلود ‌‌‌‌شد و بند بند صورت خندانش را از نظر‌‌‌‌ گذراند. با اعتراض ‌گفت: «آره، بخند خانوم خوش خنده. اصلا شما نخندی کی بخنده؟ کلا من برات خنده داره.»روی صورتش خم ‌‌‌‌شد اما همچنان فاصله میان‌شان را حفظ کرد. با صدای بم و مردانه‌اش به آرامی زمزمه کرد: «الان دستم از دنیات کوتاهه ولی عیبی نداره. همه اینارو میزنم به حسابت. وقتی همه‌ی موانع از سر راهم برداشته بشه، دستم بهت میرسه. اون موقع تک تک این‌ها رو تلافی ‌می‌کنم. از الان بگم که بعدا نگی نگفتی.»زودتر از انتظارش، سامان از آن جلد مبادی آداب بیرون آمد. هنوز هم اخم‌های مردانه‌اش درهم بود و هر لحظه چاشنی غضبش بیشتر ‌شد. لبخند شیرینی که از حرف‌های او روی لبش نشسته بود، کم کم رنگ‌‌‌‌ باخت. شیرینی لحظات قبل برایش زهر‌‌‌‌ شد. با خود ‌گفت: «مگه همه این‌ها شوخی نبود؟ من فقط لبخند زدم. یعنی کار اشتباهی کردم؟ نباید‌‌‌‌ می‌خندیدم؟ لعنتی نمی‌خوام ازش بترسم، ولی چشم‌هاش واقعا ترسناک شده.» احساس کرد چشم‌های خاکستری سامان توانایی خواندن ترس را از نِی نِی چشم‌هایش، دارد. جَوی که میانشان برقرار شد آنقدر سنگین بود که همه سکوت‌‌‌‌ کردند. آن‌ها هم از این تغییر ناگهانی سامان شوکه‌‌‌‌ شدند. پریناز خانوم به سمت مرتضوی بزرگ‌‌‌‌ رفت. بازوی او را در دست‌‌‌‌ فشرد و با اعتراض صدایش زد: «محمد!»سامان بی‌اعتنا به نگاه خیره پدر مادرهایشان، هر لحظه بیشتر از قبل به او نزدیک‌‌‌‌ شد. هر چه سامان نزدیک‌تر شد او سرش را عقب‌‌‌تر‌‌‌‌ برد. حالت چشم‌های سامان به یکباره تغییر کرد و با صدای بلندی ‌گفت: «پخخخ!»حلما از ترس روی مبلی که پشت سرش قرار داشت، وا‌‌‌‌ رفت. قبلش مانند گنجشک در قفس خودش را به در و دیوار‌‌‌‌ کوبید. دختر ترسویی نبود اما انتظار دیدن این عکس العمل ناگهانی سامان را هم نداشت. دستش را روی قلبش‌‌‌‌ گذاشت و با چشم‌هایش برای او که صدای قهقه‌اش در خانه پیچیده بود، خط و نشان‌‌‌‌ کشید.سامان جلو آمد و با ملایمت دست‌های ظریف حلما را مهمان دست‌های بزرگش کرد. مانند دستوری که از غیب رسیده باشد از جا بلند ‌‌‌‌شد و مقابل او قرار‌‌‌‌ ‌گرفت. اختلاف قدی‌شان زیاد بود. برای اینکه سامان را بهتر ببیند سرش را تا جایی که‌‌‌‌ می‌توانست بالا‌‌‌‌ آورد. سامان فشار خفیفی به دست‌هایش وارد کرد و ‌گفت: «منو نگاه کن.» دلیلش را نمی‌دانست اما توانایی نگاه کردن به آن چشم‌های شیشه‌ای را نداشت. برای همین چشم‌هایش را به دکمه‌های پیراهن مردانه او‌‌‌‌ دوخت.نویسنده کتاب مغرور و عاشق: نسترن شاکررمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت سهرمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت دورمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت یک</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 15:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت سه</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-sw6d6hbcjfzq</link>
                <description> رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت سه | نویسنده: نسترن شاکر
رمان عاشقانه مغرور و عاشق| نویسنده: نسترن شاکربا همان چشمک ریز، نفس حلما در سینه حبس‌‌‌‌ شد. برای فرار از بحثی که سامان سعی در آغازش داشت با چشم به دسته گل اشاره کرد و ‌گفت: «من عاشق رزهای نباتی‌ام. خیلی زیبان. یادم نمی‌آد از این موضوع به تو چیزی گفته باشم. چه طور فهمیدی؟»سامان کمی به سمت او خم ‌‌‌‌شد و با تُن صدای آرام‌‌‌‌تری که دل کوچکش را آب‌‌‌‌ می‌کرد، ‌گفت: «عسلم، من خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی مشتاق کشف کردن خواسته‌های تو هستم. باید یک لیست بلند بالا داشته باشم، از هر چیزی که میتونه مثل الان لبخند رو روی لب‌های خجالتی تو بِنشونه. میخوام تو رو توی این دنیا بهتر و عمیق‌‌‌تر از هر کس دیگه‌ای بشناسم.» برای لحظه‌ای احساس‌‌‌‌ کرد مانند فیلم‌های رومنس دور تا دور مرد مقابلش مملو از قلب و اکلیل‌های صورتی شده است.دوز احساساتی که سامان برای هر کلمه خرج می‌کرد، آنقدر زیاد بود که هر آن احتمال از تپش ایستادن قلبش وجود داشت.دست‌های گرم سامان روی دست‌های سردش‌‌‌‌ نشست. سامان با تعجب ‌گفت: «چرا می‌لرزی؟ سردته؟»یک تماس کوچک میان‌شان برقرار شد اما همان کافی بود تا دست و پایش را به شدت گم کند. هیجان زده اولین چیزی که به ذهنش‌‌‌‌ رسید را به زبان‌‌‌‌ آورد: «نه! حالم خوبه. فقط یکم هیجان زده شدم. نه... یعنی، چیزه! هیجان زده که نه چیز... اصلا میدونی؟» به درب ورودی اشاره کرد و همانطور که در دل به خاطر چرندیاتی که به زبان آورده بود به خودش ناسزا‌‌‌‌ می‌گفت، لبخند مسخره‌ای زد: «ما هنوز جلوی درب ایستادیم. بهتر نیست بریم داخل؟»سامان با چشم‌هایی که شیطنت در آن سرازیر شده بود، نگاهش کرد. این کار بیشتر از قبل دختر خجالتی را معذب کرد. سامان صاف‌‌‌‌ ایستاد و با احترام و آرامش دستش را نزدیک گودی کمرش نگه داشت و با دست دیگر او را به داخل خانه راهنمایی کرد.با ورودشان به سالن پذیرایی، نگاه همه به سمت آن دو کشیده‌‌‌‌ شد. پریناز خانوم با لبخند به مبل کناری‌اش اشاره کرد. حلما با خجالت موهایش را که از زیر شال بیرون آمده بود، پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد. سرش را پایین‌‌‌‌ انداخت و به سمت پریناز خانوم‌‌‌‌ رفت. سامان هم طرف دیگر سالن و دقیقا روبروی او‌‌‌‌ نشست. همین که نگاه خیره او را روی خود‌‌‌‌ دید، شیطنت وار چشمکی ‌زد.قبل از اینکه بدنش برای سرخ و سفید شدن، دست به کار شود، صدای مرتضوی بزرگ که او را خطاب قرار‌‌‌‌ داد، توجه‌اش را جلب کرد: «حلما جان! از هر چه بگذریم سخن دوست خوش‌‌‌تر است. خودت بهتر از من، پسرم رو می‌شناسی. بچه‌ی خوب و درستکاریه. سرش به کار خودش گرمه و کاری به کار کسی نداره. حاضرم قسم بخورم آزارش به مورچه هم نرسیده. از خانواده ما هم که شناخت کافی رو داری. یک کارگاه فرشبافی و چند حجره هم توی بازار داریم که زحمت چرخوندش با سامی جانه.»مرتضوی بزرگ دستش را روی شانه پهن و مردانه‌ی سامان‌‌‌‌ ‌کوبید و با لبخندی که چاشنی همیشگی صحبت‌هایش بود، ادامه ‌‌‌‌داد: «سامی تنها فرزندیه که خدا بعد از 10 سال نذر و نیاز به ما داد. الان هم تنها آرزویی که واسه این شاخه شمشاد داریم اینه که در کنار یک دختر خوب، همیشه شاد و سعادتمند باشه. سامی پسر باغیرتیه و میتونه یک تکیه گاه قوی و محکم برای تو باشه. خودت هم که نیازی به تعریف کردن نداری؛ عاقل و بالغی. من و پدرت فکر می‌کنیم در این مدت که با سامی جان در ارتباط بودی به خوبی همدیگر رو شناخته باشید. خب! عروس خانوم، اگر امروز رو هم حساب کنیم تا الان 5 بار برای خواستگاری تشریف آوردیم.» صدای خنده جمع بلند شد. مرتضوی بزرگ ظرف شیرینی که روی میز بود را برداشت و ‌گفت: «دخترم، اجازه هست دهنمون رو شیرین کنیم؟»حلما سکوت کرد. بعد از چند لحظه که برای دیگران عمری گذشت، سرش را بالا‌‌‌‌ آورد و به پدرش خیره‌‌‌‌ شد. با نگاهش از او کسب اجازه کرد. پدرش برای چند ثانیه از آن حالت همیشه عصبی خارج ‌‌‌‌شد و با آرامش چشم‌هایش را روی هم قرار ‌‌‌‌داد و سرش را به معنی تایید بالا و پایین کرد. البته قبل از آمدن خانواده مرتضوی در کمال تعجب، موافقتش را اعلام کرده بود. نگاهش روی سامان متمرکز‌‌‌‌ شد. سرش را پایین انداخته بود و هیستریک وار پاهایش را تکان ‌‌‌‌داد. ناخواسته لبخندی روی لب‌هایش‌‌‌‌ نشست. از همین فاصله هم‌‌‌‌ می‌توانست استرسی که به جان مرد آینده‌اش افتاده بود را حس کند.سامان سنگینی نگاهش را حس کرد و سرش را بالا‌‌‌‌ آورد. با چشم‌هایی ریز شده تمام حرکاتش را دنبال می‌کرد. لب‌هایش را با زبان‌‌‌تر کرد و زیر لب ‌گفت: «بگو، بگو.»نمی‌خواست انقدر زود بند را آب دهد اما دلش از شیطنت‌هایی که در رفتار مردانه‌‌ی او مشهود بود، غنچ‌‌‌‌ رفت. قصد داشت سکوتش را طولانی‌‌‌تر کند اما دلش نآمد مردی را که باعث و بانی شب زنده داری‌های این روزهایش شده را بیشتر از این منتظر بگذارد. دست‌های سردش را روی پایش‌‌‌‌ گذاشت و با صدایی نه چندان بلند ‌گفت: «با اجازه پدر و مادرم، بله.»نویسنده کتاب مغرور و عاشق: نسترن شاکررمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت دورمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت یک</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 11:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت دو</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-jdwiw6ktxxsg</link>
                <description>رمان مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکررمان عاشقانه مغرور و عاشقحلما نگاهش را به ساعت دیواری طلایی رنگ‌‌‌‌ دوخت. یک ساعت را در همان حالت در انتظار مهمان‌هایشان‌‌‌‌ نشست. با پیچیدن صدای آیفون در خانه نفسش را با استرس فوت کرد. همراه با پدر و مادرش از جا بلند ‌‌‌‌شد و مقابل در ورودی خانه‌‌‌‌ ایستاد تا برای اولین خوش آمد گویی رسمی، مقابل خانواده سامان سنگ تمام بگذارد.با باز شدن درب خانه، قامت چهارشانه مرتضوی بزرگ [پدر سامان] نمایان‌‌‌‌ شد. سلام بلند بالایی کرد. سفت و سخت و مردانه پدرش را در آغوش‌‌‌‌ کشید. همین که از هم جدا‌‌‌‌ شدند، مرتضوی بزرگ با هیجان ‌گفت: «دل تو دلم نیست محسن جان. این دو سه هفته، مردم و زنده شدم. خدا شاهده دیگه نمی‌تونم تا عروسی این دو تا بچه طاقت بیارم. همین امروز عروس خوشگلمون رو بده ببریم.» لپ‌های حلما از خجالت گلگون شد. سرش را به زیر انداخت تا شاهد اخم‌های در هم کشیده پدرش مقابل مرتضوی بزرگ نباشد.با صدای ریز و ملایم پریناز خانوم [مادر سامان] توجه همه به سمت او جلب‌‌‌‌ شد. همانطور که دست‌هایش را دور بازوی مرتضوی بزرگ می‌پیچید رو به پدرش ‌گفت: «شرمنده آقا محسن، یکم زودتر از موعد اومدیم. سامان کاسه صبرش لبریز شده بود. مجبور شدیم زودتر بیایم.»پدرش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، محترمانه ‌گفت: «سلام از ماست خانوم. این چه حرفیه؟ خونه ما رو عین خونه خودتون بدونید. سامان هم مثل پسر خودم میمونه. بفرمایید داخل.»مرتضوی بزرگ مقابلش‌‌‌‌ ایستاد و همراه با لحنی که گرمایی به لطافت محبت پدرانه داشت، ‌گفت: «سلام عروس خانوم. حال شما؟» با خجالت سرش را بالا‌‌‌‌ آورد: «سلام عمو محمد. خیلی خوش آمدید. حالتون بهتره؟» مرتضوی بزرگ با محبت سرش را نوازش کرد: «اگه دختر ما امروز جواب مثبت بهمون بده، امشب پرواز کردنم حتمیه.» لبخندی ‌زد و مرتضوی بزرگ را به داخل خانه راهنمایی کرد.صدای سامان را که‌‌‌‌ شنید، موجی از هیجان مانند برق از تنش‌‌‌‌ گذشت. سر برگرداند و او را در حال احوالپرسی با والدینش دید. کنترل لرزش دست‌هایش از توان خارج‌‌‌‌ بود. نگاه آنالیزورش، حریصانه سر تا پای او را رصد کرد. کت و شلوار مشکی همراه با پیراهن سفیدی که به تن داشت به طرز غیر قابل باوری به پوست تیره و هیکل درشت و تنومندش‌‌‌‌ می‌آمد.سامان سنگینی نگاه حلما را حس کرد، سرش را به سمت او برگرداند و با چشم‌هایی ریز شده او را از نظر‌‌‌‌ گذراند. عذرخواهی کوتاهی از پدرش کرد و به سمتش آمد. دو گام بلند کافی بود تا سایه‌ی او روی سرش بیافتد. دسته گل زیبایی که در دست داشت را به آرامی به دست‌های لرزانش‌‌‌‌ سپرد: «فکر کنم امروز قرار نیست خدا به من روزی بده. آخه یه سلام خشک و خالی هم سهم من نشد.»حلما که به کلی محو او بود، دستپاچه‌‌‌‌ شد: «اوه. سلام، خوبی؟» سامان یک دستش را در جیب شلوارش فرو‌‌‌‌ برد. چشمکی ‌زد و با شیطنت ‌گفت: «من که خوبم. البته بله رو از عروس خانوم بگیرم بهتر هم میشم.»نویسنده: نسترن شاکر</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 17:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان مغرور و عاشق| فصل اول پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/@nasishaker/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-ppv3qp8ho1li</link>
                <description>رمان عاشقانه مغرور و عاشقفصل اولرمان مغرور و عاشقحلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرش را چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد.مادرش قربان صدقه‌اش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه می‌دونستم بخت و اقبال بلندی داری. آخر سر با این چشم‌های خرمایی رنگِت دل تک پسر مرتضوی بزرگ رو بردی.» معترضانه مادرش را صدا زد: « ولی مادر جان! چشم‌های من خیلی معصومه، هیچ شیطنتی در اون‌ها وجود نداره. گاهی اوقات خودم هم تعجب ‌می‌کنم که چه طور سامان عاشقم شده.»مادرش لبخندی ‌زد و ‌گفت: «فکر می‌کنم باید دقیق‌تر به آیینه نگاه کنی.» شیطنت وار با دو انگشت شست و اشاره پلک‌هایش را از هم فاصله ‌‌‌‌داد و به آینه خیره ‌‌‌‌شد: «باز هم چیزی نمی‌بینم. اوایل آشنایی، سامان همیشه تاکید داشت که معصومیت چشم‌هام بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به چشمش‌ اومده.» مادرش با تأسف سری تکان ‌‌‌‌داد: «ای کاش خدا به اندازه زیباییت کمی هم اعتماد به نفس به تو‌ داد.» حلما فِس شده و با شانه‌های افتاده به آینه خیره‌‌‌‌ شد. حق با مادرش بود؛ اما سعی در انکار حقیقت داشت. هیچوقت به خودش اعتماد نکرد و از نظرش آدم مفید و به درد بخوری نبود.مادرش که چهره ماتم زده‌اش را‌‌‌‌ دید، با لحنی لطیف و ملایم گفت: «تو دختر منی و بهتر از هر کس دیگه‌ای تو رو می‌شناسم. اگه اعتماد به نفست رو بالا ببری و به خودت مطمئن باشی، قدرت این رو داری که کوه رو جابه‌جا کنی و دنیا رو توی مشتت داشته باشی. به قدرت درونت اعتماد داشته باش. تو دختر باهوش و زرنگی هستی.»حلما دست‌های مادرش را در دست ‌گرفت. مادرش با لبخندی مهربان ادامه ‌‌‌‌داد: «خدا مادرم رو بیامرزه. وقتی نگاهت می‌کنم چهره مادرم برام تداعی میشه. تو کاملا شبیه به اون هستی. همونقدر زیبا، جذاب و مهربون. مادرم قبل از ازدواج با پدرم دختر ساده‌ای بوده. اونقدر که حتی نمی‌تونسته در کوچک‌ترین تصمیم گیری‌های زندگی‌اش نقش داشته باشه. البته نباید اخلاق بد و مرد سالارانه پدربزرگم رو در این شرایط فراموش کنیم. بعد از ازدواج با پدرم ورق برمیگرده و همه چیز تغییر می‌کنه. پدرم ارزش و احترام رو به مادرم هدیه میده و در عوض مالک قلب و احساسش میشه. از ترس پدرم هیچکس جرات تحقیر کردن مادرم رو نداشت. پدرم یک تکیه گاه محکم برای مادرم بود و به اون کمک کرد تا خودش رو دوست داشته باشه، توانایی‌های خودش رو پیدا کنه و از تجربه چیزهای جدید و روبرو شدن با مشکلاتش لذت ببره.»مادرش با محبت موهای پریشانش را پشت گوشش‌‌‌‌ فرستاد و ‌گفت: «حالا من میخوام مسئله مهم‌‌‌‌تری رو به تو گوشزد کنم. الان زمان قدیم نیست که برای رشد کردن در زندگیت به حضور یک مرد یا یک تکیه گاه نیاز داشته باشی. باید همه سعیت رو بکنی که روی پاهای خودت بایستی. به منظومه شمسی دقت کن. کلی سیاره و ستاره وجود داره. زندگی ما آدم‌ها هم دقیقا همینطوره؛ پُر از خواسته‌ها و علایق و اهداف. سامان هیچ وقت نباید همه دنیای تو باشه، بلکه باید جزئی از دنیای تو باشه. در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونی زندگی شادی رو تجربه کنی. زن زندگی بخشه یک خانواده است. تو باید قدرت و توانایی کافی رو پیدا کنی تا بتونی از عهده‌ی اداره کردن دنیای خودت بر بیای.» حلما بوسه‌ای روی گونه مادرش ‌زد: «مامان جان! ممنونم که نصیحتم می‌کنی. نمی‌دونم اگه تو رو نداشتم باید چه کار کردم. از خدا میخوام سایه تو و بابا همیشه بالا سرم باشه.»هر دو از اتاق بیرون رفتند. پدرش روی مبل تک نفره‌ای که در راس خانه قرار داشت، نشسته بود. محترمانه به پدرش سلام کرد و روی کاناپه‌‌‌‌ نشست. پدرش زیر لب جوابش را ‌‌‌‌داد و مشغول نوشیدن قهوه ترکش‌‌‌‌ شد. تا جایی که ذهنش یاری می‌کرد، هیچگاه رابطه صمیمی و دوستآن‌های با پدرش نداشت. پدرش همواره از او دوری می‌کرد، گویا با یک موجود اضافه در خآن‌هاش طرف بود. نهایت مهربانی‌ای که نصیبش‌‌‌‌ می‌شد لحظه سال تحویل و تبریک سال نو بود آن هم از روی اجبار و مقابل بزرگترهای خانواده. البته با فوت شدن پدربزرگش همان یک ذره مهر و عاطفه تصنعی هم به دست باد سپرده شد. دختر بودن در طایفه مردان پسر دوست هم سختی‌های مختص به خودش را داشت.نویسنده: نسترن شاکر</description>
                <category>Nasi Shaker</category>
                <author>Nasi Shaker</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 15:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>