<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Natanaeil</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@natanaeilmm2006</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:37:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4367662/avatar/O5WZ4s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Natanaeil</title>
            <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تحلیل فیلم نور زمستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-vymttujd2rs6</link>
                <description>فیلم نور زمستانی یکی از فیلم های اینگمار برگمان است که در حیطه‌ی دین و فلسفه ساخته شده. فیلم مزبور مفاهیم خداناباورانه(آتییستی) و اصالت وجودی( اگزیستانسیالیستی) را در بر دارد.آقای برگمان اینبار از منظر کشیشی دچار شک در رابطه با وجود خالق، طرح موضوع کرده و یک پارادوکس جذاب را به تصویر کشیده است؛ کشیشی که در ابتدای فیلم ما او را در حال اجرای مراسم مذهبی می‌بینیم درحالی که برای مردم از انجیل موعظه می‌کند در شرایطی که خود به خداوندِ انجیل باور ندارد. چندانکه این کشیش از آفریدگارش دور شده و دیگر به وجود او باور ندارد چراکه وی رنج‌های روحی بشر را بالاتر از رنج جسمانی او می‌داند و این مهم در بخش‌هایی از دیالوگ‌های او  رخ می‌نمایاند و این پیام را در ذهن مخاطب متبادر می‌سازد که او «وجود» را مقدم بر «ماهیت» می‌داند نگاهی که پیامدی از اصول نگرش اگزیستانسیالیسمی است.ریتم فیلم به قاعده کند و فضای ملال آور کلیسا  به نوعی رنج و عذاب  درونی کشیش را به تصویر می‌کشد. فضایی که باعث رنجش ذهنی بیننده و چه بسا در بخشی‌هایی موجب تلخ‌کامی او شود،  همین ریتم، تاریکی و رنجوری احتمالن همان چیزی است که این کارگردان شهیر می‌خاهد در  مخاطب برانگیزد تا با رنج درونی و سردرگمی کاراکتر ها هم ذات پنداری کند.این فیلم روایتی از تردیدی است که همواره همراه بشر بوده؛ که آیا  به واقع خالقی وجود دارد؟این فیلم با صدای ناقوس کلیسا آغاز می‌شود.کلوز آپی از چهره‌ی کشیش را می‌بینیم او با چهره‌ای که حاکی از بی‌تفاوتی‌ست برای مردم موعظه می‌کند در نگاه او یک بی‌حسی عمیق نشان داده شده گویی که او تنها، کلمه‌ها را غیرمسئولانه پشت هم می‌آورد بی‌آنکه حسی نسبت به آن‌ها در چهره و صدایش نمودار شود.دوربین کلوزآپی از چهره ی افراد حاضر در کلیسا را نشان داده و به نوعی آن ها را به ما معرفی می کند.زن و شوهری که بعد های آقا و خانم پرسون معرفی می شوند کنار هم ایستاده اند در چهره ی زن اضطراب و در چهره ی مرد غم دیده می شود. این حالت چهره ی آن ها و پرداختن دوربین به آن دو برای ثانیه های متمادی باعث ایجاد تعلیق در فیلم می شود چه چیزی باعث شده آن دو اینطور باشند؟در پایان دعا افراد، رو به روی محراب زانو می زنند و کشیش به هر کدام جرعه ای از آبی مقدس می نوشاند همه بعد از آن جرعه چشمان خود را بسته و نفس عمیقی می کشند انگار که آرامش یافته اند اما شوهر آن زن به چشمان کشیش نگاه می کند؛ نگاه آن دو به هم گره می‌خورد چهره مرد حالتی از ترس و تنهایی دارد.همسر  مرد که از این پس او را  پرسون می نامم باردار است. از حالت های آن ها  مانند گرفتن دست یکدیگر و نگاه هایشان به یکدیگر مشخص است که بین آن  ها عشقی وجود دارد.دیالوگ های کشیش در حالی که چهره ی او و فضای کلیسا را می بینیم:تو را شکر می گذاریم ای پدر متعال، به واسطه پسر تو عیسی مسیح برای سعادت و یکدلی که بین ما برقرار گشته است.فضای کلیسا و فاصله انسان ها از یکدیگر، تعداد اندک آدم های حاضر و سرمایی که در فضا جریان دارد. با سخنان کشیش در تناقض است.یکدلی و سعادت؟ تنها تصویر و حسی که فضا منتقل نمی کند سعادت و یکدلی بین انسان هاست انگار که هر کدام از آن ها در جمع اما تنها هستند؛ فضایی از درونگرایی که اگزیستانسیالیسم از آن حرف می زند را می توان در این کلیسا دید در نمای نزدیکی  که از چهره ی هر کدام از افراد حاضر گرفته می شود، مشخص است که آن ها درون خودشان سیر می کنند و هر کدام در حال زندگی کردن در خود است‌.و این همان درونگرایی اگزیستانسیالیستی  است‌.یکی سکانس جالب را هنگام دعای کشیش در پایان مراسم برای شما شرح می دهم.مونولوگ کشیش و حرکت دوربین در این سکانس جذاب است.کشیش: خداوند به تو برکت می دهد(دوربین او را نشان می دهد)از تو مراقبت می کند(دوربین زن و شوهر را به تصویر می کشد)خداوند نور سیمایش را بر تو می تاباند(مارتا، دختر جوان عینکی که دلباخته کشیش است را می بینیم)خداوند رو به سوی تو می کند(خادم کلیسا که در پایان دیالوگ های مهمی را با کشیش دارد میبینیم)و به تو آرامش می بخشد( دوباره مارتا را شاهد هستیم)و قسمت جالب ماجرا این است که هر کدام از آن ها پایان تلخی را تجربه می کند و دقیقن تضاد چیزی که گفته شد را تجربه می کند.مراسم تمام می شود .مادری فرزندش را که در کنارش به خاب رفته بیدار می کند تا کلیسا را ترک کنند.این بچه نماد برگمان در کودکی است.پدر او اسقف کلیسا بوده و او را مجبور می کرده همیشه در کلیسا حاضر بشود خود او در این باره می گوید که همیشه برایش خسته کننده بوده است‌ اما از نگاه کردن به مجسمه ها و نقاشی های روی دیوار لذت می برده.پس از مراسم کلیسا، کشیش را در اتاق همراه با مردی میبینیم که مسئولیتی در آنجا دارد.کشیش سرفه های ممتدی می کند که نشان از مریضی او دارد.نقطه ی عطف فیلم در اینجا رقم می خورد.کلوز آپی از چهره‌ی کشیش که چشم هایش را بسته و عمقن در خلوت خود فرو رفته است در حالی که مجسمه‌ی به  صلیب کشیده شده‌ی  حضرت مسیح را پشت سر او میبینیم. مسیح مصلوب در صحنه‌های فراوانی در پس زمینه پشت سر کشیش یا رو به روی اوست و به طور کلی در صحنه هایی که کشیش حاضر است میزانسن طوری چیده شده که مخاطب شاهد این مجسمه باشد و هر چه فیلم پیش می رود  حضور مجسمه را بیشتر دلیل بر این می دانم که کشیش نمادی‌ست از حضرت مسیح.کشیش در این حالت است که دستی به طور ناگهانی وارد کادر شده و روی شانه ی کشیش قرار می گیرد و آرامش او را بر هم می زند.در حقیقت در اینجا این حضور ناگهانی دست، نمادی از آمدن یوناس پرسون در زندگی کشیش است.مرد اتاق را ترک می کند و اکنون کشیش با آقا و خانم پرسون تنها می شود.آقای پرسون گوشه‌ی اتاق ایستاده و سرش رو به پایین و دستانش را در هم گره کرده است. خانم پرسون شرح می دهد که اوضاع شوهرش آشفته است و به همین جهت از کشیش می خاهد با او صحبت کند: کشیش: خیلی وقته این موضوع آزارتون میده؟ (مکث و سکوت یوناس و حالت چهره ی او به وضوح نشان می دهد که درون او درگیری و عذاب بزرگی وجود دارد عذابی که او قادر به تحمل آن نیست.)خانم پرسون: از بهار گذشته، یوناس در مورد چینی ها یه چیزایی تو روزنامه خانده بود، آنجا نوشته بود چینی ها پرورش می یابند تا نفرت بورزند، این فقط یک مشکل مقطعی است تا چینی ها به بمب اتم دست پیدا کنند آن ها چیزی ندارن که از دست بدهند، مقاله اینطور نوشته بود من خیلی هم نگران نیستم شاید به خاطر این باشه که تخیل زیادی ندارم اما یوناس نمی‌تواند به این موضوع فکر نکند. البته نتونستم بهش زیاد کمکی بکنم ما سه تا بچه داریم یکی ام تو راهه.کشیش: درسته.کشیش: همه ی ما ترس های مشابهی داریم، تا اندازه ای ما باید به خدا ایمان داشته باشیم.  پس از شنیدن این جمله یوناس بر می‌گردد و به کشیش نگاه میکند. (نگاه یوناس این حس را درون  بنده به وجود آورد که انگار از هیاهوی درون کشیش خبر دارد؛  و پنداری همه چیز را می داند.کشیش از جای خود بلند شده و بالای سر یوناس می ایستد.)کشیش: ما زندگی روزمره خودمون رو می کنیم اون وقت چند تا خبر وحشتناک به زور خودشون رو وارد دنیای ما می کنند و این بیش از توان ماست. خدا اینقدر از ما دور شده!خانم پرسون(زیر لب): درسته.کشیش: احساس ناامیدی می کنم. نمی دونم دیگه چی باید بگم اضطراب شما را می فهمم اما زندگی در جریانه.یوناس: چرا باید به زندگی ادامه بدیم؟اولین دیالوگ های کشیش و یوناس که نقطه عطف این قصه است؛ منبعد یوناس می رود تا همسرش را به خانه برساند و برای ادامه ی گفت و گو برگردد.کشیش منتظر اوست و اضطراب و دلهره در وجودش نمایان است.این دلهره ی کشیش برای نگارنده رنگ و هوای اگزیستانسیالیستی را تداعی میکند چرا که برخواسته از مسئولیت اوست؛ از این که اکنون با توجه به شکی که درون خود دارد پس از بازگشت یوناس قرار است به او چه چیزی بگوید؟ اگر از ایمان به خدا حرف بزند در حالی که خود باور ندارد پس از نظر این فلسفه، او دروغ را ترویج می دهد چرا که انسان آزاد است که انتخاب کند و وقتی دروغ می گوید از نظر او دروغ گفتن کار درستی است و دروغ گفتن را رواج داده است.و در طول فیلم این سنگین ترین باری است که بر دوش کشیش قرار دارد. او موعظه می کند و از خدا می گوید در حالی که در رابطه با او در شک است و این موضوع کشیش را آزار می دهد.اما برسیم به انتظار کشیش برای آمدن یوناس.کشیش رو به روی مجسمه مسیح مصلوب ایستاده.کشیش: چه تصویر مضحکی‌!و سوال این است که «چرا این تصویر برای کشیش مضحک است؟»زیرا کشیش عقیده دارد که خداوند حضرت مسیح را ترک کرده، و رنج جسمانی که بر عیسی مسیح تحمیل شد، و ایمان به خدایی که او را رها کرده از نظر کشیش اعتقادی مضحک به نظر می آید.در اینجا مارتا(زنی که شیفته ی کشیش است) وارد می شود دارو، خوراکی و قهوه ی داغ برای کشیش آورده و کلمات محبت آمیزی را نسبت به او به کار می برد.کشیش را کلافه و سردرگم رو به روی پنجره ای می‌بینید که نور تابیده شده از آن صورت کشیش را روشن کرده است.کشیش در سکانس های زیادی رو به روی این پنجره قرار میگیرد و نورپردازی به گونه ای است که بر چهره ی او نور می تاباند این تصویر کشیش هر بار که خدا را در خود انکار می کند نشانی از امیدی برای بودن خداست؛ نوری که هنوز درون کشیش روشن مانده است. در این سکانس مارتا متوجه کلافگی او می شود.مارتا: طفلکی توماس! توماس چی شده؟کشیش: از نظر تو هیچی.( این دیالوگ کشیش حاکی از بی علاقگی او به مارتا است و این که او را به عنوان کسی که بتواند چیز های مهم را درک کند نمی بیند.)مارتا: با این حال بهم بگو.کشیش: سکوت خدا.مارتا: سکوت خدا؟کشیش: سکوت خدا( سرفه می کند)مهم ترین پیامی که در دیالوگ کشیش نهفته این نکته است  که کشیش از نبودن خدا صراحتن دم نمیزند و نمی گوید خالقی وجود ندارد بلکه می گوید «چرا خدا سکوت کرده است؟» بنابراین از منظر او و در بطن وجودش رگه‌ای از خداباوری در جریان است جوششی که گویا در حال خشکیدن است و  او را دچار حالتی از رهاشدگی کرده حتا اگر در برخی صحنه ها خلاف این را بیان کند. برگمان این کورسوی امید به وجود باریتعالی  در کنهِ قلب و ذهن کشیش را در دیالوگ های بسیاری منعقد کرده‌. در نمایی از فیلم کشیش سرش را  روی میز گذاشته  و به خاب رفته و در نمایی دیگر و ناگهانی با یک کات سریع ما یوناس را می‌بینیم که بالای سر او ایستاده.در قلب ما پس از این که مدتی شاهد انتظار کشیش و اهمیت دیدار او با یوناس بوده ایم اضطراب وجود دارد و بیننده این تردید را دارد که نکند کشیش بیدار نشود و یوناس برود.کشیش در خاب، سکوت و یوناس ایستاده یک حس تعلیق زیبا را به نمایش می‌گذارد.و کشیش بیدار می شود. آن دو صحبت کوتاهی از کار و آب و هوا می کنند اما یوناس منتظر است تا اصل مطلب در مورد خودکشی خود را بشنود و این انتظار را در حرکاتش نشان می دهد.کشیش: یوناس گوش کن. میخاهم با تو رک باشم می دونی که همسر من چهار ساله که مرده. دوستش داشتم اون موقع آخر زندگیم بود از مرگ واهمه ای ندارم و کوچکترین دلیلی برای ادامه ی زندگی ندارم. جاموندم. نه برای شخص خودم اما میتونستم مفید باشم.یک وقتی رویاهای بزرگی داشتم میخاستم از خودم نشانی روی زمین باقی بگذارم می دونی آدم وقتی جوونه چه فکرهایی تو سرشه؟! از شرارت یا ظلم چیزی نمی دونستم وقتی کشیش شدم عین یه بچه معصوم بودم اونوقت همه چیز یه دفعه اتفاق افتاد یه مدت کشیش ملوانان در لیسبون بودم در زمان جنگ داخلی اسپانیا جایی مناسب در خط مقدم جبهه داشتیم از قبول واقعیت سر باز زدم من و خدایم در یک دنیا زندگی می کردیم؛ یک دنیای مخصوص و منظم، میفهمی؟ من به خوبیِ یک کشیش نیستم‌. یک خدای پدرگونه، بی‌نهایت شخصی و غیر محتمل خدایی که نوع بشر را دوست دارد البته بیش از همه من را. می فهمی؟ یوناس! از آدم پوشالی مثل من  چه کشیش بدی به وجود می آید؟از آدم مفلوک، مضطرب و بیماری مثل من؟می تونی دعاهای من رو به درگاه خدا تصور کنی؟ به دعا های من پاسخ های پر مهر و نعمات دلگرم کننده می داد.اما هر وقت از دریچه واقعیت با خدا رو به رو شدم اون رو نفرت آور دیدم؛ زشت و نفرت آور به نظرم آمد یک خدای عنکبوتی؛ یک هیولا. برای همین از زندگی ام دورش کردم در اعماق تاریکی و تنهایی وجودم حبسش کردم و به تنها کسی که خدا را نشانش دادم زنم بود.این دیالوگ های پاره‌پاره و آشفته‌گونه‌ی کشیش نشان می دهد که چطور ایمان او به خداوند تبدیل به نفرت شده صحنه های جنگ و واقعیت های زندگی وقتی با آنها رو به رو شده، احتمالن از خود پرسیده چرا خدا جلوی این کشت و کشتار  را نمی گیرد و گمان می کنم مرگ همسرش این دوری از خداوند را تشدید کرده باشد چرا که او تحت تاثیر فقدان همراه و عشق زندگی اش قرار دارد.اینجا دوباره از خودش به عنوان آدمی مضطرب یاد می کند و تصور می کنم این همان اضطرابی باشد که پیش تر از آن سخن گفتم.یوناس بعد از شنیدن آخرین حرف های کشیش بلند می شود که برود اما کشیش او را نگه می دارد و دوباره رو به روی آن پنجره قرار می گیرد و نور پردازی در خدمت به کمال رساندن  مفاهیم قرار می گیرد و چهره ی او را روشن می کند‌ تا نشانی از امید او باشد.این اعترافات کشیش در برابر یوناس خلاف چیزی بود که انتظارش را داشتم من تصور می‌کردم یوناس قرار است که اعتراف کند اما کشیش برای او اعتراف کرد.ادامه ی این دیالوگ ها را داشته باشیم که البته با سکوت یوناس بهتر است از آن به عنوان مونولوگ کشیش یاد کنیم.کشیش: من رو ببخش صحبت هام داشت آزار دهنده میشد اما همه ی این ها یکدفعه من رو آزار میده اگه خدایی نبود چه فرقی می کرد؟به نظرم زندگی قابل درکتر می شد؛ چه آسایشی؛ و مرگ  مثل پایان یک زندگی آشکار می شد. فساد، جسم و روح، ظلم، تنهایی و ترس همه چیزشون پدیدار و آشکار می شد.غیر قابل درکه پس نیازی به توضیح نداره. خالقی وجود نداره‌. تحملی برای زندگی نیست.و بعد یوناس می رود.این بخش دوم دیالوگ های کشیش از اهمیت زیادی برخوردار است «اگر خدا نبود زندگی قابل درک می شد» این دیالوگ به دلیل صحنه  های وحشتناکی است که کشیش در جنگ و زندگی شاهد آن ها بود‌ه. اندوهی برآمده از آنهمه که باعث شده او حس طرشدگی از خداوند را در خود بپروراند و حالا او با خودش فکر می کند اگر خالقی نباشد دیگر این ناامیدی و عصبانیت از خداوند وجود ندارد و تمام اتفاقات بد زندگی و تمام صحنه های وحشتناکی را که دیده است را می تواند توجیه کند و می تواند درون خود مشکل و تضادها را حل کند.بعد از رفتن یوناس کلوز آپی از چهره کشیش می‌بینیم اینجا باید بگویم که اینگمار برگمان به طور کلی علاقه ی فراوانی به القای احساس کاراکتر ها از طریق فیلمبرداری از نمای نزدیک چهره ی آن ها و حالت چهره ی آن ها دارد بازیگر ها در فیلم های برگمان احساسات خود را باید در صورت خود به خوبی نمایان کنند تا بتوانند  حس را منتقل کنند.و اینجا بازهم کلوز آپ چهره‌ی کشیش را می بینیم در حالی که با نورپردازی نیمی از صورت او تاریک و نیمی از آن روشن است. این تصویر با چهره‌ی مغموم او همراه شده و دوگانگی درون او را نمایان می‌کند؛ با این تاکید که تاریکی بخش بیشتری از چهره‌ی او دربرگرفته، گویی می‌رود تا بر روشنایی‌اش چیره گردد.  و دیالوگی از کشیش در این نما:《خدایا چرا رهایم کردی؟》ناگاه نوری از ماورا  پیرامون او را فرامی‌گیرد و او تحت تأثیر چنان فضایی کلمات فوق را بر زبان می‌راند. و این برداشت سو می‌زند که گویی کشیش نور را نشانی از ایزد می‌داند و او را مخاطب قرار داده است.حال سوالی که نویسنده در ذهن بیننده قرار می‌دهد؛ که اگر از نظر کشیش خالقی وجود ندارد چطور از او می پرسد «چرا رهایم کردی؟» نتیجه آنکه این مهم نشان دهنده‌ی ایمان در بطنِ تار و پودِ وجودیِ کشیش است.یوناس خودکشی می کند! با تیری که به شقیقه اش شلیک می کند، و کشیش خبر مرگ او را به اطلاع همسرش می‌رساند.در بخش پایانی فیلم هنگامی که کشیش پس از رساندن خبر مرگ یوناس به همسر او، به کلیسا برگشته، میان کشیش و خادم کلیسا گفت و گویی رخ می‌دهد، مکالمه ای که این ذهنیت که کشیش نماد مسیح مقدس باشد را در مخیله‌ی راقم سطور پررنگ و پررنگتر می‌کرد. در این بخش خادم کلیسا از رنج‌های مسیح صحبت می کند او عقیده دارد که رنج‌های عیسی‌مسیح محدود به رنج جسمانی او نبوده است.خادم با کشیش چنین می‌گوید: حواریون همه در خاب بودند، پطرس او را انکار کرده و در پایانِ ماجرا او بسیار تنها مانده بود. بی هیچ همدمی,  این رنج بسیار بیش از رنج جسمانی است چرا که خود او به اندازه ی حضرت مسیح درد جسمانی را از بدو تولد متحمل شده است برای حضرت مسیح اما بیش از چهار ساعت طول نکشیده و  این تنهایی بوده که عذاب بیشتری را بر حضرت مسیح به همراه داشته؛ هنگامی که او از رنج‌های حضرت مسیح حرف می زند دوربین به چهره‌ی کشیش نزدیک می‌شود.گویی در پی آن است که در چهره ی کشیش  توصیفات خادم را به نمایش درآورد. حالا ما داریم چهره ی رنجور و غمگین کشیش را می بینیم در حالی که گویی در خاطرات خود غوطه‌ور است پنداری که تنهایی‌اش را به مرور نشسته.«در بخش پایانی دیالوگ های خادم را بیاوریم بی آن که جرح و تعدیلی در کار بیاورم»خادم: وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد با همه ی وجودش فریاد کشید خدایا خدای من چرا رهایم کردی؟(به یاد بیاورید هنگامی که یوناس کشیش را ترک کرد کشیش دقیقن همین جمله را بیان کرد.) و اون با صدای بلند گریه می کرد و فکر می کرد که پدر آسمانی او را رها کرده است. باور کرد که هر چه تا الان موعظه کرده دروغی بیش نبوده است(دقیقن موضوعی که از ابتدا کشیش را دچار عذاب وجدان و رنجِ‌روانی کرده؛ این که تمام موعظه هایش دروغ بوده) یعنی چند لحظه قبل مرگ دچار شک عمیقی شده بود این باید وحشتناک ترین رنج زندگیش بوده باشد؛ سکوت خدا.(به یاد بیاورید کشیش به شدت مریض است و به مرگ نزدیک است و دچار شک عمیقی شده و عبارت سکوت خدا را کشیش هنگامی که دچار عذاب از همین شک بود به کار برد‌.).کشیش حرف های او را تایید می کند.و دوباره صدای ناقوس کلیسا مانند آغاز فیلم شنیده می‌شود، به گمانم کارگردان قصد دارد با آوردن این صدا ما را به یاد شروع این داستان بیندازد و باعث مرور سریع اتفاقات در ذهن ما بشود. و حال نیم رخ تاریکی از مارتا را می بینیم.مارتا: کاش می توانستم او را از این پوچی بیرون بیاورم. کاش شهامت ابراز محبت به هم را داشتیم. کاش می توانستیم ایمان بیاوریم‌.در این صحنه چهره ی کشیش را می بینیم.خادم کلیسا: پس مراسم برقراره؟و در پایان فیلم کشیش در همان جایگاه موعظه که در ابتدا ایستاده بود قرار دارد از همان نما و زاویه.کشیش: مقدس است، مقدس است و مقدس است خداوند قادر متعال.و دوباره شاهد پایانی تکان دهنده از برگمان هستیم. این بار ما کشیش را می بینیم مانند ابتدای فیلم با یک تفاوت بزرگ حالا ما از درون او خبر داریم از این که خود به سخنانی که می گوید ایمان ندارد.اما شهامت این که کناره گیری کند و بر باور خود ایستادگی کند را هم ندارد.این دلهره وجود او را فراگرفته زیرا برخلاف آنچه از دیدگاه او درست است رفتار می کند.با وجود تمام دیالوگ هایی که حاکی از باور های خداناباوری و اگزیستانسیالیستی  است اما من این امید برای بودن خداوند، این اشاره های ظریف به حضور او را در فیلم برگمان و در وجود خودش پر رنگ می بینم.به نام فیلم نگاه کنید《نور زمستانی》 این نور زمستانی در لحظه  های شک از پنجره بر کشیش می تابد و به تاریکی وجود او نفوذ می کند. این نور زمستانی اگر خداوند نیست پس به چه مفهومی اشاره دارد؟ به طور کلی فیلم «نور زمستانی» مانند «مهر هفتم» دیگر فیلم این کارگردان، شک  به وجود خالق در نهاد انسان را به تصویر در می آورد و انسان را مجبور می کند با آن ها رو به رو بشود و به آن ها فکر کند.فیلم «نور زمستانی» وجود خالق را به چالش کشیده است اما پاسخ را بر عهده ی مخاطب می گذارد فیلمی که نوریدر  درون تاریکی که وجود انسان ها را فرا گرفته قرارمی دهد. و پایان.کنند‌.</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 18:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه و تحلیل فیلم فرانکنشتاین</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-glyxrgfw3je9</link>
                <description>فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵اقتباسی نو از شخصیت فرانکنشتاین است که بارها در سینما شاهد او بوده ایم.این فیلم با پرش های زمانی ساخته شده.از حال شروع می شود، به گذشته می رود و دوباره به حال باز می گردد.غولی به کشتی در یخ گیر افتاده حمله کرده و فرانکنشتاین را می خاهد.سکانس آغازین خوبی برای کشاندن مخاطب به دنبال داستان است.این غول همه چیز را نابود می کند اما هیچکس نمی تواند به او ضربه ای بزند.تیر اندازی هم او را به کشتن نمیدهد‌.فرانکنشتاین زخمی و در حال مرگ شروع به تعریف این داستان برای کاپیتان کشتی می کند‌.فیلم به گذشته می رود و تعریف های او را برای ما به تصویر می کشد.از کودکی اش، پدر پزشکی که سختگیر بود و مادری مهربان.پدرش که باعث مرگ مادرش شده و برادر کوچکش را بیشتر از فرانکنشتاین دوست داشت.و این تصویری از کودکی، زخم خورده و تنها بود.او بزرگ شده و اعتماد به نفس زیادی در پزشکی داشت او می خاست انسانی بسازد.می خاست که خالق باشد.و مسیری سخت را برای ساختن این انسان می پیمود.پدرش با این که پزشک فوق العاده ای بود اما اجازه داد مادرش هنگام زایمان برادر کوچکش، بمیرد و فرانکنشتاین از این که نتوانست کاری بکند به شدت ناراحت بود.و دوست داشت که حالا با ساختن زندگی، مرگ مادرش را جبران کند.پدرش ۵ ۶ سال بعد از مرگ مادرش از دنیا رفت و این مسیر او و برادرش را از هم جدا کرد.برادرش پیش یکی از اعضای خاندان دورشان رفت و آن ها سرپرستی او را بر عهده گرفته اند و فرانکنشتاین به آکادمی هایی برای تحصیل رفت.و بعد برشی به آینده ی آن ها.فرانکنشتاین در حال توضیح ایده اش برای استادان دانشگاه بود با انسان نصفه ای که از اجساد ساخته و به برق وصل کرده بود. گوشتی خونینن که او دکمه ای را می فشرد و تکان هایی می خورد.اما او به خاطر این کار اخراج شد.مردی که در آن جا حضور داشت به او گفت برادرش همراه نامزدش دارد می آید تا او را به فرانکنشتاین نشان دهد.این مرد که تمام صحبت های فرانکنشتاین را شنیده بود گفت قصد دارد او را حمایت کند و آن ها شروع به ساخت آن انسان کردند.فرانکنشتاین در مسیر ساخت او سختی های فراوانی را متحمل شد و در نهایت یک غول ساخت؛ غولی از اجساد متفاوت که روحی پاک داشت.فرانکنشتاین از نگاه به مخلوق خود به وجد آمده بود او را با عشق فراوان میپرستید اما کم کم هر چه پیش می رفت او جز کلمه ی ویکتور که نام فرانکنشتاین بود چیز دیگری نمی آموخت و این برای فرانکنشتاین دردناک بود، صبرش لبریز شده بود.و در نهایت او این غول را در برج بست و برج را به آتش کشید اما غول نجات پیدا کرد.و مسیر خودش را پیمود.روابط انسانی را با پیرمردی کور تجربه کرد. او هیچ چیز از گذشته به یاد نمی آورد.او از طریق پیرمرد حرف زدن و خاندن آموخت.اما در نهایت آن پیرمرد را از دست داد.در همین حین او یک بار به برج برگشت و از کاغذ های باقی مانده فهمید چطور ساخته شده است. ویکتور را به یاد آورد و دنبال او رفت.ویکتور یک پای خود را در آتش سوزی از دست داده بود اما حالا زندگی آرامی را تجربه می کرد.در کنار برادرش در روز عروسی برادرش و الیزابت بود.الیزابت وقتی برای اولین بار غول را دید مسحور او شد و هرگز فرانکنشتاین را بابت سوزاندن او نبخشید.غول آن روز به آنجا رسید با الیزابت رو به رو شد و او را در آغوش کشید.اما ویکتور به سمت او شلیک کرد و الیزابت که نمی دانست او نمیمیرد خود را جلوی او انداخت و اینگونه شد که ویکتور الیزابت را به قتل رساند.داستان پیش رفت تا جایی که این غول در کشتی به ویکتور رسید. او میخاست انتقام الیزابت را بگیرد.در آنجا داستان خودش را تعریف کرد و در نهایت ویکتور به او گفت مرا ببخش پسرم و غول او را بخشید و ویکتورمرد.این داستانی فلسفی بود.فیلمنامه و ایده و داستان قطعن خارق العاده و عمیق بود اما مشکلی در پردازش وجود داشت.در داستان اشتباهاتی نابخشودنی وجود داشت.مثل سالم ماندن کاغذ ها در آن آتش سوزی بزرگ.و حالا داستان و فلسفه ی آن.پسری آسیب دیده که عاطفه را دور از خود دیده و تنها عشقش یعنی مادرش به خاطر پدرش کشته شده بود، تصمیم به خلق زندگی می گیرد او می خاهد خالق باشد و عطش قدرت دارد قدرتی که دلش میخاست در کودکی می داشت تا مادرش رو نجات بدهد.در سکانسی که او از مراسم خاکسپاری مادرش به خانه برمی‌گردد و قدرتش را روی خدمتکاران اعمال می کند، کارگردان می خاهد خشم و عطش اش به قدرت رو به تصویر بکشد.او شاهد بزرگ شدن برادرش است. برادری که با مرگ مادرش سر زایمان متولد شده و پدرش به او علاقه ی فراوانی نشان می دهد بر خلاف چیزی که برای فرانکنشتاین بوده و این یک تناقض است. چرا پدر برای آن برادر بهتر است چرا با او خوب بر خورد می کند؟ این همان پدر است و هر دو از یک مادر متولد شدند.ویکتور هم هیچوقت اهانتی نکرده که دلیلی برای تنفر پدرش نسبت به او باشد.پس طبیعتن نباید تفاوتی برای پدر داشته باشد اما دارد.برادر کوچکتر حدودن ۵ ساله شده که پدر از دنیا می رود و دوباره ویکتور در خاکسپاری است اما اینبار خوشحال از آزادی و قدرتی است، که می تواند بر زندگی خودش اعمال کند. تنفر او از پدرش باعث شده بود که بخاهد مانند او پزشک بشود اما از او برتر باشد؛ خیلی برتر تا بتواند او را تحقیر کند حتا اگر مرده باشد.بنابراین به تحصیل در پزشکی ادامه می دهد.و ما با نیاز نمایشی او مواجه می شویم.خلق انسان و جبران مرگ مادر.و اما به مواجه شدن دو برادر پس از سال ها بپردازیم. آن دو شبیه برادرانی نیستند که مدت طولانی از هم دور بودند احساسات بین آن ها سرد است و انگار از روی احترام.ویکتور برای اولین بار الیزابت را می بیند.این دیدار اول که پایه شکل گیری ارتباط بین آن دو است رو دوست داشتم آن دو هر دو باهوش و خودشیفته هستند.و در همین دیدار اول اختلاف نظری بین آن ها شکل می گیرد.اختلاف آن ها روی مهم ترین بخش ویکتور است؛ نظریه ی ویکتور. الیزابت به شدت با زندگی جاودانی که ویکتور قصد ساختنش را دارد مخالف است.در ادامه عشقی کوتاه مدت بین الیزابت و فرانکنشتاین شکل میگیرد اما الیزابت پایبند به اخلاقیات است و اجازه پیشرفت به این عشق را نمی دهد، به خاطر قولی که به برادر ویکتور داده است این رابطه را تمام می کند.آن ها باهم در یک دشت هستند یک پروانه زیبا می بینند ویکتور می گوید: بزاریم بره یا بگیریمش؟ الیزابت می گوید: بگیریمش.و آن ها پروانه را زندانی می کنند.آن پروانه می تواند نمادی از غول فرانکنشتاین باشد که در زندگی زندانی اش می کنند.بعد از آن الیزابت پروانه را به ویکتور می دهد و رابطه تمام می شود.حالا ویکتور روی کارش متمرکز می شود او به مرحله های آخر رسیده که اسپانسر مالی او برای ساخت این مخلوق، قصدش را از کمک بیان می کند.او به شدت بیمار و در حال مرگ است.و میخاهد بخشی از مخلوق فرانکنشتاین باشد.اما فرانکنشتاین نمی پذیرد و او را می کشد در همان زمان رعد و برق می زند و این مخلوق ساخته می شود.خب بریم سراغ این ارتباط بین خالق و مخلوق که گیرمو دل تو رو با ظرافت، عقاید خود را در این بخش بیان کرده است.فرانکنشتاین خالقی است که از دیدن مخلوق خود به وجد آمده و مخلوق که تازه به وجود آمده هر کاری که او می کند را تکرار می کند چرا که چیزی جز این نمی داند.این ارتباط بین انسان و خداست و نمادی از فطرت انسان است چرا که انسان در وجود خود بخش هایی از خالق را دارد، این تکرار حرکات فرانکنشتاین توسط غول شاید بیان این عقیده باشد که انسان بر اساس فطرت خود رفتار می کند شاید تصویری از شروع خلقت هنگامی که خداوند انسان را آفرید. ساختن تصویری از مواجهه ی اولیه ی انسان با خدا از دیدگاه گیرمو دل تورو.مخلوق حرف زدن را نمی آموزد او تنها کلمه ای که یاد گرفته ویکتور است که نام خالق اوست.او پاک و مظلوم است.حتا در بخشی که برایم جذاب بود، او شی تیزی را بر می‌دارد و پیش از آن که ویکتور او را متوقف کند کف دست خود را می برد.آسیب زدن ناخواسته به خود از روی نادانی.انسان نیز همینگونه است از روی ندانستن به خود آسیب میزند حتا اگر خالق سعی کند جلوی او را بگیرد.پس از مدتی فرانکنشتاین خشمگین می شود و حتا کمی از قدرت او می ترسد.خالقی که از مخلوق خود تنفر پیدا می کند، منزجر می شود و برای نابود کردن او تلاش می کند.در ادامه ما میبینم که فرانکنشتاین برجی را که او در آن قرار دارد به آتش میکشد اما غول از آلتش نجات پیدا می کند.او زندگی جدید خود را در پیش گرفته و به خانواده ای کمک می کند آن ها او را روح جنگل نامیده اند.غول هر کمکی که لازم است انجام می دهد و در اینجا با پیرمرد کور رو به رو می شویم.وقتی خانواده آنجا را ترک می کنند غول که از طریق آموزش های پیرمرد به نوه اش، سخن گفتن آموخته حالا جلو می رود اما مردد است که برقراری ارتباط چگونه خاهد بود؟ پیرمرد نابینا می فهمد که او متفاوت است اما به او عشق می ورزد.بخش جالب بعدی عشق بین غول و الیزابت بود که الیزابت در این راه جان خود را از دست داد.الیزابت از لحظه ی اولی که با غول رو به رو شد مسحور او شد پاکی او در دنیای آلوده ی انسان ها الیزابت را عاشق کرد.و بعد وقتی که ویکتور قصد شلیک به او را داشت خود را فدای این عشق کرد تصویر آن دو کنار هم در غاری تاریک با کورسوی نور از سقف غار که نماد امیدی برای غول فرانکنشتاین بود. اینجا نقطه عطف دوم فیلم بود هنگامی که فرانکنشتاین با از دست دادن دوباره ی عشق حالا نیاز نمایشی اش نابود کردن خالق خود بود.اما مواجهه ی نهایی آن ها در کشتی؛ خالق از مخلوق خود معذرت خاهی کرد از این که او را مجبور به این زندگی کرده در حالی که او شانسی برای مردن هم ندارد به او گفت که حالا مجبور است زندگی کند در اینجا فرانکنشتاین برای همیشه از دنیا رفت و مخلوق خود را در دنیایی که هنوز ناشناخته های زیادی برایش داشت تنها گذاشت.فیلم فرانکنشتاین دیدگاهی از رابطه ی انسان و خدا را به تصویر کشیده است.پدرش با او باشد.</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 16:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل نمایشنامه ی سه خواهر</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-vixmtfwdjkkg</link>
                <description>نمایشنامه ی سه خواهر را خاندم مانند تمام نمایشنامه ها و داستان های کوتاه چخوف همراه با طنزی تلخ بود.نقدی بر بی سوادی و نادانی؛ همراه با لحنی طنز و در عین حال عمیق.شخصیت ها آنقدر دقیق و عمیق پردازش شده بودند که واقعی بودنشان را حس میکردی و تحت تاثیر غم ها و شادی هایشان قرار می گرفتی.روایتی از سرگذشت سه خواهر تحصیل کرده که در مسکو زندگی کرده اند اما حالا در یکی از روستاهای دور افتاده در روسیه زندگی ملال آوری را می گذرانند.ماشا ازدواج کرده اما اکنون شوهر خود را آنطور که در ۱۸ سالگی می دید نمی‌بیند در حالی که شوهرش او را پرستش می کند. ماشا عاشق یکی از افسرانی که برای مدتی از مسکو آمده اند شده.آدرینا عاشق نیست و روحیه ای متزلزل دارد گاهی بی نهایت احساس خوشبختی می‌کند و گاهی خود را بدبخت ترین فرد دنیا تصور می کند؛ او به شدت مرا یاد ناستازیای رمان ابله داستایوفسکی  می اندازد انگار نسخه ی ضعیف شده ی ناستازیا در او زندگی می کند، بدون آن جنون تا سر حد مرگ.اما همان روحیه ی متزلزل، همان نیاز به عشق و همان محروم کردن خود از عشق در آدرینا نیز وجود دارد.اولگا منطقی و آرام است و زیاد درگیر ماجرا نمی شود و حاشیه امن خود را دارد.همه ی آن ها شور بازگشت به مسکو و زندگی در آن جا را دارند چراکه آن جا را وطن خود حس می کنند.آن ها برادری به نام آندری دارند که او هم درگیر آن ملال می شود.این نمایشنامه هم، داستان هایی از عشق های ناکام را به تصویر می کشد مانند تمام نمایشنامه های چخوف.ماشا با وجود شوهرش و شاید از روی سر رفتن حوصله عاشق یکی از افسران می شود اما در نهایت او می رود.آندری عاشق دختری روستایی به نام ناتاشا می شود با او ازدواج می کند اما این ازدواج در نهایت به بی علاقگی آندری می انجامد و حتا گاهی انزجار.آندری در جایی می‌گوید من نمی دانم چه چیز را در او دوست دارم یا داشتم؟انگار چخوف هرگز علاقه ای ندارد که شخصیت هایش را به عشق برساند سر انجام همه ی آن ها، به بدبختی ختم می شود.او همه را از عشق محروم می کند.در این نمایشنامه شخصیت های فراوانی وجود دارند و هر کدام را می توان جداگانه تحلیل کرد.توزنباخ که عشقی بی حد و حصر به آدرینا دارد اما آدرینا تهی از هر احساسی است. توزنباخ را دوست داشتم او آرام و متین بود و بی دلیل حرف نمیزد.سولیونی مبتذل بود و به دنبال توجه اما به جای آن نفرت را جذب کرده بود.چیبوتکین زیاد کتاب نخانده بود اما اکنون در ۶۰ سالگی به فلسفه بافی رسیده بود در بخش های مختلف نمایشنامه که آدم ها زیادی درگیر می شدند یا احساس غم و خشم داشتند چیبوتکین می گفت شاید اصلن وجود نداریم و فقط خیال می کنیم که وجود داریم از کجا معلوم من آدم هستم و دست و پا کله دارم و مدام به بی اهمیتی این خشمگین شدن ها و غم های بچگانه اشاره میکرد.این نمایشنامه را بسیار دوست داشتم و می توانم باز هم آن را بخانم چرا که در آن پردازش شخصیت ها و دیالوگ نویسی که مهم ترین بخش نمایشنامه است، به خوبی انجام گرفته بود و هیچ دیالوگ بی جا و بی مورد یا نامتناسب با شخصیت در آن وجود نداشت. در کنار آن مدام داستان هایی به وجود می آورد تا تو را وادارد که به دنبال ادامه بروی.مهم ترین پیام این نمایشنامه بی اهمیت بسیاری از رنج هایش زندگی بود.@Haarmooonyy</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 02:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل فیلم مهر هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-qp0rd0tx7akr</link>
                <description>فیلم مهر هفتم اثری فلسفی پر از نماد از اینگمار برگمان کارگردان سوئدی است.نمی دانم که دقیقن چطور باید تحلیلی از این فیلم ارائه داد چرا که تحلیل آن را بسیار سخت می دانم، پس هر چه را که از این فیلم فهمیدم و برداشت کردم می نویسم و همه ی این ها تنها برداشت و نظر من است.در شروع فیلم صدای موزیک اپرا و آسمان خالی سفید سپس یک کات دیزالو(محو شدن تدریجی صحنه اول و ظاهر شدن صحنه ی بعدی)، بعد پرنده سیاه در آسمان است این پرنده سیاه نمادی از آمدن ناگهانی مرگ در فیلم و البته زندگی انسان هاست در فیلم نیز شاهد حضور ناگهانی مرگ در زندگی شوالیه ی داستان هستیم.بعد تصویری از آرامش امواج دریا که با صخره ها برخورد می کنند، با کنتراست(تفاوت بین تیره ترین و روشن ترین بخش تصویر) بسیار بالایی هستیم که انگار تقابل سفیدی و سیاهی را به نمایش می‌گذارد و این در بیشتر بخش های فیلم حاکم است. حتا شخصیت مرگ چهره ای کاملن سفید دارد اما لباس هایی کاملن سیاه پوشیده و دور صورت او با لباس سیاهش کاملن پوشانده شده، در بخشی از فیلم که مرگ و شوالیه قصد بازی شطرنج را میکنند مهره سیاه به مرگ می افتد، مرگ در اینجا می گوید: به من هم میاد مگه نه؟همه ی این تقابل های سیاه و سفید نمادی از تقابل بین مرگ و انسان است که در طول فیلم شاهد آن خاهیم بود.در همین دو نمای ساده از فیلم، آسمان و دریا ما دیدیم که کارگردان مفهومی را که قرار است در طول فیلم شاهد آن باشیم به تصویر کشیده و معرفی کرده است و همین است که فیلم او را منحصر به فرد می کند.در ادامه فیلم ما شوالیه را می بینیم که کنار شطرنج دراز کشیده، بعد مرد دیگری که روی شن های ساحل به خاب رفته و در نمایی دیگر دو اسب ایستاده کنار دریا، در چند ثانیه و چند نمای کوتاه و کات های پشت هم ما با دو شخصیت آشنا شدیم.راجع به اسب ها در این فیلم باید بگویم من آن ها را نماد زندگی می شمارم چرا که در بخش های مختلف فیلم این منظور را برداشت کرده ام در همینجا در حالی که دو مرد بی توجه اند دو اسب ایستاده و گویی از تماشای منظره لذت می برند، در نمایی دیگر هنگام اولین دیدار مرگ و شوالیه هنگامی که مرگ قصد گرفتن جان شوالیه را دارد اسب از سمت چپ کادر می آید و درون تصویر قرار میگیرد که نمادی از امید برای زنده ماندن شوالیه است این که شاید اکنون او زنده بماند، در نمایی دیگر یکی از مرد های نمایش از خاب بیدار می شود و اسب بیدار است و با او دیالوگ هایی میکند؛ او به اسب می گوید: صبحانه خوردی؟ حیف که من نمی توانم علف بخورم، باید به من یاد بدی.اینجا زندگی کردن و لذت بردن اسب از علف خوردن نماد لذت بردن او از زندگی است انگار که در اینجا مرد از اسب می خاهد که به او زندگی کردن را بیاموزد.خب بگذریم برگردیم سراغ شوالیه، شوالیه صورتش را با آب دریا آب می زند بعد می نشیند و حالت دعا می گیرد بعد بلند می شود و به سمت دوربین حرکت می‌کند در اینجا دوربین حرکت پن( حرکت دوربین در محور افقی) انجام می دهد و به سمت شطرنج می رود و شوالیه را در پس زمینه قرار می دهد و او را تار می کند این حرکت نمادی از این است که این بازی شطرنج او با مرگ در ادامه قرار است او را محو کند سپس دوباره کات دیزالو می خورد و امواج دریا پدیدار می شود.بیشترین کاتی که در این فیلم از آن استفاده شده همین کات است چرا که مدام می خاهد تصاویری را محو کند و نشان بدهد که تصویر جدیدی جای اون رو میگیرد به صورت کلی محو کردن توسط مرگ و ظاهر شدن دوباره یکی از موضوعات فیلم است و کارگردان با این کات ها خاسته روی ذهن مخاطبین تاثیر خود را بگذارد.بعد از امواج دریا دوباره همین کات را داریم و در اینجا با شخصیت مرگ آشنا می شویم مردی تمامن سیاهپوش با چهره ای سفید که هر چند در برابر سیاهی او ناچیز و کوچک است برای من نمادی از این بود که در مرگ هم نور وجود دارد و در مرگ هم سفیدی هست این که سفید(خوب) مطلق و سیاه(بد) مطلق وجود ندارد و هر چیزی خاکستری است و تنها درصد خوبی و بدی در افراد متفاوت است.شوالیه را میبینیم که در کیف خود دنبال چیزی می گردد. شطرنجش رو به رویش قرار دارد سرش را بالا می آورد و صورتش حالتی از ترس و تعجب به خود می گیرد و حالا ما میفهمیم که او مرگ را دیده است.شوالیه: کیستی؟مرگ: من مرگمشوالیه: آمده ای مرا ببری؟مرگ: من مدت هاست که همراه تو هستم.شوالیه: می دانممرگ: آماده ای؟شوالیه: تنم می ترسد اما خودم نه.مرگ دستش را بالا می آورد بعد در یک کات ناگهانی ما کلوزآپی از چهره ی مرگ می بینیم بعد دوربین در راستای عمودی بالا می آید و ما میفهمیم اون سیاهی پشت دست مرگ بود. حالا بخشی از دست مرگ پایین کادر رو گرفته و ما شاهد چهره شوالیه از نزدیک هستیم اینجا دیالوگ های مهمی گفته می شود ما هر بار شوالیه را از همان نمای پشت دست مرگ و مرگ را از پشت سر شوالیه میبینیم بینیم.شوالیه: یک لحظه صبر کنمرگ: همه همین را می گویند من مهلت تاخیر به کسی نمی دهم.شوالیه: شطرنج بازی می کنی نه؟مرگ: از کجا می دانی؟شوالیه: در پرده های نقاشی دیده ام.مرگ: بله من واقعن شطرنج باز خوبی هستم.شوالیه: ولی از من بهتر بازی نمیکنی.مرگ: چرا میخاهی با من شطرنج بازی کنی؟شوالیه: مربوط به خودم میشه.مرگ: البته درست است.یکی از تفاوت های مرگ برگمان با دیگر مرگ ها در فیلم ها و داستان های مختلف این است که او مانند یک فرد عادی برخورد می کند و دانای کل نیست او همه چیز را نمی داند و حتا از شوالیه سوال می پرسد‌.بازی شطرنج آن دو آغاز می شود تا زمانی که شوالیه مقاومت کند مرگ نمی تواند جان او را بگیرد و اگر شوالیه بازی را ببرد مرگ دیگر هیچ وقت نخاهد توانست جان او را بگیرد.و بعد اینجا کات می خورد ما شوالیه را میبینیم مردی را قبل تر اشاره کردم روی شن های ساحل خابیده بود با پا بیدار می کند و آن ها با اسب هایشان راه می افتند او شوالیه را ارباب صدا میزند پس می توان فهمید اون مرد همیشه همراه و محافظ شوالیه است.آن ها به جایی می رسند می خاهند مسیر را بپرسند مردی رو زمین پشت به آن ها نشسته و ردایی مشکی به تن دارد همراه شوالیه از اسب خود پیاده می شود تا مسیر را از او بپرسد وقتی سر او را بر می گرداند با جمجمه ای سفید مواجه می شود و آهنگ شوکه کننده ای نواخته می شود.شباهت آن جمجمه به مرگ شوکه کننده است انگار که مرگ خود مرده باشد.در اینجا برگمان خاسته حضور مرگ در داستان را به ما یادآوری کند که او هست حتا اگر ما او را نمی‌بینیم او همیشه در داستان فیلم حضور دارد.همراه بر می گردد و سوار اسب می شود و در اینجا هم دیالوگ های جالبی رد و بدل می شود.شوالیه: خب، راه را نشان داد؟همراه: نه چندانشوالیه: چی گفت؟همراه: هیچیشوالیه: لال بود؟همراه: نه ارباب، منظورم این است که زبان شکوهمندی داشت.شوالیه: واقعن!همراه: اما خیلی تاریک و گرفته بود.در اینجا توضیحات همراه برایم مرگ را یاد آوری میکند زبانی شکوهمند اما تاریک و گرفته.سکانس های اولیه ی فیلم را با جزئیات بررسی کردم تا با مسیر کلی که این فیلم قرار است طی کند آشنا شوید.برگمان در کودکی همراه پدرش به کلیسا می رفته و به نقاشی های روی دیوار کلیسا و مجسمه ها به خوبی دقت می کرده است و فیلم مهر هفتم فیلمی است که آن نقاشی ها را به نوعی به تصویر کشیده است.برگمان عقاید خود را در این فیلم به چالش کشیده این فیلم نه ضد دین است، نه طرفدار دین، اما هر کسی را با هر عقیده ی دینی به تفکر وا می دارد و باعث می شود که افراد عقاید خود را مورد قضاوتی دوباره قرار دهند.می خواهم سکانس هایی را برایتان شرح دهم که در آن عقاید دینی مورد قضاوت و چالش قرار می‌گیرند.همراه و شوالیه وارد کلیسایی می شوند.همراه را شاهد هستیم که به نقاشی های روی دیوار کلیسا نگاه میکند نقاش در حال کشیدن آن ها با لباس های رنگی بالای نردبانی ایستاده است.همراه: این پرده چه چیزی را نشان می دهد؟نقاش: رقص مرگ را (در اینجا هم مرگ با ردایی سیاه و صورتی سفید و اسکلت مانند به تصویر کشیده شده) نقاش به مرگ اشاره می کند و این مرگ است، بله او با همه می رقصد.همراه: چرا وقتت را با این چیز ها تلف می کنی؟نقاش: تا مرگ را به یاد مردم بیاندازم.همراه: با گفتن این مطلب هم فکر نمی کنم خوشحال تر شوند.نقاش: چرا باید خوشحالشان کنیم؟ چرا نباید بترسند؟همراه: آنوقت آن ها به پرده ات نگاه نمی کنند.نقاش: بله درسته! هر چه باشد یک جمجمه خیلی دیدنی تر از بدن لخت زنان است.همراه: اما اگر بترسانیشان..نقاش: و آنوقت فکر می کنندهمراه: و فکر می کنندنقاش: بیشتر می ترسندهمراه: و می‌پرند در بغل کشیش هانقاش: من زندگی را آنطور که هست می کشم بعد مردم آنطور که می خاهند آن را می بینند.(کاری که خود برگمان می کند همین است او مرگ، درد، غم و واقعیت های زندگی را به تصویر می کشد و بعد به عهده مخاطبانش می گذارد که چطور آن را ببینند).راجع به تصویر رقص مرگ باید بگم رقصیدن مرگ با انسان و به طور کلی رقص مرگ مهم ترین نماد در این فیلم است و معروف ترین نماد این فیلم‌؛ در اینجا اولین بار به رقص مرگ اشاره می شود بعد در جایی از فیلم از مرد اجرا کننده نمایش در یک بار می خاهند اونقدر برقصد تا از پا بیوفتد و این دومین اشاره به رقص مرگ است و یک بخش جالب این است که این مرد در اینجا از رقصی که قرار بود منجر به مرگش بشود نجات پیدا می کند و در پایان فیلم نیز او، همسر و فرزندش از مرگ نجات می یابند.رقصیدن با مرگ؛ انسان ها رقصیدن در زندگی را از دست می دهند و در نهایت برای مرگ به رقص در می آیند.یک تصویر دیگر در نقاشی های روی دیوار کلیسا انسان هایی است که دچار طاعون شده و یکدیگر را شلاق می زنند تا گناهانشان پاک شده و رضایت خداوند را جلب کنند دیالوگ هایی که در اینجا بین همراه شوالیه و نقاش گفته می شود:همراه: اون آشغالها چیه اونجا؟نقاش: مردم فکر می کنند طاعون یک تنبیه از سوی خداوند است برای همین هم گناهکار ها یکدیگر را تازیانه می زنندهمراه: برای جلب رضایت خداوند یکدیگر را تازیانه می زنند؟نقاش: بله چه منظره وحشتناکی.این بخش نمادی از زیاده روی انسان ها در دین و مذهب و حماقت آن ها است‌.آن ها درد جسمانی را به خود تحمیل می کنند تا روحشان را که در عذاب است نجات دهند.سراغ سکانس مهم دیگری از فیلم می رویم در همین کلیسا در حینی که همراه شوالیه با نقاش مشغول است شوالیه به اتاقک اعتراف در کلیسا رفته صدایی از اتاقک می شنود و شروع به صحبت می کند او فکر میکند کشیش است اما ما چهره او را دیده و می دانیم مرگ در اتاقک قرار گرفته است.شوالیه: می خاهم تا جایی که می شود صادقانه اعتراف کنم اما قلبم خالیست، خلا مانند یک آیینه است چهره خودم را در آن می بینم و نفرت و وحشت به همه ی وجودم سرایت می کندچون نسبت به مردم بی قیدم حالا تو دنیای ارواح زندگی می کنم و اسیر رویا ها و خیال‌ها هستم.مرگ: با وجود این میلی به مردن نداری؟شوالیه: چرا می خاهم بمیرممرگ: پس منتظر چی هستی؟شوالیه: می خاهم مطمئن باشممرگ: احتیاج به تضمین داری؟شوالیه: اسمش را هر چه می خاهی بگذار(در اینجا شوالیه می نشیند و سایه اش در سایه های نرده گیر می افتد این نمادی از در بند بودن و زندانی بودن روح شوالیه است)شوالیه: غیر قابل تصور است که انسان بتواند با احساسش خدا را درک کند چرا خدا خودش را در هاله نیمه مه آلود نوید ها و معجزه های نامرئی مخفی کرده است؟ ما چطور می توانیم به مؤمنان اعتقاد داشته باشیم در حالی که خودمان ایمان نداریم؟ چه خاهد گذشت به ما که می خاهیم ایمان داشته باشیم اما نمی توانیم؟ چه خاهد گذشت به آن ها که نه می خاهند ایمان بیاورند و نه می توانند؟ چرا نمی توانم خداوند را درونم نابود کنم؟ چرا با وجودی که هر روز نفرینش می کنم در وجودم زندگی می کند؟ می خاهم از قلبم بیرونش کنم اما او با این واقعیت ساختگی باقی مانده است از چنگش خلاصی ندارم صدای مرا می شنوی؟مرگ: گوشم با توست.شوالیه: می خاهم اطمینان داشته باشم نه اعتقاد و حدسیات می خاهم که خداوند دستش را به طرف من دراز کند از چهره اش پرده بردارد و با من حرف بزند اما او سکوت می کند.از دل ظلمات صدایش می زنم و گاه احساس می کنم کسی آنجا نیست شاید واقعن هم کسی آنجا نباشد پس زندگی دلهره ی بی حاصلی است. هیچکس نمی تواند به مرگ چشم بدوزد و زندگی کند.مرگ: بیشتر انسان ها نه به مرگ فکر می کنند و نه به نیستی.شوالیه: اما روزی می رسد که آدم ها به آخر راهشان می رسند و توی ظلمات نگاه می کنند.خب در اینجا برگمان مهم ترین تردید های دینی را از زبان شوالیه بیان می کند تردید هایی که هر انسانی با آن ها رو به رو می شود اما برگمان به آن ها جوابی نمی دهد چرا که او می خاهد هر کسی خود نتیجه بگیرد.به صورت کلی برگمان در هر سکانس و هر دیالوگ این فیلم می خاهد انسان را وادارد که به زندگی و مرگ خود بیندیشد و عقاید خود را بیرون بکشد و دوباره راجع به آن فکر کند او به همه ی ما یاد آوری می کند که در نهایت با مرگ خاهیم رقصید.در سکانس پایانی همه ی آن ها برای مرگ می رقصند به جز مرد بازیگر، همسر و فرزندش مرد آن ها را می بیند برای زن شرح می دهد و او می گوید تو هم با این توهمات ات.در اینجا توهم و خیال پنداشتن مرگ توسط انسان ها به تصویر کشیده می شود.همه ی ما روزی برای مرگ خاهیم رقصید اما پیش از آن سعی کنیم برای زندگی و همراه زندگی برقصیم.یکی از نقاط خارق العاده مهر هفتم میزانسن زیبا و پر مفهوم آن در هر سکانس است؛ چینش اشیا و بازیگران برای بیان مفهومی به کار گرفته شده.همه ی این ها در کنار هم باعث شده فیلم مهر هفتم اثری زیبا و مهم در تاریخ سینما باشد.پشت دست مرگ و مرگ را از پشت سر شوالیه میبینیم.</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 14:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-qltgb54th3xn</link>
                <description>خورشید غروب کرده و تا چند ماه دیگر طلوع نمی‌کند دیگر رنگ آفتاب را نمی‌بینیم.صبح را با بدبیاری شروع کردم طلوع را از دست دادم من هرگز طلوع خورشید را خاب نمی ماندم اما این بار از دست دادمش.تلفن زنگ میزند. نور آفتاب صورتم را روشن کرده؛ پوستم زیر نور آفتاب زیباتر به نظر می آید. هنوز هم زنگ می زند انگار قصد دارد هر طور شده مرا از جایم بلند کند با این که دلم نمیخاهد اما بلند می شوم تلفن قطع شد دیدید فقط قصد داشت مرا بلند کند.《کار دارم شاید شب برنگردم》 مثل همیشه کاغذ پاره ای نوشته و رفته، اما در شروع اینطور نبود.اولین بار خورشید که داشت ظاهر می شد عشق ما هم طلوع کرد؛ من همیشه عادت داشتم برای اولین طلوع پس از ماه ها روی قله می رفتم و به آسمان و به آمدن خورشید نگاه می کردم اینبار دیدم که تنها نیستم او آن جا ایستاده بود با موهای مجعد قهوه ای و چشمان درشتی به رنگ موهایش.نور لرزان و کم سوی خورشیدی که هنوز متولد نشده بود روی چهره اش افتاده بود لبخندی روی صورتش بود لبخندی که باعث میشد احساس کنم او زیادی مغرور و خود شیفته اس.همراه همیشگی ام برای ثبت زیبایی هایی که چشمانم می دید را بیرون آوردم و لنزش را به آرامی انگار که دارم نوازش می کنم تمیز کردم و به سمت خورشید گرفتم تا کلکسیون طلوع هایم را زیباتر کنم؛ لحظه طلوع وقتی میخاستم دکمه را فشار دهم او در مرکز عکسم قرار گرفت؛ این زیباترین عکسی بود که تا کنون گرفته بودم به او نگاه کردم دلم میخاست مانند او اعتماد به نفس می داشتم اما من هر روز او را در شهر کوچکمان می دیدم و عشق من نسبت به او بر کسی پوشیده نبود او جلو آمد، با انگشتش صورتم را نوازش کرد و گفت برای دیدن عکس ظاهر شده بعد از ظهر می آید و رفت. او بعد از ظهر آمد عکس را گرفت و من از او خاستم بماند؛ ماند آن هم چه ماندنی؛ باهم همه ی شهر را قدم می زدیم چندین طلوع و غروب را باهم تماشا کردیم هر بار هنگام غروب دلگیر مرا در آغوش می گرفت.۵ سال از آن زمان گذشته؛ سال پیش او مریض شد. می‌گفتند تنفس برایش سخت شده روی تخت کنارش می نشستم دستم را در موهای کوتاه خرمایی رنگش میکردم و چهره مردانه اش را نوازش میکردم؛ دیوار های خانه را خراب کردم و همه را شیشه ای ساختم همه پس اندازم را برای این دادم و آن سال طلوع و غروب را از خانه دیدیم، روی تخت کنارش می نشستم دستانش را نوازش می کردم و به خورشید نگاه می کردیم.اودوباره خوب شد، سرحال شد و قوی شد. دوباره برای کار می رفت ولی هر روز کمرنگ تر می شد؛ هر روز کمتر می شد.صبح ها که بیدار می شدم تکه کاغذی روی میز بود که با عجله نوشته شده بود امروز نمی آیم.عشقش جایی دیگر طلوع کرده بود اما زندگی بدون او برایم مشکل بود، نشدنی بود، غیر قابل تحمل بود.تلفن دوباره زنگ میزند دوست ندارم جواب بدهم مهم ام نیست.هودی ام را می پوشم باید از خانه بیرون بزنم هوا خیلی سرد است اما آفتاب هنوز گرمای مطبوعی را در وجودم روشن می کند امروز دیگر تحمل نبودن هایش را ندارم غروبی که تا ۶ ماه دیگر تاریکی را می آورد چطور باید این غروب را تنهایی تاب آورد؟بالای هماه کوه رفته ام همانی که طلوع و غروب خورشید را در آن باهم تماشا می کردیم می خاهم تمامش کنم با این غروب، من هم غروب خاهم کرد. قفسه ی سینه ام زیادی بالا و پایین می رود سرما درونم نفوذ کرده نور بی جان خورشید هنوز گرمایی دیگر نه چندان مطبوع را درونم ایجاد می کند خورشید در حال رفتن است اما هنوز بخش کوچکی از آن پیداست.امروز خورشید در شمال آلاسکا غروب کرد و تا ۶۵ روز دیگر طلوع نمی‌کند.کو کوچکی از آن پیداست.</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 18:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل دایی وانیا و مرغ دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vdewumt7gd0l</link>
                <description>دایی وانیا و مرغ دریاییاین دو نمایشنامه از چخوف را به دلیل شباهت زیادشان به هم تصمیم گرفتم باهم تحلیل کنم.نمایشنامه مرغ دریایی راجع به عشق هایی نافرجام، دغدغه ی هنر، ابداع در هنر، روابط پیچیده ی هنرمندان با خانواده، کم توجهی به هنر و.. است.این نمایشنامه از جایی شروع می شود که ماشا و مدویدنکو با هم در جایی که شب قرار است تئاتری اجرا شود ایستاده اند صحنه ی تئاتری که پشت آن دریاچه است و ماه از پشت آن بیرون می آید صحنه ای با پس زمینه ی طبیعی در اینجا ماشا عاشق کنستانتین پسر بازیگر است که امشب قصد دارد نمایشنامه خود را به اجرا ببرد و کنستانتین عاشق نینا است و نینا عاشق نویسنده ای مشهور که دوست مادر کنستانتین است و برای گذران وقت به ویلای آن ها آمده عشق هایی که هیچ کدام به سر انجام نمی رسد. در این نمایشنامه دیالوگی وجود دارد که توجه من رو جلب کرد در جایی نینا می گوید به نظرم هر نمایشنامه ای باید داستانی عاشقانه داشته باشد و این اصلی است که آنتوان چخوف در هر نمایشنامه اش به کار می گیرد؛ در همه ی آن ها عشق به عنوان عنصری اصلی در داستان وجود دارد.کنستانتین برایم شخصیتی بسیار زنده بود احساس می کردم او راه می رود و نفس می کشد و جایی در این دنیا زندگی می کند.از ابتدا و مشکلات او با مادرش این که دوست داشت مادرش او را ببیند، ستایش کند اما مادرش خودخواه و خسیس بود و این خساست تنها برای پول نبود بلکه برای احساسات هم خساست به خرج میداد.کنستانتین نمایشنامه هایی فلسفی می نوشت که همه از درک آن عاجز بودند جز دکتری میانسال که از قضا آنتوان چخوف او را فهمیده تر از دیگران خلق کرده بود و این بیان می کرد که چطور افراد عمیق از مسیر کنار گذاشته می شوند.نمایشنامه های کنستانتین کمی پیشرفت کرده بود اما دو سال بعد هنگامی که از نینا برای همیشه نا امید شد خودش را کشت و انگار در دوران پیری در نمایشنامه دایی وانیا دوباره زنده شد پروفسور نمایشنامه ی دایی وانیا گویی پیری کنستانتین بود همان حساسیت روحی همان عمق شخصیت و همان علاقه به نوشتن.هر دو نمایشنامه داستان هایی از عشق را به تصویر کشیدند عشق هایی که فرجامی نداشتند در نمایشنامه دایی وانیا همسر ژنرال نقش نینا در مرغ دریایی را داشت جذاب و جوان که افرادی را عاشق کرده هر چند خود در باطن فردی پوچ است. و حتا افرادی میانسال و جذاب، هم در مرغ دریایی و هم در دایی وانیا حضور داشتند با این تفاوت که در دایی وانیا شخصیت پزشک پر رنگ تر و نمادی از افرادی بود که هر چند درس خانده و نسبتن عمیق هستند اما آنطور که باید روی خود کنترل ندارند و نمادی از خودشیفتگی و اعتقاد به خود و در عین حال کسی که از احساسات تهی نشان داده می شد.هر دو نمایشنامه فضایی از سرسبزی و خانه ای بزرگ را به نمایش می گذاشتند .و شباهتی دیگر در نمایشنامه مرغ دریایی پس از یک دعوا و زمانی که کنستانتین قصد خودکشی می کند مادرش و نویسنده عازم می شوند تا آنجا را ترک کنند و در دایی وانیا هنگامی که دعوایی پیش می آید و دایی وانیا قصد خودکشی می کند پروفسور و همسرش روستا را به مقصد شهر ترک می کنند تصویری از چمدان های بسته شده و کنار گذاشته شده که این شباهت را در اجرا بهتر می توان دید.هر دو نمایشنامه مفاهیمی چون عشق و هنر و انسانیت و روابط پیچیده ی انسانی را به چالش می کشند و شخصیت هایی زنده دارند شخصیت هایی که می توان آن ها را لمس کرد.من هر دو را بسی دوست می داشتم.@Haarmooonyy</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 02:13:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوالی برای ابد</title>
                <link>https://virgool.io/@natanaeilmm2006/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-e1sbtht8y512</link>
                <description>خاطره ای که میخوام بگم رو بابام همیشه تعریف میکرد؛ موقع تعریف کردنش ام چهره اش همیشه میرفت تو هم و فکر می‌کرد، انگار که با تعریف کردنش هر بار اون خاطره رو دوباره و دوباره تجربه میکرد.حالا از زبان خودش مینویسم.حدوداً هجده ساله بودم در خانه نشسته بودم و استراحت میکردم؛ برای چرتی کوتاه بعد از ناهار آماده بودم که صدای زنگه در آمد، رفتم پایین مصطفی و رضا بودند بوی الکل دهانشان در همان لحظه ی اول متوجه ام کرد که هر دو مست اند از حالت صورتشان نیز معلوم بود که زیادی خورده اند. به من گفتند که بریم و با ماشین مصطفی چرخی بزنیم ماشینی که در خیابان همه نگاهش می کردند یک رنگ خاصی داشت؛ یک گلف به رنگ آبی متالیک بود. دلم نمی خواست که برم احساس کردم اتفاقی رخ می دهد اما از آنجایی که نگرانشان بودم رفتم تا  در عالم مستی کار دست خودشان ندهند.مصطفی از من دو سالی بزرگتر بود و رضا یک سالی کوچکتر. اما هر دو راننده های خوبی بودند؛ زمان ما دزدیدن ماشین بابا ها رسمی در بین جوانان بود، بگذریم. ما ماشین نداشتیم و من هم رانندگی را مبتدی بلد بودم آن هم با کمی پشت فرمان نشستن در ماشین این و آن. مصطفی پشت فرمان نشسته بود صدای موزیک تا فلک شنیده میشد و سرعت آن قدر زیاد بود که از پنجره که بیرون را نگاه میکردی از درخت های کنار خیابان تصویر مبهمی می دیدی، بدجوری ترسیده بودم.تپش قلبم بالا رفته بود؛ مدام می گفتم: آرام تر مصطفی، آرام تر برو. الان یک اتفاقی می افته ها. او توجهی نمیکرد تا این که هر طوری که بود راضیش کردم بزنه کنار و رضا به جاش بشینه، چهره رضا معقول تر بود اما رضا هم که حرکت کرد اما آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. رضا با سرعت زیاد در خیابان میرفت و من هم دیگر با التماس پشت هم میگفتم رضا آرام تر. اما او هم  انگار نه انگار و بعد ناگهان صدای عجیب و وحشتناکی در گوشم پیچید و همه جا تاریک شد.چشم هایم را که باز کردم، تار می دیدم. هنوز صدا ها و اطراف برایم واضح نشده بود. حالت گیجی داشتم اولین چیزی که هر آدم عینکی هنگام به هوش آمدن جست و جو می کند عینک است. کسی که مرا بیرون آورده بود مدام حالم را می پرسید: خوبی؟ خوبی؟ دست ها و پاهایم را تکان دادم سالم بودند.کنار ماشین یک آمبولانس و دو برانکارد دیدم که رضا و مصطفی روی آن بودند؛ یک لحظه پوکیدم و قلبم رفت که نیاید. برای لحظه ای پوچی را در تمام تنم حس کردم. از آقایی که کنارم ایستاده بود  پرسیدم: آن ها مرده اند؟ گفت: نه... نگران نباش پسرم.  ظاهرا کمی آسیب دیده اند. کم کم دور و بر من و ماشین خلوت شد. به ماشین نگاه میکردم دیگر نه زیبایی برای آن مانده بود و نه جایی برای سوار شدن بخش جلویی ماشین به طور کل متلاشی شده بود؛ رضا در حالت مستی با سرعت بالا محکم به کامیونی که کنار خیابان پارک شده بود کوبیده بود. کنار ماشین و روی صندلی کلی قوطی ودکا بود که تازه من آن لحظه دیدمشان. هنوز هم نمی دانم چرا انقدر خورده بودند، انگار که قصد خودکشی داشتند البته رضا یک بار هم از خودکشی جان سالم به در برده بود. در نهایت با تمام آسیب های سختی که دیده بودند جان سالم به در بردند. از آن روز تا به امروز که بیست و اندی سال از آن می گذرد بارها و بارها از خودم پرسیده ام که آیا بهتر بود که من با تمام ناشی بودنم در رانندگی از آن ها می خواستم که اجازه بدهند من رانندگی کنم یا نه قصه باید آنطور رقم می خورد؟ یک سوال مهم از آن روز برایم مانده که هنوز هم جوابش را نمی دانم و هیچ وقت هم نخواهم فهمید آیا آن روز من باید جای راننده می نشستم؛ آیا باید به مصطفی و رضا میگفتم که من باید رانندگی کنم؟  نمی دانم.</description>
                <category>Natanaeil</category>
                <author>Natanaeil</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 13:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>