<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Navid Chitti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@navid6117</link>
        <description>معمولا با هدفی مینویسم. اهداف متفاوت. گاهی برای تمرین نوشتن. گاهی برای معرفی چیزی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71292/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Navid Chitti</title>
            <link>https://virgool.io/@navid6117</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگل و بیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ilrudr02xqfi</link>
                <description>در آن سرای بیابان، که تا چشم کار می‌کرد، جز سنگ و کلوخ چیزی نبود، باد شدیدی وزید و دانه‌ای فروافتاد. بذر در آن سرزمین خشک، جوانه زد. طوفان‌ها یکی پس دیگری می‌آمدند و جوانه تازه متولد شده، آسیب دید و گویی قرار بود او هم به سرنوشت گیاهان دیگری که طبیعت آنها را به آنجا تبعید می‌کند، دچار شود؛ اما این تازه آغاز ماجرا بود.گیاه جوان تسلیم نشد و برای رشد مصمم بود. از همان ابتدا، زمین خشک و طوفان‌های شدید، به درخچه نشان داد ریشه خود را باید قوی کند تا به چشمه‌های شیرین و بی‌نهایت آب زیرزمینی برسد تا در برابر هر طوفانی به راحتی نلرزد. نهال جوان درحال تبدیل شدن به درختی تنومند بود که به خودش آمد و اطرافش را دید که هیچ گل و گیاهی و نشانی از زندگی، نیست. تصمیم گرفت کاری کند که شرایط برای رشد بقیه هم بهتر شود. درخت میدانست که اگر کل زمین سرسبز باشد و گیاهان همه جا باشند، اقلیم برای رشد او هم بهتر میشود و رشد درخت، منوط به رویش گیاهان و درختان دیگر است. حضور همه گیاهان کنار هم است که میتواند جنگل به وجود آورد و جنگل به راحتی از پس هر طوفانی بر می آید. جنگل اگر باشد، دیگر نه خشکسالی خواهد بود و نه طوفان، نه گرد و غبار و آفتاب سوزان.درخت تصمیم گرفت با کمک ریشه های تنومند خود، آب را به سطح زمین بیاورد تا گیاهانی که به تصادف در اطرافش سر از بستر بیرون می‌آورند هم بتوانند در سایه امنیت و در کنار آبی که با کمک ریشه های عمیق درخت به سطح زمین می آیند، فرصت زندگی داشته باشند. با گذشت زمان، درخت زیر پر و بال گیاهان تازه رشد کرده را گرفت. گیاهان جوان، ریشه‌های عمیق درخت را که چطور توانسته به او کمک کند که در این اقلیم رشد کند، می‌دیدند و آنها نیز برای عمیق‌تر کردن پی و ریشه خود تلاش می‌کردند.در کولاک زمستانی، شاخه‌های درخت مانع از این میشد که برف روی گیاهان زیرین بریزد تا یخ بزنند. طوفان شن که میشد، درخت از همه شاخ و برگ‌هایش استفاده می‌کرد تا از سرعت باد بکاهد و جلوی گرد و غبار را بگیرد تا گیاهان اطراف سالم بمانند. مخصوصا جوان‌ترها که هنوز ریشه عمیقی نزده‌اند.گاهی اوقات، فردی برای خوش‌گذرانی موقت به زیر سایه درخت می‌آمد و بدون توجه به آسیبی که میزند، فقط آتشی روشن میکرد و چند دقیقه‌ای زیر سایه درخت استراحت می‌کرد و می‌رفت. وقتی دیگر، برخی افراد، از شاخه‌های درخت بالا میرفتند تا هرکسی در اطراف است، بتواند او را در آن ارتفاع ببیند، بدون توجه به اینکه اینکار باعث آسیب به درخت می‌شود. در همه این اتفاقات، درخت تنها و تنها تمام تلاش خود را می‌کرد تا از گیاهان اطرافش محافظت کند و با کمک ریشه‌های عمیقش، آب به آنها برساند تا بتواند در بلند مدت، اقلیم منطقه عوض کند و جنگلی که مد نظرش است را به وجود بیاورد.با بزرگتر شدن درخت و بیشتر دیده شدنش، به مرور گیاهان بیشتری اطراف درخت رشد می‌کردند و با کمک ریشه‌های درخت، خودشان هم سعی می‌کردند ریشه‌های عمیقی داشته باشند تا در مقابل آسیب‌ها، محافظت شوند. اما در این بین، آسیب‌هایی هم که به درخت وارد می‌شد، شدید و شدیدتر می‌شد. در یکی از طوفان‌ها یکی از شاخه‌های اصلی درخت شکست. وقتی دیگر در زیر نور شدید خورشید و گرمای بیابانی منطقه، بخشی از درخت سوخت و خاکستر شد. در یکی زمستانی سخت، در سرمای شدید، شکوفه‌های تازه متولد شده درخت که قرار بود میوه شوند، همگی یخ زدند. اما با وجود همه این اتفاقات، ریشه‌های درخت، جانی دوباره به او می‌دادند و در پس هر حادثه‌ای، رشد درخت ادامه پیدا می‌کرد.رشد درخت و گیاهان اطراف ادامه داشت و کم کم گروهی کوچک از درختان در وسط منطقه بی آب و علف به چشم می‌آمد. در اولین سال‌هایی که درخت در حال میوه دادن بود، گروهی آمدند و همه میوه‌ها را چیدند، بدون اینکه اجازه دهند حتی ذره‌ای از میوه‌ها تبدیل به تخم دیگری برای تولد درخت دیگری شوند. سال بعد هم همین گروه آمدند ولی سعی میکردند زودتر بیایند تا میوه بیشتری به آنها برسد. با این تفاوت که میوه‌ها قبل از رسیدن و در حالی که هنوز کال بودند، چیده می‌شدند. سال به سال، میوه‌ها زودتر چیده میشد تا اینکه کار به جایی رسید که شکوفه‌های درخت، برای تزیین در فصل بهار چیده می‌شد و به گیاهان منطقه اصلا فرصت تکثیر داده نمیشد. کم کم گروه‌های بیشتری برای چیدن شکوفه‌ها می‌آمدند و درگیری‌ها برای زودتر چیدن شکوفه‌ها بیشتر و بیشتر میشد. تا اینکه کار به جایی رسید افرادی کل شاخه درخت را قطع می‌کردند (شاخه‌ای که درخت برای رشد آن چندین سال تلاش کرده بود). این کشمکش‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد و به طبع آن، جدال برای مالکیت درخت هم بیشتر.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 13:16:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پل فرسوده</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D9%BE%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-i3wjdkzowvow</link>
                <description>در هوای تاریک صبحگاهی که خورشید هنوز طلوع نکرده بود، با صدای گرگ‌ها از خواب بیدار شد. این سومین شب متوالی بود که با زوزه گرگ‌ها، از جا می‌پرید. اما این بار، صدا خیلی خیلی نزدیک‌تر بود. هدلایت را روی سرش قرار داد و در اطراف چادر در حال گشت زنی بود که ناگهان، صدای خش خشی را از لابه‌لای بوته‌ها شنید. دیگر مطمئن بود گله گرگی آنجاست. تصمیم گرفت فقط وسایل مهم و ضروری را بردارد و از روی پل چوبی که قبلا آن را روی دره دیده بود، برود. میدانست گرگ‌ها هرگز از روی پل عبور نمیکنند. پل به قدری خطرناک و فرسوده بود که هر موجودی به راحتی جرات عبور از آن را به خود ندهد.چاقو، باتری، کنسرو، کاپشن و … دیگر وسایل مهم خود را از چادر برداشت و باقی را همانجا گذاشت تا بتواند سریعتر به سمت پل برود. چند قدم بیشتر از محل اتراق دور نشده بود که حس کرد موجودی تعقیبش می‌کند. حتی فرصت برگشتن و نگاه کردن را هم نداشت. فقط با تمام سرعت به سمت پل چوبی حرکت کرد. پلی که از چندین متر آن طرف‌تر، تابلوهای هشدار و ممنوعیت عبور و مرور از روی پل همه جا بود. با این حال، او از طرفی هم کاملا احساس خطر میکرد و میدانست اکنون زمانی نیست که به هشدارها توجه کند، و هم چشم انداز آن طرف پل را میدید و همیشه دوست داشت به آن طرف پل که حسابی بکر است، برود. این تنها فرصتش بود.درست در لحظه ای که گله گرگ‌ها در حال رسیدن به او بودند، با تمام توان پرید روی پل و 5 یا 6 پله اول را یک جا رد کرد. حالا که به پشت سرش نگاه میکرد، دید 6 گرگ خاکستری زوزه کشان منتظر برگشت او از روی پل هستند. به آنطرف پل نگاه کرد و منظره بکر طلوع آفتاب را دید که چقدر زیبا خورشید از دشت گلگون آن طرف پل در حال بالا آمدن است. ولی قسمت هایی از پل خراب شده بود یا پله نداشت و نمیدانست چطور باید عبور کند. به پایین که نگاه کرد، چیزی جز مه و ابر ندید. ارتفاع به قدری زیاد بود که زمین دیده نمیشد. البته مطمئن هم نبود اصلا زمینی وجود داشته باشد. فقط صدای خروشان آب را از پایین دره می‌شنید. تصمیم گرفت آرام قدم بردارد. به محض اینکه یک پایش را بلند کرد، پل چنان تکانی خورد که روح از بدنش خارج شد. صدای زوزه گرگ ها و صدای خروشان رودخانه، به او انگیزه حرکت میداد. چند قدمی موفق شد بردارد ولی به محض گذاشتن پایش روی پله بعدی، چوب فرسوده آن شکست. فورا به ریسمان قدیمی پل چسبید و خواست که یک پله را بپرد که به محض پریدن، چاقویش به ریسمان گیر کرد و باعث شد، ریسمان سمت چپ پاره شود. پل چنان معلق شده بود که انگار سوار تاب شده است. حس کرد صدای گرگ ها بیشتر شده. انگار آنها هم فهمیده بودند راهی جز برگشت ندارد. اما تسلیم نشد. تصمیم گرفت ادامه دهد. آفتاب دیگر کامل بیرون آمده بود. به محض برداشتن قدم بعدی، یک دسته زنبور وحشی از دشت زیبای آن طرف پل آمدند و چنان از خجالتش در آمدند که همانجا با خود هر ناسزایی که بیاد داشت، نثار زنبورها کرد. معلوم نبود چه اتفاقاتی قرار است آن طرف پل برایش بیفتد. ولی راه برگشت هم نداشت. گرگ ها رفته بودند. حالا هر دو طرف پل به نظر به یک اندازه امن بودند. ولی او جسور بود و وقتی تصمیمی میگرفت، دوست داشت تا انتها برود.بیشتر از نصف راه را رفته بود. با هر قدمی که برمیداشت، ممکن بود طناب آن طرف پل هم پاره شود. طناب آنقدر فرسوده بود که معلوم نبود تا الان هم چطور دوام آورده است. به دلیل پاره شدن ریسمان سمت چپ، از پله های چوبی پل نمیتوانست استفاده کند. با خود فکر میکرد اگر به پایین دره سقوط کند، هیچ کس حتی احتمال هم نمیدهد کجا دنبال جسدش بگردد. تمام وزنش را روی ریسمان سمت راست انداخته بود که ناگهان دستش به تار عنکوبتی بزرگ و بسیار درهم تنیده خورد. وقتی خود عنکبوت را دید، فقط دوست داشت همانجا بشیند و گریه کند. فوبیای عنکبوت و عقرب و رتیل و موجودات شبیه به آنها را داشت. اما دیگر راه برگشتی نداشت. تصمیم گرفت فقط به دشت سرسبز آنطرف پل نگاه کند و هر چیزی که شد، حتی اگر عنکبوت روی دستش آمد، به راهش ادامه دهد. هر بار که دستش را روی ریسمان سر میداد و بخشی از تار چسبیده شده به ریسمان را میکند، انگار چاقویی در بدنش فرو میکردند. چند باری نزدیک بود عُق بزند و چند باری هم به خاطر ضخیم بودن تارها، دست و پایش داشت کامل شل میشد که جلوی خودش را میگرفت.حالا دیگر چیزی به انتها نمانده بود که ناگهان، حس کرد مانند آسانسوری به پایین میرود. به قدری سریع تصمیم گرفت بپرد که حتی فرصت نشد به این فکر کند بعد از پرش دستش را به کجا گیر دهد که سقوط نکند. ریسمان سمت راست هم براثر فرسودگی کامل پاره شده بود. حالا او مانده بود معلق در بین زمین و هوا. فقط چاقویش را فرو کرده بود در لابه لای سنگ ها و از دسته چاقو آویزان شده بود. حالا میتوانست کف دره راببیند. مه صبحگاهی رفته بود. آفتاب گرم تر شده و صدای انواع حشراتی بود که از آن بالای دره شنیده میشد. گویی وقتی به بالا برسد، با تلی از انواع حشرات موذی که روی انبوهی از فاضلاب پرواز می‌کنند، رو به رو خواهد شد!تصمیم گرفت تلاش خود را برای بالارفتن بکند. فقط کافی بود چیزی حدود 0.5 متر از دیواره سنگی دره بالا برود. در حال برانداز کردن سنگ ها بود تا که ببیند دست و پاهایش را کجا بگذارد که بتواند بالا برود که ناگهان چشمش به عقرب سیاهی خورد که در حال بیرون آمدن از سوراخی در بین سنگ ها بود و داشت به سمت دسته چاقو و دست او می‌آمد. دیگر فقط می‌خواست سرش را چند بار محکم بکوبد به سنگ‌ها. اینبار واقعا گریه کرد. نمیتوانست در این شرایط منطقی تصمیم بگیرد. کوچکترین اشتباه در این وضعیت، میتوانست آخرین اشتباهش باشد. عقرب در حال نزدیک و نزدیکتر شدن بود و احساس خطر کرده بود و مستقیم به قصد نیش زدن به سمت دستش در حال حرکت بود. عرق زیادی روی صورتش بود. عقرب روی دستش بود و نیش خود را فرو کرد. فقط توانست با دست دیگرش عقرب را به پایین بیندازد. دیگر خسته شده بود. از درد نمی‌توانست از جایش تکان بخورد و همونجا معلق ماند.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 15:16:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی را به بادبادک‌ها بدهیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-zkfh3jk4bzjw</link>
                <description>کیف بسته بود و همه چیز ساکت و آرام و تاریک. کنار سیب که عطر خوشی داشت، منتظر بودم تا آسمانِ موعودِ پرواز برسد.شوق پرواز را در تمام تار و پودم حس می‌کردم.بالاخره یکی اومد و شروع به باز کردن زیپ کیف کرد. دم من هم به زیپ گیر کرد و وقتی زیپ کیف باز شد و بخشی از دمم قطع شده بود. درد زیادی که از کنده شدن دمم داشتم باعث شده بود که دیگه دلم نخواد از کیف بیام بیرون. ولی انگار دیگه چاره‌ای نبود.و من هنوز مشتاقانه منتظر پرواز بودم.همه بچه‌ها در حیاط منتظر بودند تا معلم بیاید و بادبادک بازی را شروع کنند. با هر بادی که می‌وزید، خودم را رها میکردم تا شاید این بار بتوانم پرواز کنم؛ اما هنوز اجازه نداشتم.من مشتاقانه منتظر بودم پرواز کنم.بالاخره انگار وقتش رسید و نخی که دور دستش پیچیده بود را آزاد کرد و دوید. بار اول بود. هیجان زیادی داشتم. اما نشد. بار دوم، چند قدم به عقب برداشت و دوباره شروع به دویدن کرد. انگار قرار نبود پرواز کنم. تو دلم میگفتم، یک بار دیگه، یکبار دیگه …!اون هم صدای قلبم رو شنید. این بار، با سرعت بیشتری دوید. آزاد شدم باد خنکی به صورتم میخورد و من سرمست از این پرواز بودم. هنوز نخی که به دمم وصل بود رو در دستانش نگه داشته بود. من هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفتم. انگار، همه چیز کوچک و کوچک‌تر می‌شد. من مشتاقانه پرواز می‌کردم.همه عمر منتظر همین لحظه‌ها بودم. او میدوید و میدوید تا اینکه ناگهان متوجه ایستادنش شدم. انگار که نخ من در لا به لای درختان گیر کرد. خوشحال شدم. بالاخره می توانستم تا آخر عمر همین بالا در آسمان بمانم. با هر بادی که می‌وزید، آزادانه به این سو و آن سو برم. من مشتاقانه در حال پرواز بودم.او و دوستانش بعد از کلی تلاش برای جدا کردن نخ من از لابه لای شاخ و برگ‌های درختان، بدون هیچ موفقیتی، منو گذاشتند و رفتند. حالا با خیالی خوش، با هر بادی که میوزید، اوج می‌گرفتم. حالا چندین ساعت است که اینجا هستم. هوا در حال تاریک شدن هست. جز چند متر این طرف و اون طرف درخت، جایی نرفتم.راستش رو بگم، از این فضای تکراری و بادهایی که مدام تکونم میدن، خسته شدم.فکر اینکه تا کی  قرار هست همینجا، این بالا، بین زمین و آسمون بمونم، نگرانم میکند. مدت‌هاست، که مشتاقانه به زمین فکر میکنم و دلتنگ عطر سیب شدم</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 11:40:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگی برای صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%AD-mt1lnwtitgzg</link>
                <description>یک میدان جنگی را تصور کنید که یک طرف آن، لشکری کاملا مجهز و با تمام امکانات حضور دارد. طرف دیگر آن، یک عده جوان دانشجو که همگی برای عقیده‌ای که فکر می‌کنند درست است، حضور دارند. طرف دوم که دانشجویان هستند، نه تنها امکانات زیادی ندارند، تنها و تنها برای گسترش صلح در این میدان حاضر هستند. تناقض عجیبی است. گروهی برای صلح، می‌جنگد!طرف اول جنگ، نه استدلال محکمی می‌آورد برای شروع جنگ و نه اما طرف دوم، مدام یک سوال را می‌پرسد؛ چرا این جنگ را شروع کردید؟ ما که کاری با شما نداشتیم! ما داشتیم برای گسترش صلح تلاش می‌کردیم.میدان جنگ ناعادلانه‌ای است!اما قصه، قصه‌ی امروز جمعیت امام علی است. گروهی در تلاش برای منحل کردن جمعیت هستند و اعضای جمعیت، پیوسته این سوال را می‌پرسند که جرم ما چیست؟ چرا باید جمعیت که 6100 کودک و 700 زن را تحت پوشش خود قرار داده است، منحل شود؟ آیا مگر غیر از این است که جمعیت به عنوان یکی از بزرگترین نهادهای مدنی کشور، توانسته سرمایه اجتماعی عظیمی را برای کشور فراهم کند؟اما در این میدان، می‌توانیم طرفی را که فکر می‌کنیم طرف حق است، تنها نگذاریم! تنها با امضا کردن یک petition، در این کارزار، همراهی کنیم و آن را به دوستان و آشنایان خود معرفی کنیم برای حفظ و بقای جامعه مدنی در کشور.لطفا اگر فکر می‌کنید جمعیت امام علی حق زیستن در این جامعه را دارد، در این کارزار شرکت کنید و جلوی اعدام آن را بگیریدhttps://www.karzar.net/imam-ali-society</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 23:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَهَک، انتهای دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%AF%D9%87%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-vxdnronxfqcu</link>
                <description>در شرقی‌ترین نقطه ایران، جنوب استان سیستان و بلوچستان بیرون‌زدگی در نقشه وجود دارد که گویی از دید برخی همچون زائده‌ای است؛ که نبودنش، بهتر از بودنش است!بعد از طی مسیر 35 کیلومتری از شهرستان سراوان به سمت مرز پاکستان و گذر از روستای دست‌سازهای فوق‌العاده زیبای سفالین مردان و زنان بلوچ که به واسطه هنر بی حد خود، جان می‌بخشند به ترکیب آب و گل، به روستایی به نام دَهَک می‌رسیم. روستایی با حدود 1000 نفر جمعیت که کمتر از 85 کیلومتر با مرز پاکستان فاصله دارد.دهک انتهای دنیاست! همیشه تصور می‌شده است که انتهای دنیا باید یک دره باشد که به دریا سقوط می‌کند، ولی اینجا حتی آب هم در حکم طلا است.در یک روز بسیار معمولی در این روستا، اولین چیزی که توجه هرکسی را به خود جلب می‌کند، صف کودکانی است که در انتظار نوبت قنات آب، برای پر کردن دبه‌هایی هستند تا خانواده‌شان بتوانند در آن روز، تشنگی خود را با آن رفع کنند. البته این کودک سقاها، تنها یک ساعت در هفته می‌توانند استراحت کنند؛ یک ساعتی که برای ساکنین روستا، تبدیل به عرصه رقابتی تنگاتنگ برای پر کردن مخازن شده است. زیرا مازاد آبِ لوله کشی شهرستان سراوان در استخری در این روستا جمع می‌شود و به محض پر شدن استخر، آب را برای روستا باز می‌کنند که تنها در عرض یک ساعت کل آن خالی می‌شود. حال انکه در این استخر روباز، آب چقدر آلوده می‌شود، بماند! دهک انتهای دنیا نیست؛ برزخی از است که تا چشم کار می‌کند، همه چیز خاکی است!در این روستا همه چیز خاکی است. از جنس روابط مردم گرفته تا زمین فوتبال و راه‌های دسترسی. حتی در هوایی هم که تنفس می‌شود، به خوبی می‌توان ذرات خاک را حس کرد. کافی است روزی سرعت نسیم نسبت به قبل کمی افزایش پیدا کند. در آن صورت رستاخیز آغاز می‌شود و حتی با پوشاندن تمام صورت، باز هم در انتهای روز، هیچ جایی نیست که ذرات خاک در آن نفوذ نکرده باشد. در هر خانه که قدم بگذاری، گوشه‌ای از حیاط آن، محل انباشت زباله‌های خانه است که هفته به هفته، به دور از هرگونه بهداشت، کودکان برای سرگرمی آن‌ها را می‌سوزانند. برخی هم برای روشن نگه داشتن محل، شب‌ها این کار را می‌کنند که در نبود چراغ‌های روشنایی، افراد و مردم روستا، در سنگ‌لاخ‌های مسیرهای رفت و آمد، سالم به این طرف و آن طرف بروند.دهک برزخ نیست، دهک جهنمی است که سوخت در آب پیدا نمی‌شود.نبودن گاز، نفت یا بنزین، به قدری که نبود آب به چشم می‌آید، اذیت کننده نیست. زمستان‌های گرم، تمام لطف طبیعت به این مردمان بوده است که نیاز کمتری به سوخت برای گرمایش داشته باشند. تابستان‌ها نیز به قدری گرم است، که بدون نیاز به سوزاننده‌ای، می‌توان روی تخته سنگی غذا پخت!دهک برزخ نیست، بهشت است. بهشت مواد مخدر و قاچاقچیان! مواد مخدر، تنها ماده‌ای است که به راحتی و در سریع‌ترین زمان ممکن، می‌توان انواع آن را تهیه کرد. تپه‌های اطراف روستا پر است از معتادانی که از این طرف و آن طرف ترد شده و برای گذران زندگی خود، به آنها پناه می‌آورند.در ابتدای ورودی روستا، خانه‌های نیمه ساختی وجود دارد که تمام اهالی روستا می‌دانند کاربری آن‌ها چیست. خانه‌هایی که مانند گیت انتظار ورود برای افغانستانی‌هایی است که با هزار امید و آرزو و البته به حقیرانه‌ترین شکل ممکن وارد ایران می‌شوند. گاهی اوقات قاچاقچیان انسان سعی می‌کنند در یک صندوق عقب خودرو سواری، حتی سه نفر را جای دهند و آن‌ها را به بم یا زاهدان برسانند. محلی‌ها می‌گویند برای رسیدن به شهر، تنها می‌توان به خودروهای سواری اعتماد کرد؛ ولی حتی خودروهای سواری هم ممکن است قاچاقچی انسان باشند و در یک خودرو که 5 نفر ظرفیت دارد، تا 17 نفر را سوار کنند. البته هر چه باشد، وضعیت رانندگی قاچاقچیان آدم، از قاچاقچیان سوخت و مواد مخدر بهتر است که آنان نه عقیده‌ای به قوانین رانندگی دارند و وجدانی برای ادامه مسیر.تنها اتفاقی که در روستا به خوبی می‌افتد و هیچگاه در انجام آن، کم کاری نشده است، برگزاری اذان و نماز جماعت است. به جرات می‌توان گفت حتی برای یک دقیقه هیچگاه تاخیر نداشته است. یک جوان روستایی برای اینکه آینده خوبی داشته باشد، چند راه بیشتر ندارد:عضو سپاه شود و در عملیات سپاه در مناطق اطراف روستا و یا پاکستان، فعالیت کند.ملا شود و به تدریس علوم قرآنی بپردازد.به قاچاق سوخت، انسان یا مواد رو بیاورد.دهک نه انتهای دنیا است، نه برزخ، نه جهنم و نه بهشت است؛ فقط یک روستا است! روستایی که تجلی خواب‌زدگی مسئولان است</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 01:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاکمه مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-brldezlc5qxk</link>
                <description>پرده اول:- (بعد از سه بار زدن چکش زئوس بر روی میز) دادگاه رسمی است. خدایان، فرشتگان، اجنه محترم، لطفا رعایت فرمایید. جناب آنوبیس ادامه دهید لطفا.- عالیجناب زئوس، شما در این 50 هزار سال، خدمت صادقانه مرا دیده‌اید. از شما عاجزانه تقاضا دارم …- عالیجناب اعتراض دارم!- اعتراض وارد نیست عالیجناب هادس. اجازه دهید آنوبیس ادامه دهد.- من در جنگ‌های صلیبی در کنار جناب هادس، 75 میلیون نفر را کشتم. من در جنگ جهانی دوم همراه با اُزیریس بزرگوار، جان 56 میلیون انسان را گرفتیم. رزومه‌ی اینجانب نشان از خدمت صادقانه من و وفاداری من به شماست. من به تنهایی در کنار مغولان جان 70 هزار چینی را به بدترین شکل گرفتم و در میان اجساد آنان مرگ سیاه را به وجود آوردم و با کمک آن جان 200 میلیون انسان را گرفتم. خود شما در آن زمان فرمودید هیچکسی نمی‌توانست چنین زیبا جان‌ستانی کند!آنوبیس با چهره‌ای برافروخته مشتش را بر میز کوبید و ادامه داد:- اما من همچنان حاضر نیستم ماموریت آخر را با موفقیت به پایان برم.هرمس با تمام قدرت فریاد زد.- اعتراض دارم عالیجناب. من نمی‌توانم این بی‌احترامی به شما را تحمل کنم!- آرام باشید جناب هرمس. یادتان باشد. تا قبل از این ماموریت، کسی نزدیک‌تر از جناب آنوبیس به من نبود.- جناب آدونیس همسر شما، بانو آنپوت، گفته‌اند شما سه بار برای این ماموریت اقدام کردید. من به یاد ندارم ماموریتی آنقدر سخت باشد برای شما! شما به من اعلام کردید قصد بازنشستگی دارید و ماموریت‌های کمتری به شما دادم. ولی قرارمان این نبود که شما اوقات آزادتان را به زمین بروید و آنها را نظاره کنید!- بله عالیجناب. من بار اول که قصد جان او را کردم، کمی وقت آزادتری داشتم. به زمین رفتم و او را نظاره کردم. اون دختر تنها 7 سال داشت. هنوز 15 دقیقه به زمان انجام ماموریت مانده بود. دختر در حین پیاده‌روی بود که گربه‌ای به دنبال دخترک افتاد. از ترس داشت به سمت خیابان می‌رفت. اگر ادامه می‌داد زودتر از موعد با موتور سیکلتی که از خیابان بعدی پیچیده بود، تصادف می‌کرد و می‌مرد. طبق بند 34 قانون خدایی، نمی‌توانستم اجازه دهم زودتر از موعد راهی جهان مردگان شود. دروازه‌ها هنوز باز نشده بودند. از طرفی 15 دقیقه بعد باید جان او را می‌گرفتم. مستاصل شده بودم.- در نهایت چند میخ در مسیر موتور قرار دادم تا موتور منحرف شود. سپس در هیبت یک دانشجو به پیش او رفتم و او را کنار کشاندم. نامش را پرسیدم. نامش هاژوین بود. درون کیسه‌اش را که نگاه کردم، متوجه شدم زباله‌گردی می‌کند. هنوز وقت داشتم. از او در مورد درس و مدرسه‌اش پرسیدم. مدرسه نرفته بود! دیگر داشت وقتش فرا می‌رسید. دوست داشتم قبل از شروع، آرزویش را بپرسیدم. پرسیدم. آرزوی عجیبی کرد. آرزوی مرگ کرد! چند لحظه فقط ایستادم! آنچنان جا خوردم که زمان از دستم در رفت. شوکه شده بودم. تا بحال آرزوی کسی را براورده نکرده بودم. زمان گذشته بود. باید می‌رفتم سراغ ماموریت بعدی. خداحافظی کردم و رفتم.- فردای آن روز، بعد از کمی بازنگری، به خودم آمدم و به قصد تمام کردن کار، باز به زمین رفتم. هاژوین مشغول جستجو میان زباله‌ها بود که یک عروسک بدون سر پیدا کرد. مشخص بود چقدر ذوق و شوق داشت از پیدا کردن عروسکی که سرش جدا شده بود. عروسک را در بغلش می‌گرفت و می‌بوسید. همچنان وقت داشتم. این بار برایم جالب بود که هاژوین به چه چیز این عروسک بی سر انقدر ابراز علاقه می‌کند. هاژوین مرا که در هیبت قبلی ظاهر شده بودم، شناخت. قبل از هرچیزی، عروسکش را به من نشان داد؛ گفت نامش شیوا است. هاژوین توضیح داد که چقدر دوست داشته عروسکی برای خود داشته باشد. حالا این عروسک را در میانه‌ای از زباله پیدا کرده. عروسکی که حالا فرزند هاژوین است. هاژوین شروع به بازی با عروسکش کرد و بعد از دو دقیقه دست و پاهای شیوا را کند و زیر پا لگدش کرد و شروع به گریه کردن کرد. طبق بند 7 قانون خدایی، من نمی‌توانستم زمانی که انسانی در حال کشتن موجود دیگری است، جان او را بگیرم. چون احتمالا الهه مرگ دیگری در حال جان ستانی است و اگر من جان قاتل را بگیرم، در کار او تداخل ایجاد می‌کنم!- اعتراض دارم. جناب زئوس، شیوا موجود جانداری نبوده که خدایی بخواهد جان او را بگیرد.- بله درست است. جناب آنوبیس توضیح دهید.- شیوا برای هاژوین همه چیز بود. شیوا برای هاژوین هم مرگ و هم زندگی بود. هاژوین به شیوا جان بخشید.- روز سوم که قصد تمام کردن کار را داشتم، هاژوین و برادرهایش مشغول جمع آوری زباله بودند که چیزی درون جوی آب توجه‌شان را جلب کرد. آن‌ها متوجه یک دفتر نقاشی شدند. هاژوین دفترِ خیس شده را برداشت و ورقی زد. همین لحظه بود که برادر هاژوین خواست دفتر را از او بگیرد و هاژوین مقاومت کرد. خواهر و برادر دعوایشان شد و برادر هاژوین خیلی راحت چاقویی از جیبش در اورد و او را تهدید کرد. من نتوانستم تحمل کنم. این بار در هیبت دختری ظاهر شدم و رفتم درست بین برادرش و هاژوین ایستادم. برادرش به شدت عصبانی بود و اصلا به من توجهی نمیکرد. من مرتبا او را صدا میزدم. ولی انگار نه انگار. که ناچارا برای اینکه هاژوین توسط برادرش کشته نشود، جلو برادرش زانو زدم تا هم قد او شوم و مرا ببیند.صدای تعجب همگان از جمعیت برخواست! - جناب آنوبیس شما حتی در برابر من هم زانو نمیزدید!- بله عالیجناب زئوس. اما من باید هاژوین را میکشتم نه برادرش! آن هم نه در یک دعوای کودکانه فقط و فقط برای یک دفتر نقاشی!پرده دوم:همگان به احترام قرائت رای دادگاه ایستادند. هرمس شروع به خواندن حکم دادگاه کرد.«عالیجناب آنوبیس، خدمات بی شاعبه شما در طی 50 هزار سال اخیر به عنوان خدای مرگ، برای بسیاری از خدایان و دیگر موجودات، الگو بوده است. اما شما به جرم سرپیچی و مقاومت از کشتن یک کودک و اخلال در نظام خدایی، محکوم به مرگ و ورود به دنیای فانی شناخته شده‌اید. نحوه اجرای حکم شما از طریق آیینه خواهد بود و در همین لحظه اجرا خواهد شد.»آیینه را آوردند و در جلوی آنوبیس قرار دادند. آنوبیس قبل از اینکه به آیینه نگاه کند گفت:- سرورم، خدمت در رکاب شما برای من افتخاری است. امیدوارم با ورود به دنیای فانی، ارادتم به شما را از دست ندهم.سپس آنوبیس در آیینه نگاه کرد و چهره خود را دید و بلافاصله بعد از مواجه شدن با خودش در آیینه، وارد دنیای فانی شد.پرده سوم:تیتر روز اخبار:در بیمارستانی در مصر، کودکی با صورتی سراسر پوشیده از مو به دنیا آمد که تعجب پزشکان را برانگیخت.پزشکان مصری ادعا می‌کنند که بیماری این کودک قابل درمان است و پس از چند سال، کودک تازه متولد شده مصری می‌تواند زندگی عادی خود را ادامه دهد. پزشک متخصص این کودک ادامه می‌دهد که پوست صورت این کودک مانند پوست گرگی، پوشیده از مو است.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 02:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌های محله حوض شیرعسل</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%A8%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%B6-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%B3%D9%84-jaqzclzdaevo</link>
                <description>الیاس و گرتا لب حوض شیرعسل بازی می‌کردند. آسمان سیاه شد و فضای وهم‌انگیز همیشگی، همه را ترساند. دوباره نوبت رفتن فرارسیده بود. همگی به درون گل‌هایشان رفتند. بچه‌های گل آفتاب‌گردان، گل رز، گل زنبق و .... اما این بار نوبت محله بچه‌های حوض شیرعسل بود. همه ترسیده بودند و کسی دوست نداشت انتخاب شود. اما الیاس و گرتا، دو کودکی بودند که انتخاب شده بودند. یکی قرار بود به ایران برود و دیگری به سوئدمرد جوان از اتاق بیمارستان بیرون آمد و فریاد زد:- زنم! زنم! زنم! خانم پرستار، وقتشه!پرستاران انتظار نداشتند انقدر زود بچه به دنیا بیاید. اما انگار وقت آن فرا رسیده بود. مادر جوان را به اتاق عمل بردند و به همسرش هم گفتند بیرون اتاق منتظر بماند تا خبرش کنند. پدر دل در دلش نبود و زن، مدام و بی وقفه فریادی سر می‌داد. بعد از حدود یک و نیم ساعتِ طاقت‌فرسا برای مرد و زن، بالاخره پرستار خندان و شادان آمد.- حال خانمم چطور است؟- مژده بدین جناب! تبریک میگم بهتون. هم بچه و هم مادرش حالشون خوبه. مادرش در حال استراحته.- می‌تونم ببینمشون؟- بله. از اون طرف تشریف بیارین. الان خانمتون رو میاریم این اتاق.بعد از 2 ساعت، مامور ثبت احوال آمد.- تبریک می‌گم بهتون. مشخصات بچه رو به من می‌گین؟- بله بله حتما. در خدمتتون هستم. بفرمایین دهنتون رو شیرین کنید.- نام بچه؟- الیاس- نام پدر؟- محمد باقر- نام مادر؟- شیریندرست در اون طرف دنیا و درست در همان لحظه، سوانته، به پزشک خانوادگی پیامکی داد و کنار مالنا همسرش ماند تا آمبولانس برسد. دکتر پیترسون همراه با دوتن از همکارانش آمدند و همراه با سوانته و مالنا راهی بیمارستان شدند. زایمان اما سریع‌تر از آنچه شارون فکر می‌کرد تمام شد و در عرض نیم ساعت، پرستاران سوانته و مالنا را در اتاق تنها گذاشتند تا استراحت کنند. در همین حین، سوانته فرم اطلاعات بچه را پر کرد. گرتا نامی بود که از قبل با مالنا برای دخترشان انتخاب کرده بودند. گرتا دختری که حالا تنها چند ساعت از تولدش می‌گذشت، کنار پدر و مادر جوانش در اتاق خصوصی بیمارستان زندگی خود را شروع کرده بود.الیاس به مادرش گفت:- مامان آقای شهروزی میگه بعد از جشن تکلیف اگر نماز نخونیم، تو آتیش جهنم میسوزنمون! میشه منو از امروز هر روز صبح برای نماز صبح بیدار کنی تا نمازم قضا نشه؟ هفته دیگه جشن تکلیف میخوان بگیرن تو مدرسه برامون و من میخوام عادت کنم به صبح بیدار شدن تا نرم تو آتیش جهنم!- پسر خوبم خدا اونقدرها هم سخت‌گیر نیست. شما اگر به مادر پدرت احترام بذاری و آدم بدی نباشی، جهنم نمیری!- نه مامان. آقا شهروزی هم حدیث این حرفشو گفت و هم روایت‌هاش رو بهمون گفت. تازه یکبار سر کلاس پرورشی نمایششم بازی کردیم. من نقش فرشته بد رو داشتم که هی علی رو گول میزدم نمازش رو نخونه.- حالا برو مدرسه. سرویست اومده و دیرت میشه. بعدا حرف میزنیم.الیاس با خودش گفت، &quot;ای بابا! اینم رفت قاطی باقالیا. همیشه میگن بعدا بعدا ولی هیچ‌وقت این بعدا نمیرسه. اصلا من دیگه چیزی نمی‌گم!&quot;الیاس وارد مینی بوس مدرسه شد. رفت پیش علی نشست.- علی بیا ببین چی پیدا کردم. یادته از آقا شهروزی یه فیلترشکن گرفتیم که بتونیم تو گروه تلگرام مدرسه حرف بزنیم؟- آره. منم گرفتم ازش. ولی روی گوشی من کار نمیکنه. نمیدونم چشه!- پسر عموم اومد برام یک کاری کرد، بتونم باهاش هر سایتی دلم بخواد، برم. اینا رو ببین. دیشب پیداشون کردم.- اوووووف عجب چیزیه. بیار پایین بیار پایین گوشیتو. الان امیرحسین از اون پشت میبینه و میره همه چی رو به کریمیِ عوضی میگه! بدم میاد از کریمی.- راست میگی. حالا بعدا تو زنگ تفریح میریم بهت همه چی رو نشون میدم.- نشون میدم چیه؟ برام همشو باید شیریت کنی.گرتا داشت آماده می‌شد بخوابه.- بابا، میشه دیگه گوشت نخوریم؟ امروز سر کلاس علوم خانم جَنسِن مواد غذایی موجود در گیاه‌ها رو توضیح می‌‌دادند. بعد گفتند که اگر آدما فقط گیاه‌‌خواری کنند، مشکلی براشون پیش نمیاد!چشمان سوانته گرد شد و با تعجب گفت:- عااااااا. خب پیشنهاد خوبیه. ولی منو مادرت باید روی این موضوع فکر کنیم. میتونی برامون توضیح بدی چطور میشه فقط با گیاه‌خواری سالم موند؟- آره بابا. حتی میتونم از خانم جنسن هم کمک بگیرم. میتونم با کامپیوتر مدرسه، یه ارائه درست کنم و بهتون نشون بدم. خانم جنسن میگفت با گیاه‌خواری هم به خاطر زندگی خودمون، زندگی حیوانات به خطر نمی‌افته و هم به حفظ محیط زیست کمک می‌کنیم.- آفرین گرتا. می‌خوای آخر هفته‌ها بریم و زباله‌ها رو از اطراف خونه جمع کنیم؟ با این کارم کمک میکنیم محیط‌زیست حفظ بشه.اتفاقا ما سر کلاس این پیشنهاد رو به خانم جنسن دادیم. حتی براش نمایش کوچکی هم بازی کردیم. من نقش مادرِ طبیعت رو بازی می‌کردم. مدرسه هم بهمون کیسه‌های دست‌دوز پارچه‌ای جایزه داد تا موقع خرید، پلاستیک استفاده نکنیم.الیاس حالا داشت برای کنکور آماده می‌شد. هر روز از صبح تا شب به بهانه درس خواندن می‌رفت در اتاقش و بیرون نمی‌آمد. درست یک هفته به کنکور که معلوم نبود در این اوضاع کرونا برگزار بشه یا نشه. الیاس به شدت تحت فشار روانی بود. پدرش تازگی‌ها خیلی خشن شده بود. مدتی بود که به خاطر کرونا کسب و کارش به شدت افت داشت و مجبور شده بود 5 نفر رو اخراج کنه. دو ماه از اجاره سولش عقب افتاده بود و خونه هم که می‌آمد، همیشه عصبانی بود و به الیاس غر میزد. الیاس هم بعد از غرغرهای پدرش، می‌رفت و دم پنجره سیگارش رو می‌کشید. می‌دونست کسی کاری به کارش نداره. اصلا کسی سر نمیزنه بهش. فقط کافی بود لباسش رو عوض کنه بوی سیگار بره. الیاس عادت داشت آخر شب‌ها سر میز شام همراه پدر و مادرش اخبار منوتو رو می‌دید. تنها زمانی که الیاس و بقیه خانواده باهم بودند، همین موقع بود. اما توجه همه به اخبار بود. خلاصه اخبارِ امشب این بود:حضور 5 ایرانی در کابینه بایدنآیا کرونا مانع از برگزاری کنکور سراسری می‌شود؟ستون حرف مردم را با حضور ندا را خواهیم شنید…و در انتها، گزارشی از گرتا، دختری که جهانیان را در مقابل مسائل زیست‌محیطی بیدار کرد ...</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 09:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ریتمیک زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-wm6txurgxmzc</link>
                <description>صدای مادر را شنیدم که به یکی از مسافران می‌گفت، سه نفر هستیم. از ما خرید کنید. مادر و دو دخترش که واگن‌های قطار را طی می‌کردند تا شاید کسی چیزی بخرد! توجهم را جلب کردند. به سمت مسافر بعدی در حال حرکت بودند. هیچ یک از دختر بچه‌ها، ماسک نداشتند. موها و چشم‌های دختر کوچک‌تر قهوه‌ای تیره جذابی بود. مشخص بود که مدت‌هاست حمام نرفته‌اند. مادرش با صدای بلند بهش آموزش می‌داد:پاش رو ببوس تا ازت بخرنددختر کوچک‌تر ران پای مرد را بوسید؛ درست نتوانستم متوجه شوم که شکلات می‌فروشد یا بیسکوئیت. انتظار داشت بعد از بوسیدن، حداقل اندکی خرید کنند. به کفش‌ها، ببخشید، دمپایی‌های دخترک نگاه کردم. پاهای کوچکی داشت که به شدت سیاه شده بود. اجناسش را برداشت و به حرکت ادامه داد.خواهرش هم در آن لحظه کنارش بود. خواهر اما چیزی شبیه به گل می‌فروخت. گل را نزدیک بینی مسافر کرد. مرد چشمانش را جمع کرد و ابروهایش را بهم نزدیک کرد و از اینکه دختر بچه برای فروختن جنسش، گل را نزدیک ماسک روی صورت کرده، نارحت بود. مرد از این می‌ترسید که به خاطر بوییدن گلِ دختر بچه، کرونا بگیرد. با دستش، گل دختر بچه را هل داد و زیر لب غرغری کرد و با لحن بدی گفت &quot;برو&quot;. گویی دارد مگسی را دور می‌کند. مادر و دخترانش، همینطور واگن‌های قطار را یکی پس از دیگری رد تا قطار به آخر خط رسید. داستانی که شاید بارها و بارها در مکان‌های مختلف به اشکال مختلفی تکرار شود. انگار تکرار این داستان‌ها ریتم زندگی روزمره ما شده است. داستانی که شاید قلب هر انسانی را در هر جای این کره خاکی به لرزه درآورد. اما چه کسی مقصر اصلی داستان است؟ مادر که گفته بود پای مرد را ببوسد؟ دختر بچه‌ها که به زور می‌خواستند جنسشان را بفروشند؟ مرد مسافر که رفتار بدی نسبت به دختر بچه‌ها داشت؟ من که باید از حق دختر بچه‌ها در مقابل آن رفتار بد دفاع می‌کردم و در عوض سکوت کردم؟ اقتصاد کشور؟ مسئولین؟ شاید… در لحظه‌ای که دختر بچه پای مرد مسافر را بوسید، دوست داشتم یکی از آقایان مسئول را که مدام دم از به خطر افتادن اسلام می‌زنند، بیابم و بگویم اسلام اینجا به خطر می‌افتد.اما طبق معمولِ همیشه، به مسیر خودم ادامه دادم …</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 21:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توفان کبوتری، راهکار حیوانات برای مطالباتشان</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%86-znv0mhyfnrcw</link>
                <description>روایت اول:طبق معمول، صدای حشراتی که روی برکه پرواز می‌کردند، در فضا پیچیده بود. آفتاب نسبتا گرمی در حال تابیدن بود. صدای گله گورخرها که در حال نزدیک شدن بودند، از دور شنیده می‌شد. گله باید از این طرف برکه به آن طرف می‌رفت تا بتوانند مسافرت زندگی خود را کامل کنند.گله نزدیک شد.بچه گورخرها خیلی تشنه بودند. تازه 2 ماه از تولدشان گذشته بود. اولین تجربه‌شان بود.گورخرهای با تجربه‌تر اجازه ندادند بچه‌ها جلو بروند.گورخرهای بزرگتر ابتدا با دقت آب خوردند.کم کم بقیه گورخرها هم اضافه شدند. بعد از اینکه همگی آب خوردند، فرمان عبور از برکه صادر شد.بچه گورخرها نمی‌دانستند چرا انقدر احتیاط وجود دارد! این رفتارها برای چیست؟همه گورخرها با تمام قدرت شروع به حرکت از برکه کردند تا اینکه ناگهان، اولین گورخر را به دام تمساح‌ها افتاد!دلخراش‌ترین اتفاقی بود که یک گورخر می‌توانست در زندگی خود ببیند!روایت دوم:همان روز، هوا گرگ و میش بود. آسمان ناگهانی سیاه شد. سر و صدای سارها و پرواز هماهنگشان، هوش از سر دیگر موجودات می‌برد. شاید میلیون‌ها سار در حال پرواز بودند. به یکباره ولوله‌ای در میانشان افتاد. سه شاهین به انبوهی از سارها حمله کردند. وقتی شاهین اوج میگیرد و به سمت هدفش پرواز می‌کند، تا 400 کیلومتر برساعت سرعت میگیرد.زندگی سه سار به پایان رسید. سه ساری که یا به علت کهولت سن، یا به خاطر کم تجربگی، طعمه شاهین‌ها شدند. خاطرات تلخی برای سارها شکل گرفت.روایت سوم:روایت چهارم:روایت پنجم:صدها روایت مشابه در همان روز در جای جای جنگل در حال رخ دادن بود و حیوانات جنگل از این همه اتفاقات عجیب غریب شاکی!اما آنها ساکت ننشسته‌اند. این روزها با توفان‌های کبوتری خود در موضوعات مختلف، سعی دارند سلطان جنگل را که خود هر روز و هر روز باعث به وجود آمدن رفتارهای خشن زیادی می‌شود، آگاه کنند!همین امروز بود که شیرهای ماده (همسران جناب سلطان)، با حمله به گله گاومیش‌ها، دو بچه گاومیش و یک گاومیش ماده را شکار کردند.تناقض عجیب برگزاری توفان کبوتری برای رسیدن صدا به سلطان (که خود عامل بسیاری از رفتارهای خشونت آمیز است) برای برقراری صلح بیشتر، موضوعی است که کبوترها بدون توجه به آن، کار خود را انجام می‌دادند. کبوترانی که نماد رسیدن به صلح و دوستی و آشتی هستند.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 20:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد خوش دوران گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-sqdb6az3remv</link>
                <description>اگر  قسمت قبل داستان رو نخوندین، ابتدا این قسمت رو بخونین. این داستان قسمت دوم از داستان &quot;قصر ملکه برتا و زندان مخفی&quot; هست. برای خواندن قسمت اول داستان اینجا کلیک کنید.موریس همینطور مات و مبهوت داشت به در نگاه می‌کرد و آروم آروم به در نزدیک می‌شد. درست در چند قدمی در بود که حس کرد کسی دارد نزدیک می‌شود. فورا رفت در پشت ریشه درخت کاج بالاتر روی سطح زمین قایم شد؛ اما یادش رفته بود که مایع ردپای خودش را پاک کند. دو سرباز درب شرقی در حال گشت‌زنی بودند که بوی مایع را حس کردند. موریس هنوز نمی‌دانست چه گندی زده است! حتی جرات نداشت سرش را بالا بیاورد که ببیند چه خبر شده. غافل از این‌که اون دوتا مورچه سرباز، داشتن ردش رو دنبال میکردن. یهو دوتا دندون دنده‌ای گنده، پشت موریس رو بلند کردند. موریسی که تا حالا صادقانه به ملکه خدمت کرده بود، حالا به خاطر یه فوضولی بچه‌گانه و پا فراتر گذاشتن از محدوده اختیاراتش، گیر افتاده بود.مورچه‌های کارگر روی سطح زمین مشغول جمع‌آوری دانه‌های ذرت بودند که ناگهان صدای شیپور مورچه‌های ارتش را شنیدند. همگی طبق برنامه از سر راه کنار رفتند تا ارتش بتواند به راحتی عبور کند. مورچه‌ها هم باید حواسشان می‌بود که سریع کنار بروند (چون مورچه‌های ارتش بسیار سریع بودند) و هم نباید دانه‌هایی که حمل می‌کردند را از دست می‌دادند (در غیر این صورت ممکن بود به جرم کم‌کاری، محکوم اعدامِ مورچه‌ای شود). گاهی اوقات که کسی نمی‌توانست بار خود را فورا از مسیر خارج کند، زیر دست و پای مورچه‌های ارتشی لِه می‌شد! ارتش اصلا توجه نداشت که مورچه کارگری سر راه است یا نه. بدون توجه به هیچ چیز، تنها برای خدمت به برتا، مسیرش را ادامه میداد. مورچه‌های ارتشی واقعا حاضر بودند جانشان را فدای برتا کنند.مورچه‌های ارتشی داشتند به سمت شکار یک مانتیس می‌رفتند. مانتیس سبز رنگ، گردیا نام داشت. با اینکه از نظر جثه، گردیا خیلی خیلی بزرگ‌تر بود، اما تنها در عرض 23 ثانیه، چنان برق‌آسا دچار حمله شد که فکرش رو نمی‌کرد. در این حین یکی از بال‌های خودش رو هم از دست داده بود. مورچه‌های کارگر دیدند که گردیا را که هنوز زنده بود، دارند به داخل کلونی می‌برند. فرماندهان ارتش که از بالای سر مورچه‌ها پرواز می‌کردند، به مورچه‌های کارگر دستور دادند که بال افتاده گردیا رو تکه تکه کنند و به مطبخ‌خانه قصصر برتا تحویل دهند.برخی از مورچه‌های کارگر مسن‌تر، گردیا را که در آن اطراف زندگی می‌کرد، می‌شناختند. مورچه‌های کارگر ریش سفید برای جوان‌تر تعریف می‌کردند که در ایام قدیم، روزگاری که کمی وقت آزاد برای زندگی وجود داشت، مورچه‌های کارگر شبانه زیر نور ماه، با مانتیس شروع به رقصیدن می‌کردند؛ تا اینکه خبر به گوش ملکه و فرماندهان ارتش رسید. در نتیجه ملکه فورا در یک سخن‌رانی، چند قانون جدید وضع کرد. در این سخن‌رانی برتا بیان کرد:&quot;ساعات کاری شما مورچه‌های کارگر فهیم و غیور، افزایش پیدا می‌کند. شما مورچه‌های قدرت‌مند و فهیم، مطمئنا توان بسیار زیادی دارید. ما مطمئن هستیم به راحتی می‌توانید دو برابر تولید کنونی را، با کمک شما داشته باشید.اجازه ورود و خروج از کلونی تنها با مجوز از ارتش امکان‌پذیر خواهد بود. مورچه‌خواران، کرم‌های لارو پروانه مورچه‌خوار و دیگر دشمنان شب‌ها در بیرون مملکت ما جولان می‌دهند و فضا بسیار خطرناک است. برای حفظ خودتان بهتر است بدون اجازه ارتش، بیرون نروید.&quot;با همین دو قانون ساده بود که دیگر مورچه‌ها نتوانستند شب‌ها همراه با گردیا برقصند. مورچه‌های جوان هیچ خاطره مشترکی با گردیا نداشتند؛ ولی وقتی ارتشیان گردیا را از جلوی همه رد می‌کردند که به داخل کلونی ببرند، گویی روزهای خوش قدیم بود که از جلوی آن‌ها عبور می‌کرد. همه فکر می‌کرند که کار گردیا تمام است و  ملکه در چند روز آینده، خورشت مانتیس ذرت (که یکی از غذاهای مورد علاقه ملکه بود) می‌خورد.درب مطبخ‌خانه قصر برتا، درست در بین دو ورودی شرقی و شمالی قصر ملکه بود؛ یعنی همانجایی که درب زندان مخفی بود. گردیا را به سمت مطبخ می‌برند ولی به جای مطبخ، او را به زندان بردند…. موریس تنها یک روز بود که در زندان بود. در روز دوم حضورش، در جایی که اصلا تا دیروز فکرش رو نمی‌کرد وجود داشته باشد، یک مانتیس بسیار بزرگ که یک بال هم بیشتر نداشت را اورده بودند. جنس تمام سلول‌ها شیشه‌ای بود و هیچ کدام از زندانی‌ها قادر به سوراخ کردن آن نبودند. موریس در تمام مدت فکر می‌کرد اگر این همه هزینه که برای ساخت و نگه‌داری زندان مخفی می‌شود، برای بهبود جامعه و بهتر شدن وضع کارگران می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد. اصلا معلوم نبود کارایی آن زندان چیست! چرا فقط برخی از حشرات را به زندان می‌برند. ملکه برتا چه زمانی به تکنولوژی ساخت چنین ماده‌ای رسیده است که هیچ جوره نمی‌توان آن را سوراخ کرد! چرا این زندان انقدر بزرگ است؟ این‌ها سوالاتی بود که مدام در ذهن موریس میچرخید و هیچ جواب برای آن‌ها پیدا نمی‌کرد. نمی‌دانست از حالا به بعد قرار است چطور زندگی کند یا اصلا قرار است تا کی زنده بماند. دوستانش احتمالا فکر می‌کنند توسط مورچه‌خوار خورده شده است!موریس در همین افکار بود که مورچه سربازی، درب سلول او را باز کرد و ….این داستان ادامه دارد.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 20:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصر ملکه برتا و زندان مخفی</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-efbqwzdl2jyf</link>
                <description>موریس نفس نفس می زد. هیچ وقت جرات نکرده بود فاصله بین درب شرقی و شمالی را گز کند. چون اینجا منطقه ممنوعه بود. البته رد هیچ مورچه دیگری قبلا آنجا نبود (مورچه‌های کارگر برای عبور مرور ردی از خود بر جای میگذارند تا دیگر مورچه‌ها مسیر را راحت‌تر پیدا کنند)، اما انگار قانونی نانوشته می گفت عبور از دالان بین این دو در، عاقبت وحشتناکی دارد و البته خیلی وقت‌ها گنده‌ترین مورچه‌های گارد ملکه، با دندان‌های تیز و دشنه‌هایی از تیغ کاکتوس، آن حوالی گشت می‌زدند. در تمام مسیر، دست و پایش می‌لرزید… مگر آن لحظه‌ای که در میانه راه، نگاهش به زیبایی وصف نشدنی طرح و نقش‌های بال‌های زنبوری افتاد که در زیر خاک پنهان شده بود. از بال‌های زنبورها، فقط برای ساختن درهای اصلی قلعه استفاده می‌شد. جلو رفت. نفس در سینه‌اش حبس شده بود. خاک را کنار زد و شگفتی کامل شد.موریس، مورچه کارگری بود که در کلونی بزرگی، وسط دشتها زندگی می کرد. کلونی‌ای که بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کلونی موجود در منطقه بود. ملکه این کلونی که اکنون نزدیک به بیست سال سن داشت، بِرِتا نام داشت. او یکی از مستبدترین و خودخواه‌ترین ملکه‌هایی بود که تا آن روز در آن کلونی زندگی کرده بود. ملکه برتا، سالی 30 هزار تخم می‌گذاشت و 50 مورچه تخم‌گذار دیگر در کنار خود داشت. او زیباترین و جوان‌ترین و خوش‌اندام‌ترین مورچه‌های ماده را برای پرستاری از تخم‌های خود انتخاب می‌کرد. حدود 100 مورچه نر بالدار را هم انتخاب کرده بود و پیوسته در حال عیش و نوش در حرم‌سرا با مورچه‌های بالدار خود بود.قصر برتا درست در مرکز کلونی قرار داشت. ستون‌های بلند رُس‌کاری شده با سر ستون‌هایی از جنس ذرت. ارتفاع هر ستون به حدود 20 سانتیمتر می‌رسید (یعنی چیزی حدود 10 برابر ارتفاع دیگر خانه‌ها و ستون‌ها). شکوه و جلال قصر برتا از هر جای کلونی قابل حس کردن بود. البته کمتر کسی در کلونی حضور داشت که به داخل قصر راه یافته بود. حضور هشت مورچه کهنه‌کار سرباز در چهار ورودی قصر، امنیت فراوانی برای او ایجاد کرده بود. درهای قصر از جنس بال زنبورهای عسل درست شده بود و در عین لطافت، زیبایی وصف نشدنی داشت.طبقه بالای قصر برتا، محل مورچه‌های بالدار و مورچه‌های سرباز فرمانده بود. مورچه‌هایی که می‌توانستند در کسری از ثانیه، چنگال‌های خود را در بدن طعمه‌ها فرو برند. می‌توان گفت اعضای این طبقه، وضعیت خوبی داشتند. طبقه بالاتر، سربازان ارتش بودند. وضعیت نسبتا مناسبی داشتند. در بالاترین طبقه و نزدیک به سطح زمین، مورچه‌های کارگر بودند. خوابگاه‌های بسیار کوچک، خطر گرفتار شدن در دام مورچه‌خوارها و یا غرق شدن در آب باران یا له شدن زیر رفت آمد موجودات روی زمین برای اعضای این طبقه وجود داشت. مجموعا 50 هزار مورچه در این کلونی عظیم زندگی می‌کردند که می‌توان گفت 90 درصد آن‌ها در طبقه فوقانی بودند. حدود 9 درصد در دوطبقه مخصوص مورچه‌های ارتشی بودند. مابقی در قصر زندگی می‌کردند.اما این  همه کلونی نبود. زیر قصر ملکه، طبقه دیگری هم وجود داشت. درواقع زیر قصر برتا، یک زندان عظیم بود. زندانی تاریک که هیچ نوری به آن نمی‌رسید و کسی هم از وجود آن مطلع نبود. زندانی که تنها راه ورود به آن از درب مخفی بغل قصر بود. درواقع نگهبان دو درب شرقی و شمالی قصر برتا، علاوه بر نگهبانی از درب‌های ورودی قصر، از درب این زندان هم محافظت می‌کردند.همه مورچه‌ها و موجودات دیگر فکر می‌کردند موجوداتی که به آن سمت برده می‌شوند، مستقیما تبدیل به غذای برتا می‌شوند. اما اینطور نبود. اکثر آن‌ها به زندان برده می‌شدند. زندانی که بسیار بزرگ بود و شاید بتوان گفت ظرفیت پذیرش نیمی از کلونی را هم داشت. گفته می‌شد که برتا بعد از اتمام ساخت این زندان که سه سال طول کشیده است، 5 مورچه درگیر در این پروژه را به جرم همدستی با موریانه‌ها کشته و سپس سر آن‌ها را خورده است.ساعات کاری مورچه‌ها اما متفاوت بود. ارتش معمولا از حدود یک ساعت بعد از طلوع آفتاب کارش را شروع می‌کرد و تا یک ساعت پیش از غروب آفتاب به بررسی قلمرو عظیم برتا ادامه می‌داد. اما مورچه‌های کارگر وضعیت متفاوتی داشتند. آنها در طول روز، تنها حق داشتند سه تایم دو ساعته استراحت کنند. مورچه‌های کارگر در طول روز وظیفه داشتند تمام دانه‌ها، اجساد حشرات، تخم‌های گیاهان، میوه‌های افتاده از درختان و … را جمع‌آوری کنند. هر یک از این مورچه‌ها در هر باری که حمل می‌کردند، چیزی حدود 20 برابر وزن خود را به دوش می‌کشیدند. تقریبا می‌توان گفت هیچ مورچه کارگری جسارت ورود به کلونی بدون بار را نداشت. در این صورت همه می‌دانستند که سرنوشت او مرگ است. به همین علت مورچه‌ها تا آخرین حد سعی می‌کردند بار خود را حمل کنند و حتی گاهی تا 100 بار تلاش می‌کردند از یک مانع با بارشان رد شوند.مورچه‌های کارگر یک قرارداد همکاری با ملکه داشتند. طبق این قرارداد، ملکه حق داشت در صورت نیاز مورچه‌های کارگر را بخورد. اگر لازم باشد، مورچه‌های کارگر باید خود را برای ملکه فدا می‌کردند. در یکی از بندهای قرار داد آمده بود:&quot;چنانچه ملکه متوجه شود مورچه کارگری در کار خود کم کاری کرده است، شش دست و پای مورچه از تنش جدا شده و از چندگال‌هایش آویزان می‌شود. هر زمان که چندگال‌های مورچه خسته شود و باز شود یا چناچه مورچه بخواهد حرفی بزند، چندگال باز شده و مورچه از بالاترین طبقه، به پایین‌ترین طبقه سقوط می‌کند.&quot;اگر مورچه‌ای هم به این شرایط اعتراض می‌کرد، طبق قرار داد با حکم مستقیم ملکه، توسط فرماندهان ارتش مجازات می‌شود. برتا همیشه در پاسخ به معترضین می‌گفت &quot;شما خود این قرار داد را امضا کرده‌اید. اگر این شرایط را نمی‌پذیرید، نباید قرارداد را امضا می‌کردید یا می‌توانستید به یک کلونی دیگر بروید.&quot;این شرایط ادامه داشت تا اینکه مورچه‌ای به نام موریس، که از کارگران حاضر در قصر بود، متوجه وجود در مخفی در بین دو درب شرقی و شمالی شد….ادامه داستان را در اینجا بخوانید.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 01:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزیستی مسالمت آمیز قلب و سر</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D9%87%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B3%D8%B1-c3xdlhsroxbe</link>
                <description>قلب به سر میگه: چرا تو همش درد میکنی؟سر در پاسخ میگه: از تو که بهترم کار نمیکنی!کی گفته من کار نمیکنم؟اونروز دیدم چطوری کار کردی! از چهارتا عنصر اصلی فقط یکی رو داری! اون سه تای دیگه رو معلوم نیست چیکار کردی باهاشون!هر کار کردم به خودم مربوطه. به کسی چه ربطی داره؟ بعدشم ..... من اگر اون عناصر رو ندارم، خب به کسی آسیبی نمیزنم که! ولی وقتی تو درد داری، برای من و بقیه ماها، سخت میشه!اصلا ولش کن. بیا یک کاری کنیم که تو قویتر بشی.یعنی چجوری؟یعنی یک طوری که اون چهارتا عنصر اصلی رو داشته باشی. بقیه موارد از ترکیبی از این چهارتا عنصر اصلی به وجود میان! مثلا خوشحالی: ترس+ شادی یا شجاعت: نبود ترس هست یا حس خودکشی: ترس زیاد + غم  زیاد + نبود شادی هست.خب بعد چطوری زیادشون کنیم؟احتمالا باید در چالش‌هایی بندازمت که این حس‌ها باید کار کنند! درسته من درد میکنم ولی  هنوز اونقدر پیر نشدم که نتونم به تو این چیزا رو یاد بدم! هنوز یک  کارایی از دستم بر میاد!اگر تو بتونی این کارو برای من بکنی، من قول میدم یه همدم خوب برات پیدا کنم که انقدر فکر و خیال نکنی! یکی که بتونی وقتی درد گرفتی، بهش بگی. یکی که ازت بپرسه امروز حالت چطوره!هر دوشون قلب قلبی شدند و رفتند فکر کنند چکار می‌توونند بکنند. به این میگن همزیستی مسالمت آمیز!</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 10:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس سلفی یادگاری با مصدق، هیتلر، ساسی مانکن و امید عباسی</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B3%D9%84%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ik2uazsmnpyd</link>
                <description>دیرم شده بود. طبق معمول خواب مونده بودم. از مترو که اومدم بیرون فقط دویدم. من عادت ندارم کت و شلوار بپوشم. ولی اون روز به خاطر جلسه‌ای که با معاونت کسب و کار بانک داشتیم، خیلی سعی کردم متفاوت و با سر و وضعی رسمی برم. به آسانسور که رسیدم، به نفس نفس افتاده بودم. داخل مترو هم که طبق معمول شلوغ بود و گرم. یکمی هم لباسم بوی عرق ناشی از شلوغی مترو و دویدن رو گرفته بود. دوست نداشتم دیر برسم و چیزی حدود 8 دقیقه مونده بود به قرارمون. آسانسور ایستگاه رو زدم. حوصله نداشتم از پله‌ها برم بالا. با خودم گفتم آسانسور رو بزنم تا یک نفسی تازه کنم تا بعد از بیرون اومدن از ایستگاه، راند بعدی دویدن تا شرکت رو انجام بدم.کم کم جمعیت داشت بهم می‌رسید. دو سه نفری پشت سرم اومدن منتظر آسانسور شدند. وارد آسانسور که شدیم، برگشتم رو به در و مات و مبهوت شدم! انگار دارم خواب میبینم! اینا تو این آسانسور چه کار می‌کنند؟ تو خوابم نمیدیدم با هیتلر، مصدق، امید عباسی و ساسی مانکن یه روز یه جا باشیم! پسر عجب اتفاق خفنیه! نمیدونم کار بدیه گوشیمو در بیارم سلفی بگیرم یا نه!فکر کن به رفقام عکس سلفیمو با هیتلر و مصدق نشون بدم! کف میکنن!فقط زاویم خوب نیست. اگر می‌شد من آخر از همه سوار می‌شدم خیلی خوب بود. الان همه پشتشون به منه و اگر بخوام عکس سلفی بگیرم، باید بگم همه برگردن. خب ضایعست! روم نمیشه.هیتلر بغل دکمه آسانسور بود. برگشت پرسید:+ Geht ihr alle hoch? (همه بالا میروید جنابان؟)- بله، بله، بلهسه‌ تا بله شنیده شد. هیتلر و مصدق برگشتن رو به سمت من که دهانم باز مونده بود از تعجب. هیتلر یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و مصدق برگشت گفت &quot;آقا با شما هستند!&quot;امید عباسی یکی زد به پهلوم و آروم و مهربون در گوشم گفت آقا با شماست. همزمان که با ضربه امید عباسی به خودم اومدم، ساسی مانکن که داشت آدامسو می‌جوید، رو به مصدق گفت:&quot;ولش کن حاجی. یارو سرخوشه!&quot;بعدم با یه نیش خند روشو برگردوند. مصدق هم که عکس‌العمل ساسی رو دید، گفت&quot;امان از این جوون‌های امروزی!&quot;منم در جواب هیتلر گفتم بله!همینطور که هیتلر داشت دکمه رو فشار می‌داد، بهش گفتم &quot;جناب هیتلر باعث افتخاره باهاتون در یک آسانسور هستم.&quot; هیتلر البته معلوم بود خیلی غده! اصلا بهم نگاهی نکرد و انگار با دیوار حرف زدم! البته از اونجایی هم که بین من و خودش، مصدق بود و قدش از مصدق کوتاه‌تر بود، نمیتونست برگرده و بهم نگاه کنه. یه جورایی کسر شان بود براش که نمی‌تونه از اونجا به خاطر قد کوتاهش من رو ببینه.مصدق که دوران جنگ جهانی دوم رو به چشم دیده بود، باز یک نگاه عاقل اندر سفیه دیگه بهم کرد و یک قر و لندی کرد. منم دیدم بد شد. گفتم البته جناب مصدق، شما افتخار ما ایرانی‌ها هستین. ما شما رو هم‌عرض گاندی و ماندلا می‎‌دونیم.مصدق خوشش اومد. گفت:&quot;برای اینجانب که در این دوران ملی شدن صنعت نفت، شاهد مبارزات مقدس ودلیرانه هموطنان گرامی هستم و به اراده ملت، در نهضتی که به منظور حفظ استقلال مملکت، فقط عیادی بیگانه از خاک پاک وطن و اعاده حیثیت و عظمت و اعتلای ایران باستان شروع شده است، سهیم بوده و به یاری پروردگار توانا، تا بدین جا از تندباد حوادث مصون مانده‌ام، جای بسی افتخار است که با ملت رشید و فداکاری، که برای رهایی از قیود اسارت و گسستن زنجیرهای استعمار و …&quot;مصدق بنده خدا داشت همینطور نطق می‌کرد که ساسی برگشت گفت:&quot;حاجی عجب تکستی داره. جون میده یه 6 و 8 ناب از توش در بیارم. دمت گرم بی زحمت شمارمو بنویس برام واتساپ کن&quot;مصدق بنده خدا هرچی از ملت غیور و حیثیت و عظمت و این داستانا گفت، یادش رفت!همینجور بقیه داشتن حرف میزدن که هیتلر برگشت گفت:Sei ruhig (ساکت باشید). Ich bin heute wütend (من امروز عصبانی هستم). Es ist alles wegen dieser dummen Polen (همش به خاطر این لهستانی‌های احمقه).پرسیدم چی شده مگه جناب هیتلر؟ گفت:Polen plante zusammen mit seinen Verbündeten Großbritannien und Großbritannien eine Belagerung und Teilung Deutschlands, und die Polen belästigten die germanischen Völker (لهستان همراه با متحدانش، بریتانیای و فرانسه در حال برنامه‌ریزی برای محاصره و تقسیم المان هستند و همچنین، لهستانی‌ها، اقوام آلمانی را مورد آزار و اذیت قرار داده‌اند.)در همین حین بود که درهای آسانسور بسته شد. آسانسور یه قیژ قیژی کرد و خواست شروع به حرکت کنه که امید عباسی گفت:&quot;آسانسورهای غیر استاندارد! چقدر به این مسئولین مترو نامه زدیم که فکری به حال این آسانسورها بکنید. معلوم نیست آخرین بازدیدشون کی بوده!&quot;ساسی گفت: &quot;جوووون بابا چه باحال قیژ قیژ می‌کنه!&quot;بی‌سیم امید عباسی صداش در اومد. یکی تو بی‌سیم گفت که+ عباسی کجایی؟ ماموریت خوردیم. زود بیا.- الان خودمو میرسونم زود. ماموریت کجاست؟+ خونه همون دختری که چند بار رفتیم تذکر دادیم!- ای بابا. الان میاممن پرسیدم:+ آقای عباسی همون خونه‌ای که 5 بار رفته بودین بهشون در مورد مسائل ایمنی تذکر داده بودین؟- بله آقا. شما از کجا میدونی؟یه اخمی هم کرد. من ولی می‌دونستم. می‌دونستم که قراره امید تو این ماموریت یه دختر بچه 8 ساله رو نجات بده و خودش می‌میره! بهش گفتم:&quot;مراقب خودت باش. تو مرد بزرگی هستی.&quot;هیتلر گفت:&quot;Überprüfen Sie zuerst, ob er kein Jude ist. Alles Feuer kommt aus den Gräbern dieser Schweinejuden (اول بررسی کن یهودی نباشه. هرچی آتیشه، از گور این یهودی‌های خوک صفت میاد). &quot;مصدق گفت:&quot;هماهنگی‌های مورد نظر با آقای کاشانی بابت حضور امروز اینجانب در مجلس شورای ملی انجام شده است. چنانچه دیر برسم، باید فکری به حال مدیران مترو بنمایم که مشکلات ملت را به موقع حل نمی‌کنند! بنا است امروز در مجلس، نطق مهمی داشته باشم و لایحه ملی کردن صنعت نفت را که در اساس هم متعلق به این ملت بزرگ و عزیز است، ارائه نمایم.&quot;عباسی گفت:&quot;ما همیشه به شما افتخار می‌کردیم. در کتب درسی که اسم شما بود، یا در هر جایی، به عنوان یک رهبر آزاده ایرانی به شما نگاه می‌کردیم. حتی دشمنی امروز ما با آمریکا هم از جایی شروع می‌شود که آمریکا برنامه‌ریزی کودتا علیه شما را انجام داد.&quot;من هم به مصدق گفتم:&quot;شما آدم بزرگی برای یک ملت هستید. ولی لطفا وقتی تبعید شدید، در جایی بنویسید که احمدآبادی که شما در آن هستید، با احمدآباد مستوفی متفاوت است! خیلی‌ها فکر می‌کنند شما به احمدآباد مستوفی تبعید شده‌اید. گرچه به نظر من احمدآباد مستوفی با وجود این همه کودک زباله‌گرد، بدتر از جایی است که شما به آن تبعید شدید. شاه اگر میخواست بیشترین جریمه را برای شما در نظر بگیرد، باید شما را به احمدآباد مستوفی می‌فرستاد تا ببینید رعیت شما، در چه وضعیت فجیعی زندگی می‌کنند و چطور امرار معاش می‌کنند.&quot;هیتلر گفت:&quot; Überprüfen Sie zuerst, ob er kein Jude ist. Ich bin jedoch froh, dass sich Ihre Regierung geändert hat. Ihre vorherige Regierung hat Israel nicht den Tod gesagt. Es ist ein Verbrechen, Jude zu sein, und jeder Jude muss sterben!من خوشحال هستم که حکومت شما عوض شد. حکومت قبلی شما مرگ بر اسرائیل نمی‌گفت. یهودی بودن جرم است و هر یهودی‌ای باید بمیرد!&quot;من گفتم:&quot;اولا که شعار مرگ بر اسرائیل رو همه ایرانی‌ها نمی‌دند! دوما کی گفته که همه یهودی‌ها رو باید کشت؟! مثلا یک کودک اسرائیلی که تازه به دنیا میاد، چه گناهی کرده؟ یا یک زن یهودی، چرا باید بی‌گناه کشته بشه؟ چون فقط یهودیه؟این دیگه چه دلیل محکمه پسندیه؟!!!! کاش تو هم اون دادگاه نورنبرگ بودی و قبلش خودکشی نمی‌کردی!&quot;هیتلر گفت:&quot;Sie werden sehen, dass ich eines Tages alle Juden töten werde. Dann hat die Welt kein Problem.خواهی دید من یه روزی همه یهودی ها رو میکشم. اون موقعست که دنیا دیگه مشکلی نداره&quot;عباسی گفت:&quot;ارزش جون آدم‌ها خیلی بیشتر از اینه که بخواد به خاطر یه عقیده، به خاطر ملیت یا نژاد یا به خاطر محل زندگی ازشون گرفته بشه!&quot;مشغول همین صحبت‌ها بودیم که کم کم رسیدیم. من دیگه یادم رفته بود که فقط 7 دقیقه از وقتم باقی مونده. در آسانسور که باز شد، گوبلز دم در منتظر هیتلر بود. اونطرف خیابون اما داشتند شجریان رو تشییع جنازه می‌کردند. زیر جنازه رو گوته و همایون شجریان و استاد بنان گرفته بودند. مردم هم پشت سرشون بودند. من که باز این صحنه رو که دیدم، گفتم:&quot;وای عجب لحظه‌ای! گوته و بنان رو ببین. انقدر اینا خفنن که همایون به چشمم نمیاد!&quot;ساسی مانکن گفت:&quot;میشناسی اینا رو؟ کین؟&quot;من کف دستمو محکم زدم به پشونیم و گفتم:&quot;یعنی واقعا اینا رو نمیشناسی؟ شجریان و استاد بنان رو نمیشناسی؟&quot;ساسی گفت:&quot;اوستا بنا رو میشناسم میومد خونمون رو تعمیر می‌کرد! هر هر هر هر&quot;من و امید عباسی به هم یه نگاهی کردیم و بدون خداحافظی رفتیم. من نشستم لبه دیواره ایستگاه مترو و داشتم فکر می‌کردم به چیزایی که دیده بودم. یهو یکی اومد و هی به پهلوم می‌زد که نوید، نوید، نوید، پاشو دیر شد! ساعت چند می‌خوای بری؟ نوید، نوید، نوید! بعد کم کم چشمام باز شد و فهمیدم کلا تو خواب بودم.پ.ن: اگر امید عباسی را نمیشناسید، صفحه ویکیپدیای او را بخوانید:امید عباسی</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 00:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحصیلات برای چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/httpsvirgoolionavid6117%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ytygqpzivxyl</link>
                <description>آیا تحصیلات به ذات خود ارزشمند است؟ آیا این‌که معلومات خودمان را به واسطه‌ی درس خواندن بیشتر کنیم لزوماً به معنای این است که کار خوب و مفیدی انجام داده‌ایم؟ از نظر «دیوید اُر»[۱]، مفهوم تحصیلات – دست کم به آن معنی که امروز آن‌را می‌شناسیم – باید واکاوی و نقد شود. مقاله‌‌ی اصلی در سال ۱۹۹۱ منتشر شده است[۲].اگر امروز یک روز کاملا معمولی در سیاره‌ی ما زمین باشد، باید انتظار داشته باشیم که ۲۹۷ کیلومتر مربع از جنگل‌‌های بارانی[۳] را از دست بدهیم. یعنی با نرخی در حدود یک هکتار در ثانیه. در ضمن ما ۱۸۴ کیلومتر مربع از زمین‌های مفیدمان را – در نتیجه‌ی سوء مدیریت و ازدیاد جمعیت – به گسترش کویر خواهیم باخت. امروز بین ۴۰ تا ۱۰۰ گونه‌ی زیستی را برای همیشه از دست خواهیم داد – منقرض می‌شوند – بی‌ آن‌که کسی بداند این عدد ۴۰ است یا ۱۰۰. امروز جمعیت کره‌ی زمین ۲۵۰ هزار نفر افزایش می‌یابد. امروز ما ۲۷۰۰ تن مواد کلروفلوروکربنی[۴] و ۱۵ میلیون تن کربن به جو زمین اضافه خواهیم کرد. امشب زمین اندکی گرم‌تر و دریاهایش اسیدی‌تر خواهند بود و رشته‌ی حیات اندکی نازک‌تر خواهد شد.واقعیت امروز این است که بسیاری از چیزهایی که سلامتی و کامیابی شما در آینده به آن بستگی دارد در معرض خطر جدی قرار دارند: تعادل و پایداری آب و هوا، تاب‌آوری[۵] و بهره‌وری[۶] سیستم‌های طبیعی[۷]، زیبایی طبیعی جهان و تنوع زیستی[۸].شایان ذکر است که این کارها توسط آدم‌های نادان انجام نمی‌شود بلکه عمدتاً نتیجه‌ی کار آدم‌های تحصیل کرده است که دارای مدارک مختلف در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا هستند. سال گذشته، «اِلی ویزل»[۹] در انجمن جهانی[۱۰] مسکو به نکته‌ی مشابهی اشاره کرد. او گفت طراحان و عاملان هولوکاست وارثان کانت و گوته بودند. در آن دوران از بسیاری جهات، آلمانی‌ها در شمار تحصیل‌کرده‌ترین مردمان زمین بودند. اما تحصیلات آن‌ها نتوانست به صورت موثری در مقابل بَربریّت بایستد. مشکل تحصیلات آن‌ها چه بود؟ به عقیده‌ی ویزل «آن‌ها به جای ارزش‌ها، به نظریه‌ها توجه کردند؛ به جای انسانیّت، روی مفاهیم متمرکز شدند؛ به جای آگاهی بر انتزاع، و به جای پرسش بر پاسخ تاکید کردند. آن‌ها به ایدئولوژی و کارایی بیشتر از وجدان بها دادند».همین حرف‌ها را درباره‌‌ی شیوه‌ای که سیستم آموزشی‌مان به ما یاد داده تا درباره‌ی جهان طبیعی بیاندیشم نیز می‌توان گفت. این‌که تنها نمونه‌ی مردمانی که موفق شده‌اند برای مدت‌های مدیدی به صورت پایدار در این سیاره زندگی کنند امکان خواندن یا نوشتن نداشته‌اند یا مانند آمیش‌ها[۱۱] ارزش ویژه‌ای برای مطالعه کردن قائل نبودند،‌ موضوع کم‌ اهمیتی نیست. منظور من این است که تحصیلات به خودی خود تضمین‌کننده‌ی شایستگی، حکمت‌، حَزم و دوراندیشی نیست. هر چه از این نوع آموزش‌ [که امروز شاهدش هستیم] بیشتر داشته باشیم مشکلات‌مان عمیق‌تر خواهد شد. حرف‌هایی که می‌زنم در دفاع از بی‌سوادی یا جهل نیست، بلکه به این معناست که ما باید ارزش تحصیلات را با معیارهای جدیدی بسنجیم. آموزشی که برای رشد شایستگی و بالا بردن توانایی بقاء انسان موثرتر باشد ارزشمندتر است. هر نوع تحصیلاتی نمی‌تواند به ما برای حل معضل‌هایی که پیش روی‌مان قرار دارند کمک کند، بلکه یک گونه‌‌ی مشخص از تحصیلات مورد نیاز ماست.روش‌های عاقلانه، هدف‌های جنون‌آمیزاما چه شد که فرهنگ و آموزش معاصر راه را به بیراهه رفتند؟ ادبیّات می‌تواند ما را در این زمینه راهنمایی کند: «فاوستِ کریستوفر مارلو»[۱۲] که روحش را به خاطر دانش و قدرت فروخت؛ «دکتر فرانکشتاینِ مری شلی»[۱۳] که نخواست مسئولیت آن‌چه خلق کرده بود را به عهده بگیرد و «کاپتان آهابِ هِرمان مِلویل»[۱۴] که گفت «همه‌ی روش‌های من عاقلانه‌اند اما نیّت و هدف من جنون‌آمیز است» نمونه‌های روشن‌گری هستند. در این شخصیت‌هاست که ما با ذات سائقه‌ی مدرن برای سلطه یافتن بر طبیعت رو به رو می‌شویم.از لحاظ تاریخی، پیشنهاد «فرانسیس بیکن» مبنی بر آشتی بین معرفت و قدرت، پیشاپیشْ خبر از اتّحاد معاصر بین دولت، کسب و کار و دانش را داده بود. اتّحادی که فساد و شوربختی زیادی با خود به همراه آورده است. متمایز کردن و برتری دادن خِرَد توسط گالیله، پیشاپیش خبر از سلطه‌‌ی ذهنِ تحلیل‌گر[۱۵] بر ذهنی که مولّد خلاقیت، طنز و تمامیّت‌[۱۶] است داده بود. و ریشه‌ی جدایی رادیکال «ذهن» و «جسم» را در معرفت‌شناسی دکارت باید جستجو کرد. این سه نفر به کمک یکدیگر بنیاد سیستم آموزشی مدرن را نهادند. بنیادهایی که اکنون در هاله‌ای از جنس اسطوره‌ها (myths) فرو رفته‌اند. اسطوره‌هایی که آن‌ها را بدون چون و چرا پذیرفته‌ایم.اجازه دهید به شش تا از این اسطوره‌ها اشاره کنم.اولین اسطوره این است: «جهل یک مشکل قابل حل است»[۱۷]. اما جهل یک مشکل حل شدنی نیست، بلکه بخشی لاینفک از وضعیت انسانی است. توسعه‌ی دانش همواره منجر به توسعه‌ی نوعی از جهل نیز می‌شود. در سال ۱۹۳۰، بعد از این‌که «توماس میجلی پسر»[۱۸] کلروفلوئوروکربن‌ها (CFC) را کشف کرد، آن‌چه قبلاً فقط بخش ناچیزی از جهل ما بود تبدیل به یک شکاف مرگبار در معرفت ما از درک زیست‌کره گردید. تا اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ به ذهن هیچ‌کس نرسید که بپرسد «این مادّه روی چه چیزهایی چه تاثیرهایی می‌گذارد؟». تا برسیم به دهه‌ی ۱۹۹۰، کلروفلوئوروکربن‌ها لایه‌ی اوزون را در سراسر زمین نازک‌تر کرده بودند. کشف کلروفلوئوروکربن‌ها منجر به افزایش دانش ما شد؛ اما همراه با آن جهل ما نیز افزایش یافت، چنانکه محیط یک دایره‌ی در حال رشد، افزایش می‌یابد.دومین اسطوره این است: «اگر دانش و فن‌آوری ما به حد کافی برسد توانایی مدیریت سیاره‌ی زمین را به دست خواهیم آورد»[۱۹]. «مدیریتِ سیاره» به گوش‌ ما قشنگ می‌آید و با شیفته‌گی‌مان به نمایش‌گرهای دیجیتال، کامپیوترها، کلید‌ها و شماره‌گیرها جور در می‌آید. اما پیچیدگی‌های زمین و سیستم‌های حیاتی آن هرگز به صورتی ایمن قابل مدیریت نخواهند بود. ما هنوز چیز زیادی درباره‌ی اکولوژی چند سانتی‌متر بالایی خاک سطحی[۲۰] نمی‌دانیم، همان‌طور که درباره‌ی روابط آن با سیستم‌های بزرگ‌ترِ زیست‌کره[۲۱] چندان نمی‌دانیم.اما آن‌چه ما شاید بتوانیم مدیریتش کنیم «خودمان» هستیم: خواسته‌ها، اقتصادها، سیاست‌ها و جوامع‌مان را. در عوض همه‌ی حواس ما به مدیریت کردن سیاره است تا شاید بتوانیم از گرفتن تصمیم‌های سختی که تدبیر، اخلاق و عقل سلیم می‌طلبند پرهیز کنیم. این‌که ما خودمان را به گونه‌ای سازمان دهیم که نیازهایمان در این سیاره‌ی محدود جا بگیرد به مراتب عقلانی‌تر از آن است که تلاش کنیم سیاره را مطابق آرزوها و خواسته‌های بی‌پایان‌مان تغییر دهیم.سومین اسطوره این است: «دانش ما در حال افزایش یافتن است و به واسطه‌ی آن نیکی‌ بشری افزایش می‌یابد». ما شاهد انفجار اطلاعات هستیم، به این معنا که داده‌ها، واژه‌ها و مطالب با سرعتی زیاد در حال افزایش یافتن هستند.  اما این انفجار را نباید با افزایش معرفت و بینش[۲۲] – که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را سنجید – اشتباه گرفت. اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم، دقیق‌تر آن است که اذعان کنیم دانش و معرفت ما در برخی حوزه‌ها در حال افزایش است در حالی که برخی دیگر از انواع دانش و معرفت در حال از دست رفتن هستند. همان‌طور که «دیوید اِرنفلد»[۲۳] اشاره می‌کند بسیاری از دپارتمان‌های زیست‌شناسی دیگر عضو هیأت علمی جدیدی در حوزه‌های «سامانه‌شناسی زیست‌شناختی»[۲۴]‌، دانشِ رده‌بندی[۲۵] یا پرنده‌شناسی[۲۶] استخدام نمی‌کنند. به عبارت دیگر، به خاطر تاکید بیش از حدی که اخیراً روی زیست‌شناسی مولکولی[۲۷] یا مهندسی ژنتیک[۲۸] – که حوزه‌های تحقیق سودآورتر اما نه لزوما مهم‌تری هستند – شده است دانش‌های مهمی در حال از دست رفتن هستند. یک قرن از زمانی که «آلدو لئوپولد»[۲۹] از ضرورت توسعه‌ی دانشی به نام «علم بهداشت و سلامت زمین»[۳۰] سخن گفت سپری شده است، حوزه‌ای از دانش که ما هنوز فاقد آن هستیم.اما آن‌چه در حال از دست رفتن است فقط مربوط به برخی حوزه‌های دانش نمی‌شود. ما دانش‌های بومی[۳۱] را نیز از دست می‌دهیم. منظورم از دانشِ بومی، معرفتی است که مردمانِ یک سرزمین نسبت به محل‌هایشان[۳۲] دارند. به زبان «بَری لوپِز»[۳۳]:ناچارم اذغان کنم که پدیده‌ای غریب، اگر نه خطرناک، در حال وقوع است. سال به سال از تعداد افرادی که تجربه‌ی دست اولی نسبت به «زمین» دارند کاسته می‌شود. جمعیت روستایی به شهرها مهاجرت می‌کنند… در آستانه‌ی ضایعه‌ی از دست رفتن دانش شخصی و محلی – یعنی دانشی که علم واقعی جغرافیا و دانشی که در نهایت یک کشور باید به آن تکیه کند – هستیم. پدیده‌ای که نمی‌توانم آن‌را به خوبی توصیف کنم اما گمان می‌کنم شوم و نگران کننده است در حال ظهور کردن است.چهارمین اسطوره پیرامون تحصیلات عالی است: «ما قادریم که تا حدّ قابل قبولی آن‌چه را که از هم گسسته‌ایم به حالتِ اوّل بازگردانیم». در برنامه‌ی درسی مدرن، ما دنیا را تکه تکه کردیم و نام آن ذرّه‌ها و تکّه‌ها را «رشته»[۳۴] و «گرایش»[۳۵] گذاشتیم. در نتیجه اغلب دانش‌آموزان و دانش‌جویان ما،  بعد از ۱۲ یا ۱۶ یا ۲۰ سال تحصیل و بدون این‌که بینشی وسیع و همبسته از یکپارچه‌گی چیزها به دست آورده باشند از نهادهای آموزشی فارغ‌التحصیل می‌شوند. این مسأله هم برای شخص آن‌ها و هم برای زمین عواقب جدی به همراه دارد. به عنوان مثال ما پیوسته اقتصاددان‌هایی تربیت می‌کنیم که ابتدایی‌ترین اصول «علم اکولوژی» را نمی‌دانند. شاید به همین دلیل باشد که در حساب و کتاب بودجه‌ی ملی کشور، هزینه‌های مربوط به «فقیرتر شدن زیستی»[۳۶]، «فرسایشِ خاک‌»[۳۷]، مواد سمی‌ای که وارد هوا یا آب[۳۸] می‌شوند یا «تحلیل یافتن منابع»[۳۹] را لحاظ نمی‌کنیم. ما درآمد حاصل از فروش یک تن گندم را به تولید ناخالص ملی‌مان اضافه می‌کنیم در حالی که فراموش می‌کنیم سه تن خاک سطحی‌ای که طی تولید این مقدار گندم از دست رفته را از آن کم کنیم. تصوّر ما از ثروت‌مان بسیار اغراق‌آمیز است، چرا که تحصیلاتِ ناکارآمد باعث شده بتوانیم خودمان را فریب دهیم.پنجمین افسانه چنین است: «هدف آموزش و پرورش این است که ابزارهایی برای تعالی و موفقیت به شما اعطا کند». این اسطوره را «توماس مرتون»[۴۰] این‌طور توصیف کرده است: «تولیدِ انبوهِ افرادی که تنها کاری که از عهده‌‌شان بر می‌آید مشارکت در حلِّ جدول‌های کلمات متقاطع پیچیده اما کاملا تصنعی است». وقتی از او خواستند که درباره‌ی موفقیّت خودش بگوید پاسخ داد: «باید بگویم که موفقیّت من در تألیف یک کتاب پرفروش کاملاً تصادفی بوده است، آن هم در اثر بی‌توجهی و ساده‌لوحی من. من نهایت تلاشم را خواهم کرد که دیگر چنین کاری انجام ندهم». توصیه‌ی او به دانش‌جوهایش چنین بود: «هر چیزی که دلتان می‌خواهید بشوید: دیوانه، می‌خواره، حرام‌زاده در هر شکل و فرمی که مایل هستید. اما به هر قیمتی که شده از یک چیز دوری کنید: موفقیت».واقعیّت ساده این است که سیّاره‌ی زمین نیازی به آدم‌های «موفق» بیشتری ندارد. اما به شدّت محتاج فعالان صلح‌، شفا دهنده‌‌‌ها، راویان، مرمّت‌گران و عشّاق است. او به مردمانی نیاز دارد که در محلّه‌های خود خوب زندگی می‌کنند. آدم‌هایی می‌خواهد که از شهامت اخلاقی کافی برخوردار باشند تا در مبارزه برای ساختن جهانی قابل سکونت و انسانی شرکت کنند. و این چیزها ارتباط چندانی با تعریفی که فرهنگ ما از «موفقیّت» ارائه می‌دهد ندارند.آخرین اسطوره به ما می‌گوید «فرهنگ ما نماینده‌ی اوج دستاوردهای بشری است: ما – و فقط ما – مدرن، صاحب فن‌آوری و توسعه‌یافته هستیم». این البته نشانه‌ی بدترین نوع تکبّر فرهنگی و خوانِش بسیار نادرستی از تاریخ و انسان‌شناسی است. اخیراً این نگرش به صورت دیگری خود را نشان داده است: «ما در جنگ سرد پیروز شدیم و برتری سرمایه‌داری بر کمونیسم قطعی شده است. کمونیسم شکست خورد چون به ازای هزینه‌ای بسیار گزاف تولید بسیار اندکی داشت». اما سرمایه‌داری هم شکست خورده است، چرا که بسیار زیاد تولید می‌کند، بسیار کم تقسیم می‌کند و این‌کار را به بهایی بسیار گزاف برای فرزندان و نوه‌هایمان انجام می‌دهد. سرمایه‌داری شکست خورده است، چرا که اخلاقیات را کاملا تخریب می‌کند. دنیای ما آن‌گونه که مبلغان و سیاست‌مداران، بی‌ثمرانه توصیف می‌کنند شاد نیست. ما دنیایی ساخته‌ایم که در آن جمعیت عیّاش معدودی بهره‌ی زیادی از ثروت آن می‌برند در حالی که بر شمار طبقه‌های فقیر آن روز به روز افزوده می‌شود. بدترین جلوه‌‌ی این جهان را باید در خیابان‌های پر از مواد مخدر، خشونت‌های بی‌معنا، آشوب و ناآرامی و ناامیدانه‌ترین اشکال فقر آن یافت. واقعیت این است که ما در فرهنگی رو به زوال زندگی می‌کنیم. به زبان «ران میلر»[۴۱]:فرهنگ ما توجهی به بهترین و شریف‌ترین بخش‌های روح انسانی نمی‌کند؛ بذر بینش، تخیل و حساسیت نسبت به زیبایی‌ها یا معنویات را نمی‌کارد و مشوق مهربانی، سخاوت، مراقبت و محبت نیست. در دهه‌های پایانی قرن بیستم، جهان‌بینی «اقتصادمحور، تکنوکراتیک و دولت‌محور» تبدیل به هیولایی شده است که توانایی عشق‌ورزیدن و ستودن زندگی را در روح انسان تخریب می‌کند.هدف تحصیلات چه باید باشد؟اگر قرار باشد که آموزش و پرورش توانایی ما را برای بقاء در زیست‌کره افزایش دهد، آن‌گاه نهادهای فعلی آموزش و پرورش را باید مورد بازاندیشی قرار دهیم. اجازه دهید در این زمینه شش اصل مهم پیشنهاد دهم.اصل اول: «هر نوع آموزشی، خواه ناخواه نوعی آموزش زیست محیطی است»[۴۲]. با انتخاب محتوای آموزشی و شمول یا عدم شمول مطالب گوناگون ما به محصّلان می‌آموزیم که بخشی از جهان طبیعی هستند، یا برعکس بخشی مجزا از آنند. به عنوان مثال اگر در محتوای آموزش «درس اقتصاد» چیزی درباره‌ی قوانین ترمودینامیک و اکولوژی نگنجانیم، در واقع این درس مهم را به محصّلان می‌دهیم که فیزیک و اکولوژی هیچ ارتباطی با اقتصاد ندارند. اما این صد در صد نادرست است. همین را درباره‌ی رشته‌های مختلف و قسمت‌های دیگر برنامه‌ی آموزشی[۴۳] نیز می‌توانیم بگوییم.اصل دوم: این اصل برگرفته از مفهوم یونانی «پایدیا»[۴۴] است. «هدف آموزش و پرورش تسلط یافتن بر موضوع درس[۴۵] نیست، بلکه هدف آن تسلّط فرد بر خود است». موضوع درس فقط یک ابزار است. همان‌طور که برای تراشیدن یک قطعه سنگ مرمر می‌توانیم از چکش یا اسکنه استفاده  کنیم، می‌توانیم برای شکل دادن شخصیت‌مان از ایده‌ها و معلومات استفاده کنیم. آموزش و پرورش ما معمولاً بین هدف‌ها و وسیله‌ها سردرگم است، گویی هدفِ ما از تحصیلات این است که ذهنِ محصّل را با انواع و اقسام حقایق، مهارت‌ها، روش‌ها و اطلاعات پر کنیم بدون این‌که توجه کنیم چگونه و با چه تاثیراتی از آن‌ها استفاده خواهد شد. یونانی‌ها بهتر از ما می‌دانستند.اصل سوم: «کسب دانش با خود مسئولیت به همراه می‌آورد، مسئولیت این‌که مطمئن شویم از آن به خوبی در جهان استفاده می‌شود». نتیجه‌ی بخش بزرگی از تحقیقات معاصر شباهت زیادی به آن‌چه «ماری شلی»[۴۶] پیش‌بینی کرد دارد: هیولاهای تکنولوژی و محصولات جانبی‌‌اش که نه تنها هیچ‌کس مسئولیت‌شان را به عهده نمی‌گیرد، بلکه حتی از کسی انتظار نداریم که مسئولیت آن‌ها را بپذیرد. مسئولیت «کانالِ لاو»[۴۷] با کیست؟[آ] چرنوبیل چطور؟ تخریب لایه‌ی اوزون چطور؟ نشت نفتی «والدز»[۴۸] چطور؟ علت رخ دادن این تراژدی‌ها دانش‌هایی بود که خلق شده بودند بدون این‌که نهایتاً کسی در قبال کاربرد آن‌ها مسئول باشد. این موضوع را می‌توانیم در سایه‌ی آن‌چه من «مشکلِ مقیاس»[۴۹] می‌نامم ببینیم. دانش ما برای انجام دادن کارهای گسترده و مخاطره‌آمیز به مراتب از توانایی ما برای به کاربردن مسئولانه‌ی آن پیشی گرفته است. خواه ناخواه بخشی از این دانش، مسئولانه به کار گرفته نخواهد شد، یعنی به شیوه‌ای ایمن و در راستای اهداف خوب.اصل چهارم: «فقط وقتی می‌توانیم مدعی دانستن چیزی شویم که تأثیرات آن بر افراد و جوامع‌شان را درک کرده باشیم». من در «یانگ‌تاون» واقع در ایالت اوهایو[۵۰] بزرگ شده‌ام. این شهر در اثر تصمیم شرکت‌ها برای خارج کردن سرمایه‌هایشان[۵۱] از اقتصاد منطقه آسیب زیادی دید. در این مورد خاص، فارغ‌التّحصیلان رشته‌ی مدیریت بازرگانی[۵۲] که درباره‌ی روش‌های مالکیت هرمی[۵۳]، معافیت‌های مالیاتی[۵۴] و تحرّک سرمایه[۵۵] آموزش دیده بودند، کاری را انجام دادند که هیچ ارتش تجاوزگری نمی‌توانست انجام دهد: آن‌ها به نمایندگی از چیزی به نام «سود و زیان نهایی»[۵۶] و با مصونیت کامل قضایی، یک شهر آمریکایی را نابود کردند. اما «سود و زیاد نهایی» یک جامعه شامل هزینه‌های دیگری نیز می‌شود. مثلا بیکاری، جرم، افزایش نرخ طلاق، مِی‌ خوارگی، سوء استفاده از کودکان و زندگی‌های ویران شده. در این نمونه‌ی خاص، آن‌چه در دانشکده‌های بازرگانی و اقتصاد به محصّلان آموزش داده بودند شامل ارزش «جوامع خوب»[۵۷] یا هزینه‌ی انسانی‌ «عقلانیّت تنگ‌نظرانه‌ی اقتصادی‌ای که کارایی و انتزاع اقتصادی را بر مردم و جوامع ترجیح می‌دهد» نبود.اصل پنجم: پنجمین اصل را وام‌دار «ویلیام بلیک»[۵۸] هستم و به «اهمیّت جزئیات ویژه و برتری مثال‌ها بر واژه‌ها»[۵۹] مربوط می‌شود. محصّلان ما درباره‌ی مسئولیت‌های جهانی آموزش‌ می‌بینند، در حالی که نهادهای آموزشی آن‌ها معمولاً سرمایه‌هایشان را به شیوه‌هایی بسیار غیرمسئولانه‌ به کار می‌گیرند. آن‌چه به محصّلان آموزش داده می‌شود عملاً چیزی جز «ریاکاری»[۶۰] و نهایتاً ناامیدی نیست. بدون این‌‌که کسی به آن‌ها بگوید، دانشجویان یاد می‌گیرند که نمی‌توانند بر شکاف ترسناک بین «واقعیت‌» و «ایده‌آل‌‌ها» غلبه کنند.‌ ما عمیقاً به استادان و مدیرانی نیاز داریم که بتوانند الگوهایی از صداقت، دلسوزی و فرزانگی ارائه دهند. ما به نهادهای آموزشی‌ای احتیاج داریم که توانایی به کار گرفتن کامل و بی کم و کاست ایده‌آل‌ها را در همه‌ی فعالیت‌های خود داشته باشند.اصل ششم: به نظر من «شیوه‌ای که در آن یادگیری رخ می‌دهد به همان‌ اندازه‌ی محتوای آموزشی درس‌ها اهمیت دارد». «فرایند» بخش مهمی از یادگیری است. درس‌هایی که به صورت «نُطق»[۶۱] ارائه می‌شوند انفعال را ترویج می‌کنند. کلاس‌‌های درسی که در فضاهای داخلی[۶۲] تشکیل می‌شوند این توهّم را تقویت می‌کنند که آموزش فقط در میان چهاردیواری‌ها و مُنفک از «جهان واقعی»[۶۳] رخ می‌دهد. کالبد شکافی قورباغه در کلاس‌ زیست‌شناسی درس‌هایی درباره‌ی طبیعت به محصلان می‌دهد که هیچ استادی هرگز قادر نیست با کلام بیان کند. معماری دانشکده‌ها «آموزش مجسمی» است که اغلب انفعال، تک‌گویی، سلطه‌جویی و مصنوعیت[۶۴] را تشویق می‌کند. حرف من این است که آن‌چه به دانشجویان آموزانده می‌شود به مراتب متنوع‌تر و ظریف‌تر از «محتوای درس‌هایشان» است.تکلیفی برای دانشگاه‌برای این‌که بتوانیم تحصیلات و آموزش و پرورش را با محک «پایداری» یا «پایایی»[۶۵] بسنجیم، چه کارهایی باید انجام دهیم؟ من چهار پیشنهاد می‌دهم. اول: به شما معلم‌ها و استادها پیشنهاد می‌کنم در سراسر محیط دانشگاه و با همه‌ی افراد درباره‌ی راه‌هایی که می‌توانید کارتان را انجام دهید گفتگو کنید. آیا چهار سال تحصیل در مقطع کارشناسی، فارغ‌التّحصیلان شما را به شهروندانِ بهتری برای سیاره‌ی زمین تبدیل کرده یا این‌که آن‌ها به بیان «وندل بری»[۶۶] به «خرابکاران حرفه‌ای دوره‌گرد»[۶۷] تبدیل شده‌اند؟ آیا این دانشگاه در توسعه‌ی یک اقتصاد پایدار در این منطقه[۶۸] مشارکت می‌کند یا به بهانه‌ی افزایش کارآیی[۶۹] آن را تخریب می‌کند؟پیشنهاد دوم من این است که جریان همه‌ی منابع مختلف[۷۰]‌ به دانشگاه را مورد بررسی قرار دهید: غذا، انرژی، آب، مواد مختلف و زباله. دانشکده‌ها و دانشجوها همه با هم باید چاه‌ها، معدن‌ها، مزرعه‌ها، گاوداری‌ها و جنگل‌هایی که دانشگاه از آن‌ها تغذیه می‌کند را مطالعه کنند. به همین ترتیب آن‌ها باید بدانند زباله‌ها و پس‌ماند‌های دانشگاه به کجا می‌رود. همه با هم همکاری کنید و دنبال روش‌هایی باشید که بتوانید قدرت خرید دانشگاه را به سمت به کارگیری گزینه‌های بهتر سوق دهید؛ گزینه‌هایی که به محیط زیست آسیب کمتری می‌رسانند، گازکربنیک و گازهای گلخانه‌ای کمتری تولید می‌کنند، مواد سمی کمتری در آن‌ها به کار گرفته شده و بازدهی انرژی بالاتر و استفاده از انرژی‌ خورشیدی را تشویق می‌کنند. با همکاری هم به ساخته شدن یک اقتصاد پایدار در این منطقه کمک کنید. هزینه‌های غیرمستقیمی که به صورت دراز مدت بر منطقه تحمیل می‌شوند را کاهش دهید و به الگویی برای دانشگاه‌های دیگر تبدیل شوید. نتیجه‌ی این نوع مطالعات باید در تار و پود برنامه‌ی درسی گنجانیده شود: به کمک  درس‌ها، سمینارها، سخنرانی‌ها و تحقیقات میان‌رشته‌ای[۷۱]. هیچ دانشجویی نباید بدون این‌که درک و توانایی تحلیل جریان‌های ماده و انرژی[۷۲] را به دست آورده باشد فارغ‌التحصیل شود. هیچ دانشجویی نباید قبل از این‌که فرصت کافی برای مشارکت در یافتن راه حل‌های واقعی برای مشکلات واقعی یافته باشد از دانشگاه خارج شود.پیشنهاد سوم من مربوط به دارایی‌ها و سرمایه‌گذاری‌های دانشگاه است. آیا سرمایه‌گذاری‌ها بر اساس اصول والدز ((Valdez principles)) انجام می‌شوند؟ آیا در شرکت‌هایی که فعالیت‌های مسئولانه‌ای در راستای نیازهای جهان انجام می‌دهند سرمایه‌گذاری می‌شوند؟ آیا می‌شود بخشی از این دارایی‌ها را به منظور بالا بردن بازدهی مصرف انرژی و تکوین اقتصاد پایدار در سراسر این منطقه، به صورت بومی و در همین منطقه سرمایه‌گذاری کرد؟و آخرین پیشنهاد من این است که «سواد اکولوژیک»[۷۳] را در اهداف آموزشی دانشگاه و برای همه‌ی دانشجویان بگنجانید. هیچ دانشجویی نباید بدون درک مقدماتی مفاهیم زیر از این‌ دانشگاه یا هیچ نهاد آموزش عالی دیگری فارغ‌التحصیل شود:قوانین ترمودینامیکاصول اولیّه‌ی اکولوژیظرفیت تحمل[۷۴]انواع انرژی و خصوصیت‌های مهم آن[۷۵]محاسبه‌ی هزینه‌ی حداقلی با توجه به تحلیل کاربرد نهایی[۷۶]چطور می‌توان در یک‌جا، خوب زندگی کرد[۷۷]محدودیت‌های تکنولوژیمقیاس مناسب[۷۸]کشاورزی و جنگل‌داری پایداراقتصاد متوازن و بدون رشد[۷۹]اخلاق زیست محیطی[۸۰]آیا فارغ‌التحصیلان این دانشگاه می‌دانند که – به زبان آلدو لئوپولد – «چیزی بیش از چرخ‌دنده‌های یک مکانیسم اکولوژیک نیستند به گونه‌ای که اگر همراه با آن مکانیسم کار کنند سرمایه‌ی ذهنی و مادی آن‌ها می‌تواند به صورت نامحدودی گسترش یابد و اگر نخواهند با آن همکاری کنند در نهایت توسط آن خرد و خاک خواهند شد؟». لئوپولد می‌پرسد: «اگر تحصیلات این نکته را به ما نیاموزد پس به چه دردی می‌خورد؟»&amp;lt;br/&amp;gt;دیوید اُردیوید اُر از چهره‌های شناخته شده در حوزه‌ی «مطالعات زیست محیطی» است که تالیفات متعددی در حوزه‌ی آموزش اکولوژیک (eco-literacy) و طراحی زیست محیطی (environmental design) دارد.David Orr ↩Orr, D. What Is Education For? Context Institute 52 (1991). ↩rainforest ↩chlorofluorocarbons ↩resilience ↩productivity ↩natural systems ↩biological diversity ↩Elie Wiesel ↩Global Forum ↩Amish ↩Christopher Marlowe’s Faust ↩Mary Shelley’s Dr. Frankenstein ↩Herman Melville’s Captain Ahab ↩analytical mind ↩wholeness ↩ignorance is a solvable problem ↩Thomas Midgely Jr. ↩with enough knowledge and technology we can manage planet Earth ↩topsoil ↩biosphere ↩knowledge and wisdom ↩David Ehrenfeld ↩systematics ↩taxonomy ↩ornithology ↩molecular biology ↩genetic engineering ↩Aldo Leopold ↩land health ↩vernacular knowledge ↩places ↩Barry Lopez ↩disciplines ↩subdisciplines ↩biotic impoverishment ↩soil erosion ↩poisons in the air or water ↩resource depletion ↩Thomas Merton ↩Ron Miller, editor of Holistic Review ↩all education is environmental education ↩curriculum ↩paideia ↩subject matter ↩Mary Shelley ↩Love Canal ↩Valdez oil spill ↩a problem of scale ↩Youngstown, Ohio ↩disinvest ↩MBA ↩leveraged buyout ↩tax break ↩capital mobility ↩bottom line ↩good communities ↩William Blake ↩the importance of “minute particulars” and the power of examples over words ↩hypocrisy ↩lecture ↩indoor classes ↩real world ↩artificiality ↩sustainability ↩Wendell Berry ↩itinerant professional vandals ↩sustainable regional economy ↩efficiency ↩resource flows ↩interdisplinary ↩resource flows ↩ecological literacy ↩carrying capacity ↩energetics ↩least-cost, end-use analysis ↩how to live well in a place ↩appropriate scale ↩steady-state economics ↩environmental ethics ↩آ) کانال لاو ناحیه‌ای در ایالت نیویورک در نزدیکی آبشار نیاگاراست که یک شرکت شیمیایی آمریکایی در اوسط قرن بیستم بیش از ۲۲۰۰۰ تن زباله‌ی سمّی در خاکِ آن دفن کرد. تلاش‌های بعدی برای مسکونی کردن این منطقه به رسوایی و شکست انجامیده است. امروز این منطقه‌ هنوز غیرقابل سکونت است. به گفته‌ی یک مقام اداره‌ی بهداشت شهر نیویورک کانال لاو نمونه‌ای ملّی از شکست ما در نشان دادن دغدغه‌ برای نسل‌های آتی‌مان است. ↩متن عینا کپی شده از یوتوپیا</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 22:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارتو تمام و کمال تحویل بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%87-zfkaf2sbulz7</link>
                <description>دیشب یک مشکل رو در سامانه به همکارم گزارش کردم. مثل خیلی دفعات دیگه‌ای که به همکارم موارد رو گزارش می‌کردم. گزارش کردم که سامانه رفتار رندومی داره و گاهی اوقات اتفاقی می‌افته که نباید بیفته! حدود ساعت 10 شب بود و گفت بررسی میکنم. ساعت 2 صبح بهم پیام داد که چک کرده و مشکل از جای دیگریه! مشکل اینه که در جایی سرویسی رفتار رندوم داره و در نتیجه من نمیتونم تا وقتی رفتار ثابتی از سرویس نبینم، مشکل رو حل کنم. در ادامه گفت اگر مشکل از کار من بود، خب باید همیشه این اتفاق می‌‌افتاد دیگه.همه قطعات رو کامل بچینید!از اونجایی که ساعت 2 صبح بود، دیگه خیلی حال و حوصله بحث در مورد این مسئله رو نداشتم؛ ولی می‌خواستم بگم خب با همین استدلال، سرویس هم می‌تونه بگه اگر مشکل از سمت من بود، همیشه باید خطا می‌‎داد دیگه!خلاصه امروز صبح اول وقت به همکار دیگرم پیام دادم که اون همکار اول، گفته چنین مشکلی هست. باهم یه گپی زدیم و ایشونم گفت من اینطوری نمیفهمم! بهم بگو دقیقا کی، چه اتفاقی می‌افته.و خب من حالا در حالتی بودم که نه اون نفر اول کارو قبول میکرد و نه این همکار دومم! خلاصه همزمان یه مکالمه گروهی کردیم و قرار شد یکیشون دقیق‌تر بررسی کنه. من البته همچنان نگران از این هستم که به موقع کارشون رو تموم می‌کنند یا نه! اگر نکنند هم برای من بد میشه و هم احتمالا باز در اولین روز کاری، کلی بحث و جدل با مدیران خواهیم داشت. به نظرم همه مشکل ناشی از اینه که بچه‌ها Finisher کار نیستند و باید انقدر مسئولیت داشته باشند تا تمام کننده بشوند و حتی اگر مشکلی هم وجود داره، کارو تا انتهای انتها پیش ببرند و دقیق بدونند مشکل کی و کجا رخ میده!متاسفانه در ذهن همکارام اینطور شکل گرفته که تست رو باید کس دیگری انجام بده که این غلطه! باید یاد بگیرند تست کارشون هم بر عهده خودشونه.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 14:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دزدها کار تیمی یاد بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-fg9l3ta6rt95</link>
                <description>چند وقت قبل، سریال Money heist رو دیدم. البته فقط تا انتهای فصل چهار. سریال خیلی با کیفیتی نبود ولی برای گذران وقت خوب بود. اگر ندیدید سریال رو باید بهتون بگم که سریال داره یک گروه دزد رو نشون میده که در دو فصل اول از ضراب خانه اسپانیا حدود 1 میلیارد یورو پول دزدی میکنند (البته خودشون عقیده دارن دزدی نکردن :) ) و در دو فصل بعدی هم از بانک مرکزی اسپانیا، خزانه طلا رو میدزدند!از دزدها کار تیمی یاد بگیر!
خطر اسپویل!این گروه برای اینکه بتونن به عنوان یک گروه سارق، موفق پروژشون رو تموم کنن، قبلش چندین ماه یا سال نقشه ریختن و کلی باهم کار کردند. همین برنامه‌ریزی‌ها و همکاریشون، برای من جالب بود که چطور به عنوان یک تیم، کار میکنند. چیزی که شاید خیلی از ماها بلد نباشیم! &quot;کار تیمی&quot;!چندتا ویژگی به ذهن من رسید که این گروه سارق، خیلی خوب توی تیمشون داشتند:اعتماد به رهبر گروه: در جایی از فیلم هست که پروفسور به عنوان رهبر گروه، سه تا شش ساعت تماس نگرفته. طبق قرار قبلی پروفسور باید هر 6 ساعت یک تماس میگرفت و اگر 4 تا 6 ساعت گذشت و تماسی گرفته نشد، گروه باید نقشه چرنوبیل رو اجرا کنه. حالا فقط یک شش ساعت دیگه باقی مونده و اگر در طی این مدت تماس نگیره، نقشه چرنوبیل باید اجرا بشه. در قسمتی اعضای تیم که به شدت تحت فشار و استرس و نگرانی هستند، رای گیری میکنند که صبر کنند تا 6 ساعت بعدی یا نه. دوتا گزینه دارند: صبر کنند/ همین الان نقشه چرنوبیل رو اجرا کنند!گزینه اول رای میاره! چرا؟ چون اکثر اعضا همچنان میگویند که به پروفسور اعتماد دارند و میدونند که کارش رو بلده!تیم خودسازمان‌ده هست: در جایی از فیلم هست که گروهی از گروگان‌ها موفق می‌شوند به بیرون فرار کنن و یک سوراخ بزرگ در دیواری ایجاد کردند. اگر سوراخ باز بمونه، ممکنه فورا پلیس‌ها بیان و تمام نقشه‌ها و برنامه‌ها، بوووووم! میره روی هوا! در ضمن یکی از اعضای اصلی به نام اسلو، زخمی شده و ضربه بدی به سرش خورده که معلوم نیست زنده بمونه یا نه. این اصلا تو نقشه نبود و اعضا از قبل نمیدونستند باید چکار کنند برای حل این مشکل. فشار و اضطراب زیادی رو هم تیم داره تحمل میکنه به خاطر وضعیت بدی که توش قرار گرفته. پروفسور هم مشغول سکس با فرمانده پلیس هست و اصلا نتونسته خبر بده! یعنی رهبر گروه، به وظیفه اصلی خودش عمل نکرده. در این شرایط تیم چکار میکنه؟در این شرایط همه تیم تصمیم می‌گیرند برای دفاع از پروژه، برن و توکیو تصمیم میگیره بره پشت تیربار تا بقیه بتونند سوراخ ایجاد شده رو ببنندند! خطر مرگ یا دستگیری برای همشون وجود داره. اما کسی تو این موقعیت نمیگه پروفسور کار خودش رو درست انجام نداد یا این تو برنامه نبود یا خطرناکه، ممکنه آسیب ببینیم! همه اعضای تیم تصمیم میگیرند کار پیش ببرند.بعد از انجام کار، جشن میگیرند: این یکی از مهمترین کارهایی هست که هر تیم موفقی باید انجام بده. شادی و جشن بعد از انجام کار، به اعضای تیم برای حفظ روحیه و برنامه‌های آینده خیلی مهمه. این جشن گرفتن هم بعد از ورود موفقیت آمیز بود، هم بعد از کار گذاشتن میکروفون در عینک آنجل هم بعد از فرستادن لیسبون به داخل بانک مرکزی و هم بعد از اتمام دزدی اول بودتعهد در تیم وجود داره: در فصل سوم، ریو به خاطر اشتباهی که در خرید بیسیم میکنند، دستگیر میشه. پروفسور از اعضای تیم میخواد که برای آزاد کردن ریو، پروژه جدید رو شروع کنند. در جلسه معرفی برای پروژه جدید، یکی دوتا از اعضا شاکی هستند و نظرشون رو میگند، ولی باز هم چون نظر اکثریت بر انجام پروژه و حفظ جان ریو هست، تصمیم میگیرند که پروژه رو انجام بدند. یعنی همه اعضای تیم چه در صورت موافقت چه در صورت مخالفت، commitment دارند نسبت به تیم، نسبت به ریو و نسبت به پروفسور!لحظه دستگیری ریو
المان‌ها و اجزای بیشتری از یک کار تیمی موفق در فیلم وجود داره که اگر دقت کنین حتما پیداشون میکنین. من سعی کردم مهمترین مواردی که دیده بودم رو اینجا بگم. البته در کل به عنوان یک بیننده عام، میتونم بگم فیلم خیلی قوی نبود. میتونست خیلی بهتر باشه.امیداروم از دیدن فیلم لذت ببرین و خوندن این متن هم براتون مفید باشه.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 01:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فعالیت داوطلبانه میکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navid6117/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-bpcjbpnrrqae</link>
                <description>فعالیت داوطلبانه؛ آریاین سوالی که خیلی از دوستانم ازم میپرسن. خیلی ها هم که نمیپرسن، فکر میکنن جوابشو میدونن. مثلا ممکنه فکر کنن من تنها به خاطر انگیزه های معنوی و دینی فعالیت داوطلبانه کنم. خب سوال اول اینه که من چه نوع فعالیت های داوطلبانه ای تا حالا انجام دادم؟بیشترین فعالیت من در جمعیت امام علی (ع) و در خانه ایرانی احمدآباد مستوفی هست. اگر نمیدونین خانه ایرانی چیه یا اصلا اسم جمعیت رو تا حالا نشنیدین، توصیه میکنم یه سری به سایت جمعیت یا شبکه های اجتماعی اون بزنین. من یه توضیح کوتاه میدم ولی اینکه خودتون اون ها رو دنبال کنین، به نظرم خیلی مفیدتره. علاوه بر این، تو توسعه ویکیپدیای فارسی فعالیت های خیلی کمی داشتم. تو توسعه OSM ایران هم فعالیت محدودی داشتم.خونه ایرانی چیه و جمعیت اونجاها چه کاری میکنه؟خونه ایرانی مراکز و نمایندگی های جمعیت در مناطق کم برخوردار هستند. جامعه هدف جمعیت کودکان و زنان سرپرست خانوار هستند. جمعیت تو این خونه های ایرانی، فعالیت آموزشی، مددکاری، توانمندسازی و ورزشی و ..... برای کودکان و زنانی که از معضلات منطقه آسیب دیدن، داره. ما تو جمعیت پول نمیدیم به کسی و بیشترین هدفمون حل اساسی معضلات است. طبیعتا ما هر چقدر تلاش کنیم، چون توان و انرژی محدودی داریم و هممون داوطلب هستیم و منبع مالیمون هم فقط و فقط از خیرین مردمی هست، نمیتونیم کل کودکان و زنان سرپرست درگیر معضلات رو پوشش بدیم. برای همین یک وجه کارمون حتما و حتما مطالبه گری اجتماعیه. با دادن لایحه پیشنهادی و برگزاری نشست و سمینار و ....، سعی میکنیم، مشکلات و معضلات اجتماعی رو به صورت اساسی تر حل کنیم.حالا چرا من فعالیت داوطلبانه میکنم و چرا فکر میکنم همه باید بخشی از زمانشون رو به این کار اختصاص بدن؟مسئله‌ای که تو تاریخ منو به خودش جذب می‌کرد، تعاملات انسان‌ها بود. اینکه چطوری تو تاریخ گروه‌ها یا افرادی هستند که باعث تغییر می‌شدن. تغییر خوب یا بد. همیشه می‌گفتم مردم اگه مثلا زمان قدیمتر ارق بیشتری به ملیتشون داشتن، آثار تاریخی ما الان تو لوور نبود! چرا این ارق نبود؟ نمیدونستم! یا مثلا برام سوال بود که چه اتفاقات اجتماعی‌ای افتاد که مردم زمان مصدق کودتا کردند؟ اینم نمیدونستم.مسیر زندگی کم کم منو با کتاب ها و داستان‌هایی آشنا کرد که دیدم نسبت به این مسئله مقداری باز شد. نمیدونم این دیدی که الان دارم کاملا درسته یا نه. ولی حداقل اینو مطمئنم که از قبل خیلی دید بهتری نسبت به قدیمه. من به این نتیجه رسیدم که گروه‌های اجتماعی، حضورشون، یا بهتره بگم حضور هر چه بیشترشون، میتونه در نهایت باعث بهبود اوضاع اجتماعی یک ملت بشه. من نمیگم جمعیت بهترین گروه اجتماعیه که دیدم. به نظر من جمعیت به عنوان یک NGO تونسته  یک گروه اجتماعی قوی رو درست کنه.من فکر میکنم هر چه بیشتر از این گروه های اجتماعی در کشور داشته باشیم، آینده ملت میتونه بهتر بشه.گروه‌های اجتماعی نامناسب به چه دردی میخورن؟به نظر من، وجود گروه‌های اجتماعی بد هم برای هر جامعه‌ای لازمه. چرا که اولا اون افراد هم بخشی از جامعه هستن. دوما حضورشون منجر میشه به یک سنتزی که در نهایت جامعه رو متعادل میکنه و اجازه نمیده یک بخش از جامعه بیش از حد قوی بشه.چطوری گروه‌های اجتماعی منجر به بهبود جامعه میشن؟تو این قسمت میخوام مستنداتی رو بیارم و برداشت‌های خودم رو قاطی اون ها کنم. اسم کتاب‌ها رو هم تا جایی که حافظم یاری کنه، بهتون می‌گم که اگر دوست داشتین خودتون مطالعه کنین.مثلا در زمان‌های خیلی دور در اروپا، قدرت دست پادشاه و فئودال‌های کشاورز بود. پادشاه اگر مالیات رو از زمین دارها زیاد میکرد، اونها هم دست به یکی میکردن و یا ادعای استقلال میکردن یا کارگرهای خودشون رو استثمار میکردن و خلاصه به خاطر قدرت اجتماعی‌‌ای که داشتن، پادشاه نمیتونست به راحتی مالیات اونها رو زیاد کنه. بعد از صنعتی شدن اروپا، این قدرت و ایت اتحاد اجتماعی، افتاد دست صنعت گران و حکومت. حکومت به راحتی نمیتوست مالیات رو زیاد کنه. اونها اتحادیه داشتن و اگر حس به توافق میرسیدن، به نوعی در مقابل خواسته حکومتشون مقاومت میکردن و همین رفتارها، به مرور ساختار اجتماعی کنونی اروپا رو شکل داد. اینکه این نوع اجتماعات درست بوده یا نه رو کاری ندارم. ولی مهم اینه که اتحاد اجتماعی، تونست، توزیع قدرت رو انجام بده. داستان این اتحادیه ها و فئودال ها و .... خیلی مفصله. من اگر درست یادم مونده باشه، این بخش رو از کتاب ما چگونه ما شدیم زیبا کلام نوشتم.کتاب «چرا ملت ها شکست میخورند» هم کتاب جالب دیگه ای که اونم توضیح میده چطور نهادهای اجتماعی، باعث بهبود اجتماع میشن. مثال های زیادی رو کتاب میاره و به همین علت دیگه از بیانش صرف نظر میکنم.سرگذشت هیتلر و شریعتی و افراد تاثیرگذار اجتماعی دیگه هم به من یک درس رو میدن. اینکه قدرت اجتماعی یک نفر یا یک گروه، میتونه باعث تغییر شرایط بشه. همونطور که مثال هامو میبینین، معلومه که لزوما مثال هایی رو نمیگم که منتج به اتفاقات خوبی شده باشن. هدفم از اوردن این مثال ها، اینه که بگم گروه های اجتماعی، میتونن به شدت در یک جامعه تاثیرگذار باشن.حالا اینا چه ربطی داره به فعالیت داوطلبانه؟از نظر من، فعالیت اجتماعی در یک نهادی مثل جمعیت امام علی، میتونه منجر به بهبود ساختارهای اجتماعی بشه و در دراز مدت، میتونه سرنوشت ملتی رو عوض کنه.</description>
                <category>Navid Chitti</category>
                <author>Navid Chitti</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 16:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>