<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نستوه جهان بین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nastouh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:03:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1266876/avatar/FQDfTg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نستوه جهان بین</title>
            <link>https://virgool.io/@nastouh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آبی آسمانی (نقدی بر انیمیشن عشق، مرگ + ربات ها)</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7-h6x1cydghna1</link>
                <description>دیروز در کارخانه نوآوری آزادی و در کارگاه زاویه شرکت هم آوا به همت دوستان تست و تایپ و سهیل عباسی عزیز معاون کارآفرینی هم آوا قسمت 14 از فصل اول « عشق، مرگ + ربات » پخش و با حضور برخی دوستان نقد و بررسی شد. اولا نکته جالب برایم این بود که دوستان کمتر توجه به محتوای فیلم و صحنه های آن داشتند و هر کس هر چه دل تنگش می خواست می گفت که البته در نوع خود جالب بود. دو گونه تفسیر در نزد حاضران مشاهده شد یک نوع تفاسیر عرفانی و مبتنی بر خودشناسی و درک راز هستی و نوع دوم تفسیری که زندگی و هستی را امری پوچ معرفی می کرد. که البته نظر سازنده فیلم دیود فینچر به نگاه دوم به گمان من نزدیکتر بود.این نمایش داستان هنرمند سیاهپوستی را روایت می کرد که از طریق کشیدن پرتره مشتریانش امرار معاش می کرد اما همواره در پرتره هایی که می کشید رنگ آبی آسمانی ناخودآگاه ظهور می کرد. کشف رمز این حضور، هنرمند را بر آن داشت که دست از کار بکشد و سیر و سلوک خود را شروع کند. او برای درک این راز، مراحل گوناگونی را طی کرد و هر مرحله را که می پیمود آن را در نقاشی اش متجلی می کرد و این کوشش بی نظیر او علاقمندانش را متحیر می کرد تا این که در آخرین اثر تابلوییش، تنها یک صفحه تمام آبی آسمانی کشید. گویی هنرمند به رازی که در جستجویش بود پی برده بود.در تمام این مدت این هنرمند شخصیت و هویت خود را برای مخاطبانش در هاله ابهام گذاشته بود. تا این که پس آخرین اثر تابلوئیش به یک جوان نسل Z که مدتها در صدد کشف هویت این هنرمند بود این امکان را داد تا به بارگاه اسرار آمیز او که گویی در آسمانها بود راه پیدا کند و داستان زندگیش را بشنود.هنرمند افشاء کرد که به حقیقت رسیده است و قصد دارد دیگران را نیز با حقیقتی که یافته در آخرین اثر هنریش شریک کند و به زنگیش خاتمه دهد. او داستان را از اینجا شروع کرد که او یک ربات تمیز کننده سرامیکهای استخر بوده و صاحب او که یک دختر خلاق بوده است از کودکی تا زمان مرگ آن ربات را ارتقاء داده و پس از مرگش مالکان بعدی این ربات، همچنان به ارتقاء آن ادامه داده اند تا این که او خود نیز این فرایند تکامل را در طول سالهای داراز دنبال کرده است و به این نقطه­ ای رسیده که امروز است. اکنون می خواهد پرده از حقیقتی بردارد که در تمام این سالها به دنبال آن بوده است. و سپس دختر را به محل آخرین اجرای هنریش می برد که یک استخر در حال ساخت است.شب اجرای آخرین اثر هنریش استخر آماده پر از آب و نور پردازی شده است و مشتاقان تماشای این آخرین نمایش در محیطی به شکل استادیوم بر گرد استخر جمع شده اند. ناگهان از میان تاریکی هنرمند به شکل اسطوره ای و اسرار آمیز بیرون می آید و در میان بهت و حیرت همگان برهنه به داخل استخر می پرد و رفته رفته تمامی اجزای بدنش را تجزیه می کند و چیزی که از دل آن همه پیچیدگی خارج می شود یک ربات کوچک تمیز کننده اسختر است که بعد از رهایی، اتوماتیک به سمت کناره استخر می رود و مشغول تمیز کردن کاشی های آبی جداره اسختر می شود.گویی آن همه رمز و رازِ در پسِ ظهورِ رنگ آبی آسمانی، که در تمام طول فیلم هنرمند را به دنبال خودکشیده است، چیزی جز سرامیک آبی اسختر نیست، که در حافظه ربات هسته اول تشکیل دهنده هنرمند به یادگار مانده بود و هر از چند گاهی خود را بروز می داد.این روایت ادامه روایتِ راززدایی از هستی توسط دنیای مدرن است و تقلیل انسان به یک ربات تکامل یافته و تقلیل ناخودآگاهِ پیچیده و رازآلود انسان به یک سرامیک آبی استخری که هرگز چیز جدیی نیست و ارزش آن همه بالا و پایین شدن را ندارد. اما همین خاطره فراموش شده است که دارد زندگی ما را دچار عدم رضایت و عدم آرامش می کند و ما را به تکاپو وا می دارد. این فیلم شاید تمسخری باشد به تمامی تکاپوهای تکاملی انسان که در مصیر کشف راز جهان رخ می دهد اما وقتی که این راز کشف می شود در اوج ابتذال و حقارت است.</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 11:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ های اصلی نزد خودت است</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/keshmoon5-njrvpmyfl9x3</link>
                <description>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمونچکیده: محمد قائم پناه متولد 1359 در شهر قائن خراسان جنوبی است. خانواده او از دیرباز کشاورز بودند لذا عشق به طبیعت و کار کشاورزی در جان او همیشه زنده و الهام بخش بوده و هست. پدر او این امکان را می یابد که با جدیت در تحصیل پزشک شود لذا بر این باور بوده که راه موفقیت در زندگی درس خواندن است به همین دلیل از شهر قائن به مشهد می آیند و محمد در یکی از مدارس مشهد که بچه پول دارهای مشهد آنجا درس می خواندند مشغول تحصیل می شود. محمد راه متفاوتی از پدر را در پیش می گیرد و به همین دلیل مجبور می شود خیلی زود کسب و کار شخصی خودش را راه بیندازد و این شروع داستان پر چالش زندگی حرفه ای اوست. چرایی زندگی او در مأموریتش نسبت به کشاورزانی تعریف می شود، که اگر نتوانند به حرفه خود ادامه دهند باید در شهرهای بزرگ مشغول تفکیک زباله ها شوند.آنچه در کل مصاحبه خواهید خواند: چرایی زندگی، مأموریت زندگی، طبیعت الهام بخش، اتفاقات سازنده، چالشهای حرفه ای، زندگی همیشه سرشار، پول کثیف، رها شدن بر جریان زندگی، فقدان مهارتهای نرم، خود انسان مهمترین مرجع یافتن پاسخ های استراتژیک، کارهای بدی که می خواهم بکنم، کارآفرینی یک مصیر معنوی.فصول و نقاط عطف زندگیمن یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:کار نکرده ای در زندگیت هست که بخواهی انجام بدهی؟مهمان:بلهمجری: چیست؟مهمان:یک سری کار بد هست دلم می­خواهد بکنم (خنده حضار)مجری:بکن پس. اگر چیزی هست که ما باید می ­پرسیدیم و نپرسیدیم و می­ خواهی بگویی بفرمامهمان:نه چیز نپرسیده ­ای نگذاشتین. رسیدید به یک جاهایی که دیگر نمی ­شد گفت. در پایان باید بگم که نمی ­گویم به جایی رسیدیم ولی سر و صدا کردیم. بعضی فکر می کنند در اکوسیستم استارتاپی خبری هست یک منتور­هایی هستند که یک راهنمایی­ های طلایی برایت دارند که تو می ­آیی و آن جا موفق می­ شوی. احساس می­ کنم که آن آدم ­ها نیاز دارند جواب سوالشان را بگیرند ما خودمان یک جاهایی پول­ های گنده دادیم ولی ما را به مرز نابودی و شکست کشاند. جواب اصلی در خود ماست؛  مثل این می ­ماند که بگویم موتور ماشین را چطور تعمیر کنم، آره می­ توانم ببرم پیش تعمیرکار و تعمیرش کنم ولی سوال اصلی این نیست که موتور ماشین را چطور تعمیر کنم سوال اصلی این است که وقتی ماشین را روشن کردم کجا بروم؟ و کجا بروم را خودم بهتر از هر کسی می­دانم.مجری:یعنی شما به کسانی که وارد این کار می­ شوند توصیه می­ کنید که به خودشناسی و خودسازی بپردازند؟مهمان:حتی در مسائل کسب و کاری یعنی حتی این که الان این تصمیم کسب و کاری برایم بهتر است یا آن جوابش را خودت می­دانی. حتی اینکه الان من این تصمیم را بگیرم یا آن را. با این آدم شریک بشوم یا نشوم جوابش را خودت می­دانی. هر کسی هر چیزی به تو بگوید بی خود است مگر این که یک سوال تکنیکی و فنی داشته باشی آن سوال فنی را می­ توانی بپرسی، آن را یک منتور یا مشاور می­ تواند بهت بگوید.مجری:که آقا زعفران را در شیشه بریزم یا پلاستیک؟مهمان:آفرین. من می­خواهم درد مشتری را بفهمم سوال را اینجوری بپرسم یا اینجوری بپرسم، این را می­ توانی راهنمایی بگیری، کتاب بخوانی. بپرسم که آقا شما زعفران را از فلان جا می­خرید؟ یا سوال بپرسیم که شما آخرین بار زعفرانتان را از کجا خریدی؟ این را می­ توانم از کسی بپرسم، سوال­ های استراتژیک کسب و کار و نه تکنیکی کار، جواب استراتژیک را خودت می­دانی یعنی کمی با خودت خلوت کن و خودت کمی به عمق کار فکر کن.من توصیه می­کنم هر کسی خودش باشد. ولی فکر می­کنم که هر کداممان باید خودمان باشیم و خودمان را گم نکنیم یک وقت­ هایی از خودمان قطع و disconnect می­ شویم، هر کاری که بلدی را بکنی که به خودت وصل بشوی. در دیدگاه من که دنیا پر و سرشار است هر طرف بروی، هست، لازم نیست حتما این راه را بروی تا به یک جایی برسی، این راه را هم بروی به یک جایی می­ رسی، همه جا هست، برای همین اگر به خودت وصل باشی و خودت باشی چیزی که دوست داری را انجام بدهی آن کار درست است. حالا امیدوارم که افرا بتواند به آدم­ هایی که می­ خواهند کاری بکنند چه برای خودشان و چه برای دیگران و دنیای اطرافشان، آن آدم ­ها را به اینجا برساند که با خودت باشی و به خودت وصل باشی، حتی برای کسب و کارت، آن تصمیم درست را می­ توانی بگیری؛ نهایتش این بود که من در کار اولم رفتم و ورشکست شدم ولی آن ورشکستگی در کوله پشتیم هست و من از تک تک چیزهایش دارم یاد می­گیرم من از کارمندی که آن جا داشتم دارم یاد می ­گیرم و واقعاً در زندگیم استفاده کردم من از تجهیزات ماهواره ای که برای افزایش سرعت اینترنت بود و از دو جا گرفتم و اشتباه بود الان یاد گرفتم، من حتی کارت ویزیت می­خواهم یاد حواسم هست که از دو جا، دو قسمتش را سفارش ندهم. برای همین حرفم این است که افرا بتواند به افرادی که وارد مسیر کار بشوند و حین مراحلی هستند را کمک کند که با اطمینان بیشتر و برگشت به خودشان مسیر را پیش ببرند.مجری:خیلی عالی خیلی از هم صحبتی شما لذت بردیم و روز ما را شاد کردید. موفق باشید.مهمان:خوشحالم که به شما نزدیک شدم و  با هم شناخت نزدیک­تری پیدا کردیم.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 18:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر باد باید زیست</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/keshmoon4-whbp4llvmacg</link>
                <description>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمونچکیده: محمد قائم پناه متولد 1359 در شهر قائن خراسان جنوبی است. خانواده او از دیرباز کشاورز بودند لذا عشق به طبیعت و کار کشاورزی در جان او همیشه زنده و الهام بخش بوده و هست. پدر او این امکان را می یابد که با جدیت در تحصیل پزشک شود لذا بر این باور بوده که راه موفقیت در زندگی درس خواندن است به همین دلیل از شهر قائن به مشهد می آیند و محمد در یکی از مدارس مشهد که بچه پول دارهای مشهد آنجا درس می خواندند مشغول تحصیل می شود. محمد راه متفاوتی از پدر را در پیش می گیرد و به همین دلیل مجبور می شود خیلی زود کسب و کار شخصی خودش را راه بیندازد و این شروع داستان پر چالش زندگی حرفه ای اوست. چرایی زندگی او در مأموریتش نسبت به کشاورزانی تعریف می شود، که اگر نتوانند به حرفه خود ادامه دهند باید در شهرهای بزرگ مشغول تفکیک زباله ها شوند.آنچه در کل مصاحبه خواهید خواند: چرایی زندگی، مأموریت زندگی، طبیعت الهام بخش، اتفاقات سازنده، چالشهای حرفه ای، زندگی همیشه سرشار، پول کثیف، رها شدن بر جریان زندگی، فقدان مهارتهای نرم، خود انسان مهمترین مرجع یافتن پاسخ های استراتژیک، کارهای بدی که می خواهم بکنم، کارآفرینی یک مصیر معنوی.فصول و نقاط عطف زندگیمن یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:به نظرتان اگر این امکان را داشتید که دوباره به دنیا بیایید، آیا همین مسیر را می رفتید یا یک مسیر دیگر که به نظرتان بهتر بود را می­رفتید؟مهمان:اگر دوباره به دنیا می آمدم خودم را به جریان آب رها می­کردم.مجری:یعنی اجازه می دادی که زندگی خودش شما را ببرد؟مهمان:آره من فکر می­کنم همه آن دوره­ها و فصل­ها دوره­های ارزشمندی بودند، همه کارهای موفق یا شکست خورده من یک کوله پشتی­ای است که همه شان را دارم و از همان کوله پشتی بر می­دارم و برای قدم­های دیگر استفاده می­کنم.مجری:این حرف را مثلا می­توانید در موقعیت یک کشور جنگ زده هم بگویید؟ مثلا اگر سوریه هم بودید می­گفتید که می­گذاشتم که زندگی من را با خودش ببرد؟مهمان:خب ما الان مقایسه کنیم با سوییس شاید در مقایسه با آن سوریه باشیم، برای همین بله حتما می­گفتم.مجری:یعنی فکر می­کنید که این بهترین روش زندگی کردن استمهمان:آقای جهان­بین فکر می­کنم که ما در مورد بهترین، جایی نداریم که صحبت کنیم، ما در مورد امکان­ها باید صحبت کنیم. اگر من همه اش بخواهم بگویم اگر جاذبه زمین نبود، اگر من یک موجودی بودم بال داشتم پرواز می­کردم، این فکرها چه ارزشی دارد؟ اگر من فکر می­کردم به جای ایران حتی اندونزی بودم، من یک دور نگاه کردم استارتاپ مشابه ما در اندونزی مثلا در دوره­های شتاب دهنده وای کامبنیتر بوده و الان با ۶۰ کشاورز در مورد جذب سرمایه میلیون دلاری دارد کار می­کند، ما الان در پلتفرممان چند برابر آن کشاورز داریم، من حتی خودم را با اندونزی هم مقایسه نمی­کنم. اگر مقایسه کنم در حد چند دقیقه است اصلا به آن فکر نمی­کنم من اندونزی نیستم، نمی­گویم سوئیس، من اندونزی هم نیستم، ما یک دنیاییم و آن­ها یک دنیا. برای همین در مورد امکان­ها صحبت کنیم، برای همین فکرم را درگیرش نمی­کنم الان اینجا هستم با همین جاذبه زمین با همین سیستم و با همین وضعیت. در این وضعیت چه کار می­توانم بکنم؟مجری:یعنی در این وضعیت شما خودتان را رها می­کردید که زندگی برایتان تصمیم بگیرد.مهمان:چه سوئیس بودم خودم را رها می­کردم و چه ایران بودم خودم را رها می­کردم.مجری: فکر می­کنید چه چیزهایی اگر در اختیارتان قرار می­گرفت بهتر می توانستید مسیر حرفه­ایتان را پیش ببرید؟مهمان:چیزهایی که داریم مثل توپ­های مستقل از هم نیستند این­ها مثل یکسری توپ­ها هستند که با نخ به هم وصلند. وقتی یکی را جابجا می­کنی بقیه هم جابجا می­شوند، شاید الان جوابم این بود که شرایط من کامنیوکیشن و مهارت ارتباطی بهتری داشتم، یک بار در مورد عشق پرسیدید گفتم که من زیاد درکی از عشق ندارم که این در زندگی حرفه­ای خودش یک تبعاتی هم دارد گفتم که مثل یک سربازم که برای ماموریت کار می­کند، من شاید آنقدر درک احساسی از شرکای کاری و تیم خودم ندارم. من یک وقت می گویم: آقا پاشید کارتان را بکنید، قصه تعریف نکنید و متوجه نیستم که آدم­ها احساس دارند.مجری:ولی شما آدم با احساسی به نظر می­آیید.مهمان:آره خب حتما هستم ولی مثلا وقتی یکی از بچه­های تیمم سخت کار کرده و یک دست آوردی دارد راستش را بخواهید من این حس که الان باید تقدیر کنم، ندارم؛ تلاشت را کردی، باید می­کردی انگار برایم یک چیز بدیهی است یا مثلا تا حدودی شاید داشته باشم اما طیف هست دیگر سفید و سیاه هم نیست. خودم هم برای کاری تلاش کردم آن قدر حس این که مرا ببینید و مرا تشویق کنید ندارم و چنین حسی هم  نسبت به بقیه دارم و یا مثلا یادم هست در یکی از مذاکراتی که با چند تا از سرمایه گذار­هایمان داشتم اینجور که دلم می­خواست پیش نرفت انتهایش با تلنگر یکی از دوستان به اینجا رسیدم که آقا، انگار که اصلا نمی­دیدم که او کجاست و اصلا خودم را جای او نمی­گذاشتم، همه اش جای خودم بودم. احساس می­کنم که اگر توانایی ارتباط گیری و درک سایرین را داشتم شاید الان بهتر و جلوتر بودم. احساس می­کنم یک خورده در مهارت­های نرم ضعف دارم و یک خورده ریشه آن را به نظام تربیتی ما بر می­گردد. یادم هست یکی از دوستانی که از ما جدا شد گفت محمد تو در رابطه پینگ پونگ بازی نمی­کنی. اصلا نمی­فهمیدم چه می­گوید پینگ پونگ چیست؟ گرافیست­مان بود خیلی آدم با احساسی بود می­گفت من بهت می­گویم که من اینجا کم دارم تو فقط نگاهم می­کنی یک کم بالا و پایین بپر یک واکنشی نشان بده. قصدم بی احترامی و بی توجهی نیست یک حالی است مثل یک سرباز. نه که بگویم کاری نبوده حالا اگر یک کار خفن هم انجام می­داده هم باز همین بودم.مجری:از چه انرژی می­گیرید قطعا همه ما آدم­ها لحظات خیلی سختی در زندگیمان بوده که احساس کردیم که شاید دیگر نتوانیم سرپا بایستیم و سرپا ایستادن و ادامه دادن خیلی سخت است. در این لحظات سخت چه چیز به شما انرژی داده که به کارتان و حتی به زندگی ادامه دهید.مهمان:سوال جالب توجهی است شاید به نظر ساده بیاید. چند تا چیز هست بعضی چیزها بیرونی است نمی­دانم چقدر در آدم­ها ریشه می­دهد. یکبار جایی رفتم و کسی به من هدیه­ای داد مثلا دست بند، گفت که این را کس دیگری داده و گفته که آن را به تو بدهم برای اینکه سوء تفاهم ایجاد نشود گفت که من به تو بدهم و گفت به خاطر این هست که تو یا مسیر و یا کارت را دوست داشته‌. برای من نماد این شد که محمد تو تمام آن لحظاتی که سخت است و فکر می­کنی بد بودی و آدم خوبی نبودی کاری که باید می­کردی را نکردی و همه این­ها، ولی کسانی هستند که دوستت دارند همه وقت­هایی که گند زدی و واقعاً هم گند زدی، همه وقت­هایی که کار اشتباه کردی و شاید دروغ گفتی و واقعاً هم شاید دروغ گفتی چون دنیای ما واقعاً پیچیده است، یک جاهایی دروغ سر راسته و به نظرم یک جایی معلوم نیست، شاید به لجن آلوده شدی یا هر چی، چون در یک دنیای پر از لجن وقتی زندگی می­کنی و راه می­روی نمی­توانی لباست را بالا بگیری و بگویی که نه من لجنی نشدم. همه آن وقت­ها به من می­گوید که با همه این­ها تو آدمی هستی که یک آدم­هایی دوستت دارند یا مثلا چیزهای عمیق تر از آن، شاید دویدن است وقتی مسیر طولانی می­دوم به من حسی می­دهد که شاید دوباره به من انرژی می­دهد و مرا سبک می­کند. ولی در نهایت منبع انرژی شاید خیلی درونی هست بگویم که بیرون من چیزی هست یا کاری هست که من می­روم و آن کار را انجام می­دهم به من انرژی می­دهد، اینطور چیزی آنقدر پر رنگ ندارم، خیلی درونی است‌. اگر بخواهم فقط به یک مورد در زندگیم اشاره کنم باید بگویم: اعتماد به نفس، یک حسی دارم که انگار سر جایم محکم هستم.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 18:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش های حرفه ای</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/keshmoon3-d6pfy0igxksz</link>
                <description>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمونچکیده: محمد قائم پناه متولد 1359 در شهر قائن خراسان جنوبی است. خانواده او از دیرباز کشاورز بودند لذا عشق به طبیعت و کار کشاورزی در جان او همیشه زنده و الهام بخش بوده و هست. پدر او این امکان را می یابد که با جدیت در تحصیل پزشک شود لذا بر این باور بوده که راه موفقیت در زندگی درس خواندن است به همین دلیل از شهر قائن به مشهد می آیند و محمد در یکی از مدارس مشهد که بچه پول دارهای مشهد آنجا درس می خواندند مشغول تحصیل می شود. محمد راه متفاوتی از پدر را در پیش می گیرد و به همین دلیل مجبور می شود خیلی زود کسب و کار شخصی خودش را راه بیندازد و این شروع داستان پر چالش زندگی حرفه ای اوست. چرایی زندگی او در مأموریتش نسبت به کشاورزانی تعریف می شود، که اگر نتوانند به حرفه خود ادامه دهند باید در شهرهای بزرگ مشغول تفکیک زباله ها شوند.آنچه در کل مصاحبه خواهید خواند: چرایی زندگی، مأموریت زندگی، طبیعت الهام بخش، اتفاقات سازنده، چالشهای حرفه ای، زندگی همیشه سرشار، پول کثیف، رها شدن بر جریان زندگی، فقدان مهارتهای نرم، خود انسان مهمترین مرجع یافتن پاسخ های استراتژیک، کارهای بدی که می خواهم بکنم، کارآفرینی یک مصیر معنوی.فصول و نقاط عطف زندگیمن یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:می­خواهم بدانم مهمترین چالش زندگیتان چه بوده؟مهمان:خیلی زیاد هست ولی می‌خواهم از شروع کارآفرینی مقداری جلوتر بیام و از مشکلات امروزم بگم. مشکلات اولیه مثلِ درس ­های مدرسه ابتدایی است که به دبیرستان بیاییم. در مورد شراکت صحبت کنیم یعنی آقا الان تو در یک شرکتی هستی در یک استارت آپی هستی دو دور، سه دور سرمایه جذب کردی، که الان یک سری شریک داری تو دیگر مالک صد در صد نیستی مجمع و سهامدارانی هستند، هیئت مدیره ای وجود دارد، یکی از چیزهایی که من الان درگیرم درک ذی نفعان است. انتظارات آنها و مدیریت انتظارات آنها مدیریت سهام دارهایی که شاید بعضی از آنها نگاه بالا به پایین به شما دارند اما تو هم واکنش درست و حرفه ای خودت را باید داشته باشی. قسمت شرکت داری را هم باید درست انجام دهی، نظام حساب داری درست داشته باشی، کارهایی که انجام می­دهی مطابق با قوانین جاری کشور باشد، مطابق با اساس نامه و قانون تجارت باشد، اصلا باید در آن زمینه ­ها یادگیری داشته باشی.مجری:بسیار عالی. حالا می­ خواهم ببینم که با این فراز و نشیبی که در سال­ های عمرتان داشتید الان زندگی را چطور می­بینید؟ البته یک اشاره فرمودید که زندگی آنقدر پرهست که شما هر طرف بروید باز هم پر است. می­خواهم که در مورد این، بیشتر برای ما توضیح دهید. چون خیلی نگاه قشنگ و جالبی است فکر می­کنم اگر این نگاه را بتوانیم به آدم­ های بیشتری تسری بدهیم که بدانند قرار نیست لزوما همه چیز به کام من باشد فعلاً زندگی این در را برای من باز کرده و من از این می­ روم. اگر ممکن است این را برایم مقداری باز کنید.مهمان:جنبه­ های خیلی مختلفی دارد مانند طبیعت، وقتی به طبیعت می­روی انواع و اقسام گیاهان درختان با آن طراحی مینی مال و ساده، آن چیز مدرن که در عصر جدید می­بینیم، را ندارد، پر از سر و صداست به دریا می­رویم ماهی می­بینی، صدای پرنده­ها همه چیز شلوغ است، برای همین در جواب به سوال می‌توان به تکه­های مختلف بپرم، اما در جواب این که زندگی را چطور می­بینم اگر بخواهم به درون خودم برگردم، اول برگردم به سر خط زندگی یعنی اینکه من الان زنده هستم. عموی من در یک سن بالا خودکشی کرد خیلی به جسارتش احترام می گذارم این که به این سن رسیدی و بچه­هایت بزرگ شدند حالا خودکشی کنی احترام می گذارم. ما در مقیاس کیهانی هیچ هستیم ولی با این وجود این فرصت را داریم که برای چیزی که می خواهیم تلاش کنیم و تغییری را که می خواهیم ایجاد کنیم و این ارزشمند است. البته باید بگویم از تمام این چالش ها لذت می برم پس چرا ادامه ندهم. من می بینم کشاورزانی که به واسطه کار من زندگیشان تغییر کرده است می بینم که روی هم تیمی هایم دارم تأثیر مثبت می گذارم و اینها برای من خوشایند است پس چرا ادامه ندهم.مجری:لزوما این تغییر بیرونی است یا می­تواند درونی هم باشد؟مهمان:حتما اول تغییر درونی است بعد به بیرون منعکس می­ شود، قویا به این معتقد هستم. قویا معتقدم که کار آفرینی یک مسیر معنوی است، بنا به تجربه کامل، شعار نیست می­توانم زیاد مثال بزنم که موفقیت تو در استارت آپت به عنوان لیدر استارت آپ، راهبر استارت آپت که در واقع از درونت نشئت می­گیرد. شما وقتی که قرار است با دیگران کار کنی باید از خیلی خودخواهی ها چشم بپوشی و دیگران را در نظر بگیری و البته درست هم در نظر بگیری باید یک منش ثابت و مشخص داشته باشی و سلایق شخصی را دخالت ندهی. اینها همه باعث خودسازی می شود. اصلا شما تا خودتان درست نشوید نمی توانید در مدیریت کسب و کارتان موفق باشید.مجری:اگر از مشغله ­هایی که دارید فارغ شوید فرض کنید سهامتان در کشمون را بفروشید، فراغتی پیدا کنید و حس کنید که یک فراغ بالی دارید که می­توانید تصمیم جدیدی در زندگیتان بگیرید، آن تصمیم چه خواهد بود؟مهمان:همین الان بهش فکر می­ کنم شما در صحبتتان از بیرون رفتن از تهران و کلا شهرهای بزرگ گفتید واقعاً یکی از رویاهای خیلی قدی می­ام که حتی همین اخیر هم برایش خیلی تلاش کردم اما موفق نشدم این است که مزرعه ای داشته باشم و در آن مزرعه هر چیزی که دوست دارم بکارم. زندگی در مزرعه که از خیلی وقت پیش که یک دوره داشتم اگر از کشمون بیرون بیایم حتما بتوانم جایی را راه بیندازم ک در آن جا مزرعه، حیوانات، گلخانه خودم را داشته باشم و یک سبک­های جدید از کشاورزی نه این سبک ­های مدرن، سبک­هایی که کشاورزی با اکوسیستم همخوان­ تر باشد، یک اینطور چیزی راه بیندازم و حتما در کنارش هم اگر از نظر مالی بتوانم روی کسب و کارهای آدم ­هایی ک مثل خودم بودند که یک کسب و کارهایی را پیش می­برند نه خیریه ­هایی، کسب و کارهایی که اثرگذاری مثبتی در دنیای اطرافشان دارند، روی آن ها سرمایه گذاری می­کنم تا بتوانم تجربیاتم را به آنها منتقل کنم.مجری:دوست دارید برای آینده کشمونچه اتفاقی بیفتد؟مهمان:سوالی است که الان درگیرش هستم .خیلی از استارت آپ­ها اینوستر ها خروج کردند و سهامشان را فروختند. الان رفتن به بورس مطرح است. راستش را بخواهید نمی­دانم اولا که مال من نیست، من یک سهام دار هستم هر چند که بزرگترین سهام دار هستم ولی یکسری سهام دار دیگر دارم و برای نظر همه آن دوستان ارزش قائلم. بابت اعتمادی که داشتند و ما با هم این را ساختیم یکسری آدم بودیم به نظر من سهام دارها هم یک تیم هستند مثل یک تیم اجرائی. برای همین فکر می­کنم که باید نظر همه را دید، به شخصه فکر می­کنم که شاید نه exit کردن و نه ورود به بورس کار درستی برای کشمون نباشد. هر چند گزینه­های ورود به بورس شاید گزینه تامین سرمایه خوبی باشد یا هر چیز دیگری، ولی کشمون را وارد یک بازی­ای می­کند که آن اثرگذاری­ای که می­خواهد داشته باشد را شاید نداشته باشد چون من در همه فرآیند­های جذب سرمایه سعی کردم ببینیم که از چه کسی پول می­گیریم و آن پول از کجا آمده، چه منشایی دارد و این آدم چه طرز فکری دارد و همین الان چه کار می کنند. برای همین سعی کردم همه این­ها را لحاظ کنم چه در راند اول که چند گزینه مختلف داشتیم در نهایت کرادفاوندینگ  کردیم و اصلا راه ساده­ای نبود همین الان پیامدهایش را داریم می بینیم. برای ما کلی چالش ایجاد کرده است، شاید برای من شخصا و هم در جذب سرمایه دوره بعدی. برای همین مشکوکم که آن آینده از نظر من آینده exit و ورود به بورس باشد، نمی­دانم از ته دل امیدوارم که کشمون به یک جایی برسد که بتواند کاری که ایده اولیه بنیانگذارانش حمزه، محمد و سیامک بوده بتواند کاری کند که کشاورزها کشت و کاری کنند که هم متناسب با نیاز بازار و هم متناسب با اقلیم و آب و خاک کشاورزها باشد امیدوارم این کاررا بتواند انجام دهد.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 17:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک سربازم</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/keshmoon2-xilo22cqj4th</link>
                <description>مصاحبه با محمد قائم پناه هم­ بنیانگذار کشمونچکیده: محمد قائم پناه متولد 1359 در شهر قائن خراسان جنوبی است. خانواده او از دیرباز کشاورز بودند لذا عشق به طبیعت و کار کشاورزی در جان او همیشه زنده و الهام بخش بوده و هست. پدر او این امکان را می یابد که با جدیت در تحصیل پزشک شود لذا بر این باور بوده که راه موفقیت در زندگی درس خواندن است به همین دلیل از شهر قائن به مشهد می آیند و محمد در یکی از مدارس مشهد که بچه پول دارهای مشهد آنجا درس می خواندند مشغول تحصیل می شود. محمد راه متفاوتی از پدر را در پیش می گیرد و به همین دلیل مجبور می شود خیلی زود کسب و کار شخصی خودش را راه بیندازد و این شروع داستان پر چالش زندگی حرفه ای اوست. چرایی زندگی او در مأموریتش نسبت به کشاورزانی تعریف می شود، که اگر نتوانند به حرفه خود ادامه دهند باید در شهرهای بزرگ مشغول تفکیک زباله ها شوند.آنچه در کل مصاحبه خواهید خواند: چرایی زندگی، مأموریت زندگی، طبیعت الهام بخش، اتفاقات سازنده، چالشهای حرفه ای، زندگی همیشه سرشار، پول کثیف، رها شدن بر جریان زندگی، فقدان مهارتهای نرم، خود انسان مهمترین مرجع یافتن پاسخ های استراتژیک، کارهای بدی که می خواهم بکنم، کارآفرینی یک مصیر معنوی.فصول و نقاط عطف زندگیمن یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری: فکر می­کنید که علاقه شما به طبیعت از کجا نشأت می گیرد؟ چه چیزی را در شما تقویت می‌کند؟مهمان:این همان موضوعی است که قبل از شروع مصاحبه با هم صحبت می‌کردیم شاید یک واشکافی درونی را لازم داشته باشد که برای آن زیاد وقت نگذاشتم که به آن بپردازم، ریشه علاقه به طبیعت را نمی­دانم کجاست؟ شاید این است که من از یک خانواده کشاورز می­آیم جایی که خاطرات کودکی ام در طبیعت و در فضای باغ و خاک و حیوان بود، یادم هست شاخ بز را نگه می­داشتم و مادربزرگم بز را می­دوشید. اصطلاحاً در خراسان جنوبی می­گویند وقت دم است، شیر گله را جمع می­کنند تا به حدی برسد تا به حدی که صاحب گله بتواند با آن شیر و ماست و پنیر درست کند. خب من بخشی از این ماجراها بودم، شاید این باعث شکل دادنش بوده و ناخودآگاه آن را در زندگیم، فصل­های مختلف، در مسیر زندگی، خودش را نشان داده چه آن زمان که در مورد گیاهخواری یا در مورد موسسه طبیعت صحبت کردیم حتی در کشمون. ما ۱۲ قنات داریم که خشک شد ما چه کار برای این قنات­ها می‌توانیم بکنیم؟ اصلاً مسئله آب در ایران چیست؟من ریاضی خواندم اما فکر می کنم با مسائل نباید خیلی ریاضی وار و منطقی برخورد کرد. وقتی از تهران به خراسان جنوبی بر می­گردم و از هواپیما پایین می­آیم تا کوه­ها و خشکی را می­بینم حس می­کنم که به خانه برگشتم و آن باد که به من می­خورد حس می­کنم که اینجا جای من است. خیلی دلم می خواد یک روز تهران را ترک کنم.مجری:اگر بخواهید دلیل زنده بودن تان را در یک کلمه بگویید چه می­گویید؟مهمان:سوال از این سخت تر؟! من احساس می‌کنم که یک سرباز هستم واقعاً این خیلی عجیب است یکبار در تیم پرسیدم که چرا اینجا هستید و کار می­کنید؟ بچه­ها می­گفتند ما لذت می­بریم، دوست داریم. اما من واقعاً موضوعم این نیست که از کارم یا از چیزی لذت می­برم، احساس می­کنم که یک سرباز هستم صبح بیدار می‌شوم به هر دلیلی یک مأموریت دارم، احساس می‌کنم یک ماموریت در زندگی ام دارم، صبح بلند می­شوم و ماموریت را می­پذیرم. سرباز نمی­تواند بگوید که من صبح لذت می­برم که به سمت هدف حرکت می­کنم و کوله پشتی انداختم و در این مسیر سنگلاخ بدِ اذیت کننده پیش می­روم و حالا بعضی جاها لذت می­بری یا هر چی. احساس می­کنم یک سری ماموریت در زندگی دارم حالا اینها هم درست و منطقی است حالا آخرش رسیدی که چی؟ ولی من این حس را دارم که یک ماموریت در زندگی ام دارم. احساس می­کنم،که من مامورم که یک تغییری ایجاد کنم. کشاورزی را تصور کنید مثلا حاجی سیو، اصلا شاید سواد هم نداشته باشد که در جایگاه او اصلا مهم نیست اما بالاترین رنک کشاورزهای آنجاست، سالار است. این آدم اگر آنجا آب نباشد باید به تهران بیاید و کیسه­های بزرگ را به پشتش بیندازد و بطری پت جمع کند، من احساس می‌کنم که من و این آدم یک خانواده هستیم. برای این که این آدم جایگاه اجتماعیش محفوظ باشد و به زباله جمع کنی نیفتد یک چیز لازم است و آن آب است تا آن اکوسیستم پابرجا باشد.من این احساس مأموریت را از زمان احداث رستوران گیاه خواری دارم. احساس می­کردم رژیم غذایی ما یکی از موثرترین کارهاست شاید پرواز با هواپیما به خاطر دی اکسید کربن خیلی مهم باشد ولی ما هر روز که پرواز نمی­کنیم، اما هر روز غذا می­خوریم همه که پرواز نمی­کنند، ولی همه غذا می­خورند. بنابراین رژیم غذایی خیلی مهم است از آن زمان یک حسی دارم از اینکه چیزی که فکر می­کنم مهم­ترین است و بیشترین وزن را در زندگی یا جهان بینی­ام دارد، آن را دنبال کنم. نه ای که بگویم اول بروم پول در بیاورم. همیشه توصیه پدر و مادرم بود که صبح­ها برو پول در بیاور و بعد از ظهر هر کاری که دوست داری بکن. همیشه از وقتی یادم می­آید این را به من توصیه می‌کردند هیچ وقت آن را دنبال نکردم، همیشه چیزی که مهمترین بوده را در بهترین وقت خودم با تمام توان دنبال کردم. نمی دانم آینده چه می شود منتظر می­مانم، ببینم که زندگی چه می­شود؟مجری:احساس می‌کنم در شما این توان هست که چیزی فراتر از خودتان بیابید و آن را دنبال کنید. این توانایی از کجا می آید؟مهمان:از این سوال سخت­ها هست. ببینید شاید بعضی از اینها ریشه خیلی ساده ای داشته باشد. من فکر می­کنم شاید به خاطر بچه اول بودن باشد، نمی­دانم به هر دلیلی یک اعتماد به نفس درمن شکل گرفته که اصلاً نگران پول نیستم، نگران اینکه اجاره خانه ام را داشته باشم، زندگی ام بچرخد، به دلیل درست یا نادرستی انگار نگران اینها نیستم. زمانی که من موسسه طبیعت را دنبال می­کردم من آورده ای برای درآمد خانواده نداشتم و همسرم که مربی یوگا بود، نان آورِ خانواده بود.مجری:چند سالگی ازدواج کردید؟مهمان:من ده سال است که ازدواج کردم پس می شود سی سالگی. یک احساسی به من می گوید: نگران پول نباش محمد، زندگی بالاخره از یک جایی می­گذرد، درست می­شود، می‌خواهم بگویم شاید امتداد مسیری که یک خانواده طی چند نسل طی کرده، پدربزرگ من در سطح کشاورزهایی که صحبت کردم خیلی سطح بالایی نداشته از کشاورزهایی بوده که از زمین و مزارع بقیه مراقبت می­کرده بقیه سهمی از محصولشان را به او می­دادند، اصطلاحا دشت بان یا نگهبان دشت یا مزرعه بوده، پدربزرگ من در یک چنین وضعیتی زندگی کرده و پدر من یک سطح بالاتر زندگی کرده، من ادامه همان تلاش چند نسله هستم و در ادامه این تلاش چند نسل یک اعتماد به نفسی در من شکل گرفته که نگران پول نباش و این باعث شده است که به چیزهای دیگری هم فکر کنم که شاید عقبه اش به خانواده برگردد.مجری:درباره اتفاقات مهمی که باعث شد شما محمد قائم پناه امروزی باشید صحبت کنید.مهمان:نمی‌دانم واقعاً خیلی سخت است تمام زندگی را مرور کردم. راستش را بخواهید اولین دختری که در دانشگاه با او آشنا شدم می­خواستم با او ازدواج کنم که اصلا یکی از انگیزه‌هایی که باعث شد من بروم کار کنم ایشان بود. آن دوستی هفت هشت سال طول کشید. ولی منجر به ازدواج نشد. متأسف نیستم. حضرت علی می­فرماید: « الخیر ما وقع ». دنیا آنقدر سرشار و پر هست از هر مسیر بروی در آن خوبی هست. ولی من به خاطر آن پیشینة مذهبی خیلی ‌« الخیر ما وقع » را دوست دارم. محبتی که از آن خانم دریافت کردم و کار کردن، باعث شد که من آدم دیگری بشوم. اما با یک اتفاق سخت و بد جدا شدیم. همسرم و فرزندم نیز در من خیلی تأثیر گذاشتند.یادم هست هنوز مدرسه نمی­رفتم که پدرم در خراسان جنوبی به عنوان پزشک طرحش را می­گذراند، قرآن را باز کرد و سوره حمد را به من یاد داد در رختخواب دراز کشیده بودم که پدرم صدایم زد و گفت بیا، رفتم و سوره حمد را به من یاد داد. قرآنی بود که پدرم اسم، تاریخ و ساعت تولد ما را در آن نوشته بود.این که گفتم پدرم صدایم زد تا سوره حمد را از روی یک جلد قرآن که تاریخ تولدها پشت آن نوشته شده است، یک نماد است از بخشی از تربیت من از یادگیری مذهبی. همین تازگی که پیش پدرم بودم با هم یک صحبت می کردیم او می گفت: من این طور پدری هستم، با این ویژگی­های مذهبی ولی تو با من تفاوت داری، به او گفتم من اصلا خود توام فقط آن کادو و پوستی ک روی ماست، فرق می­کند. شاید به ظاهر آن کاری که تو می­کنی، من نمی­کنم ولی همه راست گویی را از تو یاد گرفتم، همه آن وفاداری و همه آن ارزش­های درونی که در من جاری هست، همه آن­ها چیزهایی است که تو در من ایجاد کردی، اگر غیر از این باشد من دیگر خودم نیستم. آن سوره حمد نمادی از آن یادگیری­ها، ارزش­هایی است که به من منتقل شده است.موضوع دیگر زندگی مشترکم هست. من و همسرم، اگر می خواستیم مثل زوجهای جوان امروزی رفتار کنیم خیلی وقت پیش می بایست از هم جدا می شدیم چون فردگرایی در ما خیلی پررنگ شده است. دوران ما شاید دوران فرد گرایی باشد ولی به خاطر همان تربیت سنتی که در هر دو ما هست کنار هم ماندیم. وقتی با یک نفر یا با یک چیزی مثل کشمون می مانی ناگزیری که مرتبا خودت و زندگی را باز تعریف کنی اگر نه کار خیلی سخت می شود و این تغییر دیدگاه ها خیلی سازنده است. بعد از اینکه فحش­هایت را دادی و یک مقدار خالی شدی آماده می شودی که دور جدیدی را شروع کنی و از نو کشف کنی و بسازی. حالا دخترم را هم دیگر کنار می­گذارم. ورود دخترم که یک چیزهایی با خودش دارد. داشتن یک بچه یکی از دلایل ایستادن است. هر چند من خیلی پر رنگش نمی­کنم، من فکر می­کنم که دنیا آنقدر پر و سرشار است که هر مسیری را بروی خوبی هست. یک جایی می­خواندم که شهردار برلین بعد از جنگ جهانی دوم، نمی‌دانست که پدر و مادرش که هستند ولی شهردار برلین شد و آن ویرانه را ساخت. آدم های موفق زیادی هستند که حضور پدر و مادر در زندگیشان یا نبوده یا بسیار کم رنگ بوده است. من آدمی نیستم که روی آمار خیلی حساب کنم اتفاقا همان استثناها برایم مهم است. اگر کشمونتا مرزِ نابودی برود، که یک وقت­هایی رفته، من گفتم گور بابای یک عالم احتمال شانس شکست خوردن، برای آن یک درصد، یک در میلیون شانس موفقیت کار می­کنم. وقتی به دخترم افرا فکر می‌کنم، با خودم می گویم او هم باید راه زندگیش را پیدا کند چه حمایت من باشد چه نباشد.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 17:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصول و نقاط عطف زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/keshmoon1-qv4soiqygboz</link>
                <description>مصاحبه با محمد قائم پناه هم­ بنیانگذار کشمونچکیده: محمد قائم پناه متولد 1359 در شهر قائن خراسان جنوبی است. خانواده او از دیرباز کشاورز بودند لذا عشق به طبیعت و کار کشاورزی در جان او همیشه زنده و الهام بخش بوده و هست. پدر او این امکان را می یابد که با جدیت در تحصیل پزشک شود لذا بر این باور بوده که راه موفقیت در زندگی درس خواندن است به همین دلیل از شهر قائن به مشهد می آیند و محمد در یکی از مدارس مشهد که بچه پول دارهای مشهد آنجا درس می خواندند مشغول تحصیل می شود. محمد راه متفاوتی از پدر را در پیش می گیرد و به همین دلیل مجبور می شود خیلی زود کسب و کار شخصی خودش را راه بیندازد و این شروع داستان پر چالش زندگی حرفه ای اوست. چرایی زندگی او در مأموریتش نسبت به کشاورزانی تعریف می شود، که اگر نتوانند به حرفه خود ادامه دهند باید در شهرهای بزرگ مشغول تفکیک زباله ها شوند.آنچه در کل مصاحبه خواهید خواند: چرایی زندگی، مأموریت زندگی، طبیعت الهام بخش، اتفاقات سازنده، چالشهای حرفه ای، زندگی همیشه سرشار، پول کثیف، رها شدن بر جریان زندگی، فقدان مهارتهای نرم، خود انسان مهمترین مرجع یافتن پاسخ های استراتژیک، کارهای بدی که می خواهم بکنم، کارآفرینی یک مصیر معنوی.فصول و نقاط عطف زندگیمن یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:به نام خدا جناب آقای محمد قائم پناه بسیار به این گفتگو خوش آمدید. قبل از اینکه وارد سوال­های اصلی بشوم می‌خواهم، بدانم علت حمایت شما از پویش افرا چیست؟مهمان:از دعوتتان سپاسگزارم. یک سری دوستان من درگیر این پویش هستند، با توجه به شناختی که از آنها دارم تصمیم گرفتم از این جریان حمایت کنم. می­دانید بسیاری از کارها هستند که نمی­دانید عاقبتش چیست. حتی افراد فعال در آن جریان خودشان مطمئن نیستند که کارشان به کجا می ­رسد، ولی به نظر من باید روی این­ها ریسک کرد. کارآفرینی یعنی ریسک کردن و حس کردم اینجا جایی است که هرچند کوچک باید حمایت شود. در محدوده‌ای می­توانی برای کاری که هر چند مقصدش نامعلوم است، تلاشت را بکنی تا به مقصدش برسد و خواستم جزئی از این تلاش باشم.مجری:ما هم از شما سپاسگزاری می ­کنیم انشاالله که بتوانیم بیشتر از کمک شما برای پیشبرد این برنامه استفاده کنیم.مهمان:انشالله بتوانم کاری کنم.مجری:اجازه بدهید با مرورِ زندگی خودتان شروع کنیم و اینکه زندگیتان را به چند فصل تقسیم می‌کنید؟ این فصول را چه می­نامید؟ چه ویژگی­ هایی برای این فصول قائلید؟ قطعاً هر فصل یک نقطه عطفی داشته که شما را از این فصل با آن فصل برده آن نقاط عطف چه بوده اند؟مهمان:همانطوری که داشتید این سوال را می­پرسیدید سعی کردم در ذهنم مرور و تقسیم بندی کنم چون تا به حال در مقابل چنین پرسشی قرار نگرفته بودم. سه فصل به به نظرم می رسد. من به عنوان کسی که ریشه در خراسان جنوبی و شهر قائن دارم یک بخش، بخشی که تحت دیدگاه ­ها و روش و سبک زندگی پدر و مادرم بودم یعنی مامان و بابایم سبک ‌زندگی ای داشتند، آن سبک زندگی هم به من منتقل شده است و من در همان چارچوب بزرگ شدم، فکر پیدا کردم، پیش رفتم، همانطور دنیا را دیدم. یک خانواده مذهبی خراسان جنوبی که پدربزرگم کشاورز بود و پدرم هم به او کمک می کرد اما درس خوانده بود و پزشک شده بود و این موضوع سبب شده بود که زندگیش به نحو چشگیری متحول شود لذا از ما هم توقع داشتند که دس بخوانیم، سخت کوشی کنیم، نمرات خوب بگیریم. درس خواندن از نظر آنها یعنی راه رسیدن به چیزهای خوب. همین هم به ما منتقل شده بود و همین را از ما توقع داشتند البته در کنار توجه به امور مذهبی.بعد آمدیم مشهد و دبیرستان رفتم مدرسه ای که بچه پولدارهای مشهد می‌رفتند. که خب خیلی با فضای خانوادگی ما متفاوت بود. از اواخر دبیرستان یک چیزهایی در من شروع شد که در خانواده ما متداول نبود مثلاً سیگار می­ کشیدم ، موسیقی metal  heavy  گوش می کردم. نمی دونستم کی هستم، از زندگی چی می خوام، چکار باید بکنم، هدفم چیه و چیزایی از این قبیل.تا این که این فصل پرونده اش بسته شد چون سعی کردم خودم رو پیدا کنم. بخشی از این خودیابی به این دلیل بود که مجبور شدم کار کنم چون خانواده بر این تصور بود که بچه از مسیر خارج شده سعی می کردند با ایجاد محدودیت مالی او را تحت فشار بگذارند. من هم گفتم چرا باید این فشار را تحمل کنم و تصمیم گرفتم که خودم پول در بیاورم. اول رفتم در مغازه عمویم در قائن که کار فتوکپی انجام می داد و یک گوشه رو گرفتم و منتاژ کامپیوتر انجام می دادیم که خیلی موفق نبود. کسانی که از ما جلوتر بودند فرصتی برای ما باقی نمی گذاشتند گفتیم چکار کنیم که کسی در شهر انجام نداده باشد؟ گفتیم اینترنت. اون زمان هنوز کسی در قائن خدمات فروش اینترنت نداشت. رفتیم با مخابرات قائن صحبت کردیم و اولین شرکت ارائه خدمات اینترنت را راه انداختیم. همان اینترنت های dial up که قیژ قیژ صدا می داد و وصل می شد. آن زمان 19 یا 20 سال داشتم و تازه دانشگاه قبول شده بودم برای افتتاح فرماندار و اعضای شورای شهر آمدند خلاصه برو و بیایی شد. ما هم خوش بودیم و فکر می کردیم زندگی همین است و داشتیم می رفتیم جلو. یک دوچرخه 28 که مال پدرم بود راصبح ها سوار می شدم می رفتم کارمندان شرکت را سوار می کردم یکی ترک می نشست و یکی روی لوله و می رفتیم سر کار. یک کارمند گرفتم دانشجوی دانشگاه آزاد قائن بود. شب با هم صحبت می‌کردیم که مثلا فردا این کار را بکنیم مطمئن بودم که این کار را اصلا بلد نیست اما می‌گفت من این کار را می­ کنم، فردا صبح می ­آمد و انجامش می داد. رفته بود و خوانده بود و با فشار، خودش را رسانده بود. واقعا از این آدم یاد گرفتم یعنی از این نیرو یاد گرفتم. این هم فصلی بود از زندگی.کم کم رقیب پیدا شد. ما هیچ تجربه کسب و کار نداشتیم اما رقبای ما بچه کف بازار بودند. خلاصه هر کار کردیم نتوانستیم مزیتی نسبت به رقبا ایجاد کنیم و کل مجموعه را با ضرر فروختیم. و رفتم توی کار طراحی وب سایت. یک کارخانه رب انار در خراسان جنوبی بود رفتم سراغشان و گفتم می توانم سایتتان را راه بندازم. گفتند سایت نمی خواهیم اما می خواهیم صادرات کنیم. گفتم انجام می دهم. صاحب کارخانه دو دل بود که چکار کند. گفتم کوه بدهی برات جابجا می کنم. قبول کرد. روزی سه ساعت با من قرارداد بست من بعضی روزها 12 ساعت برایش کار می کردم. بر اثر این کار زبان انگلیسی ام خوب شد. مکاتبات و ارتباطات بین المللی پیدا کردم و برایشان یک سری مشتری از انگلیس و آلمان پیدا کردم و کار صادرات یاد گرفتم. این مدت یک سال و نیم طول کشید.به دلایل زیست محیطی گیاه خوار شده بودم پس اومدم مشهد و اولین رستوران غذاهای گیاهی مشهد را راه انداختم تا این که چند نفر از دوستان من که از زندگی در شهر عاصی شده بودند پول روی هم گذاشته بودند و یک روستای متروکه را خریده بودند من همیشه دوست داشتم که بیرون از شهر زندگی کنیم. آنها به دنبال مسئول آبیاری می ­گشتند. گفتم که من به باغ ­های شما آب می­ دهم. به آنجا رفتم، به من هم خانه دادند و هم حقوق. از این بهتر که دیگر امکان پذیر نبود. خلاصه مسئول آبیاری نصف باغ ­های روستای هفت هشت خانواده من بودم خیلی هم خوب بود.یک روز خانه عبدالحسین وهاب زاده بوم شناس­ برجسته کشور بودم. ایشان از دوستان من هستند. از ایشان پرسیدم مهمترین مشکل محیط زیست کشور چیست؟ گفت: این که بچه‌ها در شهر بزرگ می ­شوند و هیچ درک درستی از طبیعت ندارند و باعث می شود هیچ تعلقی به طبیعت و حفظ آن در خود احساس نکنند. با خودم گفتم پس باید تجربه طبیعت را در بچه ها زنده کرد. در نتیجه فکر کردیم یک جایی در این زندگی شهری لازم است که بچه ­ها در آن تجربه با طبیعت بودن را داشته باشند. اولین مؤسسه طبیعت ایران را در مشهد راه انداختیم. یک باغ در شهر مشهد را تبدیل به محیطی کردیم که از خانواده ها ورودی می گرفتیم تا بچه­ ها بتوانند روزی چند ساعت را با گل و خاک و مرغ و خروس بازی کنند.تا اینکه برجام پیش آمد. فکر کردم که الان که برجام پیش آمد، موقعیت خوبی برای صادرات زعفران است. موسسه طبیعت را به هم تیمی ­هایی که داشتم واگذار کردم و به سراغ صادرات زعفران رفتم.خانواده ما زعفران کار بود. قائم مقام وقت اتاق بازرگانی مشهد به من لطف داشت و در این کار به من کمک کرد و من شدم صادر کننده تک نفره زعفران و از ایشان کار صادرات را یاد گرفتم. یک دوره با پسر رئیس اتحادیه زعفران شریک بودم ایشان از کمپانی پدرش جدا شده بود و شرکت خودش را راه انداخته بود و کاری را هم در کنار ایشان انجام دادم. دیدم در صادرات زعفران آنقدر تقلب و ماجرا هست اگر بخواهی استاندارد و مثل همه کار کنی همیشه از بازار بیرون افتاده هستی و گران تر از همه هستی. این طور شد که فکر کردم چه کار می­توان کرد، چه کار متفاوتی در زعفران می­ توان کرد که ایده کشمون به ذهنم رسید. در واقع با دو نفر از هم تیمی ­هایم، برادرم حمزه و سیامک خرمی، کشمون را پایه گذاشتیم. فقط زعفران نیست ما همان دغدغه ­هایی که درباره زعفران داریم در مورد عسل، زیتون و چای و برنج ایران هم داریم. پس کار را توسعه دادیم.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 17:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشکوفایی و کارآفرینی</title>
                <link>https://virgool.io/hamava/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-snnomaetdqnt</link>
                <description>کارآفرینی فرآیندی خلاقانه و متعهدانه است که در آن فرصتهای جدید به کارگرفته می شود تا پاسخ‌های بهتری به نیازهای متقاضیان داده شود و از این طریق بر ارزشهای جامعه افزوده شود.از این تعریف چند نکته به دست می آید:1. مهمترین ویژگی یک کارآفرین خلاقیت و تعهد است.2. کارآفرین نیازهای جامعه هدف خود را می شناسد و می داند که آن جامعه در حال حاضر چگونه به نیازهایش پاسخ می دهد.3.  کارآفرین فرصت‌های جدید در پیرامون خود را نیز می شناسد و می کوشد تا با بکارگیری فرصت‌های جدید راه‌های بهتری برای پاسخگویی به نیازها ابداع نموده و از این طریق بر ارزش‌های جامعه خود می‌افزاید.بنابراین باید گفت:کارآفرین فردی است خلاق و متعهد که می کوشد تا با پاسخ گویی بهتر به نیازهای جامعه خلق ارزش کند.کلید واژگان متعددی در این تعاریف به کار رفته اما محور اصلی تمرکز، پاسخگویی خلاقانه به خواسته‌های متاثر از نیاز است.پرسشی که در اینجا مطرح می کنیم این است که «کارآفرینان بر کدام نیازهای انسان تمرکز بیشتری دارند و نسبت به چه نیازهایی غفلت یا تغافل دارند؟ علت این غفلت یا تغافل چیست؟»می توانم به جرأت بگویم موضوعی مهمتر از نیاز نمی شناسم زیرا تمامی نظامات بشری به نحوی از انحاء برای پاسخگویی به نیازهای انسان در طول تاریخ طراحی شده‌اند. مازلو مشهورترین روانشناسی است که موضوع نیاز را زمینه کار خود قرار داده و در این ارتباط به نتایج ارزشمندی رسیده است که مطالعات ایشان را زمینه ادامه بحث قرار می دهیم. مازلو نیازهای انسان را در پنج سطح طبقه بندی کرده است:سطوح یک تا چهار هرم فوق نیازهایی هستند که در سطوح عالی جانوران هم قابل مشاهده است اما سطح پنجم یعنی نیاز به خودشکوفایی را تنها در انسان می توان سراغ گرفت که عبارتست از « فراهم آوردنِ شرایطی که انسان به آن چیزی تبدیل شود که واقعا شایسته آن است».خودشکوفایی موضوعی است کاملا فردی که هر کس باید فارغ از تأثیرات اجتماعی و مبتنی بر خودشناسی متوجه جایگاه ویژه خود در هستی بشود و در جهت تحقق این جایگاه تلاش کند و تبدیل به آن چیزی شود که واقعا شایسته آن است. اگر نمی‌تواند این امر را محقق کند در جهت نزدیک شدن به این آرمان تلاش شایسته بکند. خودشکوفایی بیشترین اهمیت را در تحقق سلامت روانی انسان دارد به گونه ای که مازلو فقط انسان‌های خودشکوفا را افراد سالم دانسته و سایر انسانها را فاقد سلامت کامل روانی می شناسد.فعالیت‌های امروزین بشر به طور عام و فعالیت‌های کارآفرینی به طور خاص، اهتمام ویژه‌ای برای پاسخگویی به سطوح یک تا چهار هرم نیازهای بشری دارند. شبکه‌های اجتماعی از طریق فراهم آوردن ارتباطات وسیع اجتماعی امکان رفع نیاز احترام را نیز فراهم کرده اند از آن جمله می‌توان تعداد تایید (Like) و دنبال کنندگان(Flower) یک فرد را نشانه‌ای برای رفع نیاز احترام دانست. اما چیزی که مورد غفلت یا تغافل است نیاز مهم خودشکوفایی است بلکه می‌توان گفت این نیاز در هیاهو و ازدحام سایر نیازهای بشری فراموش شده و کوشش برخی افراد دغدغه‌مند هم در این بین معمولا بی نتیجه مانده است.در مشاهداتم در بین فعالان حوزه کارآفرینی در کارخانه نوآوری آزادی حداکثر یک مورد را می‌توانم با اغماض بر شمارم که به این حوزه توجه داشته است. علت این بی توجهی مسلما در این است که جامعة هدف فعالیت‌های کارآفرینی به موضوع خودشکوفایی توجه اندکی دارند و از آنجا که بحث خلق ثروت اولویتِ فعالیت‌های کارآفرینی هست لاجرم کمی متقاضیان سبب کم توجهی کارآفرینان به این حوزه است. علت دیگر را می‌توان در عدم توجه کارآفرینان به این نیاز در خودشان دانست که متعاقبا بر کار و فعالیتشان مؤثر واقع می‌شود.</description>
                <category>نستوه جهان بین</category>
                <author>نستوه جهان بین</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 16:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>