<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین ممبینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasrinmombeini</link>
        <description>مدرس شخصیت شناسی زنان و مردان، رسالت من گستراندن نور عشق، آگاهی و آرامش است. شفای زنانگی ، خودشناسی، درمانگر، مشاوره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:00:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/122814/avatar/u0ckGw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسرین ممبینی</title>
            <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودک درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-sodsv2dplblx</link>
                <description>آخرین تصویری که از دوران کودکی به یادم مونده تولد دومین داداشمه.  بین در و‌چارچوب ایستاده بودم، مامان توی رختخواب بود و یه بچه قنداق پیچ کنارش بود. مامان صدام می زد می گفت بیا پیشم بیا ببوسمت اما انگار رووم نمی شد برم پیشش. اون صحنه یه فلاش بک خیلی قوی توی ذهنمه و اون روز پایان دوره ی کودکی من بود. دقیقا سه سال و ۲ماه داشتم. اسم داداش کوچیکه «کامین» بود، البته قبل از اونم یه داداش دیگه داشتم به اسم «افشین»؛ فاصله ی سنی من و افشین دقیقا یک سال و نیم بود، مامان می گفت یه هفته قبل از تولد افشین منو از شیر بریده بود و همیشه از این بابت ناراحت بود و خیلی هوای منو داشت. من هیچ خاطره ای از تولد افشین ندارم بخصوص اینکه عمه م هم باهامون زندگی می کرد . عمه از خداش بود مامان بچه بیاره، می گفت داداشم یکی یه دونه س باید  بچه زیاد داشته باشه. خلاصه نقطه ی عطف زندگی من تولد «کامین» بود.با اینکه ۳ سالم بود احساس می کردم خیلی بزرگم و هر چقدر که بزرگتر می شدم، این طرز فکر در من تقویت می شد. هر حرفی می زدم هر کاری می کردم بهم می گفتن تو بچه ی بزرگ خونواده هستی، تو الگو هستی. منم شدم بچه مثبت، به قول تحلیل گرهای رفتار متقابل، کودک انطباق یافته ی ++ بودم، ظاهرا هم‌خوب بود، پاداش های زیادی بابتش می گرفتم، تشویق می شدم و تایید. دایی ها، خاله ها، پدربزرگ، مادربزرگ و همه ی فامیل رو داشتم.مدرسه هم که رفتم اگر چه اولش تمایلی به مدرسه رفتن نداشتم اما بعدش شدم بچه درسخون، میز اول می نشستم و با دقت به حرفهای معلم گوش می دادم، به یاد ندارم روزی کاری کرده باشم که بخاطرش بهم گفته باشن والدین ت باید بیان مدرسه؛ بزرگترین قانونی که تو دوران مدرسه شکستم این بود که یه بار از پسرک گلفروش روبروی مدرسه یه دونه گل محمدی خریدم و اون روز من و بقیه ی بچه هایی که گل خریده بودیم سر صف تنبیه شدیم و خانم عبدی معاون مدرسه با خط کش یه ضربه به دستم زد که هنوز سوزشش خاطرم هست.دبیرستان که رفتم اوایل افت تحصیلی پیدا کرده بودم که طبیعی بود ، چون اکثر دوستام تجدید شدن، حتی مردودی هم داشتیم. هر چه کلاسهای بالاتر می رفتم درسم بهتر می شد بخصوص توی فیزیک که اکثرا مشکل داشتن، من می درخشیدم. دیپلم رو که گرفتم بهم می گفتن خانم دکتر، حتی یکی از دبیرا توی دفتر به بقیه گفته بود شرط می بندم پزشکی قبول میشه. اما اون روزا به جای اینکه تمرکزم روی «شدن» باشه روی «نشدن» ها بود و همه ش تصویرسازی نشدن رو می کردم، آخرش هم پزشکی قبول نشدم و معلم شدم.معلمی که به موقع می رفت به موقع میومد خوب درس می داد، می پرسید امتحان می گرفت و همه ازش راضی بودن، مدیر، معاون، همکارا، دانش آموزا و اولیا.ازدواج کردم، باز هم  همسر خوب بودم  و عروس خوب و ...مادر شدم، مادری دلسوز ،مهربون ،سرویس دهنده، فداکار و ...همه ازم راضی بودن به غیر از خودم. پر بودم از رنجش، از خشم و ...وقتی همه ازت راضی باشن معلومه یه جای کار ایراد داره،تا اینکه توی یه مراقبه رسیدم به یه کودک، کودکی که زار زار گریه می کرد، کودکی که به حال خودش گذاشته شده بود، از اون روز که پیداش کردم بهش قول دادم حواسم بهش هست و بابت همه ی اون سالها ازش معذرت خواهی کردم و بخاطر وجودش ازش تشکر کردم و الان عاشقش هستم❤.درون منِ «جنجگو»، دخترکی است  شاد و بازیگوش که عاشق دویدن روی چمن و رقصیدن زیر باران است.#زندگی_یعنی_عشق❤#دلنوشته_های_نسرین?</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 15:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده ی دختر ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-sdezlxbnvrzk</link>
                <description>مرداد ۶۹ بود، نوجوون بودم؛ تعطیلات تابستون بود، اون روزها رو خوب به یاد دارم. تو هوای گرم و شرجی خوزستان یه خبر خیلی خوب خیلی سریع پیچید و دل هامون رو گرم کرد؛ خبری که هنوز هم وقتی یادش می افتم قلبم لبخند می زنه و حس خوبش رو لمس می کنم :« آزادی اسیران ایرانی» بعد از سالها جنگ اولین بار بود که مردم شهرم رو اینقدر خوشحال می دیدم، زنان، مردان و کودکان همه تو خیابون ریخته بودن، نقل پخش می کردن و اسفند دود می دادن. نوازندگان ساز و دهل می نواختن و مردم دست می زدن و بعضیا هم کِل می کشیدن. ساعتهای زیادی منتظر موندیم تا اولین گروه وارد شهر شدن.این ماجرا چندین روز ادامه داشت. مسعود پسر دایی مامان هم جزو آزاده ها بود، خونه ی دایی مامان شهرستان امیدیه بود، چند روز بعد از ورودش توی روستای پدربزرگم براش جشن گرفتن و با ساز و دهل به استقبالش رفتن، وقتی رسید، مامان بزرگ ، مامان و بقیه بغلش کردن و بوسیدنش. هیچ یادم نمیره که مادربزرگ از سر شوق و خوشحالی، به خاله ی کوچیکم با زبون محلی می گفت که چرا پسردایی ت رو نمی بوسی؟ اما خاله همسن و سال مسعود بود و اون موقع فکر کنم تازه ازدواج کرده بود و مسعود رو نبوسید، بعدش هم از مادربزرگ شاکی شد که چرا جلوی بقیه این طور گفته.روزهای خوبی بود، مثل عیددیدنی می موند. بهاری در تابستان. شب که میشد فامیلا با هم قرار میزاشتن خونه ی کدوم آزاده برن و تبریک بگن، بعضیا هم که بچه هاشون هنوز نیومده بودن یا مفقود بودن عکسش رو می بردن نشون می دادن تا شاید خبری از سلامتی ش بگیرن.پسرعموی شوهر خاله م هم جزو آزاده ها بود؛ یه شب با خاله ها، دایی ها، بچه هاشون و مامان بزرگ رفتیم خونه شون. توی حیاط فرش پهن کرده بودن و نشسته بودیم، مشغول حرف زدن بودیم که یه پسربچه ای بود که سندرم دان داشت، اومد به سمت یکی از دخترا؛ همه مون خندیدیم؛ حتی مامان و خاله ها؛ اما مامان بزرگ عصبانی شد و به مامان و زن دایی گفت چرا دختراتون توی جمع خندیدن. مامان بزرگ برای خودش حکومتی بود؛ برگشتیم خونه باهامون دعوا کردن و از اون به بعد مامان و دایی ها به خنده ی ما حساس شدن و گفتن دختر باید سنگین باشه، رنگین باشه و نخنده. منم که بچه مثبت بودم و حرف گوش کن، همون موقع با خودم میثاق بستم که دیگه هرگز با صدای بلند نخندم و از اون پس نه تنها با صدای بلند نخندیدم؛ بلکه از ته دل هم نخندیدم و حتی اگه اشتباهی هم می خندیدم عذاب وجدان می گرفتم و خودم رو سرزنش می کردم؛ توی خاطرات بعدی حتما داستان تغییر این میثاق رو براتون تعریف می کنم.&quot; مامان بزرگ روحت شاد، اگر چه در بین ما نیستی اما حضورت رو احساس می کنم و عاشقتم&quot;</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 11:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ی اولین مدیتیشن گروهی</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-l7zb3gcks8lr</link>
                <description>خاطره ی اولین مدیتیشن جمعیمن از اون دسته افرادی بودم که وقتی فایلهای صوتی آلفا رو گوش می دادم خوابم می برد و هیچوقت نمی تونستم فایل رو تا آخر گوش بدم، دیگه کاملا با این موضوع شرطی شده بودم و هر وقت می خواستم بخوابم فایل آلفا گوش می دادم، این جریان رو برای دوستام مرضیه، مژگان و فرشته تعریف کردم، هر کدوم یه راهکاری می دادن، مژگان گفت اتفاقا حاجی هم همین طوره( حاجی همسر مژگان بود)تور پرکتیشنری شوشتر بودیم،روز اول آموزش و تکنیک و تمرین ، شب هم دورهمی و  صرف چای و قارچ و سیب زمینی و سوسیس ذغالی.خیلی خوش گذشت.زغال روشن کرده بودیم و تا دیروقت بیدار بودیم.قرار گذاشتیم که صبح زود بیدار بشیم و قبل از صبحانه یوگا و مدیتیشن کار کنیم، نوید مربی یوگا بود،آهنگ رو گذاشت و تمرینات شروع شد؛ فوق العاده بود. بعدش هم مدیتیشن انجام داد، کم کم داشتم گیج خواب می شدم که از تکونهای مرضیه دوستم به خودم اومدم، فکر کردم خدای نکرده تشنج کرده یا مشکلی پیش اومده، فوری چشمام رو باز کردم و با نگرانی نگاهش کردم دیدم  از خنده قرنز شده و به زور جلوی خنده ش رو گرفته،  چشمام رو بستم، صدای خروپف حاجی رو شنیدم، فرشته مژگان هم از خنده تکون می خوردن و سعی می کردن صداشون در نیاد، خنده به همه مون سرایت کرد و اون خاطره هم موندگار شد.حالا سر جلساتم هر وقت مدیتیشن انجام میدم و یه نفر خوابش می بره یاد اون روزا می افتم.برای همه تون خنده هایی از ته دل مثل اون روز آرزومندم.</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 10:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همدیگه عشق❤️بدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%EF%B8%8F%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-k4wjv52h4dfd</link>
                <description>معجون عشق دیروز یه معارفه داشتم، انرژی های مردانه و زنانه که تموم شد موقع جمع بندی مطالب رسید گفتم : دنیای امروز دیگه نیازی به منطق نداره، نیازی به ذهن نداره، نیازی به زور بازو نداره ، به جنگ هم نیازی نداره، می دونید تموم آدما به چی نیاز دارن؟ همه منتظر بودن چی میگم؟ مکثی کردم و گفتم : عشق و آغوش. همه با نگاه، تکون دادن سر و بله گفتن تایید کردن. گفتم زن و شوهرا به هم عشق بدین، پدر مادرا به بچه هاتون عشق بدین. پدرا چرا تا موقعی که دختراتون کوچیکن اونا رو بغل و بوس می کنید همینکه بزرگ شدن ازشون فاصله می گیرید؟ مادرا چرا پسراتون رو در آغوش نمی گیرید؟از این به بعد هر وقت بچه تون گریه کرد مثل قبلا باهاش رفتار نکنید، نگید باز چی شده؟ فوری بهش پول ندین فقط نوازشش کنید و‌ بگید می خوای بهت عشق بدم؟ مطمئن باشید هر چند سالش که باشه میگه آره.یه نفر گفت اگه بعدش پول خواست، گفتم اون موقع پول هم بهش بده.یه نفر گفت نمیشه به جای عشق یه کلمه ی دیگه بگیم؟ گفتم همون عشق رو بگو همون کلمه ای که سالها خودت فکر می کردی کلمه ی تابوئه...یاد بگیریم همه مون فقط به همدیگه عشق بدیم حتی اگه کسی بدی کرد به جای انتقام عشق بدیم. با انتقام گرفتن و «چشم در مقابل چشم» دنیا کور میشه اما با عشق دادن دنیا پر از نور میشه.</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 08:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان قهرمانی زن</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86-ba96orupzhoc</link>
                <description>یادم هست بچه که بودیم هر روز  مامان و بقیه ی زنهای همسایه دور همدیگه جمع می شدن و حرفای به اصطلاح زنونه می زدن، داداشم می گفت باز هم جلسه گرفتن. زمستون هم که می شد با همدیگه سبزی خورشتی پاک می کردن، یه روزایی هم رب گوجه می گرفتن و این طور کارها.اون زمان خانمایی که شاغل بودن تو این جلسات زنونه شرکت نمی کردن فقط خونه دارها پایه ثابت بودن.این روزا که دارم روی شفای زنانگی کار می کنم متوجه شدم که بخشی از خرد و دانش زنانه همین طوری سینه به سینه امنتقل می شد، خردی که شهودی، غریزی و درونی بود.اما با رشد تکنولوژی به زنان این طور القا شد که کارهای زنونه بی ارزش هستن و زنان باید فرصتهابی شغلی جدید رو در آغوش بگیرن و کم کم خانه داری و پرورش فرزند هم کم اهمیت شد و در این گسست بین مادران و دختران بخش عظیمی از خرد زنانه از بین رفت.منم از این ماجرا بی بهره نبودم و همه تلاشم رو برای موفقیت و کسب دستاورد در جامعه ی بیرون انجام دادم چون تصمیم نداشتم از اون دسته زنهایی باشم که تو کوچه دور همدیگه جمع میشن،تا اینکه یه روز به خودم نگاه کردم و دیدم شدم یه آدم آهنی. یه آدم آهنی که بقیه براش دست می زنن اما هیچ احساسی نداره. فراز و نشیب های زیادی رو پشت سر گذاشتم تا بتونم با زن درونم آشنا بشم و آشتی کنم و در این آشتی با خود بود که رسالتم رو هم پیدا کردم.خدایا سپاسگزارم</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 11:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم چشمه</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-vzh9j36j3ddi</link>
                <description>از موقعی که کناب خوندن عادت همیشگی م شده دیگه فیلم نگاه نمی کنم البته به جز مواردی که کارگاه تحلیل فیلم شرکت می کنم.یکی از فیلمهایی که در این مدت بارها و بارها نگاه کردم فیلم چشمه ست. موسیقی فیلم به قدری تاثیرگذاره که میشه باهاش سفری به خویشتن رو شروع کرد و من محو موسیقی قیلم میشم و مثل قهرمان فیلم توی حباب قرار می گیرم گاهی هم با قهرمان فیلم گریه می کنم .وقتی این فیلم  رو نگاه می کنمبزرگترین سئوال زندگیم رو از خودم می پرسم  و این شعرو زمزمه می کنم : روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟به کجا می روم آخر ننمایی وطنمو‌ البته من توی کلاسهام به دوستانی که از مرگ ترس دارن و با سرزمین هادس بیگانه هستن و یا افرادی که عزیزی رو از دست دادن دیدن این فیلم رو توصیه می کنم.به امید روزی که کارگاه تحلیل این فیلم رو خودم برگزار کنم.</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 07:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی وقتا لازمه دکمه ی Pause  رو بزنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-%DB%8C-pause-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-vjvmttbintse</link>
                <description>...گاهی وقتا خوبه تو زندگی دکمه ی Pause⏸ رو بزنیم و نگاه کنیم ببینیم کی هستیم؟ کجا هستیم؟ کیا دور و برمون هستن؟ کیا برامون دست می زنند؟ و کیا نگرانمون هستن ؟بعد دکمه ی⏪ Back رو بزنیم و ببینیم کجا بودیم؟ چه مسیری رو اومدیم؟ کیا بهمون کمک کردن؟ کیا باعث رشدمون شدن؟ و کیا مانعمون شدن؟برای رسیدن به خواسته هامون چه بهایی پرداخت کردیم؟چقدر به تعهداتمون عمل کردیم؟چقدر مسئولیت?کارامون رو پذیرفتیم؟آیا قدر داشته هامون رو دونستیم؟نکنه یه دفعه آدمای زندگی مون رو زیر پا گذاشتیم؟ نکنه ارزشهامون رو فراموش کردیم؟ نکنه به خودمون سرکوفت زدیم؟؟؟بعدش بیاییم و گذشته رو هر چی بود رها کنیم و فثط تجربیات رو با خودمون بیاریم.دوباره دکمه ▶ play رو بزنیم و بیاییم زمان حال.داشته هامون رو با خواسته هامون مقایسه کنیم و دوباره شروع کنیم : ✔اما این بار پرقدرت تر، پربارتر، و رهاتر از گذشته..??✌</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 00:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرم شاعر بود اما من هیچوقت ننوشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AA-wabv1fphbnj1</link>
                <description>پدرم شاعر بودپدرم شاعر بود، از نوجوانی شاعر بود. یکی از برنامه های هفتگی بابا شرکت در جلسات شب شعر بود و گاهی ما رو هم با خودش می برد. وقتی از جشنواره یا کنگره ای برمی گشت خونه، صدا می زد «نسرین» ، من می دویدم و هدیه اش رو بهم می داد.خودنویس، روان نویس و سررسید سهم من بود و اگه هدیه سکه بود سهم مامان بود( اون موقع سکه اینقدر گرون نبود).  احساس بقیه ی خواهر برادرها رو از این ماجرا نمی دونم و هیچوقت هم نپرسیدم، اما من که از موقعیت خودم تو خونواده و فرزند‌ ارشد بودن خرسند بودم.خلاصه تو‌ فضایی بزرگ شدم آکنده از شعر و غزل، هر طرف خونه رو که نگاه می کردیم کتاب شعر بود ، دورهمی های بچه گانه ی ما هم خوندن شعر بود و تقلید اداهای شاعران.بزرگتر که شدم شاملو می خوندم و سهراب سپهری، از بین زنان  هم از اشعار فروغ فرخزاد خوشم میومد، زنگهای تفریح با دوستان می نشستیم و مشاعره می کردیم. بابا شعرهاش رو‌ برام می خوند و گاهی من آخرای مصرع رو‌ حدس می زدم و می خوندم ، بابا می گفت طبع روان داری. خیلی دلم می خواست منم شعر می گفتم ، اما کمرو بودم و درون گرا، حتی جرات نوشتن رو هم نداشتم و هیچوقت هم ننوشتم ، یادم نیست کدوم متن یا نوشته رو خوندم که باور کردم شعر و شاعری برای یک زن تابو محسوب میشه. اما خواهر کوچیکم مریم خوش زبون بود و برونگرا. با اینکه دبستانی بود شعر می گفت و همه ی شب شعرها رو شرکت می کرد.هیچ وقت یادم نمیره که یه بار کنگره ی شاعران بختیاری توی سالن نفت برگزار شد، اسم مریم رو خوندن، من داشتم از دلهره می مردم، وقتی مریم رفت چون قدش کوتاه بود یه صندلی زیر پاش گذاشتن‌ تا بقیه بتونن ببیننش، وقتی شعرش تموم شد تموم سالن یکپارچه براش دست می زدن.و من هنوز خوشحالی و شعف اون روز رو با تمام وجودم احساس می کنم.اگر چه شاعر نشدم، اما این روزها می نویسم، برای دل خودم... </description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 11:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو سرکش به دنیا آمده ای مگذار که رامت کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-zgcx9ysdtogi</link>
                <description>زنهایی که با گرگها می رقصندکتاب 4 میثاق رو که می خوندم یه جمله ش برام جالب، اینکه از بدو تولد پدر، مادر، جامعه واطرافیان ما رو اهلی می کنن و بعد ما خودمون این فرایند رو ادامه میدیم و همچنان خودمون رو اهلی می کنیم . توجه کردم به زندگی خودم و اینکه من چقدر اهلی شده بودم و  از درون پر از خشم بودم. یه روز این جمله توجهم رو جلب کرد : &quot;تو سرکش به دنیا آمده ای مگذار که رامت کنند&quot; این جمله به دلم نشست، خودم رو بررسی کردم و دیدم این بخش نزیسته ی زندگیم بود. این دفعه پر از حسرت و تمنا شدم.  کم کم وارد مباحث خودشناسی شدم، به کهن الگوی آرتمیس علاقمند شدم و دیدم جاهایی که تو زندگیم آرتمیس بودم چه احساس خوبی داشتم و به خودم افتخار می کردم ،اما به واسطه ی اهلی شدن با آرتمیس درونم خیلی فاصله داشتم. تصمیم گرفتم دوباره با این بخش درونم آشتی کنم و  خود واقعی م رو زیست کنم بدون اینکه نگران قضاوت دیگران باشم.هر جمله ، موضوع یا عبارتی که توجه ما رو جلب می کنه نیاز روح ما در اون لحظه ست. و زندگی خیلی زیباتر و شادتر میشه اگه حواسمون به غذای روحمون باشه. </description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 09:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی کائنات</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%A6%D9%86%D8%A7%D8%AA-mp8hynudbjtn</link>
                <description>سمفونی کائناتمن کتاب زیاد می خونم و  از اعماق دل و جون هم می خونم. یکی از کتابهای خیلی تاثیرگذاری که خوندم‌ کتاب «بذرت را کجا می کاری» بود، وقتی این کتاب رو خوندم‌ تا مدتها تصور می کردم یه بذر توی دستمه و باید یه جایی بکارمش. دوستام وقتی منو می دیدن و می گفتن چرا دستت رو این طور گرفتی؟ بهشون می گفتم : بچه ها من بذرم رو کجا بکارم؟ توی کتاب چند جا به موسیقی کائنات اشاره شده بود و اینکه هر کس باید نت خودش رو بنوازه. نت زندگی من چی بود؟ واقعا توش مونده بودم، برگردم مدرسه و تدریس کنم؟ تو اداره کار کنم ؟ یا برم دنبال کار مورد علاقه م؟ اصلا کار مورد علاقه م چیه؟ مدرس  بشم؟ مدرس چی؟ برم دوره ی فتوشاپ ببینم و تولید محتوا کنم ؟ کتاب بنویسم یا ترجمه کنم؟ ....خیلی دلم می خواست یه نفر بهم می گفت رسالت من چیه و برای چی به دنیا اومدم ؟  تصمیم گرفتم مدرس فن بیان بشم.بعد از هدفگذاری و چندین ماه آموزش دیدن و تمرین ، اولین معارفه رو که برگزار کردم متوجه شدم این کار من نیست و بهش علاقه ندارم. گفتم اشکال نداره همه ش تحربه س.بعد تصمیم گرفتم مدیر فروش بشم ،با مدرک ارشدم هم جور در می اومد، آخه گرایش ارشدم مارکتینگ بود،  باز هم هدفگذاری و عملی کردن اقدامات، درست همون لحظه که داشت همه چیز خوب پیش می رفت باز هم احساس کردم که این کار مورد علاقه م نیست و از اونجایی که مدتها بود داشتم روی شهودم کار می کردم تنها راه باقی مونده اعتماد کردن به شهودم بود ، به ندای درون گوش سپرده و  اعتماد کردم و وارد حیطه ی خودشناسی شدم، دنیایی که اگه تمام شبانه روز هم در اون بودم گذشت زمان رو احساس نمی کردم و تمام تجربیات قبلی م هم به کارم میومد، بالاخره تونستم بذرم رو بکارم و نت موسیقی خودم رو پیدا کنم و از اونجایی که در سمفونی کائنات نقش من از قبل تعیین شده دیگه نگران این نیستم که دیر شده و  نکنه یه نفر دیگه نت من رو بنوازه،  پس هر روز بیشترین تلاشم رو می کنم که این نت رو  زیباتر بنوازم؛ چون جهان هستی برای زیباتر شدن نیازمند نواختن  تک تک ماهاست.</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 08:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دوره ی هدفگذاری من</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-hvrullxbfmcs</link>
                <description>تور هدفگذاری درفولتور سه روزه ی هدفگذاری بود. دزفول بودیم. شب اول دورهمی کتابخوانی داشتیم. کتاب هدف برایان تریسی. سهم من از ارائه ی کتاب پنج تا از فصول آخر کتاب بود. شاید ۲۰ بار کتاب رو خونده بودم. خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود، بخصوص فصل ارزشها. ارزشهای من تو زندگی چی بودن؟ الان چی هستن؟ می تونم ارزش هام رو تغییر بدم، خوشبختانه یه مربی تیزهوش و تاثیرگذار داشتم که در پیدا کردن پاسخ سئوالاتم بهم کمک می کرد. اولین بار بود که می خواستم برم روی سن و جلوی ۱۰۰ نفر مطلبی رو ارائه بدم. خیلی فکر کردم که چطور شروع کنم و با چه سئوالی. مایند مپ رو با دقت آماده کردم.نوبتم که شد از اینجا شروع کردم : کیا اهدافشون رو نوشتن؟ دست همه رفت بالا.کیا تو اهدافشون خونه ی جدید هست؟ این بار دست اکثرشون رفت بالا، گفتم حالا  تصور کنید  قراره به خونه ی جدیدتون اسباب کشی کنید، همینکه اسم اسباب کشی رو آوردم آقایون شروع کردن به غر زدن و اینکه حوصله ی اسباب کشی ندارن. سریع جمع و جورش کردم و گفتم حالا تصور کنید کلید خونه رو گرفتین و صاحبخونه شما رو می بره به زیرزمین خونه و یه کامپیوتر نشون تون میده و میگه این کامپیوتر معمولی نیست و هر سئوالی ازش بپرسد جواب میده، حالا نظرتون چیه؟ همه گقتن عالیهگفتم : یه خبر خوش! همه ی ما این کامپیوتر رو داریم؛ این کامپیوتر همون ضمیر فراهشیار ماست و ....و اینکه چطوری ضمیرناخودآگاه رو برنامه ریزی کنیم، توضیح دادم.اون روزا که این جملات رو می گفتم فقط تکرار طوطی وار کلمات کتاب هدف بود اما این روزها معنی اون حرفا رو خیلی خوب درک می کنم و دارم باهاشون زندگی می کنم.</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 01:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا درون ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ylwg7bh7we1c</link>
                <description>دنیای دروناولین باری که این جمله رو شنیدم باورش خیلی سخت بود. آخه مگه میشه دنیایی درون من وجود داشته باشه؟ و چطور ممکنه؟؟ اولین کتابی که تو این زمینه خوندم نیمه ی تاریک وجود بود. وقتی تمریناتش رو انجام می دادم وارد لایه های زیرین ناخودآگاهم می شدم و اونا رو با کهن الگوهای یونگ مقایسه می کردم. خیلی عجیب بود و یه جاهایی ترسناک. آخه مگه میشه؟ اینا کی هستن؟ من کی ام؟ یه شب که خیلی به هم ریخته بودم رفتم یه کلنیک که نزدیک خونه بود. پزشک هر امپولی تجویز کرد فایده نداشت. آهسته اومد در گوشم و پرسید : خانم سابقه بیماری روانی داری؟ و اون موقع بود که متوجه شدم اسپاسم های عضلانی و بی قراری که دارم بخاطر کندوکاو در ناخودآگاهمه و البته مدت زیادی  طول کشید تا فهمیدم دنیای درونم از لایه های خیلی عمیقی تشکیل شده که هزاران خصلت و ویژگی من رو شکل داده و  هنوز هم اول راه هستم چون به قول دکتر یونگ خودشناسی هفتاد سال که هیچ هفتصد سال هم بیشتر طول می کشه....&amp;amp;amp;amp;lt;br/&amp;amp;amp;amp;gt;</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 17:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت شناسی یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-qncn3lmtggu3</link>
                <description>اکثز افراد تا متوجه می شوند شخصیت شناسی تدریس می کنم سئوال می پرسند : «یعنی چی؟ یعنی بعد از دوره ها   می تونم اطرافیانم رو بشناسم» و اما پاسخ من : «دوست خوب دوره ی شخصیت شناسی مثل یه آینه س که خودت رو توی این آینه می بینی، اول خودت رو بشناس، نقاط ضعف و قوتت رو ببین ، بعد آرزوها و خواسته هات رو‌ بررسی کن، ببین با این ویژگی ها می تونی به آرزوهات برسی یا نه، اگه جواب منفیه یا خودت رو تغییر بده یا خواسته هات رو.پله ی اول شناخت خودته، وقتی خودت رو شناختی و رابطه ت با خودت بهتر شد، می تونی قدم بعدی رو برداری و اطرافیانت رو بشناسی و روابطت رو با اونا بهتر کنی و کم کم که تو این مسیر گام بر می داری رابطه ت با کل جهان هستی تغییر می کنه?»</description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 01:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرکی تایپ چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinmombeini/%D8%A2%D8%B1%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qfhfxjlvwob1</link>
                <description>آرکی تایپ archetype یک کلمه ی یونانی است، به معنای الگو یا مدلی که از روی آن چیزی را می ساختند. از نظر واژگانی از دو بخش تشکیل شده : arche به معنای اصیل بودن، قدمت داشتن‌ و ریشه دار بودن و type به معنای الگو، قالب و مدل. ترکیب این دو کلمه به معنای «کهن الگوست» که در زبان فارسی هم از آن استفاده می شود.«کهن الگوها» احساسات، غرایز و رفتارهایی هستند که در طول زندگی بشر بارها و بارها تکرار شده اند و اینک به صورت الگوهای تقریبا رایج رفتاری مشاهده می شوند. </description>
                <category>نسرین ممبینی</category>
                <author>نسرین ممبینی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 15:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>