<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nasrin1988</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasrin1988</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:09:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>nasrin1988</title>
            <link>https://virgool.io/@nasrin1988</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمورش مجازی، قلم نوری و قصۀ معلمی که دانشجو شد</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrin1988/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%B5%DB%80-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%B4%D8%AF-ubapaskouona</link>
                <description>از اول تیر ماه درگیر کلاس‌های آنلاین هستم. و علی‌رغم روال همیشه، نه در کسوت معلم، که در جایگاه دانشجو و فراگیر، درگیر فرایند آموزشم. راستش را بخواهید باید بگویم که در این چند ماه، با پوست و گوشت و استخوان، سختی‌های آموزش مجازی را هضم کرده‌ام. وقتی کلاس‌های دانشجویان و دانش‌آموزان کشورهای دیگر را می‌بینی که همگی پشت لپ‌تاپ نشسته‌اند و استاد روی تختۀ هوشمند با قلم نوری دارد چیزی می‌نویسد، هوش از سرت می‌پرد. اما واقعیت در کشور ما صد و هستاد درجه متفاوت است!زمانی که معلم بودم و از جایگاه معلمی با سختی‌های آموزش مجازی درگیر بودم، فکر می‌کردم که خب کار من سخت‌تر است. طبعا به خودم حق می‌دادم که خسته شوم، عصبی شوم و متوقع باشم از دانش‌آموزم. تصورم این بود که این سر گود که من نشسته‌ام، بار تمام سختی‌ها را به تنهایی به دوش کشیده‌ام و لقمۀ آماده را توی دهان شاگردانم می‌گذارم و آنها وظیفه دارند که بهترین عملکرد را داشته باشند و اصلا بی‌جا می‌کنند که خسته شوند!ساخت کلیپ، برگزاری کلاس آنلاین، بررسی تکالیف در گوشی و .... تنها بخشی از مصائب معلمی در عصر کرونا بود. اما حالا که دانشجوی درگیر با آموزشم؛ می‌بینم چقدر یادگیری سخت است. چقدر برقراری ارتباط با استاد سخت و دیر اتفاق می‌افتد. چقدر درک و هضم مطالب سخت است.راستش را بخواهید من همیشۀ خدا جزو آن دسته از دانش‌آموزان و دانش‌جویانی بودم که باید زل بزنند توی تخم چشم استاد و تکان تکان خوردن لب‌هایشان را نظاره کنند و هر واژه‌ای را که از آن لب و دهان مبارک بیرون می‌آید توی هوا بقاپند تا درس به عمق جانشان نفوذ کند. برقراری ارتباط چشمی برایم بی‌اندازه اهمیت داشت. اما حالا گرفتار پروسۀ خسته‌کننده‌ای هستم که تنها راه ارتباطم با استاد، صداست. صدایی که وقت و بی‌وقت قطع می‌شود. و دست خطی که کج و معجوج روی وایت برد نقش می‌بندد آن هم به مدد موس!استادی که جمعه‌ها باهاش کلاس دارم، کمی وسواسی است. مدام نوشته‌هایش را پاک می‌کند تا به دست خط مطلوبش برسد که صد البته با موس بهتر از آن از آب در نمی‌آید.سال گذشته که تجربیات کلاس مجازی‌ام بیشتر شد، عزمم را جزم کردم که اگر امسال هم تدریس آنلاین داشتم، یک سری ابزار برای تسهیل فرایند آموزشی برای خودم تهیه کنم. ابزارهایی مثل قلم نوری هوشمند و پردۀ نمایش و  میکروفون یقه‌ای و ....‌امسال که کلاس‌های خودم حضوری برگزار می‌شود و طبعا نیازی هم به ابزارهای یاد شده تا این لحظه پیدا نکرده‌ام، اما چیزی که ذهنم را درگیر کرده و باعث شده دست به نوشتن این مطلب بزنم این است که چرا استادان گرامی، کمی خودشان را تجهیز نمی‌کنند؟با این حقوق و مزایای دریافتی، جفا در حق دانشجو نیست که با یک تکه کاغذ یا با خط کج و معوج روی مانیتور درس را تحویل دانشجو بدهی؟واقعا تهیۀ یک قلم نوری هوشمند که حداقل سر و شکل مناسبی به نوشته‌ها بدهد فکر نمی‌کنم برایشان دشواری خاصی داشته باشد!کاش این نوشته به سمع و نظر این عزیزان دل می‌رسید و به عنوان درد و دل یک همکار، مورد توجه قرارش می‌دادند. ابزار کار معلمی، کلاس کار اوست و هر چقدر مجهزتر، به روزتر و کارآمدتر وارد میدان شود، به همان نسبت بازدهی کارش بیشتر خواهد شد. </description>
                <category>nasrin1988</category>
                <author>nasrin1988</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 23:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میکروفون‌ات را روشن کن</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrin1988/%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D9%86-lv79elwqkwzi</link>
                <description>سکانس اول: گزارش رادیو بچه که بودیم، یک بار از رادیو آمده بودند، مدرسه‌مان گزارش تهیه کنند. از قرار معلوم انتخابات مجلس دانش‌آموزی بود که آن سال‌ها نوپا بود و شده بود مرکز توجه دولت! قرعه کار به نام من افتاد که بروم جلو و میکروفون را دست بگیرم و نظرم را به عنوان دانش‌آموز نمونۀ مدرسه دربارۀ انتخابات بیان کنم. هیجان زیادی داشتم و صدایم به وضوح می‌لرزید. تمام ذوقم این بود که جلو که رفتم، میکروفون را از دست خانم گزارشگر بگیرم و نطقم رو شروع کنم. اما هر چه تقلا کردم، گزارشگر محترم، حاضر نشد دل از میکروفونش بکند و دستان ناتوان من تنها تا مرز لمس آن وسیلۀ جادویی رفت نه بیشتر. سکانس دوم: جشن پایان تحصیلی چند سال بعدش هم از ادارۀ عمه اینها، مراسم جشنی ترتیب داده بودند و قرار بود در خلال جشن، مسابقه ویژه کودک و نوجوان هم داشته باشند. من و خواهرم همراه بچه‌های عمه، تمام زورمان را زدیم و بالاخره قرعه کار باز هم به نام من افتاد که به عنوان برنده اسمم را بخوانند. در آن سالن باشکوه در میان خیل جمعیت با هیکل ظریف و نحیفم، راه گشودم و خودم را به بالای سن رساندم. از همان اولش هم چشمم دنبال میکروفون بود که بگیرم توی دستم و بلند و رسا اسمم را بگویم و تهش اضافه کنم که کلاس اول شش مدرسه فلان! حالا انگار توی آن بلبشو برای کسی مهم باشد که من کلاس اول چندم و مال کدام مدرسه!  اما مجری بی‌نزاکت باز هم میکروفون را به دستم نداد و خیلی بی‌تفاوت گفت عموجون من نگه داشتم شما خودتو معرفی کن و بعد برو پایین سن جایزه‌ات رو بگیر! هیچ کس حواسش پی این نبود که این دختر تازه قدم گذاشته به دورۀ نوجوانی، دلش می‌خواست آن میکروفون نارنجی رنگ را بگیرد توی دستش و محکم تویش فوت کند و بعد بگوید: یک، دو، سه؛ امتحان می‌کنیم!  سکانس سوم: اردوی فرزانگان سال سوم دبیرستان بود که زمزمه‌های اردوی فرزانگان به گوش رسید. من هم که طبق معمول پیش‌قراول تمام فعالیت‌های فوق برنامه بودم، بی‌صبرانه منتظر روز موعود نشستم.  معون پرورشی‌مان که از سابۀ دورۀ خبرنگاری‌ام در کانون مطلع بود، یک روز صدایم کرد و گفت:« روز اردو، رئیس سازمان دانش‌آموزی، رئیس آموزش و پرورش کل استان و چند تا رئیس و آدم مهم دیگر نیز حضور خواهند داشت. ما هم تصمیم داریم یک تیم خبرنگاری از بین بچه‌های مستعد تشکیل دهیم که در روز اردو با جمعی از این روسا، مصاحبه کنند. از الان فرصت داری هم اعضای تیمت را مشخص کنی و هم سوالات مد نظرت را طرح کنی. تجهیزات لازم اعم از واکمن و میکروفون و غیره هم تهیه می‌کنیم تا اون روز.» من دیگر ادامۀ حرف‌هایش را نشنیدم. فقط اشاره به میکروفون کافی بود که قند توی دلم آب شود! تنها سوال مهم آن روزم از خانم ایوبی این بود: «یک میکروفون واقعی؟» تیم خبرنگاری من متشکل بود از : هاله، سمیرا، فرزانه و خودم. بارها و بارها سوالات طرح شده را با خانم داودی و خانم مدیرمان چک کردیم و تهش به یک لیست جامع رسیدیم و قرار شد هر کدام از ما سه سوال را از مسولیت حاضر بپرسیم. مسولیت میکروفون بر عهدۀ من بود و قرار بود آقای عباسی دفتردار مدرسه هم از مصاحبه فیلم‌برداری کند.  روز موعود که رسید، در اردوگاه الغدیر، با لباس فرم‌های یک دست و قامتی استوار، ردیف شدیم کنار صندلی‌های ردیف اول تا مصاحبۀ تخصصی‌مان را آغاز کنیم! میکروفون نازنین که به دستم رسید، هر چه توی سرش زدیم، صدایش در نیامد که نیامد که نیامد! هر چقدر باابهت و قرص و محکم، یک، دو، سه را تویش دمیدم، نشد که نشد! اما من خودم را از تک و تا نینداختم، همچنان تا آخر مصاحبه میکروفون قرمز را بین دوستان و مسولین چرخاندم تا در آینده اسباب خندۀ همگان را فراهم کنم. هنوز هم فیلم مصاحبۀ آن روز، جزو فیلم‌های طنز تراز اول در خانوادۀ ما محسوب می‌شود که چندی قبل از نوار ویدئو به سی‌دی تغیی رماهیت داده است! سکانس چهارم: معلمی در خانه من حالا معلم شده‌ام. اما شیفتگی‌ام به میکروفون به قوت قبل باقی است. اما حالا دیگر مثل قدیم، میکروفن‌های تپل قرمز و نارنجی، به کارم نمی‌آیند. برای آموزش مجازی، بهترین وسیلۀ مخابرۀ صدا، میکروفون یقه‌ای است. از همان روزهای اول که به دنبال تکمیل تجهزیات آموزش مجازی بودم. یک میکروفن یقه‌ای هم خریدم تا به علاقۀ قدیمی‌ام وفادار مانده باشم.</description>
                <category>nasrin1988</category>
                <author>nasrin1988</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 19:15:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم نوری: کاربردها و اهمیت آن</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrin1988/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86-qjhiqqgva9zc</link>
                <description>در این مقاله قصد دارم تجربۀ مواجهۀ خودم با قلم نوری را برایتان تعریف کنم؛ تجربه‌ای که بعدها باعث شد من برای خرید هم به سراغش بروم.چیزی شبیه مقدمهیادم هست زمانی که هنوز گوشی‌های ما از نوع گوشی‌های اصطلاحا عهد بوقی بود، یک روز گذر من و خواهرم به مغازۀ پسرخاله‌‌مان افتاد. آن روز قرار بود برای روز پدر، هدیه‌ بخریم. در حال تست انواع عطرها بودیم که در نهایت روزی سه برند مختلف به توافق رسیدیم. اشتباه نکنید، از آن سه تا فقط دوتایش مال پدر جان بود، دوتای دیگر را برای خودمان انتخاب کرده بودیم! من و خواهرم جلوی پیشخوان مغازه این پا و آن پا می‌کردیم تا پسرخاله جان، قیمت این سه عطر را محاسبه کند! هر چقدر هم من بهش می‌گفتم که ذهنی حساب کردم و می‌شود فلان قدر گوشش بدهکار نبود که نبود! خلاصه بعد از چندی کند و کاو، گوشی باکلاسش را از کشوی میز بیرون کشید و با یک ماس‌ماسکی که بعدها فهمیدیم اسمش قلم است، مشغول محاسبۀ قیمت در ماشین حساب گوشی شد.آنجا اولین بار بود که با قلم گوشی مواجه شدم. وسیله‌ای که در عین باکلاس بودن، به نظر کاربردی هم می‌آمد. بعدتر‌ها، هر بار که خواستم گوشی‌ام را ارتقا دهم، یاد گوشی پسرخاله‌جان می‌افتادم و دلم می‌خواست صفحۀ لمسی و آن قلم زیبایش را امتحان کنم. ولی هیچ وقت قسمت نشد که یکی شبیه آن را داشته باشم.قلم‌های نوری و کارکردهای مختلف آنسال‌ها از آن روز گذشته و تکنولوژی گجت‌های هوشمند به طرز دیوانه‌کننده‌ای پیش می‌رود و می‌تازد. حالا دیگر داشتن یکی از آن گوشی‌ها و قلم هوشمندش دغدغۀ من نیست. صفحه‌های طراحی، تبلت‌های گرافیکی و هزاران محصول دیگر حالا در دسترس ما هستند تا با استفاده از قلم‌های نوری، فرایند کارها را برایمان تسهیل کنند.آشنایی من با قلم نوریاولین باری که با کارکرد قلم نوری آشنا شدم، روزی بود که برای کارآموزی وارد یک شرکت تبلیغاتی شدم. یکی از کارشناس‌های ارشد شرکت، مسولیت آشنا کردن من با فرایند کاری شرکت و باقی موارد را بر عهده گرفته بود. آنجا بود که اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، قلمی بود که تقریبا شبیه موس توی دست و بال گرافیست‌ها در حرکت بود. روزهای بعد بود که متوجه شدم، قلم نوری در واقع یک واسطه است برای ارتباط گرفتن کاربر با تبلت‌های طراحی، لپ‌تاپ و ....که نسبت به فشار دست هم حساس است و کار را برای طراحان، گرافیست‌ها و کسانی که در حوزۀ آموزش مشغولند راحت‌تر کرده است. مثلا فرد می‌تواند محتوای مد نظرش را با استفاده از قلم نوری روی صفحۀ نمایش به اشتراک بگذارد. قطعا استفاده از قلم نوری خیلی راحت‌تر از موس است!</description>
                <category>nasrin1988</category>
                <author>nasrin1988</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 15:42:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای من و تی‌وی‌باکس</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrin1988/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%DB%8C-%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B3-athb1uet5rll</link>
                <description>جای مقدمه:چند ماه پیش که رفته بودم خانۀ دوستم الناز، صحبت از سریال‌هایی شد که داریم دنبال می‌کنیم. من از مانی‌هیست و دیس ایز اس گفتم و او هم گفت که به تازگی گیم آو ترونز را شروع کرده. می‌گفت زمان پخشش آنقدر مشغله داشته که فرصت سریال دیدن برایش مهیا نمی‌شد.یادم هست آن وقت‌ها روزی سیزده چهارده ساعت کار می‌کرد و وقتی هم که می‌رسید خانه، تنها چیزی که خوشحالش می‌کرد یک خواب آرام و دلچسب بود.ته دلم خوشحال بودم که بعد از ازدواج تصمیم گرفته دیگر کار نکند. کاری که داشت علی‌رغم حقوق و مزایای خوبش، بسیار طاقت فرسا بود. یعنی من ترجیح می‌دادم نصف همان حقوق را بگیرم اما تن و روحم اینقدر فرسوده نشود.داشتم از سریال می‌گفتم. این که دانلود کردن تک‌تک سریال‌ها یک دردسر است و تماشای آنها توی لپ‌تاپ دردسر دیگری. طبیعتا سریال‌های خارجی ماهیت‌شان جوری نیست که بتوان در محضر خانواده نگاه‌شان کرد و امید داشت که بعدش زنده بمانی:)الناز می‌گفت او و همسرش سریال‌ها را توی تلویزیون می‌بینند و خوشحال بود که بعد از ازدواج حداقل توی این یک مورد مشکلی ندارد. همسرش بیشتر از الناز اهل فیلم بود و اغلب فیلم‌ها و سریال‌های جدید را هم او پیشنهاد می‌داد.سریال ایرانی یا خارجی؟ مسئله این است!این وسط فاطمه می‌گفت من سریال‌های ایرانی که توی فیلیمو منتشر می‌شود را بیشتر دوست دارم. ذاتا فیلم و سریال خارجی برایم جذابیت کمتری دارد. من هم اضافه کردم که اگر سریال جذابیت لازم را داشته باشد تفاوتی نمی‌کند که ایرانی باشد یا خارجی. اما به شخصه از اینکه مجبور باشم سریال‌های فیلیمو را آنلاین تماشا کنم، خوشم نمی‌آمد. اینکه اینترنت صرف کنی و تهش هم نتوانی زمانت را برای تماشا مدیریت کنی، حسابی روی اعصابم بود.نکتۀ رو اعصاب دیگرش هم این بود که خب سریال ایرانی را می‌شد با خانواده دید، اما فیلیمو و نماوا امکان دانلود نداشتند. یعنی تو حق اشتراک می‌خری و و بودجه‌ای برایش اختصاص می‌دهی ولی تهش نمی‌توانی چیزی دانلود کنی. برای خانواده هم که نمی‌شود فیلم و سریال را توی لپ‌تاپ پخش کرد؛ می‌شود؟آشنایی با تی‌وی باکس یا همان اندروید باکساین وسط الناز چیزی گفت که توجه هر دوی ما یعنی فاطمه و من را جلب کرد. گفت چندیست دنبال خریدن دستگاه تی‌وی باکس هستند. برای اینکه قابلیت این را دارد که به تلویزیون متصل شود و می‌توان از تمام امکاناتش، در صفحه نمایش تلویزیون استفاده کرد. یعنی یک دستگاه اندرویدی که انگار یک صفحۀ نمایش به وسعت تلویزیون خانه دارد!به نظرم چیز جالبی آمد. آن طور که الناز می‌گفت قیمت بالایی هم نداشت و با یکی دو تومن هم می‌شد تهیه‌اش کرد. وقتی چند هفته بعد دوباره با الناز صحبت می‌کردم، گفت که دستگاه مد نظرشان را خریده‌اند و خیلی هم ابراز رضایت می‌کرد و می‌گفت برای آنها دستگاه کاربردی و جالبی بوده. جستجوگری من برای خرید تی‌وی باکسبعد از تعریف‌های دوستم، من هم وسوسه شدم که سری به سایت‌های فروش بزنم تا ببینم می‌توانم تی‌وی باکسی مناسب بودجۀ خودم پیدا کنم یا نه.توی همین گشت و گذار توی سایت‌های فروش، در کمال تعجب دیدم دستگاه‌های تی‌وی باکس با قیمت خیلی پایین‌تر از چیزی که الناز می‌گفت هم هست که برای من گزینۀ مناسب‌تری بودند.چیزی که مامان همیشه دربارۀ من می‌گوید این است که قبل از خرید هر چیزی، اول سراغ قیمت آن و بودجۀ خودش می‌رود. یعنی از بچگی پول برایم عنصر حیات‌بخشی بوده:)و اما نتیجۀ نهاییتوی سایت کمکس وان که چرخ می‌زدم، محصولاتی با قیمت هفتصد/هشتصد تومان هم به چشمم خورد. بعد از چند پرسش و پاسخ با پشتیبانی سایت، یکی از همین محصولات را خریدم. چند هفته‌ای هست که ازش استفاده می‌کنم و طبعا خیلی هم راضی‌ام. البته بیشتر از خودم، مادر و خواهرم دعاگوی الناز و این پیشنهاد جالبش هستند! نصب و راه‌اندازی تی‌وی باکس هم کاری ندارد و سه سوته می‌توانید از پسش بربیایید.</description>
                <category>nasrin1988</category>
                <author>nasrin1988</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 13:53:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب آبلوموف</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrin1988/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%85%D9%88%D9%81-r7ncgtdzlqoq</link>
                <description>معرفی رمان آبلوموف معروف‌ترین اثر نویسنده‌اش یعنی جناب گنچاروف است. کتاب مفهوم جدیدی به ادبیات جهان عرضه می‌کند و آن مفهوم آبلومویسم است؛ یعنی نوعی بیماری بی‌حسی درمان‌ناپذیر که از فرد، شخصیتی فاقد نیروی اراده و اعتماد به نفس می‌سازد. داستان خود کمکی است ارزشمند به تحول رئالیسم روانشناسی در ادبیات روس و بهترین اثر هنری نویسنده به شمار می‌رود؛ که شهرتی جهانی کسب کرده است.شخصیت های اصلی داستان:ایلیا ایلیچ(آبلوموف)، شتلتس، الگا، زاخار و دیگرانخلاصه داستان: ایلیا نجیب‌زاده ای روسی است که همراه خدمتکار باوفایش زاخار در شهر سن پترزبورگ زندگی می‌کند. روستای آبا و اجدادی‌اش آبلوموکا را به دست مباشر سپرده و در خانه‌ای اجاره ای به سر می‌برد. چیزی که باعث شده ایلیا همواره به کاناپه‌اش بچسبد و یارای دل کندن از آن را نداشته باشد، بیماری مهلکی به نام تنبلی است که رفیق عزیزش &quot;شتلتس&quot; آن را «آبلوموویسم» می‌نامد!شتلتس از کودکی با ایلیا بزرگ شده است و بسیار به او مهر می‌ورزد. اما هیچ‌گاه نمی‌تواند او را از این بیماری برهاند. او را به سوی مصاحبت با دوشیزه‌ای زیبا به نام الگا سوق می‌دهد تا شاید کمی در احوال او تغییر ایجاد کند. ایلیا و الگا به هم دل می‌بازند، شیفتۀ هم می‌شوند، اما باز هم آبلومویسم همه چیز را به هم می‌ریزد.شرح و توضیح:رمان‌های روسی اغلب به توصیفات و شرح و توضیحات زیاد معروف هستند. گاهی برای القای مفهوم صحیح از یک صحنه، صفحات زیادی به شرح تفصیل پرداخته می‌شود. این رمان روسی نیز از این قاعده مستثنی نیست. بی‌شک اگر علاقه‌مند به رمان باشید و بالاخص رمان‌های روسی، شیفتۀ این کتاب خواهید شد. داستان در ابتدا کلافه‌ات می‌کند؛ گاهی مجبور می‌شوی از خیر خواندنش بگذری. کتاب را منقطع می‌خوانی؛ زمین می‌گذاری و دوباره از سر شروع به خواندن می‌کنی. قلاب این رمان خیلی دیر به یقۀ مخاطب گیر می‌کند؛ ولی وقتی گیر کرد دیگر راحتش نمی‌گذارد. نکته‌ای که می‌توان به آن خرده گرفت کشدار بودن آن است. گاهی دچار ملال می‌شوی از اینکه هیچ اتفاقی در خلال داستان به وقوع نمی‌پیوندد.شخصیت‌پردازی گنچاروف بی‌نظیر است. به نحوی آن‌ها را معرفی می‌کند که کاملا حسشان می‌کنی. پرداخت داستان از جهت روانشناختی هم قابل توجه است؛ چرا که این نوع داستان‌ها بی‌شک باید از جنبه‌های روانی نیز بررسی شوند.نکته سنجی‌های شتلتس و الگا پیرامون شخصیت ایلیا و نیز اعتراف‌های خودش گویای این مسئله است که این امر مورد توجه نویسنده بوده است.ویژگی‌های مهم شخصت آبلوموف سکون و لختی فوق‌العادۀ اوست که حاصل بی‌اعتنایی به همۀ امور جاری در جهان پیرامون‌اش است.ایلیا زندگی را جز در سکون نمی‌بیند. از این همه تلاش و تکاپویی که اطرافیانش برای زندگی می‌کنند در شگفت است. نجیب‌زاده‌ای که به دلیل پیوند خوردن روح و جسمش با سستی و خمودگی در بستری پلاسین سر بر بالین می‌گذارد، در خانه‌ای آشفته و بی‌نظم می‌زید، بر هیچ چیز و هیچ کس کنترل ندارد. اراده‌ای برای مدیریت امور خود و ملکش ندارد. هر کس که بخواهد می‌تواند به سهولت از او سواستفاده کند؛ بی آنکه ایلیا بویی ببرد یا شکایتی از وی داشته باشد!نیروی عشق مدت اندکی او را به پیش می‌راند. کم می‌خورد، کم می‌خوابد، راه می‌رود و مجبور به معاشرت‌هایی هرچند اندک می‌شود. او به راستی الگا را دوست می‌دارد، اما قدرت تغییر زندگی را ندارد. همۀ امور را به فردا و فردا‌ها واگذار می‌کند و این امر الگای جوان را که سرا پا شور زندگی است به ستوه می‌آورد.نکتۀ مقابل ایلیا دوست صمیمی‌اش شتلتس است که برای زندگی بهتر و آسایش بیشتر مدام در حال سفر است. مدام در پی یاد گرفتن آموختن و شناختن انسان‌ها اجتماع و ...است. جهانی که این دو یار قدیمی برای خود متصور بودند در دوره‌های کودکی و نوجوانی یکی بود. سفرهای طولانی گشت و گذار در ایتالیا و فرانسه شناختن چیزهای جدید ....اما اکنون ایلیا تنها و بی‌کس و سزاوار دلسوزی و ترحم در جای خود مانده است و شتلتس بدون وقفه می‌جنگد و پیش می‌رود. دوستی شتلتس برای ایلیا موهبتی بزرگ است که چند بار زندگی او را از خطر فروپاشی می‌رهاند. اما برای کسی که به خمودگی خو گرفته نمی‌توان چاره‌ای اندیشید. همانگونه که شتلتس نتوانست. رمان رو جناب آقای سروش حبیبی ترجمه کرده؛ ترجمه جز در پاره‌ای مواقع سلیس و روان است.در انتهای کتاب مقاله‌ای با عنوان &quot;آبلومویسم چیست&quot; به قلم &quot;دابر والیوبوف&quot; آمده است، که خواندش خالی از لطف نیست. توضیح بیشتری است پیرامون کتاب و موضوع آن. امیدوارم تو روزهای فراغت بتونین ساعت‌های خوشی رو با این کتاب داشته باشین!کتاب آبلوموف</description>
                <category>nasrin1988</category>
                <author>nasrin1988</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 20:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>