<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ࡅ߭ࡐ‌ߊ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nava_stories</link>
        <description>می‌نویسم تا تکه‌های گم‌شده‌ام را در کلمات پیدا کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:28:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4891805/avatar/sizwQu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</title>
            <link>https://virgool.io/@nava_stories</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بید ابریشم</title>
                <link>https://virgool.io/@nava_stories/%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-dohjeembaqfp</link>
                <description>نمی‌دانم از کجا شروع شد.  شاید از همان لحظه‌ای که پیله‌ی ابریشم‌بافی‌ام را شکافتم و فهمیدم هوا چقدر زیاد است، و منِ بی‌بال و زمین‌گیر، چقدر کم.تنم هنوز از خاطره‌ی تاریکیِ آن قفسِ تنیده‌شده گرم بود که بوی او رسید. نه بویی مثل گل، نه باران؛ بویی از جنسِ فرسودگیِ نور. و بعد، او را دیدم.  او هم مثل من بود، اما نه دقیقاً. در نگاهش چیزی بود که من نداشتم؛ یک جور دانستنِ بی‌رحم. انگار می‌دانست که ما بیدهای ابریشم، برای ماندن نیامده‌ایم. انگار در همان کدِ ژنتیکی‌مان نوشته بودند که عمرمان کوتاه است، دهانی نداریم که چیزی بخوریم، و فقط آمده‌ایم چند روزی زنده بمانیم، جفت شویم، و بعد... تمام.اما وقتی او را دیدم، این کوتاهیِ زندگی دیگر شبیه یک بن‌بست نبود؛ شبیه یک ضرورتِ زیبا بود.  حشرات وقتی می‌ترسند خود را جمع می‌کنند، اما من، روی همان شاخه‌ی خشک، خودم را برای او گشودم.کنارش که نشستم، لرزیدم. نه از سرما، از این‌که می‌دانستم فرصتی نیست.  گفتم: «می‌دانم که چقدر کم وقت داریم.»او به من نگاه کرد، شاخک‌های پرپشتش در هوا لرزیدند و گفت:  «پس چرا هنوز این‌جایی؟ چرا برای کامل کردنِ این چرخه‌ی بی‌هوده، وقت را تلف می‌کنی؟»می‌خواستم بگویم:  «چون تو این‌جایی. چون دلم می‌خواهد قبل از این‌که تمام شوم، فقط تو را داشته باشم. چون تو تنها چیزی هستی که در این چند ساعتِ کوتاه، شبیه خانه است.»می‌خواستم بگویم:  «چون می‌دانم دهانِ هیچ‌کداممان برای خوردنِ چیزی در این جهان باز نمی‌شود. ما آمده‌ایم که بسوزیم و تمام شویم.»اما چیزی نگفتم.  فقط نزدیک‌تر شدم.او لرزید. نه از عشق؛ از واقعیتِ فیزیکیِ ما. از این‌که می‌فهمید من آن موجودِ عاقلی نیستم که به بقا فکر کند. من او را می‌خواستم، نه برای تداومِ نسل، بلکه چون در این چند ساعت، او تنها چیزی بود که می‌شد به آن تکیه کرد.وقتی در کنار هم آرام گرفتیم و جفت شدیم، برای یک لحظه، دنیا ایستاد.  آن سکونِ مطلق، مثل مکثی کوتاه در تنِ جهان بود؛ انگار حتی زمان هم برای یک دم، از شرمندگی ایستاد.و بعد، دردِ واقعی آغاز شد.کم‌کم حس کردم بدنم دارد خالی می‌شود. شبیه عروسکی پارچه‌ای که نخ‌هایش را می‌کشند و از هم باز می‌شود. فهمیدم نوری برای دیدن نمانده؛ فهمیدم مرگ، نه پایان، که فرسودگیِ نخی است که بیش از حد کشیده شده.او کمی عقب رفته بود، ترس در چشم‌های مرکبش می‌لرزید. گفت: «دیدی؟»من جوابی نداشتم. دیگر دهانی برای گفتنِ «آری» نمانده بود. شاخک‌هایم از کار افتاده بودند. بال‌هایم، که هرگز طعم آسمان را نچشیدند، روی خاکِ سرد سنگینی می‌کردند. دنیا داشت در حاشیه‌های دیدم محو می‌شد. همه‌چیز در سیاهیِ مطلق غرق می‌شد و من داشتم به آن سکوتِ نهایی، به آن سقوطِ بی‌بازگشت تن می‌دادم.اما درست در همان لحظه، در همان دمِ آخر که سیاهی می‌خواست پلک‌هایم را برای همیشه به هم بدوزد، نوری غیرمنتظره در خاطره‌ام درخشید. انگار زمان برای یک‌بار دیگر، فقط برای من، استثنا قائل شد.تلاشی مذبوحانه کردم. تمامِ آن‌چه از من باقی مانده بود—یک اراده‌ی خالص و بی‌جسم—را در چشم‌های بی‌رمقم جمع کردم. پلک‌هایم، سنگین‌تر از کوه، به سختی لرزیدند و شکافی کوچک گشودند.و او آنجا بود.هنوز نرفته بود. درست کنارم، در همان نزدیکیِ مرگ، ایستاده بود. شاخک‌هایش در بادِ سردی که به سمتِ ابدیت می‌وزید، می‌لرزید. او داشت نگاهش می‌کرد؛ نه با همان بی‌رحمیِ پیشین، نه با آن ترسِ فیزیکی. حالا در چشم‌های مرکبش، چیزی شبیه به یک سوگواریِ آرام بود. چیزی شبیه به یک خداحافظیِ ساکتدیدمش. آخرین تصویرِ جهانِ من، نه تاریکی بود و نه خاکِ سرد؛ او بود. با همان شکوهِ غم‌انگیزش. با همان شاخک‌های لرزانش که گویی داشتند نامِ مرا در هوا می‌نوشتند.لبخندی نزدم، چون دهانی نداشتم، اما در جانم لرزشی از تسکین چرخید. او بود. تا آخرین دم، او بود.و وقتی پلک‌هایم برای همیشه روی هم افتاد، دیگر نه ترسی بود و نه دردی. چون در آخرین ثانیه‌ی حضورم، من او را دیده بودم؛ و او، با آن نگاهِ خیره‌اش، مرا با خود به جایی برده بود که فرسودگیِ نخ‌ها، دیگر اهمیتی نداشت..</description>
                <category>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</category>
                <author>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 16:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@nava_stories/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-ibwj5cjdthbx</link>
                <description>غرق در دنیای عروسک‌هایم بودم، غبار بازی در نور پنجره می‌رقصید که ناگهان بوی آشنایی، مثل یک نوازش گرم، به مشامم رسید. بوی مست‌کننده‌ی سیب و دارچین؛ همان عطری که همیشه از آشپزخانه، نوید حضور مامان را می‌داد. با ذوق، انگار که بند نافی نامرئی مرا به سمت آن رایحه بکشد، از اتاق بیرون دویدم و با صدای بلند گفتم: «مامان! باز هم کیک سیب درست کردی؟» صدای خنده‌ی ریز و همیشگی‌اش را در ذهنم مرور کردم، اما در خانه فقط سکوتی سرد و سنگین حاکم بود. به آشپزخانه که رسیدم، میز ناهارخوری خالی بود، بدون ظرفی که بخار از آن بلند شود. دستم را روی اجاق سرد گذاشتم؛ نه خبری از گرمای فر بود، نه از آن شور و هیجانِ همیشگیِ پخت‌وپز. آرام‌آرام، مثل مهِ صبحگاهی که با تابش خورشید ناپدید می‌شود، آن عطر خیالی هم در میان بوی نمورِ دیوارها رنگ باخت. تازه به خودم آمدم؛ به خانه‌ای که سال‌هاست دیگر رنگِ آن عطر را به خود ندیده و مادری که تنها در خاطراتم زنده است. سکوتِ خانه، تازیانه‌ای شد بر قلبم تا بفهمم آن بو، نه یک اتفاق واقعی، که توهمی بود ساخته‌ی دلتنگی‌ام برای کسی که دیگر نیست. من ماندم و چهاردیواری خالی، که حتی ردِ پای عطرهایش هم دیگر در آن پیدا نمی‌شد.</description>
                <category>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</category>
                <author>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 11:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاک‌کنِ سیاه، مغزِ احمق</title>
                <link>https://virgool.io/@nava_stories/%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-i440g5k52lmt</link>
                <description>‌‌کافه شلوغ بود. نه از آن شلوغی‌های عادی؛ از آن شلوغی‌هایی که انگار هر صدا با هم لج کرده‌اند که مستقیم بروند توی مغزت و آن را از داخل، با قاشق سوراخ کنند. صدای برخورد فنجان‌ها، خنده‌های بی‌موقع، حرف‌های نصفه‌نیمه، همه با هم ریخته بودند روی سرم. من هم، طبق معمول، داشتم توی دفترچه‌ام زل می‌زدم و بین آن خط‌خطی‌های کج‌وکوله‌ای که فقط خودم می‌فهممشان، غرق می‌شدم.قهوه ام را _ که کمی داغ بود _ برداشتم و چشیدم که همان موقع بودکه آن اتفاق افتادی مزاحم؛یک قطره قهوه‌ی داغ افتاد وسط صفحه..همان‌جا.وسطِ همه‌چیز.وسطِ فکرهایم.وسطِ جمله‌ای که داشتم می‌نوشتم.لکه‌ی قهوه‌ای، گرد و لعنتی، شروع کرد به پخش شدن. آرام. با اعتمادبه‌نفس. انگار آمده بود بگوید: «سلام، من هم سهمی از این آشوب دارم.» و واقعاً هم داشت. حروف زیرش یکی‌یکی ناپدید شدند، انگار قهوه داشت آن‌ها را می‌بلعید، می‌جوید، و با خونسردی دفن می‌کرد.یک لحظه خشکم زد.یعنی این یک نشانه است؟یعنی ایده‌ام مرد؟یعنی دارم همه‌چیز را خراب می‌کنم؟یعنی این لکه دقیقاً استعاره‌ی زندگی من است؟به آن لکه بیریخت خیره شدم ، انگار اگر کافی نگاهش کنم، شاید خودش خجالت بکشد و برگردد توی فنجان. انگار اگر زاویه‌ی مرگش را درست تحلیل کنم، می‌توانم نجاتش بدهم. احمقانه؟ بله. ولی مغز من در این جور وقت‌ها خیلی باکلاس می‌رود سمت فاجعه.باید تمام می‌شد باید این را زودتر از بین می‌بردم..پاک‌کن را از کیفم درآوردم. مثل کسی که به یک عملیات پاکسازیِ فوق‌محرمانه وارد می‌شود، خم شدم روی صفحه و شروع کردم به ساییدن. با دقت. با همان اعتمادبه‌نفس مسخره‌ای که فقط چند ثانیه دوام می‌آورد.پاک‌کن قهوه را پاک نکرد. قهوه را بیشتر پخش کرد.وای چقدر مسخره پاک کن کارش پاک کردن است نه پخش کردننگاهی به پاک کنم می اندازم چی؟ خراب است؟ باید پاک کن نو بخرم؟دوباره امتحان میکنم و دوباره لکه بزرگ‌تر می‌شود .. و همینطور تیره‌تر و کثیف‌تر و من، به‌جای عقب کشیدن، بیشتر فشار دادم. چون لابد عقل سالم همین کار را می‌کند: وقتی یک لکه دارد نابودت می‌کند، تو محکم‌تر به جانش بیفتی. نتیجه؟ صفحه شبیه میدان جنگ شد و پاک‌کن هم سیاه و له و درمانده، انگار خودش هم فهمیده بود این پروژه از اول محکوم به شکست بوده ، چند ثانیه به آن خرابیِ لعنتی خیره شدم.آن نخ را دیدم ..بعد خندیدم.فهمیدم قضیه چیست مغزم دارد مسخره بازی در می آورد الحق که مانند بچه هاست ، نخ از لکه ی قهوه شروع شده بود و تا مغزم ادامه داشت..میخواست چیزی را به من بفهماند شاید ..؟شاید اینکه چقدر احمقم؟به پاک کردن ادامه دادم انگار که می‌توانستم با پاک کردن قهوه مغزم ، آن موجود لعنتی مزاحم را پاک کنم و هر لحظه و هر ثانیه ای که می‌گذشت لکه بد تر و بدتر می‌شد..فکر کردم:من کمک می‌خوام..آره ، اوه من کمک می‌خوامبا حالت عصبی از جام پریدم دفترچه ام را در دست گرفتم و سعی کردم به همه نشان بدم شروع کردم به داد زدن : این... این لکه...نخ را با دستم گرفتم- این نخ.. ببینم .. کسی قیچی داره .. واقعا .. واقعا داره اذیتم می‌کنه..فکر می‌کنم کسی قیچی همراه نداشت چون فقط تنها چیزی که اتفاق افتاد پچ پچ های در گوشی و نگاه های خیره بود..سرجایم نشستمدلم می‌خواست قهوه را بگیرم، از همان فنجانِ لعنتی بکشم بیرون، دلم می‌خواست کلِ فنجان را برگردانم روی زمین، بگذارم قهوه مثل یک اعترافِ تیره پخش شود، مثل یک شکستِ محترمانه، مثل چیزی که دیگر لازم نیست وانمود کنی تحت کنترل است.صفحه را همان‌طور رها کردم.گور پدرش برایم مهم نیست لکه‌ی قهوه، پاک‌کنِ سیاه‌شده، و آن‌همه فکرِ لعنتیِ نیمه‌جان، همه را گذاشتم همان‌جا روی میز.بعضی چیزها را نمی‌شود پاک کرد.بعضی چیزها را فقط باید تماشا کنی که پخش می‌شوند.و بعضی وقت‌ها، راستش را بخواهی، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که قهوه را خالی کنی روی زمین و بگذاری دنیا برای یک لحظه، به‌هم‌ریخته‌تر از تو به نظر برسد.واو چقدر فیلسوفانه حرف میزنم انگار که چه خری هستم سرم را میگذارم روی دفترم و اجازه میدهم بوی قهوه اعماق جانم را پر کندچشمانم را می‌بندم سعی دارم به خواب بروم سعی دارم وانمود کنم همه چیز عالیست و کسی قیچی دارد و می‌تواند به من کمک کند..</description>
                <category>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</category>
                <author>ࡅ߭ࡐ‌ߊ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 15:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>