<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناتور دشتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@natoordashti</link>
        <description>نوشته‌های پریشان یک ناتور دشتی که برآمده از فضیلت انزواست و گریزی برای در امان بودن از دون کیشوت شدن!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:42:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/88406/avatar/bga4P7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناتور دشتی</title>
            <link>https://virgool.io/@natoordashti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم «موقعیت مهدی»</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-zqql7vf3xg7x</link>
                <description>مهدی باکری به همراه برادرانش علی و حمید، همواره به عنوان قهرمانان ملی در خاطر مردمان این سرزمین نقش بسته‌اند و حالا هادی حجازی‌فر به سمت مهدی و حمید رفته و تلاش کرده تا از لابلای ورق‌ها، تصاویر و خاطرات چهل سال پیش، روایت بدیعی را در شش پرده بیان کند. اما بر خلاف مسعودخان فراستی که نقدهایش یا سیاه است یا سفید، می‌توان با کمی تامل بیشتر ابعاد سیاه و سفید این تلاش را با دقت بیشتری بررسی کرد. فارغ از اینکه کارگردان سودای پرداختن به خود مهدی یا موقعیت وی را داشته و بی‌خیال از حرف‌های سخت مربوط به فرم و بافتار، با رویکردی کارکردگرایانه می‌توان دو کارکرد اصلی را برای این تلاش هنری درنظر گرفت:کارکرد نخست، ارائه تصویری جذاب از زندگی شخصی یک قهرمان در یک موقعیت دشوار است؛ تصویری که مخاطبان با گرایش‌های ذهنی و اعتقادی مختلف را همراه می‌سازد و اشک را بر چشمان بسیاری جاری می‌سازد. یک قهرمان واقعی دهه شصت که حرف و عمل و عقیده‌اش یکی است و بر خلاف آنهایی که روزهای لباس‌های خاکی را پشت سرگذاشته‌اند و امروز خود و فرزندانشان بر صندلی‌های زرین تکیه زده‌اند، خیلی خالص و ساده و اصیل فقط خواستش خدمت است و بس. زندگی شخصی‌اش با سادگی، حیا و عشق آغاز شده و با همه‌ی دشواری‌ها و دوری‌ها لبریز از مهر باقی می‌ماند. روایت حجازی‌فرد در بستر این کارکرد بسیار موفق، سرراست و تاثیرگذار است.اما کارکرد  دوم، ارائه تصویری از شیوه‌ی فرماندهی یک قهرمان در یک موقعیت دشوار است؛ که در این بستر حجازی‌فر حرف زیادی برای گفتن ندارد. برخلاف آثاری چون «ایستاده در غبار» و «آخرین روزهای زمستان» اینجا حجازی‌فر از توان فرماندهی، هوش، ذکاوت، تاکتیک و رهبری چیزی نمی‌گوید و ما تنها با فرماندهی روبرو هستیم که فقط به هر قیمتی کنار نیروهایش ایستاده، خودش در خط مقدم است و بین پیکر برادر شهیدش حمید و دیگر شهداء هیچ فرقی نمی‌گذارد فقط همین دو جمله و بس. این دو جمله قطعا بسیار ارزشمند است اما در فرمی حماسی متجلی نمی‌شوند. اگر حماسه حسینی را اسطرلاب عاشقان جهان بدانیم، ذکاوت، فرماندهی، مظلومیت و شهادت در آن ماجرا در یک فرم حماسی متجلی می‌شوند و همگان می‌گویند که خون بر شمشیر پیروز شد. اما در روایت حجازی‌فر خبری از حماسه نیست؛ فقط شهادتی دردناک رخ می‌دهد و سوالات بسیاری در ذهن مخاطب باقی می‌ماند که چرا فرمانده اصرار به کشته شدن خود و سربازان خود داشت؟ آیا نمی‌شد هوشمندانه‌تر رفتار کرد؟ آیا قرار حفظ حیات و پیروزی بر دشمن متجاوز است یا کشته شدن به هر نحو و به هر شکل؟ اینجاست که فیلم «موقعیت مهدی» لنگ می‌زند و بر خلاف «آخرین روزهای زمستان» که تصویر یک فرمانده استراتژیست – حسن باقری / غلامحسین افشردی – را به نمایش گذاشت و «ایستاده در غبار» که شکوه و صلابت احمد متوسلیان و ایستادگی هوشمندانه در عرصه نبرد را به تصویر کشید، «موقعیت مهدی» تصویری پرابهام را بر پرده نقره‌ای شکل می‌دهد.لذا بر خلاف مسعودخان که گاهی لب به مجاملات بیهوده می‌گشاید و برای مثال می‌گوید که در 15 سال اخیر این فیلم بهترین اثر در عرصه‌ی جنگ تحمیلی است، به زحمت می‌توان «موقعیت مهدی» را در بین 10 فیلم برتر 15 سال اخیر در حوزه‌ی دفاع مقدس جای داد.</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 01:10:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رانده شده</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xnjkijea1r3q</link>
                <description>روزگاری در خانه‌ای بودم که صاحبش خدا نام داشت. در درون خانه آدم‌های نیکی بودند که قلبم با یادشان می‌تپید و سختی‌های پائیز و سردی‌های دی با بودن در کنارشان می‌گذشت. اما نمی‌دانم چرا این روزها حس آدمی را دارم که از این خانه رانده شده است. در کوچه‌های خیالم پرسه می‌زنم و دیگر نمی‌دانم که در سختی پائیز و سردی دی، درب کدام خانه را بکوبم و خستگی‌های روزگار را با کدام آدم نیکی قسمت کنم. دیگر وامانده‌ام در کوچه‌های شک با قلبی تهی از یقین!گاهی هم انگار کنار گوشم شیطانی نجوا می‌کند و اساس خانه‌ی دوستداشتنی کودکی‌هایم را توهم می‌خواند.گام‌های بی‌هدف و چشمهای بی‌فروغ سری سرشار از پوچیو آغوشی باز برای مرگ...</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 00:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببر</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-zgfmdh1x1ih7</link>
                <description>‌‌‌‌می‌دانم که حیات زیباترین هدیه‌ی خداست و می‌دانم که تا آخرین نفس باید در این مزرعه ماند و کاشت. اما دل است دیگر خیلی از این چیزها سر در نمی‌آورد؛ هوایی‌شده و بی‌قراری می‌کند. چه خوب می‌شود لابلای همین سکوت‌ها رفتن. نه کسی زیر تابوتت را می‌گیرد و نه کسی برای ناهار مهمان می‌شود. نه آنها که لبخند دروغین هدیه می‌دادند تسلای خاطر نزدیکان طلب می‌کنند و نه آن نزدیکانی که غریبه بودند بر سر در مساجد با جامه‌ای سیاه می‌ایستند. می‌دانم تمنای آن هم نیک نیست ولی ای دوستداشتنی‌ترین من! امرا ببر که عذاب تو برایم شیرین‌تر از مراحم این طبیبان مدعی است.</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 13:02:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت این ماسک ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D8%A7-lmkqkmgcgz4k</link>
                <description>فیلم وی مثل وندتا (V for Vendetta) محصول سال ۲۰۰۵ میلادی را می دیدم. فیلمی که یک جامعه فاشیستی تحت فرمان یک رهبر بزرگ را نشان می دهد. جمله جالبی داشت مرد سیاهپوش فیلم که یک ماسک خندان برچهره داشت. میگفت:پشت این ماسک ها یک ارمان وجود دارد که ضدگلوله است.</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 23:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد زیر لب زمزمه می‌کرد: شام تاریک ما را سحر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%84%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%DA%A9%D9%86-lx4e9owjmyxc</link>
                <description>آرام و بی‌صدا بر روی یک ریل قدیمی گام برمی‌داشت؛ ریلی که تقریباً چهل سال از عمرش می‌گذشت. زیر لب فقط زمزمه‌ای از او به گوش می‌رسید. هر قدمی که بر می‌داشت مروری بود بر هزار تصویر دیروز و گویی آغازی بود بر هزار ابهام تازه. قدم‌های خسته‌اش یادگاری‌های زیادی با خود داشت؛ هنوز لمس زمین برایش دردناک بود؛ هنوز بوی کابل و خون با هر قدمی که برمی‌داشت برایش تداعی می‌شد. یادش به خیر روزهای جوانی‌اش با چه شور و حالی گذشته بود؛ روزهای کتاب، فریاد و اسحله. روی تنش یادگاری‌های زیادی از مجنون داشت و سینه‌ای که دیگر برای هر نفس تازه کلی بهانه می‌تراشید. روی ریل گام بر می‌داشت؛ بی‌هراس سوزنبان. صدای سوت هیچ ترنی آرامشش را به هم نمی‌زد و کلام هیچ راهبر قطاری وسوسه یک سفر تازه به جانش نمی‌ریخت. کمی به او نزدیک‌تر شدم. زیرلب آرام زمزمه می‌کرد: شام تاریک ما را سحر کن!نمی‌دانم مخاطبش که بودخدا؟فلک؟یا طبیعت؟https://www.aparat.com/v/IqivD</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 02:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلطنت دل: پایان اسارت تک‌همسری و ابتذال چندهمسری</title>
                <link>https://virgool.io/@natoordashti/%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%DA%A9%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-qmewzujftkst</link>
                <description>در زیست بوم ما، هم ازدواج کردن کار بسیار دشواری است، هم جداشدن. برای ازدواج کردن باید از هفت خوان رستم گذشت و برای جداشدن از هفت خوان اسفندیار. انگار ازدواج در زیست بوم ما یوغ اسارت است و جداشدن داغ ننگ. گاهی برای فرار از همین یوغ اسارت تن به هر رابطه‌ای می‌دهیم. گاهی هم پس از پذیرش این یوغ فقط زمینی می‌بینیم که باید شخم زد و خاموش بود. گاهی هم یواشکی چشم به زمین دیگری داریم. اما می‌ترسیم که خود را از این یوغ آزاد کنیم، چراکه در پس این یوغ، داغ ننگی است که اصلاً دلچسب نیست. کاش اینقدر همه چیز دشوار نبود. کاش این‌همه محضر و دفتر اسناد رسمی و ثبت احوال و دادگاه خانواده و فک و فامیل وجود نداشت. کاش می‌شد مثل آدمیزاد آنان که سرشار از عشق بودند در یک عصر دل‌انگیز به سادگی خواندن چندجمله و تقدیم تنها یک حلقه، عاشقی را آغاز کنند و آنان که لبریز از خستگی و نفرت بودند در یک عصر آزادی به سادگی خواندن چندجمله و پس دادن یک حلقه با هم وداع کنند. کاش همه چیز اینقدر ساده بود تا سلطنت دل اینقدر دور از ذهن نمی‌نمود!که اگر دل سلطان بودازدواج نامش یوغ و جدایی نامش ننگ نبود.که اگر دل سلطان بودهیچکس به زور زیر یوغ نمی‌ماند و یواشکی خیانت نمی‌کرد</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 01:59:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطرب: فیلمی که مبتذل نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%B7%D8%B1%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ym8tb7iac7gl</link>
                <description>شاید برخی مثل مسعودخان فراستی دلشان بخواهد که تعبیر «مبتذل» را بدون هیچ قاعده‌ای به‌کار گیرند؛ اما من دلم نمی‌خواهد. برای من فیلم مطرب با امثال تهران تا لس‌آنجلس و همین‌طور قانون مورفی خیلی فرق می‌کند. فیلم مطرب شاید عامه‌پسند باشد اما سخیف نیست؛ ملال‌آور نیست؛ فقط چند شوخی پایین‌تنه‌ای نیست؛ مسخره‌بازی نیست؛ یک چیزی ته فیلم دارد؛ یک حرفی پس همه این بالا و پایین‌ها دارد که بی‌نهایت زیباست؛ چیزی مثل بوی خوش زن.بر خلاف فیلم‌های مبتذل ایرانی که زن یا آنقدر مرد شده که در کوچه یقه می‌گیرد یا از زنانگی سرخاب و سفیدآب و جنسیت مخفی شده زیر لباس‌های آنچنانی را می‌شناسد؛ زن قهرمان قصه مطرب یک زن واقعی است. نازان یک زن زیباست اما نه مثل فیلم عروس افخمی، یک زن ثروتمند است اما نه مثل هیولای مدیری، یک زن دردکشیده است اما نه مثل ابد و یک روز روستایی و یک زن کنشگر است اما نه مثل لیلای مهرجویی. نازان - قهرمان زن فیلم مطرب - یک زن قهرمان واقعی است چون اصلی‌ترین عنصر زنانگی یا همان مهر را می‌توان در وجودش دید و آنچنان زیبا بر آخرین تصویر روی پرده ظهور می‌یابد که چشم‌های زیادی از تماشاگران سرخوش در طول نمایش به باران می‌نشیند. طعم گس همراه با خنده‌های مکرر در طول نمایش اما از جایی می‌آید که مطربی ممنوع شد و اموال مطربان مصادره. فیلم از این بعد انگار یک اعتراض پیچیده شده در لفافه‌های رنگارنگ شوخی‌هاست. اعتراضی به برچیدن بساط زبان مشترک ملت‌ها؛ به بستن درب‌های ایران به روی ایمیل ساین و اجا پکان و فراری دادن ...</description>
                <category>ناتور دشتی</category>
                <author>ناتور دشتی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 04:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>