<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت های یک دختر معمولی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@navaroyaie</link>
        <description>مینویسم چون چیزی در درون من، می خواهد بنویسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:11:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/196146/avatar/W7R1nf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت های یک دختر معمولی</title>
            <link>https://virgool.io/@navaroyaie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوتِ شب نجیب تر از روشنایی پر هیاهوی روز است.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wq4d9tvcuumk</link>
                <description>پشت میزش نشسته بود، شب از پنجره مهمان اتاقش شده بود، روشنی هزاران چراغ هم نمی توانست به جدال شب برود، شب بود و سنگینی و تاریکی اش. نسیم نوازشگر را بر صورتش حس می کرد، پنجره را باز گذاشته بود، پرده را کنار زده و تنهایی اش را با نسیم و شب تقسیم کرده بود، پشت میزش نشسته بود و اندیشه اش گویی، در تاریکی غرق شده بود، در جستجوی نور بود و نبود، روشنایی را می خواست و نمی خواست، به نظرش آمد سکوتِ شب نجیب تر از روشنایی پر هیاهوی روز است، در شب گویی تمام کائنات به احترامِ سنگینی بارِ زندگی روی دوش انسان سکوت کرده کرده اند و خبری از هوچی گری گنشجککان اولِ صبح نیست. شب، سایه ای حزن آلود از سایه ی پشتِ خمیده ی یک انسان است، شب انعکاس لبخند تلخی در آیینه است، سکوت شب، صدای هزاران دلی است که بی صدا شکسته اند، سکوت شب، صدای هق هقی است که در گلو خفه شد.من شب هستم و شب در من است، آمیخته با شب، آمیخته با حزن، ستاره های کوچکِ زیبا اما، در دل من سوسو می زنند.این تاریکی بی صدا، این غم خاموش، هزاران نقطه ی نورانی در خود دارد، هزاران عشق، هزاران لبخند....</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 23:22:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست های سوخته!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-cdus3aqu6jv8</link>
                <description>خب کمتر از دو ساعت به امتحانم مونده و اومدم اینجا دوست دارم بنویسم :)بعد از مدت ها رفته بودم دوچرخه سواری و دستکش یادم رفته بود و نور پر مهر خورشید حسابی از خجالت دستام در اومد!!خورشید، روی جفت دستام یه دایره قرمز مهر کرده بود، که کم کم کبود شد و الان سیاه شده :)به دستام نگاه می کردم و فکر کردم که چقدر زشت شده، پوست یه قسمتش کامل خشک شده بود، کندمش، زیرش لایه ای دیگه از پوستم رو دیدم، قرمز، تازه و نسوخته!!دستام قیافه ی جالبی پیدا کرده بودن، در حالی که ته دلم نگران بودم که خوب میشن یا نه، فکر کردم زندگی چقدر شبیه همین سوختن و پوست انداختنه، میسوزی، درد میکشی، و بعد دوباره روز از نو، پوست میندازی و پوست جدید جایگزین میشه، دیگه دستام به نظرم زشت نبودن، قشنگ و متفاوت بودن، من میسوزم، خاکستر میشم و بعد، دوباره متولد میشم :)تا خاکسترت رو نپذیری و دوست نداشته باشی، نمیتونی دوباره متولد شی، جوونه بزنی، زندگی کنی!</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 12:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی هیچ دست آویزی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qcys0hxxwlch</link>
                <description>https://www.aparat.com/v/8WmLg/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%A7%D9%86_-_%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86قبل از خوندن این آهنگو پلی کنین، نمیدونستم چجوری بزارمش :)صبح که از خواب پا میشی، دنبال یه دست آویز یه دلیل یه دلخوشی میگردی برای بلند شدن، پیداش نمیکنی، نمیدونم این همه دلگیری و غمگین بودن از کجا اومده، همینقدر میدونم که اومده و نشسته رو دلم، خیال بلند شدنم نداره، روز شده، خورشید در اومده، ولی توی دل من هنوز شبه، جوونه ی تازه ی گلمم نمیتونه حالم رو خوب کنه، رو تخت میشینم و چشمم رو دور اتاقم می چرخونم، سایه یی از غم روی تموم وسایل دوست داشتنی ام رو پوشونده، شایدم سایه جلوی چشمای منه، نمیدونم.قلبم سنگینه، ناراحتم، دلیلش رو هم میدونم و هم نمیدونم، در هر حال چیزی نیست که اینجا بشه ازش نوشت، برنامه هام برنامه ریزی هام، همه رفتن تو صف انتظار، من به خوب شدن حالم نیازمندم، به خودم نگاه میکنم، چهره ام از ناراحتی مچاله شده، مثل کسی که در حال خوردن یه غذای بدمزه باشه.زندگی خیلی کوتاهه که بخوام با حال بد بگذرونمش ولی نمیشه که نمیشه، دلم سبک نمیشه، اعصابم آروم نمیشه، من صبر می کنم، من امیدوارم، بلاخره لبخند از راه میرسه مگه نه؟!کتاب شعر فریدون مشیری رو بر می دارم، عاشق نگاه لطیف شعرا به زندگی هستم، آخه یه آدم چقدر میتونه قشنگ عشق و درد رو به تصویر بکشه، چقدر میتونه تو بیان درد خودش و همنوعش فوق العاده باشه.اشعارش رو با صدای بلند میخونم و صدای خودم مثل یه لالایی غمگین توی گوشم مینشینه، کلماتی که از بین لبام بیرون میان انگار دستم رو میگیرن و در آغوشم میکشن و دلداریم میدن، بهم میگن تو تنها نیستی، انسان همونطور که از زندگی لذت میبره با درد و رنج هم آمیخته شده.یه روزی که حالم بهتره میام و این متن رو میخونم و به حال تلخ امروزم لبخند میزنم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 20:28:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات دخترا، به موهاشون گره خورده!</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-ap9aixetqxsr</link>
                <description>ما دخترا، موهامونو بلند میکنیم، ازش مراقبت میکنیم، صبح به صبح شونه ش می کنیم، گاهی فرش می کنیم، گاهی صاف، گاهی دم اسبی میبندیم، گاهی خرگوشی، بعضی از روزا هم که حوصله نداریم یا کلی کار ریخته سرمون، ولشون میکنیم به امون خدا، اگه زیادم رو شونه مون سنگینی کنه یه جوری توی گیره میچلونیمش که فرصت نفس کشیدنم پیدا نکنه!موها روز به روز بلند میشن و انگار خاطره ها رو تو خودشون ذخیره میکنن، بدون اینکه حواست بهشون باشه!موهات که بلنده، تو آینه که نگاه میکنی، انگار بخش دخترانه ی وجودت لبخند میزنه، با دستت که موهاتو میبافی، تارهای موی تو دستت، فقط مو نیستند، یه دنیا عشق و لبخند و دخترونگی رو توی دستات یواش یواش بافته میشن و سرمستت میکنن از دختر بودن.روزی که دلت بشکنه، موها اضافی میشن، خیلی خیلی اضافی، تو آینه که نگاه میکنی، هیچی بهت لبخند نمیزنه، وقتی می بافیشون، جای عشق انگار غم میشن و دور دستات پیچیده میشن، دیگه با خوشگل بودنشون دلت غنج نمیره، قیچی رو بر می داری و غم و عشق رو با هم تموم میکنی، قیچی رو تار های موهات میشینه و تو سبک میشی، انگار همه ی احساساتت مثل تار موهات روی زمین میریزه، قلب شکسته ت دیگه سنگین نیست، سبک شدی، سبکِ سبک!به آینه نگاه میکنی و دوباره لبخند میزنی، پرقدرت!اون احساسات دیگه رفتن و تو سبک، انگار از نو متولد شدی!کوتاه کردن مو برای دخترا به معنی دلشکستگی نیس، به معنی امیده، به معنی شروع دوباره س!گاهی هم دخترا دلشون میشکنه و موهاشونو نگه می دارن، میدونین چرا، چون بدون دور ریختن اون احساسا هم میتونن قوی باشن، با سنگینی روی قلبشون هم، میتونن قوی باشن!</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 21:06:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از پیله ی غم پروانه می شوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-wacxajrbeufz</link>
                <description>غم، درست مثل یه عنکبوت سیاه، روی بدنت راه میره، از هر جای بدنت که میگذره، خون مردگی و درد رو توش حس میکنی، عنکبوت، یواش یواش میچرخه و تو تار عنکبوت رو میبینی که هر لحظه دور تنت پیچیده میشه و جات تنگ تر میشه و نفس کشیدنت سخت تر میشه، عنکبوت آروم آروم حرکت میکنه و تو یهو به خودت میای و میبینی که یه پیله دورت پیچیده شده و نفست به سختی میاد و میره، قلبت در تکاپوی سختی برای زندگی و زنده موندنه، ساکت میمونی، ساکن میمونی، عنکبوت دور شده، شاید منتظره که من بمیرم و شام امشبش باشم.به پیله یی که دورم پیچیده شده نگاه میکنم، به خودم نگاه می کنم، به قلبم که انگار تیکه تیکه شده، به زندگی که انگار هرروز که میگذره جاده ی عبورشو برام سخت تر میکنه، جاده شو پر میکنه از چاله و چوله و دست انداز، افتادم تو چاله ای که بیرون اومدن ازش زیاد آسون نیست، به جاده نگاه میکنم، هنوز ادامه داره.پیله ی دورم تنگ و تنگ تر میشه، نفسم سخت تر، زندگی مثل یه تک تیر انداز یه گوشه قایم شده و به آدمایی که دوسشون دارم شلیک میکنه، بنگ بنگ، و تمام، نه اینکه بمیرن، فقط دیگه تو قلبم نیستن، دیگه با دیدنشون یه لبخند از ته دلم رو لبم نمیشینه.آروم تکون میخورم، باید خودم رو از این پیله نجات بدم!من قرار نیست باقی زندگیم رو تو این پیله بگذرونم و منتظر مرگ باشم!من فقط کمی، کمی فرصت میخوام تا خودم رو جمع و جور کنم.احساس میکنم پیله های دورم یواش یواش دارن پاره میشن، به تمام آدم هایی که منو رنجوندن و خنجر به دلم زدن میگم، برید به جهنم!این دفعه نمی تونم لبخند بزنم و ببخشم و با آرامش رد شم، فقط میگم، برید به جهنم!کم کم راه نفسم باز میشه، اکسیژن با سرعت بیشتری خودش رو به قلبم میرسونه،من بازم ادامه میدم، بازم یکی یکی چاله چوله های جاده ی زندگیم رو پر میکنم، از دست انداز ها می گذرم،قشنگی های مسیرو میبینم، برای ساختن آینده تلاش می کنم، عشق رو مزه مزه می کنم و به آدمایی که بتونم کمک می کنم، پیله ی دورم نازک تر شده، احساس قدرت می کنم، من زندگی رو ادامه میدم، نه توی پیله ی غم، پیله پاره شده، من اما، مثل کرمی که پروانه شده، پرواز می کنم، اوج میگیرم و بال های زیبایم را به رخ آسمان می کشم، من دوباره تلاش می کنم، من دوباره زندگی می کنم و از ته دل لبخند می زنم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 20:32:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری این کار را هرروز انجام می دهند و خسته نمی شوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-dz9wp1mmweyl</link>
                <description>در حالی که ظرف های کثیفِ آشپزخانه، با جیغ و داد صدایم می کنند، من نوشتن را ترجیح میدهم، صدای داد و فریاد شلوغی های خانه را می شنوم که از من می خواهند به دادشان برسم، من اما، به چوب جادویی فکر می کنم و وردِ بی بی دی با بی دی بو، که بعد از خواندش، همه ی وسایل با نظم و ترتیب سر جایشان چیده می شوند، میدانی، همدم بیشتر زن ها ظرف ها هستن، ظرف ها که کثیف می شوند، آن ها را یک به یک کفی می کنند، بعد تک تک آن ها را با حوصله آب می کشند، چجوری این کار را هرروز انجام می دهند و خسته نمی شوند؟ من می دانم، با کفی کردن هر ظرف کثیف، فکرشان را کفی می کنند، افکار بد را شستشو می دهند و آب می کشند، فکر های قشنگ جای افکار منفی را می گیرند، یواش یواش، همانطور که به آشپزخونه ی کوچکشان نظم می دهند، افکارشان را سامان می دهند و رویا می بافند، پیاز ها را خورد می کنند و رویا می بافند، سیب زمینی ها را پوست می گیرند و در ذهن، به همه ی سختی های دنیا لبخند می زنند، ادویه را به غذا اضافه می کنند و با بوی آن به سال های دور تری، شاید، می روند، دوستِ آن ها در بیشتر روز های سال، قابلمه و ملاقه و سبزی های رنگ و وارنگ است، می گویید چرا زنان وسایل آشپزخانه را دوست دارند؟ من میدانم، چون هرروز با آن ها عشق بازی می کنند، زمان جا افتادن خورشتی، شاید زمان جوانه زدن یک رویا باشد. آشپزخانه، محل تولد رویاهای زنانِ بسیاریست.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 13:34:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کردن؟ بی آبرویی ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-mjidse8rcrf4</link>
                <description>خشونت فقط بریدن سر نیست، خشونت روزی هزار ها بار زیر سقف هزاران خانه اتفاق می افتد، دختر که می شوی، انگار از همان روز اول بازیگر یک فیلم تراژدی می شوی، برای به دنیا آمدنت گریه می کنند، چرا که تو امیدشان را بعد از سه دختر تبدیل به یاس کرده ای، بزرگتر که می شوی، تهدیدی برا &quot;آبرو&quot; می شوی، عاشقی کردنت، دلدادگی کردنت، بی آبرویی ست، موهای مواجت، خنده های بلندت، بی آبرویی ست، لاک های رنگی، پیراهن های قشنگ، بی آبرویی ست، بیرون رفتنت، شادی کردنت، بی آبرویی ست، نگاهی از سر عشق شاید، بی آبرویی ست، نوشتن از طبیعی ترین اتفاق بدنت، بی آبرویی ست، صدای بلند بی آبرویی ست،انحنای بدنت، بی آبرویی ست، زندگی کردن؟ بی آبروییست.تاریخ پر از صدای زجه زدن دختران است، آسمان شب پر نگاه های اشک آلود دختران است، روزی بادی میان موهای دخترکی پیچید، از آن روز به بعد باد، شب ها از غصه ناله می کند، زمین آبستن درد های مادران است. می دانی؟ دختر بودن به معنای نازک و ظریف بودن نیست، دختر بودن به معنای تاب آوردن است، غمگین که می شوی، نمی توانی اشک هایت را در سکوت شب با پیاده رو تقسیم کنی، نمی توانی داد بزنی، در دادگاه زندگی این دنیا، مجرم همیشه یک دختر است، جرمش چیست؟ دختر بودن.می گویند چرا پسر بچه ها شلوغ تر از دختر بچه ها هستند، از من بپرسید، من جوابش را می دانم، چون پسر بچه ها از بچگی صدای هیس، آبرو داریم توی گوششان زمزمه نمی شود، با این صدا بزرگ نمی شوند، آخر می دانید، فقط دختر ها &quot; آبرو&quot; دارند. شیطنت و داد و قال پسر ها تشویق می شود و لبخند زیرزیرکی دختری معصوم، سرکوب.ول گشتن ها و حرومزادگی های یک پسر می شود، شیطنت جوانی و نگاه دلداده ی دختری، هرزگی ست.هر وقت خودتان هیچ گناهی نداشتید، هیچ اشتباهی نکرده بودید، بعد انگشت تهمت را سمت دختری بگیرید، بترسید، از خدا بترسید، آه دختر ها هم مانند چوب خدا صدا ندارد. دختر زیبا ترین نقاشی خداوند نیست، دختر موجودیست که خداوند چیزی به اسم &quot;طاقت و توان&quot;  و &quot;احساس&quot; را در وجود او به امانت گذاشته است، کدام پسر را دیده اید از درس خواندن منع شود، کدام پسر را دیده اید از دوچرخه سواری منع شود، کدام پسری شنیدنِ &quot;هیس تو دخالت نکن، تو پسری&quot; را تاب می آورد، کدام پسری طعم تلخ سرکوب و ساکت بودن را در تمام عمر تاب آورده است، کدام پسری به خاطر کلمه ی به نام &quot;آبرو&quot; از چیزهایی که میخواسته گدشته است، کجای دین خدا نوشته دخترانتون رو سر ببرید، کجای دین خدا از رگ غیرت باد کرده نوشته؟غیرتتان را نگه دارید برای دلِ شکسته ی مادرتان، همسرتان، دخترانتان،غیرت برای چند تار مو نیست، غیرت برای یک نگاه دلداده نیست، غیرت برای خنده های بلند نیست، غیرت برای زمانی است که بتوانی دوست و حامی همسر، خواهر، دختر یا همسرت باشی و دیگر هیچ، اگر نتوانستی داد و قال نکن، انگشت اتهام سمت دختری نبر، گونه های لطیف دخترکی را مهمان مشت های کثیفت نکن، گردن تازه جوانه زده ی دخترکی را با داس بی رحمی ات قطع نکن، فقط کمی، فقط کمی لایق اسم انسان باش.وجود زن به همان اندازه که احساس دارد، طاقت و صبر نیز دارد، زن ها سال ها بی رحمی و نگاه بی مهر همسرانشان را تاب می آورند، زن ها آکنده از درد، لبخند می زنند و آشپزی می کنند، زن ها، خون به جگر، عشق بازی می کنند و تن شان مهمان مردی می شود، که تنها چیزی که از زندگی فهمیده رگ غیرت باد کرده و مردانگی که نه، نرینگی کردن است.دردهای دختران را اگر روی کوه بگذارند، آب می شود، اگر توی دریا بیندازند خشک می شود، اگر روی زمین بگذارند هیچ وقت از لرزیدن نمی ایستد و اگر روی خورشید بگذارند برای همیشه خاموش می شود.این متن را بخوانید و به اشتراک بگذارید.اگر همسر زندگی زنی هستید، اگر خواهری دارید، اگر دختری دارید، شما که اهل خواندن و علم و دانش هستید، از آرزو ها و حرف های مگوی زن ها بپرسید، از آنچه از ترس شما و رگ غیرتتان پنهان کرده اند بپرسید، از زجه های ته دلشان بپرسید، تمام کنید این چرخه ی زهر را.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 22:58:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در چشم های ساکت زندگی جریان دارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-alvabwe70scg</link>
                <description>چشم های همه ی ما برای غم های بسیاری گریه کرده اند، گریه کرده ایم، از درد، از غم، از ترس، از دلتنگی، از نا امیدی، از تاریکی، از عشق.ما برای همه چیز اشک ریخته ایم، آنقدر که چشمانمان خشک شده است، آنقدر که چشمانمان شوقی ندارد، چشم هایمان مثل بچه ی ساکت آخر کلاس شده است، مثل گیلاس نرسیده ی روی درخت که هیچ دستی برای چیدنش دراز نمی شود، مثل لباسی که خیاطِ عاشق پارچه اش را کج برید، چشم های خشک شده، چشم های ساکت، داستان های بیشتری برای گفتن دارند،چشم های ساکت پر حرف ترین چشم ها هستند، اشک های بیشتری ریخته اند، درد های بیشتری کشیده اند، در چشم های ساکت زندگی جریان دارد، چشم های ساکت حرف های زیادی برای گفتن دارند، حال چشم ها را، اشک های ریخته شده را دریابیم.چشم ها ابر می شوند و روی صورت، حرف هایشان را می بارند، باران رحمت خداست، چشم ها می بارند و درونم جوانه می زد، گل می کند، چشم ها می بارند و من بدون چتر، زیر بارانش خیس میشوم، میچرخم زیر باران، دیوانه وار،  زیر باران عاشقی می کنم، شیدایی می کنم، باران بند نمی آید، سرم گیج می خورد، میچرخم، میچرخم و گویی از دنیا جدا می شوم.چشم هایم را که باز میکنم، پرده ی اتاقم را میبینم که دلبرانه با نسیمی که از پنجره می آید، می رقصد، گل های قشنگم با نور خورشید جان تازه ای میگیرند، من هم. بطری آب را بر می دارم و گلدان به گلدان قربان صدقه ی گل ها می روم و آب پایِ خاک نسبتا خشکیده شان می ریزم، خاک تازه می شود، گیاه تازه می شود، جان من نیز.لپتاپم را روشن میکنم و آهنگ لاو استوری بتهوون را پلی میکنم، آهنگ می رقصد، پرده می رقصد، نور خورشید می رقصد، گیاه می رقصد، دل من نیز.تختم را مرتب می کنم و کنار گلدان ها می نشینم و جوانه های تازه را نگاه میکنم و امید در دلم جوانه می زند، پرده را کنار میزنم، آسمان انگار لبخند می زند، شب تاریکی که گلویم را گرفته بود کجا رفته است؟ چرا خبری از او نیست؟زیر چشم هایم دست میکشم، خشک است، انعکاس نگاهم را در شیشه پنجره میبینم، انگار بعد از بارانی سخت، رنگین کمان مهمان چشمانم است.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 00:04:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن، پناه من است.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-c5rrymqbinbd</link>
                <description>اینجا گوشه ی دنجی است برای نوشتنِ من، گوشه ای که هروقت دلم از دنیا و اهل دنیا گرفت به آن پناه می برم، گوشه ای که هروقت خوشحالی یا ناراحتی از دلم سرازیر شد به آن پناه میبرم، نوشتن، پناه من است، کلمات روی کاغذ خون من هستند که از انگشتم می چکد، می نویسم که بماند به یادگار برای روزهایی که برمی گردم و دوباره آن ها را می خوانم و به خودم میخندم، برای روزهایی در آینده که دنبال دخترکِ کوچکِ معمولیِ درونم می گردم و بین نوشته هایم پیدایش میکنم، احساساتم، عشق هایم و لبخند هایم را میان نوشته هایم پیدا خواهم کرد، نمیخواهم عشقم را باد با خود ببرد، دلم می خواهد کلماتم به جا بماند، احساساتم به جا بماند، خودم خوب میدانم که بعضی از نوشته هایم تاثیر گرفته از کتاب ها و مطالب دیگری است که خوانده ام، و بعضی دیگر بکر تر هستند و مستقیما از قلبم به قلم آورده شده اند، اما ملالی نیست، من ادعای خوب نوشتن ندارم، فقط میخواهم ردی هرچند کوچک از سال های زندگی ام برایم باقی بماند، آب باریکه ای از گذشته برای آینده ام.من نخ های گره خورده و در هم پیچیده ی مغزم را با نوشتن باز میکنم،  کلمات، گره ها را یک به یک، با صبر و حوصله باز می کنند، با نوشتن از نخ های باز شده شال گردنی می بافم، گرم و صمیمی، برای روز هایی که روزگار باد سرد و غمگینش را به رخم می کشد، من پیچیده در شال گردن زیبایم پناه میگیرم و به روزهای قشنگ تر و پر امید تر می اندیشم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 23:50:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق خون آدم رو رقیق تر میکنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-y9pn6jtkmge8</link>
                <description>تنها چیزی که می دیدم چشم های مشکی رنگش بود و نه چیز دیگه، قبلا از چشماش براتون گفته بودم، نه؟چشم هاش انگار از همیشه عمیق تر شده بود، جدی بود و انگار حرفی برای گفتن داشت، چشم هاش داشتن با من حرف میزدن و من نمیدونستم که چی میگه، نمیتونستم سناریو بچینم و خودم نتیجه گیری کنم، من زبون چشم هاش رو بلد نبودم، اعتراف میکنم که نمیدونستم چی داره بهم میگه، ولی یجوری نگام میکرد که انگار صدای تپش قلبم رو میشنوه و میدونه چی تو دلم میگذره، ترسناک بود، میخواستم نگاهم رو ازش بدزدم، اما یه جفت قرنیه مشکی چسبیده بودن به نگاهم و هر طرف رو نگاه میکردم نگاه جدی اش رو میدیدم، اینبارم مثل همیشه خواب بود، خیال بود، ولی، ولی چشماش رنگ واقعیت داشت، رنگ زندگی داشت، میدونین، به نظرم آدمای عاشق قشنگ زندگی میکنن،حالا این عشق ممکنه نسبت به هرچیزی باشه، آدم وقتی عاشق باشه رویاهای قشنگ میبینه، یه صندوقچه پر از احساسات قشنگ توی دلش داره، راحت تر با یه انسان دردمند دیگه همدردی میکنه، راحت تر بدی ها رو میبخشه، دنیارو قشنگ تر میبینه و زندگی رنگ و بوی شادمانه تری براش داره، حتی اگه اون عشق فقط تو دل خودش باشه، حتی اگه این صندوقچه ی توی دلش درش قفل باشه، حتی اگر هیچکس ازش خبر نداشته باشه، عشق، خون آدم رو رقیق تر میکنه، عاشق باشین :)</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 19:29:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما &quot;زنده نیستیم&quot;، زندگی میکنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-uapdl09qtqn1</link>
                <description>تنهايي  گاهي از سر و كول آدم بالا ميرود، سر به سرمان ميزارد و گاهي از روي شيطنت در را به روي غريبه اي باز مي كند، اشكالي ندارد، ما براي نبرد با روزگار و مهمان هاي ناخوانده اش خيلي وقت است آماده ايم، سر و كله زدن و غصه خوردن را ياد گرفتيم، لذت بردن از لحظه را ياد گرفتيم، شوق زندگي حتي در اوج غم هم در رگ هايمان جريان داشت و دارد، ما زندگي كردن را ياد گرفته ايم، مجبور نيستيم هميشه حال دلمان خوب باشد، انتظار اتفاقات خوبِ پشت سرِهم را نداریم، به بالا و پایین شدن چرخ روزگار خو گرفته ایم و دلمان با پایین رفتن آن نمیلرزد، زندگی در قله ی دوری که شاخه گلی تنها در آن روییده است نیست، زندگی در دشت های دامنه است، در پرواز پروانه ها و رقص نسیم بر سبزه هاست.ما با گوش دادن آهنگ همایون و خواندن حافظ حالمان خوب می شود، روح تازه در جانمان دمیده میشود و قدم زنان در هوای خنک بهاری به صورتی شکوفه ها دل میبازیم، ما زندگی کردن را یاد گرفته ایم، &quot;زنده نیستیم&quot;، زندگی میکنیم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 20:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچه تبر زدی مرا، زخم نشد، جوانه شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-fmrtrrtqvvom</link>
                <description>اول از همه اینو بگم که عنوان از خودم نیست و یادم نمیاد کی و کجا خوندمش، ولی این روزا تو ذهنم هی داره تکرار میشه، جمله ی قشنگیه نه؟ نوشتنم کار خیلی قشنگیه نه؟اینکه احساسات و افکارات رو اونجوری که دوس داری روی صفحه بیاری خیلی قشنگه، البته که از توصیف بعضی چیز ها کلمات عاجز میموند اما شنیدین که مولانای جان میگه :آب دریا را اگر نتوان کشیدهم به قدر تشنگی باید چشیداگر نمیتونم همه ی آنچه در درونم هست رو بیان کنم، حداقل به اندازه ای که میتونم تلاشم رو میکنم تا بهتر بشم.میدونین، روزگار زخم های زیادی بهمون زده، این زخم میتونه مرگ یک عزیز باشه، از دست دادن یه رابطه باشه، فروریختن افکارمون یا هر چیز دیگه یی باشه، اما، ما پوست کلفت تر از این حرف هاییم، مثل درخت قوی ای میمونیم که از هرجا قطعش کنی دوباره رشد میکنه و شاخه و برگ امیدش به سمت آسمون میره، دوباره عشق از سر میگیریم و زندگی رو ادامه میدیم، با همون زخمایی که تو دلمون هست، میدونین اون زخما، هیچ وقتِ هیچ وقت از بین نمیرن، هر روز که میگذره تازه ترم میشن، جای خالی کسی که نیست که پررنگ تر میشه، ولی یچیز دیگه هم وجود داره، یچیزی که از همه ی زخما و دردا قوی تره، میدونین درباره چی حرف میزنم؟ یه عدس کوچولو رو در نظر بگیرین، که چجوری وقتی توی جای نمناک میزاریش کم کم جوونه میزنه و رشد میکنه، سبز میشه و قد میکشه، چی باعث شد اون عدس رشد کنه؟ یچیزی اینجا وجود داره، یه نیرو، یه انرژی، اسمش رو میدونین؟ آفرین درسته، زندگی وجود داره.&quot;زندگی از هر چیز دیگه ای قوی تره-آنا گاوالدا&quot;.ما هم رشد میکنیم، بزرگ میشیم، خشت های اتفاقات رو یکی یکی روی هم میزاریم تا درنهایت خونه ی شخصیتمون رو ببینیم، بعضی از خشتا حاصل جبر زمانه بودن و بعضیاشون تاثیر انتخابای خودمون، خونه ی شما آخرش یه خونه ی آباد میشه یا یه ویرانه؟میدونین، توی دل ویرانه ترین ویرانه ها هم یه جوونه کوچیک هنوز رشد میکنه، چون زندگی هنوزم وجود داره :)</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 22:48:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویایِ رنگیِ من از هر واقعیتی واقعی تر بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fwlirynolhs4</link>
                <description>کنارم بود، دستمو دور دستش حلقه کرده بودم، آروم کنار هم قدم میزدیم و من حرف میزدم، اونم آروم همونطور که جلوی پاش رو نگاه میکرد، گوش میداد.جریانِ گرم خون رو توی قلبم احساس میکردم، ضربان قلبم نه تند بود نه آروم، ولی جوری میتپید که انگار بعد از سال ها از خواب بیدار شده بود، جوری میتپید که انگار بعد از روز های ابری طولانی، خورشید از بین ابر ها در اومده بود و به روی دنیا لبخند میزد، خورشید توی قلب من بود، دنیا توی قلب من بود، همه ی احساسات خوبِ دنیا، تو وجود من سرازیر شده بودند، همه ی غنچه های قشنگِ قلبم گل داده بودن و من از خوشی سر از پا نمیشناختم، دوست داشتم گریه کنم از خوشحالی، ولی اشکی نداشتم، دوست داشتم جیغ بزنم از هیجان، ولی نمیتونستم حرمت اون لحظه رو بشکنم، دوست داشتم بلند بلند بخندم و دور خودم بچرخم، ولی فقط آروم کنارش راه میرفتم و حرف میزدم، خودمم نمیشنیدم که چی میگم، فقط حرکت لب و تکون دادن سرمو میتونستم ببینم، کل دنیا ساکت شده بود، اصلا انگار ساعت برنارد همه ی دنیا رو متوقف کرده بود، برای ما، که کنار هم توی سکوت شب قدم بزنیم.قلب من اون لحظه به اندازه ی تموم عمرم تپید و زندگی کرد و آروم گرفت، انگار به جای خون، یه مایع جادویی که به رنگِ رنگین کمون بود، توی رگام جریان داشت، قلبم می تپید و مایع جادویی توی بدنم پخش میشد، مایع رنگین کمونی به هر سلولی که می رسید، سلول جوونه میزد و گل میداد و میشکفت، بدنم یه باغ پر از گلای قشنگ شده بود، من کنارش راه میرفتم و سبز میشدم، من کنارش راه می رفتم و زنده میشدم، من کنارش راه میرفتم و دنیا مال من بود.درسته که بعدش از خواب بیدار شدم و فهمیدم که فقط یه رویا بوده، اما قلبم هنوز همونقدر زنده بود، مایع جادویی هنوزم تو رگام بود، هنوزم سبز بودم و هنوزم دنیا مال من بود، رویایِ رنگیِ من از هر واقعیتی واقعی تر بود، هنوزم فکر میکنم از همه خوشی جهان من را آن لحظه بس بود.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 01:03:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواسمون به معصومیت نگاه کوچولو ها باشه، باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-qsz89xkjdnbd</link>
                <description>پونه گوشه ی آخرین نیمکت کلاس تنها نشسته بود، چون قدش از همه بلند تر بود همیشه میباست صندلی آخر بنشیند. چشم هایش به رنگ قهوه ایی ساده و بی تجمل بودند، از آن رنگ ها که قرار نبود خاص باشد و در آینده شاعری در مدح آن ها شعر بگوید، بینی اش کوچک بود و اگر از نیم رخ نگاه میکردی قوس کوچکی در آن دیده می شد، لپ هایش اما رنگی از نشاط کودکی با خود داشتند، موهای مواجش را با دست های کوچکش به زیر مقنعه ی سفید رنگی که با روبان صورتی تزیین شده بود میفرستاد، اما هیچوقت موفق نبود و موهایش با بازیگوشی از مقنعه فرار می کردند.با دست های کودکانه اش مدادش را در دست گرفته بود و همانطور که مداد را آرام و بی هدف روی میز می کشید زیر چشمی به خانم معلم و حنانه خیره شده بود، حنانه شاگرد اول کلاس بود، دختری ریزه میزه با چشم های درشت، حالت چشم هایش طوری بود که انگار همیشه در حال تعجب کردن است، روز اول که به مدرسه آمده بود از او خوشش آمده بود، اما بعد ها فهمید که نمی توانند با هم دوست باشند.خانم معلم داشت نتیجه ی امتحان روز قبل را اعلام می کرد و طبق معمول حنانه ی درسخوان و دوست داشتنی تشویق میشد، پونه به لبخند معلم و چهره ی غرق در خوشحالی و غرور حنانه خیره شده بود، می دانست که خودش سهمی از لبخند خانم معلم ندارد، توی دلش ناراحت بود، اما هر چقدر هم تلاش می کرد چیزی از اعداد عجیب و غریب و ضرب و تقسیم های عجیب تر نمی فهمید، دوست نداشت بیشتر از این به خانم معلم، حنانه و حتی مدرسه و امتحان ریاضی فکر کند، او فقط هشت سالش بود و نفر آخرِ کلاس بودن زیادی برای او سنگین بود، سعی کرد به چیزهای بهتر و قشنگ تری فکر کند، دست هایش را زیر چانه اش گذاشت و از بین میله های پنجره به بیرون خیره شد، اخم ها و نگاه سرزنش آمیز پدر و مادرش و خانم معلم دیگه براش عادی شده بود، شانه های کودکانه اش به تحمل نگاه های سنگین عادت کرده بودند، ولی او هنوز یک بچه بود، به آسمان آبی از پنجره نگاه می کرد، و فکر کرد چقدر قشنگ بود اگر دو تا بال داشت و پرواز کنان تا آسمان می رفت و پنبه ای بودن ابرها را لمس می کرد، غرق در خیال و رویا بود و لبخند قشنگی روی لب هایش نقش بسته بود، که صدای سرزنش آمیز معلم را شنید، می دانست که باید به جلوی کلاس برود و برگه ی امتحانی اش را بگیرد، از نیمکت بلند شد و به فاصله ی خودش و خانم معلم خیره شد، فاصله در ذهنش ده برابر شد، نگاه توام با اخم خانم معلم را میدید، و می دید که دارد چیزی می گوید، اما نمیشنید، همه بچه ها برگشته بودند و نگاهش می کردند، قیافه های خندان در ذهنش تبدیل به موجودات وحشتناکی شده بودند، و حس می کرد که قرار است از تونل وحشت رد شود، ذهن کودکانه اش دنبال حامی یا پناهی می گشت، سر چرخاند اما کسی نبود، او دوباره به آسمان نگاه کرد و لبخند ابر ها را دید، دلش قرص شد و با لبخند رفت و برگه اش را گرفت، نه برگه را نگاه کرد نه حرف های خانم معلم شنید، او در رویا بود، رویایی به شیرینی روز های کودکی که تلخش کرده بودند.پی نوشت: معلم بودن مهمترین و باارزش ترین شغل جامعه اس، و شاید میشه گفت سخت ترین.سر و کله زدن با بچه های کوچیکی که چیزی از درس و مدرسه نمیدونن اصلا راحت نیست، ولی معلمای عزیز، کاش بیشتر حواسمون به بچه های کوچولو باشه، به درسشون نه، به حال و هوای کودکیشون و نگاه معصومانه شون، هرچقدر هم که درسشون خوب نیست، نزارین از همون کودکی زهر تلخ نفر آخر بودن و ندید گرفتن و تحقیر شدن رو حس کنن، مهم تر از یادگیری درس، لبخند روی لباشونه، باور کنین اگه شاد باشن، درس رو هم راحت تر یاد میگیرن، اجازه بدین حتی اگه درس رو یاد نگرفتن عزت نفسشون حفظ بشه، میدونم اینکه توضیح بدی و متوجه نشن چقدر سخت و کلافه کننده س، میدونم دلسوز همه ی بچه ها هستی، اما کاش کمی با این کوچولو های دوست داشتنی مهربون تر باشیم، به عنوان معلم، دارین مهم ترین و تاثیر گذار ترین روز های عمرشون رو رقم میزنین، بیشتر حواسمون بهشون باشه.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 18:46:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آدم با یه سری ویژگی های کمتر دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-snwv6qsj5kyv</link>
                <description>آدم های سمی به نظر تو چجورین؟اولین ویژگی آدم های سمی اینه که خودشون رو دوس ندارن، ینی نمیتونن خودشون رو قشنگ ببینن، اشتباهاتشون رو ببخشند و خودشون رو سرزنش نکنند، با خودشون سر جنگ دارن و همیشه به نظر میرسه با خودشون قهرن.بقیه رو هم دوس ندارن!کسی که نمیتونه خودش رو دوست داشته باشه، مطمئنا نمیتونه دوست داشتنی ترین آدم دنیا رو هم دوست داشته باشه، نمیتونه از دیدن روشنی چشما و یه لبخند زیبا لذت ببره، نمیتونه دوستای زیاد یا خانواده ی شادی داشته باشه.به جای عینک خوشبینی، عینک بدبینی همیشه روی چشماشه!توی تلاش کردن و موفقیت های دیگران، شکست خودش رو میبینه و همین میشه که خوشحالی دیگران پتک میشه و تو سر آدم سمی کوبیده میشه!یه آدم سمی هیچ وقت عاشق نمیشه، میخواین بدونین چرا؟چون برای عاشق بودن باید بتونی زیبایی ها رو ببینی، که قبل تر گفتیم که این گزینه توی توانایی های یه آدم سمی نیست.آدم سمی هیچی براش مهم نیست، کسایی که اطراف این آدما هستن همیشه در عذابن،چون هرکاری هم که بکنن، هرچیزی هم که بگن از پشت یه عینک بد بینی دیده میشه و نتیجه ی صد در صد عکس داره.حالا چجوری با این آدمای سمی کنار بیایم؟ممکنه تو آدمای اطراف ما هم ازین سم های هولناک وجود داشته باشن.اگه جایگاه مهمی تو زندگیتون ندارن، آسون ترین و بی دردسر ترین گزینه حذف اونا از زندگیتونه،اما بلاخره حذف این آدما به این آسونیایی که تو یه جمله گفته میشه نیست، با یه آدم سمی میشه سال ها زندگی کرد، میشه دوست بود، میشه مسافرت رفت، میشه خاطره ساخت و گذشت از اینا برای هیچ کس آسون نیست.میشه در مقابل آدمای سمی پنبه تو گوش گذاشت، و حرفایی که بار منفی دارن رو نادیده گرفت؟حرف زدن یه آدم سمی مثل نیش زدن یه مار میمونه، شایدم دردناک تر، یا شاید هم مثل اینه که یه وزنه ی پر از کلمات سنگین رو رو قلبت بزارن.من از ته دلم برای آدم های سمی ناراحت میشم، هممون مطمئنا یبار هم که شده از نیش این آدمای سمی تو زندگی مستفیض شدیم، ولی اونا بیشتر ازینکه که با بقیه بد باشن، با خودشون بدن، نمیتونن مهربون باشن و مهربونی ببینن، نمیتونن به دنیا قشنگ نگاه کنن، شاید یه مداد رنگی مشکی رنگ دستشون گرفتن و تصمیم گرفتن تک تک روزای زندگیشون رو سیاه کنن؟ شاید فقط بخاطر اینه که رنگ مشکی دوست دارن :)ولی من دوس دارم هر روز از زندگیم یه رنگ متفاوت باشه، یه رنگ قشنگ، یه روز آبی آسمونی، یه روز صورتی ارغوانی، یه روز نارنجی و یه روز بنفش، دوس دارم وقتی از دور به نقشه ی گذشته ی زندگیم نگاه میکنم، نقشه م مثل یه رنگین کمون باشه، شایدم مثل نقش های رنگارنگ بال های یک پروانه.هیچ آدم سمی از اول سمی نبوده، مجموعه اتفاقاتی که تو گذشته ی ما میفتن، نگرش امروزمون به زندگی و آینده رو شکل میدن، ما که با کفش های اونا راه نرفتیم، رفتیم؟به نظرم اونقدر دنیا زشتیاشو نشونشون داده که چشمشون دیگه خوشگلیارو نمیبینه، مثل وقتی که توی نور روشن روز تو هوای آزاد هستی و وقتی میری تو خونه جلوی چشمات تاریک میشه، در حالی که داخل خونه هم روشن تر از چیزیه که میبینی.قبول دارم، بخشی از تصمیم گیری اینکه دنیا رو چجوری ببینیم به عهده خودمونه، ولی بازم دنیا برای همه یکجور و یکسان نیست، گاهی زندگی چنان بارهای سنگینی رو روی دوشت میزاره که کوه هم زیرش خم میشه، چه  برسه به این که، تو یک انسانی!دنیا همیشه یه روی خوب و بد داره، و ما این رو پذیرفتیم.ذات هر انسانی هم یه روی خوب و بد داره، بهتره که این رو هم بپذیریم.هر آدمی کارای خوب و همچنین اشتباهاتی انجام داده، بپذیریم.همه ی اینا رو گفتم، خواستم بگم که آدم های سمی هم جزئی از از زندگی و دنیای همه مون هستن، ممکنه خونواده، دوست، همکار یا همکلاسی باشن، سعی کنیم کمتر رو ویژگی های سمی شون تمرکز کنیم و قشنگیاشون رو ببینیم، مطمئنا بدترین آدم دنیا هم یدونه ویژگی مثبت کوچولو داره، مگه نه؟کم کم فکر میکنم که صفت سمی شاید برای یه انسانی که شانس خوشگل دیدن دنیا و آدماش رو نداره بی رحمانه ست، نیست؟ شاید بهتره بگیم یه آدم با یه سری ویژگی های کمتر دوست داشتنی :)به نظرتون این آدم رو به چی میشه تشبیه کرد؟</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 16:04:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندی زیبا با ردی به درازای یک عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%85%D8%B1-p2oejsjhd8ds</link>
                <description>جوانک، با چشم های پر رویا به دخترکی که از کنارش رد میشد خیره شده بود، دخترکِ روستایی با موهای سیاه بافته شده و لباسِ رنگی روستایی با کوزه ای آب بر روی شانه به سوی خانه در راه بود، جوانک طاقت نیاورد، جلو رفت و راه را بر دختر  جوان سد کرد، دختر سرش را بالا آورد، اخم کرده بود و خورشید مستقیم در چشمانش میتابید، یا نه، شاید هم خورشید از نگاه او میتابید، طلبکار و آزرده جوان را نگاه کرد، جوانک اما این لحظه را هزاران بار در خیال دیده بود و هیچوقت جرات نکرده بود به آن رنگ واقعیت بدهد، امروز اما روز دیگری بود، انگار چشمان دخترک امروز درخشان تر بودند، او جرات کرد و مرز میان خیال و واقعیت را پاره کرد و زیر لب با شرم و صورت گداخته زمزمه کرد دوستت دارم، ضربان قلب را در تمام تنش حس می کرد، برگشت  و از هیجان، ذوق، شرم و شاید عشق فرار کرد، برگشت و گونه های گل انداخته و لبخند زیبا و چشم های روشن تر شده ی دخترک را ندید، لبخندی زیبا با ردی به درازای یک عمر.خط لبخند زیبای پیرزن و چشمان پر فروغش را را می بینید؟ من فکر میکنم ردی از لبخند آن روز را با خود دارد، چین و چروک نتوانسته فروغ چشمانش را از او بگیرد، چون او چیز زیبا تری در دل دارد، چیزی از جنس عشق یا شاید هم از جنس امید، به خط به خط صورتش نگاه میکنم، فکر میکنم هر خط با خود داستانی دارد، شاید داستانی از عشق، از دلدادگی، از شکست، از دلتنگی، از غم و حتی از مرگ، خط ها رشته های گذر زمان هستند، رشته هایی از داستان زندگی یک انسان با همه ی لحظات اسرار آمیز آن. به نظرم کسانی که سعی در محو کردن این خط های زیبا دارند، زندگی را، زندگی نکردند، داستان نساخته اند، عاشق نشده اند و دلدادگی نکرده اند، عاشقی با خود، با یار، با خدا، با جهان، حجم زیادی از زندگی کردن و تجربه کردن و آموختن نیاز است تا بتوانی به پذیرشِ تک تک لحظه های خوب و بد گذشته برسی و یاد بگیری به آن ها عشق بورزی و خط خطِ اثر گذر زمان را بر جسم و جانت پذیرا باشی.به موهای سفید شده ی زیبایش نگاه میکنم و موهای بلند بافته شده اش در ذهنم تداعی می شود، و همچنین دست جوانک که که بر موهای بافته شده ی زیبا نوازش وار کشیده می شد، اگر موها هم خاطره داشتند احتمالا چیز جالبی می شد، این تارهای سفید شده حتما داستان های زیادی برای گفتن دارند.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 23:30:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قلب و هزار داستان برای گفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-joyqcw1pzeec</link>
                <description>چرا ویرگول نوشته چی تو ذهنت میگذره؟چرا ننوشته چی توی قلبت میگذره؟مگر غیر از این که قشنگترین لحظه های زندگی با قلب احساس میشن، لطیف ترین احساسات رو قلب تجربه میکنه، عشق، محبت، همدردی و زیبایی تو قلب کاشته میشن، تو قلب جوونه میدن و تو قلب رشد میکنن.در اصل عمر انسان باید با ضربان های قلبش حساب بشه، ضربانی که میتونه با یه نگاه اوج بگیره و با یه نگاهِ گرفته کند بشه، ضربانی که با یه غم بزرگ سنگین تر میشه، به نظرم اگه میخایم بفهمیم حال کسی خوبه یا نه، باید به ضربان قلبش گوش کنیم، موافق نیستین؟کسی که خوش حاله و شوق زندگی داره، ضربان قلبش مثل یه بچه ی خندونه که کنار رودخونه، زیر آفتاب بازی میکنه.کسی که عشق قشنگی تو دلش داره ضربان قلبش مثل بال زدن یه پروانه ی زیبا با بال های رنگ رنگ تو هواس. کسی که دلتنگه ضربان قلبش مثل تیک تیک ساعته..تیک تاک..تیک تاک... انتظار.کسی که از زندگی عصبانیه ضربان قلبش مثل هوهوی باد توی یه شب طوفانیه.کسی که ناراحته و نا امید ضربان قلبش چجوریه؟ ساکته؟یا شلوغ؟ چرا نمیتونم ضربان قلب یه آدم نا امید رو توصیف کنم؟فکر کنم کسی که نا امیده قلبش نمیتپه، که صدایی داشته باشه،مثل صدای سکوت؟ نه، نه.یه چیز فراتر، پیدا کردم، کسی که ناامیده صدای قلبش تاریکه، خیلی تاریک، نمیشه شنید، نمیتونم.ویرگول جان؟من به جای تو از همه می پرسم، توی قلبت چی میگذره؟اینجا نه، هرجا خواستی درباره اش بنویس، شاید توی یه دفتر دوست داشتنی...من ماندگار شدن احساسات را بیشتر از ماندگار شدن افکار دوست دارم ویرگول جان.افکار با ارزش است و پیشرفت امروز و نوشتن در ویرگول را مدیون ماندگار شدن افکار هستیم،اما من را به حال خود بگذار ویرگول جان.من اشکی شدن چشمانم را با دیدن چروک دست پیرمردی دوست دارم.من لذت بردن از صدای گنجشک اول صبح را دوست دارم.من لرزیدن دلم را بعد از درددلِ دوستی را دوست دارم.من لبخند پر مهر رهگذری نا آشنا را دوست دارم.من سرمست شدنم با شنیدن آهنگی آرام را دوست دارم.من دیدن رنگ رنگِ طبیعت و خیالبافی را دوست دارم.من ساعت های غرق در رویایِ نیمه شب را دوست دارم.من زیبایی آفرینش و آفریننده را دوست دارم.......</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 22:06:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالی به شیرینی یک نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-sfdqzzsdvyy6</link>
                <description>چشم هایش سیاه بودند، نه زیاد درشت بودند نه زیاد ریز، بر اثر مطالعه ی زیاد شاید، خسته و ریز شده به نظر می رسیدند، همیشه آرام بود، به چشم هایش که نگاه می کردی انگار به آسمان شبی بی ستاره نگاه می کردی، آرامِ آرام، زیبا و دوست داشتنی، چشم های سیاهش عمیق بودند، وقتی نگاهت می کردند، انگار به چیزی فراتر و بیشتر از تو نگاه می کردند، شاید به جایی دوردست، یا شاید به خاطره ای دورتر.همان نگاه آرام و ساکت، با لبخندی کم رنگ بر لب، او از هیچ چیز ذوق زده نمی شد، شاید هم می شداما قیافه اش چیزی را نشان نمی داد، همان چهره ی آرام، انگار به حرف زدن تشویقت می کرد، به ذوق کردن، دوست داشتی همه چیز را با شوق و ذوق برایش تعریف کنی، بخندی و بالا و پایین بپری و بلند بلند بخندی، چیزی توی نگاه شب رنگش بود که نگاه دیگری نمی توانست داشته باشد، لبخند کم رنگش بیشتر از خنده های بلند و همراهی پرشوق دیگران جذاب بود، او آرام بود، انگار که جزئی از آسمان سرشار از سکوت شب بود.بعد از یک روز پر جنب و جوش دوست داشتی کنارش بنشینی، اتفاقات روزت را با آب و تاب برایش تعریف کنی و کنارش چای تازه دم را هورت بکشی و در مشکی چشمانش گم شوی، نگاهت که می کرد، حس می کردی زیبا تر و دوست داشتنی تر از هر زمان دیگری هستی.در دنیای خیال، هرچقدر که میخواستم می توانستم کنارش بنشینم، به چشمانش خیره شوم، و برایش حرف بزنم و او با لبخند قشنگش گوش دهد، درواقعیت اما، همدم من صفحه ی کیبورد است و کلماتی که پشت سر هم چیده می شوند.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 21:14:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می نویسم؟ | دشت سرسبز درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@navaroyaie/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-o2jn7aelpxor</link>
                <description>نمیدانم چرا، اما چیزی در درونم مرا به نوشتن وا می دارد، نمیدانم آن چیز چیست.گاهی فکر میکنم یک غم خیلی بزرگ است، گاهی فکر می کنم یک عشق خیلی بزرگ است، گاهی فکر می کنم شور زندگی است و گاهی نا امید شدن از زندگی، احتمالا همه ی این ها باشد، فقط بستگی به زمانش دارد.الان جوانه ای نه، یک درخت محکم و تنومند در دلم، نه یک بوته ی زیبای گل رز صورتی رنگ را دلم حس میکنم، بوته ی زیبای من سختی های زیادی را کشیده است تا رشد کند و غنچه دهد، بوته ی زیبای من خشکی و بی آبی زیادی را تحمل کرده است، بوته ی گل من سرمای زمستان و خورشید بی رحم تابستان را تاب آورده است و اکنون در سایه ابر ابریشمی سفید زیبایی پناه گرفته است.بوته ی زیبای من رنجیده است، از لبخند های خاکستری و نگاه های سرد رنجیده است، رز زیبای من از لبخند زدن و گل دادن و عشق ورزیدن و هرکاری که طبیعتش است، خسته است، دلتنگ است، دلتنگ بارانی از عشق، انگار که بیشتر از این بی آبی را، بی عشقی را، بی محبتی را تاب نمی آورد.آخر می دانید، طبیعت گل در زیبا بودن و دوست داشته شدن است، در محبت کردن و محبت دیدن است، رز زیبای لطیف من، آزرده است از بی بارانی، آزرده است از بودن در باغچه ی کسانی که بوی خوشش را میبویند، لبخند زیبایش را میبینند اما غنچه های زیبایش را می چنیدند و شاید در لا به لای کتابی قدیمی خشک می کنند، آه غنچه های دوست داشتنی او، با رفتن آن ها احساس دلتنگی می کرد.من اما، سرنوشت آب و خاک و آتش دلم در دست من است، بوته ی رز دوست داشتنی قشنگم، حواسم بهت هست. باد را صدا کردم و با نسیم ملایمی آن ابر کوچک را بالای سرت قرار دادم، استراحت کن بوته ی رز قشنگم، استراحت کن زیبای درونم، دوباره غنچه های زیبایت خواهند شکفت و من آن ها را به دست بهترین و خوش اخلاق ترین و زیباترین آدم ها هم نخواهم داد، منو تو تا ابد باهم خواهیم ماند و باغ های زیبایی از شاخه های گل صورتی رنگ و زیبایت خواهیم ساخت.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 23:06:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>