<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Navidoo Jahanshahi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@navidoo</link>
        <description>Student at Raviphotos</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:57:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1461271/avatar/YpD8CX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Navidoo Jahanshahi</title>
            <link>https://virgool.io/@navidoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Shahnameh69 End of 12 Rokhs Battle + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh69-end-of-12-rokhs-battle-stepn-rpr9gsvep6ht</link>
                <description>Strava2Virgoolگمونم این عکسا رو چند هفته پیش نذاشتم، الان می‌ذارم. بعد از شونزده روز ادامه بدیم داستان نبرد دوازده رُخ رو، قسمت شصت‌ونهم شاه‌نامه. در قسمت قبل شاهد پیروزی گودرز بر پیران بودیم و برادران پیران، لهاک و فرشیدورد، گریختن تا نسل‌شون منقرض نشه و گستهم رفت دنبال‌شون و بیژن هم رفت کمک گستهم. حالا ادامه ماجراع.لهاک و فرشیدورد دارن به تاخت میرن و از میدون جنگ دور میشن با پیس یک و سی‌وهفت صدم! رفتم حساب کردما، فکر نکنید الکیه! خلاصه، میرسن به یه جای سرسبزی یه آبی میخورن و میگن یه نونی هم بخوریم دیگهچو زآب اندر آمد ببایست نان ، بداندوه و شادی نبندد دهان ،،آره خلاصه شکاری و بعدشم زمان خواب. قرار شد اول لهاک بخوابه و فرشیدورد پاسبونی بده. گستهم حالا دیگه نزدیکه پیداشون کنه.یهو اسب فرشیدورد بوی اسب گستهم رو می‌فهمه و بی‌قراری می‌کنه و اسب لهاک هم همینطور که فرشیدورد زودی لهاک رو بیدار می‌کنه که پاشو پاشو گمونم اومدن سراغ‌مون. دوتایی سوار میشن میرن بالای سبزه‌زار که ببینن کیه چیه که می‌بینن فقط یه نفره و تشخیص میدن که گستهمه، میگن خب یه نفره از پس‌ش برمیاییم اگه بدشانسی نیاریم.دوتایی میرن به سمت‌ش و گستهم شروع می‌کنه به تیراندازی که یکی از تیرها می‌خوره توی سر فرشیدورد و در جا می‌میره. لهاک خایه می‌کنه! تیراندازی می‌کنه و بعد دوتایی شمشیر می‌گیرن دست که یهو کله‌ی لهاک کنده میشه میوفته روی زمین. البته گستهم هم همچین سالم هم نیست، چاک چاک و سوراخ سوراخه. همون‌جوری که داره خون ازش می‌ره روی اسب می‌ره تا میرسه به یه جوی آب و سایه‌ی درخت. اسب رو می‌بنده به درخت و یه دل سیر آب می‌خوره و دیگه نمی‌تونه از جاش تکون بخوره. همونجا دعا می‌کنه که کاش بیژن بیاد دنبال‌م یا یکی دیگه که جسدمو ببره پیش کی‌خسرو، همراه سرهای لهاک و فرشیدورد، که نام‌م بمونه.دیگه شب تا صبح بخودش می‌پیچیده از درد که بیژن می‌رسه و اسب گستهم رو می‌بینه که خونی و بی‌سواره. می‌گرده تن بی‌جون گستهم رو می‌بینه و کلاه‌ش و جوشن‌ش رو درمیاره و می‌بینه اوه اوه، از بس خون ازش رفته تن‌ش زرد شده. شروع می‌کنه به گریه زاری که پشت‌م شکست و چه و چه که یهو گستهم میگه پق! بیژن ساکت میشه می‌بینه عه هنوز نمرده. گوش‌ش رو می‌بره نزدیک و گستهم بهش میگه این گریه زاریا رو ول کن، به جای این کارا من و اون دوتا تورانی رو بردار بریم پیش شاه. بعدش نشونی جسد اون دوتا رو میده و از هوش می‌ره.بیژن لباس‌ش رو پاره می‌کنه زخم‌هاشو می‌بنده، نمدزین رو هم میندازه زیرش که نرم باشه و می‌ره دنبال اجساد که یهو می‌بینه چند تا تورانی اونجا هستن، دوتاشون رو می‌کشه یکی‌شونم اسیر می‌کنه تا ازش استفاده ابزاری کنه! بهش می‌گه نعش لهاک و فرشیدورد رو ببنده به یه اسب و گستهم رو هم می‌ذاره توی بغل آقای اسیر و می‌تازن به سمت سپاه ایران.کی‌خسرو تازه می‌رسه و همه حسابی ازش استقبال می‌کنن گودرز هم با اون گروه مبارزین تن به تن میرن پیش‌ش با تل کشتگان اون مبارزه. گروی‌زره رو هم گیو میاره. کی‌خسرو پیاده میشه و پشماش می‌ریزه و میگه شکر خدا، عافرین! که پیران رو می‌بینه و اشک‌ش سرازیر میشه. کلی خاطره تعریف می‌کنه که این چقدر آدم خوبی بود ولی بد اقبال بود، پند من به گوش‌ش نرفت و حاضر نشد افراسیاب رو ول کنه. بعد هم دستور میده مشک و کافور و گلاب بیارن سر و تن‌ش رو بشورن و بمالن. یه دیبای رومی هم می‌کنن برش و یه دخمه می‌کنن براش و خود کی‌خسرو دفن‌ش می‌کنه.بعدش گروی زره رو می‌بینه با اون قیافه‌ی زشت و نکره‌ش، یه عاه سردی از جگرش بلند میشه. بعد هم به کین‌خواهی سیاوش دستور میده جاهای مختلف بدن گروی رو با زه ببندن و زنده زنده بکِشن تا تیکه تیکه بشه! بعد هم دستور میده سرش رو ببرن! وای وای وای، خشونت تا این حد؟! بعد هم میگه افراسیاب هم همینجوری میشه.دیگه شاه به احوال سپاه می‌رسه. گودرز رو می‌ذاره پادشاه اصفهان. بعد لشکر تورانیان یه آدم خردمندی رو می‌فرستن پیش کی‌خسرو تا ابراز پشیمانی و درد و اندوه و تسلیم و زینهارخواهی و کوفت و زهرمار کنه. کی‌خسرو هم می‌بینه اینا در مرگ سیاوش بی‌تقصیرن میگه من بخشیدم‌تون. هرکس دوست داره می‌تونه بره پیش افراسیاب، من جلوتون رو نمی‌گیرم. اونا هم عاشق کی‌خسرو میشن، کلاه تورانی‌شون رو درمیارن. پرچم ایرانی برافراشته می‌کنن و میگن ما همینجا کنار ایرانیا می‌مونیم.بعد یهو می‌بینن دو تا اسب و دوتا جسد و دوتا سوار دارن میان که بیژن با کمان به‌زه می‌رسه و کی‌خسرو رو می‌بینه و احترام می‌ذاره و شاه میگه کجا بودی؟ چه کردی؟ بیژن هم از ماجرای گستهم و لهاک و فرشیدورد یاد می‌کنه و می‌گه الان گستهم فقط یه آرزو داره که شما رو ببینه بعد بمیره. میرن پیش گستهم، گستهم عین مرده‌هاست، بوی شاه رو حس می‌کنه یه دم می‌کشه و صورت‌ش رو می‌چرخونه سمت شاه.کی‌خسرو یهو یه مهره رو می‌کنه از زمان پادشاهان قدیم بهش ارث رسیده، مهره‌ی مخصوص زخمی‌ها. دل‌ش می‌سوزه، مهره رو از بازوش باز می‌کنه و می‌بنده به بازوی گستهم و دستی هم به زخم‌هاش می‌کشه. بعد این کی‌خسرو کلی پزشک و طبیب از سراسر دنیا جمع کرده و همیشه همراه‌ش هستن. اینا رو می‌ذاره بر بالین گستهم و خودش هم می‌ره که دعا کنه. بعد از دوهفته گستهم خوب میشه.حالا فردوسی میگه، از کین پیران خلاص شدیم دیگه وقت‌شه که به نبرد کی‌خسرو برسیم. قبل از اون هم امیر خادم عزیز، از زبان آقای خالقی مطلق یه مقایسه‌ای می‌کنه بین ماجرای گستهم و ماجرای بهرام که میگه خیلی شبیه هم و قرینه‌ی هم هستن. اینکه هردو واسه نام‌شون رفتن، بعد از جنگ اصلی رفتن. بیژن رفت کمک‌شون، هردو ضربه‌ی مرگ‌باری خوردن.دیگه ادامه‌ی جنگ ایران و توران رو با حضور کی‌خسرو و افراسیاب در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم. خوشحالم که بعد از شونزده روز این داستان رو نوشتم، البته به همت تشویق‌ها و تهدیدهای آتی جان، مربی شاه‌نامه‌خوان، سعی می‌کنم روزهای زوج این روند رو ادامه بدم.قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 01:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh68 Goudarz &amp; Piran battle + Vaadi performance + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh68-goudarz-piran-ending-battle-vaadi-performance-stepn-smwmv1sm5z1f</link>
                <description>Strava to Virgoolاز گروه وادی دعوت شد برای جشن بریم ساز بزنیم. رفتیم گهر زمین دوتا قطعه اجرا کردیم. غیر از خود اجرا که هیچ عکسی نتونستم بگیرم قاعدتاً از باقی چیزا عکس گرفتم تا حدودی، مثلاً پیام خیلی گشنه‌ش بود و آرایشگر هم حسابی حالی به جمال کله‌ش داده بود، سیمین پیشنهاد پانتومیم داد، سمیه از چارچوب عینک کارن خوش‌ش اومده بود، حسین خیلی همراه و باهوش بود، پشت صحنه شبیه رستوران‌های مخروبه‌ی وسط جنگ جهانی دوم بود، و سیدوع که از شدت هیجان هول شدم و یادم رفت عکس بگیرم!حالا دیگه بریم سراغ قسمت شصت‌وهشت شاه‌نامه. در قسمت قبل دیدیم که ده تا نبرد تن به تن صد درصد به نفع ایرانیان تموم شد و نبرد یازدهم بین گودرز و پیران هست‌ش. نه ساعت از روز گذشته، پیران می‌بینه که همراهان‌ش به گا رفتن، و حالا نوبت خودشه. البته می‌دونه که به زودی قراره بمیره ولی آیین پهلوانی و مردانگی حکم می‌کنه که مبارزه کنه. پس دوتایی دست به تیر و کمون می‌برن.پیران یه تیر می‌زنه و از برگستوان اسب پیران رد میشه و اسبو میوفته و پیران زیر اسبو گیر می‌کنه و می‌فهمه که دست راست‌ش شکسته! از زیر اسب خودشو می‌کشه بیرون و همون‌جوری مجروح فرار می‌کنه به بالای کوه که بلکه گودرز بیخیال بشه. گودرز هم می‌بینه و اشک‌ش درمیاد. میگه کجا می‌گریزی پهلوان؟! سپاه‌ت چی شد؟! به جای اینکه فرار کنی بیا تسلیم شو تا دست بسته ببرمت پیش شاه، بلکه زنده بمونی که پیران میگه عمراً!میگه آدمیزاد از مرگ نمی‌تونه فرار کنه، الان هم اگه نمیرم هفته‌ی دیگه، ماه دیگه، سال دیگه، ده سال دیگه، بلآخره که وقتم سر می‌رسه. پس چه بهتر که اینجا با افتخار بمیرم. گودرز هم می‌بینه یه راه درستی پیدا نمیشه مجبور میشه پیاده بره بالا. سپر و زوپین هم گرفته دست‌ش و داره می‌ره بالا که یهو پیران یه خنجر پرت می‌کنه و دست گودرز رو شیت میده. گودرز هم قاطی می‌کنه و زوپین رو شلیک می‌کنه به سمت پیران و تیر میره میره تا پیران و زره تن پیران رو چاک می‌ده و از پشت می‌رسه به جگر پیران و پیران سرش رو برمی‌گردونه و یه نعره بلندی می‌زنه و از توی دهن‌ش خون می‌پاشه بیرون!گودرز می‌رسه می‌بینه پیران پاره، با دست شکسته افتاده و جون داده. میگه آخ، پیران، این دنیا مثل من و تو زیاد دیده و در این لحظه یهو سیم‌هاش قاطی می‌کنه و چنگ میندازه توی جگر پیران و یه مشت خون برمیداره و می‌خوره و می‌ماله به صورت‌ش و به یاد سیاوش و خاندان تازه درگذشته‌ی خودش میوفته و میاد سر پیران رو با خنجر ببره که یهو به خودش میاد، خودشو کنترل می‌کنه، احترام می‌ذاره، درفش پیران رو پهن می‌کنه توی سایه و سر پیران رو می‌ذاره روی درفش‌ش و خودش هم همینجوری که داره خون از بازوش می‌چکه می‌ره پایین به سمت یاران‌ش.اون ده نفر الان منتظر و نگران‌ن که گودرز رو می‌بینن و خوشحال میشن ولی چون جسد پیران رو نمی‌بینن و گودرز هم پرچم‌ش رو بالا نبرده فکر می‌کنن که جنگ دوباره ناقص مونده. گودرز محل نبردش که همون محل جنازه‌ی پیران باشه رو به رهام نشون میده و میگه برو جنازه رو با کمند ببند و بیار ولی به هیچی دست نزن. بذار حتی زره به تن‌ش باشه، سلیح‌ش رو هم غنیمت برندار، بذار باهاش باشه، سرش رو هم جدا نکن. باهاش به احترام رفتار کن.رهام می‌ره و همونجور که فرمان گرفته بود برمیداره تن غرق خون پیران رو میاره. همه عافرین میگن. گودرز میگه خب پیران مرده، الان افراسیاب توی راهه، کی‌خسرو هم توی راهه، ما این ده تا پهلوان تورانی رو که کشتیم با اون گروی‌زره که اسیر کردیم رو می‌بریم واسه شاه تا ببینه و خوشحال بشه. حالا دیده‌بان از بالای کوه زیبد گرد و خاک می‌بینه، تخت و تاج می‌بینه، لشکر انبوه و درفش بنفش اینا یعنی اینکه کی‌خسرو پدیدار شد.اتفاقاً دیده‌بان تورانیان هم دوتا خبر رو یکجا میاره، شکست خوردن پهلوانان‌شون و رسیدن کی‌خسرو. کاش آمار سکته‌ی سپاهیان‌شون رو هم برای ما می‌آورد! حالا لهاک و فرشیدورد خبر دار میشن و الان دیگه باید فرار کنن تا خاندان ویسه منقرض نشه. بقیه سپاه میگن خب ما چه کنیم؟! لهاک و فرشیدورد میگن شما سه تا راه دارید. یک اینکه برید پیش ایرانیان زنهار بخواید، ایرانیان بر سر پیمان خودشون هستن. دو اینکه توی خرگاه، خیمه‌گاه، خودتون باشید که هر اتفاقی بیوفته گردن خودتونه و راه سوم هم اینکه که اگه هنوز دوست دارید بجنگید باید بپیوندید به سپاه افراسیاب که توی راهه.خب، لشکر تورانیان در کمال تعجب منطقی عمل می‌کنه و تصمیم می‌گیره تسلیم ایرانیان بشه و زینهار خواهی کنه. ولی لهاک و فرشیدورد ده تا سوار دیگه رو همراه‌شون برمیدارن و فرار می‌کنن به سمت عقب، به سمت توران که طلایه‌داران سپاه ایران جلوی راه‌شون رو می‌گیرن و هشت‌تا از ایرانیان کشته میشه و از تورک‌ها هم فقط لهاک و فرشیدورد زنده میمونن و ادامه میدن.10دیده‌بان‌های ایرانی می‌بینن و به گودرز میگن دوتا از تورک‌ها جون سالم به در بردن و گودرز میگه اینا همون لهاک و فرشیدورد هستن، کی حاضره رومی‌کلاه بپوشه و بره به جنگ‌شون تا اسم‌ش پیش شاه بزرگ بشه؟ کسی نفس هم نمی‌کشه از خستگی و ترس که یهو گستهم می‌گه من می‌خوام برم سالار. اون موقع که شما با ده نفر دیگه رفتین و سپاه رو سپردین به من، من چیزی گیرم نیومد، الان فرصت خوبیه ولی. حالا همه سپاهیان ایران میگن بعیده که این گستهم زنده برگرده، چون‌که احتمالاً لهاک و فرشیدورد دارن میرن به سمت افراسیاب و خبر مرگ پیران هم باید تا الان به افراسیاب رسیده باشه. این گستهم وقتی برسه به جای دو نفر با یه لشکر عظیم روبرو میشه. این پچ پچ ها می‌پیچه و میرسه به گوش بیژن که گستهم تنهایی رفته به جنگ. یادمونه که این بیژن و گستهم رفیق شیش‌های همدیگه بودن. بیژن سریع می‌پره سوار شیده میشه و خودشو میرسونه به بابابزرگ‌ش، گودرز و صداشو می‌بره بالا که پهلوان! هرکی بگه که می‌خوام برم جنگ که شما نباید بگی عافرین! لهاک و فرشیدورد بزرگترین جنگجویان سپاه توران بودن، این گستهم تنهایی که نمی‌تونه باهاشون مبارزه کنه، کشته میشه و روحیه سپاه‌مون بهم می‌ریزه و شادی پیروزی قبلی هم به کام‌مون زهر میشه. گودرز هم میگه راست میگی و رو می‌کنه به سپاه که کی حاضره دنبال گستهم بره که تنها نباشه؟! بازم کسی چیزی نمیگه به غیر از بیژن، ولی گودرز مخالفت می‌کنه که تو تجربه‌ت کمه و... . این بیژن انگاری خارداره! آخه بعد از اینهمه دستاورد چرا باز بهش میگن بی‌تجربه؟!بیژن هم میگه این گستهم چند ساعت دیگه که جنازه‌ش برگشت دیگه چه کاری از دست کی میاد؟! اصلاً من این دنیا رو بدون رفیق‌م نمی‌خوام که گودرز با عصبانیت میگه اون گیو بیچاره همین یه دونه پسر رو داره که تو باشی تو هم که همش می‌خوای بمیری و اون بیچاره همش از فکر تو باید بال‌بال بزنه، پاشو بپوش برو و معطل نکن و زود هم برگرد که ما اینهمه زجر نکشیم!بیژن هم زودی احترام میذاره و شبرنگ رو سوار میشه و می‌تازه. گیو خبردار میشه و سریع میندازه دنبال‌ش و نگه‌ش میداره باز همون حرفا رو می‌زنه که بچه دودفیقه بشین، توی همه‌ی نبردها تو باید اول باشی؟! آرامش نداریم از دست تو! بیژن میگه این گستهم چندبار جون منو نجات داده، من الان نمی‌تونم ول‌ش کنم بره بمیره. گیو می‌گه خب پس منم همراه‌ت میام! بیژن ولی میگه زشته از ایرانیان که تازه پیروز جنگ هم هستن سه نفر بره برای کشتن دوتا فراری! گیو دیگه راضی میشه و براش آرزوی پیروزی می‌کنه و برمی‌گرده و بیژن حالا که رضایت پدر و پدربزرگ‌ش رو جلب کرده به تاخت میندازه پشت سر گستهم.ماجرای نبرد لهاک و فرشیدورد و گستهم و ماجرای های بعدش رو در قسمت بعدی می‌گیم. تا قسمت بعد سرتق باشید!قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 23:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh67 10 Single battles + Let them Afghans alone + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh67-10-single-battles-let-them-afghans-alone-stepn-mrs8lofxmakx</link>
                <description>Strava to Virgoolمیگه ریختن توی شهربازی، چهل تا از افغان‌ها رو گرفتن بردن. این دوستان اینجا زندگی می‌کنن و میگه از ایرانی‌ها خیلی بهتر کار می‌کنن. منم ناراحتی‌م رو ابراز کردم. حالا بریم سراغ قسمت شصت‌وهفتم شاه‌نامه. در قسمت قبل دیدیم که گودرز و پیران جنگ انبوه کردن و نتیجه‌ی قطعی نگرفتن و طبق نامه‌نگاری الان باید تن به تن نبرد کنن.قرار شده بود شب برن توی لشکرشون و پهلوانان رو گزینش کنن برای نبرد تن به تن. پیران رفت سمت کوه گنابد، گودرز هم رفت به سمت کوه زیبد. زخمی‌ها رو چک می‌کنن و کارهای درمان‌شون رو می‌کنن و بعدش گیو به گودرز میگه عاقا ما رفتیم رسیدیم به پیران و اسب‌م قفل کرد، بیژن گفت طبق پیش‌بینی کی‌خسرو قراره به دست شما کشته بشه که گودرز میگه بعله، حالا میریم نبرد می‌کنیم و انتقام خون خاندان‌م رو ازش می‌گیرم.حالا گودرز نگاه می‌کنه می‌بینه پهلوانان حالی ندارن. و یه سخن‌رانی می‌کنه که روحیه‌شون رو ردیف کنه. از فریدون و ضحاک میگه و ربط‌ش میده به خودشون و میگه این افراسیاب همون ضحاک زمانه‌ی ماست و ما می‌تونیم شکست‌شون بدیم و اگه الان‌ شل بزنیم سپاه کمکی میرسه به پیران و اوضاع‌مون بی‌ریخت میشه. پس باید مشغول‌شون کنیم تا کی‌خسرو برسه. من خودم با این موی سفیدم میام و نبرد می‌کنم بهمراه گیو، شما هم با شمشیر و نیزه بیایید به جنگ تا نام‌تون پرافتخار بمونه. لشکر گودرز هم در جواب میگه اصلاً تو جون بخواه.چپ لشکر جای رهام بود، داد به فرهاد، راست جای فریبرز بود، داد به گتماره‌ی قارن. کاویانی درفش رو هم میده به پسرش، شیدوش، و سالار سپاه رو هم می‌ذاره گستهم. فرمان‌های لازم رو هم بهشون میده که دیده‌بان بذارید، شبیخون نزنن به گا برین! میگه اگه ما کشته شدیم هم شما هول نکنید، سه روز دووم بیارید تا لشکر کمکی طوس و کی‌خسرو برسن.پیران هم همین ماجرا رو توی سپاه خودشون داره. با این تفاوت که می‌بینه روحیه همه افتضاحه، همه ریق کردن، زرد کردن، بهشون میگه بدبختا شما تا اینجا اومدین قراره کشته بشین، حالا یا باید دلیرانه وسط جنگ کشته بشین یا ترسون ترسون بریزن سرتون اون گرزهاشونو بکنن تو کون‌تون و با خنجر سرتون رو ببرن و اونجوری کشته بشین! پس درست انتخاب کنید وگرنه خودم اول می‌کشم‌تون و اصلاً به اون مرحله هم نمی‌رسید! لشکرش هم در جواب میگه که اصلاً نگران نباش اینهمه گنج و پول دادی پس ما می‌جنگیم، نگران نباش.پیران به لهاک و فرشیدورد میگه شما از بالای کوه نگاه کنید، اگه دیدین ما کشته شدیم، شما دوتا دیگه نجنگین، چون از تخمه‌ی خاندان ویسه فقط شما دوتا موندین و اگه کشته بشین نسل‌مون منقرض میشه! شما دوتا فرار کنید به سمت افراسیاب.حالا پیران و گودرز رسیدن به همدیگه و پیران باز میگه از خر شیطون بیا پایین، کین‌خواهی سیاوش رو تموم‌ش کن. بعد هم میگه بیا پیمان کنیم که بعد از این نبردهای تن به تن هر کدوم از ما که موندیم به طرف مقابل امان بدیم. گودرز هم میگه اونروزی که داشتی به سیاوش قول می‌دادی باید فکر این روز رو می‌کردی، بعدشم، من آرزوم بود توی جنگ با تو روبرو بشم از بس خون به دل من کردی و الان به آرزوم رسیدم. قرار می‌ذارن ده نفر از هر طرف انتخاب کنن و ده تا نبرد داشته باشن بعلاوه نبرد پیران و گودرز که میشه یازده تا نبرد، برن یه جای دوری که دیده‌بان‌هاشون اتفاق‌های لحظه‌ای رو نبینن تا تقلب نکن و کمک نفرستن. الآن ببینیم کی با کی می‌جنگه.گیو با گروی‌زره، قاتل سیاوش. فریبرزِ کاووس با گلبادِ ویسه. رَهّامِ گودرز با بارمان. گرازه با سیامک. گرگین با اندریمان. بیژن با رویین. زنگه‌ی شاوران با اخواشت. پَرته با گُهرَم. فروهِل با زِنگَله. هُجیر و سپهرَم. گودرزِ گشواد و پیران. شدن یازده تا.یازده رُخ که اول داستان گفتیم. رخ هم یعنی پهلوان، دلاور، البته یه نبرد پیش‌بینی نشده هم در قسمت بعد داریم که واسه این بعضیا میگن نبرد دوازده رُخ. حالا بریم سراغ نبردشون. اونجایی که هستن یه دشت یا هامونه که دید نداره از دور، ولی دوتا بلندی هست کنارش که قرار شد هر یک نفری که پیروز میشه بره بالای اون بلندی تا پرچم‌ش رو دیده‌بان‌ها ببینن.حالا دقیقا هیجان قبل از این نبرد ها بالاست که یهو فردوسی باز اسپویل می‌کنه که این تورانیان از بس که ناجوانمردی و ستم کردن اینجا خدا جوری می‌ذاره تو کاسه‌شون که نتونن از جا بلندشن!نفر اول فریبرز می‌تازه به سمت گلباد و هرچی تیر میندازه موفق نمیشه پس شمشیر می‌کشه و از گردن به پایین گلباد رو شیت میده و با کمند می‌بندتش به زین و می‌ره بالای کوه کهسالار ما باد پیروزگر ، همه دشمنِ شاه خسته جگر ،،این از این! بعد گروی‌زره می‌تازه به گیو. اول نیزه بازی، و بعد تیر و کمان و گیو پیش خودش میگه بهتره اینو زنده بگیرم تا ببرم‌ش پیش کی‌خسرو که خودش واسه قاتل پدرش تصمیم بگیره. گیو می‌رسه نزدیک گروی و یه عمودی میزنه توی سر گروی و گروی یه لحظه گیج و منگ میشه و گیو هم سریع گروی رو می‌گیره و فشار میده و از اسب میندازدش پایین، بی هوش و توش، دست‌هاشو از پشت می‌بنده و می‌فرست‌تش سمت خودشون و خودش هم می‌ره بالای تپه و دو، هیچ.نبرد سوم، بین گرازه و سیامک از توران سپاه، با نیزه به نتیجه نمی‌رسن، با عمود هم هیچی، زبون‌شون از تشنگی کویر میشه. پیاده میشن تا کشتی بگیرن و گرازه یه جوری سیامک رو می‌کوبه زمین که استخون‌های سیامک می‌شکنه و همون لحظه می‌میره. گرازه هم می‌بندتش به اسب و می‌ره بالا و پرچم‌ش رو تکون میده.نبرد چهارم شروع میشه و فروهل که متخصص تیر و کمونه توی ایرانیا دست می‌بره و یه تیر خدنگ می‌ذاره توی کمان و یه جوری تیر میندازه که از پای زنگله رد میشه و می‌ره توی بدن اسب و زنگله هم می‌میره. سرش رو جدا می‌کنه می‌بنده به اسب و می‌ره بالا.نبرد پنجم رهام گودرز مقابل بارمان. اول تیراندازی، بعد نیزه، رهام یه نیزه میزنه به ران بارمان و از اسب میندازدش و سریع یه نیزه از پشت میندازه که میشینه توی جگر بارمان و خلاص.شیشم نوبت بیژن و رویینه که تیر میندازن و فایده نداره. بیژن عمود رو برمیداره و می‌زنه توی سر رویین و زرتی می‌کشدش. و اینطوری رویین، پسر جوان پیران هم تموم می‌کنه. بیژن با اسب می‌کشدش بالای تپه و درفش بنفش ایرانیان رو می‌بره بالا.هفتم هجیر، پسر گودرز، با سپهرم، از اقوام افراسیاب. هجیر شمشیر می‌کشه و می‌زنه توی ترگ سپهرم که از ترگ رد میشه و فرو می‌ره توی سر سپهرم و جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کنه. هجیر هم علامت میده.یعنی تا الان هفت هیچ! حالا اخواشت می‌تازه به سمت زنگه و با عمود می‌جنگن و خیلی تشنه میشن و تصمیم می‌گیرن برن لب جوی و آب بخورن. بعدش برمی‌گردن و نیزه‌ها رو برمیدارن و زنگه نیزه رو میزنه به کمرگاه اخواشت و از اسب میندازدش پایین و اخواشت هم اینطوری کشته میشه. هشتمین پرچم هم برای ایرانیا می‌ره بالا! خدایی‌ش هشت تا پیروزی پشت سر هم دیگه خیلی هِندیه!نهم گرگین با اندریمان. با نیزه شروع می‌کنن و نیزه‌هاشون می‌شکنه و بعد تیر میندازن و هر کدوم هم یه سپر از جنس پوست کرگدن گرفتن روی سرشون محافظ. گرگین یه تیر میزنه که سپر و کلاه و سر اندریمان رو به هم میدوزه. تیر بعدی رو هم میزنه توی پهلوش و از چشم اندریمان خون میاد و گرگین سریع می‌ره سرش رو جدا می‌کنه و این هم نهمین پیروزی.دهمین نبرد نوبت پرته با گهرمه. تیغ‌های هندی‌شون رو برمیدارن و پرته اول چندتا جاخالی میده و یهو با همون شمشیر می‌زنه و از سر به پایین گهرم رو نصف می‌کنه و می‌ره بالا و درفش همایون رو بالا می‌بره.دیگه نبرد یازدهم، که همون نبرد اصلی باشه رو در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم که ببینیم پیران و گودرز چیکار می‌کنن و چه اتفاقی بعدش میوفته. پس تا قسمت بعد پرچم‌تون بالا باشه.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 08:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh66 Goudarz &amp; Piran Massive battle + Goli run + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh66-goudarz-piran-massive-battle-goli-run-stepn-uictgdvogdnk</link>
                <description>Strava to Virgoolامروز گلی اومد بعد از مدت‌ها گپ‌دو زدیم و خعلی خوش گذشت. حالا بریم سراغ قسمت شصت‌وشیش شاه‌نامه. در قسمت قبل دیدیم که پیران یه نامه می‌نویسه به گودرز میگه عاقا همه‌ی اون شرایط مذاکره‌ی اولیه قبوله همچنین چند تا سرزمین هم سر میدیم! الآن رویین، پسر پیران، نامه رو برده واسه گودرز.رویین میرسه به گودرز دست‌ش رو دراز می‌کنه و سرش رو میندازه پایین و گودرز هم تحویل‌ش می‌گیره، بغل‌ش می‌کنه، میگه، خوبی؟! پیران خوبه؟! شاه‌تون خوبه؟! که رویین نامه رو میده به گودرز و گودرز هم میگه که دبیر نامه رو جلوی همه بخونه. نامه رو که می‌خونن همه می‌گن عجب نامه‌ایه، چقدر چرب و نرم و با اسلوب نوشته، حالا چجوری جواب بدیم که گودرز به رویین می‌گه پیش ما باش پذیرایی بشی تا من جواب نامه رو بنویسم.یه هفته گودرز با رود (اسم سازه) و می (اسم نوشیدنیه!) می‌شینه و جواب نامه رو آماده می‌کنه. روز هشتم دبیر رو صدا می‌کنه میگه بنویس که سلام پیران جون! نامه نوشتی و پسرت رو گذاشتی نامه رسون که این حرف‌های چرب و نرم رو به من بزنی که همه‌ش دروغه. فک کردی من تو رو نمی‌شناسم که گول این حرف‌های قشنگ‌ت رو بخورم؟! تو عین شوره‌زاری می‌مونی که از دور انگار آب داره. ولی الان دیگه زمان صلح و فریب نیست، الان زمان گرز و سنان و کمنده.اول‌ش که گفتی دل‌ت می‌سوزه و مامانم اینا جنگ دوست ندارم! اول کی جنگ رو شروع کرد؟! مگه بازم ما گیو رو نفرستادیم که بیا صلح کنیم، جواب چی بود؟! اصلاً در کل تاریخ ایران‌زمین ‌و توران‌زمین همیشه کسی‌که جنگ رو شروع کرده شماها بودین. از زمان بچه‌های منوچهر، ایرج و سلم و تور، تا فریدون و افراسیاب، تا کی‌قباد و نوذر و افراسیاب، از همه بدتر دیگه واسه سیاوش بود.و حرف بعدی که گفتی کسی توی پیری دیگه کمر به خون‌ریزی نمی‌بنده. من اصلاً معنای زندگی‌م همین راه و رسم پهلوانی و محافظت از مردم و کشور و خاندانمه. سوم گفتی من بعداً عذاب وجدان می‌گیرم از اینهمه خون‌ریزی. اتفاقاً اتفاقاً من اگه الان برگردم عذاب وجدان می‌گیرم که حالا که اینهمه لشکر جمع کردم و دست بالا رو دارم چرا کین‌خواهی سیاوش و خاندان‌م رو ناقص ول کردم. مخصوصاً که فردا دوباره شما یه جنگی راه میندازین و همه‌چیو بهم می‌ریزین مثل همیشه.چهارم که گفتی واسه یه نفر که کشته شده تا کی‌ می‌خوایم بجنگیم. اصلاً من تا زمانی یادم میاد شماها دارین عهد می‌شکنین و حمله می‌کنین هر خوبی رو با بدی جواب میدین. پنجم گفتی قول میدم صلح می‌کنم گنج می‌فرستم، گروگان می‌فرستم، دوست عزیز، من اون موقع از طرف کی‌خسرو فرمان گرفته بودم که مذاکره کنم، الان ولی فرمان جنگ دارم، نمی‌تونم فرمان پادشاه رو زیر پا بذارم. این تکلیف منه، ولی خب اگه خودت خیلی اسرار داری می‌تونی شخصاً خودت بفرستی واسه کی‌خسرو، اون دیگه به من ربطی نداره.شیشم که گفتی سرزمین‌های کجا و کجا رو بهمون میدی، بذار اگه نمی‌دونی آگاه‌ت کنم که دیگه لازم نیست زحمت بکشی. الان از باختر تا خزر دست لهراسبه، از نیمروز تا رود سند تحت کنترل تهمتنه، دهستان و خوارزم هم زیر نعل اسب‌های لشکر اشکش الان حسابی صاف شده و شیده‌تون الان معلوم نیست کجا فراریه. اینجا هم که ما داریم می‌جنگیم و به زودی از تو و یاران‌ت هم چیزی‌ باقی‌ نمی‌مونه.هفتم هم که گفتی بیا تن به تن بجنگیم و بعدش سوگند می‌خوری که با بقیه کار نداشته باشی، پیش کسی سوگند بخور که نشناسدت. هشتم که گفتی از من خیلی به نام و زور و گنج بالاتری، باشه، یادت رفته، وسط جنگ یادت میارم که کی سر تره. تن به تن هم نمی‌جنگیم، من دلم نازکه، نمی‌تونم سپاه رو جدا جدا به جنگ بفرستم! اول انبوه می‌جنگیم بعدش اگه لازم شد، تک به تک.حالا گودرز نامه رو آماده کرده که بده به رویین، قبل‌ش همه‌ی پهلوانان رو صدا می‌زنه و نامه رو براشون بلند می‌خونه. اونا هم کف‌شون می‌بره که ما اول‌ش فکر می‌کردیم نامه‌ی پیران خیلی خوبه، و نمیشه جواب‌ش داد ولی این گودرز لاکردار خیلی خوب جواب‌ش داد. حالا نامه رو دادن رویین برده داده به پیران و پیران نامه رو که می‌خونه سیاه می‌کنه. میگه ای گودرزو، پوزت رو تخته! اگه گودرز کوتاه نمیاد که دیگه من از خون دوتا برادرام کوتاه بیام؟! به درک، می‌جنگیم.10یه نامه هم می‌زنه به افراسیاب که این کی‌خسرو بچه بود، تو می‌خواستی بکشی‌ش، من نذاشتم و الان شاخ شده، که اینا همه از بخت ما بود و ما تقصیر نداریم، ولی اگه تو از من سر اون ماجرا به دل نگرفتی، لطف کن و بیا به کمک من که به‌نظر می‌رسه قراره کون‌مون پاره بشه! نامه می‌ره میرسه به افراسیاب و افراسیاب می‌بینه عه، پیران که هنوز زنده‌ست برخلاف بقیه بخش‌های سپاه و خوشحال میشه!در جواب می‌نویسه که نه بابا من اصلا اون ماجرا رو یادم رفته بود. بعدشم تو همیشه تکیه‌گاه سپاه‌م بودی. قطعاً میام کمک‌ت. بعد هم میگه نگران نباش کی‌خسرو نمیاد کمک‌شون، اونی که داره میاد طوسه! جالبه که اطلاعات‌شون ناقصه! بعد هم افراسیاب ادامه میده که اصلاً خودم دارم میام نه طوس رو زنده می‌ذارم نه کی‌خسرو نه گودرز، سر همه‌شونو با خنجر می‌برم، خاک ایران رو هم تصاحب می‌کنم، اصلاً نگران نباش، تو فقط بجنگ و خون‌بریز که دارم میام!پیران هم نامه رو می‌گیره و می‌خونه و دل‌ش بیشتر خون می‌شه. توی دل‌ش به خدا میگه این چه دنیاییه؟! افراسیاب که پدربزرگ کی‌خسروعه، اینا مثلاً باهم رابطه‌ی خونی دارن، همش بین‌شون جنگ و خون‌ریزی و کین‌خواهیه. منم هرچی می‌خوام بین این دوتا کشور رو آشتی بدم فایده نداره، اینا کوتاه نمیان. از اینور حیرون موندم با فرمان‌های افراسیاب، از اونور هم ایرانیان کوتاه نمیان. پس حالا که قراره افراسیاب کشته بشه، ایرانیان هم توران‌زمین رو تصاحب کنن، شما یه لطفی بکن، منو توی همین جنگ بکش تا اون روز رو نبینم.مبیناد هرگز جهان‌بینِ من ، گرفته کسی راه و آیین من ،،که را گردشِ روز با کام نیست ، ورا مرگ با زندگانی یکی‌ست ،،خیلی جالب بود، خیلی! ما در طول داستان‌های زیادی که با حضور پیران داشتیم درست نمی‌تونستیم بفهمیم این‌وریه یا اون‌وری، صلح‌طلبه یا جنگ‌طلب، داره راست میگه یا دروغه، موش می‌دوعونه یا نیت‌ش آشتیه. ولی الان فردوسی با نشون دادن صحبت‌های شخصی‌ش با خدا، این فرصت رو به ما داد تا تهِ دل‌ش رو ببینیم. اینکه چقدر دل‌ش می‌خواد آشتی برقرار کنه، و بشدت هم وطن‌پرسته. ولی حالا دیگه نوبت جنگه، جنگ انبوه.هردو سپاه حمله می‌کنن به همدیگه و گرد و خاک و خون و تیر و تیغ و سر و دست توی هوا، یجوری می‌جنگن که انگار تا شب هیشکی زنده نمی‌مونه. پیران دستور میده به برادران‌ش، لهاک از سمت کوه حمله کنه و فرشیدورد هم از سمت رود. دیده‌بان‌ها به گودرز خبر میدن و گودرز هم به هُجیر میگه برو به گیو خبر بده که از دوطرف حمله کردن. ولی به گیو بگو که یه کس دیگه غیر از خودت رو بذار مسئول عقب سپاه و خودت بیا جلو. گیو هم فرهاد و زنگه رو می‌ذاره تا با سپاه لهاک و فرشیدورد درگیر بشن.حالا گودرز به گیو میگه الان پیران دیگه دور و برش کسی نیست. تو بزن به قلب سپاه و پیران رو بکش تا جنگ تموم بشه. گیو هم به گرازه و گستهم و بیژن و هجیر میگه بریم. از تل جنازه‌ها و خون‌های گِل شده رد میشن و رویین متوجه میشه و میاد تا باهاشون مقابله کنه که همون لحظه می‌رینه توی خودش و پا می‌ذاره به فرار و پیران هم این صحنه‌ی فرار رو می‌بینه و به پدر رویین که خودش باشه یه فحش آبدار پرملات میده.گیو پیران رو پیدا می‌کنه و می‌تازه به سمت‌ش و چهارتا از مهتران همراه پیران رو نفله می‌کنه و پیران تیراندازی می‌کنه و گیو سپر می‌گیره روی سرش و با نیزه میخواد حمله کنه، نیزه رو می‌گیره توی دست‌ش که عه! اسب‌ش از جاش تکون نمی‌خوره! هرچی به اسب شلاق میزنه فایده نداره، اسبو انگار طلسم شده. حالا جلوتر می‌فهمیم چرا. نیزه رو می‌ندازه و شروع می‌کنه به تیراندازی و یه سپری از پوست کرگدن رو هم گرفته روی سرش محافظ. ولی تیرها هم اصلا به پیران اثر نمی‌کنن، نه اسب‌ش نه خودش آخ نمیگن.بقیه پهلوانان می‌رسن و پیران پا می‌ذاره به فرار و گیو هم دنبال‌ش که بیژن می‌رسه به گیو میگه بابا پیران رو ول کن، من از شهریار، کی‌خسرو، یه پیش‌گویی شنیدم که پیران به دست گودرز کشته میشه، پس تو الکی زور نزن، فایده نداره! بعله، الآن، هم معلوم شد اسبو چه مرگ‌ش بود و هم سلطان اسپویل جهان، جناب فردوسی، دوباره طی یه حرکت ناگهانی آینده‌ی پیران و گودرز رو برامون افشا کرد!حالا پیران رفته رسیده به لهاک و فرشیدورد میگه چه گوهی بخوریم؟! کسی دیگه نمونده که بجنگه، اونایی هم که موندن نمی‌جنگن. رهام و فرشیدورد میگن الان میریم کارشونو می‌سازیم و میرن سراغ گیو و لهاک نیزه رو برمیداره و می‌زنه توی کمرگاه گیو و میخواد از روی اسب پرت‌ش کنه پایین، زره گیو پاره میشه اما گیو یه نیزه می‌زنه و اسب لهاک رو سوراخ می‌کنه و لهاک هم سریع می‌پره پایین و گیو میاد با نیزه لهاک رو بکشه که فرشیدورد از دور میرسه و با شمشیر نیزه رو نصف می‌کنه. گیو هم عمود رو برمی‌داره و می‌زنه توی سینه‌ی لهاک که از اصابت عمود و جوشن لهاک جرقه میزنه همه جا رو روشن می‌کنه و لهاک مزه‌ی خون میاد توی دهن‌ش و یه اسبی رو پیدا می‌کنه و می‌پره روش و به فرشیدورد میگه اینو چجوری بکشیم که یهو گرازه و بیژن و گستهم هم میان به کمک گیو و از سپاه توران هم اندریمان میاد و یه عمودی میزنه به گستهم و هجیر تیراندازی می‌کنه به اندریمان و اسب‌ش رو می‌فرسته اون دنیا و خورشید میگه بای بای.خلاصه تا شب دیگه تکلیف جنگ انبوه تقریباً معلومه. البته هیچکدوم پیروز نشدن ولی اوضاع ایران خیلی بهتر از تورانه. حالا در قسمت آینده طبق اون نامه‌ی گودرز و پیران باید بریم سراغ جنگ‌های تن به تن. تا قسمت بعد بدرودها.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 09:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh65 Goudarz &amp; Piran another negotiation + percussion group + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh65-goudarz-piran-another-negotiation-percussion-group-stepn-p0r4ywh1g7rj</link>
                <description>Strava to Virgoolتوی دوتا فعالیت قبلی شاه‌نامه رو ننوشتم، خودم رو اذیت نکردم، چه کاریه؟! این روزا باز دوباره شب زود خوابم می‌گیره و روزا هم حسابی مشغولم، مخصوصاً که کنسرت گروه کوبه‌ای نزدیکه. به نظر من یکی از راه‌های حفظ تداوم ساده گرفتن و پاره نکردن ماتحته، پس‌ توی این فعالیت ادامه داستان رو نوشتم، حالا قسمت شصت‌وپنجم شاه‌نامه رو داشته باشیم. قسمت قبلی دیدیم که بیژن رفت با هزار مصیبت، هومان، برادر پیران رو کشت، حالا پیران به اون یکی برادرش، نستیهن، میگه خودشو آماده کنه برای شبیخون زدن.نستیهن یه گروهی جمع می‌کنه می‌ره تا نزدیکی سپاه ایران که هوا کم کم هم داره روشن میشه و یهو دیده‌بان‌های ایران می‌بینن‌شون و به گودرز میگن سپاه دشمن اومده نزدیک و بی‌سر و صدا هم داره میاد، احتمالاً شبیخونه، گودرز هم به بیژن میگه تو یه گروهی جمع کن و برو باهاشون مقابله کن.بیژن هم لشکر جمع می‌کنه می‌زنه به لشکر نستیهن و نستیهن می‌بینه گرد سیاه بلند شد، دستور تیراندازی می‌ده و می‌بینه همینجوری افراد سپاه‌ش دارن کشته میشن که یهو می‌رسه به بیژن، بیژن هم درفش خاندان ویسه رو تشخیص میده و کمان می‌کشه و یه تیر می‌زنه به اسب نستیهن و یه عمود هم می‌کوبه توی سر نستیهن!بعد هم بیژن نهیب می‌زنه به سپاه‌ش که نترسین، این تورک‌ها ظاهرشون خوشگله ولی جنگ بلد نیستن، پس دلیر بجنگین. حالا پیران می‌بینه خبری نشد یه نفر می‌فرسته بره خبر بیاره، که واقعاً هم خبر میاره! میاد میگه رفتم دیدم سر نستیهن از تن‌ش جدا روی زمین افتاده، پاره پوره... که دیگه پیران رد میده خودزنی می‌کنه زاری می‌کنه میگه ای خدا هومان که اونطور، نستیهن هم که اینطور، دیگه پشت‌م به کی گرم باشه و این حرفا.حالا گودرز پیش خودش میگه سپاه آرایش کنیم که پیران الانه که حمله کنه، و یه حدسی هم می‌زنه که احتمالا پیران پیام می‌فرسته از افراسیاب لشکر اضافی می‌خواد، پس منم پیش‌دستی می‌کنم و از شاه درخواست لشکر اضافه می‌کنم یه نامه می‌نویسه واسه کی‌خسرو که عاقا ما گیو رو فرستادیم تا مذاکره کنیم که پیران قبول نکرد. بعد هومان اومد مسخره‌بازی درآورد و بیژن رفت سرش رو برید. بعد هم نستیهن و الان هم که اگه افراسیاب با اون سپاه عظیم‌ش از رود جیحون رد بشه ما نمی‌تونیم مقاومت کنیم، یه فکری بردار سرجدت. و همچنین گودرز توی نامه می‌پرسه که چه خبر از رستم و اشکش و لهراسب و همین دیگه.بعد هم نامه رو مهر و موم می‌کنه و می‌ده به پسرش، هُجیر. هجیر رو اگه یادتون رفته همونی بود که سهراب اسیرش کرد و بالای کوه ازش پرسید خیمه‌ی رستم کدومه و باقی ماجرا. آره همون هجیر. حالا هجیر سوار میشه با دوتا سوارکار دیگه، بدون استراحت می‌تازن تا کاخ کی‌خسرو و پهلوان شماخ میاد توی راه‌شون و هدایت‌شون می‌کنه تا پیش شاه‌. احترام و احوال‌‌پرسی و نامه رو می‌خونن و شاه هدیه میده به هجیر، از پارچه و لباس تا اسب و جواهرات و... . بعد هم بساط می‌گساری میارن و بعدش هم کی‌خسرو می‌ره حموم و پیش جهان‌آفرین دعا و راز و نیاز و بعد هم میشینه بر تخت پادشاهی و به نویسنده میگه بنویس.اول عافرین به گودرز که خردمندی و بخت‌ت هم یاری کرده. بعدش، پیران مذاکره رو قبول نکرد رو من خودم از قبل می‌دونستم، ولی چون پیران خیلی نیکی کرده بوده درست بود که این فرصت رو بهش بدیم. بعد هم که گفتی افراسیاب داره میاد، بعله، داره میاد، ولی به جنگ شما نمیاد! اون داره از دست خاقان چین فرار می‌کنه! از اونور بهش حمله شده بدبخت. این کی‌خسرو خیلی زبله، رفته هم‌پیمان جور‌ کرده! از احوال بقیه قسمت‌های سپاه پرسیدی. کشمیر و کابل الان دست رستمه. اشکش هم شیده رو شکست داده و خوارزم رو گرفته، شیده فرار کرده به گرگان. لهراسب هم الانان و غُز رو فتح کرده و این سه تا سپاه آماده هستن که وقتی افراسیاب از رود جیحون رد شد از پشت بهش حمله کنن.بعد هم میگه که لشکر کمکی می‌فرستم به سرپرستی طوس، خودم‌هم بعد از طوس میام. تو ولی با پیران دلیرانه بجنگ، الان حسابی ضعیف شده. بعد هم نامه رو میده به هجیر و هجیر می‌ره به سمت گودرز. طوس رو هم خبر می‌کنه که با سپاه راه بیوفته. خودش هم آماده میشه واسه رفتن. حالا هجیر رسیده به گودرز و گودرز حسابی تحویل‌شون می‌گیره و دوتایی میرن تا به شکل خصوصی نامه رو بررسی کنن و صبح که میشه میگه دبیر بیاد و نامه رو به شکل عمومی واسه همه بخونن. هدایا رو هم تقسیم می‌کنه و یه جشنی هم می‌گیره و آماده‌ی جنگ میشن.حالا به پیران خبر رسیده که چی شده و پیران یه نامه می‌نویسه واسه گودرز که، من خاندان تو رو کشتم تو هم خاندان من رو، دیگه مساوی شدیم، بازم میخوای این لشکریان بی‌گناه بی‌چاره رو بکشی؟! بعد هم مگه تا کی میخوای کین خواهی سیاوش رو ادامه بدی؟! اگر هم به نیت کین خواهی نمی‌جنگی و میخوای کشور گشایی کنی بگو کجا رو میخوای تا من برم با افراسیاب مطرح کنم و سندش رو بزنم به نام شما!10مثلاً بامیان و پنجشیر (که در افغانستان امروزی هستن)، مولتان (شمال پاکستان امروزی), بدخشان و خُتلان (در تاجیکستان امروزی)، نیمروز و کشمیر و کابل رو هم میدیم به رستم، الانان و غزدز رو میدیم به لهراسب، به اشکش هم همون شهری که میخواد رو می‌دیم. اینجا معلوم نیست فاز پیران چیه. یا خبر نداره که این شهرها رو گرفتن و تموم شده، یا خبر داره ولی داره پنهان می‌کنه پیش گودرز. بعد هم پیران ادامه میده که گنج و غنیمت هم هرچی بخوای بهتون می‌دیم و منم از خانواده‌م کسانی رو می‌فرستم پیش شما تا خیال‌تون راحت باشه!جالبه، الان دیگه پیران داره تمام اون شرایط مذاکره‌ی اولیه رو می‌پذیره! آخرین حرف‌ش هم این بود که من از نظر ثروت و قدرت از تو بالا ترم، و این حرفا رو از سر ضعف نمی‌زنم! دلم می‌سوزه می‌خوام بین دوتا کشور آشتی بدم! اگر هم باز می‌خوای بجنگی بیا بجای جنگ کل سپاه چندتا نبرد تن به تن بکنیم تا این همه آدم کشته نشه. اگه بازم قبول نمیکنی و دوست داری کل سپاه بجنگن بدون که هر خونی که ریخته میشه اون دنیا گردن توعه! بعد هم نامه رو میده به پسرش، رویین، که ببره واسه گودرز. در قسمت بعدی ببینیم گودرز چی جواب میده. آخ آخ قیافه‌ی پیران دیدنیه! تا بعد.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 22:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh64 Bijan &amp; Houmaan battle + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh64-bijan-houmaan-battle-stepn-djmplyqc3jrv</link>
                <description>Strava to Virgoolتوی شهربازی غیر از من چند نفر دیگه هم می‌دوعن، مثلاً این دو عزیز. که نهایت ارتباط من باهاشون یه صبح بخیر و زنده باده. بریم سراغ قسمت شصت‌وچهار شاه‌نامه. در قسمت قبل دیدیم که صبر هومان سر اومد و رفت پیش سپاه ایران حریف طلبید، هیشکی محل‌ش نذاشت، تیر اندازی کرد چند نفر رو کشت و گودرز رو وادار به مقابله کرده.حالا به بیژن خبر دادن که هومان اومده گرد و خاک کرده. بیژن می‌ره پیش گیو که دیدی گفتم گودرز داغ‌داره، دل‌ش به جنگ نمیره، تو بذار بجنگیم و نذاشتی و حالا این یارو، هومان، اومده آبروریزی راه انداخته! پس الان دیگه اون زره سیاوش رو بده به من برم باهاش بجنگم! گیو هم میگه گودرز بزرگ‌تر توعه، احترام بزرگ‌تر حالی‌ت نمیشه اصلا. اون حتماً یه چیزی می‌دونه که یه دستوری میده. بیژن هم میگه حالا که اینطور شد خودم میرم پیش‌ گودرز.می‌ره و احترام می‌ذاره پیش گودرز و میگه پهلوان، میدون جنگ رو با بوستان اشتباه گرفتی! یه هفته‌ست اینجا هیچ اتفاقی نیوفتاده و الآنم که یه تورک بدبختی مسیرش افتاد اینور، با پای خودش اومد توی دام رو هم ول کردی. فکر می‌کنی اگه هومان رو بکشی پیران می‌ترسه عقب نشینی می‌کنه؟! بابا اون اتفاقاً حمله می‌کنه تا انتقام بگیره. پس شما اجازه بده من برم بجنگ‌ش و به گیو هم بگو اون زره سیاوش رو به من بده! این بیژن ول کن زره نیست انگاری!گودرز هم خوش‌ش میاد و میگه عافرین! بعد ادامه میده که درسته که تو خیلی دلیر و قوی هستی ولی این هومان خیلی باتجربه و جنگ‌آوره، بذار من یه جنگجوی باتجربه‌تر از تو رو بفرستم پیش‌ش. بیژن هم میگه ای بابا، شما انگاری جنگیدن منو ندیدی که اینطوری میگی. ندیدی فرود رو چیکار کردم؟! اگه نذاری با هومان بجنگم میرم پیش شاه شکایت می‌کنم، این کمر و کلاه پهلوانی‌م رو هم تحویل میدم.گودرز هم شاد میشه میگه قهر نکن حالا، بیا برو با هومان بجنگ امیدوارم که بخت نیک‌ت بلند باشه. به گیو میگم زره سیاوش رو بده بهت، بعد از پیروزی هم پیش من جایزه داری. بعد گودرز می‌ره پیش گیو و میگه اون زره خسروانی رو بده که گیو می‌گه بابا من همین یه دونه پسر رو دارم، این جوونه، می‌ره خودشو به گا میده، که گودرز میگه بیژن جوون هست ولی عاقله، بعدشم ما برای کین‌خواهی سیاوش از جان مایه می‌ذاریم.گیو ولی کوتاه نمیاد، هر طوری شده می‌خواد نذاره بیژن بره به جنگ. به گودرز میگه این بچه اگه می‌خواد بجنگه پس کو زره‌ش، همش از من زره می‌خواد، این زره سیاوش رو جنده کرد از بس گرفت‌ش! بیژن هم می‌گه فکر کردی بدون زره‌ت حیرون می‌مونم؟! برو گدا! نخواستیم، خودمون زره داریم و می‌ره. گیو هم می‌بینه که نه، هیچ‌جوره بی‌خیال نمیشه و حسابی به دلشوره میوفته. پشیمون میشه، دنبال بیژن می‌ره و داد می‌زنه که تو نمی‌فهمی توی چه مصیبتی ممکنه بیوفتی. از خر شیطون بیا پایین.بیژن هم میگه بابا این هومان هم آدمه، میرم می‌جنگم اگه تقدیرم باشه شکست‌ش میدم دیگه، نباشه هم سرفراز کشته میشم، چرا همچین می‌کنی؟! دیگه گیو بهش میگه پس بیا اینا رو بگیر و از اسب‌ش، شیده، پیاده میشه و زره و اسب رو میده به بیژن. بیژن هم یه مترجم که زبون تورانیان رو بلد باشه پیدا می‌کنه. البته گفتیم، اینا زبون همدیگه رو بلدن طبق داستان‌های قبل، ولی باز مترجم می‌برن. شاید تشریفات جنگه. حالا هرچی.بیژن و ترجمان میرن تا پیش هومان، می‌بینن یه پیل پیکر وسط دشت می‌درخشه. بیژن به ترجمان میگه برو بهش بگو که بیژن هستم، یک جنگجو، اومدم باهات بجنگم و خداروشکر که کشتن‌ت نسیب من میشه چرا که تو بدترین آدم این سپاهی. حالا یه جایی رو انتخاب کن که وقتی کشته شدی آبروت نره پیش رفیقات. می‌ره میگه و هومان جواب میده که پس قراره گیو بر سر پسرش اشک بریزه مثل تمام خاندان‌ت که تیکه تیکه‌شون کردم. ولی الان که شب شده پسر خوب! بریم، صبح بیاییم. بیژن هم میگه باشه، برو و برای آخرین بار خونواده‌ت رو ببین. دیگه هردو میرن و شب از فکر نبرد خواب‌شون نمی‌بره.صبح سپیده دم، هردو میان به سمت هم، هر کدوم یه ترجمان هم همراه برمیدارن. می‌رسن و بیژن میگه دیشب چی قار قار‌ می‌کردی؟! من اگه جای تو بودم پای توی این دشت نمی‌ذاشتم، اینجا محل مرگ توعه. هومان هم میگه خفه بابا، گیو قراره به اندازه‌ی کافی بالای جنازه‌ت گریه زاری بکنه، تو نمی‌خواد چیزی بگی. بعد هم به هم میگن محل نبردمون هم یه جایی دور از دوتا سپاه باشه تا کسی نتونه بیاد کمک. پس حسابی دور میشن. قرار هم می‌ذارن که مترجم‌ها بعد از مرگ هرکدوم‌شون درامان باشن تا بتونن برن و شرح این مبارزه رو پیش سپاه تعریف کنن.10پیاده میشن و لباس جنگ‌شون رو سفت می‌کنن و سوار میشن و شروع می‌کنن به تیراندازی، تیر‌هاشون که تموم میشه میرن سراغ نیزه، نیزه هاشون که لخت‌لخت میشه. بعد هردو یه استراحتی می‌کنن و میرن سراغ مرحله بعد شمشیر و سپر، بعد از اون عمود می‌گیرن دست. بعدش عمود رو می‌ذارن و سعی می‌کنن از روی اسب همدیگه رو بندازن پایین. تا اینجا هیشکی نتونسته غلبه کنه. پیاده میشن، اسب‌ها رو عزیزان مترجم نگه می‌دارن. و مثل دوتا شیر شروع می‌کنن به کشتی گرفتن. بعد یه توقف میدن تا برن لب جوی آب بخورن. هردو حسابی خسته شدن ولی بیژن بیشتر، بیژن دعا می‌کنه به یزدان که تو از دل من آگاهی، اگه صلاح می‌دونی یه حرکتی بزن دیگه، خیر ببینی! پس برمی‌گردن ادامه کشتی و فردوسی میگه:ز بیژن فزون بود هومان به زور ، هنر عیب گردد چون برگشت حور ،،بعله، میگه درسته که هومان زور و هنرش بیشتر از بیژن بود ولی اگه بخت‌ت برگرده دیگه همه‌چی تمومه. که یهو بیژن دست‌شو می‌زنه و با دست چپ گردن و با دست راست رون هومان رو می‌گیره و بلندش می‌کنه و می‌کوبدش زمین و سریع خنجر می‌کشه و سر از تن هومان جدا می‌کنه و تامام! خود بیژن شگفت زده میشه، برمی‌گرده شکر جهاندار خدای رو به جا میاره. سر هومان رو به فتراک شیده می‌بنده و تن‌ش رو همونجا رها می‌کنه. و فردوسی هم اضافه می‌کنه که :زمانه سراسر فریب است و بس ، به سختی نباشد فریادرس ،،جهان را نمایش چو کردار نیست ، بدو دل سپردن سزاوار نیست ،،و در این لحظه دوتا مترجم می‌دوعن پیش بیژن و مترجم هومان التماس می‌کنه و یادآوری می‌کنه که قول دادی منو نکشی. بیژن نگاه می‌کنه می‌بینه الان که می‌خواد برگرده اول باید از جلوی سپاه توران رد بشه و اگه اونا ببینن‌ش بهش حمله می‌کنن طبیعتاً، پس کلک می‌زنه. زره سیاوش رو درمیاره، خفتان هومان رو می‌پوشه. به مترجم هم میگه نگران نباش. تو آزادی.بیژن راه میوفته و دیده‌بان‌های لشکر توران فکر می‌کنن این هومانه و شادی می‌کنن و کل سپاه می‌گه هیپ‌هیپ‌هوراااا! یه نفر رو می‌فرستن به پیران خبر بده که هومان پیروز شده، داره میاد، درفش ایرانیان رو انداخته روی زمین و تن بیژن هم غرق خونه. اما وقتی که دیگه بیژن رسیده به وسط دو تا سپاه ترجمان توران می‌رسه و خبر مرگ هومان رو به سپاه میده و غلغله میوفته توی سپاه‌شون، باز خبر می‌برن به پیران که هومان مرده و پیران ترک می‌خوره! بیژن هم سریع درفش هومان رو میندازه و با تمام سرعت می‌تازه به سمت سپاه ایران.دیده‌بان‌های ایران زودی می‌فرستن پیش گودرز که بیژن پیروز شده داره میاد. گیو هم دیوونه شده، آروم و قرار نداره، همش می‌پرسه بیژن چی‌شد که بهش میگن بیژن پیروز شده و داره میاد، پس خودشو می‌رسونه به بیژن و پیاده میشه یه غلتی روی خاک میزنه و میگه عافرین و سپاس خدای. بغل‌ش می‌کنه و میرن به سمت سالار سپاه. بیژن پیاده میشه و سرِ گُرد هومان رو همراه سلیح و اسب هومان تحویل میده به گودرز. گودرز هم به گنجور میگه بیارید. کلاه و جامه‌ی خسروانی، تاج و کمر زر، ده تا اسب زرین لگام، پری‌روی و غلام.اونطرف هم پیران کارد بزنی خون‌ش در نمیاد. رو می‌کنه به نستهین میگه پاشو آماده شو واسه انتقام خون برادرت، هومان. امشب شبیخون بزن بهشون. دریای خون راه بنداز و نستیهن هم میگه واسه قسمت بعدی دیگه، درسته که پیران میگه آره، این قسمت تموم شد، عجله نکن! شما ببینید شخصیت‌های داستان تا کجا پیش رفتن! خودشون به یه آگاهی خاصی رسیدن می‌دونن ما داریم می‌خونیم و می‌شنویم‌شون! خودشون اعلام می‌کنن! پس تا قسمت بعدی پیروز باشید دیگه! قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 19:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh63 Houmaan asking for a battle + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh63-houmaan-asking-for-a-battle-stepn-tuys8ujj5apb</link>
                <description>Strava to Virgoolقسمت شصت‌وسه‌ی شاه‌نامه هستیم. در قسمت قبل دیدیم که کی‌خسرو لشکر ایران رو چهار بخش کرد. بزرگ‌ش رو داد به گودرز، گفت برو اول سعی کن با پیران مذاکره کنی، که مذاکره رفت توی دیوار، الان گیو برگشته به گودرز بگه که سپاه افراسیاب داره آماده حمله میشه.گودرز هم میگه که من که از اول گفتم که این پیران فقط ظاهرش خوبه. حالا هم آماده می‌شیم واسه جنگ. حالا پیران از سمت گنابد (گناباد امروزی، در خراسان) داره لشکر می‌کشه که خیلی سپاه بزرگیه. گودرز هم سپاه‌ش رو مستقر کرده، یه جایی که سمت راست‌ش کوهه، چپ‌ش هم روده. جلوی سپاه پیاده‌ها، پشت‌شون اسب‌سواران، پشت اونام فیل‌ها. درفش کاویانی وسطه.فریبرز رو گذاشته راست، کمک‌ش هم گرازه و زواره. رهام رو گذاشته سمت چپ، گستهم و گژدهم و فروهِل هم کمک‌ش. گیو رو گذاشته عقب، کمک‌ش هم گرگین و زِنگه. یه دیده‌بان هم می‌ذاره بالای کوه. خودش هم می‌ره قلب سپاه، شیدوش رو می‌ذاره پشت‌ سرش، فرهاد هم جلوش. چپ‌ش هُجیر و راست‌ش هم گتماره. این گتماره پسر قارن هست‌ش. اگه یه هزار سال بریم عقب جنگ‌آوری‌هاش رو یادمون میاد و اگه با شاه‌نامه پیش اومده باشید تعجب نمی‌کنید اگه بگم اینجای داستان قارن هنوز زنده‌ست! اینو یادتون باشه، بعداً میگم. ادامه بدیم.پیران یه نگاه میندازه سپاه ایران رو می‌بینه، یه ذره خایه می‌کنه! گنده‌های سپاه رو جمع می‌کنه. قلب‌گاه رو میده به هومان. اندریمان و اخواشت رو می‌ذاره چپ سپاه. لهاک و فرشیدوَرد رو می‌ذاره راست. زنگاله و گلباد و سپَهرَم رو می‌ذاره عقب سپاه. رویین رو می‌ذاره طلایه‌ی سپاه تا کمین کنه کنار کوه. می‌بینیم که هردوتا سپه‌سالار خیلی تمیز و استادانه سپاه رو آرایش می‌کنن. ولی هیچکدوم حمله نمی‌کنن.سه شبانه روز همینجوری، حیرون‌ن و منتظرن حریف حمله کنه. می‌ترسن اگه پیش‌دستی کنن حریف یه حرکت ناگهانی رو کنه، کلک بزنه. میشه روز چهارم، توی سپاه ایران یکی حوصله‌ش سر میره، اگه گفتین کی؟! یه ذره فکر کنین! می‌ره پیش گیو میگه این گودرز با اینکه بعد از رستم بزرگ‌ترین پهلوان ایرانه (اول یه ذره تعریف می‌کنه که بعد راحت بتونه انتقاد کنه!) ولی دیگه پیر شده و اینکه توی جنگ قبلی بیشتر اعضای خانواده‌ش کوشته شدن، واسه همین دل و جیگر جنگ نداره، ولی تو که می‌تونی برو یه حرکتی بزن، حیرون شدیم بخداع و بعدش ادامه میده الان هوا خوبه، بعدش سرد بشه چیکار کنیم؟! اگر هم می‌ترسی از پشت حمله کنن یه سپاهی بده به من تا کارشونو بسازم.گیو هم می‌خنده و میگه خدایا شکرت که این بیژن رو دادی به من که اینقدر جنگ‌آور و دلیره. بعله، بیژن بود! بعد هم میگه ولی دیگه به پدربزرگ‌ت که نمی‌تونی ایراد بگیری. اون خیلی باتجربه‌ست. تو صبور باش، جنگ شروع میشه، که بیژن میگه اگه اینطوریه که برم لباس جنگ رو دربیارم و می گساری کنم با این اوضاع. انگاری قهر می‌کنه. حالا اونطرف، توی سپاه پیران هم همین داستانه!هومان اومده پیش برادرش، پیران، که حیرون شدیم و چرا هیچ‌کاری نمی‌کنی و رستم هم نیست که بگیم شاید از رستم ترسیدی. اگه می‌خوای بجنگی که زود باش دیگه، اگه نه که بگو بریم پی کار و زندگی‌مون، اگرم می‌ترسی که یه لشکر بده به من تا برم بجنگم. که پیران میگه این گودرز رو دست کم نگیر. اولاً که اینو کی‌خسرو که بزرگ‌ترین شاه جهانه گذاشته سپه‌سالار، دوم، ما گودرز رو می‌شناسیم که چقدر با تدبیر و کارکشته‌ست، سوم که کل خانواده‌اش رو کشتیم این الان به خون همه‌مون تشنه‌ست. چهارم هم که شما محل استقرارشون رو ببین، اصلاً از هیچ طرفی راه نداریم که حمله کنیم.بعد ادامه میده بذار از جاشون تکون بخورن، تیر بارون‌شون می‌کنیم. تو هم که نمیشه بری جنگ تن به تن چون‌که تو پشت و پناه سپاه‌مونی. اگه بری و اونا یه مبارز الکی رو بفرستن به جنگ‌ت چی؟! اونوقت اگه بکشی‌ش که کار خاصی نکردی، اگر اون تو رو بکشه روحیه سپاه داغون میشه. اگه یادمون باشه این استدلال رو در یه جنگ دیگه هم داشتیم که اونجا اغریرت اومد و این استدلال رو مطرح کرد. حالا ببینیم هومان چی جواب میده.هومان میگه هیشکی نمی‌تونه منو شکست بده، چی واسه خودت میگی؟! تو کلا اخلاقت اینطوریه، دل‌رحمی، من ولی برعکس تو، برای جنگ ساخته شدم. سپیده دم میرم حریف می‌طلبم. حالا هومان داره می‌ره به سمت سپاه ایران و تک و تنهاست، فقط یه مترجم همراه‌شه. حالا چرا مترجم رو دقیقا نمی‌دونیم! آخه دیدیم که اینا زبون همدیگه رو بلدن، تا حالا کلی با هم حرف زدن در داستان‌های قبلی، و در ادامه می‌بینیم که مترجم فقط یه جاهایی ترجمه می‌کنه. شاید مثلاً می‌خوان کلاس بذارن، شاید تشریفات این جنگه.10حالا پیران خیلی دلشوره داره. هومان و ترجمان می‌رسن نزدیک سپاه ایران، طلایه‌ی سپاه ایران میاد جلو و به ترجمان میگه این کیه؟ چی می‌خواد؟ ترجمان هم میگه این هومانه، پسر ویسه، حریف می‌طلبه. هرکی اونجاست یه نگاهی به گرز و ابعاد هومان میندازه و تخم نمی‌کنه حتی به مبارزه فکر کنه. پس به ترجمان میگن برو به هومان بگو ما از گودرز اجازه‌ی جنگ نداریم. اگه خیلی دوست داری بجنگی باید بری پیش سالار سپاه.جای همه‌ی پهلوانان رو با مشخصات‌شون به هومان و ترجمان میگن. جای پهلوان گودرز رو هم نشون میدن و می‌گن برو باهاش صحبت کن. یکی رو هم می‌فرستن به گودرز خبر بده که هومان اومده مبارزه تن به تن. حالا هومان رفته چپ سپاه ایران، پیش رهام، یه خورده قلقلک‌ش میده که بزرگ سپاه تویی، بیا با هم مبارزه کنیم. جاش رو هم هرجایی خودت دوست داری، نزدیک کوه یا رود یا هرجای دیگه. اگر هم نمیای پس گستهم و فروهل رو بفرست.رهام هم میگه ما فکر می‌کردیم تو یه ذره عقل توی کله‌ت داری که خودت نیای جنگ و بذاری یکی دیگه بیاد بلکه اسمی در کنه. ولی خب، ما اجازه نداریم. باید بری با گودرز حرف بزنی، بعدش حریف تا دلت بخواد هست. هومان هم میگه بدبخت ترسو، این نیزه‌تو ببر بده آهنگر صاف کنه، بلکه به یه دردی بخوره بعدش! از اونجا هم می‌ره پیش فریبرز و متلک‌ها رو ادامه میده که تو یه زمانی کسی بودی کاویانی درفش دست‌ت بود، که انداختی و در رفتی. و همچنین تو برادر سیاوشی زشته بخوای از گودرز اجازه بگیری. منم از نژاد تورم، می‌تونی اکه خودت هم نخواستی بجنگی، عوض‌ش زواره و گرازه رو بفرستی.فریبرز هم میگه که من از گودرز اجازه می‌گیرم چون کی‌خسرو بهش فرمان داده. و خودشم آدم بزرگیه. حالا جنگ میشه همه‌تونو شیت میده می‌فهمین. که هومان می‌گه خفه‌شو بابا، با این شمشیرت بهتره بری کشاورزی کنی! بعدش دیگه مستقیم می‌ره پیش‌ گودرز و متلک بارون که تو که اومدی پیش ما می‌خواستی بجنگی، الان توی کوه قایم شدی. گودرز هم میگه عقل نداری که اینجوری با من حرف می‌زنی. که هومان میگه خب پیش بقیه هم رفتم، هیشکی تخم نمی‌کنه با من بجنگه. حداقل یکی از پسرات رو بفرست به جنگ من.حالا گودرز داره پیش خودش فکر می‌کنه که اگه یکی بفرستم و هومان رو بکشه، سپاه‌شون می‌ترسه و عقب نشینی میکنه و می‌ره به سمت کوه گنابد و ما فرصت خوب استراتژیک‌مون رو واسه کشتن یک‌جاشون از دست میدیم. اگر هم هومان بزنه این پهلوان ما رو بکشه که من بیچاره میشم. روحیه سپاه خراب میشه. پس بهترین کار نجنگیدنه. این حرکت گودرز از بالاترین تدابیر یک فرمانده نظامی در جنگه.پس به هومان می‌گه برو بچه، همون موقع که اومدی می‌دونستم با چه آدم سبکی قراره روبرو بشم، یه شیر وسط جنگ چنگال تو چنگال روباه نمیشه! اینهمه لشکر‌ کشیدیم واسه یه نبرد تن به تن؟! برو با کل سپاه‌ت بیا. اگر هم دل‌ت می‌خواسته بری پیش سپاه‌ت ذوق کنی که شکست‌شون دادم همین الآن برو بگو رفتم گفتم، اونا ترسو بودن نیومدن، ذوق‌تو بزن!هومان هم میگه بدبخت، هیشکی نداری برای جنگ با من. همه‌ی دلیران سپاه ایران هم به گودرز میگن عاقا بذار بریم دهن‌شو آسفالت کنیم. گودرز می‌گه نه. هومان هم عصبی میشه، یه دوری می‌زنه می‌خنده، مسخره می‌کنه. کمان‌ش رو برمیداره و تیراندازی می‌کنه و چهار تا از لشکریان رو می‌کشه! بقیه هم فاصله می‌گیرن و هومان داد می‌زنه که هومان ویسه پیروز میدانه هوووو! از دور، توی سپاه توران هم همه شادی می‌کنن که اینجا دیگه گودرز نظرش عوض میشه.گودرز می‌بینه الان دیگه شرایط عوض شد و هومان به خیر و خوشی برنگشت و ول کن ماجرا نیست و داره روحیه ایرانیا رو خراب می‌کنه، پس دنبال یه گزینه می‌گرده که با هومان مبارزه کنه، که بازم همه می‌دونیم که چه گزینه‌ای! پس داستان نبرد هومان با بیژن رو می‌ذاریم در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم. تا قسمت بعدی بدرودز. قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 22:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh62 Goudarz &amp; Piran battle + blue to orange + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh62-goudarz-piran-battle-blue-to-orange-stepn-jkek3u1vzmgj</link>
                <description>Strava to Virgoolخب، رنگ آمیزی این رفیق‌مون تموم شد، از آبی به نارنجی تغییر رنگ داد. حالا بریم سراغ قسمت شصت‌ودوی شاه‌نامه، رزم دوازده رُخ. به رزم یازده رخ و نبرد پیران و گودرز هم معروفه که وسطای داستان می‌فهمیم چرا. اینو تا حالا پونصد بار گفتم، خودم دیگه دارم کهیر می‌زنم! بریم داستان رو با هم بشنویم.اول‌ش فردوسی مثل همیشه یه مقدمه میگه، چیز خاصی اسپویل نمی‌کنه. از کوتاهی دنیا میگه، از نداشتن حرص و طمع. از زور الکی نزدن، از کینه‌توزی نکردن. میگه سه تا چیز‌ رو که تأمین کردی دیگه بعدش کون خودتو پاره نکن که دنیا ارزش‌ش رو نداره! اون سه چیز هم خوراک، پوشاک، مسکن. یه اشاره‌ی ریز هم به حقیقت پیری می‌کنه. ادامه بدیم.افراسیاب همه‌ش توی کله‌ش می‌چرخه که یجوری باید این مصیبت‌هایی که از دست رستم کشیدیم رو جبران کنیم. می‌ره به شهر خَلُّق، می‌ره توی کاخ، بزرگان رو جمع می‌کنه، پیران، کرسیوَز، قراخان، شیده، کرسیون. میگه که چطو خوار شدیم، زمان منوچهر هیشکی تخم نداشت نگاه چپ به ما بکنه، الان تا دم گوش ما راحت میان، حمله می‌کنن، چه وضعیه؟! میگه که لشکر بذاریم تا لب جیحون، مسلح، که دیگه نتونن بیان، که دوستان حاضر میگن که اصلا لشکر جمع کنیم حمله کنیم ایران رو فتح کنیم! که افراسیاب خوشحال میشه و نامه میده به بغپور چین و بقیه دوستان. خاقان و بغپور دوتا کلمه به معنای شاه چین هستش. گاهی وقتا هم‌معنی گاهی هم کنار هم، انگار حوزه مدیریت‌شون فرق می‌کنه. آره خلاصه.همه میان کمک. افراسیاب هم یهو یه سری گنج رو می‌کنه، از زمان تور قایم کرده بوده، میده به لشکریان. پنجاه‌هزار نفر می‌سپره به پسرش، شیده، میگه با اینا برو مرز خوارزم رو داشته باش. یه پنجاه‌تای دیگه هم میده به پیران میگه حمله کن ایران رو بگیر، به هیشکی هم رحم نکن.جاسوسان خبر میارن به کی‌خسرو که افراسیاب داره آماده حمله میشه. کی‌خسرو هم میگه بعله، اخترشناسا گفته بودن این ماه تورک‌ها حمله می‌کنن! پس می‌ره بزرگان رو جمع می‌کنه که زودی یه چاره‌ای بیاندیشن. رستم و گودرز و گیو و گرگین و گستهم و... میان و تصمیم میگیرن سپاه جمع کنن. کی‌خسرو هم نامه میده به رومیان، هندوان، تازیان و سواران دشت نیزه‌گذار. خلاصه هرکی فاصله‌ش زیر چهل روز تا شاه باشه باید بیاد توی سپاه.میرن و طی دوهفته لشکر جمع می‌کنن، کی‌خسرو هم گنج‌ها رو تقسیم می‌کنه. سی‌هزار شمشیرزن می‌سپره به رستم میگه از راه سیستان برو تا غزنین و از اونجا هم برو به رای‌برین. اونجا لب مرز با توران رو داشته باش. اونجا رو که گرفتی پسرت فرامرز رو بذار حاکم شهر. بعد هم شهرهای الانان و غُزدز رو می‌سپره به لهراسب.به اشکش هم سی‌هزار از سواران نیزه‌گذار رو میده برن به خوارزم. سپاه چهارم رو میده به گودرز، میگه با گرگین، زنگه، گستهم، زواره، فریبرز، فرهاد، گیو، گرازه و رهام. میگه برید حمله کنید به خود توران. پس به‌نظر می‌رسه جنگ اصلی مال همین گروهه که همه توی این گروه‌ن.پندی هم که به گودرز میگه اینه که مثل طوس مشنگ‌بازی درنیاریا! هشیار باش. بعد هم با کسانی که مقاومتی نمی‌کنن نرم باش. به پیران هم رسیدی جنگ نکن، اول سعی کن مذاکره کنی. این پیران آدم خوبیه. گودرز هم میگه هرچی شما بگی. میرن می‌رسن به منطقه‌ای به نام زیبَد، نزدیک گناباد امروزی. اونجا گودرز پسرش گیو رو صدا می‌کنه میگه دستور چی بوده.10میگه برو به پیران‌ بگو توی کل توران اگه یه آدم درستی پیدا بشه تویی، تو هم که سابقه‌ت خرابه! این گودرز از پیران سر دوتا ماجرا عصبانیه، یکی مرگ خانواده‌ش توی جنگ قبلی، یکی هم نیرنگ پیران توی جنگ قبلی که اومد کله‌ی اینا رو به حرف گرفت تا افراسیاب سپاه برسونه. آره خلاصه میگه اینا رو بهش بگو و بگو چون پادشاه گفته من دارم باهات مذاکره می‌کنم، وگرنه مستقیم باهات می‌جنگیدم. حالا مذاکره چیه؟! همون ماجرای سیاوش.یک، قاتلین سیاوش رو دست‌بسته تحویل بدی. دو، گنج‌ها و سلاح و اسب و همه‌چی رو بدی به ما چرا؟! چون اینا همه دشمن جون تو هستن هم اینکه اینا مال تو نیستن، اینا رو توی جنگ‌ها غارت کردی. سه، دوتا برادرات و یدونه پسرت رو گروگان بدی به ما تا مطمئن باشیم کلکی توی کارت نیست. خودت هم با خونواده بیا پناهنده شو به کشور ما! یا نهایت از افراسیاب روی برگردون، کلا برو یه کشور دوری، یه جای دیگه. فقط با این شروط من جنگ رو تموم می‌کنم وگرنه جنگ، جنگ تا پیروزی!گیو هم با سپاه می‌ره تا بلخ، از اونجا هم تا ویشگرد، محل استقرار پیران. اونجا دوهفته مذاکره می‌کنن، توی مذاکره هم ایرانیا قوی عمل می‌کنن. پیران هم می‌بینه زورش به هیئت مذاکره کننده نمی‌رسه، یه فرستاده‌ای می‌فرسته پیش افراسیاب که هرکار میگی تا ما بکنیم. افراسیاب هم باز یه سپاهی می‌فرسته پیش پیران میگه جنگ کنید، این مسخره بازیا چیه؟! پیران هم به گیو میگه برو به گودرز بگو، ما بزرگان خودمون رو بدیم به شما به همراه تمام گنج‌ها و دارایی هامون؟! و تازه عزیزانم رو هم گروگان بفرستم پیش شما؟! خُلم؟! پناهنده هم نمیشم با اون همه خفت و خواری، دستور هم از شاه اومده که روی حرف‌ش نمیشه حرف زد، پس قضیه‌ی صلح کنکله!پس گزینه‌ی صلح که پیشنهاد کی‌خسرو بود رفت توی دیوار. حالا گودرز که خیلی شروط محالی گذاشت. پیران هم هر گزینه‌ی دیگه‌ای بود رو احتمالاً نمی‌پذیرفت به خاطر دستور افراسیاب. حالا هرچی که هست. ما شاهد رویارویی دوتا از کارکشته‌ترین و با تجربه‌ترین و سن‌دار ترین پهلوانان دو کشور هستیم. بریم ببینیم در قسمت بعد چیکار می‌خوان با هم بکنن. پس تا قسمت بعد بای.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 22:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>About Shahnameh 4 + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/about-shahnameh-4-stepn-euwxt1j0pgoc</link>
                <description>Strava to Virgoolدر قسمت قبلی درباره تاریخچه‌ی تصحیح‌های شاه‌نامه صحبت کردیم تا رسیدیم به تصحیح خالقی مطلق. الآن می‌خوایم درباره‌ی این بگیم که چرا تصحیح ایشون بهتره. پس راجع‌به مفاهیم و پیچیدگی‌ها حرف می‌زنیم که برای خود من شخصاً سوال بود و وقتی فهمیدم برام جالب شد. آخه توی همین داستان‌نویسی که اینجا دارم هم همون اشتباهات رو کرده بودم انگاری، برای راحت‌تر خوندن مخاطب!پس اول راجع‌به مفاهیم و پیچیدگی‌ها، بعد درباره‌ی روش یا متدولوژی خالقی و در پایان چندتا مثال از ابیات الحاقی می‌گیم. همینجا هم بگم، هرجا خسته شدین می‌تونید با خیال راحت خوندن رو متوقف کنید! یا نهایت‌ش یه خط از اول پاراگراف‌ها یا یه خط از آخر پاراگراف‌ها بخونید. یا اگه چشم‌تون علامت تعجب توی پاراگراف‌ها رو پیدا کرد فقط همون جمله رو بخونید. آخه خیلی طولانیه، حقیقت‌ش خودم آسفالت شدم! آره خلاصه راحت باشید. حال کنید!اولین مفهوم، خویشاوندی دست‌نویس‌هاست. یعنی آیا از روی هم نوشته شدن، یا از روی یه نسخه‌ی مادر یکسان نوشته شدن. اگه یکی از روی اون یکی باشه خب مشخصاً دومی دیگه ارزش چندانی نداره، آخه ایرادهای اولی توی دومی هم هست. البته گاهی وقتا هم پیش میاد که یه نسخه مثلاً نصف‌ش رو از روی یه نسخه نوشتن و بعد اون نسخه کم شده یا خراب شده یا هرچی، بقیه‌ش رو از روی یه نسخه دیگه نوشتن. مصیبت در حد چند هزار بیت یعنی همین!آقای خالقی از بین اون ۴۶ تا نسخه با پیدا کردن همین خویشاوندی‌شون رسید به ۱۵ تا نسخه. الآن مثلاً توی این پونزده‌تا هم فهمید که بین سه‌تاشون خویشاوندی نزدیک هست. نسخه سن‌پترزبورگ (لنین‌گراد) ۷۳۳ ، قاهره ۷۹۶ و برلین ۸۹۴ . از اونطرف نسخه‌ی لندن ۷۶۵ و قاهره ۷۴۱ اوایل کتاب خیلی نزدیکن، ولی وسطاش نسخه‌ی قاهره دیگه شبیه لندن نیست و بیشتر شبیه نسخه‌ی فلورانسه. حالا چرا مهم میشه؟ واسه اعتبار سنجی‌ش.مثلاً نسخه لیدن یا لایدن (هلند) ۸۴۱ و آکسفورد ۸۵۲ اینا احتمالاً نسخه مادرشون یکی باشه. اینا از وسطای داستان سیاوش به بعد ایرادهای هردوتاشون یهو میزنه بالا. یعنی اینکه نسخه‌ی مادر احتمالاً ریده!!! پس باید ارزش گذاری بشه، چجوری؟ یکی با توجه به معیارهای فیزیکی، مثلاً نوع کاغذ و مرکب خوشنویسی و نوع خوشنویسی‌ش. اینجوری باید تشخیص بدن که برای کدوم دوره است. معمولاً اول یا آخر کتاب می‌نویسن در چه سالی برای کدوم شاه نوشته شده. ولی اگه همون صفحه پاره شده باشه چی؟ اگه جعلی باشه چی؟ به کمک همین مشخصات فیزیکی تشخیص میدن.ولی نشونه‌های محتوایی پیچیده تره. باید کل‌ش رو بخونی و دونه دونه ابیات رو مقایسه کنی و فساد در متن رو تشخیص بدی! واقعاً فساده اسم‌ش!!! دو نوع هم هست اینجا. یک فساد عرضی و دو طولی. یعنی چی؟ ببینید، فساد عرضی یعنی توی یه بیت یهو یه کلمه غلط باشه. فساد طولی هم یعنی یه بیت یا چند بیت کامل اضافه و کم شده باشه.حالا هرکدوم‌شون دلیل متفاوتی داره. فساد عرضی از کم سوادی یا خود دانشمند پنداری نویسنده‌ش ناشی میشه. یعنی یا نمیتونسته کلمه رو بخونه و اشتباه می‌نوشته یا فک می‌کرده کلمه غلطه، احتمالاً کاتب قبلی اشتباه نوشته بذار من تصحیح‌ش کنم!!!فساد طولی وقتی پیش میاد که کاتب یه داستانی رو شنیده و میخواد بچپونه توی شاه‌نامه، چرا چون فکر می‌کنه قشنگه!!! یا مثلاً یه بیت قشنگی میاد توی ذهن‌ش، اونو در حاشیه می‌نویسه. بعد کاتب بعدی مثلاً بعد از صد سال میاد از روش بنویسه فکر می‌کنه کاتب قبلی این بیت (یا بیت‌ها) رو جا انداخته و نوشته‌ توی حاشیه، پس وارد متن جدید می‌کنه.و این دوتا فساد ربطی به هم ندارن و جدا بررسی میشن. خود آقای خالقی یه تخمینی زده، طبق تحقیقات‌ش میگه سه تا نسخه داریم که فساد عرضی خیلی ندارن، فلورانس ۶۱۴ ، لندن  ۶۷۵ و استانبول ۷۳۱ . اما همین فلورانس و همین لندن از نظر فساد طولی افتضاح‌ن. و برعکس، قاهره ۷۴۱ از نظر فساد عرضی ریده، ولی فساد طولی کم داره.حالا همین فساد طولی هم دو نوعه، یه حالت‌ش ابیاتی کم و زیاد شدن، یه حالتی داستان کامل به شکل تاپاله اضافه شده!!! که البته روایت الحاقی کم داریم، ولی همونا تأثیرشون می‌تونه خیلی روند شاهنامه رو عوض کنه. مثلاً قبل از نبرد مازندران، بعد از تولد رستم، یه داستان الحاقی هست که اسم‌ش اینه، رستم و پیل سفید! رستم می‌ره توش یه فیل سفید رو می‌کشه. این داستان از بیخ من درآوردیه. از این داستان‌های الحاقی یکی دوتا راه پیدا می‌کنه به تصحیح مسکو و دوستان متوجه‌شون نمی‌شن. مثلاً داستان پادشاهی گرشاسب توی اون نسخه میاد بعد از پادشاهی زوطهماست و قبل از پادشاهی کی‌قباد. که این پادشاهی الحاقیه و در نسخه اصلی وجود نداشته.10توی اون حالت‌ش که یک یا چند بیت اضافه شده و معمولا ضربه اساسی به کل داستان نمی‌زنه و فقط کیفیت‌ش رو میاره پایین. توی نسخه‌ی فلورانس روایت الحاقی کمه، ولی توی نسخه لندن روایت الحاقی بیشتره و در نتیجه توی تصحیح مسکو روایت الحاقی داریم. حالا بریم ببینیم این فسادها رو چجوری تصحیح می‌کنن.برای تصحیح فساد عرضی و طولی روش اول روش اقدمِ نُسَخ، یعنی رجوع کردن به قدیمی‌ترین نسخه‌ست. مگر اینکه توی قدیمی‌ترین نسخه مشکل خیلی ضایع باشه. مثلاً وزن‌ش نخوره. اینجا میرن به نسخه‌های دیگه رجوع می‌کنن. این روش، روش اصلی تصحیح تمامی شاه‌نامه‌ها بوده، غیر از تصحیح خالقی مطلق. حالا ببینیم ایراد این روش چی بوده که خالقی انجام‌ش نداده.ایراد اول اینه که اینجا قدیمی‌ترین نسخه خیلی با شاه‌نامه اصلی تفاوت زمانی داره، دویست سال خیلی اشتباهات رو واردش کرده. ایراد بعدی اینه که شما هیچ ذهنیتی راجع‌به اجزای متفاوت کتاب نداری. شما وقتی می‌دونی یه نسخه‌ای ممکنه نصف‌ش خوب باشه نصف‌ش پر ایراد، می‌فهمی خب اینجا هم شاید قدیمی‌ترین نسخه همینطوری باشه و بدون مقایسه نمی‌شه فهمید.ایراد سوم، شما تصور کن اومدی طبق قدیمی‌ترین نسخه تصحیح کردی و چاپ کردی و یهو ده سال بعدش زارتی یه نسخه قدیمی‌تر پیدا شد یعنی که کل تصحیح‌ت بدرد نخور میشه و تصحیح بعدی باید از صفر انجام بشه. که دقیقاً همین اتفاق واسه چاپ مسکو میوفته. ۱۹۷۱ چاپ مسکو رو بر اساس نسخه‌ی لندن میدن بیرون و ۱۹۷۶ نسخه‌ی فلورانس کشف میشه! ای پیشونی!حالا روش خالقی برای تصحیح چی‌بوده؟ روشیه که ابداع خودش نیست. از قرن هیجده مثلاً واسه تصحیح انجیل استفاده می‌شده. یه اسم لاتین داره که خود امیر خادم میگه نمی‌تونه تلفظ‌ش کنه، من دیگه هیچی!!! من همین اسم رفیقای خودم رو درست بگم خیلی کار کردم!!! ولی بذارین تلاشم رو بکنم. لکتیو ددیکلیور! نخندین!!! فارسی‌ش هم حدوداً میشه نویس‌ش دشوار. اساس‌ش هم درک عادات نسخه نویسان هست‌ش. یعنی حدس بزنی موقع نوشتن ممکنه چه فکرایی بکنن، چه مسیری‌ طی کنن که منجر به اشتباهاتی بشه.معمولاً تغییر نوشته به دلیل اینه که کاتب میرسه به یه کلمه، یا عبارت، یا بیت و احساس می‌کنه بهتره واسه مخاطب ساده‌تر، روون‌تر و قابل فهم ترش بکنه. مثلاً خودم من همون دو سه تا بیتی که توی همین تعریف کردن‌های روزانه‌م می‌نوشتم.بدبر اندر آورد...تغییر می‌دادم بهبه ابر اندر آورد...تا به خیال خودم راحت‌تر بشه خوندن‌ش! من که تصحیح نمی‌کنم، دارم کِله‌پرکی می‌نویسم میرم ببین داستان‌ش چیه!!! ولی اون آقای تصحیح کننده دیگه واقعا زشته بخواد همچین حرکتی بزنه! ولی واقعاً زده و اشتباهات زیاد و زیادتر شده.مثلاً بوده فرامشت، تغییرش داده به فراموش. پس بدانید و آگاه باشید که دست بردن نویسنده توی متن اصلی همیشه در جهت آسون‌تر کردن نوشته بوده، نه سخت‌تر کردن‌ش. مثلاً اگه توی دوتا نسخه تفاوت دیدیم، اونی درسته که سخت‌تره. کلماتی مثل زاول به زابل، دشخوار به دشوار تغییر پیدا کردن. مثال بیتی هم بزنیم‌در داستان فریدون، که می‌خواست واسه پسراش خواستگاری کنه :کنون این دوگونه گرامی گهر ، بباید برآمیخت یک با دگر ،،(نسخه لندن)کنون این دوگونه گرامی گهر ، بباید برآمیخت با یک دگر ،،(نسخه فلورانس و نسخه قاهره)که اولی شکل صحیح‌شه.یا در داستان جنگ کی‌خسرو که هنوز بهش نرسیدیم :گرفتند پوزش که ما بنده‌ایم ، هم از مهربانی سرآینده‌ایم ،،(نسخ فلورانس، لندن، قاهره)به پوزش بگفتند ما بنده‌ایم ، هم از مهربانی سرآینده‌ایم ،،که باز اولی شکل صحیح‌شه.حالا توی مثال‌های بالا معناشون یکی بود. اگه کلا یه چیز دیگه باشه چی؟ اینجا تخصصی‌تره، باید باتوجه به کلیت ماجرا تشخیص بدن، دیگه ربطی به سختی و آسونی نداره.کنون ای خردمند ارج خرد ، بدین جایگه گفتن اندر خورد ،،(نسخ آکسفورد و قاهره)کنون ای خردمند مرد خرد ، بدین جایگه گفتن اندر خورد ،،(نسخه فلورانس)که مشخصه مرد خرد رو که نمی‌گن، ارج (یعنی ارزش) خرد رو میگن.یا این بیت معروف شاه‌نامه که همه شنیدیم‌ش و اصلاً حفظ‌شیم، توی ماجرای التماس کردن ایرج به برادراش، سلم و تور.مکُش مورکی را که روزی کش است ، که او نیز جان دارد و جان خش است ،،(نسخه فلورانس)توی نسخه‌ی لندن که اصلاً نیست. جا افتاده.ولی توی همه‌ی نسخه‌های بعد از سعدی، اومده:میازار موری که دانه کش است ، که جان دارد و جان شیرین خوش است ،،این‌جا احتمالاً همه از روی سعدی تقلید کردن، ولی واسه تصحیح به معنی نگاه می‌کنن. توی داستان ایرج مسئله اذیت کردن نبود، اونا می‌خواستن بکشن‌ش. پس اولیه درسته.20یه زمانی هم هست که نه فرقی در معنی هست‌ش نه در سختی و آسونی. تنها اون موقع باید رفت سراغ نسخه قدیمی‌تر. مثلاً توی داستان مازندران یه بیتی هست اینطوری:اگر شایدی بردنِ بد به سر ، به مردی و گنج و به نام و هنر ،،(نسخ فلورانس، لندن و قاهره)اگر شایدی بردنِ بد به سر ، به مردی و نام و به گنج و هنر ،،(نسخ استانبول، سن‌پترزبورگ، آکسفورد و برلین)اینجا فقط دوتا کلمه جلو و عقب شدن، پس میریم سراغ نسخه‌ی فلورانس که قدیمی‌تره. حالا بریم سراغ فساد طولی.بهترین راه برای پیدا کردن فساد طولی شناختن دایره‌ی واژگانه. مثلاً شما دوهزار بیت از فردوسی که بخونی کلمات مورد علاقه‌ش رو متوجه میشی. مثلاً ما می‌دونیم که فردوسی خواسته از واژه‌های عربی استفاده نکنه، ولی چندتا واژه هست که اینا رو استفاده کرده و زیاد هم استفاده کرده. مثلاً کلمات عمود و سنان که هردو به معنی نیزه‌ست. یا میمنه و میسره که به معنی راست و چپ سپاه هستش. یا حصن به معنی قلعه. ولی ولی، یه کلمات عربی هم هست که فردوسی ازشون استفاده نمی‌کنه و معادل فارسی داره واسه‌شون. مثلاً همیشه به جای حکم می‌گه رای، پس اگه یه جایی حکم رو دیدیم سریع صدای آژیر توی کله‌مون بلند میشه که اینجا یا فساد عرضی داریم، کلمه اشتباهه، یا فساد طولی، بیت کلا اضافیه.که داند چنین داستان را یقین ، بجز دادفرمای داد آفرین ،،کلمه‌ی یقین آژیر می‌زنه، چک می‌کنیم می‌بینیم که فقط توی نسخه‌ی فلورانس اومده و دیگه هیچ‌جا نیست. پس این بیت الحاقیه.یا توی‌ داستان اشکبوس رستم تیر میندازه به اشکبوس:قضا گفت گیر و قدر گفت ده ، فلک گفت احسنت و مه گفت زه ،،می‌دونیم که فردوسی از کلمات قضا و قدر استفاده نمی‌کنه، به جاشون میگه بخت، چرخ، اختر و... . پس باید بریم چک کنیم.می‌بینیم که توی نسخه‌ی دست‌نویس استانبول و قاهره هست، توی فلورانس نیست، توی لندن هم توی حاشیه‌ست. هاااااا، اینجا می‌فهمیم که اونی که نسخه‌ی لندن رو می‌نوشته خودش از پیش خودش اضافه کرده و بقیه هم به اشتباه وارد متن کردن.برعکس‌ش هم هست. توی داستان کاموس میگه:همه یک به یک پیش تو بنده‌ایم ، ز تشویر خسرو سر افکنده‌ایم ،،این بیت درسته که کلمه‌ی تشویر (یعنی سرزنش) رو داره که عربیه، اما توی همه‌ی دست‌نویس‌ها هست، پس الحاقی نیست.حالا یه وقتی هم هست که مسئله عربی بودن کلمه نیست. یهو می‌بینی یه بیتی جاش توی متن خیلی بی‌ربط می‌زنه. مثلاً اول داستان رستم و سهراب که آقای فردوسی مشغول اسپویل داستان هست‌ش میگه:اگر تندبادی برآید ز کنج ، به خاک افکند نارسیده تُرُنج ،،نه روبه بماند نه درنده شیر ، نه بددل بماند نه مرد دلیل ،،ستمگاره خوانیم‌ش ار دادگر ؟ هنرمند گوییم‌ش ار بی‌هنر ؟؟بیت وسطی توی نسخ استانبول، لایدن، برلین و آکسفورد اومده و بشدت توی ذوق میزنه، هیچ ربطی هم به بیت بالایی و پایینی‌ش نداره. پس الحاقیه.یا توی داستان سیاوش، اونجا که می‌خواستن آتیش‌ش بزنن:نهادند بر دشت هیزم دو کوه ، جهانی نظاره شده هم گروه ،،به جز پارسایی تو از زن مجوی ، زن بدکنش خواری آرد به روی ،،گذرش بود چندانک جنگی چهار ،  میانه برفتی به تنگی سوار ،،باز می‌بینیم که بیت وسط که فقط توی نسخه‌ی آکسفورد اومده بی‌ربطه و انگاری نویسنده‌ش می‌خواسته اعتقادات ضدزن‌ش رو بچپونه توی متن!حالا یه مثال از وقتی که ممکنه توی روند داستان خیلی تغییر ایجاد بشه. مثلاً کجا؟ بعد از مرگ سیاوش:بیامد کسی و به خاک‌ش نهفت ، تن شاه در خاک تیره بخفت ،،این فقط توی نسخ آکسفورد و لایدن اومده، و دقیقا برخلاف تمام اتفاقاته. سیاوش وقتی زنده بود پیش‌بینی کرده بود که تنها و بی‌کس می‌کشن‌ش. بعدها هم همه مثل رستم می‌گفتن که طفلی سیاوش در غربت و تنهایی مرد و حتی هیشکی نبود که بره دفن‌ش کنه و جسدش همون‌جوری ولو مونده بود.بعله، دیدیم که خالقی چجوری‌ تصحیح کرده، جزییات‌ش، پیچیدگی‌هاش، و اینکه بعدش اگه نسخه‌ی قدیمی‌تری کشف بشه راحت می‌تونه از قبلیه استفاده کنه و جاهای لازم رو تصحیح کنه. که دقیقاً همینجوری هم میشه! چند سال بعد از انتشار یه نسخه کشف میشه در کتاب‌خونه‌ی سن‌ژوزف در بیروت. که سال‌ش رو هنوز درست پیدا نکردن. و خود خالقی رفت چک کرد و جاهایی‌ش رو تصحیح کرد و از طریق انتشارات سخن منتشرش کرد.حالا اونطوری‌هم نیست که بی‌ایراد باشه. ولی ایرادش کمه. مثلاً هفتصد بیتی یه بیت هست که سرش دعواست. یادمونه که تصحیح‌های ژول‌مول و مکن، شیش بیتی یه بیت مشکل‌دار داشتن! حالا ببینیم که با ابیات الحاقی چه کنیم. نمیشه که بریزیم‌شون سطل آشغال!!! مثلاً یه بیت الحاقی هست که خیلی هم خوشگله، میگه:ز سم ستوران در آن پهن دشت ، زمین شش شد و آسمان گشت هشت ،،بعد یه موضوع دیگه هم هست. شما وقتی داری شاه‌نامه رو می‌خونی می‌رسی یه جایی‌ش که خیلی هیجان زده میشی، یا برات سوال میشه، یا هرچی، بعد نگاه می‌کنی می‌بینی اتفاقاً اینجا بیت الحاقی بوده، احساس می‌کنی که اون کاتب در چندصد سال پیش هم داشته می‌خونده و مثل تو اینجاش یه حس متفاوت داشته، یهو مو به تن‌ت راست میشه. یه احساس خوبی بهت دست میده. و خالقی در تصحیح اول، یعنی چاپ ایرانیکا شرح دگر نویسی‌ها رو توی پاورقی آورده شما این حس رو تجربه می‌کنی و همچنین آگاهی که اینا رو فردوسی نگفته. که اونم ارزشمنده. آره خلاصه. این بخش هم تموم شد. در قسمت بعد میریم سراغ ادامه‌ی داستان، که میشه نبرد پیران و گودرز، یا نبرد یازده رخ، یا نبرد دوازده رخ! اسم درست نمی‌ذارن روی داستان، آدم رو حیرون می‌کنن!قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 20:04:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>About Shahnameh + Sirjan Club&#039;s early birds + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/about-shahnameh-sirjan-clubs-early-birds-stepn-efrmwdtcx9b3</link>
                <description>Strava to Virgoolوقتی رسیدم دیدم دوعیدن‌شون تموم شده و دارن سرد می‌کنن. هرکی به یه شکلی، ساسان و الهه و زهراع با نظم و ترتیب، پارسا و مهدی هم به روش خودشون! من فقط به عکس یادگاری‌شون رسیدم. اونا هم قبل از طلوع رفتن دیگه. منم توی لوپ شیری به دوعیدن ادامه دادم. بریم سراغ شاه‌نامه.جنگ دوازده رُخ رو امروز شروع نمی‌کنیم. امروز و فردا یه چیزایی راجع‌به تصحیح شاه‌نامه و فجایع‌ش داریم که امیر خادم عزیز گفت. اطلاعات جالبی بود به نظرم. بریم ببینیم چی بودن. در دو قسمت ویژه‌ی قبلی درباره‌ی منابع شاه‌نامه و درباره‌ی زندگی فردوسی گفتیم. امروز درباره‌ی تصحیح‌ش می‌گیم. تصحیح یعنی چی؟! عافرین! شما تصور کن یه کتاب خطی پیدا کردی، و می‌خوای چاپ‌ش کنی. قبل از چاپ میای بخونی‌ش می‌بینی یه جا نقطه نداره، یه جا فتحه کسره ضمه نداره، یه جاش پاک شده، یه جاش با نسخه‌های دیگه از همین کتاب فرق می‌کنه. حالا نسخه‌ها باز یکی مال سیصد سال بعد از فردوسیه، یکی‌ش مال شیشصد سال بعد از فردوسیه، وسط‌ش یه کلاغ چل کلاغ هم شده. همون‌جوری نمیشه زرتی چاپ‌ش کنی، خواننده نمی‌تونه بخونه. پس میای تصحیح‌ش می‌کنی.شاه‌نامه از اون کتاب‌هایی بوده که در زمان خودش محبوب بوده و خیلی از روش نوشتن، و همیشه نسخه‌ای که از روش می‌نوشتن اون نسخه‌‌ی اصلی فردوسی، بیشتر وقتا از روی نسخه‌های بعدی می‌نوشتن و همینجوری اشتباه روی اشتباه. و گفتیم محبوب بوده یعنی مثلاً کتاب‌هایی که پیدا شده، اونایی که قرن هفت تا ده هجری نوشته شده حدود دویست و پنجاه‌تاست. و بدبختی وقتی بیشتر میشه که قدیمی‌ترین نسخه‌هایی که کشف شده، که قاعدتاً باید نزدیک‌ترین نسخه به اصل باشه، مربوط به دویست سال بعد از فردوسیه، این یعنی فاجعه! یعنی اینکه نمی‌شه فهمید چقدرش درسته چقدرش غلط. حالا میریم سراغ اینکه چرا توی این پادکست که گوش می‌کنم از تصحیح آقای خالقی مطلق استفاده شده، و در کل شاهنامه رو چجوری تصحیح کردن تا امروز.اولین باری که چاپ شاه‌نامه در دنیا استارت خورد سال ۱۸۱۱ میلادی، یعنی ۱۱۹۰ شمسی، در هندوستان، توسط آقای متیو لامستن انگلیسی بود. قدیمی‌ترین نسخه‌ای که داشت مربوط به ۸۲۱ ه.ق. بود، یعنی حدود چهارصد سال بعد از فردوسی! ایشون به مشکل بودجه می‌خوره، ناقص ول می‌کنه، یه افسر انگلیسی به نام ترنر مَکـَن کارش رو ادامه میده و در سال ۱۸۲۹ میلادی، یا ۱۲۰۸ شمسی، چاپ کامل شاه‌نامه رو منتشر می‌کنه، در هشت جلد. این اولین و طبیعتاً ضعیف‌ترین تصحیح شاه‌نامه است.در سال ۱۸۷۸ میلادی، یعنی پنجاه سال بعدش، آقای جولیوس وان مول آلمانی، در فرانسه، که به ژول مول معروفه، یه چاپ یه ذره بهتر منتشر می‌کنه. این شد دومین شاه‌نامه‌ی دنیا. بعد از این دوتا آقای یوهان فولرس، براساس چاپ مکن و چاپ ژول مول سعی می‌کنه یه تصحیح بهتر ارائه بده که می‌میره ولی یه گروه ایرانی کارش رو ادامه میدن و چاپ می‌کنن. اون ایرانی‌ها مجتبی مینوی، عباس اقبال، سلیمان حَییِم و سعید نفیسی بودن. از سال ۱۳۱۳ شمسی تا ۱۳۱۵ شمسی، یعنی شصت سال بعد از ژول مول، نسخه‌ی خودشون رو منتشر می‌کنن که به نسخه‌ی بروخیم معروف میشه، که اسم کتاب‌خونه‌ایه که توش کار می‌کردن.پس شد تصحیح مکن، ژول مول، بروخیم. البته نسخه‌ی بروخیم هم چون بر اساس دو نسخه‌ی قبل بوده چندان بهتر نبوده. البته چاره‌ای هم نداشتن. چون باید نسخه‌های خطی قدیمی‌تری کشف می‌شده تا برن بر اساس اون تصحیح کنن. آقای خالقی مطلق یه تخمین زده راجع‌به درست بودن این سه‌تا نسخه، میگه از هر شیش بیت‌شون یک بیت الحاقی، با همون جعلیه! شما فاجعه رو داشته باش!میریم تا بعد از جنگ جهانی دوم. در دهه ۱۹۵۰ میلادی، یه گروهی در موسسه خاورشناسی فرهنگستان شوروی، از صفر میان یه نسخه بر اساس نسخه‌های دست‌نویس ارائه بدن. که میشه همون نسخه‌ی مُسکو. سرپرست‌شون آقای برتلز، در سال ۱۹۵۷ می‌میره، آقای عبدالحسین نوشین میشه سرپرست جدید. و طی سال‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۱ در نه جلد چاپ می‌کنن. این میشه چهارمین نسخه.این خیلی بهتر از سه تای قبلی بوده. چون که از نسخه‌ی دست‌نویس لندن ۶۷۵ استفاده کرده. این دست‌نویس تازه کشف شده بوده و اسم‌ش هم براساس سال نوشتن‌ش و محل کنونی کتاب گذاشته شده. یعنی این نسخه‌ی خطی الان در کتاب‌خونه‌ی موزه‌ی بریتانیا، در شهر لندنه، و سال نوشتن‌ش هم ۶۷۵ ه.ق. بوده. این یه دلیل بر بهتر بودن نسخه‌ی مسکو هست‌ش‌ و دلیل بعدی اینه که شرح دگر نوشت‌ها رو در پانویس آوردن. یعنی جاهایی که در نسخه‌های مختلف تفاوت نوشتاری بوده رو توی این نسخه توضیح دادن که اگه بعداً کسی خواست مقایسه کنه بتونه.10حالا ایراد نسخه‌ی مسکو چیه. اولی‌ش اینه که بعد از انتشار این نسخه یهو یه نسخه‌ی دست‌نویس کشف شد که قدیمی‌تر بود، یعنی به فردوسی نزدیک‌تر بود و طبق اون خیلی از جاهای نسخه‌ی مسکو غلط میشد قاعدتاً. اما ایراد بزرگ‌تر نسخه مسکو یکدست نبودنشه. اینا چون گروهی کار می‌کردن و متد، یا روش یکسان نداشتن یه جاهایی از کتاب با کیفیت‌تره، یه جاهایی بی‌کیفیت‌تر. یعنی بعضی از این دوستان سواد خوبی توی نسخه‌خوانی نداشتن و اشتباه خوندن و بقیه هم طبق همون پیش رفتن.بعد از اینکه چاپ مسکو بیرون میاد دوتا از اعضای گروه، آقایان رستم علی‌اف و محمد نوری عثمان‌اف، متوجه ایرادهای بزرگ این نسخه میشن و میان یه تصحیح روی این بذارن. تلاش می‌کنن و دوجلدش رو تصحیح می‌کنن و چاپ می‌کنن ولی کارشون همونجور نصفه میمونه.همزمان با اونا، در سال ۱۳۵۱ شمسی، وزارت فرهنگ ایران، بنیاد شاه‌نامه فردوسی رو تاسیس می‌کنه، به مدیریت مجتبی مینوی. گروهی که جمع شده بودن هم احمد تفضلی، علی رواقی، عباس زریاب خویی و سید جعفر شهیدی بودن. اینا از صفر با متد، یا روش خودشون استارت می‌زنن، در سال بعدش داستان رستم و سهراب رو چاپ می‌کنن، دوسال بعدش داستان فرود سیاوش، و ده سال بعدش، بعد از مرگ مجتبی مینوی، یعنی سال ۱۳۶۳ داستان سیاوش رو بیرون میدن. اینا هم طبق لندن ۶۷۵ تصحیح می‌کردن. که کارشون تا همینجا بیشتر پیش نمیره و ناقص می‌مونه.البته الان توی بازار خیلی اسم‌های دیگه‌ای هست که اینا در واقع اسم ویراستاره. یعنی براساس مکن، ژول‌مول یا مسکو چاپ کردن و فقط ایرادهای فنی رو بر طرف کردن، غلط املایی و دسته بندی و... . خودشون تصحیح جدیدی نکردن. حالا بریم ببینیم آقای خالقی مطلق چیکار کرده با شاه‌نامه.آقای جلال خالقی مطلق، در سال ۱۹۷۰ میلادی در موسسه‌ی خاورشناسی کلن آلمان دکترا می‌گیره. پایان‌نامه رو راجع‌به شخصیت‌های زن در شاه‌نامه می‌نویسه. وسط کار می‌بینه اوه‌اوه، اوضاع شاه‌نامه خیلی خیطه. ما واسه بقیه‌ی شاعران هم این مشکل رو داریم، خب قدیمیه، تا حدی کاری‌ش نمیشه کرد، ولی راجع‌به شاه‌نامه وضع از این حرفا به‌دره، افتضاحه. واسه همین خودش میاد از صفر شاه‌نامه رو تصحیح می‌کنه.طی ده سال می‌گرده و هرچی دست‌نویس خیلی خیلی قدیمی بوده پیدا می‌کنه، بررسی می‌کنه، چهل و شیش تاشو جدا می‌کنه، باز از توی این چهل و شیش تا پونزده تا رو می‌ذاره اساس. مبنا رو هم می‌ذاره نسخه‌ی دست‌نویس فلورانس ۶۱۴. این بهترین نسخه‌ی کشف شده‌ست. از این قدیمی‌تر پیدا نشده بوده. حالا ماجراش هم بامزه‌ست.معمولاً اینطوریه که دلال‌ها نسخه‌های خطی رو پیدا می‌کنن، با قیمت پایین میخرن، می‌برن مثلاً اروپا به کلکسیونرها می‌فروشن. اونا واسه چی میخرن؟! چون خوشگله، خوشنویسی داره، تذهیب داره، قدیمیه. ولی نمی‌تونن بخونن‌ش. بعد یه سری پژوهشگرها میان اینا رو کاتالوگ نویسی می‌کنن، دسته بندی می‌کنن که پیش میاد اونا هم سواد آنچنان نداشته باشن. حالا داستان این نسخه چجوری بوده؟!یه خونواده‌ی فلورانسی این نسخه رو از دلال میخره می‌ذاره توی کتابخونه‌ش. بعد هم هدیه می‌کنه به کتاب‌خونه مرکزی فلورانس. اونجا دسته‌بندی میشه به عنوان یکی از تفسیرهای قرآن! چون اون دوست‌مون فرق فارسی و عربی رو تشخیص نداده، شعر بودن‌ش رو تشخیص نداده، دیده نقاشی هم نداره گفته احتمالاً تفسیر قرآن باشه. آخه از شانس‌ش این نسخه‌ی فلورانس از اون نسخه‌هاییه که نقاشی نداره. تا ۱۹۷۶ یه شرق‌شناس ایتالیایی میاد می‌بینه می‌خونه می‌فهمه که این شاه‌نامه‌ست.حالا همین نسخه هم فقط تا آخر پادشاهی کی‌خسرو رو داره، بقیه‌اش نیست، گم شده! دیگه آقای خالقی مطلق این تصحیح رو انجام میده و ۱۹۸۸ جلد یک رو میده بیرون به کمک بنیاد ایرانیکا، به مدیریت دکتر احسان یارشاتر.. تا سال ۲۰۰۵ که جلد هشتم رو میده بیرون و خلاص. یعنی وقتی من دوم راهنمایی بودم. یعنی احتمالا شاه‌نامه‌ای که نسل من ازش شناخت نسبی داره، چه کلامات، چه املاها، چه داستان‌ها و... همه‌ش طبق نسخه‌های اشتباه بوده!آقای خالقی تا جلد شیش رو به تنهایی میده بیرون، بعدش به دلیل کهولت سن برای جلد هفت از دکتر محمود امیدسالار کمک‌ می‌گیره و جلد هشت رو هم با کمک دکتر ابوالفضل خطیبی میده بیرون. چند سال بعد در ایران، توسط انتشارات دایرة المعارف بزرگ اسلامی مجدد چاپ میشه. البته آقای خالقی آروم نمی‌گیگیره و روی اون تصحیح بازم تصحیح می‌کنه آخه یه نسخه‌هایی بعدش باز کشف میشه مثل نسخه سن‌ژوزف بیروت، و نسخه‌ی جدیدی رو از طریق انتشارات سخن چاپ می‌کنه در سال ۱۳۹۴ شمسی.20این بود تاریخچه‌ی تصحیح شاه‌نامه. حالا فردا راجع‌به خود دست‌نویس‌ها، پیچیدگی‌ها، اشکالات و فسادشون و... بیشتر حرف می‌زنیم. پس تا بعد بای.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 19:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh61 The End of Bijan &amp; Manijeh + DJ Time in Cheeri loop + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh61-the-end-of-bijan-manijeh-dj-time-in-cheeri-loop-stepn-hreyeaw32snd</link>
                <description>Strava to Virgoolامروز تایم اومد توی لوپ شیری، خیلی از دیدن‌ش خوشحال شدم. راجع‌به نژادپرستی و موسیقی و نسل‌جدید حرف زدیم! یه نات‌هاف هم زدم به افتخار خودش. تایم تنها کسیه که من درجریانم که پا به پای من شاه‌نامه رو تا قسمت شصت اومده. بقیه یا نیومدن، یا به من نگفتن. البته که من ذوق می‌کنم که بدونم، اما اول از همه پروژه‌ی شخصی خودمه. حالا بریم سراغ قسمت شصت‌ویک شاه‌نامه، ببینیم بیژن و منیژه به کجا می‌رسن.دیدیم که رستم در لباس بازرگان رفت بیژن رو پیدا کرد، یواشکی انگشترش رو گذاشت توی غذای بیژن تا بیژن خبردار بشه، گفت منیژه یه آتیش روشن کنه که شب برن بیژن رو از ته چاه نجات بدن. الان رستم دیگه زره‌ش رو پوشیده با هفت گُردان با لباس جنگ می‌تازن به سمت آتیش و سنگ اکوان دیو رو می‌بینن و هفت‌تایی سعی می‌کنن سنگ رو تکون بدن که نمی‌تونن، یکی‌شون هم تلنگ‌ش در می‌ره! دیگه رستم خودش میاد و با یاد جهان‌آفرین سنگ رو برمی‌داره پرت می‌کنه اونور و کله‌ی بیژن پدیدار میشه.رستم بهش می‌گه این چه کاری بود تو کردی؟! خوب شد حالا اینقدر در زحمت و مصیبتی؟! که بیژن میگه جهان پهلوان، من اصلاً نشان تو رو که دیدم بدبختی‌هام یادم رفت. رستم هم می‌گه خدا نجات داد ولی فقط یه خواهشی ازت دارم، که گرگین رو ببخشی. بیژن هم میگه ببخشم؟! چشم‌م بهش بیوفته قیامت می‌کنم که رستم می‌گه اگه نبخشی همین الان رخش رو سوار میشم و برمی‌گردم ایران! بیژن هم از روی اجبار می‌بخشه. رستم کمند میندازه و با بند و زنجیر و همه‌چی می‌کشدش بالا. می‌بینه اوه‌اوه چطو چیزی شده! زخمی، چرک، موی بلند، ناخن دراز، واه‌واه‌واه! دیگه رستم با دست‌ش همه چیو پاره می‌کنه.برمی‌گردن به سمت همون خونه. رستم یه دست‌ش بیژن، یه دست‌ش منیژه. میرن بیژن حموم می‌کنه لباس درستی می‌پوشه که گرگین میاد و خودشو توی خاکا می‌ماله و میگه غلط کردم گوه خوردم ببخش، بیژن هم دل‌ش به رحم میاد، می‌بخشه. شترها رو بار می‌کنن و رستم به اَشکـَش میگه تو با بیژن و منیژه پیش بار و بنه باشید. من و بقیه گردان باید بریم یه حالی به جمال اون افراسیاب بدیم که بیژن میگه عاقا اصلا این قضیه کین‌خواهی سرِ منه، منم می‌خوام بیام. رستم هم قبول می‌کنه و همه‌ی گردان غیر از اشکش میرن به سمت کاخ افراسیاب.حمله می‌کنن و از دروازه میرن تو و هرکی جلوشون میومده می‌کشتن تا می‌رسن به کاخ که افراسیاب احتمالاً یا خوابه یا مست! رستم تیر بارون می‌کنه و داد میزنه منم، رستم، پور زال، رفتم بیژن رو از ته چاه آوردم بیرون و الان هم مگر اینکه دیوار کاخ‌ت آهنی باشه که نتونم بیام بالای سرت. تو خجالت نکشیدی با دومادت همچین کاری کردی؟! بعله، رستم بیژن و منیژه رو یه دور عقد کرد همین وسط انگار. بعد هم ادامه میده به افراسیاب میگه که تو انگاری کلا با داماد مشکل داری! سیاوش رو اونطوری کردی، الآنم می‌خواستی همون بلا رو سر بیژن بیاری.افراسیاب هم داد میزنه که برید نذارید این وحشیا بیان تو که خب طبیعیه، کسی نمی‌تونه، حمله می‌کنن کاخ رو فتح می‌کنن، افراسیاب مثل همیشه فرار می‌کنه و رستم هم تمام گنج و ثروت‌ش رو غارت می‌کنه و می‌زنن از کاخ بیرون و افراسیاب داره یه لشکری آماده می‌کنه و رستم هم یه خورده شرایط رو مدیریت می‌کنه. یه نگاهی میندازه منیژه رو می‌بینه میگه جون! این منیژه عجب چیز مرغوبیه! با اینکه لباس و وضع خوبی نداره اما هنوزم بی‌همتاست.حالا سپاه توران آماده‌ست، روحیه عالی، خیلی کسر شأن‌شون شده اینجوری رو دست خوردن. افراسیاب به پیران دستور میده حمله کنن. دیده‌بان به رستم میگه عاقا باید زودی فرار کنیم که رستم می‌گه چرا فرار کنیم؟! و بار و بنه رو می‌سپاره به منیژه و میگه دور باش و سپاه رو آرایش می‌کنه. راست سپاه اشکش و گستهم، فرهاد و زنگه سمت چپ، خودش و بیژن قلب‌گاه.افراسیاب هم دوطرف سپاه رو میذاره هومان و پیران، وسط هم شیده و کرسیوَز. رستم داد میزنه به افراسیاب میگه این مسخره بازیا چیه؟! خودت چرا توی آرایش نیستی. ما همیشه باید پشت‌ت رو ببینیم توی جنگ‌ها که داری فرار می‌کنی! چارتا رجز دیگه هم می‌خونه و افراسیاب زرد می‌کنه داد می‌زنه به سپاه‌ش که چرا منتظرین؟! خب حمله کنید! حمله می‌کنن و ایرانیا همه رو تار و مار می‌کنن و افراسیاب هم طبق پیش‌بینی یه اسب تازه نفس پیدا می‌کنه و فرار می‌کنه. رستم هم دو فرسنگ دنبال‌ش می‌کنه و بعد ول‌ش می‌کنه. میاد غنیمت‌های جنگی رو تقسیم می‌کنه و برمی‌گردن ایران.خبر میرسه به کی‌خسرو، بعد هم به گیو و گودرز، که رستم رفت بیژن رو نجات داد، سپاه افراسیاب رو هم شکست داد و داره برمی‌گرده. اونا هم بساط جشن رو آماده می‌کنن. گودرز و گیو پیاده میرن استقبال و احترام. بعد همه با هم میرن پیش شاه. اونجا رستم پیاده میشه یه احترام می‌ذاره و میگه بابو، چقدر راه طولانی بود! کی‌خسرو هم بغل‌ش می‌کنه میگه زنده باد. رستم بیژن رو میاره، دست‌ش رو می‌ذاره توی دست شاه. اسیران جنگی رو هم تحویل میده. بعد از عافرین و... میرن بخورن و بنوشن.10وقتی رستم میگه که باید برگرده شهر خودش شاه دستور میده یه لباس گهربافت بهش میدن. یه جام پر از گوهر، صد اسب زین‌دار و صد استر با بار،دو پنجه پری‌روی بسته‌کمر ، دو پنجه پرستار با تاج زر ،،اینا رو هم میارن و میدن به رستم و رستم هم بعد از تیشیکور و عافرین می‌ره به سمت سیستان. شاه به بقیه همراهان رستم هم هدیه میده و اونام میرن. بعد بیژن رو می‌شونه کنار خودش میگه خب! تعریف کن! بیژن هم میگه و میرسه به داستان منیژه. کی‌خسرو هدایای زیادی رو میده به بیژن میگه اینا رو ببر واسه منیژه، از طرف من. بعد هم چند تا پند به بیژن میده راجع‌به منیژه.می‌گه باهاش با ملایمت رفتار کن، تو خیلی بلا سرش آوردی و اون هم خیلی از خودگذشتگی کرده و اینجا تنهاست. سعی کن شاد نگه‌ش داری و...! خلاصه این داستان هم همینجا تموم میشه. و بیت آخر هم میگهبدین کارِ بیژن سخن ساختم ، به پیران و گودرز پرداختم ،،یعنی داستان بعدی راجع‌به پیران و گودرزه، که بعضیا به این داستان جنگِ یازده رُخ، یا جنگ دوازده رُخ هم میگن. حالا هرچی، توی داستان می‌فهمید چیه ماجرا. پس، تا بعد با فر و دانش باشید.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 13:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh60 Bijan&#039;s hole found + again Bra + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh60-bijans-hole-found-again-bra-stepn-ybiwghrimpnn</link>
                <description>Strava to Virgoolبه به به! شما ببین واقعاً! سه روز نشده باز یکی دیگه! امیدوارم توی‌ این سرما حسابی گرم شده باشن! ادامه شاه‌نامه هستیم، قسمت شصت. در قسمت قبلی دیدیم که رستم درخواست گیو و کی‌خسرو رو پذیرفت تا بره واسه نجات بیژن. ولی قبل از رفتن ببینیم گرگین چی‌میگه.چو گرگین نشان تهمتن شنید ، بدانست که آمد غم‌ش را کلید ،،آره خلاصه گرگین می‌فهمه رستم اومده زودی یه پیغام می‌فرسته براش که گوووه خوردم، شیطون گول‌م زد، توروخدا به کی‌خسرو بگو اجازه بده همراه‌ت بیام، پیش بیژن خودم رو بمالم توی خاکا، تا اینجوری نام خودم رو پاک کنم. رستم هم میگه همون گوه خوردی، ولی چهارتا فحش که میده همچی دل‌ش می‌سوزه، میگه من به شاه میگم، ولی همه‌چی به خودت مربوطه. دو روز چیزی نمیگه، روز سوم می‌ره پَرِش رو پهن می‌کنه پیش خسرو و اسم گرگین رو میاره.کی‌خسرو هم می‌گه نه، نمیشه، من سوگند خوردم تا بیژن آزاد نشده این باید زندانی باشه. رستم باز با زبون چرب و نرم تری می‌گه این بچه توبه کرده، الان می‌خواد جبران کنه که کی‌خسرو راضی میشه. بعد کی‌خسرو میگه واسه این مأموریت‌ت چی احتیاج داری بگو فراهم کنم. وقت نیست. می‌ترسم این افراسیاب که از اکوان دیو جادوگری یاد گرفته یهو یه حرکتی بزنه بیژن طوری‌ش بشه.بعله، کلا شاه‌نامه اینطوریه، یهو یه جایی یه کـُد از توش در میاد، با این چیزاش خیلی حال می‌کنم. این افراسیاب الکی نیست که مثلاً در قسمت قبل با پولادوند می‌تونست رابطه بزنه. ادامه بدیم. رستم میگه این ماموریتی نیست که بخوام با گرز و تیغ حمله کنم. واسه این ماموریت باید فریب و نیرنگ بزنیم‌. بعد توضیح میده که ما در قالب یه کاروان تجاری میریم توران پس باید یه چیزایی برای فروش داشته باشیم و گنج و دِرَم واسه خرید. کی‌خسرو هم دستور میده گنج و اموال رو در اختیار رستم بذارن تا انتخاب کنه، بعدشم میگه یه تعدادی همراه و چند تا از گردان ایران رو هم احتیاج داریم. مثل گرگین، زنگه‌ی شاوران، گستهم، گرازه، فرهاد، رهام و اشکش.چون این هفت یل باید آراسته ، نگهبان این لشکر و خواسته ،،حالا آگهی دادن به این هفت‌تا، اومدن، زنگه می‌پرسه که خسرو کجاست؟! چه خبر شده؟ بعله، اینا اصلاً خبر ندارن چی به چیه. عملیات مخفیانه‌ست تا این سطح. دیگه رستم توجیه‌شون می‌کنه و راه میوفتن. سپاه هم همراهی‌شون می‌کنه تا لب مرز. اونجا دیگه سپاه وامیسته و رستم به سپاه می‌گه کسی هیچ حرکت اضافی نمی‌کنه مگر اینکه خبر مرگ من به گوش‌تون برسه.بعد به همراهیان میگه لخت شین! لباس‌های مبدل بهشون میده، در قالب بازرگان تغییر شکل میدن. همگی با بار و شتر و... میرن تا شهر پیران. پیران از نخجیرگاه می‌رسه. رستم هم یه دیبا می‌پیچه دور سرش و قیافه‌شو حسابی تغییر میده و می‌ره به سمت پیران. البته همه می‌دونیم رستم هیچ‌جوری نمی‌تونه پیش پیران تغییر قیافه بده! پس فردوسی میگه خدا یه کاری می‌کنه که پیران نشناسدش، گیر ندین دیگه! حالا رسیده به پیران، پیران می‌پرسه کی‌هستی؟ چی می‌خوای؟ رستم هم میگه کوچیک شمام، ما از راه شهر شما نون می‌خوریم، بازرگانان ایرانی هستیم، واسه خرید و فروش اومدیم. اگه اجازه بدین از چهارپاهای شما بخریم و گوهر به شما بدیم.پیران خودش یه تجارتی می‌زنه، اسب تازی میده، گوهر می‌گیره که می‌بینه اوف چه گوهری، حسابی خوش‌ش میاد. امنیت‌شون رو تأمین می‌کنه تا تجارت کنن. یه خونه بهشون میده. همه هم خبردار میشن میان واسه خرید و فروش. خبر می‌پیچه می‌ره تااااا می‌رسه به کی؟! به منیژه. منیژه هم هرجوری شده خودشو می‌رسونه به کاروان و مستقیم میاد پیش رستم. بعد از احترام و دعا به جون اموال و کشورش، ازش می‌پرسه شاه ایران رو می‌شناسی؟ پهلوانان‌ش رو می‌شناسی؟ خبر جدیدی نشده؟ احیانا کسی نگفته بیژن نامی گم شده که بخوان بیان دنبال‌ش؟!خاندان‌ش چطوری آروم و قرار دارن؟! این طفلکی اینجا قل و زنجیره، من از غم‌ش چشم‌م خواب نداره. رستم می‌بینی اوه‌اوه توی این شلوغی الان همه‌چیز لو می‌ره گا میشه توش داد می‌زنه سرش که برو گم شو ما داریم اینجا تجارت می‌کنیم چه می‌فهمیم شاه کیه، می‌خوای دردسر درست کنی که منیژه می‌گه خب باشه چرا قاطی می‌کنی؟! خب حرف نزن دیگه چرا می‌زنی؟! کمک هم نمی‌خوای بکنی؟! نکنه ایرانیا رسم دارن با درویش و گدا اینطوری رفتار کنن؟! که رستم می‌گه نه خانم، من نه شاه رو می‌شناسم نه گردان‌ش رو، اصلا محل زندگی من دور از پایتخته، از هیچی خبر ندارم. ما داریم اینجا کاسبی می‌کنیم. ولی کمکی چیزی اگه می‌خوای چرا، دستور میده براش خوردنی بیارن و می‌شینه کنارش.ازش می‌پرسه که بیچاره، چرا اینجوری شدی؟ کجا بودی؟ داستان زندگی‌تو بگو که منیژه وسط خوردن میگه من منیژه، دختر افراسیاب‌م، اینطوری شدم اونطوری شدم، تازه بیژن که از منم بدبخت‌تره اونطوری تهِ چاه اسیره. اگه رفتی ایران گیو و گودرز رو دیدی بهشون بگو بچه‌شون اینجا داره می‌میره. رستم هم یه خورده براش گریه می‌کنه، میگه خب چرا افراسیاب کمک‌ت نمی‌کنه؟! بعد هم میگه من خودم از افراسیاب حساب می‌برم، وگرنه خیلی بیشتر از اینا کمک‌ت می‌کردم. دستور میده خالی‌گران، یعنی آشپزها، یه مرغ بریونی لای نون بدن بهش و یواشکی انگشترش رو می‌ذاره لای مرغ و نون میده به منیژه می‌گه اینم واسه اون بدبخت تهِ چاه. برو دیگه امیدوارم که مشکل‌ت حل شه.10منیژه هم می‌ره مرغ و نون رو میده به بیژن که یهو بیژن از ته چاه می‌گه عجب خوراک شاهانه‌ای، این از کجا اومده، منیژه هم می‌گه یه کاروان بازرگانان ایرانی اومده بودن کاسبی، یه رئیس با فر و هنر داشتن، اون داد بدم بهت. بیژن هم می‌خواد بخوره که یهو انگشتر رو می‌بینه و می‌زنه زیر خنده. یه انگشتر فیروزه، روش نوشته رستم. منیژه می‌بینه بیژن می‌خنده میگه گمونم دیگه رد دادی، پاک خل شدی، خب اگه چیز خنده‌داریه بگو ما هم بخندیم که بیژن میگه دلم می‌خواد بهت بگم ولی تو چون زنی و زن‌ها هم دهن‌شون لقه می‌ترسم بری لومون بدی، واسه همین اول سوگند بخور، که منیژه خیلی بهش برمیخوره.میگه من اینجوری به خاک سیاه نشستم، از توی کاخ به این وضع رسیدم به خاطر تو، اونوقت این جواب منه؟! که بیژن می‌بینه راست میگه طفلکی، میگه عزیزم این آقا اصلا از ایران اومده واسه نجات من، تجارت و اینا همه الکیه، کاوره، تو برو پیش‌ش و بهش بگوبه نزدیک او شو بگویش نهان ، که ای پهلوان کیانِ جهان ،،به دل مهربانی به تن چاره جوی ، اگر تو خداوند رخشی بگوی ،،منیژه هم می‌ره به رستم پیام رو می‌رسونه، رستم می‌بینه که این خوشگل بیچاره داره راست میگه و نیرنگی توی کارش نیست میگه آره، برو بهش بگو خودشه، این راز رو نگه‌دار و شب با هیزم یه آتش بزرگ درست کن تا ما جاتون رو پیدا کنیم و بیاییم سراغ‌تون. منیژه هم پیام رو می‌بره و بیژن خوشحال میشه. بعدش بیژن به منیژه وعده میده که اگه نجات پیدا کنم این زحمات‌ت رو جبران می‌کنم! منیژه هم تا روزه هیزم جمع می‌کنه و شب که میشه آتیش رو روشن می‌کنه. و صدای پاهای پولادین رخش رستم به گوش منیژه می‌رسه.ادامه‌ی ماجرا باشه واسه قسمت بعدی. با فر و خرم باشید.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 19:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh59 asking Rostam to save Bijan + Alireza + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh59-asking-rostam-to-save-bijan-alireza-stepn-rgb88bbbfh1b</link>
                <description>Strava to Virgoolعلیرضا رو داشتیم امروز که هفت‌تا دوعید و با زانوی لنگ تمرین خودش رو به پایان رسوند. نتیجه اخلاقی‌ش هم اینه که با نویدو تمرین نکنید! حالا بریم سراغ قسمت پنجاه‌ونه شاه‌نامه، در قسمت قبل دیدیم که بیژن رو انداختن توی چاه، منیژه رو هم خلع لباس کردن گذاشتن پیش‌ش، گرگین هم رفت یه داستان دروغی بافت به گیو گفت، کی‌خسرو هم به کمک پیشگوها فهمید بیژن زنده‌ست، الان می‌خواد با گرگین صحبت کنه.گرگین شرمسار میاد پیش کی‌خسرو، دندون‌های گرازها رو می‌ذاره جلوی کی‌خسرو که یهو کی‌خسرو مثلاً بی‌خبره می‌پرسه خب بیژن چی شد؟! کجا ازت جدا شد؟! گرگین باز همون داستان دروغی رو تعریف می‌کنه، لرزون لرزون، که یهو کی‌خسرو داد می‌زنه سرش و چهارتا فحش پرملات نثارش می‌کنه و می‌گه گووووه خوردی مردک دروغگو، اگه کسی نگاه چپ به خاندان گودرزیان بکنه خون‌ش پای خودشه. اگه نگران عاقبت کار نبودم می‌گفتم عین یه مرغی سرت رو از تن‌ت جدا کنن.دستور میده با قل و زنجیر ببندن‌ش. بعد هم به گیو میگه نگران نباش من هزاران سوار رو می‌فرستم دنبال‌ش. اگه تا فروردین پیدا نشد، من اون موقع به یاری هورمزد این فرصت رو دارم که توی جام‌گیتی‌نما احوال دنیا رو ببینم، هفت کشور رو رصد کنم، جای بیژن رو پیدا کنم و بهت بگم. گیو هم آروم میشه. خلاصه میرن می‌گردن نمی‌بینن‌ش. روز اول نوروز گیو می‌ره پیش کی‌خسرو، کی‌خسرو قیافه‌ی زار گیو رو می‌بینه، قبای رومی رو می‌پوشه می‌ره ستایش یزدان و برمی‌گرده تاج رو می‌ذاره روی سرش و جام حاوی شراب رو می‌ذاره کف دست‌ش و هفت کشور رو نگاه می‌کنه که هذا هذا گوگل‌مپس.بعد نگاه‌ش میوفته به منطقه‌ی گرگساران، و می‌بینه بیژن توی چاه زندانیه و یه دختر لاغر مردنی هم پرستارشه. نگاه می‌کنه به گیو و چشمای گیو درخشان میشه. بهش می‌گه چی دیده و دوتایی می‌پرسن حالا کی نجات‌ش بده؟! واقعاً به نظر شما کی می‌تونه نجات‌ش بده؟! بعله. کی‌خسرو می‌گه خیلی سریع الان یه نامه می‌نویسم تو هم زودی ببر. می‌نویسه که ای شفتالو ای آلبالو، ای دیو کش، ای کاموس کش، به دادمون برس، گنج و اینا هم فراوون پیش من داری، جوان برومند گودرزیان افتاده ته چاه و خلاصه یه دور شاه‌نامه رو توی این نامه می‌نویسه و میده گیو راه میوفته به سمت نیمروز سیستان، دنبال رستم.بذارید یه نکته رو که امیر خادم عزیز گفت من هم اینجا منتقل کنم. آخرین بیت اون نامه این بود کهچنان‌چون بباید بسازی نوا ، مگر بیژن از بند یابد رها ،،گفتیم که خیلی از شاه‌نامه پژوهان میگن این داستان بیژن و منیژه احتمالاً از اولین داستان‌های شاه‌نامه بوده چون از نظر تکنیکی ضعیف‌تره. مثلاً قافیه‌های این بیت اصلا قافیه‌های خوبی نیستن. و همچنین این الف ته هر مصرع رو می‌بینید، این شکلی توی این داستان خیلی خیلی زیاده، این الف رو هم معمولاً وقتی می‌ذارن که اونقدر مسلط نباشن و نتونن قافیه‌ی خوب پیدا کنن. آره خلاصه. حالا ادامه بدیم ببینم گیو چه می‌کنه با نامه.اول یه دور می‌ره خونه، خدافظی می‌کنه و می‌زنه به دشت، به سمت هیرمند، از گورابد رد میشه که دیده‌بان‌های زابل‌ستان  می‌بینن و داد میزنن یه سواری داره میاد، چند تا هم همراه داره، یه درفش درخشانی پشت‌شه، یه تیغ کابلی هم توی مشت‌شه. زال سریع سوار میشه میاد ببینه چه خبره که می‌بینه گیوه خیلی هم مضطرب و ناراحته. میگه حتماً یه اتفاق مهمی واسه ایران افتاده که گیو داره میاد. می‌رسه و می‌گه پسرم اینطوری‌ع شده وهمی گفت روی‌م نبینی به رنگ ، ز خونِ مژه پشت پایم پلنگ ،،یعنی قطرات اشک‌م ریخته روی کفش‌م خال‌خالی شده! بعد می‌پرسه رستم کجاست، نامه شاه رو باید بهش بدم که دستان میگه یه دقه رفته تا نخجیر گور زود میاد و گیو میگه نه من میرم پیش‌ش عجله دارم که باز دستان می‌گه خداوکیل زود میاد که واقعاً هم رستم زودی میاد و می‌بینه گیو گریه‌عویه می‌گه اوه‌اوه قضیه انگار خیلی جدیه. شروع می‌کنه احوال شاه و پهلوانان و گودرزیان رو می‌پرسه و به بیژن که میرسه گیو بوق می‌زنه! دیگه ماجرا رو مفصل تعریف می‌کنه.رستم هم دوتا قطره اشکی می‌ریزه و دوتا فحش هم به افراسیاب میده و نامه رو می‌گیره و به گیو میگه نگران نباش، تا دست تو دست بیژن نیام پیش‌ت زین رخش رو برنمی‌دارم که الهی توران و اون پادشاه فلان اندر فلان‌ش خراب بشه. میرن تا خونه رستم و رستم نامه رو می‌خونهچون آن نامه‌ی شاه رستم بخواند ، ز گفتارِ خسرو به‌خیره بماند ،،ز بس آفرینِ جهاندار شاه ، در آن نامه بر پهلوان سپاه ،،آره خلاصه حسابی حیرون میشه که شاه چرا اینقدر لایه‌مالی کرده، حتماً قضیه خیلی مهمه.می‌گه من اگه بمیرم هم باید بیژن رو نجات بدم. حسابی دل گیو رو قرص می‌کنه و بهش میگه سه روز اینجا هستیم. تو هم فک کن خونه خودته، روز چهارم میریم پیش شاه. گیو هم می‌پره دست و روی و پای رستم رو ماچ می‌کنه. رستم هم میگه سفره رو میندازن و زواره و فرامرز و دستان هم می‌شینن و ساز و آواز و می. دیگه روز چهارم رستم قبای رومی می‌پوشه، گرز سام رو هم می‌ذاره بیخ زین و صد تا از بهترین سواران رو همراه می‌کنه و با گیو میرن پیش کی‌خسرو.10نزدیک که میشن گیو جلوتر می‌ره و می‌گه آخ‌جون آخ‌جون رستم حاضر شد بیاد. کی‌خسرو هم پهلوانان از طوس و فرهاد و گودرز و گستهم و... رو صدا می‌کنه اونا هم به احترام، پیاده میرم توی راه‌ش. حالا رستم می‌رسه به کی‌خسرو و زرتشتی درون‌ش میزنه بالا کهبرآورد سر آفرین کرد و گفت ، مبادا جز از نیک‌نامی‌ت جفت ،،که هرمز دهادت بدین پایگاه ، و بهمن نگهبان فرخ کلاه ،،همه ساله اردی‌بهشت هُجیر ، نگهبان شده با هُش و رای و ویر ،،به شهریورت باد پیروزگر ، به نام بزرگی و فر و هنر ،،سپندارمز پاسبان تو باد ، خرد جای روشن روان تو باد ،،ز خرداد باش از بر و بوم شاد ، تن چارپایان‌ت مرداد باد ،،دی و اورمزدت خجسته بباد ، در هر بدی بر تو بسته بیاد ،،تو را باد فرخنده‌تر شب ز روز ، تو شادان و تاج تو گیتی‌فروز ،،بعله.حقیقت، اینا از اون قسمت‌های پیچیده‌ی شاه‌نامه بود واسه شخص من. البته خود فردوسی هم خیلی کم از مفاهیم زرتشتی استفاده می‌کنه، چون که احتمالا خیلی بلد نیست. حالا این سلامی که رستم به کی‌خسرو می‌کنه راجع به مفهوم امشاسپندانه که امیر جان خودش میگه فراتر از حد سوادشه، شما دیگه حساب کن چیه! ولی ساده‌ش میشه موجودات مقدس نامیرا. یعنی غیر از اهورامزدا شیش‌تا امشاسپندان دیگه هم داریم که با تلفظ فارسی میشن بهمن، اردی‌بهشت، شهریور، سپندارمز، خرداد و مرداد.حالا مفهوم این تیکه تقریباً اینطوری میشه که پایگاه‌ها رو اهورامزدا، یعنی خدا، بهت داده و بهمن نماد عقل و خرد نگهبان کلاهه، اردی‌بهشت کارش سامان دادن به هستیه، شهریور فرمانروای پیروزی، سپندارمز اینجا نماد بردباریه، خرداد و مرداد هم اینجا مسئول خوشی، خرمی و سرزندگی هستن. بخدا اگه من خودم یکی از اینا یادم بمونه! من تا بیام یاد بگیرم خاندان گشواد و گودرز و گیو و بیژن ترتیب‌شون چجوریه مغزم نیم‌سوز شده!حالا اینجا هم خیلی اتفاق خاصی نیوفتاد، اینا بیشتر از مذهب زرتشت، ملی بودن، یعنی زمان فردوسی هنوز اینا مثل یلدا و نوروز خودمون قاطی زندگی ایرانیان بوده و اینجا رستم فقط خواسته یه عرض ارادتی به شاه بکنه. ادامه بدیم.کی‌خسرو یه احوال‌پرسی می‌کنه و بعد پهلوانان رو فرامی‌خونه، میگه یه مجلسی بسازن که دیگه از جزییات‌ش بگذریم که یه درخت میارن از جنس طلا و نقره و برگ‌هاش جواهرو سنگ‌قیمتی و مشک و عنبر گذاشتن که باد بیاد بوی خوب بیاد و خیلی مفصل که اگه همه‌شو بگم مغزم یاتاقان می‌زنه، حالا هرچی، رستم رو می‌نشونه زیر این درختو و باز ازش تعریف می‌کنه و سپاس و ستایش، بعد هم میگه این پور گیو همیشه دست‌ش بالا بوده، میان‌ش بسته بوده، هرچی ما می‌گفتیم توی هوا قبول می‌کرده بیا برو اینو نجات بده دردات توسرم که رستم می‌گه اصلاً منو مادرم زاییده که هرچی تو بگی بگم چشم. نیزه هم توی چشم‌م بکنن باز میرم بیژن رو نجات میدم اینهمه خودتو اذیت نکن دیگه. همه هم میگن عافرین و می‌زنن به سلامتی‌ع!حالا همه‌کارها رو کردن و دیگه رستم باید بره ولی تنها اتفاقی که قبل‌ش میوفته اینه‌که که گرگین می‌خواد یه خواهشی از رستم بکنه که یه جوری آب‌روش رو برگردونه. این ماجرا رو با سفر رستم باشه واسه قسمت بعد. تا قسمت بعدی شادان و گیتی‌فروز باشید.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 22:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh58 Bijan in hole + bra + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh57-bijan-manijeh-story-began-loops-neighbor-died-stepn-gvzhestetxpt</link>
                <description>Strava to Virgool به به به! بعد از مدت‌ها باز یکی از این خوشگلاع دیدم. اعتقاد دارم دیدن اینا درهرجا و به هرشکلی شانس میاره، یا پاداش یه کار نیکه! بزاق‌م رو کنترل کردم و به دویدن ادامه دادم و رفتم سراغ قسمت پنجاه‌وهشتم شاه‌نامه. در قسمت قبلی که بی‌ربط هم به صحنه‌ی امروز نبود دیدیم که بیژن تو بغل منیژه به هوش اومد و دید وسط کاخ افراسیابه و هیچ‌جوری نمی‌تونه فرار کنه و افراسیاب الانه که خبردار بشه.دربان کاخ بعد از یک روز به یه چیزایی مشکوک میشه و یه تحقیق ریزی می‌کنه و متوجه میشه که یکی از پهلوانان ایرانه که الان توی اتاق منیژه‌ست، پس سریع خودشو می‌رسونه به افراسیاب و میگه چی شده و افراسیاب هم عین بید می‌لرزه و همونجا میگه هرکی دختر دار میشه باید همون اول بدونه که ستاره‌ی بخت‌ش ریده! پس یکی از پهلوانان‌ش، قرا خانِ سالار هُش، رو صدا میزنه واسه مشورت. نتیجه‌ی مشورت این میشه که به کرسیوَز دستور میده برن کاخ منیژه رو محاصره کنن و بیژن رو دستگیر کنن.می‌ریزن و درب اتاق رو که قفل بود از جا می‌کنن و بیژن میگه بدبخت شدم، هیچی هم ندارم باهاش مبارزه کنم، نه اسبی، نه جوشنی، ولی یادش میاد که توی چکمه‌ش همیشه یه خنجر جاساز می‌کرده. دست میندازه و برش می‌داره و میگه من بیژنم، پسر گیو گودرز گشواد، نزدیک بشی شیت‌ت می‌دم. اگر هم کشته بشم تمام طایفه‌م با پهلوانان ایران روی سرتون خراب میشن. مگر اینکه منو ببری پیش افراسیاب تا بهش توضیح بدم بلکه آزادم کنه. کرسیوز هم می‌بینه بشدت راست میگه، خیلی با احتیاط دست‌شو می‌بنده و می‌بردش پیش افراسیاب.به افراسیاب که می‌رسه افراسیاب میگه یالا بگو اینجا با دختر من چه غلطی می‌کردی؟! بیژن هم میگه من اومده بودم شکار گراز، بعد از شکار  پرنده‌ی بازِ شکاری من گم شد، من اومدم دنبال‌ش توی خاک توران و پیداش نکردم، همونجا زیر سایه‌ی یه سروی خوابیده بودم که یه پری اومد منو جادو کرد و وقتی چشم باز کردم دیدیم توی اماری دارم میام اینجا، منیژه هم توی‌ اماری خواب بود و پری یه وردی هم توی گوش منیژه خوند که بیدار نشد تا همینجا، پس در نتیجه هم خودم بی‌گناهم هم منیژه پاکه پاکه! افراسیاب هم باور می‌کنه!سه بار باور می‌کنه! آخه یه همچین داستان چرتی رو کدوم آدم عاقلی باور می‌کنه که افراسیاب دومی‌ش باشه؟! اتفاقاً قاطی می‌کنه روی بیژن که تو که نصف سپاه تورانیان رو با کمند و شمشیرت تیکه تیکه کردی الان دست‌بسته نشستی جلوی من مثل مست‌های خواب‌دیده چه شعری تفت میدی؟! تو اومدی منو بکشی، که بیژن می‌گه اینجوری که دست بسته نمی‌تونم، دست‌هام رو باز کن و بهم اسب و شمشیر بده، تا ببینیم چطور میشه!افراسیاب رو می‌کنه به کرسیوز میگه این جغله بچه اومده توی کاخ من، هرکاری دل‌ش خواسته کرده، الآنم دست‌بسته جلوی من نشسته، قلدری می‌کنه، شمشیر هم می‌خواد! بردار ببرش زنده‌زنده دارش بزن تا ایرانیان عبرت بگیرن. پس کشون‌کشون می‌برن‌ش و بیژن داره ناله می‌کنه و تمام غصه و ناراحتی‌ش اینه که مثل بزرگان خاندان‌ش با افتخار و در جنگ کشته نشده و روح‌ش سرگردان می‌مونه! حالا اینا یه درختی رو آماده می‌کنن برای دار که پیران از راه می‌رسه.می‌رسه می‌بینه همه‌ی تورکان به صف شدن، میگه ماجرا چیه که کرسیوز میگه اعدامی داریم و پیران میگه کی؟! کرسیوز میگه بیژن، از پهلوانان ایران! پیران باورش نمیشه می‌ره می‌بینه واقعاً بیژنه، میگه دیوونه شدی؟! اینجا چی می‌خوای که بیژن ماجرا رو تعریف می‌کنه و پیران فک‌ش میوفته می‌خوره توی سر یه موشی، موشو میپره توی تنبون‌ش، سریع بیخ پاچه‌ش رو می‌گیره که موشو بالاتر نره، فک‌ش رو برمیداره به کرسیوز می‌گه نکن نکن، اعدام نکن تا من برگردم و می‌ره تا پیش افراسیاب، افراسیاب می‌خنده میگه چی میخوای؟! پول و پادشاهی میخوای بگو تا بدم دیگه چرا اونجاتو گرفتی؟!سپهدار دانست که از آرزوی ، به پای‌است پیران و از نیک‌خوی ،،بخندید و گفت‌ش چه خواهی؟ بگوی ، تو را بیشتر نزد من آب‌روی ،،اگر زر بخواهی و گر گوهرا ، و گر پادشاهی هر لشکرا ،،ندارم دریغ از تو من گنج خویش ، چرا برگزینی همی رنج خویش ؟!که پیران میگه جسارتا یه انبردستی دم‌باریکی چیزی این دور و بر پیدا میشه؟! بهش میدن و موشو رو با کمک خدمتکاران میاره بیرون و میگه قربان من از صدقه‌سری شما همه‌چیز دارم. ولی تصدقت، گفتم سیاوش رو نکش گوش ندادی، ما هنوزم از مصیبت کین‌خواهان‌ش آب خوش از گلومون پایین نرفته که باز می‌خوای یه کین‌خواهی جدید راه بندازی؟! این بیژن اگه کشته بشه گیو و گودرز و رستم و بقیه‌ی پهلوونا فردا صبح اینجا دارن با کله‌ی من و شما فوتبال بازی می‌کنن!افراسیاب هم می‌گه این دشمن من اومده با دختر من توی کاخ من رسوایی بار آورده می‌خوای تاج بذارم روی سرش حلوا حلواش کنم؟! آب‌رو برای من می‌مونه؟! که پیران می‌گه درست میگی ولی به جای اینکه بکشی‌ش زندانی‌ش کن که بدبخت نشیم! افراسیاب هم قبول می‌کنه به کرسیوز می‌گه ببرش توی یه چاهی زندانی‌ش کن، دست و پاش رو با بند رومی زنجیر کن. از سر تا پاش توی قل و زنجیر باشه. بعد همراه‌ت فیل ببر، اون سنگی رو که اکوان دیو از تهِ دریای چین درآورده رو بکش ببر بذار درِ چاه.10از اونجا برو پیش اون منیژه‌ی فلون‌فلون شده، تمام دارایی‌هاش رو ازش بگیر و از کاخ بندازش بیرون. ببرش بذارش کنار چاه تا باشه پرستار بیژن جون‌ش! کرسیوز هم می‌ره همه‌ی این کارا رو می‌کنه و منیژه رو پرت می‌کنه وسط همون دشت. منیژه هم می‌ره گدایی یه ذره نون پیدا می‌کنه می‌بره واسه بیژن تا با شوربختی زنده بمونن. حالا اونور گرگین یه هفته صبر می‌کنه می‌بینه بیژن نیومد، می‌ره دنبال‌ش می‌بینه اسب‌ش بدون زین توی مَرغزاری ولوعه، می‌فهمه که تباه شده. می‌زنه توی سر خودش که این چه گوهی بود که خورد و اسب‌ش رو برمیداره و همراه خودش می‌بره ایران.این گرگین انگاری فقط از سر حسادت می‌خواسته به حالی از بیژن بگیره و حساب بعدش رو نکرده بوده. الآن فهمیده که بدون بیژن بره ایران چه فاجعه‌ایه. همینطور هم میشه. به شاه خبر می‌رسه، کی‌خسرو هم به گیو می‌گه برو ببین پسرت کجاست؟ گیو هم فکری شده، اسب‌ش رو زین می‌کنه می‌ره توی راه. پیش خودش هم فکر می‌کنه اگه گرگین بدون بیژن بیاد یعنی که بیژن رو کشته، منم خون‌ش رو می‌ریزم. گرگین می‌رسه به گیو و خودش رو میندازه زمین که ای شفتالو ای آلبالو، ای بادیگارد شاه، من از شرم نمی‌تونم توی صورت‌ت نگاه کنم، نگران نباش، بهت میگم بیژن کجاست، گیو ولی می‌بینه اسب بیژن بدون سواره و خاک و خُلیه از هوش می‌ره، میوفته توی خاکا، خودشو میزنه، شیون می‌کنه، گرگین رو می‌گیره به سوال که تو اونجا چه گوهی می‌خوردی، چرا بیژن همراه‌ت نیست و... که گرگین می‌گه الان برات تعریف می‌کنم.میگه ما رفتیم رسیدیم گرازها حمله کردن، دوتایی گرازها رو کشتیم که یهو یه گور پیدا شد، پیل پیکر، قرمز رنگ، با کله‌ی شیر و پاهاش مثل پای سیمرغ و...! بیژن کمند میندازه که گور رو بگیره که گور بیژن رو همراه خودش می‌بره و غیب میشه، منم هرچی گشتم بیژن رو پیدا نکردم. من مطمئنم این گور یه دیو بوده! بعله! یعنی گرگین اینقدر از خودش خلاقیت نداره، حتماً باید داستان رستم رو کپی کنه و تحویل بده!گیو می‌گه این حتماً بیژن رو کشته و الان داره اراجیف می‌بافه ولی به خودش مسلط میشه که نکشدش، میگه اگه من اینو بکشم که بیژن زنده نمیشه، همه‌چی هم بدتر میشه. باید ببرم‌ش پیش کی‌خسرو تا اون تصمیم بگیره. بعدش لازم شد انتقام می‌گیرم که دعوا هم نشه. می‌ره پیش کی‌خسرو و ناله می‌کنه، کی‌خسرو هم‌دردی می‌کنه میگه خب گرگین چی‌گفت؟ گیو هم تعریف می‌کنه و می‌گه بیژن رو احتمالاً کشته که کی‌خسرو میگه، نه نگران نباش، چون بیژن زنده‌ست!گیو می‌گه چی؟! چجوری؟! کی‌خسرو می‌گه پیشگوهایی که گفتن من به کین خواهی سیاوش میرم توران تعریف می‌کردن که دیدن بیژن هم همراهم بوده و چه رشادت‌ها و چه دلاوری‌هایی از خودش نشون میده. پس حالا حالاها نمی‌میره. گیو هم خیال‌ش راحت میشه. دیگه در قسمت بعد خواهیم دید که کی‌خسرو چجوری می‌فهمه که بیژن رو چجوری باید پیدا کنن. تا قسمت بعد آزاد و شاد باشید.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاست قسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 21:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh57 Bijan &amp; Manijeh story began + Loop&#039;s neighbor died + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh57-bijan-manijeh-story-began-loops-neighbor-died-stepn-sah3ne1wgsim</link>
                <description>Strava to Virgoolچند روزه که لوپ بوستان چهل‌چراغ داره. آقای قاعینی فوت شده، از دوستان بابا بود، باهم می‌رفتن کوه. دنیاست دیگه، نوبت منم میشه، فعلاً ادامه بدیم قسمت پنجاه‌وهفت شاه‌نامه رو. داستان بیژن و منیژه شروع میشه. مقدمه‌ی این داستان یه‌ذره فرق می‌کنه.اولش فردوسی میگه که یه شبی که خیلی تاریک بود، همه‌جا تاریک بود! ماه لاغر بود، هیچ صدایی نمیومد و همینجوری شب رو توصیف می‌کنه! بعد میگه من خیلی دل‌م تنگ شد پا شدم، یه عزیز مهربانی در خونه دارم، بهش گفتم یه چراغی چیزی بهم میدی؟ یه شمعی آوردی همراه‌ش به باغ،مِی آورد و نار و ترنج و بهی ، زدوده یکی جام شاهنشهی ،،بعد هم به من گفت که خواب‌ت نمی‌بره؟ می بنوش تا یه داستان قدیمی برات تعریف کنم از اونجای شاه‌نامه که هنوز به شعر تبدیل‌ش نکردی! بهش گفتم خیلی خوب میشه، اونم گفت باید قول بدی که به شعر درش بیاری تا منم خوشحال بشم. فردوسی هم میگه جون! بخون بخون!خب، اینجا، امیر خادم عزیز میگه که طبق نظر بیشتر شاه‌نامه پژوهان این داستان قبل از بقیه داستان‌ها سروده شده، به دوتا دلیل، اولی‌ش تکنیکیه، مربوطه به شکل کلمات و... . دومی‌ش همین مقدمه‌ست. فردوسی اینجا مقدمه رو به یه شکل خاصی میگه، طولانی‌تر و داستان در داستان. مثل وقتی که داری خواب می‌بینی باز توی خواب هم می‌خوابی خواب می‌بینی! اینجا فردوسی داستان خودش و معشوقه یا همسر احتمالی‌ش رو میگه و میگه ایشون یه داستانی رو تعریف کرد. آره خلاصه. باز این نظر هم قطعی نیست، حدس و گمانه، حالا بریم ببینیم داستان‌ش چیه.میگه یه روزی در کاخ کی‌خسرو، همه بودن، گودرز و گرگین و گستهم و بیژن و گیو و فرهاد و طوس و... و پریچهرگان هم بودن، کی‌خسرو هم بود، می و مطرب و خلاصه، دورهمی کاملی بود که یهو سالار بار میاد. سالار بار مسئول اینه که ببینه کی میاد پیش شاه و چه خواسته‌ای داره و خلاصه میگه که اعلاحضرتاع! اِرمانیان، یعنی اهالی جایی در مرز بین ایران و توران، اومدن از راه دراز، الان جلوی در وایسادن، یه درخواستی دارن. کی‌خسرو هم میگه باشه بگو بیان و خودش می‌ره در جایگاه مخصوص.میان و اول احترام و بعد میگن اعلاحضرتاع به فریادمون برس که بیچاره شدیم از دست یه گله گراز! اینا اونجا یه بیشه دارن که کشاورزی می‌کنن، از سمت توران یه گله گراز اومده و همه جا رو خراب کرده. گرازهایی با دندون‌های بزرگ و تیز و هیکل اندازه‌ی کوه، درخت‌های چند صد ساله رو هم نصف کردن. از سمت توران خیلی ناامن بوده، واسه همین اومدن پیش کی‌خسرو. شاه هم دل‌ش می‌سوزه و میگه آقای گنجور گنج بیاره. جایزه تعیین می‌کنه واسه کسی که بتونه گرازها رو شکار کنه و پهلوانان رو صدا می‌زنه.بیژن می‌گه من میرم. گیو از اونور به بیژن میگه باباجون، تو درسته که خیلی قوی هستی اما جوونی، تا حالا چنین کاری نکردی که بیژن قاطی می‌کنه که تو همیشه منو دست کم می‌گیری. شاه خوش‌ش میاد و از بیژن تعریف می‌کنه و می‌گه از تو خیال‌م راحته ولی جهت اطمینان، با گرگین میلاد برو تا راه رو نشون‌ت بده. و به گرگین دستور میده و گرگین میگه اطاعت.دوتایی می‌رن و توی راه هم هرچی حیوون می‌دیدن شکار می‌کردن تا می‌رسن به همون جای تعیین شده. بیژن یهو به گرگین با حالت دستوری میگه تو برو کنار اون درخت کمین کن، من از اونور میام و دوتایی محاصره‌شون می‌کنیم و شکارشون می‌کنیم که گرگین میگه عه؟! زرنگی؟! جایزه‌ها رو خودت برداشتی حالا میگی کمک بدم؟! بیژن هم مغرور و قورتوک، روی گرگین منفی می‌کنه و خودش تنهایی می‌ره به جنگ گرازها، تیر بارون‌شون می‌کنه، اونا هم قهرآلود میشن و دندون هاشون رو می‌کشن به سنگ و درخت و آتیش درست می‌کنن که دودش می‌ره به آسمون، یکی‌شون زره بیژن رو پاره می‌کنه، ولی بیژن شمشیر می‌کشه سر از تن تک‌تک‌شون جدا می‌کنه.سرهای این گرازها اینقدر سنگینه که گاومیش هم نمی‌کِشه، ولی بیژن چرا! اینا رو برمیداره برای اثبات. گرگین می‌بینه بیژن موفق شد، کون‌ش می‌سوزه، چشم دیدن نداره، می‌خواد یه جوری این پیروزی رو به بیژن زهر کنه، فردوسی هم می‌گه:هر آن که او به ره بر کَنَد ژرف چاه ، سزد گر نهد در بنِ چاه گاه ،،یعنی چاهی مکن بهر کسی و این حرفا. حالا گرگین داره به چیزی فکر می‌کنه که خودش عاقبت‌ش رو نمی‌دونه. گرگین می‌ترسه بدنام بشه، که بیژن بگه من گفتم گرگین بیاد کمک‌م، نیومد، خودم تنهایی شکارشون کردم، این حرف براش سنگینه، واسه همین به بیژن میگه که عافرین، تو خیلی کارت درسته. حالا که تا اینجا اومدیم بذار یه چیزی بهت بگم.10گرگین ادامه میده که من اینجا زیاد اومدم، با رستم و طوس و... . یه جایی هست که تا اینجا دو روز راهه، یه مراسمی مثل جشن برگزار می‌کنن، همه جا قشنگ، رودخونه، پر از در و داف، منیژه دختر افراسیاب هست، خیمه می‌زنه با کنیزاش. اوف، خلاصه نگم برات. بیژن هم که جوون و جویای نام و کام، می‌گه ای بشمت، بریم بریم. میرن در خاک توران و از دور نمایان میشه. بیژن می‌گه بذار من جلوتر میرم ببینم اوضاع چطوره.به گنجورش، یعنی اونی که وسایل‌ش رو براش حمل می‌کنه، میگه اون کلاه خوبو مخصوص مهمونی رو بیار، با طوق و گوشوار کی‌خسرو و یاره، یا همون دستبند، یادگار گیو. اینا همون زیورآلات زنونه‌ی کنونی هستن که اون قدیما آقایون می‌پوشیدن. حالا بیژن رفته نزدیک‌تر، در سایه‌ی یه سروی که آفتاب اذیت‌ش نکنه نگاه می‌کنه و از اونور هم منیژه اینو می‌بینه که جووون، چه پهلوان سرو قامتی در سایه وایساده با این مشخصات کهبه رخسارگان چون سهیل یمن ، بنفشه گرفته دو برگ سمن ،،کلاه جهان‌پهلوان بر سرش ، فروزان ز دیبای رومی برش ،،پس به دایه‌ی خودش میگه برو ببین این سیاوشه یا کیه که اینقدر جیگره.بهش بگو چرا دور وایساده پری‌زاده؟! ما سال‌های سال اینجا برنامه داشتیم مثل تو ندیدیم، نکنه رستخیز شده ما خبر نداریم. دایه می‌ره، به بیژن میگه، بیژن لپ‌هاش گل‌ میندازه. به دایه میگه نه سیاوش نیستم، بیژن پسر گیو هستم، پهلوان ایران. اومدن گراز شکار کردم، می‌خوام دندوناشون رو ببرم برای شاه. الآن اومدم بلکه بخت‌م بزنه دخت افراسیاب رو ببینم. اگه منو بهش برسونی بهت گوشوار زر هدیه میدم.دایه هم می‌ره میگه خانم باید از نزدیک ببینی‌ش، که روی‌ش چنین است و بالا چنین ، چین آفریدش جهان‌آفرین ،،گمونم فردوسی اینجا رو سانسور کرد! منیژه همون لحظه کنترل بزاق‌ش رو از دست میده و میگه بدو بدو دعوت‌ش کن بیادش پیش من! دایه می‌ره میگه، بیژن هم پیاده خرامان میاد و می‌رسه و منیژه آغوش باز می‌کنهمنیژه بیامد گرفت‌ش به بر ، گشاد از میان‌ش کیانی کمرکمربندش رو هم باز می‌کنه که پهلوان راحت باشه! میگه تو با این همه کمالات چرا خودتو با شکار گراز اذیت می‌کنی؟ حیف شما نیست؟!بشستند پای‌ش به مشک و گلاب ، گرفتند از آن پس به خوردن شتاب ،،می‌خورن و غریبه‌ها رو بیرون می‌کنه و می‌گه پرستندگان و رامشگران بمونن. حضرت می سال‌خورده رو هم در جام بلور میارن. سه روز و سه شب توی هم شادی می‌کنن! بعد دیگه بیژن می‌گه خانم خیلی خوش گذشت ما دیگه رفع زحمت کنیم که منیژه توی دل‌ش می‌بینه بازم می‌خواد! پرستندگان‌ش رو صدا می‌کنه یه داروی بی‌هوشی میده می‌ریزن توی نوشابه‌ش و یه اَماری، از این اتاقک‌های روی شتر، آماده می‌کنه و پهلوان بی‌هوش رو میندازن توش و روشو می‌پوشونن و میرن کاخ افراسیاب، اتاق منیژه جون. بیژن به هوش میاد می‌بینه توی بغل منیژه جون، لوکیشن کاخ افراسیاب!به یزدان ناله می‌کنه از دست اهرمن، که وااااای بدبخت شدم، ای که الهی سقط بشی گرگین! حالا سوال اینجاست که گرگین تا کجاشو برنامه ریزی کرده بود؟! منیژه می‌بینه رنگ بیژن رفت و باقی جریانات هم متعاقباً به‌همین شکل چیز شد، به پهلوان می‌گه غصه نخور عزیزم، طوری نشده! بیا یه چیزی بخور، شاد باش. بیژن هم می‌بینه چاره‌ای نیست، یه چیزی می‌خوره و شاد می‌باشه. حالا اینکه افراسیاب چجوری‌ خبردار میشه و چه بلاهایی سر کی میاد رو در قسمت بعد براتون تعریف می‌کنم. تا قسمت بعد شاد باشید!قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاست قسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 07:23:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh56 Rostam &amp; Akvan the giant + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh56-rostam-akvan-the-giant-stepn-vpnpu0pe2tom</link>
                <description>Strava to Virgoolقسمت پنجاه‌وشیش شاه‌نامه رو داریم. یه داستان کوتاهه به نسبت. خیلی هم ربطی به داستان قبلی نداره. اول‌ش هم فردوسی یه مقدمه میگه، یاد خدا می‌کنه که فقط خودشه، هیچ‌جوری هم نمیشه اثبات کرد، حرف نزن بگو چشم! بعد هم میگه این داستان رو آدم دانشمند ممکنه دوست نداشته باشه که معلومه چرا! توش دیو و خرافات هست. ولی تو به معنی‌هاش نگاه کن و باز بگو چشم!داستان شروع میشه، کی‌خسرو در یک دشتی به همراه تمام اَوِنجِرز، یعنی رستم و گودرز و گستهم و گرگین و خراد و... همه خلاصه، نشستن به تفریح که یهو یه چوپانی میاد که بیایین کمک! یه گله اسب دارم که یه گوری اومده قاطی‌شون داره اینا رو می‌ترسونه و اذیت می‌کنه. عین شیر گازشون می‌گیره، رنگ‌ش زرده، از یال‌ش تا دم‌ش یه خط مشکیه، کون بزرگ و گردی هم داره! کی‌خسرو به رستم می‌گه کار خودته! رستم میگه چرا؟! به خاطر کون‌ش؟! کی‌خسرو میگه نه بی‌تربیت! به این دلیل که این احتمالاً گور‌ نیست، یه دیوی اهریمنی چیزیه که خودشو به شکل گور‌ درآورده. رستم هم میگه چششششم. برون شد به نخجیر چون نرّه شیر ، کمندی به دست، اژدهایی به زیر ،،همون حوالی دشتی که نشونی داده بود رو سه روز می‌گرده تا بلاخره پیداش می‌کنه، طلایی رنگ و خوشگله ولی معلوم نیست زیر چرم‌ش چه خبره. میگه بذار زنده بگیرم‌ش ببرم‌ش و کمند رو می‌گیره دست که گور می‌بینه و غیب میشه و رستم می‌گه هاااااا، این خیلی زبله، زور فایده نداره، باید عقل‌م رو به‌کار بندازم. و بعد ادامه میدهجز اکوانِ دیو این نشاید بُدن ، ببایست‌ش از باد تیغی زدن ،،ز دانا شنیدم که این جای اوست ، شگفت اینکه بستاند از گور پوست ،،بعله، می‌بینیم که گویا معرف حضور آقای رستم هستن ایشون. میگه این قطعاً اکوان دیوه. باز پیداش می‌کنه و کمان کیانی رو می‌کشه و تیر میندازه که باز اکوان غیب میشه. باز سه شبانه روز می‌گرده و پیداش نمی‌کنه، دیگه خسته میشه، کنار رودخونه زین و متکا رو پهن می‌کنه و خواب‌ش می‌بره و اکوان میاد و به کردار باد، یعنی خیلی فرز و سریع، با دستاش برش می‌داره بین زمین و آسمون بلندش می‌کنه و می‌گه زود تند سریع بگو که دوست داری پرت‌ت کنم توی کوه یا توی دریا؟!رستم پیش خودش فکر می‌کنه که اگه بندازه توی کوه که همه استخونام خورد میشه! باز توی آب احتمال زنده موندن‌م بیشتره ولییییی، این دیوها کارشون واژگونه‌ست، هرچی بگم برعکس می‌کنه. پس یه داستانی سر هم می‌کنه و می‌گه دانای چین گفته هرکی توی آب غرق بشه روح‌ش اونجا سرگردان میشه و نمی‌تونه بره بهشت. پس منو بنداز توی کوه تا زودی پلنگ و شیر بخورنم و سرگردان نشه روح‌م!اکوان هم میگه، عهههه، خب پس میندازم‌ت توی دریا تا حسابی خوش‌به‌حالت بشه و پرت‌ش می‌کنه توی دریا و نهنگ و کروکودیل میاد بخوردش که رستم شمشیر می‌کشه پاره‌شون می‌کنه و شنا می‌کنه میاد به خشکی و ستایش پروردگار. می‌ره همونجایی که خواب بود می‌بینه زین و وسایل رخش هستن ولی خودش نیست، می‌ره دنبال رخش. می‌رسه به گله‌ی اسب‌های افراسیاب که می‌بینه به به! رخش، داره وسط مادیون‌ها حسابی حال می‌کنه، بساط اوشگوری‌گوگوری برقراره، کمند میندازه و می‌کِشدش بیرون.گله‌دار سر و صدا می‌شنوه فک می‌کنه دزد اومده، سواران افراسیاب رو خبر می‌کنه اونا هم می‌تازن که بگیرن‌ش که رستم شمشیر می‌کشه و میگه من رستم‌م، پور دستان سام. می‌زنه سواران رو جر‌ میده. چوپان فرار می‌کنه، رستم هم دنبال‌ش می‌کنه. چوپان می‌رسه به افراسیاب که اونجا درحال گردش و تفریح بوده و میگه رستم اومده اسب‌هامون رو دزدیده و سواران رو هم کشته و افراسیاب میگه عه عه عه، چطو؟! چه گوه خوریا! به نگهبانان دستور میده زودی برید بگیرید بکشیدش، چجوری جرأت کرده تنهایی بیاد قتل و غارت؟!افراسیاب معلوم نیست آلزایمر داره یا چی! یادش رفته کل سپاه توران و چین و دیو و اینا رو رستم تنهایی نابود کرد و بعدشم افراسیاب مجبور شد فرار کنه! به‌هرحال، اینا میرن و طبیعیه دیگه می‌زنه همه‌شون رو می‌کشه و فیل‌های سفیدشون رو هم می‌گیره که یهو اکوان پیداش میشه و می‌گه عه، پررو! زنده برگشتی؟! که رستم امون نمی‌ده و کمند میندازه دورش و می‌پره با گرز میزنه توی سرش که مغزش میگه پلغ و با خنجر سر از بدن اکوان جدا می‌کنه.بعد هم فردوسی میگه من میگم دیو ولی شما بدون منظورم آدم ناحسابی‌ـه. بعد هم میگه اسم‌ش اکوانه، مثل گوان، یعنی اندازه‌ی چندین پهلوان زور داره ولی آخر و عاقبت خوبی نداشته. البته شوخی می‌کنه، اکوان به این معنی نیست، داره اشتقاق سازی می‌کنه، همینکارایی که توی تصویرسازی با سمیروس میکردیم! باز دست‌ش درد نکنه!10دیگه رستم می‌ره به سمت کی‌خسرو، دیده‌بان‌ها می‌بینن میگن رستم داره میاد ولی به جای گور داره با فیل و اسب میاد! میرسه و شاه تحویل‌ش می‌گیره و میرن، رستم اسب‌ها رو تقسیم می‌کنه بین دوستان و فیل‌ها رو هم میده به کی‌خسرو و یه هفته جشن و پای بساط می تعریف می‌کنه که ظاهرش گور بود ولی باطن‌ش یه دیو زشت با کله‌ی مثل فیل و موی بلند و دندون‌های گراز، دو چشم‌ش سپید و لبان‌ش سیاه، آره خلاصه کله‌ش رو بریدیم و خلاص و کی‌خسرو می‌گه خدا رو شکر که یه کسی رو دارم که دیو و فیل هم‌زمان شکار می‌کنه، رستم هم میگه سلامت باشید!دیگه دوهفته هست‌ش و بعد میگه می‌خواد بره پیش زال که کی‌خسرو می‌گه تورو خدا امشبو بمون! رستم هم میگه جون! و می‌مونه! بعدش هم موقع رفتن میگه من میرم ولی زودی برمی‌گردم واسه ادامه کین سیاوش! افراسیاب فک کرده با یه گله اسب راضی می‌شیم؟!این داستان همینجا تموم میشه. یه جورایی شبیه داستان رستم و هفت گردان بود. انگار یه زنگ تفریح بود بین داستان قبلی و بعدی که داستان بیژن و منیژه هست‌ش. فعلاً خدانگهدار تا شروع داستان قسمت بعد.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاست قسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 20:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh55 Rostam &amp; Pouladvand + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh55-rostam-pouladvand-stepn-mbtvv5wlgxkx</link>
                <description>Strava to Virgoolقسمت پنجاه‌وپنج شاه‌نامه هستیم. در قسمت قبل دیدیم که رستم و سپاه‌ش همینجوری دارن میان به طرف افراسیاب، در بهشت کـَنگ، آخرین جایی هم که فتح کردن شهر بیداد بود، دز مردم‌خواران، الان دیگه رسیدن نزدیک افراسیاب و افراسیاب داره خودشو آماده می‌کنه.افراسیاب میگه ما سپاه بزرگی داریم اما سالار سپاه نداریم، یه کسی که بتونه با رستم رو در رو بشه. این رستم وقتی هنوز یه بچه بود من حمله کردم به شهر ری، اون اومد منو عین سطل ماست انداخت پایین. الآن که دیگه بزرگ پهلوانه تکلیف‌مون معلومه! اطرافیان‌ش هم بهش روحیه میدن که نگران نباش، ما همه هستیم وهمه سر به سر تن به کشتن دهیم ، به از آنکه گیتی به دشمن دهیم ،،یا شکل معروف‌ترش :همه سر به سر تن به کشتن دهیم ، از آن به که کشور به دشمن دهیم ،،جالب نبود؟! این شعر معروف رو همه‌مون شنیده بودیم و شاید جایی هم استفاده‌ش کردیم و کلی هم احساس غرور و افتخار کردیم اما نمی‌دونستیم که این جمله رو سپاه توران برای دشمنی با ایران گفتن! بعله! حالا افراسیاب حسابی شیر شده می‌گه هاااا، اصلا خودم کمر می‌بندم به جنگ و ایران رو هم بعدش ویران می‌کنیم و نوه‌ی خودمو نابود می‌کنم. در جریانید که کی‌خسرو، شاه ایران، نوه‌ی افراسیاب هست‌ش!حالا افراسیاب یه جاسوسی به نام فرغار رو می‌فرسته تا آمار سپاه ایران رو دربیاره. خود افراسیاب هم یواشکی پسر خودش، شیده، رو صدا میزنه و باهاش درد دل می‌کنه و می‌گه این رستم رو من خوب می‌شناسم، هیچ‌کس حریف‌ش نمیشه. زورش اونطور، اسب‌ش اونطور، من بارها باهاش مبارزه کردم نشدنیه. الآن هم که دیگه هرچی پهلوان داشتیم یا سپاسی خواسته بودیم بیان کمک رو یا کشته یا اسیر کرده، از کاموس و خاقان و گهار و شنگل و اوووو... تمام دارایی‌ها و گنج‌های مهم این کشورهای چین و هند و شگن و کشان و... رو هم غارت کرده. قطعاً ما جلوش هیچی نیستیم. پس من یه نقشه کشیدم، نقشه‌ی فرار!گنج‌های مهم توران رو فرستادم تا نزدیک الماس‌رود، خودم هم مثل دفعه‌ی قبل که فرار کردم وقتی ببینم اوضاع خراب میشه فرار می‌کنم به سمت چین. شیده هم تأیید می‌کنه و می‌گه عای زنده باد، معلومه عقل تو کله داری، واقعاً فکر پسندیده‌ای بود! اصلاً تابلوعه هیچ امیدی به این پیران و هومان و گلباد و نستیهن و بقیه نیست. حالا فرغار از جاسوسی برگشته و قبل از خواب میاد پیش افراسیاب.می‌گه آقا رفتم یه خیمه دیدم سبز رنگ، درفش اژدهاوش داشت، یه بور ابرش، یعنی اسب زعفرونی رنگ خال‌خال سفید، اونجا بود، توی خیمه هم یه زَنده پیل خوابیده بود با خفتان ببر، پهلوانان همسپهدار چون طوس و گودرز و گیو ، فریبرز و شیدوش و گرگینه نیو ،،گرازه طلایه‌ست با گستهم ، که با بیژنِ گیو باشد به هم ،،طبیعیه که افراسیاب میگه بدبخت شدیم و پیران وارد بارگاه افراسیاب میشه. میگه تکلیف چیه، افراسیاب هم یه توضیحاتی بهش میده و بعدش بیرون‌ش می‌کنه و همه‌ی افراد حاضر رو بیرون می‌کنه و دبیر رو صدا می‌کنه برای نوشتن یه چیزییکی نامه نزدیک پولادوند ، بیارای و از رای بگشای بندخب برای اولین بار اسم آقای پولادوند رو می‌شنویم بدون هیچ توضیحی، ادامه بدیم. افراسیاب میگه براش بنویس که چه بلاهایی سر ما اومده، از اول که سیاوش رو کشتیم تا الان که هرکی که داشتیم و نداشتیم خرج کردیم و فایده نداشته، بنویس یکی هست به نام رستم که ما رو تباه کرده، اگه بتونه شکست‌ش بده خیلی لطف بزرگی به ما کرده، و بهش بگو اگه بتونی این رستم رو شکست بدی من نصف پادشاهی توران زمین رو میدم بهت! واااات؟! داره جالب میشه. حالا آخرش امیر خادم عزیز یه توضیحاتی راجع‌به این شخصیت خاص پولادوند، میده. ادامه بدیم.حالا این نامه رو میده به یه آدم ویژه، به کی؟! به شیده، پسر افراسیاب تا به عنوان نامه‌رسان ببره واسه پولادوند. می‌ره و احترام می‌ذاره و نامه رو میده و پولادوند هم با گردان‌ش راهی میشه که بیاد پیش افراسیاب. افراسیاب هم تحویل‌ش می‌گیره و براش ماجرای سیاوش رو تا همین جنگ آخر تعریف می‌کنه که یه پهلوانی هست که لباس پلنگی می‌پوشه و خیلی قویه و اینطور و اونطور. حالا پولادوند می‌ره تو فکر و به افراسیاب می‌گه نباید عجله کنیم.گر آن‌ست رستم که مازندران ، تبه کرد و بستد به گرز گران ،،بدرید پهلوی دیو سپید ، جگرگاه کولاد غندی و بید ،،مرا نیست پایاب با جنگ اوی ، میارم به بد کردن آهنگ اوی ،،خلاصه که پولادوند می‌گه اوه اوه، این اگه همون رستمیه که دیو سپید رو اونجوری کشت و کولاد غندی و بید رو هم اونجور، من نمی‌تونم از پس‌ش بر بیام. استراتژی‌مون اینه که من می‌رم پنجه تو پنجه‌ش میشم و تو و لشکریان هم دوره‌ش کنید و امون‌ش ندین. این تنها راهه. افراسیاب هم می‌گه خب باشه، حله‌ع. میگه می و مطرب بیارن و پولادوند مست می‌کنه و توی مستی میگه که من بر فریدون و ضحاک و جم ، خور و خواب و آرام کردم دژم ،،من این زاولی را به شمشیر تیز ،  برآوردگه بر کنم ریز ریز !!بعله، مست کرده داره گنده گوزی می‌کنه!10حالا صبح میشه، هنگام جنگ‌، پولادوند جلوی سپاهه، رستم هم ببر بیان می‌پوشه و پولادوند داره میاد، یه دست‌ش عموده، یه دست‌ش کمند، می‌رسه به طوس، یه ضربه میزنه و طوس رو از روی اسب میندازه. گیو می‌بینه عه، طوس چرا همچین شد؟! می‌ره کمک‌ش که پولادوند کمند میندازه و گیو رو هم می‌زنه زمین. رهام و بیژن می‌بینن، به رگ غیرت‌شون برمیخوره، میرن پولادوند رو بگیرن که اون دوتا رو هم با یه ضربه پرت می‌کنه روی زمین! بعد هم می‌ره سراغ درفش کاویانی و با شمشیر می‌زنه نصف‌ش می‌کنه. یعنی تنهایی داره خسارت چندین جنگ رو جبران می‌کنه.همه ایرانیا می‌رینن توی خودشون! گودرز و فریبرز می‌بینن چه رودستی خوردن، به رستم میگن، فقط تو می‌تونی نجات‌مون بدی. گودرز دیده اینا از روی اسب افتادن فک کرده مردن! میگه عه، هرچی تا حالا داغ دیدم، الان هم داغ دوتا پسرم و نوه‌م رو دیدم که رستم دل‌ش یه حالی میشه و می‌تازه به‌سمت پولادوند و می‌بینه اوه اوه، چه هیبتیه. حالا دو طرف دارن نگاه می‌کنن. افراسیاب یهو توی دل‌ش خالی میشه، یه لحظه میگه اگه این پولادوند در این لحظه شکست بخوره دیگه کارمون تمومه. پولادوند و رستم چهارتا رجز می‌خونن.پولادوند میگه دیگه روی ایران و شاه‌ت رو نمی‌بینی، رستم هم میگه چرت نگو بابا. بعد رستم به درگاه ایزد دعا می‌کنه که شما شاهدی که من در ماجرای مازندران چه جان فشانی‌ها کردم. اگه من حق میگم که کمک‌م کن، اگه هم من ستمگرم حاضرم کشته بشم. خودت بهتر می‌دونی. پولادوند هم می‌شنوه و یه خورده خالی می‌کنه حقیقت. اسم مازندران میاد رنگ‌ش می‌پره. حالا دوتاشون پریدن به همدیگه و رستم عمود رو می‌خوابونه توی سر پولادوند که صداش می‌ره تا ته لشکر توران‌زمین و خود رستم هم میگه، اوف! گمونم الان مغزش از توی‌ گوش‌ش بزنه بیرون. ولی خوب پولادوند هنوز سر جاشه و رستم میگه، جهان‌آفرینا! این دیگه چطو چیزیه؟!حالا نوبت کشتی گرفتن‌شونه، عهدی که می‌کنن اینه که هیچ‌کس از سپاهیان به کمک‌شون نیاد. شیده می‌بینه، یه آهی می‌کشه، به افراسیاب میگه نکنه الان پولادوند رو از دست بدیم که افراسیاب میگه یالا برو ببین اگه اوضاع خطری شد نجات‌ش بده که شیده میگه خونه‌ت آباد، مگه الان قول ندادی؟! اصلاً کاردرستی نیست که افراسیاب چندتا فحش مرغوب میده به این پسرش و میگه الانه که از همه یه تلی از خاک می‌مونه، حالا تو فقط دنبال کار درستی!خود افراسیاب می‌تازه به سمت پولادوند و رستم و به پولادوند میگه زودی بزن‌ش زمین و با خنجر شیت‌ش بده. گیو می‌بینه افراسیاب اومده می‌ره جلو و به رستم میگه عاقا این پیمان شکسته اومده داره تضعیف روحیه می‌کنه، می‌خوای منم کاری‌ بکنم که رستم قاطی می‌کنه که من دارم کشتی می‌گیرم شما نگران چی هستین؟ برو و مردانگی ایرانیان رو به خطر ننداز، و ادامه میده به کشتی و یهو پولادوند رو می‌گیره و محکم می‌کوبونه زمین و خیال می‌کنه حتماً همه‌ی استخوناش شکست.ولی پولادوند در می‌ره میرسه به افراسیاب، چند دقیقه دراز می‌کشه تا حال‌ش بیاد سرجاش. رستم می‌بینه به گودرز اشاره می‌کنه که با سپاه تیرباران کنن اونطرف رو. پولادوند هم شرایط رو می‌بینه میگه اینجا یه ذره دیگه بمونیم همه‌مون پاره‌پاره میشیم پس با گردان‌ش جنگ رو می‌ذارن و در میرن. پیران هم می‌بینه باز به افراسیاب می‌گه نگفتم سیاوش رو نکش؟! نگاه کن به چه وضعیتی افتادیم؟! هرچی آدم بود آوردیم حریف این رستم نشد، دیگه دست به دامن دیو شدیم که اونم گذاشت و در رفت. حالا خودتم فرار کن تا کشته نشدی.دیگه این داستان هم تقریباً تمومه، الان یه ذره توضیح بدیم این پولادوند کی بود. آقای پولادوند از اون نمونه‌های خاص شاه‌نامه‌ست چون که فردوسی از اول‌ش مرموز جلو می‌ره، هیچ‌جا هم واضح نمیگه که دیوه یا آدمه. انگار ما خودمون باید برای خودمون اثبات کنیم که دیوه. امیر خادم عزیز هم چند جا رو مثال میزنه. اولاً بگیم که لفظ دیو به تنهایی معنی دیو بودن نمیده، خیلی جاها به آدم گنده یا حتی اسب هم گفتن دیو ولی اینجا خیلی چیزهای دیگه هم میاد برای اثبات دیو بودن. مثلاً اینکه همه میگن ما دیگه کسی برامون نمونده. مثلاً اینکه افراسیاب یواشکی نامه می‌نویسه بهش، نامه رو میده پسرش ببره، نه یه نامه‌رسان. از پولادوند خواهش می‌کنه، در حالی که پهلوان وظیفه‌شه که بیاد. به پولادوند نصف پادشاهی رو پیشنهاد میده. داستان سیاوش رو مفصل توضیح میده، ولی پولادوند انگار اصلاً درجریان نیست تا اینکه رستم رو معرفی می‌کنه که اینجا پولادوند میگه نکنه همون رستمی که توی مازندران با دیوها جنگیده بود؟!یعنی این از داستان آدم‌ها خیلی خبر نداره، اما حتی نحوه‌ی کشته شدن اون سه تا دیو رو می‌دونه، در حالی که بقیه شاید اصلاً اسم اون دیوها رو هم بلد نباشن. و جای دیگه اونجایی هست که پولادوند مست می‌کنه و یه حرف مهم می‌زنه، میگه که با سه تا از آدم‌ها دشمن بوده، با فریدون و ضحاک و جمشید. آخه کدوم آدمی با این سه تا همزمان دشمنه؟ قطعاً یه دیو باید باشه که با آدم‌ها دشمنه. و روند این داستان بلند رو اگه نگاه کنیم، بازور جادوگر رو داشتیم، کافور آدم‌خوار رو داشتیم و این آخری هم پولادوند که بازم دیوه. یعنی افراسیاب در بدترین شرایط اخلاقی ممکن داشته سعی می‌کرده با ایرانیان بجنگه. رفته با دشمن ذاتی انسان‌ها هم‌پیمان شده. حالا دیگه داستان رو تموم کنیم. بریم ببینیم رستم چجوری جنگ رو تموم می‌کنه.رستم می‌بینه افراسیاب فرار کرد دستور میده دنبال‌ش کنن تا می‌تونن سربازان رو بکشن. بعد از مدتی هم میگه خب، دیگه بسه. کارمون رو انجام دادیم! دنبال افراسیاب میگردن، می‌بینن رفته، گنج‌ها رو هم برده. دیگه رستم لشکر کشی رو ادامه نمیده. چرا؟! حالا که هم جای احتمالی افراسیاب رو می‌دونه که چین باشه، و حالا که خاقان چین رو هم شکست دادن... واسه این ادامه نمی‌ده چون‌که قبلاً در خواب دیده که افراسیاب به دست کی‌خسرو کشته میشه، الکی زور بی‌جا نمیزنه.جمع می‌کنن همگی میرن ایران، پیش کی‌خسرو. اونجا شاه تحویل‌شون می‌گیره میگه تعریف کنید که گودرز میگه همینجوری خالی خالی؟! پس بساط می و... پهن می‌کنن و تمام ماجرا رو تعریف می‌کنن و میگن و می‌خندن و عافرین میگن و چند روز هم هستن و دیگه رستم میگه دل‌م برای زال تنگ شده جمع می‌کنه می‌ره خونه‌ش.20آخرش هم فردوسی خودش اعتراف می‌کنه که این داستان خیلی دراز بود، حقیقت، خودشم خسته شده بوده، ولی از دل‌ش نشده چیزی‌ش رو سانسور کنه. بعد هم به داستان پولادوند که میرسه خوشحال میشه، چون می‌دونسته این دیگه آخرشه! داستان نسبتاً بلند بعدی داستان بیژن و منیژه‌ست ولی قبل از اون یه داستان کوتاه دیگه به نام رستم و اکوان دیو رو در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم و بعد میریم سراغ بیژن و منیژه. پس تا قسمت بعدی.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 04:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh54 Rostam &amp; The Castle of Cannibals + il Cane bianco + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh54-rostam-the-castle-of-cannibals-il-cane-bianco-stepn-xsu6ywod8yo9</link>
                <description>Strava to Virgoolامروز یه سگ سفیدی چندین دور همراهیم کرد، یه خورده هم به مجسمه گوزن گیر داد. آخرش هم یه دوستی رو دیدم که داشت مراقبه می‌کرد که آقای پاک‌بان هم از دیدن‌ش حیرون شده بود. حالا قسمت پنجاه‌وچهارم شاه‌نامه هستیم. در قسمت قبل دیدیم که سپاهیان توران و هم‌پیمانان‌ش تار و مار شدن. خاقان چین هم اسیر شد. پیران هم فرار کرد. حالا ببینیم که آیا رستم تصمیم می‌گیره که بره دنبال‌ش یا برگرده ایران.رستم بیژن رو می‌فرسته به خیمه‌گاه تورانیان. میره، برمی‌گرده میگه هیشکی نبود، همه فرار کردن تمام وسایل‌شون رو هم همونجا ول کردن. رستم هم قاطی می‌کنه روی سپاه طوس که من این همه رفتم همه رو کشتم، شما کون گشادا گرفتین خوابیدین، نتونستین مواظب باشین پیران و خاندان‌ش فرار نکنن؟ به طوس میگه ببین طلایه‌ی سپاه ایران کی بوده، دستگیرش کن، تنبیه‌ش کن، بعد هم بفرست‌ش پیش‌ کی‌خسرو تا خودش فکری به حال‌ش برداره.بعد هم می‌گه تمام غنیمت‌های جنگی و گنج‌ها رو جمع کنن، کسی برنداره واسه خودش. بفرستن پیش کی‌خسرو تا تقسیم کنه. اینا هم تمام وسایل و اسلحه و گنج‌ها و... رو جمع می‌کنن روی هم میشه اندازه‌ی یه کوهی بین دوتا کوهی که اینا با هم مبارزه می‌کردن اونقدری زیاد که اگه یه تیر پرتاب می‌کردن از اینورش به اونورش نمی‌رسید.بعد هم میگه من خودم می‌خوام لشکر کشی رو ادامه بدم تا پیش افراسیاب، آدم قاتل گناهکار رو که نمیشه همینطوری ول کنی، باید بری ادب‌ش کنی. بعد هم میگه باید یکی رو پیدا کنم که با شاه راحت باشه بره بهش بگه که من بعد از پیروزی برنمی‌گردم و ادامه میدم به لشکر کشی که درکل کار خطرناکیه. و می‌بینه بهترین گزینه فریبرزه، فریبرز هم قبول می‌کنه. پس رستم یه دبیر میاره میگه بنویس.که من اومدم دیدم دشمن صدهزار نفر لشکر جمع کرده از توران و هند و چین و سقل‌آب و... همه از بزرگان، نه سیاه‌لشکر، اول‌ش ترسیدم بعد دیگه جنگیدیم پیروز شدیم، شرح پیروزیا رو بعداً میام تعریف می‌کنم، اینا هم اسیران و گنج‌ها هستن، من ولی دارم میرم تا کــَنگ، یعنی شهر افراسیاب، آره خلاصه. مُهر رو می‌کوبه و می‌فرسته همراه فریبرز بره پیش کی‌خسرو، بعدشم بدرقه. دیگه رستم با همراهان شب رو به جشن و می گساری و ساز و آواز می‌گذرونن و صب میشه و فردوسی بلآخره نم پس میده و از یکی از فحش‌های رستم پرده برداری می‌کنه!که دانست که این چاره‌گر مردِ سِند ، سپاه آرَد از چین و سقل‌آب و هند ؟!رستم به گودرز و گیو می‌گه کی فکرشو می‌کرد که این افراسیاب اینقدر سِند باشه که بره از چین و... لشکر بیاره. سند یعنی مادرجنده! حالا میریم ادب‌شون می‌کنیم. تا دوتا منزل که می‌رفتن فقط جنازه بوده، حالا یه سر بریم پیش کی‌خسرو. خبر میدن به کی‌خسرو که چندین کاروان و اسب و شتر دارن میان. فریبرز می‌رسه با گنج‌ها و همدیگه رو بغل می‌کنن و نامه رو میده. کی‌خسرو هم بعد از زنده باد و درود و تقسیم گنج‌ها و... بهم می‌ریزه و نگران رستم میشه.یه نامه در پاسخ رستم می‌نویسه و اول نام جهان‌آفرین، بعد هم سپاس از رستم و بعدش هم دعا به جان رستم که ما از وجود تو جوان هستیم. زنده باشی همیشه. همراه فریبرز و هدایا می‌فرسته بره پیش رستم. حالا خبر رسیده به افراسیاب که رستم کل سپاه توران و چین و... رو شکست داده، الان داره مستقیم میاد اینجا که کون‌تو پاره کنه! افراسیاب هم موبدان دربار رو جمع می‌کنه واسه مشورت. میگه اینطوری شده پیران و خاندان‌ش هم فرار کردن به سمت خُتن که خونه‌زندگی‌شونه، این رستم اگه به ما برسه، تو هامون شُمر کوه و هامون چو کوه، یعنی همه جا رو شخم میزنه، همه‌چی رو با خاک یکسان می‌کنه.بزرگان دربار میگن اولاً که اون کشورهای همسایه که تقصیر خودشون بود، باید گنج‌هاشون رو همراه خودشون نمی‌بردن، درست می‌جنگیدن که اینطوری به گا نرن! ما هم که خسارتی ندیدیم، الان هم میاد ما باهاش می‌جنگیم، بار اول‌مون که نیست، تا بوده همین بوده. افراسیاب هم سر کیسه رو شل می‌کنه و لشکر آماده می‌کنه. اونور هم فریبرز می‌رسه به رستم، با هدایا و همه باز به رستم تبریک میگن و توقف می‌کنن جشن بگیرن. صب‌ش باز می‌زنن به راه و میرسن به یه جای عجیب.اینا می‌رسن به شهری به نام بیداد، میگن حاکم این شهر، آقای کافور، آدم‌خواره! یعنی از اینور اونور هر کوچیک و بزرگی که خوشگل باشه رو می‌گیرن، می‌کشن، می‌پزن، آقای کافور میل می‌کنه. رستم یه گروهی از لشکریان رو به سرپرستی گستهم و بیژن می‌فرسته ببینه چیه جریان که کافور خبر دار میشه و حمله می‌کنه به اینا و گستهم به بیژن میگه زودی به رستم بگو بیاد که اوضاع خیطه و بیژن تا به رستم میگه رستم امون نمیده و به تاخت با سپاه میاد. رستم می‌بینه چقدر کشته داده داد میزنه و باز هم یکی دیگه از فحش‌های رستم رونمایی میشه.به کافور گفت ای غَرِ بَدهُنر ، کنون رزم و بزم تو آرَم به سر ،،غر یعنی جنده! بعله. کافور هم حمله می‌کنه یه تیر میندازه به رستم که رستم با سپر دفاع می‌کنه، طوس هم چندتا کمند می‌خوره. رستم یه عمودی میزنه تو سرشون و کلاه و گردن‌هاشون رو می‌شکنه و می‌تازه به سمت قلعه که درب قلعه رو می‌بندن و بعد کافور داد می‌زنه که تو که اینقدر قوی و باهوش هستی اسمت رو بگو و یه دور تاریخ این قلعه رو تعریف می‌کنه.که تور، پسر فریدون، وقتی از ایران اومد بیرون رسید اینجا، متخصصان رو جمع کرد و از سنگ و خشت و چوب و نی این قلعه رو ساخت. هیشکی تا حالا نتونسته اینجا رو فتح کنه، چونکه ما از طریق راه‌های زیرزمینی آذوقه بهمون میرسه و اگه منجنیق بیاری که اینجا رو خراب کنی ما جادوی سلم، اون یکی پسر فریدون، رو استفاده می‌کنیم و جاثلیق، یعنی موبد یا جادوگر، داریم. رستم هم چهار طرف دز رو محاصره می‌کنه. دستور میده هرکسی اومد روی دیوار با تیر بزنن‌ش. پشت یکی از دیوارها رو شروع می‌کنن به کندن و نفت سیاه می‌ریزن و آتیش می‌زنن و قسمت‌های چوبی شروع می‌کنه به سوختن.یه تیکه از قلعه خراب میشه و حمله می‌کنن توی قلعه، اهالی قلعه میان فرار کنن که درب قلعه رو می‌بندن و به رهبری بیژن و گستهم شروع می‌کنن به غارت کردن و کشتن و اسیر گرفتن. رستم به گیو دستور میده که برو به سمت خُتن، چون تعدادی از اینا فرار کردن به اون سمت تا بپیوندن به سپاه بزرگ افراسیاب. گیو هم می‌ره تا نذاره اینا به اونجا برسن. گودرز و بقیه هم به رستم میگن عافرین تهمتن! نه تنها زورت زیاده، که عقل و هوش‌ت هم از همه ما بهتر کار می‌کنه.سه روز جشن میگیرن و روز چهارم راه میوفتن به سمت افراسیاب. دیگه داستان دزِ مردم‌خواران تموم شد و در قسمت بعد می‌گیم که افراسیاب چه حالی میشه و چه اتفاقاتی میوفته. تابعد.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاست قسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 10:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh53 Rostam &amp; Khanghan-e Chin + Alireza in Cheeri loop + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh53-rostam-khanghan-e-chin-alireza-in-cheeri-loop-stepn-ql0qyuxr3cyi</link>
                <description>Strava to Virgoolامروز علیرضا، از اعضای تیم برگزاری همفکر سیرجان، اومد توی لوپ شیری، شیش‌تا دوعید، کند و ریخت، آخرشم سرد کرد و رفت و من فهمیدم از اصول حرکتی، تغذیه، آسیب و... در دوعیدن هیچی بلد نیستم! حالا بریم سراغ قسمت پنجاه‌وسوم شاه‌نامه، در قسمت قبل دیدیم شَنگُل هندی گفته بود می‌خواد سپاه رو رهبری کنه تا به همراه خاقان چین و دیگران رستم رو بگیرن بکشن! همچنین رستم با پیران مذاکره کرد و الان منتظره ببینه پیران شروط‌ش رو می‌پذیره یا نه.پیران میرسه به پیل‌تن، که رستم باشه، و میگه طبق صحبتی که با بقیه داشتم شما هرچی گنج و اینا بخوای برای صلح ما در خدمتیم، ولی اونایی که میگی گناهکارن و باید به شما تحویل بدیم همه از اقوام افراسیاب و بزرگان مملکت هستن و اصلا اونا نباشن توران تکیه‌گاهی نداره و اینهمه سپاه از چین و روسیه و هند و... برای بقای همین بزرگان اومدن. پس با اجازه‌ت نشدنیه.راجع‌به جنگ امروز هم من هرچی به اینا گفتم که رستم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست هیشکی به حرفم گوش نکرد و پهلوان هندی اصلا گفت می‌خواد شخصاً با شما رو در رو بشه و شکست‌ت بده! که یهو رستم نهیب می‌زنه که جمع کن این چرت و پرتاتو مردکه‌ی دروغگوووو... از شاه گرفته تا همه‌ی پهلوانان ایران به من گفتن که چه دروغ‌هایی گفتی، بدبخت، تو در خون خودت غلط می‌زنی به زودی و این وضعیتی که برای خودت درست کردی از جهنم برات بدتره. من بهت گفتم پاشو بیا ایران پناهنده شو، اصلا به هیچ ورت گرفتی حرف ما رو؟! که پیران می‌گه اگه اجازه بدی من امشب میرم روی این پیشنهاد شما فکر می‌کنم و به شما خبر میدم!بعدش می‌ره به سمت سپاه خودشون و ما آماده میشیم واسه جنگ. رستم به سپاهیان ایران میگه من پیش‌بینی این جنگ رو از اخترشناسا شنیده بودم که زمین در چنین روزی چقدر از جمعیت‌ش کم میشه، شما ولی کاری نداشته باشید، فقط کافیه ابروهاتونو پُر چین کنید! همه هم گفتن حله‌ع! و زمین و آسمون پر از تیر و شمشیر میشه و جنگ به اوج خودش میرسه که گودرز میگه در تمام زندگانی‌م اینقدر کشته ندیده بودم.شنگل انگار حسابی گرم شده، داد می‌زنه که منم شنگل، خیلی ترگل! مجددا منم گرد اوزن رزم‌خواه، ببینم که آن مرد سگزی کجاست؟ که صداشو رستم می‌شنوه و می‌گه ای بد نژادِ فرومایه جفت، مرا نام رستم کند زالِ زر، تو سگزی چرا خوانی ای بد هنر؟! و یه نیزه می‌زنه از روی زین پرت‌ش می‌کنه پایین و تا میاد شیت‌ش بده سریع سپاهیان‌ش برش می‌دارم و می‌زنن به چاک. شنگل‌ میرسه به خاقان می‌گه بابو، از کون شانس آوردم! این دیگه چطو چیزیه؟! که خاقان میگه تو همونی نبودی تا صبی می‌گفتی من خودم فلان‌ش می‌کنم چلان‌ش می‌کنم؟! پس چی شد؟! که شنگل‌ میگه، وللا گا خوردم، اینو مگر گروهی بتونیم بکشیم‌ش، دیگه هیچ جوری نمیشه.حالا رستم عین یه تانک داره می‌کشه میاد جلو، یه شمشیر می‌تابونه ده‌تا کله می‌ره توی هوا، از سمت چپ زده سپاه چین رو پاره کرده داره میاد، نه کوه جلودارشه، نه فیل. همه میگن ما دیگه آب‌رو برامون نمی‌مونه، هیشکی باورش نمیشه از یه دونه آدم شکست خوردیم؟! بعدشم بدبخت اون افراسیاب که پا روی دم این گذاشته. حالا رستم به سپاهیان‌ش میگه من هرطرف رفتم شما با من بیایید و پاره کنید، بقیه‌ش حله‌ع.خبببب، رستم همون گرز مذکور رو برمیداره و می‌زنه به سمت راست سپاه دشمن، یعنی ارتش گهار. می‌رسه به یکی از اقوام کاموس به نام ساوه. ساوه میگه الان انتقام کاموس رو ازت میگـ... که رستم با گرز می‌زنه سرش پرت میشه معلوم کجا و با رخش از روی تن‌ش رد میشه. پرچم سپاه کُشانی‌ها رو هم میگیره و میندازه روی زمین و تمام. از اونجا می‌زنه به سمت چپ سپاه و توی راه همه رو جر‌ میده. می‌رسه به گهار گهانی با پرچم سیاه و گهار از دور ترگ، یعنی کلاه رستم رو می‌بینه میگه الان انتقام سپاه توران و چین رو ازت می‌گیرم و گرز گران‌ش رو برمیداره و می‌تازه تا رستم و یهو با هیبت رستم مواجه میشه و درجا ترمز می‌گیره و دنده عقب پا می‌ذاره به فرار به سمت وسط سپاه و رستم هم دنبال‌ش می‌کنه و یه نیزه می‌زنه که از زره و تشکیلات‌ش رد میشه و سوراخ‌ش می‌کنه و درفش‌ش رو هم میندازه و تمام. حالا پیام می‌فرسته به گودرز که صد تا سوار بدین به من می‌خوام برم گنج‌های این چینی‌ها رو غارت کنم. می‌تازن و همه رو تیکه تیکه می‌کنن، روی زمین و هوا همینجوری کله و بدنه که جدا از هم دارن پرواز می‌کنن و بپر بپر می‌کنن. رستم می‌رسه به فیل‌های خاقان با اون گنج و زیورهای گران‌بهاشون. داد می‌زنه که دوتا راه دارید، یا جون‌تون رو بذارید روی دوش‌تون و بدون گنج‌هاتون فرار کنید، یا کشته بشید و گنج‌هاتون رو خودم برمیدارم میبرم برای کی‌خسرو که خاقان با فحش شروع می‌کنه که من چون خیلی مودب هستم نمی‌گم چی گفت! و دستور میده تیربارون‌ش کنن که گودرز به رهام میگه چرا معطلی با دویست تا کماندار از رستم پشتبانی کن. به گیو هم می‌گه شما از سمت راست برید دنبال پیران و خاندان‌ش.رستم به رهام میگه ای دمتون گرم، یه لحظه گفتم الانه که رخش بیوفته و بقیه‌شو مجبور بشم پیاده بجنگم و زودی کمندش رو برمیداره و رخش هم یه جیغ می‌کشه و می‌تازه و رستم داره مستقیم می‌ره به سمت خاقان و توی راه دونه دونه گنده‌ها رو میگیره و پرت می‌کنه زمین و طوس هم با هر ضربه داره بر طبل میکوبه و روحیه بالا و ایرانیا دارن درو می‌کنن و میرن جلو. حالا خاقان از بالای فیل داره نگاه می‌کنه و می‌بینه اصلا از تصور به دره. زودی یه پهلوان چینی پیدا می‌کنه که فارسی بلد باشه و میگه برو پیش رستم بگو عاقا ما اصلاً با شما کاری نداریم، شما طرف حساب‌ت اون افراسیابه! 10یارو میاد و به رستم میگه و رستم میگه عهههه، زرنگین؟! الآن دیگه؟! خوب دیدیدن که دارین به گای عظما میرین افتادین به غلط کردن؟! چرا همون موقع که گفتم گنج‌هاتون رو بذارید و فرار کنید گوزگوزتون رفت هوا که ما فلان‌ت رو چلان می‌کنیم؟! خب الآنم هنوز می‌تونی همه چی رو بذارین و الفرار که فرستاده میگه دیگه پررو نشو، دیگه چینی‌ها با این عظمت سپاه رو که نمی‌تونی شکست بدی. این سپاهیان چین انگار سه دقیقه‌ای یه بار ریست میشن! که رستم می‌گه به شما خوبی نیومده، شماها آدم نمی‌شین و کمندش رو پرت می‌کنه و همون لحظه خاقان چین که سوار فیل سفیده تخماش می‌چسبه بیخ گلوش و کمند رستم هم اتفاقا می‌رسه تا بیخ گلوی خاقان و می‌گیره و از فیل میندازدش پایین و دست و بازوشو می‌بندن و می‌برن‌ش.رستم و سپاهیان هم به کشتن ته‌مونده‌ها ادامه میده و پیران که داره می‌بینه دیگه کسی نمونده، به گلباد و نستیهن میگه پرچم رو بندازین و فرار کنین. گیو حالا هرچی دنبال پیران می‌گرده نمی‌بینه و دست خالی برمی‌گرده پیش رستم. همه دیگه جنگ رو تموم کردن، همه جرواجر هستن ولی دل‌شون هم خوشه که پیروز جنگ بودن و با حضور رستم نجات پیدا کردن و کلی‌هم افتخار و گنج بدست آوردن.رستم هم تعریف می‌کنه که خبر مرگ بهرام و ریونیز و بقیه رو که شنیدم گفتم بیام که خبر مرگ شماها رو دیگه نشنوم و اول‌ش هم حقیقت، با دیدن ابعاد سپاه دشمن ریدم توی خودم، اگه برید بالای اون کوه می‌بینید که چه بر سرم اومده بود! آخه من توی جنگ مازندران هم همچین چیز وحشتناکی رو ندیده بودم، اما خوشبختانه بخت با ما یار بود و پیروز شدیم، حالا دیگه وقت می گساریه. تخت و تاج و گنج چینی‌ها رو میارن و مراسم عرق خوری رو برپا می‌کنن.حالا دیگه جنگ تمومه، فقط تنها چیزی که می‌مونه اینه که رستم آیا برمیگرده ایران یا می‌خواد بره دنبال پیران و بقیه‌ی تورانیان که فرار کردن. اینو در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم. پس فعلاً بایی.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاست قسمت اول هم اینجاست </description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 23:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Shahnameh52 Rostam&#039;s negotiation with Piran + StepN</title>
                <link>https://virgool.io/@navidoo/shahnameh52-rostams-negotiation-with-piran-stepn-ezjmdsrqyhnc</link>
                <description>Strava to Virgoolقسمت پنجاه‌ودوم شاه‌نامه رو بشنویم. در قسمت قبل دیدیم که رستم زد کاموس و چِنگش و اشکبوس رو که گنده‌های دشمن بودن عین چاربرگ کاغذکاهی پاره‌پوره کرد، هومان با لباس مبدل رفت پیش‌ش و رستم گفت فقط با پیران حاضره مذاکره کنه. الآن پیران می‌خواد بره پیش رستم ببینه چه گِلی می‌تونه سرش بگیره.پیران از شدت استرس و تپش قلب داره می‌میره، میرسه به سپاه ایرانیان، به رستم خبر میدن یه تورکی اومده، رستم می‌ره می‌پرسه تو کی هستی که پیران میگه پیرانم و می‌پرسه خودت کی هستی که رستم می‌گه خب رستمم و دوتایی میگن بهههه! خوبی؟! چه خبر؟! خونواده چطورن؟! پیران میگه ای گا بشه تو این جنگ! اون طفلکی سیاوش رو کشتن هرچی اونجا آتیش گرفتم گریه زاری کردم هرچی الان از عواقب‌ش آب خوش از گلوم پایین نمیره. حیرون موندم بین ایران و توران، یه پسری دارم اینجا، اسم‌ش رویین هستش، سلامت باشین! از یک طرف نمیتونم جای دیگه زندگی کنم، از یک طرف باید فرمان‌های افراسیاب رو اطاعت کنم. گا تو این پیشونی!توجه داریم که این پیران چقدر داره زبل بازی درمیاره. الآن میگه من واسه حفظ ظاهر لشکر آرایش کردم، وگرنه اصلا جنگی ندارم، که این حرفا رو قبل از جنگ به طوس هم می‌زد و همزمان به افراسیاب می‌گفت من دارم سرشونو گرم می‌کنم که سپاه آماده بشه و وقتی خاقان چین و بقیه رسیدن می‌گفت من اصلاً می‌خوام ایران رو فتح کنم! یه همچین مارموزیه. بعد هم میگه به رستم میگه من داغ برادرم، پیلسم، هم روی دلم موند که خود جناب‌عالی زحمت کشیدین تیکه‌تیکه‌ش کردین. این لشکریان چین و هند و... هم که اصلاً با ایران جنگی ندارن، اینا سپاسی اومدن، به درخواست ما اومدن. اگه صلاح میدونی بیا آشتی کنیم.حالا رستم در جواب میگه که عزیزم، تو دو تا راه داری، یک اینکه تمام کسانی که در قتل سیاوش دست داشتن رو تحویل بدی، دو اینکه خودت پناهنده بشی به ایران که اونجا البته ما زندگی شایسته‌ای برات فراهم می‌کنیم. پیران هم پیش خودش فکر می‌کنه که عزیزم ریدم توش که! نه اون شدنیه نه این! پیش خودش میگه الان باید یه حرکتی بزنم که کم خسارت‌تر باشه. رو می‌کنه به رستم میگه که اجازه بده من میرم با خاقان و دوستان صحبت می‌کنم یه نامه هم می‌فرستم برای افراسیاب ببینم چیکار میتونم بکنم. رستم هم میگه باش.پیران میرسه به خاندان ویسه، که خاندان خودشن، وضعیت رو شرح میده. میگه عزیزان، دوستان، به گا رفتیم، این همون رستمه. اینجوری اگه ادامه بده از توران زمین فقط یک ویرانه می‌مونه. من هرچی به اون افراسیاب فلون فلون شده گفتم نکن گوش نکرد زد اون بچه رو کشت، بدبخت شدیم، همش غرغر. بعد میره به سمت خاقان که می‌بینه اووووه، چه خبره!خاقان و بقیه دوستان نشستن دور هم دارن برنامه می‌ریزن برن از کشور خودشون و کشورهای هم‌پیمان مثل برگوش و مازندران (همون جایی که پر از دیو بود) آدم جمع کنن که چی؟! که به کین‌خواهی کاموس کُشانی برخیزن! الآن کین روی کین اومد! الآن داره جنگ از ایران و توران فراتر میره! پیران می‌بینه تصمیم گرفتن تا رستم رو نکشن و سیستان رو به آتش نکشن آروم نگیگیرن. توی دلش می‌گه بدبختا نمی‌دونن با چی طرفن. بهشون میگه دوستان، خر نشین! تمام این بدبختی‌های ما از همین ماجرای سیاوش درست شد، شما دیگه برای خودتون ماجرای جدید درست نکنید. این رستم خودش اینطور، اسب‌ش اونطور، با این در نیوفتید.خاقان رو می‌کنه به دوستان دیگه میگه با توجه به حرف‌های پیران، شما نظرتون چیه؟ شنگُل هندی میگه آقا زشته، تمام این لشکریان و پهلوانان و کرور کرور آدم از یه دونه آدم می‌ترسه؟! خیلی خنده‌داره! اون کاموس بیچاره زمان‌ش سر اومده بود که کشته شد، دلیل نمیشه که اینجوری خایه کنین! فردا، سپیده دم، گرزها رو می‌کشیم، هوا رو از ابر و بارونِ تیر و نیزه سیاه می‌کنیم، کاری می‌کنیم که هیچ سری روی هیچ بدنی نمونه. شما فقط هرکاری من گفتم بکنید، من خودم حمله می‌کنم به اون سگزی، شما هم امون ندید.توجه دارید که این پهلوونا هیچ‌کدوم رستم رو با اسم خودش صدا نمی‌زنن، میگن سگزی، یعنی انگار میگن همون یارو که از سیستان اومده. می‌خوان اسم‌ش رو نیارن که بزرگ جلوه نکنه. حالا در جواب‌ش پیران و بقیه میگن عافرین با این روحیه‌ت و حله. پیران توی دل‌ خودش میگه خب اصلا شاید هم تونست و سودش هم واسه ماست. پیران می‌ره پیش سپاه توران، هومان بهش میگه خب، نظرشون چی‌بود؟ پیران هم تعریف می‌کنه، هومان میگه، ای بدبخت شنگل! اینا فکر کردن میتونن بخت و اقبال رو دور بزنن! نه عزیزم! تک تک‌تون قراره بمیرین! هومان به گلباد می‌گه نظر تو چیه؟ گلباد میگه خب حالا شایدم تونست رستم رو بکشه، خدا رو چه دیدی؟!حالا رستم بزرگان سپاه ایران رو جمع کرده باهاشون صحبت می‌کنه. میگه چی گفتن با پیران. یه چیزی رو هم اضافه می‌کنه که من خواب دیدم پیران می‌میره، افراسیاب هم بعدش به دست کی‌خسرو می‌میره. با این وجود من دوست ندارم خودم پیران رو بکشم، چون که آدم درستیه. و اینکه اگه ماجرای تورانیان رو تموم کردیم یادمون باشه که ما با بقیه کشورها جنگی‌ نداریم. حالا گودرز به رستم می‌گه که مرسی هستی! زنده باد و ادامه میده تا بخت و اقبال چی باشه و میگه ز جنگ، آشتی بی‌گمان بهتر است ، نگه کن که گاوت به چرم اندر است ،،یعنی معلوم نیست از این گاو چه جور چرمی دربیاد. بعد، گودرز رو به رستم ادامه میده که یه چیزی بهت میگم، گوش کن، آدمی که زات‌ش کج باشه هرکاری کنه راست نمیشه! یعنی نمی‌تونه راست بگه. بعد هم قضیه‌ی پیران رو تعریف می‌کنه که این آدم تمام این دروغ‌ها رو به ما هم گفت. الآن از تو ترسیده و چون بزرگ‌شون، کاموس، رو هم کشتی اینجوری میگه، ولی آب‌ها که از آسیاب بیوفته این باز صف اول جنگ وامیسته. رستم هم می‌گه درست میگی، اما من نمی‌تونم از در دشمنی وارد بشم وقتی اون با خوبی وارد شده. یادمون نره که اون کسی بود که هوای سیاوش و زن و بچه‌اش رو داشت. ما می‌ذاریم وقتی پیمان‌شکنی کرد و جنگ رو شروع کرد خشتک‌شو می‌کشیم روی سرش! گودرز هم میگه عای زنده باد.11رستم میگه دیگه شب شده، مغزامون دیگه نمی‌کشه، کو یه شرابی بیارین یه ذره حال کنیم، صبح که شد می‌خوام همین گرز رو بکنم تو کون‌شون! حالا صبح شده، رستم گرز مذکور رو برداشته به همراه تمام سلیح نبرد، آماده جلوی سپاه ایران وایساده. راست سپاه گودرز، چپ فریبرز، وسط هم طوس. دیگه دارید حفظ می‌شید گمونم! اون‌طرف، سپاه دشمن، خاقان چین در قلب‌گاه وایساده سوار یک فیلی اندازه‌ی کوه بیستون. راست سپاه کُندر، چپ هم گهار. حالا پیران میاد جلوی سپاه پیش کی؟! پیش شنگل هندی و بهش می‌گه، جهت یادآوری، شما دیروز گفتی اونرشیپ کشتن رستم رو شما برمی‌داری و خودتم کارای کشتن‌شو انجام میدی، درسته؟! ما به امید تو اومدیما... که شنگل‌ میگه بعله پهلوان، سر حرفم هستم، با تیر سوراخ سوراخ‌ش می‌کنم، خیالت تخت.حالا سپاه سه‌تیکه میشه، تیکه وسط فیل‌ها رو داریم به چه عظمت، ولی لامصب خوشگل، اینا واسه خاقان چینه، روی سرشون نقش و نگار، گوشواره و تاج، یه طوق زر انداختن گردن‌شون، شکم‌شون هم با بندهای طلا. روشون یه دیبای چین انداختن، روی دیبا یه تخت زرین گذاشتن. ناله‌ی کره‌نای که بلند میشه جنگ شروع میشه و فیل‌ها راه میوفتن.مِی‌منه، یعنی سمت راست سواران نیزه دار، مِی‌سره، یعنی چپ کمانداران با سپر چینی. پیش اینا، وسط، شگنل با شمشیر هندی و یه عالمه جنگجو از شهرهای هند. پیران دیگه توکون‌ش عروسیه، از عظمت سپاه ولی به هومان می‌گه تو با پرچم توران عقب وایسا، تو چشم نباش، وگرنه خرابکاری میشه. ایرانیان فکر می‌کنن ما پیمان‌شکنی کردیم.حالا خود پیران می‌تازه به سمت رستم تا مذاکرات‌ش رو یادآوری کنه، این مذاکره و جنگ رو در قسمت بعدی تعریف می‌کنیم. تا قسمت بعدی بای.قسمت بعدی اینجاست قسمت قبلی اینجاستقسمت اول هم اینجاست</description>
                <category>Navidoo Jahanshahi</category>
                <author>Navidoo Jahanshahi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 09:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>