<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@navid127</link>
        <description>دارم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:14:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15827/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوید</title>
            <link>https://virgool.io/@navid127</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنبور و آدم</title>
                <link>https://virgool.io/@navid127/%D8%B2%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-iuxejlol3fhx</link>
                <description>زنبور عسل از مفیدترین حشرات برای بشر است، که احتمالا این مساله برای آنها اهمیتی ندارد. برای یک زنبور کارگر که در صبح اولین روز هفته‌‌ی کاری‌اش باید با ترافیک دیوانه‌کننده‌ی کندو مواجه شود، آخرین چیزی که آزرده می‌کند تصوری است که آدم‌ها از او دارند. فکرش را بکنید. بعد از این که به همه‌ی آن چند هزار همکار شبیه به خودش سلام می‌کند به دنبال کوچکترین نوری می‌گردد که راه خروج از کندو را به او نشان دهد. بعد باید از بین گل‌های مراتع روبرو که احتمالا بچه‌ها در روزهای پیش حساب همه‌شان را کشیده‌اند چند دقیقه در ظل آفتاب بشیند و هی بمکد. خوبی‌اش این است که ذهنی برای خسته شدن ندارد. چون اگر قرار بود این روند تکراری روزانه اعصابش را خراب کند تا حالا بارهای به ملکه سوءقصد کرده بود. شاید خیلی هم خوشحال است که در این کلونی بزرگ نقشی هر چند کوچک بر عهده دارد. شاید با خودش می‌گوید روزی همه‌ي این مراتع را به بچه‌ام نشان می‌دهم. غافل از اینکه در بین این جمعیت هیچوقت قادر به تشخیص بچه‌اش نخواد بود. نقطه ضعف بزرگی که کارشناسان امر در مورد زنبورهای عسل ذکر کرده‌اند نیش بدون کاربردشان است و احتمالا هیچ وقت این موضوع خاطر زنبورها را مکدر نمی‌کند. چون به محض این که نیش را در بدن متجاوز فرو می‌کنند و به محض دور شدن از موضع، نیش گیر کرده و بخشی از تنه‌ی آنها همراه نیش کنده و زنبور تلف می‌شود بدون این که زمانی برای مکدر شدن خاطرش وجود داشته باشد. چنین مکانیسمی نشان می‌دهد که آن قدر در آن کندوی لعنتی زنبور هست که اگر برای دفع متجاوز یکی از زنبورها هم تلف شود به کلونی آسیبی نخواهد رسید. پس می‌شود گفت کاملا بدیهی است اگر زنبورها هیچ‌وقت به نظر ما در مورد خودشان اهمیت ندهند.</description>
                <category>نوید</category>
                <author>نوید</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 19:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: اولین نوشته [طبیعتاً]</title>
                <link>https://virgool.io/@navid127/1st-gbfccs2vpzrt</link>
                <description>با سلامواقعا یک مدتی بود که به دنبال راه‌حل بودم. نوشتن را باید شروع می‌کردم و توییتر راه‌حلِ من نبود. با ۲۸۰ کاراکتر فقط می‌شد یک‌سری فحش‌های کاملاً منقطع را پشت سر هم ردیف کرد؛ مثل ترانه‌ی &quot;واژه&quot; از خواننده‌ی خوب کشورمان، بنیامین بهادری. [البته مزاح می‌کنم [هِر هِر هِر]. می‌دانم که می‌شود چیزهای بهتری نوشت. چون بقیه در همان محیط می‌نویسند.] سراغ قلم و کاغذ هم نرفتم؛ همینطوری صرفا. ولی به نظرم این زمین خالی و سفیدی که در اختیارم است می‌تواند روزی هم‌چون بیشه‌ای متراکم گردد از خطوط و نقاط . [براستی ادبی نوشتن سخت و مزخرف است.]به عنوان دانشجوی بدبخت و تنبلی که پایان‌نامه‌اش روی دستش مانده، می‌خواهم اولین تلاش‌های نسبتاً جدی‌ام برای نوشتن را در اولین ساعات بامدادی ۵ شهریور، با تایپ کردن این سطور بکنم [خودم انتظار این فعل را نداشتم واقعا. ناشی‌ام هنوز.]. توصیف تصاویری که مدت‌ها است هنگام شنیدن یک آهنگ سنتی بی‌کلام به ذهنم خطور می‌کنند. تصاویری که مرا در ۱۵-۱۳ سالگی نشان می‌دهند.یک ظهر جمعه در پاییز. موقع ناهار است و خانواده دور سفره نشسته‌اند. آبگوشت، خوراک لوبیا،باقلا، عدس  یا هر چیز داغ و حبوبات‌دار دیگری سر سفره است. دوغ گازداری نیز تهیه کرده‌ایم. غذا که تمام می‌شود می‌گویم: &quot;هیچ‌کس بلند نشه. دست به سفره هم نزنین. فقط پای سفره دراز بکشین.&quot; این آهنگ را هم پخش می‌کنم و می‌گذارم روی تکرار. درازکش، سرم را به سمت پنجره می‌چرخانم. نسبت به یک ظهر پاییزی، آفتاب پر رمقی است. تیغه‌های نور از لای حصارهای مشبک پنجره که به داخل می‌آیند و ذره‌های غبار فرش را به رقص وا می‌دارند که برای چشمان من حکم لالایی را دارد. این وسط، ورود یک ابر ناخوانده یا بی‌تابی سایه‌های شاخ و برگ اکالیپتوس داخل حیاط، ذرات رقصان را خاموش می‌کنند و ضیافت ظهرگاهی ما را ملغی. در همین اثنا یاد تکالیف حل‌نشده‌ی فردا می‌افتم که باید به معلم‌ها تحویل بدهم. ولی چه باک که آن دوغ سنگین پلک‌ها را به زور می‌بندد. و اگر عتابِ با فرکانس بالای مادر مبنی بر پا شدن و جمع کردن سفره نباشد، تا نیم‌ساعتی از فکر همه چیز آزاد خواهم بود.</description>
                <category>نوید</category>
                <author>نوید</author>
                <pubDate>Mon, 27 Aug 2018 02:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>