<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ashen</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nata_796</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-14 23:50:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1741190/avatar/nF8Jyf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ashen</title>
            <link>https://virgool.io/@nata_796</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مراسم تدفین بدون تابوت</title>
                <link>https://virgool.io/@nata_796/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%AF%D9%81%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-rep9a5wlpqoi</link>
                <description>آینده هیچگاه جایی نبود که چشم به آن می‌دوختی. نه در کنار موفقیت‌ها، نه در امتداد نقشه‌ها، نه حتی در لبخند کسی که فکر می‌کردی می‌ماند. آینده همیشه عقب‌تر ایستاده بود، پشت تصویرها، لای مه، جایی که نه امید هست، نه قطعیت؛ فقط توده‌ای غلیظ از احتمالات بی‌چهره که در سرت می‌لولند و خوابت را به خاکستری‌ترین تباهی‌ها آغشته می‌کنند.مدت‌ها تلاش کردم به آن فکر کنم. نه برای ساختنش؛ که سال‌هاست فهمیده‌ام ساختن، افسانه‌ای‌ست برای کودکانی که هنوز صدای خالی شدن درونشان را نشنیده‌اند. بلکه فقط برای درکش. برای اینکه خودم را در هیئتی دور، در آن بیابم.اما هر بار چیزی کم بود. من بودم، ولی نه من. چهره‌ای ناآشنا، در قامتی آشنا، میان جمعی که نمی‌دانستم از کجا آمده‌اند. کسی که می‌خندد، راه می‌رود، چیزی یا شخصی را دوست دارد، موفق است، گاه شکست می‌خورد، اما در چشم‌هایش چیزی نیست. هیچ انعکاسی از من اکنون. نه حزن آشنایم، نه لرزش دستم هنگام نوشتن، نه عادت کندم به بیدار شدن. هیچ‌ چیز.می‌دانی چه دردناک است؟ نه اینکه در آینده‌ات جایی نداشته باشی؛ که آنجا کسی دیگر زندگی می‌کند. کسی‌ که جای تو را گرفته، اما تو نیستی و هیچکس نمی‌فهمد، حتی خودت، کی و کجا از تن خودت بیرون افتادی.نه فریادی در کار است، نه زخم مشهودی. فقط ته‌ مانده‌ چیزی که هنوز نام دارد، هنوز «تو» صدایش می‌زنند، صرفا از روی عادت. مدت‌هاست از خودت جدا شده‌ای، مثل پوسته‌ای که با باد رفته و هیچکس ندید.آینده، مراسم تدفین آرامی‌ست، بدون تابوت، بدون اشک، بدون کسی که بپرسد چرا؛ و تو، تنها ایستاده‌ای، در لباسی که به اندازه‌ات دوخته نشده، بغض سال‌ها از تو عبور کرده و گریه، دیگر کاری با چشمانت ندارد.فقط ایستاده‌ای، در هوایی که سال‌هاست بوی تو را فراموش کرده. در دوردست ذهن، چیزی هست؛ نه تصویر، نه صدا. فقط سایه‌ای که وقتی نگاهش می‌کنی، خودت را کمتر می‌شناسی.</description>
                <category>ashen</category>
                <author>ashen</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 22:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ بر دوش و راه در پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@nata_796/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-gjivuhvu9e6s</link>
                <description>جوانان در راه، خبر از این توشه‌ پوشالی می‌گیرند؛ هر یک سنگی بر دوش، هر یک راهی دراز در پیش.او، میان خطوط نامرئی این قافله‌ فرسوده، نه گمشده است، نه پیدا؛ چیزی‌ شبیه فاصله‌ بین دو ثانیه سکوت، که حتی زمان هم نمی‌داند با آن چه کند.نه چشم‌انداز دارد، نه پشت‌سر. انگار میان دو پلک بسته گیر کرده باشد؛ نه خواب، نه بیداری.بدنش را می‌کشاند، نه چون زنده است، که چون هنوز ندانسته چگونه از حرکت بازایستد.گویی رفتن، تبدیل شده به تیک عصبی یک جسم ناآگاه، که نه امیدی به مقصد دارد، نه شجاعتی برای ایستادن.نفس نمی‌کشد، بلکه هوا از سر عادت وارد تنش می‌شود، بی‌دعوت، بی‌دلیل.دهانش مدت‌هاست کلمه‌ای نزاییده. زبانش را مثل طلا در خاک پنهان کرده، چون فهمیده هیچ دستی برای یافتنش نخواهد آمد.کفش‌هایش پر از خاک روزهایی‌ست که اتفاق نیفتادند.دستانش، تنها جایی‌ست که هنوز باور دارد می‌تواند چیزی را بگیرد‌. نه برای نگه داشتن، که برای اطمینان از اینکه هنوز جسمی هست.گام برمی‌داشت. نه روی زمین، بلکه روی فراموشی. هر قدمش، پاره‌ای از حافظه را جا می‌گذاشت؛ فرسوده، پنهان، بی‌مرز. انگار پاهایش را با هر قدم، از لابه‌لای استخوان‌هایی بیرون می‌کشید که هیچگاه دفن نشدند، چون هیچ‌کس باور نکرد مرده‌اند.او نمی‌رفت؛ حذف می‌شد، ذره‌ذره، بی‌‌آنکه جای خالی‌اش کفاف یک افسوس را بدهد. فراموشی، نه به عنوان نتیجه، بلکه به عنوان راه؛ راهی که با هر گام، خودش را بیشتر می‌بلعد.</description>
                <category>ashen</category>
                <author>ashen</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برزخ زندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@nata_796/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-iqlacicjbdet</link>
                <description>برزخ را ساختند، اما نه برای مردگان؛ برای ما. ‌‌‌‌ما را میان مرگ و زندگی آویزان کرده‌اند، مثل گوشت نیم‌پز آویخته از سیخ تقدیر.از دور نگاه‌مان می‌کنند، می‌خندند، هنوز نفس می‌کشیم، هنوز خیال می‌کنیم زنده‌ایم. نفس؟ این دیگر خنده‌دارترین معیار حیات است!نفس می‌کشم، اما هر دم، بیشتر در خودم فرو می‌ریزم. این تپش، نه از زندگی‌‌ست بلکه از تقلای جنازه‌ای‌ برای فراموش نکردن مرگش. پوسیده‌ام، نه از بیرون، از درون؛ از جایی که هیچکس نمی‌بیند اما همه چیز را می‌بلعد.چه سود از این تپیدن بی‌جهت؟ چه فایده دارد تپشی که فقط سکوت را خط‌ خطی می‌کند؟دنیا کر و کور و گور است و ما لابه‌لای استخوان‌های این گور جمعی، ادای زنده‌ بودن در‌می‌آوریم.می‌گویند:«امید داشته باش.» لعنت به امید، اگر قرار است فقط ریسمانی باشد برای طولانی‌تر خفه شدن.</description>
                <category>ashen</category>
                <author>ashen</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 19:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>