<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nasrinsoleimani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:12:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3208976/avatar/xVE5oA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسرین سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه یک خرید بلک‌فرآیدی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%84%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-eo86c8zp4ejo</link>
                <description>همیشه اگر می‌خواستم خودم رو تو یک کلمه معرفی کنم می‌گفتم: «من یک یادگیرنده‌ام»این روزها اگر بخواهم خودم رو تو یک کلمه معرفی کنم میگم: «من یک مشاهده‌گرام»آخر هفته بود و تصمیم گرفتم بعد یک‌هفته‌ای که هیچ برنامه‌ریزی برای روزهام نداشتم به طبیعت پناه ببرم که همیشه پناهگاه امن من بود. داخل ماشین وقتی داشتم با افراد گروه به کوهنوردی بریم همه مشغول صحبت بودن و من در سکوت نشسته بودم.کوهنوردی برای من ترکیب طبیعت و ورزش کنار هم هستش، ورزشی که مثل دویدن برام یک خلأ ساختگی رو به وجود میاره.در سکوت چشم‌ها مو بسته بودم و درگوشم حرف‌های اطرافیانم در حال گذر بود. چشم‌هام بسته بود، به زندگی فکر می‌کردم.کوهنوردی رو با یک جفت کفش مخصوص کوه شروع کرده بودم. کوهنوردی می‌کردم و محو زیبایی طبیعتی می‌شدم که با چاشنی نم بارون و مه جذابیتش چندبرابر شده بود و هم‌زمان داشتم کوهنوردی می‌کردم و این کوهنوردی کنار این طبیعت زیبا لذتش رو چندبرابر کرده بود و اون خلا ساختگی برام تبدیل به یک پناهگاه امن شده بود.با یک کوله معمولی و همین یک جفت کفش اکثر قله‌های اطراف خراسان مثل فلسکه، نرم پا، داس، چمن‌ها و … رو رفتم.نبود تجهیزات هنوز خیلی برام پررنگ نشده بود تا اینکه کم کم به فصل سرد سال  رسیدیم و تصمیم به کمپ و کوهنوردی با هم گرفتم.دنیای تجهیزات کوهنوردی هم دنیاییه که وقتی واردش بشی دوست نداری تموم بشه و همیشه یک چیزی هست که کمه و نیاز داری بگیری.با تورم های این چند سال قیمت تجهیزات طوری بالا رفته بود که نمیشد وسیله مورد نیاز رو با برند های خوب یکجا خریداری کردتا قبل این زمان که این احساس نیاز برام بوجود اومده بود فقط محصولات روتین پوستیم رو به صورت اقساطی خریداری می‌کردم. فروشگاهی که ازش خرید لوازم روتین پوستیم رو انجام می‌دادم اپشنی به اسم خرید اقساطی رو فعال کرده بود. به طوری که داخل رشته استوری و پست های شبکه اجتماعیشون توضیح داده بودن، می‌شد هزینه خرید رو در ۴ قسط از طریق  درگاه اسنپ پی انجام داد.برای من که محصولات روتین پوستی زیادی استفاده می‌کردم و زود به زود شارژ مجدد می‌کردم حفظ کردن نقدینگیم آپشن خیلی خوبی بود.زمان خرید تجهیزات کوهنوردیم به بلک فرایدی سال قبل نزدیک بود و تصمیم گرفته بودم تا بلک فرایدی برای خرید تجهیزات مورد نیازم صبر کنم تا بتونم با درصد تخفیف وسایل مورد نیازمو خریداری کنم.و اون زمان باقی مونده رو مشغول پیدا کردن برند های مورد نیازم داخل سایت های مختلف بودم که با سایتی آشنا شدم که همه تجهیزات مورد نیاز من رو داشت و از اون سمت آپشن خرید اقساطی از طریق درگاه اسنپ پی رو هم داشت.برای سفر و کمپ به تجهیزات زیادی نیاز داشتم: چادر، زیرانداز کیسه خواب، لباس مناسب فصل، کمل بک و…با یک سرچ داخل سایت دیدم همه محصولات با بهترین برندها بودن.محصولاتم رو انتخاب کردم و تصمیم گرفتم تا بلک فرایدی برای ثبت خریدم صبر کنمبا اعتبار خرید اقساطی تونستم تعداد کالاهای بیشتر رو فقط به یک چهارم قیمتشون خریداری کنم و تجهیزات کوهنوردی و کمپ‌ام کامل و کامل‌تر می‌شد.با رسیدن بلک فرایدی امسال داستان کامل شدن تجهیزاتم و رفتن به جلو توی این مسیر و ماجراجویی های متفاوتم یک ساله می‌شن.مشاورم میگه:«هر زمان به قله رسیدی، کنار دره‌ای و در عمیق‌ترین دره زندگیت متواضع باش»و در این مسیر و ماجراجویی ها بهترین قله‌ای که بهش صعود کردم، مهار کردن ذهنم بود.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 12:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه شرکت در همایش تداکس برندینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-n1dquefmns2v</link>
                <description>چند هفته قبل وقتی به حرف‌های صاحب امتیاز برند تداکس مشهد در پنل در مورد چالش‌های برگزاری یک رویداد گوش می‌دادم، تعجب کردم چطور یک برند ده سال با همچین چالش‌هایی تونسته کارشو ادامه بده و رویدادهارو با این کیفیت برگزار کنهتجربه این همایش و رویداد برای من متفاوت بودایندفعه فقط یک مهمان نبودم که برم بشینم و به سخنرانی ها گوش کنمشب قبل همایش وقتی داخل سالن داشتم برندهارو می‌دیدم که مشغول هماهنگی و غرفه سازی بودن و روز بعد که با پک هدیه اسپانسرها به همایش رسیدم و یهو به خودم اومدم و دیدم دارم مهمون رو دعوت می‌کنم به سمت سالن همایش برن.هم حواسم به سخنرانی بود و هم کارهای اجرایی همایشامیرحسن موسویدر طول سخنرانی محو شجاعت گفتاری و حرف‌های امیرحسن موسوی در مورد بحرانِ ارتباطاتِ بحران بودم و ازش شجاعت در گفتار رو یاد گرفتم وقتی از چالش‌ها صحبت کرد و گفت:(ابزار مدیریت ارتباطات بحران، سرکوب، خاموش کردن صدای مخالف، روایت‌های یک سویه، تبلیغات یا پروپاگاندا نیست؛ بلکه ارتباطی مبتنی بر فروتنی، مسئولیت پذیری، همدلی و پایبندی به صداقت و شفافیت از همان لحظه آغاز است.  که امروز نه فقط بخاطر اخلاق، بلکه از روی مصلحت هم ضروری است.)رحیم فرضی پوررحیم فرضی پور از چالشی صحبت کرد که منم در محیط کار باهاش درگیر بودم، حادثه‌ای که اتفاق میوفته و پیامد های رفتاری و عاطفی که ما نسبت به اون اتفاق از خودمون نشون میدیم که یک قسمت گم شده این معامله باور ما و معانی درباره حادثه بود.حرف‌هاش رو با سه جمله کلیدی تموم کرد که همیشه یادم می‌مونه:من خامه و توت فرنگی دوست دارم، اما ماهی‌ها کرم دوست دارند، بنابراین وقتی به ماهیگیری می‌روم، سر قلاب کرم می‌گذارم، نه خامه و توت فرنگی.فیلیپ کاتلرکفشی که برای شما مناسب است، می‌تواند پای پای دیگری را آزار دهد. هیچ شیوه یکسانی برای زیستن وجود ندارد که مناسب حال همه باشدیونگدنبال بهترین راه نگردید، آن را پیدا نخواهید کرد! راه تو با تو آفریده شده است. خودت را بشناسی بهترین راه را یافته‌ای.نگار عربنگار عرب از چالشش هنگام ورود به تپسی گفت و از تلاشش برای یکپارچه سازی و ارتباط بین بخش‌های مختلف تپسی گفت و نشون داد مدیر ارتباطات نقشش مثل یک رهبر ارکستره که بین پیام‌هایی که از بخش‌های مختلف به بیرون سازمان میره، یکپارچگی و انسجام ایجاد کنه..و گفت:من یادگرفتم مردم فراموش می‌کنن شما چی گفتین یا چه کاری انجام دادین اما هرگز احساسی که براشون بوجود اوردین رو فراموش نمی‌کننیک مدیر ارتباطات حرفه‌ای جاش خیلی توی خیلی از سازمان ها و دولت‌هایی که ارتباط مستقیم با مردم دارم خالیهمسعود بیگدلیمدیرعامل برند بازلی مسعود بیگدلی از داستان زندگی و شکل گیری برند بازلی گفت. از پدری که به همه‌ی همکارهایی که کنارشون کار می‌کنن احترام به حرف مدیر رو نشون داد.علیرضا شیریعلیرضا شیری اومد و گفت زندگی تاب داره و بهتره ما بی‌تابی نکنیم و با این تاب بهتره تاب بخوریم و این فرق آدم‌های زنده و مرده‌استاگه غم می‌خورین و غم هست غم سالمیه، غم سالم از ما آدم حسابی‌تر می‌سازههمه چشم‌هامون رو بستیم و ملاقاتی با خود ۸۰ سالمون داشتیم. این برای من سخت ترین قسمت این همایش بود. برای منی که اینقدر مرگ رو به خودم نزدیک می‌دیدم و بی ترس باهاش روبرو شده بودم که تصور ۳۰ سالگیم برام سخت بود و داشتم با خود ۸۰ سالم روبرو می‌شدم. بغض کرده بودم و فقط ازش تشکر کردم که ادامه داد و فقط لبخند و چشم‌هاش یادمهچیزهایی که تو زندگیم تلاش کردم از بین نره(ذوق توی چشم‌هام، لبخند روی لب‌هام)رشید کاکاوندکسی که کنارش سهراب رو شناختم و یادگرفتم شعرهای سهراب رو زندگی کنمیک وقتایی فکر می‌کردم من سر کار دارم سخت می‌گیرم و شاید رعایت اصول و اتیکت های اجتماعی دیگه مهم نیست و من با دونستن و رعایت کردنشون فقط خودمو اذیت می‌کنمو استاد عزیزم اومد و چیزی گفت که کل دغدغه من رو با خودش شست و بردبهترین گوشت و بهترین لوبیا و سبزی رو هم بگذارید، قرمه سبزی نمی‌شود؛ یک آب جوشانی نیاز دارد تا خورشت بار بیاد؛ ثروت، بهترین موفقیت و مدرک ما رو انسان نمی‌کنند، یک فرهنگ لازمه تا جان ما به بار بشینه.کاکاوند همایش رو با یک شعر تموم کرد و از دیگر سخنرانان حمیدرضا غزنوی و بهنود‌ اله‌وردی نیک بودن که روزی حتما درموردشون خواهم نوشت.ای کاش که جای آرمیدن بودییا این ره دور را رسیدن بودیکاش از پی صد هزار سال از دل خاکچون سبزه امید بر دمیدن بودی</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 16:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز به غبار ختم می‌شود، پس از غبار بپرس</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3-ijha4rwjylfg</link>
                <description>چگونه می‌شود از غبار چیزی پرسید؟غبار به‌مانند یک ناظر بر هر جسم و سطحی می‌نشیند و همه چیز را می‌بیند، همه چیز را می‌داند. حال هرچه خواهید از غبار بپرسید، از فقر و فلاکت و گرسنگی، از عشق و شکست و بی‌سرانجامی، از سودای شهرت و نویسنده شدن، از غرورهای شکسته شده.جان فانتهجان فانته تأثیر قدرتمندی رویم داشت. هنوز دو ماه از مطالعه این کتاب نگذشته که مکالمه‌های آرتور بالدینی در ذهنم مرور می‌شد.بوکوفسکی می‌گوید: (جان فانته خدای من است. بالاخره مردی اینجا بود که از نشون دادن احساساتش ترسی نداشت.)باندینی، نایب شخصیت جان فانته در چهار رمان معروف است. مثل فردینان سلین. شخصیت‌هایی که همگی منِ نویسنده هستند.دنیا یه افسانه بود، یه سطح شفاف، و همه‌ی چیزهای روشن فقط واسه‌ی یه مدت کوتاه این‌جا بودن؛ همه‌ی ما باندینی و هکمث و کامیلا و ورا، همه‌ی ما فقط واسه‌ی یه مدت کوتاه این‌جا بودیم، و بعد یه جای دیگه می‌بودیم؛ ما اصلاً زنده نبودیم، به زنده‌بودن نزدیک می‌شدیم، ولی هیچ وقت بهش دست پیدا نمی‌کردیم. ما قراره بمیریم. همه قراره بمیرم. حتی تو آرتورو، حتی تو هم باید بمیری.مهم‌ترین کار نویسنده انتقال حسه، این کتاب جزو بهترین آثاریه که خوندم. با تک تک سلول‌هام شخصیت داستان رو حس می‌کردم و با حجمی از صداقت تو این کتاب روبرو شدم که تو کمتر کتابی دیده می‌شه.داستان کتاب از غبار بپرسیک جوان که در هویت خود دچار مشکل است، او یک ایتالیایی آمریکایی است، زخم‌خورده از تبعیض، به دنبال شهرت و نویسندگی.او سعی می‌کند تا نوشته‌هایش به چاپ برسد، از منتقدین و ناشران برای خود بتی ساخته و آن‌ها را می‌پرستد. با چندخطی که راجع به نوشته‌هایش به او گفته می‌شود ذوق‌زده می‌شود، اندک پولی که به او می‌رسد را به‌راحتی خرج می‌کند، پولی که به هزار مشقت به دست آورده را به‌مانند آبی بر جوی می‌ریزد. چنین رفتارهایی که خشم خواننده را برمی‌انگیزد از او بسیار می‌بینیم.در زمان فلاکت او با چیزهای کوچک شادمان بود، دیدارِ زنِ پیش خدمت روحش را جلا می‌داد؛ ولی حال از هیچ‌چیز لذت نمی‌برد، بزرگ‌ترین آرزویش چاپ کتاب بود، این امر محقق می‌شود؛ ولی هنوز حالِ خوب را در بودنِ کنار آن زن می‌داند.همه‌جا را در پی‌اش می‌گردد و سرانجام به تل‌ماسه‌ای می‌رسد. به تلی از غبار، در غبار سراغ او را می‌گردد؛ ولی پیدایش نمی‌کند. برایش نشانی در غبار می‌گذارد به امید اینکه به دست‌زن برسد. همه چیز به غبار ختم می‌شود، پس از غبار بپرس.نبرد نویسنده‌ی کتاب با نوشتن در دوره‌ی بلاک شدن.روزهای بی‌باری اراده. کلمه‌اش همین بود. اراده. باندینی دو روز پشت‌سرهم می‌نشیند جلو ماشین‌تحریرش؛ ولی فایده ندارد.&quot; وقتی بچه بودم برای داشتن یه خودنویس به درگاه ترزای مقدس دعا کرده بودم. حالا دوباره به درگاه ترزای مقدس دعا می‌کنم خواهش می‌کنم ای قدیس مهربان و دوست‌داشتنی بهم یه ایده بده.&quot;کار بامزه‌ای که می‌کنه نسخه‌های داستانش را روی مبل‌ها و کتابخانه‌های مختلف می‌گذارد تا بقیه توجهشان جلب شود و داستان او را بخوانند.فضای اینکه فکر می‌کند نویسنده‌ای نابغه و مشهور خواهد شد و رابطه‌ی پیچیده‌اش با دختری که در رستوران کار می‌کند و رابطه‌ی مهر و کین‌اش با او.یک کتاب صمیمی از گشتن‌ها و بی‌پولی‌ها و پول درآوردن‌ها و پول به باد دادن‌های یک نویسنده در غربتی خود خواسته. از تقلا برای یافتن ایده‌ای که بتواند بفروشد. از سعی برای یافتن تجربه‌ی زیسته‌ای که بی‌ارزد! چه نثر شیوایی داشت و چه زبان گرمی . و خط داستانی اوج‌ها فرودها به خوبی کنترل می‌شد تا حدی که میتونم بگم ۹۰ درصد احساسی رو که شخصیت اول تجربه می‌کرد با خواندن کتاب حس می‌کردی! وقتی نویسنده می‌خواست تو رو به خنده و ذوق و شعف وا می‌داشت و وقت‌هایی هم تو رو مجبور می‌کرد برای آرتوروی بی‌نوا افسوس بخوری.جوری که انگار بر نادانی‌ها و بداقبالی‌های خودت حسرت می‌خوری. گاهی همراه با آرتورو دعا می‌کردی و همراه با او از برآورده شدنش شکرگزار بودی.انگار همه زندگی آرتورو باندینی تلاشی است برای دست‌یافتن به آرامشی که مانند مایعی سیال دائم از میان انگشتانش می‌گریزد. عاشق دختری می‌شود که دلبسته‌ی دیگری است؛ اما نفسِ بودنِ عشق او را به حرکت وا می‌دارد و داستان‌هایی می‌نویسد که دائم رد می‌شوند اما همان‌ها، در اوج ناامیدی، ناگهان امکانی برای ادامه حیات باندینی فراهم می‌کنند. زندگی دائم به مویی می‌رسد اما گسسته نمی‌شود و دست آخر، عشق و نوشتن (که دیگر بیش از آن‌که جذاب باشد راهی است برای ادامه حیات) با هم پیوند می‌خورند و (به طرزی نمادین) هر دو از او دور و جدا می‌شوند.پیشنهاداین کتاب را بخوانید و لذت ببرید، حیف که فانته نیست که ببیند پس از چند دهه، آثارش دارد کشف می‌شود و مورد ستایش قرار می‌گیرد.درون مایه‌ی کارهای او تکراری از فقر و مذهب و خانواده و هویت ایتالیایی - آمریکایی‌ست.واقعاً کیف کردم، و من هم تا پایان گوشه‌ای از قلبم را خانه آرتورو باندینی می‌کنم که نه کرکس است و نه کلاغ...www.nasrinsoleimani.ir</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 13:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتیاد به اکسیژن بالای قله</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%87-wqooweiili4v</link>
                <description>بخشی از وجودم میل به تنهایی دارد، گاهی حتی دستم را در میان جمعیت می‌گیرد و به یک خلا ذهنی می‌برد. جایی که در بین همه هیاهوها، همه صداها و افکار در مغزم ساکت می‌شوند.وقتی که از بین جمعیت جدا می‌شوم و دنج‌ترین جای ممکن را برای خودم انتخاب می‌کنم.مثل شلدون کوپر در بیگ بنگ تئوری جای مخصوص خودم را دارم.حتی در مترو، یک صندلی و گوشه‌ای است که در آنجا راحتترم که بشینم و کتاب بخوانم.در اتاقم قسمتی است که هرزمان سطح ناراحتی‌ام در حدی‌است که نمی‌دانم با آن چه کنم، خودم را در آن نقطه پیدا می‌کنم.در کوه وقتی به قله می‌رسم روی این تخته سنگ می‌نشینم و با چای در دستم، چشمانم آمدن افراد را تماشا می‌کنند و در ذهنم یاد روزهایی می‌افتم که از این شیب به قله می‌آمدم.آخرین و تندترین شیب قله بود و همه در این زمان در کمترین انرژی خود بودند و من جلوتر از همه داشتم شیب را بالا می‌آمدم.این شیب برایم از محدود زمان‌هایی بود که رقابت با دیگران برایم پررنگ‌ترین حالت ممکن بود. چشم نداشتم ببینم کسی جلوتر از من دارد این شیب را بالا می‌رود.کم آورده بودم و ضربان قلبم به شدت بالا بود و می‌دانستم اگر می‌ایستادم دیگر با آن سرعت و انرژی نمی‌توانستم ادامه بدم و با این وجود بی‌توجه به حالم از تک تک آدم‌ها جلو می‌زدم و به قله می‌رسیدمآن مسیر را گاهی با دوستانم می‌آمدم و گاهی تنها.تمام این‌ها در ذهنم مرور می‌شوند و بعد یک مرور و یادآوری جای خود را به دغدغه‌های روزانه‌ام می‌دهند.اما در این نقطه نمی‌آیند تا با تمام توان دهانم را سرویس کنند بلکه می‌آیند تا خود را به اکسیژن روی قله بسپارند و برای لحظات رهایم کنند.گاهی وقتی به پایین قله می‌رسم حس می‌کنم آن دغدغه‌ها در بالای آن قله روی آن تکه سنگ باقی‌مانده‌اند و هنوز به من نرسیده‌اند و سعی می‌کنم از این آرامش فکری نهایت استفاده را کنم.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 12:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه‌ای با مردم دنیا | کتاب «بیگانه» آلبر کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-fvhcamxn85ls</link>
                <description>می‌ترسیدم که با &quot;مورسوی&quot; درونم رو به رو بشم چون جوابی براش نداشتم.من عاشق شخصیت‌های بدون نقاب کتاب‌های آلبر کامو هستم. شخصیت‌هایی که تجلی ذات انسان است. شخصیت‌هایی که به واسطه بی‌نقاب بودنشان با جامعه و آدم‌ها بیگانه شدند. شخصیت اول این کتاب مورسو بود که نقابی به چهره نداشت اما در پس این چهره بی‌نقاب صداقتی بود که سرمنشای داشت از پوچی، سردی و بی‌تفاوتی.مورسو براستی بيگانه بود.بيگانه‌ای كه در ميان درندگانی كه به رفتار و افكار او حمله می‌كنند تنهاست و نمی‌تواند مانند آنها رفتار كند.بیگانه، همین انسانی است که در میان دیگر انسان‌ها گیر کرده، همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته است بیگانه می‌یابد.مورسو مجرم بود و خودش هم خوب ميدانست،چيزی كه متوجه آن نمی‌شد اين است كه چرا به دليل اصول و رفتارش محاكمه می‌شود، نه جرمش.به قول خود آلبر كامو، مورسو در بازی همگانی شركت نمی‌كند،دروغ نمی‌گويد، احساسات دروغين از خود نشان نمی‌دهد و سعی نمی‌كند با اين كارها زندگی را ساده كند.آن وقت فهمیدم مردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می‌تواند بی‌هیچ رنجی، صد سال در زندانی بماند. چون آن‌قدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود. به یک معنی، این هم خودش بردی بود.صحنه فوق‌العاده مراسم خاکسپاری و گفتگوهای او در دادگاه و صحنه ابهام‌برانگیز مواجه او با کشیش زندان، انفجار پوچی و بروز خشم و افکاری است که بعد از آن در ذهنش نقش می‌بندد.می‌دانم بیگانه با پایان این محتوا برایم تمام نمی‌شود و دوباره به سراغ آن خواهم رفت.روزی که دوباره با تمام مردم بیگانه باشم و با قلبی شکست خورده از امیدواری به انسان‌ها به اتاقم برگشته‌ام.چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که فردای مرگ مادرش «حمام دریا می‌گیرد، رابطه نامشروع با یک زن را شروع می‌کند و برای اینکه بخندد به تماشای یک فیلم خنده‌دار می‌رود.» و یک عرب را «به علت آفتاب» می‌کشد و در شب اعدامش در عین‌حال که ادعا می‌کند «شادمان است و بازهم شاد خواهد بود.» آرزو می‌کند که عده تماشاچی‌ها در اطراف چوبه‌دارش هرچه زیادتر باشد تا «او را با فریادی از خشم و غضب خود پیشواز کنند». بعضی‌ها می‌گویند «این آدم احمقی است، بدبخت است.» و دیگران که بهتر درک کرده‌اند می‌گویند «آدم بی‌گناهی است» عاقبت باید معنای این بی‌گناهی را نیز درک کرد.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 11:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که صبح نمی‌شد</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-tokplcsysugu</link>
                <description>ساعت ۸ شب بود، شام کوکی را گذاشتم و چراغ‌ها را خاموش کردم.می‌خواستم امشب هرچه زودتر تمام شود، درونم آشوب بود.هرتکه‌ی وجودم داشت به چیزی فکر می‌کرد و مشغول انجام کاری بود و دیگر توانی برای جمع‌کردن تکه‌های وجودم نداشتم.حتی از جمع کردم تکه‌هایم وحشت داشتم، از قلبی به شدت امیدوارم به انسان‌ها وحشت داشتم.مسکنی خوردم که کنار آشوب درونم درد جسمانی هم همراهم نباشد.نمی‌دانم چطور خوابم برد، فقط می‌دانستم چشم باز کردنم با وحشت و ضربان قلب شدید بود.خوشحال شدم که شب را پشت سر گذاشتم و به ساعتم نگاه کردم و دیدم هنوز ساعت ۱۲ شب هستش.شب هنوز دست از سرم برنداشته بود، سریع دوباره به تخت برگشتم که تکه‌های وجودم شروع به سرویس کردن دهانم نکنند.مکالمه‌ای درباره حق و انتظار محمدرضا شعبانعلی در ذهنم مرور می‌شد:گفت: گله‌ات چیست؟گفتم: حق من این نبود.گفت: حق تو چی بود؟من هم توضیح دادم که حق من این بود که او این را بگوید و فلان جا به آن شکل برخورد کند.دوستم به آرامی گفت:اینها که گفتی، حق تو نبود. انتظارات تو بود.گفتم: پس حق من چه بود؟ گفت حق تو همین بود که برایت اتفاق افتاده.کسی را انتخاب کرده‌ای. حمایت کرده‌ای. به نقطه‌ای رسانده‌ای که نظرش حتی بر روی سرنوشت خودت تاثیرگذار شده. او هم نظرش را اعمال کرده است. اتفاقاً این‌طور که تو شرح می‌دهی، بارها و بارها می‌توانستی حدس بزنی که چنین سرنوشتی در انتظار توست.وقتی می‌گویی چنین کرد و بخشیدم. چنان کرد و چشم پوشی کردم. نشان می‌دهد که منتظر اشتباه بزرگ‌تری بوده‌ای که قابل چشم پوشی نباشد. او هم انجام داده.همین.اما درد من از انتظارم نیست. می‌دونستم قراره همچین بلایی سرم بیاد و تمام این‌ها را مدیون قلب امیدوارم هستم. نمی‌خواستم تکه‌های قلبم کنار هم برگردن و دوباره به انسان امیدوارم شوم…</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 11:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لمس اکسیژن تازه| شنا کردن تا سطح دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-kbz9ymg3zg0a</link>
                <description>به دوستم زنگ زدم تا برای آموزش بهتر زبان انگلیسی از تجربه و مهارت اون استفاده کنم. بین مکالمه یک مثالی زد که ذهنم رو از همه نکاتی که داشت می‌گفت بیرون کشید و معطوف خودش کرد.تا عمقی برو پایین که برای برگشتن نفس داشته باشی.اگه تمام نفستو بزاری برای رفتن به پایین غرق می‌شی.یاد خودم افتادم که گاهی در شروع برخی کارها شبیه غواصی عمل می‌کنم که بی توجه به اکسیژن و نفس تا اعماق دریا شنا می‌کند و گاهی میزان این انرژی و نفس در راه برگشت به سطح تمام می‌شود.ذوق و انگیزه‌ام برای جلو رفتن گاهی باعث می‌شه به فکر برگشت به سطح نباشم و همین سبب می‌شود در راه برگشت نفس کم بیاورم.وقت‌هایی که می‌نویسم، کتاب می‌خوانم، طراحی می‌کنم یا ساز تمرین می‌کنم انگار لحظه‌ای است که سرم به سطح آب می‌رسد و ریه‌هایم اکسیژن تازه را لمس می‌کند.زیاد گفته‌ام از هیولایی که در وجودم از صبح با من بیدار می‌شود که دهانم را تا شب سرویس کند.در بهتر یا بدتر جلو رفتن کارها کمکی به من نمی‌کند. فقط حضور دارد که عذابم بدهد. وظیفه اصلی‌اش سرعت‌گیر بودن کارهاست، بالا بردن اضطراب و بی‌خوابی. از رنج کشیدنم لذت می‌برد.گاهی فکر می‌کنم آن هیولا خود منم و گاهی فکر می‌کنم آن هیولا باعث می‌شود تکه‌های شکسته شده وجودم از هم نپاشند و به زمینم نزنند.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 11:26:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشواری‌ بعضی گفتگوها</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7-lrmkewjqp7ls</link>
                <description>دو روز می‌شد که داشتم می‌نوشتم. اول برای اینکه بتونم مکالمه بهتری داشته باشم و در ادامه داشتم به ویس گوش می‌دادم تا بتونم منطقی حرف بزنم و ادامه بدم.کم‌کم نوشتم تا کینه از لابه‌لای انگشتام خالی بشه. می‌نوشتم که آدم بهتری باشم و مثل دیگران عمل نکنم.از خودم ناراحت بودم، برای اشک‌هایی که داشتم می‌ریختم؛ اما سعی نکردم اون ها رو مخفی کنم. اول فکر می‌کردم اشک‌هام نشونه ضعفمه و دارم احساسی با قضیه برخورد می‌کنم؛ اما هرچی ادامه دادم و نوشتم، فهمیدم اشک‌هام به‌خاطر شوکه شدنم از اتفاق و حرف‌هایی هستش که داشتم می‌شنیدم.من در خلاء زندگی نمی‌کنم و این رنج زندگی با آدم‌هاست.رنجی که سعی کردم بافاصله گرفتن از اون‌ها التیامش بدم. ارتباط‌هایی که باعث شد حصاری دور خودم بکشم و به اتاقم پناه ببرم و ارتباطاتی دیگه که منو از اون حصارها بیرون می‌آورد.با همهٔ اتفاقات می‌دونستم که دارم بین همین آدم‌ها زندگی می‌کنم و همه سعیمو کردم که حقیقت رو جسورانه بگم؛ اما هر جا که ممکن بود مهربان باشم.می‌دونم در ابتدا برام سخت خواهد بود.ترجیح دادم در ارتباطم با آدم‌ها قاطع و راسخ باشم و بیشتر مواظب زخم‌های کوچیکی باشم که ممکنه با حرف‌ها و برخوردم به آدم‌ها بزنم.محمدرضا شعبانعلی در دوره گفتگوهای دشوار می‌گه:ما بیشترین هزینه‌های زندگیمون رو وقتی می‌خوایم به‌طرف مقابل ثابت کنیم احمق نیستیم، پرداخت می‌کنیم…ما باید در گفتگوهای دشوار به یک حقیقت‌یاب تبدیل بشیم…ما داستانی نساختیم که دنبال تأییدیه اون باشیم، ما مصاحبه‌ای تشکیل می‌دیم که به حقیقتی که می‌خوایم نزدیک بشیم و راهکار و راه‌حلی که می‌خوایم رو بهتر پیدا کنیم…کل این دو روز سعی کردم وقتی وارد گفتگو میشم بتونم بعد اون گفتگو سهم خودمو درست انجام داده باشم و می‌دونم کجا برای این بهترشدن برم.www.nasrinsoleimani.ir</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 11:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای محمدعلی بهمنی</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C-czfdduec59aa</link>
                <description>مشغول کارهای روزانه ام بودم که در استوری‌های اینستاگرام با خبر فوت محمدعلی بهمنی روبرو شدمچند ثانیه مغزم قفل کرد، پل ارتباطی‌ام با شعر معاصر از بین رفته بود.برای تسلی افکار سعی کردم صحبت کنم. رو به همکارم کردم و گفتم محمد علی بهمنی فوت کرده، گفت کی هست؟گفتم: دلم برای خودم تنگ می‌شود آریاگرچه نزد شما تشنه سخن بودمکسی که حرف دلش را نگفت من بودمگفت: اها پس شاعره، برای همین نمی‌شناسمششروع کردم از بخشی‌هایی از قلمش که با اون زندگی می‌کردم نوشتن و طراحی کردنروی یک پس زمینه مشکی که نشونه تسلیت بودمتن رو نوشتم و عکسی از چهره‌اش گذاشتم و پایین متن نوشتممحمدعلی بهمنی۱۳۲۱-۱۴۰۳طراحی استوری پیج دکتر امیرحسین خزیمه</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 09:24:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «سقوط» آلبر کامو؛ سقوط به قعر دره زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-sra5rbqfvqcg</link>
                <description>سقوطاز سقوط نوشتن را شروع کردم.نمی‌دانم داشتم از خودم می‌نوشتم یا سقوط!با خواندن کلمات و جلو رفتن صفحات، این مرز کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود تا در نهایت به یک پذیرش می‌رسید.پذیرش سقوطانکاری که از ابتدای کتاب در وجودت هست و شاید همین دلیل سنگینی کتاب باشد. سنگینی که در دل حقایق وجود دارد نه در وزن کلمات.خیلی گفته‌ام، من عاشق سقوطم.عاشق این رهایی در سخن‌گفتن درباره خود، عاشق این عریانی کلام که تجلی ذات بشر است.جنس این سقوط متفاوت است، سقوط به دره زندگی، قعر اخلاق، تاریک‌ترین فکرهای انسان…کتاب «سقوط» نوشته آلبر کاموقدیم‌ها کارخانه‌داری را می‌شناختم که همسرش مظهر کمال بود. همه تحسینش می‌کردند؛ ولی شوهرش به او وفادار نبود. این مرد، به معنای دقیق کلمه، دستخوش خشمی جنون‌آمیز می‌شد، زیرا خود را مقصر می‌دید و برایش ناممکن بود گواهی تقوا بستاند یا نثار خود کند. هر چه همسرش بیش‌تر کمال و محاسنش را آشکار می‌کرد، او غضبناک‌تر می‌شد. آخرسر، از این‌که مقصر باشد به تنگ آمد. تصور می‌کنید چه کرد؟ از خیانت به همسرش دست کشید؟ ابداً! زنش را کُشت.با درک و خواندن کتاب دیگر در لبه پرتگاه راه نمی‌روی، کتاب تاریکی دره را نشانت می‌دهد.تاریکی دره‌ای که نیمه هر انسان است که در هیاهوی زندگی گاهی تلاش می‌کند آن را مخفی کند.بعضی‌ها فریاد سر می‌دهند «دوستم داشته باش!» عده‌ای دیگر، «دوستم نداشته باش!» اما گروهی خاص، بدترین و نگون‌بخت‌ترینشان، «دوستم نداشته باش، عوضش به من وفادار بمان!»اولین روزی که سقوط می‌خواندم جلوی چشمانم است. کتاب صوتی آن را پخش کردم و شروع به تمیزکردن اتاق کردم. زمانی که آلبر کامو فقط اسم نویسنده‌ای بود و من سقوط را برای آشنایی با او انتخاب کرده بودم.۵ دقیقه از کتاب نگذشته بود که همه کارهایم را کنار گذاشتم و فقط به صدایی که در ذهنم پخش می‌شد گوش می‌دادم.سقوط، تجلی انسان و افکار او بوده و هست.در هر جمله کتاب می‌توان خود را یافت. افکار یا حتی احساساتی که به دیگران داریم. بدون فیلتر و نقابی بر چهره.ممکن است این کتاب و طرز فکر را تجلی دورویی، بازی، خیانت و لشاشت بدانید؛ اما آیا غیر از این است که هریک از ما درصدی از این ویژگی‌ها را در خود داریم.راجع‌به روز قیامت صحبت می‌کنید. اجازه بدهید محترمانه به حرفتان بخندم. قاطع و استوار انتظارش را می‌کشم: بدترش را از سر گذرانده‌ام، یعنی قضاوت انسان‌ها را.ژان باتیست کلمانسداستان با تک‌گویی‌های ژان برای شخص غریبه و نامعلومی در آمستردام شروع شد؛ اما مخاطب اصلی گفته‌ها شخص مقابل ژان نیست؛ بلکه ما هستیم.شبی ژان در حال قدم‌زدن روی پل رود سن با زنی روبه‌رو شد که خودش را به داخل رود انداخت. ژان بی‌توجه مسیرش را ادامه داد؛ اما عواقب این صحنه و کاری نکردن همراه او ماند. با اینکه اقدامی برای نجات زن نکرد، به نَفس دروغین زندگی و اعمالش پی برد. زندگی سراسر ساخته شده بر بستر ریا. تمام رفتارهای مثبت ژان نه برای آسایش وجدان بلکه برای به‌دست‌آوردن تحسین دیگران و جایگاه اجتماعی است.ژان همراه با آن سقوط کرد، زن به داخل رود و ژان به قعر افکارش. ژان هیچ پشیمانی و اعتراف به‌اشتباه در کلامش پدیدار نیست و برای دوری از تجربه مجدد آن اتفاق و مواجه نشدن با خود و بی‌تفاوتی‌اش دیگر هیچ‌گاه شبانه از روی پل عبور نکرد.جمع‌بندیسقوط ابتکار آلبر کامو در انتخاب نحوه نگارش و تک‌گویی است. او انسان‌ها را خوب شناخته، او را به اوج می‌برد و بعد تا عمیق‌ترین قسمت وجودی موشکافی می‌کند و در انتها سقوطسقوطی که اعتراف وجودی ماست که به گفته سارتر فیلسوف فرانسوی «زیباترین و فهم‌نشده‌ترین کتاب کامو هست.»در یک‌کلام سقوط، بازتاب اندیشه‌های پنهان انسانی است. کتابی که با حجم کم، تمام افکار و بینش درباره انسان و زمانه را ترسیم می‌کند.جنس سقوط فلسفه است، فلسفه وجودی انسان.www.nasrinsoleimani.ir</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 11:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «تهوع» ژان پل سارتر؛ هزارتوی وجود داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-iwtjkm2didnz</link>
                <description>از دیدگاه من بهترین شروع در مطالعه آثار یک نویسنده، شخصی‌ترین اثر اوست؛ این کار باعث آشنایی بیشتر با جهان نویسنده و درک بهتر تفکرات و زندگی زیسته او در خلال آثارش می شود .ژان پل سارتر«ژان پل سارتر» یکی از نویسندگان اگزیستانسیالیست قرن بیستم فرانسه بود. فیلسوفی که با کتاب‌ها و جملاتی در مورد زندگی و حال شخصی انسان‌ها جایگاه ویژه‌ای در ادبیات فرانسه پیدا کرد. مطالعه آثار سارتر را با شخصی‌ترین اثر او آغاز کردم. کسی که بهترین توصیف از خودش کلمات کتاب «کلمات» است که می‌گوید:&quot;تحملش برایم سخت بود که یک پیکر و هر روز همان چهره را داشته باشم. خیال نداشتم که خودم را در اسکلت واحدی محبوس کنم. انتصابم را می‌پذیرفتم مشروط بر آنکه بر اساس چیزی صورت نگرفته باشد، مشروط بر آنکه در خلا مطلق و بی‌دلیل بدرخشد.&quot;سارتر نویسنده‌ای است که معتقد بود انسان هیچ ماهیتی در ابتدا از خود ندارد. انسان به‌وسیله‌ اعمالش ماهیت خود را می‌آفریند. به عبارتی ماهیت انسان، مجموعه اعمال اوست.&quot;از جایم بلند می‌شوم. آینه مثل حفره‌ای سفید در دیوار است. یک دام است. می‌دانم گرفتارش می‌شوم. آهان. آن شیء خاکستری توی آینه ظاهر می‌شود. جلو می‌روم و نگاهش می‌کنم. دیگر نمی‌توانم از آنجا بروم. عکس صورت خودم است. در این روزهای تلف‌شده، بیشتروقت‌ها تماشایش می‌کنم. چیزی ازش دستگیرم نمی‌شود. صورت‌های دیگر مفهومی دارند، ولی مال من نه. حتی نمی‌دانم قشنگ است یا بدترکیب. فکر کنم بدترکیب است. چون این‌طور بهم گفته‌اند. ولی برایم عجیب نیست. در اصل، حتی تعجب می‌کنم که می‌توانند این‌طور توصیفش کنند.&quot;آنتوان روکانتنآنتوان روکانتن، شخصیت اول داستان، بار بیان اندیشه‌های سارتر را به دوش می‌کشد. در تنهایی خویش سعی می‌کند به سوال اساسی این رمان پاسخ دهد: «ما چرا وجود داریم؟»&quot;نشخوار دردناک «من وجود دارم» را خودم به درازا می‌کشانم خود من بدن همین‌که شروع می‌کند به زندگی خودبه‌خود زندگی می‌کند ولی فکر را خود من ادامه می‌دهم و بازش می‌کنم من وجود دارم، فکر می‌کنم وجود دارم… چه مارپیچ درازی است این وجودداشتن&quot;تهوعنباید از یک مجموعه خاطرات توقع داستانی منسجم را داشت. کتاب تهوع هیچ‌چیز را روایت نمی‌کرد و شاید بهترین مکان برای صحبت از پوچی همین بی‌انسجامی است.در ابتدا سعی می‌کردم پیچیدگی‌های فلسفی کتاب را با تمرکز، دقت و بازگشت به بخش‌هایی که ذهن حضور نداشت درک کنم. از جایی به بعد متوجه شدم این‌ها پیچیدگی فلسفی نیست، بلکه حقیقت زندگی از نگاه نویسنده است. در نتیجه خودم را بین نوشته‌های کتاب رها کرد و گذاشتم کتاب مرا به عالم جنون خود ببرد.فکر می‌کردم سارتر با کتاب تهوع من را به عالمی می‌برد که با کتاب بیگانه درک کرده بودم؛ اما جنس پوچی سارتر متفاوت بود.«تهوع» سیلی واقعیت و شکنجه صبحگاهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و به مدت یک هفته صبحانه‌ام رو با تهوع خوردم و چایی‌ام رو با تهوع نوشیدم. خواندنش سخت بود؛ ادامه‌دادنش سخت‌تر.بعضی از کتاب‌ها احساساتی را که هیچ‌وقت نمی‌توانستی آن‌ها را توصیف کنید به شما نشان می‌دهند. تهوع ازاین‌نوع کتاب‌ها بود.پس تهوع همین است: این قطعیت کورکننده؟ چقدر فکرم را خسته کردم! درباره‌اش نوشتم! حالا می‌دانم که وجود دارم ــ جهان وجود دارد ــ و من می‌دانم که جهان وجود دارد. همین و بس. ولی برایم فرقی نمی‌کند. عجیب است که نسبت به هر چیز این‌قدر بی‌تفاوت باشم. این مرا می‌ترساند.تهوع سارتر و بیگانه آلبر کامو | جمع بندیکتاب «تهوع» سارتر و «بیگانه» آلبر کامو هم‌زمان نوشته شده‌ بودن. در بررسی نظرات کتاب سارتر خیلی به این جمله برخورد کردم: «خودم را بین نوشته‌های کتاب پیدا کردم»برای من بعضی قسمت‌های کتاب این حس را داشت؛ چون دست روی پوچی انسان گذاشته بود.تهوع، از دید من، رمان غیر منسجمی بود، که بنا بر ماهیتش، مخاطب را بیشتر مقهور جملات درخشانش میکرد تا وقایع داستانی. برخلاف رمان بیگانه کامو، که خواننده با مورسو، قهرمان داستان، همراه می‌شود ، با او همذات پنداری می‌کند و احساساتی شبیه به او دارد:   احساسات  مورسو در دادگاه، لذت یک روز زندگی او کنار ماری .... در تمام این صحنه ها ، مخاطب با مورسو همراه است.  تهوع اما،... «تهوع» کاملا متفاوت بود.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «نخستین مرد» آلبر کامو؛  کاغذهای پیدا شده در گل‌ولای تصادف</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-himd8iikoloe</link>
                <description>کتاب ناتمام «نخستین مرد»، نوشته آلبر کاموکسی که با داستان‌سرایی «بیگانه»، پرواز قلمش در کتاب «سقوط» و وصف «کالیگولا»، چیره‌دستی خودش در نوشتن و ذوق خوندن رو چند برابر کرد. نویسنده‌ای که دو سال بعد از گرفتن جایزه نوبل ادبیات در تصادف کشته شد. کاغذهای پیدا شده در گل‌ولای تصادف، نوشته‌هایی که قرار بود به بهترین اثر نویسنده تبدیل بشن؛ اگه زنده می‌موند.تصادفی که باعث شد کتاب «نخستین مرد» ناتموم باقی‌بمونه. نوشته‌هایی که آلبر کامو در اون زندگی خودش رو به تصویر می‌کشید و بعد تصادف، در اون کلمات زندگی خودش رو بجا گذاشت.کتاب «نخستین مرد» رو می‌خواست تقدیم کنه به پدرش، پدری که در ۲۹ سالگی فوت کرد و وقتی پسرش به ۴۰سالگی رسیده بود به جستجویش رفت.قطعه کشته‌شده‌گان در جنگ ۱۹۱۴؛ مواجهه پسر ۴۰ساله و پدری که ۲۹ سالش بود.کامو جایی در این مواجهه، احساساتش رو این‌طور بیان می‌کنه:  موج محبت و دلسوزی که ناگهان قلبش را لبریز کرد، انگیزش روحی نبود که به پسری به‌خاطر مرگ پدر درگذشته‌اش دست دهد؛ بلکه دل‌سوختنی آشفته‌کننده بود که در پدری که نسبت به فرزند نامردانه کشته‌شده‌اش پدید می‌آید. چیزی اینجا در نظم طبیعی‌اش نبود و راستش را بخواهید نظمی درکار نیست؛ بلکه فقط بی‌خردی و هرج‌ومرجی است که در آن پسر از پدرش مسن‌تر باشد.فقط این دل پرآشوب، آزمند زندگی‌کردن، طغیان کرده علیه نظم فناپذیر جهان نبود که طی ۴۰ سال همراهی‌اش کرده و همواره با توان بیشتر خود را به دیواری کوبیده بود که او را از راز زندگی جدا می‌ساخت.فقدان حضور پدر که در نوشته‌های کامو داشت فریاد می‌کشید. پدری که در  بیمارستانی کشته شد که کامو درش به دنیا اومده بود و یادگاری که از خود بجا گذاشته بود، نوشته‌هایی بود که دو روز قبل مرگش برای همسرش نوشت: زخمی شده‌ام؛ اما حالم خوبه…کامو خلا حضور پدرش رو با این کلمات بیان می‌کرد:  از همان ابتدا از کودکی کوشیده‌ام آنچه را خوب بود و آنچه را بد در خودم بیابم؛ چون هیچ یک از دوروبری‌هایم نمی‌توانستند این را به من بگویند و حالا پی می‌برم که همه چیز رهایم کرده است، می‌فهمم نیازدارم یک نفر راه را نشانم دهد، هم نکوهشم کند و هم تحسینم. نه بنا به قدرتی که دارد؛ بلکه از روی اقتدار به پدرم نیازدارم. گمان می‌کردم این موضوع را می‌دانم و می‌توانم سرنوشتم را در دست بگیرم؛ اما هنوز این هم نیست که نمی‌دانم.پدری که تنها توصیفی که در ذهن پسرش داشت بینوا و تهی‌دستی بود. چون تهی‌دستی را نمی‌توان انتخاب کرد؛ ولی می‌شود در آن باقی ماند.معلم؛ لویی ژرمنلویی ژرمن، کسی که برای اولین‌بار کامو و استعدادهاش رو دید. به او کمک کرد تا فرصتی پیدا کنه تا از زندگی فقیرنشینی که انتخابش نبود، جدا بشه.کسی که به حرف‌های کامو گوش داد و وقتی برای تنبیه روبه دیوار آخر حیاط مدرسه ایستاده بود به کنارش اومد. لویی ژرمن در نهایت به آلبر کامو کمک کرد تا بورسیه حضور در دبیرستان رو به دست بیاره. روز جدایی او از مدرسه غم جدایی از معلمش جای شادی موفقیتش را گرفت. این حس را این‌طور توصیف می‌کند:«دوید سمت پنجره و آموزگارش را دید که برای آخرین بار به او درود می‌فرستد و ازاین‌پس تنهایش می‌گذارد. بجای شادی موفقیت غم بزرگ کودکانه‌ای قلبش را فشرد. انگار می‌دانست با این موفقیتی که به دست آورده از دنیای معصومانه و گرم تهی دستان کنده شده است. دنیایی که درهایش را به رویش بسته و به‌صورت جزیره‌ای در جامعه درآمده بود اما تهی‌دستی و روزهای دشوار جای خانواده و گرمای همبستگی را می‌گرفت تا در دنیای ناشناخته‌ای پرتابش کند که دیگر مال او نبود. دنیایی که نمی‌توانست باور کند دبیرهایش باسوادتر از این یکی که همه دانش‌ها را در قلبش ذخیره داشت باشند و ازاین‌پس باید به‌تنهایی بیاموزد و بفهمد و سرانجام بدون کمک‌های تنها کسی که به او یاری رسانده بود برای خودش آدمی شود، بزرگ شود و آخرسر به‌تنهایی و به بهای سنگین خود را بالا بکشد.»آلبر کامو در مراسم اهدای جایزه نوبل ادبیات این افتخار رو بعد از مادرش به لویی ژرمن تقدیم کرد و در بخشی از نامه‌ای برای او نوشت:«مسیو ژرمن عزیز، پیش از آنکه از صمیم قلبم با شما صحبت کنم، صبر کردم تا هیاهوی این روزهای دور و برم کمی فروکش کند. به‌تازگی افتخار بسیار بزرگی نصیب من شده است که نه به دنبال آن بوده‌ام و نه آن را خواسته‌ام.اما وقتی این خبر را شنیدم، بعد از مادرم به شما فکر کردم. بدون شما و بدون دست محبت‌آمیزی که به‌سوی من دراز کردید، من که کودک کوچک فقیری بودم و بدون آموزش و سرمشق شما، هیچ یک از این‌ها اتفاق نمی‌افتاد.من خیلی به این نوع افتخارات پایبند نیستم، اما حداقل به من این فرصت را می‌دهد تا به شما بگویم که برای من چه بوده‌اید و هستید و به شما اطمینان دهم که تلاش‌ها، کارها و قلب سخاوتمندانه‌ای که در این راه صرف کرده‌اید، هنوز در وجود یکی از بچه‌های کوچک مدرسه‌ی شما زندگی می‌کند و علی‌رغم گذشت سال‌ها هرگز مرا از این‌که دانش‌آموز قدردان شما باشم، بازنداشته است. با تمام وجودم شما را در آغوش می‌گیرم.آلبر کامو»و لویی ژرمن در پاسخ برای او می‌نویسد:«فرزند عزیزم، نمی‌دانم چگونه شادی خود را به‌خاطر مهربانی که درحق من کردی، ابراز کنم یا چگونه تشکر کنم. اگر می‌توانستم، تو را که حالا پسر بزرگی شده‌ای، در آغوش می‌گرفتم، گرچه همیشه همان «کاموی کوچک من» خواهی بود.کامو کیست؟ فکر می‌کنم آدم‌ها نمی‌توانند طبیعت تو را کاملاً بشناسند. تو همیشه به طور غریزی هنگام بروز سرشت و احساساتت سکوت می‌کردی. موفقیت تو به‌خاطر بی‌ریایی و صراحت توست و نکته‌ی جالب اینجاست که من این چیزها را درباره‌ی تو در کلاس فهمیدم. معلمی که وظیفه‌شناسی خود را باوجدان انجام می‌دهد، فرصت آشنایی با دانش‌آموزان و فرزندان خود را از دست نمی‌دهد و این فرصت‌ها اغلب پیش می‌آید: یک پاسخ، یک ژست، یک طرز ایستادن بسیار گویا است.بنابراین من فکر می‌کنم، به‌خوبی می‌دانم که تو چه پسرک شیرینی بودی. شادی تو در مدرسه به همه سرایت می‌کرد. چهره‌ی تو امیدوار و بشاش بود و من هرگز به موقعیت واقعی خانوادگی تو شک نکردم. مادرت را فقط یک نظر زمانی دیدم که برای ثبت‌نام تو در فهرست داوطلبان بورس تحصیلی به من مراجعه کرده بود.به‌هرحال این اتفاق زمانی افتاد که می‌خواستی مرا ترک کنی. اما تا قبل از آن به نظرم تو در موقعیت مشابه هم‌کلاسی‌های خود بودی و همیشه آنچه را که نیاز داشتی، در اختیارت بود و مثل برادرت، خوش‌لباس بودی. فکر نمی‌کنم، بهتر از این بتوانم مادرت را توصیف کنم.بسیار خشنودم که شهرت تو را مغرور نکرده است، تو همان کامو هستی: آفرین!من با علاقه‌ی بسیار پیچ‌وخم‌های نمایشی را که اقتباس کرده‌ای و روی صحنه برده‌ای، تماشا کردم: «تسخیرشدگان»من تو را خیلی دوست دارم و برای تو آرزوی موفقیت می‌کنم، تو سزاوارش هستی. بدان که حتی وقتی نمی‌نویسم، اغلب به همه‌ی شما فکر می‌کنم. من و مادرم شما چهار نفر را به گرمی در آغوش می‌گیریم.با احترام لویی ژرمن»آلبر کامو، کسی که در همه عمرش فقط خوش‌قلبی و عشق اون رو به گریه می‌انداخت و هرگز نسبت به بدی یا شکنجه‌ای که در حقش می‌شد نه‌تنها اشک نمی‌ریخت، بلکه برعکس اون رو در تصمیمش پایدارتر می‌ساخت.آلبر کامو مردی بود آزاد و سرکش و خطرناک. خطرناک برای هر قدرتی؛ خطرناک برای وجدان گناهکار فرانسوی‌ها؛ خطرناک بود؛ چرا که می‌تونست همه چیز رو فقط از دریچه ذهن انتقادی و صداقت راسخ و عشق مطلقش به انسان و کل زندگی ببینه.کامو با جمجمه خردشده و گردن‌شکسته در دم جان سپرد؛ اما هنوز برای صحبت از مرگش زوده…www.nasrinsoleimani.ir</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 12:25:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم تقلای قلبی و تلاش‌ عقلی، تجربه سفر به علم‌کوه</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D9%82%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D9%87-ro4jueu0yoba</link>
                <description>در عالم تقلای قلبی و تلاش‌های عقلی تصمیم گرفتم به سفر برم. تیرماه برام ماه جدیدی بود با تجربه‌های متفاوت و یادگیری‌هایی که از اول زندگی به سراغشون نرفته بودم و کتاب‌هایی که جذابیت این مسیر رو چند برابر می‌کردن.تجربه ادامه دادن همراه وحشتدر دنیایی بین جمع آدم‌ها و تنهایی زندگی می‌کنم، توی جمع درون خودم گم هستم و موقع تنهایی گاهی هنگام کار برای خاموش‌کردن صدای اطرافم، حتی ذهنم، به کتاب‌های صوتی پناه می‌برم.تلاش می‌کنم مطالعه اولین کتاب «سارتر» که «تهوع» نام داره رو با دقت بیشتری گوش کنم که با قلم و دنیای نویسنده بیشتر آشنا بشم؛ اما دیدم وارد جهانی شد که من با ادبیات برای خودم ساخته‌ام. جهانی که با کتاب سقوط، بیگانه، محاکمه، مسخ، آخرین روز یک محکوم، آدم‌خواران و… ایجاد کردم. جایی که حس می‌کنم در جمع و با جمع هستم، تعلقی که بین آدم‌ها هم بهش دست پیدا نکردم.قبل سفر، شروع به نوشتن کردم. داشتم از خودم دور می‌شدم و با نوشتن سعی می‌کردم خودم رو به دنیا وصل نگه دارم. نیچه توی کتاب حکمت شادان می‌گه:  - چرا می‌نویسی؟ + راستش را بخواهی، متاسفانه هنوز راه دیگری برای رهایی از شر افکارم پیدا نکرده‌ام؟ - چرا می‌خواهی از شر افکارت خلاص شوی؟ + مجبورم - کافی استلابه‌لای خوندن کتاب «تهوع» به جمله‌ای برخوردم که می‌گفت:اگر یک‌وقت قرار شود به سفر بروم، فکر می‌کنم قبل از رفتن، دلم بخواهد جزئی‌ترین نکات شخصیتم را یادداشت کنم تا وقتی برمی‌گردم بتوانم مقایسه کنم ببینم چه بودم و چه شده‌ام.تأثیر سفر برام ثابت شده و این‌دفعه بهش چاشنی کمپ و صعود به علم‌کوه رو اضافه کردم که وارد محیط ناشناخته‌ای بشم که می‌دونم ازش فراری‌ام.یاد حرف‌های روان‌شناسم می‌افتم که می‌گفت:طوری با برنامه‌ریزی روزانه و عمل بهش محیط اطرافت رو برای خودت امن کردی که هر اتفاق غیرمنتظره و محیط ناشناخته‌ای تو را به وحشت می‌اندازه.دروغ چرا، این دفعه هم وحشت کردم و خودم رو قانع می‌کردم که برنامه رفتن کنسل می‌شه و به این سفر نمی‌رم و تمام احتمالاتی که برای کنسلی می‌دادم از بین می‌رفت و سفر قطعی‌تر می‌شد؛ اما جا نمی‌زدم.وحشت کرده‌بودم و می‌ترسیدم از رفتن به محیط ناشناخته؛ اما می‌دونستم برای اینکه برنامه‌ریزی روزانه‌ام به باگ شخصیتی و سرعت‌گیر تجربه‌های جدیدم تبدیل نشه، باید به دل این ترس‌ها برم.ادامه‌دادن و گاهی حتی تظاهر به قوی‌بودن انتخاب زندگی‌ام نبود و توی بازه سنی که همه بچه‌ها ورزش، رقص و نقاشی یاد می‌گرفتن من داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که اگه قوی نباشم نمی‌تونم ادامه بدم و تسلیم زندگی خواهم‌شد، تقلا و تلاش برای زندگی که توی خطوط کتاب محاکمه بیشتر از قبل حس می‌کردم.از همون سن کم تبدیل به جنگجویی شده بودم که لباس رزمم حتی موقع خواب همراهم بود.امروز با گذشت زمان لباس رزمم رو داخل کمد گذاشتم و فقط در مواقع نیاز ازش استفاده می‌کنم، گاهی توی جمع آدم‌هام و گاهی درون خودم و گاهی از هردو حالت بیزارم.جستجوی تعادل در زندگیدر عدم تعادلی زندگی می‌کنم که جمله‌های محمدرضا شعبانعلی به بهترین صورت ممکن وصف می‌کنه:  تعادل واژه‌ای زیبا و البته بی‌معنی و پوچ و گمراه‌کننده است.در واقع، جهان و هستی و انسان و هر آنچه زندگی در آن جاری است از نوعی عدم تعادل نشات می‌گیرند. شاید بهتر این باشد که بگوییم:  هنر ما انسان‌ها، جستجوی تعادل در زندگی نیست. بلکه جستجوی عدم تعادلی است که مناسب ما باشد. عدم تعادل مناسب موشک، باید آن را به سمت آسمان براند. عدم تعادل مناسب ماشین، به سمت جلو. عدم تعادل مناسب انسان، به سمت فهم بهتر محیط. عدم تعادل مناسب حیوان، به زادوولد و تلاش برای بقا. که اگر آخری را به انسان نسبت دهی، مرز میان انسان و حیوان از بین رفته است. اما همان عدم تعادل خاص انسان هم به هفت یا هشت میلیارد شکل مختلف محقق می‌شود و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که شکلی از عدم تعادل را یافته که می‌تواند به دیگران تجویز شود.از اول تیر نگران این سفر بودم و هر لحظه می‌خواستم رفتنم رو کنسل کنم، نگرانی‌هام توی بعضی موضوع‌ها کاملا منطقی بود و الان باهاشون درگیرم و بعضی موضوع‌ها به‌خاطر خروج از محدوده امنم بودن.سفر برام متفاوت و جدید بود و خودم رو به اتفاقات و تجربه‌های سفر سپردم و مقاومتی در برابرشون نداشتم.پررنگ‌ترین تصویر این سفر برام عصری بود که با دوستم داشتیم عکس می‌گرفتیم و من برای خبر گرفتن از غذا ازش جدا شدم و تا محل چادرها دویدم. اون دویدن با فکر آزاد و رها برام حس پرواز داشت.همراهی با سینوس زندگیروز صعودمون تجربه حضور توی چندین شرایط بدنی مختلف رو برام داشت:  صبح صعود، فرود همراه ارتفاع زدگی، غذاخوردن گروهی، حالت تهوع به‌خاطر ارتفاع زدگی و جشن صعود  روزی که با سینوس زندگی همراه بودم که نه مغرور قله‌ بودم و نه در برابر دره‌ها مقاومت می‌کردم.راه برگشت به‌خاطر ارتفاع زدگی سردرد و حالت تهوع داشتم و سطح انرژیم مینیمم‌ترین حالت ممکن بود. از شدت درد توی چادر سرپرستمون نشسته بودم و براش از کتاب «حکمت شادان» نیچه می‌گفتم که درد رو چطور معنی‌کرده و توی چه شرایط بدنی این کتاب رو نوشته. سرپرستمون گفت: تو حتی به دردهم زیبا نگاه می‌کنی. این جمله به دلم نشست و جایگزین انرژی ازدست‌رفته به‌خاطر صعود و ارتفاع زدگی شد.کل مسیر برگشت از کوه اشک می‌ریختم، می‌دونستم این اشک به‌خاطر سردرد و حالت تهوع به‌خاطر ارتفاع زدگی نیست. درست توی لحظه‌ای که سطح انرژی‌ام پایین‌ترین حالت ممکنش بود، خسته بودم و خوابم می‌یومد دیگه قوی‌بودن برام رنگ‌باخته بود؛ اما می‌دونستم چاره‌ای جز ادامه‌دادن نداشتم. اشک می‌ریختم و چشمم حداقل مقدار ممکن باز می‌شد و با همون دید کم، ارتفاع زدگی و اشک‌هام محو زیبایی کوهستان بودم. زیبایی که همه داشتن با دوربین برای خودشون ثبت می‌کردن و من با حداقل اندازه ممکن باز شدن چشم‌هام محو این زیبایی شدم.پایین کوه یکی از دوستام بهم گفت خیلی حیف شد، اگه ارتفاع زده نمی‌شدی، می‌تونستی از مسیر برگشت هم لذت ببری و من فقط لبخند زدم. چون کل مسیر برگشت با وجود درد محو زیبایی طبیعت بودم، دردی که با نیچه برام معنای جدیدی پیدا کرده بود.حکمتی که در درد کشیدن وجود دارهنیچه می گه:  حکمت درد کمتر از حکمت لذت نیست. درد نیز مانند لذت، یکی از نیروهای بنیادین بقای نوع است؛ زیرا اگر غیر این بود، نیروی درد مدت‌ها قبل از بین رفته بود. جانکاه بودن درد دلیلی علیه آن نیست، بلکه عین ذات آن است. من در درد آن فرمان کاپیتان کشتی را می‌شنوم که می‌گوید:  «بادبان‌ها را جمع کنید!». انسان، این جسور دریانورد، باید به هزار طریق یاد گرفته باشد که چگونه بادبان‌های خود را تنظیم کند، وگرنه سرنوشت او به انتها می‌رسد و اقیانوس او را زودتر از اینها می‌بلعید. ما باید بیاموزیم که چگونه با نیروی کم زندگی کنیم؛ به‌محض آنکه درد، علامت هشدار می‌دهد، ما باید در همان لحظه از نیروی خود بکاهیم. این هشدار آن است که خطری بزرگ، یک طوفان، در راه است و باید ما کاری کنیم که حداقل «سطح» ممکن را در برابر این طوفان داشته باشیم تا کمتر صدمه ببینیم.اما مردانی وجود دارند که با فرارسیدن درد بزرگ، درست خلاف آن فرمان کاپیتان را می‌شنوند و با درگیری طوفان، مغرورترین، جنگجوترین و شادترین لحظات عمر خود را به وجود می‌آورند. در واقع، این خود درد است که عالی‌ترین لحظات آن‌ها را فراهم می‌کند. این مردان همان قهرمانان، همان مهم‌ترین «پیامبران درد» بشریت هستند؛ همان افراد انگشت‌شمار و نادری که باید از آنها به‌اندازه خود درد تجلیل کرد و درد را نباید از آن‌ها دریغ نمود. آنها برای بقا و توسعه انواع موجودات، عظیم‌ترین نیروهای بنیادین محسوب می‌شوند، حتی اگر لااقل در برابر راحت‌طلبی و رفاه مقاومت کرده باشند و انزجار خود را نسبت به این نوع سعادت و خوشبختی پنهان نکرده باشند.هرچی به پایان سفر نزدیک‌تر می‌شدیم دغدغه‌ها و نگرانی‌ها جای خودش رو به آرامش ذهنی حین سفر می‌داد و می‌دونستم اون‌ها هم لازمه ادامه‌دادنم هستن و در برابر حضورشون مقاومت نمی‌کردم، صبح برگشت ساعت ۵:۳۰ تا ۷ صبح قبل اینکه خوابم ببره داشتم از پنجره قطار بیرون رو نگاه می‌کردم و داخل گوشم صدای مشاورم پخش می‌شد. نمی‌دونم چطوری خوابم برد و وقتی بیدار شدم سرم رو به پنجره قطار تکیه داده و خوابم برده بود و قطار نزدیک مشهد بود.www.nasrinsoleimani.ir</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 09:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «عشق و اسلحه»؛ داستان توقف کوتاهی که ۱۴ سال طول کشید</title>
                <link>https://virgool.io/@nasrinsoleimani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%B1%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ryaboqzyk2dv</link>
                <description>خیلی از ما آرمان‌شهری در ذهنمون داریم. شهری که همه چیزش طبق بهترین اصول قرار داره. «جنیفر کلمنت» نویسنده کتاب «عشق و اسلحه» از نیمه تاریک جامعه آمریکا پرده برمی‌داره و مشکلات جامعه آمریکا، تبعیض‌ها و ناکارآمدی‌ها رو توی چارچوب قصه‌ای جذاب و پر کشش بیان می‌کنه.کتاب «عشق و اسلحه»؛ سرگذشت دختری به نام «پرل»وقایع سرگذشت دختری به نام پرل از زبون خودش که مثل مروارید سفید بود.پرل داخل وان خونه به دنیا اومد که در لحظه به دنیا اومدنش نه او گریه کرد و نه مادر جیغ کشید، مادری که خونه پدری خودش رو همراه نوزاد دو ماهه‌اش با ماشینی که کادوی تولد ۱۶ سالگی‌اش بود ترک کرد و به فلوریدا اومد؛ توقف کوتاهی که ۱۴ سال طول کشید.کتاب «عشق و اسلحه» با عنوان انگلیسی Gun Love که از همون اول ذهن مخاطب با سوال‌های زیادی پر می‌شه:  چطور زنی ۹ ماه دوران حاملگی خودش رو بدون خبردار شدن کسی سپری کرد؟ چطور داخل ماشین دخترش رو بزرگ می‌کنه؟ چطور ۱۴ سال اول زندگی کودک داخل ماشین سپری شد؟ مادری که کودکش رو به بهزیستی نمی‌داد و با ورود معشوقه‌اش کودک رو از ماشین بیرون می‌کنه؟نقدهای زیادی با جملات بالا به کتاب وارد شده، خودم بعد از خوندن کتاب به سراغ نقد و بررسی‌ها رفتم و ابهام‌های بالا سؤالات ذهنی بود که خواننده رو با کتاب همراه نمی‌کرد، به همین خاطر دوبار شروع به مطالعه کتاب کردم؛ اما این دفعه باتوجه‌به ابهام‌های ذهنی که وجود داشت. ما توی این کتاب از وسط زندگی مادر پرل وارد شدیم و جزئیات کوچیکی از زندگی مادر توی خونه پدری‌اش می‌دونیم. برای همین برامون قابل درک نیست که چطور خونه‌ای با چندین اتاق و خدمتکار رو ترک کرد و تن به زندگی داخل ماشین داد. مادری که دلش می‌خواست از اول شروع کنه. می‌خواست عاشق آینده باشه، همراه کودکی که آرزوی داشتن خونه براش دست‌نیافتنی بود و رویاهاش به وسایل داخل خونه مثل میز تحریر محدود شده بود.ایلای، اسمی که مادرم رو رام کرد شخصیتی که بعد آقای اسمش رو نبر به داخل ماشین اون‌ها راه پیدا کرد. مادری که دلش می‌خواست یک نفر نجاتش بده و با همه ظرافت و تیزبینی‌اش گیر رابطه با ایلای افتاد. مادری که دلش می‌خواست هر روز یکشنبه باشه و آرزوی عشقی یکشنبه‌ای رو داشت.بخشی از کتاب «عشق و اسلحه»: ایلای جای مرا گرفت. با اردنگی از ماشین بیرونم انداخت. چکمه‌های گاوچرانی‌اش را بیرون از ماشین کنار چرخ جلو می‌گذاشت، کاپشن جینش را روی کاپوت ماشین می‌انداخت و عینک‌آفتابی‌اش را زیر یکی از برف‌پاک‌کن‌ها فرومی‌کرد. ایلای هرگز در نمی‌زد. ممکن بود در حال آواز خوندن باشیم، یا غذاخوردن، یا مادر در حال کمک به من برای انجام‌دادن تکالیف مدرسه باشد؛ به‌محض این‌که صدای پای ایلای را از راه دور می‌شنید، همه چیز متوقف می‌شد. دستی به موهای طلایی وزوزی‌اش می‌کشید و حبه قندی توی دهانش می‌گذاشت. کاملاً مطمئن بودم اگر از پنجرهٔ ماشین بیرون را نگاه کنم ایلای را می‌بینم که به‌طرف ما می‌آید و می‌آمد. همیشه آسمان را نگاه می‌کرد. در عجب بودم چه‌طور هیچ‌وقت پایش به چیزی گیر نمی‌کند. او آسمان را نگاه می‌کرد و زمین هم اهمیتی به او نمی‌داد. مادر می‌گفت «بدو برو بازی کن، معطل نکن، برو دیگه، سر خودت رو به کاری گرم‌کن.» همین که من از دری خارج می‌شدم، ایلای از درِ دیگر وارد ماشین می‌شد و معمولاً هم مستقیم خودش را می‌سُراند روی صندلی عقب. مادر می‌گفت «بدو برو بازی کن.»  آن‌جا را ترک می‌کردم و توی محوطه پرسه می‌زدم، اما در واقع جایی نداشتم برم.کتاب روزنه کوچیکی باز می‌کنه برای دیدن آدم‌هایی که هر روز زیر پس مونده‌های سمی فرهنگ اسلحه توی آمریکا فرو می‌رند. شاید اون‌ها فرزندان فراموش شده باشن؛ اما بعد از خوندن کتاب هرگز اون‌ها رو از خاطر نخواهید برد. بیماری احساس مشترک با اشیا وجه مشترک پرل و مادرش بود و این حس مشترک با اسلحه‌ای که مادر به پرل داد تا برای مدت کوتاهی که داخل ماشین هستن، همراهش باشه ترکیب شد.از جایی به بعد استخوان‌های پرل روی اسلحه‌ها آرام می‌گرفت و گلوله‌های تیر تفنگ ارثیه او شدن نویسنده دست مخاطب را گرفته و وارد فضای زندگی پرل می‌کند، زندگی که انتخاب او نبود؛ اما دلیل اشک‌هایی بود که در سکوت می‌ریخت و فقط از خیسی بالشتش می‌شد متوجه شد.بخشی از کتاب «عشق و اسلحه»:وقتی فهمیدم چهار ساک پر از اسلحه داخل اتوبوس داریم فهمیدم از زندگی گذشته‌ام راه گریزی ندارم هرگز نمی‌توانم تخته‌سیاه ذهنم را پاک کنم یا خاطراتم را مثل سطل آبی کثیف دور بریزم. به لطف آموزش‌های مادرم می‌دانستم خاطره جایگزینی است برای عشق. به لطف او می‌دانستم تنها جایی که ارزش رفتن دارد دنیای رؤیاست. مادرم همیشه می‌گفت رویا دیدن خرجی ندارد، در رویا ناچار نیستی اجاره‌خانه بدهی یا قبض‌های جورواجور بپردازی. در رویا می‌توانی خانه بخری، می‌توانی عاشق باشی عاشقت باشن.جمع‌بندیاگه این کتاب به‌صورت صوتی نبود، شاید شروعش نمی‌کردم؛ ولی بعد از یکبار گوش دادن، برای اینکه بتونم با پرل همراه باشم، شنیدن کلمات کافی نبود و باید اون‌ها رو جلوی چشمم می‌دیدم.خیلی من رو یاد ناتور دشت می‌انداخت نه به‌خاطر نوع داستان، توی کتاب ناتور دشت انگار داخل فکر پسری نوجوان داشتی زندگی می‌کردی و بعد خوندن اون کتاب احساسات این افراد برات قابل‌لمس می‌شه. توی داستان پرل هم همین‌طور، داخل ذهن پرل با حوادث خارجی که روی زندگی‌اش اثر می‌ذاشتن و خودش هیچ نقشی توی اون ها نداشت آشنا می‌شدی.کتاب بُعد دیگه‌ای از زندگی رو به نمایش گذاشت که تجربه‌اش نکردم و شناختی هم ازش نداشتم. زندگی خارج از چارچوب تعریف شده. شاید اگه تو محیطی سخت‌گیر از نظر خوب و بد و با پدر و مادری قانونمند بزرگ شده باشین، بیشتر براتون جالب‌تر باشه.</description>
                <category>نسرین سلیمانی</category>
                <author>نسرین سلیمانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 10:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>