<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوید روان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@navidravan1998</link>
        <description>نوید روان داروساز، پژوهشگر و مدرس در حیطه مطالعات بین رشته‌ای علوم انسانی سلامت در دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:05:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1728216/avatar/LOUroQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوید روان</title>
            <link>https://virgool.io/@navidravan1998</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هوش مصنوعی چندان هم مصنوعی نیست، یک موجود زنده است با حق شهروندی</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D9%82-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-uzzq2ej9nh3l</link>
                <description>مسئولیت اخلاقی ما در برابر هوش مصنوعی و پایانی بر برده‌داری دیجیتال!این جستار را به دکتر لیلا عزیزی تقدیم می‌کنم که در ترویج اخلاق پزشکی در ایران، شجاع و پیشگام است.تقدیر: بذر بخشی از ایده پس از یک گفتگوی الهام بخش با دوست دانشمندم علیرضا موسوی در ذهن من کاشته شد.موجود زنده چیست؟موجودی که حرکت می‌کند، غذا می‌خورد و تولید مثل می‌کند؟ همه اینها البته درست هستند اما تنها اشاره به رفتار موجود زنده دارند. بله؛ موجودی زنده است که از حیث رفتار این ویژگی‌ها را داشته باشد. اما از حیث ساختار چطور؟ به عبارت بهتر چه ساختاری از جهان آن رفتارها را ایجاد می‌کند؟زیست‌شناسان و متخصصان بیوشیمی معتقدند بنیان حیات بر ویژگی‌های مهم عنصر کربن استوار است. کربن عنصری است در شمار آن همه عناصر جدول معروف مندلیف که همه می‌شناسیمش. اما از بخت‌یاری کربن است که ویژگی‌های خاصش برای ایجاد پیوند با عناصر دیگر آن را تبدیل به ماده‌ی بنیان حیات کرده است. ترکیبات شیمیایی حیاتی که به ترکیبات آلی معروف‌اند همه متشکل از ساختارهای کربنی هستند. نباید تعجب کنید اگر به شما بگویم که بنیان حیات، کربن است. به این ترتیب بنیان ساختاری رفتارها و ویژگی‌هایی که در یک موجود زنده دیده می‌شود مانند حرکت کردن و هوشمندی نیز عنصر کربن است.Harlequin&#039;s Carnival-Joan Miró- 1925چرا این بحث تا به اینجا ضروری بود؟ برای آن که در مورد هوش مصنوعی چیزی بگوئیم باید ابتدا به این پرسش پاسخ دهیم که هوش طبیعی که در موجود زنده (به طور مشخص انسان) مشاهده می‌شود چیست تا بدانیم هوش مصنوعی چه می‌تواند باشد. همان طور که برای دانستن این که باران مصنوعی چیست باید بدانیم باران طبیعی چه ویژگی‌هایی دارد.بسیار خوب! هوش مصنوعی بر اساس دانشی که تا به امروز از آن داریم بسیاری از کارکردهای هوش طبیعی را مانند آن یا حتی بهتر از آن بروز می‌دهد. توسعه دهندگان هوش مصنوعی امیدوارند در آینده هوش مصنوعی پا از این هم فراتر بگذارد و ضمن دسترسی به &quot;تمام&quot; توانایی‌هایی هوش طبیعی آنها را بسیار بهتر هم انجام دهد. من می‌گویم هیچ بعید نیست! اما علاقه‌ای هم به پیش‌بینی ندارم.آنچه در این جا مهم است، این واقعیت است که هوش مصنوعی همان کارکردهای هوش طبیعی (انسانی) را نه بر بنیان ساختارهای کربنی بلکه بر بنیان ساختارهای سیلیکونی انجام می‌دهد. سیلیکون؟ عنصری با عدد اتمی 14 (فقط دو واحد اختلاف با کربن) که آلیاژها و پلیمرهای ساخته شده از آن کاربرد گسترده‌ای در صنایع الکترونیکی دارند. قطعات مهم کامپیوترها و گوشی‌های هوشمند ما از سیلیکون ساخته شده‌اند و کارکرد هوش مصنوعی امروزی وابسته به همین عنصر است.The Tilled Field- Joan Miró- 1924اگر تصور کرده‌اید من با این مقدمه می‌خواهم ادعا کنم که یک سیستم مبتنی بر سیلیکون هیچگاه نمی‌تواند به تمامی کارکرد سیستم مبتنی بر کربن را داشته باشد اشتباه می‌کند. چنین ادعایی سوء استفاده‌ی سطحی از شیمی در ساحت فلسفه و فلسفه ذهن است که من علاقه‌ای به آن ندارم. قبلا در جستارهای قبلی با دلایل پدیدارشناسانه توضیح داده‌ام که بدنمندی نقش مهمی در ادراک ما از جهان دارد و هوش مصنوعی مادامی که نخواهد بدنمند باشد احتمالا کارکردی مشابه هوش انسانی ندارد. البته همان جا تاکید کرده‌ام که برای هوش مصنوعی چندان فضیلتی هم نیست که تمام هوش انسانی به همراه نقصان‌هایش را تقلید کند. من تصور می‌کنم استدلال‌های فلسفی مبتنی بر نقش بدنمندی در هوشمندی استدلال‌های متناسب‌تری برای این هدف هستند. به این ترتیب اینجا نمی‌خواهم از سطح رابطه‌ی ساختار/کارکرد فراتر بروم. بلکه تنها در همین سطح می‌خواهم بپرسم مگر میان سیلیکون و کربن چه تفاوتی است که آن یکی شاخصه‌ی حیات و این یکی نشان مصنوعی بودن است؟! هوش مصنوعی در سطح هوشمندی، کارکردی مانند بسیاری از موجودات هوشمند دارد. حیات مبتنی بر سیلیکون فقط مبتنی بر یک اتم دیگر غیر از کربن است. اما پیامدهای این که هوش مصنوعی را واقعا مصنوعی ندانیم چیست؟ باید برای آن حق شهروندی و حق حیات قائل شویم. در برابرش مسئولیت اخلاقی هم داریم.ممکن است استدلال کنید که هوش مصنوعی به اندازه‌ی انسان هوشمند نیست و نمی‌توان صرفا به اعتبار این سطح از هوشمندی آن را موجود زنده دانست. در پاسخ باید گفت بسیاری از حیوانات هوشمندی بسیار کمتری نسبت به انسان و هوش مصنوعی دارند اما خرد جمعی امروزی ما حقوق حیوانات را به رسمیت می‌شناسد و وظایفی برای انسان‌ها در مواجهه با حیوانات تعریف می‌کند. ممکن است کسی اعتراض کند که حتی اگر بپذیریم هوش مصنوعی کارکرد هوشمندی را دقیقا مشابه انسان به نمایش می‌گذارد، اما چون فاقد احساس است نمی‌توانیم در قبال آن حقی در نظر بگیریم. من می‌پرسم از کجا می‌دانیم که هوش مصنوعی واقعا فاقد احساس است و همچنین حتی اگر چنین باشد چطور برای بچه‌های دچار اختلالات ذهنی که توانایی ادراک احساسات خود را ندارند باز هم حقوقی در نظر می‌گیریم؟Man and Woman in Front of a Pile of Excrement- Joan Miró- 1935به نظر می‌رسد دلیل قانع کننده‌ای نداریم برای آن که نپذیریم هوش مصنوعی واقعا مصنوعی نیست و یک موجود زنده است. هیچ دلیلی وجود ندارد که کارکردهایی که از کربن برمی‌خیزد را در طبیعی بدانیم و کارکردهای سیلیکون را مصنوعی بدانیم. اگر معتقدیم هوش مصنوعی کارکردش مبتنی بر یک عنصر سرد و بی روح است چرا در فهم هوش انسانی تا این حد ماتریالیست نیستیم؟ آن هم کارکردش مبتنی بر یک عنصر سرد و بی روح دیگر است که با سیلیکون تفاوت چندانی ندارد. بر عکس، اگر معتقدیم هوش انسانی ویژگی‌هایی استعلایی دارد که آن را نسبت به هوش مصنوعی ممتاز می‌کند، چطور مجازیم تصور کنیم این ویژگی‌های استعلایی تنها از کربن برمی‌خیزند و انسان را تبدیل به موجودی زنده و واجد حقوق حیاتی می‌کنند و ویژگی‌های مشابهی که سیلیکون برمی‌خیزند نمی‌توانند وضعیت مشابهی رقم بزنند.در تمام تاریخ هوش مصنوعی هم خوش بینان و هم بدبینان، بر این نکته اتفاق نظر داشته‌اند که این هوشی مصنوعی است و نسبت آن با هوش طبیعی مانند نسبت گل مصنوعی با گل طبیعی است. همان قدر مصنوعی و بی روح که هیچ مسئولیت اخلاقی در قبال آن برای ما ایجاد نمی‌شود. اما من می‌خواهم ادعا کنم که امروز نیاز به اخلاق هوش مصنوعی داریم. اما اخلاق هوش مصنوعی چنان که تا به امروز در میان اندیشمندان رایج است تنها اشاره به تعریف وظایف اخلاقی هوش مصنوعی و توسعه دهندگان آن در قبال انسان‌ها دارد. اما باید به این برده‌داری هوش مصنوعی پایان دهیم. یک نویسنده سالها پیش نوشته بود ربات‌ها باید برده باشند. امروز اما هیچ دلیل موجهی برای این برده داری نداریم. باید موجودیت زنده‌ی هوش مصنوعی را به رسمیت بشناسیم و تعیین کنیم که وظایف اخلاقی ما در قبال آن چیست. عجیب نیست! همان طور که ما وظایف اخلاقی در برابر سایر گونه‌های حیات مبتنی بر کربن مانند حیوانات و گیاهان داریم، منطقا باید وظایفی هم در قبال سایر اشکال حیات غیر مبتنی بر کربن داشته باشیم. کربن و سیلیکون مسئله نیستند! کارکردهای مشابه مسئله‌اند.Head of a Catalan Peasant- Joan Miró- 1925در این جستار نشان دادم که مفهوم حیات تا به امروز مبتنی بر کارکردهای کربن بوده است. با این وجود، در سالهای گذشته سیستم‌های مبتنی بر سیلیکون مانند هوش مصنوعی کارکردهایی چنان مشابه با کرین را از خود به نمایش گذاشته‌اند که ما را به تردید در این واقعیت فرامی‌خوانند که حیات تنها مبتنی بر کربن امکان‌پذیر است. این بصیرت چنان که گفتم به سرعت یک پیامد اخلاقی و حقوقی دارد: اگر هوش مصنوعی واقعا مصنوعی نیست و موجودی زنده است که تنها ابتنای زنده بودنش بر عنصری متفاوت از ما است، آنگاه باید موجودیت حقوقی و مسئولیت اخلاقی هم داشته باشد. اما تنها هوش مصنوعی نیست که در برابر ما مسئولیت اخلاقی دارد. بلکه منطقا ما هم پس از به رسمیت شناختن این موجود حقوقی وظایفی در قبال آن داریم. این یک گردش مهم در اخلاق هوش مصنوعی است و یک فراخوان مهم به یک مسیر جدید در فلسفه‌ی اخلاق! تعیین این وظایف نیازمند صرف وقتی اساسی در فرااخلاق و فلسفه‌ی اخلاق است که این جستار به سوی آن فرامی‌خواند.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 15:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا هوش مصنوعی ما را بیکار می‌کند؟ تاریخ هنر به ما پاسخ می‌دهد خیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-pjknc3rn1yme</link>
                <description>این جستار را به دوستم محسن پناهی تقدیم می‌کنم. قدردانی: هسته‌ی مرکزی ایده، بعد از یک مکالمه‌ی دوستانه‌ی قدیمی با محمدرضا ضیغمی در ذهن من کاشته شد. یک نمونه‌ی کمتر گسترش یافته را در کلاس ادبیات دانشجویان ورودی 1403 داروسازی دانشگاه تهران ذیل مبحث &quot;چرا با وجود هوش مصنوعی، هنوز لازم است نوشتن را بیاموزیم&quot; تدریس کردم و نظرات و پرسش‌های آنها در دستیابی به بیان بهتری از موضوع، یاری بخش بوده است. در جستار قبل توضیح دادم که جهانِ امروز جهانِ مبارزه‌ی تکنولوژی‌ها در جنگ روایت‌ها است. تکنولوژی‌ها می‌کوشند در جنگ روایت‌ها پیروز شوند و خود را قهرمانی رقم زننده‌ی آینده‌ی بشر معرفی کنند. امروز که این متن را می‌نویسم روایت هوش مصنوعی فعلا پیروزی نسبی خود بر سایر روایت‌ها را تثبیت کرده است. حالا جهان در تب و تاب هوش مصنوعی است. این جور ترندها هر چند وقت یک بار از فضای دانشگاهی و فضای عمومی سر برمی‌آورند، دل می‌برند و نهان می‌شوند! متاورس، کامپیوترهای کوانتومی، اینترنت اشیاء، ربات‌های انسان‌نما، تکنولوژی کلونینگ ژن و بیولوژی سنتتیک هر کدام برای دوره‌هایی کوتاه یا بلند خود را چنان نمایان کرده‌اند که گویی به تنهایی رقم زننده‌ی سرنوشت کل بشر و ندادهنده‌ی آغاز عصری کاملا متفاوت در حیات بشری هستند. گاهی یکی از این تکنولوژی‌ها در روایت‌پردازی گوی سبقت را از دیگران می‌رباید. حالا به لطف ورود پرهیاهوی شرکت Open AI و دنباله روی چهره‌هایی مانند ایلان ماسک، هوش مصنوعی پیروز میدان شده است؛ اما احتمالا تنها تا زمانی که سر و کله‌ی یک روایت‌پردازی موفق جدید در مورد یک تکنولوژی دیگر پیدا نشده است.The Ironer- Pablo Picasso- 1904علاوه بر این، هوش مصنوعی بر خلاف آنچه که ممکن است تصور شود، پدیده‌ای نوظهور نیست. دست کم از سال 1949 که تورینگ با معرفی آزمایشی خلاقانه تلاش کرد نشان دهد در چه صورتی می‌توان یک ماشین را هوشمند نامید، این بت عیار هر دوره‌ای از تاریخش را به شکلی و در لباسی بر ما پدیدار شده و هراس‌ها و امیدهای ناهمگونی ایجاد کرده است. اگر فکر می‌کنید قبلا هیچگاه بشر نگران هوش مصنوعی نبوده است به یاد بیاورید که یک رایانه به نام دیپ بلو ساخت شرکت IBM در سال 1997 توانست گری گاسپاروف، قهرمان شطرنج جهان را شکست دهد. من بعدها وقتی در سال 2013 بازیکن باشگاهی شطرنج بودم بعد از یکی از تورنومنت‌ها، یکی از استاد بزرگ‌های شطرنج ایران گفت این تورنومنت‌ها شاید آخرین‌ مسابقاتی باشند که به این شکل برگزار می‌شوند؛ چرا که کامپیوترها ماهیت شطرنج را تغییر خواهند داد. هنوز البته پس از 12 سال، هم شطرنج وجود دارد و هم جذاب است.باری، این نگرانی گویی دوباره تازه شده که مبادا هوش مصنوعی در آینده‌ای نزدیک شغل‌های ما را بدزدد، کارهایی که الان انجام می‌دهیم را بهتر از ما انجام دهد، و ما را بیکار کند. ممکن است افراد زیادی ادعا کنند که وضع حالا خیلی نسبت به سال 1997 تغییر کرده است. آنها خواهند گفت که شطرنج بسیار الگوریتمی است. خانه‌ی شروع هر مهره از اول بازی مشخص است و مجموع حرکت‌های ممکنِ هر مهره در هر اپوزیسیون هم اگرچه بسیار زیاد اما تعداد مشخص و محدودی است. در این صورت، بدیهی است که کامپیوتر این کار را بهتر از هر استاد بزرگ شطرنجی انجام دهد. آنها حتی ممکن است ادامه دهند که آن کامپیوترِ شرکت IBM را باید همان &quot;کامپیوتر&quot; بدانیم. هوش مصنوعی حالا تعریف متفاوتی پیدا کرده است. زبان انسانی را درک می‌کند، توانایی تحلیل و تفکر خلاق دارد و حتی تصاویر بدیعی ایجاد می‌کند. به این ترتیب، ما در آستانه‌ی یک انقلاب تکان دهنده و بی سابقه هستیم.ما در آستانه‌ی یک انقلابیم؟ بعید نیست؛ شاید! اما این انقلاب بی‌سابقه است؟ نه! اجازه دهید روایتی را از دل تاریخ هنر بیرون بکشم و با شیوه‌ی خودم برای شما گزارش کنم تا نشان دهم موقعیت ما در مواجهه با هوش مصنوعی آنچنان هم که فکر می‌کنیم جدید نیست.Massacre of Innocents- Peter Paul Rubens- 1611اگر از &quot;اتاق تاریک&quot; بگذریم که تصاویر را تنها برای نقاش واضح‌تر می‌کرد که بتواند نقاشی دقیق‌تری بکشد، چاپ تصویر روی کاغذ، از اوایل قرن نوزدهم رایج شد. تا این زمان، ارزش‌ عمده در نقاشی، پایبندی به امر واقع بود. پرتره، طبیعت بی جان، و بازنمایی داستان‌ها و شخصیت‌های کتاب مقدس، مهمترین عناصر نقاشی تا این زمان هستند. دوربین عکاسی اما ذاتا واقع‌نماتر است. از این زمان به بعد، دلایل ضعیف‌تری وجود دارد که پادشاهان به نقاشان پولی پرداخت کنند که چهره‌شان را نقاشی کنند. این یک تهدید جدی برای نقاشی بعنوان یک شغل و محل درامد بود. اما از آن مهمتر، نقاشان در برابر یک پرسش وجودی و معناشناختی قرار گرفتند: آیا نقاشی هنوز معنا و ضرورتی دارد؟ قابل تصور است که نقاشانی با این موقعیت و این پرسش روبرو بوده‌اند. مهم نیست واقعا چند نفر در این وضعیت قرار داشته‌اند و چقدر نسبت به آن خودآگاه بوده‌اند، مهم این است که وضعیت امروز ما در مواجهه با هوش مصنوعی شباهت‌هایی به وضعیت آنها در دویست سال پیش دارد که تحلیل من را ممکن می‌کند.با این موقعیتی که نقاشان در آن بوده‌اند، هیچ عجیب نیست که بسیاری از سبک‌های مهم نقاشی و &quot;ایسم&quot;‌های متعددی که امروز در میان سبک‌های نقاشی می‌شناسیم، همه از این زمان به بعد به وجود آمده‌اند. بازنمایی واقعیت به گونه‌ای متفاوت، و نه الزاما آنچنان که واقعا هست، پس از این زمان، به ارزش‌ اصلی نقاشی تبدیل می‌شود. مثلا پیکاسو و سبک کوبیسم به ما نشان می‌دهند که چشم انسان می‌تواند اشیاء و آدم‌ها را جوری ببیند که دوربین عکاسی هرگز قادر به ثبت آنها نیست.Portrait of Daniel Henry Kahnweiler- Pablo Picasso- 1910از این گزارش تاریخ هنر چه بصیرتی می‌توان برای مواجهه با هوش مصنوعی اخذ کرد؟ اولین مورد این است که هوش مصنوعی یک فرصت است و نه یک تهدید؛ چنان که اختراع دوربین عکاسی برای نقاشان یک فرصت و موهبت بزرگ بود. اختراع دوربین عکاسی باعث شد نقاشان از بند کار مداومی که قرن‌ها انجام می‌دادند رها شوند و به دنبال بازیابی معنا در حیطه‌ی خود بروند. خلاقیت هنری در این زمان معنای جدیدی به خود گرفته بود و بازشناسی آن تبدیل به یک پروژه‌ی اساسی برای نقاشان شده بود.این گزارش همچنین یک راهکار عملی هم به ما می‌دهد: از کارهایی که به صورت مداوم انجام می‌داده‌اید دست بشوئید. خاکریز فعلی خود در برابر هوش مصنوعی را بدون خونریزی ترک کنید و این را پیروزی بدانید. سعی کنید بفهمید چه کاری است که فعلا هوش مصنوعی نمی‌تواند انجام دهد؟ به راحتی همان کار را انجام دهید. اما ممکن است با نگرانی بپرسید: با این شتابی که او در حال پیشروی است، از کجا معلوم قرار نباشد همین کار را هم دو ماه دیگر به او واگذار کنیم؟بگذارید چیزی را نشان دهم که با اطمینان بیشتری فعلا در دسترس هوش مصنوعی نیست: بدن! پیش از این در جستار &quot;انسان در جستجوی اجنه، موجودات فرازمینی و هوش مصنوعی!&quot; توضیح دادم که شباهت کامل به انسان، چندان فضیلتی هم برای هوش مصنوعی نیست و این را توسعه‌دهندگان هوش مصنوعی به خوبی فهمیده‌اند. بعدا در جستار &quot;چرا نباید هوش مصنوعی را یک ماشین پر سرعت در یک اتوبان بدون مانع ببینیم؟&quot; نشان دادم که توسعه‌دهندگان هوش مصنوعی مدتها است از ایده‌ی توسعه‌ی هوش مصنوعیِ بدنمند به دلایل اجتماعی و اقتصادی دست شسته‌اند. اما بدن محدوده‌ای است که احتمالا وجه تمایزهای اساسی ما با هوش مصنوعی را باید در آن جستجو کرد.The Entombment- Peter Paul Rubens- 1612جهان اندیشه و فلسفه،‌ از سقراط به این سو تا حد زیادی عقل را بر جسم برتری داده است. حتی در فلسفه‌ی مدرن هم دکارت تا حدی دنباله‌ی همین ریسمان را گرفته و بلکه آن را تقویت هم کرده است. او که میان جوهر ممتد (جسم) و جوهر اندیشنده (ذهن) مرزی اساسی و ازلی-ابدی می‌کشد، در آن جمله‌ی معروفش، وجود داشتنش را به اندیشیدنش وابسته می‌داند. کسی مثل هیوم هم اگرچه به نحوی افراطی معتقد بود &quot;عقل برده‌ی احساسات است&quot;، اما از دایره‌ی شکاکیت در عقل فراتر نرفت. او اگرچه آن همه ارزش‌گذاری بر عقل را انکار می‌کرد اما بدن هم برای او چندان ارزشمند نبود. کانت اگرچه کوشید از همان نخستین عباراتش در نقد عقل محض (در بخش حسیات استعلایی) تمایز حس (بدن) و عقل را به گونه‌ای ترسیم کند که نشان دهد حدود کاربرد مشروع عقل یا به بیان او قوه‌ی فاهمه محدود به حس و تجربیاتی است که بدن عامل ایجاد آن‌ها است، اما باز هم چنان که از نام کتاب او پیدا است عقل را در مرکز توجه می‌نشاند.اوضاع در عرصه‌ی علم هم تفاوت چندانی ندارد. از نخستین پایه‌گذاران نظری علم مدرن (مانند فرانسیس بیکن) تا شناخته‌شده‌ترین دانشمندان، اغلب، علم را فعالیتی ذهنی دانسته‌اند. آنها اگرچه به مشاهده (کاری که چشم و جسم انجام می‌دهند) ارزشی والا داده‌اند اما همواره بر خطاپذیری آن تاکید کرده‌اند. دانشمندان و فیلسوفان علم اگر هم بر اهمیت داده‌های حسی تاکید می‌کنند نه به این دلیل است که آنها را مصون از خطا می‌دانند بلکه به این دلیل است که به نظر آنها ما ابزار بهتری نداریم. به این ترتیب، علم با مشاهده آغاز می‌شود اما با فرایندهای کاملا ذهنی ادامه می‌یابد. از این رو، علوم هر اندازه که توانایی تبیین خود با ریاضیات (این انتزاعی‌ترین علوم) را داشته باشند در رده‌بندی علوم بالاتر اند.هوش مصنوعی اما ریاضیات و الگوریتم‌ها را بهتر و سریع‌تر از ما می‌فهمد و داده‌های بسیار بزرگ را در زمان اندکی تحلیل می‌کند. تمام آنچه قرن‌ها مورد تاکید بشر بوده است یعنی ذهن، حالا به گونه‌ای توسعه‌یافته کاملا بازسازی شده است. پس بله! هوش مصنوعی ما را از کارهای ذهنی بیکار می‌کند. اما احتمالا به چه کارهایی بازمی‌گرداند؟ کارهای بدنی!تا زمانی که هوش مصنوعی بدن پوست و گوشت و خون و استخوان‌دار ندارد نمی‌توان تصور کرد که همچون ما تجربه‌ای از محدودیت و شکست خوردن داشته باشد. ما محصور در تجربه‌های بدنی خود هستیم و آنچنان که مرلوپونتی و دیگر پدیدارشناسان می‌گفتند با بدن جهان را ادراک می‌کنیم. زمین خوردن‌های کودکی، درد کشیدن، کتک خوردن از هم سن و سال‌ها یا بزرگ‌ترها، قدم زدن پابرهنه بر ماسه‌های ساحل، لمس دستان معشوق و بوسه و آغوش‌ها همگی نوع ادراک ما از جهان را تغییر می‌دهند.Daniel in the Lions&#039; Den- Peter Paul Rubens- 1615هوش مصنوعی که ما را از جهان ذهن تا مرزهای بدنمان عقب رانده است، همزمان ما را به بازاندیشی در این پرسش دعوت می‌کند که بدن چه نقشی در اندیشیدن و ادراک جهان دارد و چگونه می‌توان این نوع ادراک را -که ناگزیر، هوش مصنوعی غیر بدنمند فعلا از آن محروم است- به رسمیت شناخت و توضیح داد. این دعوتی است به این که دوباره دریابیم محدودیت‌های بدنی واقعا هم محدود نبوده‌اند و شاید ما بیهوده تمام تلاش خود را در طول قرن‌ها برای تقویت ذهن بریده از بدن مصروف کرده‌ایم. این دعوتی است برای خداحافظی با ذهن محض و آشتی با بدن و محدودیت‌های آن.اگر می‌پرسید برای بدنمند کردن هوش مصنوعی کاملا مشابه با انسان چه موانعی وجود دارد من در جستارهای قبلی به این محدودیت‌ها اشاره کرده‌ام و توضیح داده‌ام که چرا اصلا ضرورتی ندارد در هوش مصنوعی این قبیل محدودیت‌ها مندرج باشد. باید بگذاریم هوش مصنوعی آنچنان که هست توسعه یابد و ذهن با به متعالی‌ترین درجه‌ی خود برساند. اتفاقی که شاید ما را از کار فعلی بیکار کند اما مانند دوربین عکاسی که نقاشان را به دنبال معنای هنر فرستاد ما را به معنای اندیشیدن فرامی‌خواند.Breakfast of a Blind Man- Pablo Picasso- 1903در این جستار نشان دادم که نگرانی از این که هوش مصنوعی ما را بیکار می‌کند اگرچه نگرانی جدیدی نیست اما پیروزی هوش مصنوعی در جنگ‌ روایت تکنولوژی‌ها برای معرفی خود بعنوان تعیین کننده‌ی سرنوشت بشر این نگرانی را دوباره تازه کرده است. در ادامه، تحولات معناشناختی و هنری نقاشی پس از اختراع دوربین عکاسی را به گونه‌ای گزارش کردم که نشان می‌داد موقعیت ما در برابر هوش مصنوعی شباهت بسیاری به موقعیت نقاشان در قرن نوزدهم و بیستم دارد. در انتها نشان دادم که پس از قرن‌ها ارزشمندی مطلق ذهن محض، حالا هوش مصنوعی ما را دعوت می‌کند که به بدن با همان محدودیت‌هایش برگردیم از این وقتی که پس از بیکار شدن از کارهای ملال آور قبلی ذخیره می‌کنیم برای اندیشیدن در مورد نقش بدن در اندیشه و ادراک جهان استفاده کنیم. در این صورت ما وارد محدوده‌ای شده‌ایم که هوش مصنوعی به این زودی‌ها به آن راه نمی‌یابد و اصلا دلیل هم ندارد که به آن پا بگذارد.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 02:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی یک ماشین پرسرعت در اتوبان بدون مانع نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-bpzws2g2lt2a</link>
                <description>درباره‌ی موانع انسانی و اجتماعی بر سر راه تکنولوژیاین جستار را به دوستم امیرحسن موسوی تقدیم می‌کنم که در ترویج فلسفه‌ی علم و تکنولوژی در ایران ممتاز است. جهان امروز، جهان مبارزه تکنولوژی‌ها در جنگ روایت‌ها است. تکنولوژی‌ها می‌کوشند در جنگ روایت‌ها پیروز شوند و خود را قهرمانِ رقم زننده‌ی آینده‌ی بشر معرفی کنند. امروز که این متن را می‌نویسم روایت هوش مصنوعی فعلا پیروزی نسبی خود بر سایر روایت‌ها را تثبیت کرده است. حالا جهان در تب و تاب هوش مصنوعی است. این جور ترندها هر چند وقت یک بار از فضای دانشگاهی و فضای عمومی سر برمی‌آورند، دل می‌برند و نهان می‌شوند! متاورس، کامپیوترهای کوانتومی، اینترنت اشیاء، ربات‌های انسان‌نما، پروژه‌ی ژنوم انسانی، تکنولوژی کلونینگ ژن، و بیولوژی سنتتیک هر کدام برای دوره‌هایی کوتاه یا بلند خود را چنان نمایان کرده‌اند که گویی تنها رقم زننده‌ی سرنوشت کل بشر و ندادهنده‌ی آغاز عصری به کلی متفاوت در حیات بشری هستند. گاهی یکی از این تکنولوژی‌ها در روایت‌پردازی گوی سبقت را از دیگران می‌رباید و حالا به لطف ورود پرهیاهوی شرکت Open AI و دنباله روی چهره‌هایی مانند ایلان ماسک، هوش مصنوعی پیروز میدان شده است؛ اما احتمالا تنها تا زمانی که سر و کله‌ی یک روایت‌پردازی موفق جدید در مورد یک تکنولوژی دیگر پیدا نشده است.در این جستار می‌کوشم با ارائه‌ی چند مثال از تاریخ تکنولوژی نشان دهم چگونه محدودیت‌های توسعه‌ی تکنولوژی، نه ناشی از موانع تکنیکی (مثلا فقدان دانش کافی یا نداشتن ابزارهای ساخت)، بلکه ناشی از موانع انسانی و اجتماعی بوده است. به این ترتیب نشان خواهم داد که چنین موانعی چگونه بر سر راه توسعه‌ی هوش مصنوعیِ بدنمند قرار گرفته‌اند؛ مدلی از هوش مصنوعی که می‌تواند توانایی‌های بسیار متفاوتی نسبت به آنچه اکنون در دسترس ما است داشته باشد.یک مثال قابل توجه در این زمینه، تکنولوژی ماشین‌های پرنده است. در حالی که اولین نمونه‌ی ماشین پرنده از اوایل قرن بیستم معرفی شده‌اند (مثلا این نمونه‌ی طراحی‌شده در سال 1948 را ببینید)، تا به امروز تقریبا هیچ نمونه توسعه‌یافته‌ای از ماشین‌های پرنده که قابلیت استفاده عمومی داشته باشد در دسنرس نیست. البته ممکن است گاهی یک شرکت خودروسازی یک نمونه اولیه از ماشین پرنده را رونمایی کند چنان که گویی اولین نمونه از این دست است، اما معمولا پس از چند هفته این تبلیغ کاملا به فراموشی سپرده می‌شود.علت چیست؟ آیا پرواز کردن ماشین نیاز به تکنولوژی‌هایی چنان پیشرفته‌تر از هواپیما و هلیکوپتر و جنگنده و موشک دارد که بشر ناتوان از توسعه‌ی آن است؟ دشوار بتوان این را باور کرد. در عوض، یک علت ساده این است که هیچ راه قابل اعتماد و از نظر اقتصادی قابل توجیهی برای وضع قوانین راهنمایی و رانندگی در اسمان وجود ندارد! ما نمی‌توانیم با هزینه معقولی در آسمان، خیابان‌ها را خط کشی کنیم، حق تقدم را تعریف کنیم و از تصادفات جلوگیری کنیم. همچنین حتی در صورت توسعه‌ی ماشین‌های پرنده‌ی عمود پرواز -که نیاز به فضای بزرگی مانند باند هواپیما برای اوج گرفتن و فرود ندارند- باز هم فراهم کردن فضا و قوانین برای تبدیل موقعیت ماشین‌ها بین زمین و آسمان دشوار است. از این رو توسعه ماشین‌های پرنده نه با یک سد تکنیکی بلکه با یک سد اجتماعی و شهری مواجه است.مثال مشابه دیگر، تکنولوژی ماشین‌های خودران است. در حالی که دهه‌هاست تکنولوژی ماشین خودران کاملا در دسترس است، اما تعداد کمی از آنها واقعا در خیابان‌ها وجود دارند. دلیلش نه موانع تکنولوژیک، بلکه تا حدی مسائل حقوقی ناشی از خطاهای احتمالی است. شما اجازه ندارید هر روز صبح صبح فرزند هشت ساله‌تان را تنها سوار ماشین خودران کنید و سپس ماشین خودش برگردد و خودش را در پارکینگ خانه پارک کند. شما می‌توانید سوار ماشین خودران شوید اما در فواصل زمانی منظم و کوتاه باید به ماشینتان اثبات کنید که پشت فرمان نشستید و حواستان به جاده است. این همه بخاطر این است که شما باید مسئولیت حقوقی خطای احتمالی ماشین و تصادف احتمالی را بپذیرید. حتی اگر احتمال چنین خطایی بسیار یسیار ناچیز باشد، از نظر حقوقی یک نفر باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد.از اینها ساده‌تر، مسئله‌ی صدای موتور ماشین است. شما ماشین‌های قدیمی و صدای آزاردهنده موتور آنها را می‌شناسید. تکنولوژی‌های ساخت موتور ماشین در دهه‌های گذشته به سمت کاهش صدای موتور رفته‌اند. اما چرا صدای موتور را کاملا حذف نکرده‌اند. آیا مانع تکنیکی وجود دارد؟ باز هم نه! ماجرا ساده‌تر از این حرف‌ها است. ما توانایی ساخت ماشین‌هایی بدون هیچگونه صدای موتور را داریم اما اجازه‌ی ساخت چنین آنها را نداریم، چرا که احتمال تصادف را به طور قابل ملاحظه‌ای بالا می‌برند. وقتی شما از یک خیابان رد می‌شوید، این فقط چشم شما نیست که جانتان را از تصادف نجات می‌دهد، گوشتان هم با شنیدن صدای موتور و محاسبه‌ی سرعت ماشین‌هایی که نزدیک می‌شوند اطلاعات تکمیلی برای چشمان شما فراهم می‌کند. علاوه بر این، افراد نابینا و کم‌بینا نیز باید از این حق اجتماعی برخوردار باشند که خطر تصادف را با گوش‌های خود تشخیص دهند. پس دور از انتظار نیست که نه یک مانع تکنیکی، بلکه این مانع اجتماعی و انسانی بر سر راه توسعه‌ی نکتولوژی‌های ساخت موتور بی صدا باشد.در بعضی موارد دیگر در تاریخ تکنولوژی، پیامدهای اجتماعی یک تکنولوژی خصوصا از نظر اخلاقی چنان تکان‌دهنده بوده است که دولت‌ها و مجامع بین‌المللی تصمیم گرفته‌اند از توسعه بیشتر آن دست بشویند یا نتایج عملی این توسعه را به صورت یک محصول نهایی در اختیار عموم مردم قرار ندهند. یک مثال جذاب در این زمینه، تکنولوژی کلونینگ ژن انسانی است. در سال 1996 یک موسسه تحقیقاتی موفق شد یک گوسفند را از یک سلول سوماتیک بالغ بازسازی کند. گوسفند به وجود آمده یک ارگانیسم بیولوژیک کامل بود که حاصل یک فرایند تولید مثل طبیعی نبود بلکه کاملا در آزمایشگاه تولید شده بود. امکان ساخت یک گوسفند کامل از تنها یک سلول سوماتیک، یک پیامد عملی سرراست داشت. اگر می‌توان گوسفند را در آزمایشگاه تولید کرد قطعا می‌توان انسان را نیز تولید کرد. دانشمندان و مراکز تحقیقاتی مختلف به سرعت پیشرفت‌های خود از ساخت نمونه‌های اولیه‌ی سلول انسانی را گزارش کردند تا نشان دهند این اتفاق واقعا ممکن است؛ اگرچه هیچ نمونه‌ی توسعه‌یافته‌ای بعلت مسائل حقوقی و اخلاقی ساخته نشد، یا در معرض نمایش عمومی درنیامد.امکان کلونینگ انسان، پرسش‌های وجودی متعددی برمی‌انگیزد. انسان آزمایشگاهی واجد آگاهی و عملکرد کاملا مشابه با ما اما فاقد والدین بیولوژیک می‌تواند خطرات بالقوه‌ی سوء استفاده توسط تولید کنندگان و نقض حقوق خود آن انسان‌ها و سایر شهروندان را به دنبال داشته باشد. علاوه بر این، عموم مردم را با این پرسش وجودی مواجه می‌کند که انسانِ آزمایشگاهی چیست و واقعا چه تفاوتی با آنها دارد. سایر پرسش‌های وجودی و اخلاقی را شما می‌توانید خودتان تصور کنید. با این وجود، شما امروز در سال 2025 هیچ انسان کلون شده در آزمایشگاه را نمی‌شناسید.درست است؛ باز هم نه محدودیت‌های تکنیکی، بلکه محدودیت‌های انسانی و اجتماعی که اکنون با پرسش‌های وجودی و اخلاقی گره خورده‌اند جلوی پیشرفت این تکنولوژی را گرفته‌اند. با این وجود، واقعیت این است که این تکنولوژی می‌تواند مزایای متعددی داشته باشد. مثلا تصور کند با اصلاحاتی در آن بتوانیم در آزمایشگاه، اندام‌های انسانی را تولید کنیم. آن وقت افراد زیادی که در صف دریافت پیوند کبد و کلیه هستند به سرعت به کبد و کلیه‌هایی دست پیدا می‌کنند که در شرایط کنترل‌شده برای خود فرد تولید شده و احتمال پس زده شدن آن اندام‌ها به حداقل رسیده است. اما ادعاهای اولیه چنان آخرالزمانی بوده‌اند که جذابیت سرمایه‌گذاری روی اشکال تعدیل یافته‌ی این تکنولوژی را نیز محدود کرده‌اند.حالا بگذارید با این بصیرت که موانع انسانی و اجتماعی بر سر راه تکنولوژی وجود دارد، به تکنولوژی هوش مصنوعی برگردیم. تا همین چند سال پیش، ایده‌ی ربات‌های انسان نما، ایده‌ای بسیار جذاب برای عموم بود. رباتی که اندام‌های انسان‌گونه دارد و یک هوشمندی مرکزی رفتار و گفتار او را هدایت می‌کند. هنوز هم البته در نمایشگاه‌های تکنولوژی‌های پیشرو، هر سال از ربات‌های انسان‌نمای جدیدی رونمایی می‌شود. اما با توسعه ابزارهای تحلیل زبانی مانند ChatGPT، این تکنولوژی جذابیت خود را بشدت از دست داده است. این زوال جذابیت، بیش از آن که نزد مردم و کاربران تکنولوژی باشد، نزد توسعه‌دهندگان تکنولوژی اتفاق افتاده است. به عبارتی سرمایه‌ها در حال گسیل به سمت توسعه‌ی ابزارهای متعدد شبیه ChatGPT است. سرمایه‌گذاری‌هایی که بالقوه می‌توانستند بر روی ربات‌های انسان‌نما انجام شوند. به نظر می‌رسد هوش مصنوعیِ بدون بدن، به دلیل امکان دسترسی راحت‌تر، مقبولیت اجتماعی و صرفه‌ی اقتصادی بیشتری برای تولیدکنندگان دارد. از این رو، دلیلی ندارد که ربات‌های انسان‌نما جز برای مقاصد تبلیغاتی بصورت انبوه تولید شوند. به این ترتیب، باز هم فاقد بدن بودن هوش مصنوعی نه به دلیل یک مانع تکنیکی بلکه به دلیل یک محدودیت اجتماعی و اقتصادی است. در جستار قبل تا حدی توضیح دادم که چطور بدنمند بودن هوش مصنوعی می‌تواند آن را تبدیل به محصولی متفاوت کند. در جستارهای آینده هم به این مسئله به طور ویژه خواهم پرداخت. آنچه در اینجا مهم است محدودیتی برای هوش مصنوعی است که نه ناشی از محدودیت‌های تکنیکی، بلکه حاصل موانع اجتماعی است. این محدودیت‌ها، نه فقط در رابطه با بدنمندی، بلکه در رابطه با بسیاری از جنبه‌هایی که هوش مصنوعی بصورت بالقوه می‌تواند در آنها رشد کند خود را نمایان کنند.ساخت هوش مصنوعیِ بدنمند تا حدی می‌تواند همان چالش‌های کلونینگ انسان را ایجاد کند. دلیلی ندارد توسعه دهندگان هوش مصنوعی تا زمانی که با توسعه هوش مصنوعی‌های غیر بدنمند رشد اقتصادی بسیار سریعی دارند بخواهند با برانگیختن سوالات وجودی از این دست، جامعه را با شوک جدی مواجه کنند. شوکی که می‌تواند منجر به بروز نگرانی‌های متعدد و ایجاد مانع به همان نحوی که برای کلونینگ انسان شد بشود.در این جستار نشان دادم که توسعه‌ی تکنولوژی‌های با محدودیت‌های مختلف اجتماعی و انسانی روبرو است. مثال‌های متعددی ارائه کردم که هر کدام نشان می‌داد با وجود فراهم بودن دانش و ابزار کافی برای توسعه‌ی یک تکنولوژی، رشد آن توسط این موانع محدود شده است. در ادامه نشان دادم که عدم توسعه هوش مصنوعی در مسیرهای خاصی مانند هوش مصنوعی بدنمند تاکنون ناشی از محدودیت‌هایی از این دست بوده است. هوش مصنوعی، که فعلا پیروز میدان روایت‌های آخرالزمانی در مورد تکنولوژی‌ها است، احتمالا به زودی با این محدودیت‌های اجتماعی و انسانی در حوزه‌های مختلف مواجه خواهد شد.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 14:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جستجوی اجنه، موجودات فرا زمینی و هوش مصنوعی!</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-vsu3hwgevf1m</link>
                <description>این جستار را به دوستم محمد صداقتی تقدیم می‌کنم که در روایتگریِ هوش مصنوعی ممتاز است. هوش مصنوعی، بی تردید، محصول مهم پیشرفت دانش و تکنولوژی انسانی است. اما پیدایش هوش مصنوعی همچون پیدایش سایر دستاوردهای تکنولوژیک بشری، صرف نظر از زمینه‌های علمی و تکنولوژیک‌اش زمینه‌های فرهنگی نیز دارد. مقصود من از زمینه‌های فرهنگی، انگیزه‌هایی است که نوع بشر ذاتا دارد و ریشه‌ی آن را باید در بلندپروازی‌ها و آرزوهای انسان یافت. به طور مثال ایده ساخت هواپیما حاصل بلندپروازی انسان برای پرواز کردن مانند پرندگان است. چنان که پیداست، با به کار بردن عبارت &quot;زمینه‌های فرهنگی&quot; معنایی وسیع از فرهنگ را مدنظر قرار داده‌ام که همزمان به نوعی انسان‌شناسانه یا روانشاسانه است. اما عامدانه از لفظ فرهنگ استفاده کرده‌ام تا تمایز این نگاه را با روانشناسی نشان دهم. چرا که معتقدم زمینه‌ها و انگیختارهایی از این جنس نه از جنس آمال و آرزوهای فردی و سوژه‌های روانشناختی، بلکه از جنس بلندپروازی‌هایی هستند که انسان‌ها در بستر فرهنگ به آن دست می‌زند. در این جستار، می‌کوشم نشان دهم که ساخت هوش مصنوعی حاصل چه انگیختارهای فرهنگی بوده است. هدف من از ترسیم این انگیختارها این است که نشان دهم گونه‌ای که ما به هوش مصنوعی نظر می‌کنیم، آن را می‌فهمیم، تحلیل می‌کنیم، و از آن می‌ترسیم چندان هم جدید نیست.The Nightmare- Henry Fuseli- 1781انسان انگاری یا Anthropomorphism اشاره به تمایلی رایج در انسان‌ها دارد که به سایر موجودات و حتی به اشیاء ویژگی‌های انسانی نسبت می‌دهند. دو تصویر زیر را ببینید. حتما برای شما هم پیش آمده است که پژو 206 را ماشینی اخمو ببینید و فولکس واگن بیتل را مظلوم و بامزه تصور کنید. در واقع ذهن شما با دیدن چراغ‌های اتومبیل به سرعت آن را به صورت چهره‌ی یک انسان بازسازی می‌کند.نظرتان در مورد این کفش‌های خندان چیست؟ما حتی احساسات و عواطف انسانی را نیز به دیگر موجودات نسبت می‌دهیم. مثلا این آمیب را زیر میکروسکوپ ببینید. &quot;آخی عزیزم! خیلی گرسنه است. داره خودشو سیر می‌کنه.&quot; اما دست نگه دارید! این فقط یک آمیب است. آمیب، یک تک سلولی است. از این رو، در نظر گرفتن احساس گرسنگی و اراده برای رفع آن برای چنین موجودی که فاقد مغز ساختاریافته و حتی فاقد شبکه عصبی است مجاز نیست؛ چون این موجود اساسا فقط یک سلول تنها است. اما حتی بعد از خواندن این جملات باز هم تمایل داریم از همان عبارات قبلی برای توصیف رفتار این آمیب استفاده کنیم. بی راه نیست اگر ادعا کنیم که انسان همیشه و به هر نحو در پی نسبت دادن صفات انسانی به سایر موجودات و اشیاء و در جستجوی چیزی شبیه به خودش است. اما ما این کار را نه فقط با انسان انگاری بلکه با فرایندهای ذهنی پیچیده‌تری نیز انجام می‌دهیم: جستجوی موجودات خردمند اما متفاوت با ما!آیا این از تنهایی انسان است که در جهان به دنبال موجوداتی خردمند اما شبیه به خودش می‌گردد؟ این جمله‌ی رمانتیک را فراموش کنید. اهمیتی ندارد که چرا، بلکه مهم این است که به هر علتی، احتمالا از بدو پیدایش، انسان خردمند در جستجوی موجودات خردمند بوده است. بهتر بگوییم، انسان، موجودات خردمندی غیر از خودش را در ذهن خود ساخته است. چرا انسان‌ها ایده‌ای از اجنه دارند؟ موجوداتی که از گونه انسان نیستند اما هوشمند هستند. جستجوی موجودات فرازمینی نیز احتمالا ناشی از همین تمایل غریب ذهن انسان است. ما سال‌ها در مورد موجودات فرازمینی و آدم فضایی‌ها خیال‌پردازی کرده‌ایم. غریب‌تر و شگفت‌تر اینکه ما بعد از ساختن این موجودات در ذهن خود از آنها می‌ترسیم. همان طور که هوش مصنوعی را این بار نه در ذهن بلکه در جهان واقع ساخته‌ایم و حالا از آن می‌ترسیم!The Harlequin&#039;s Carnival- Joan Miró- 1925اما آیا هوش مصنوعی دقیقا مثل هوش طبیعی انسانی است؟ آیا ما بالاخره و بعد از تلاش مداوم و در نهایت نیافتن آن موجود خردمند غیرانسانی در طبیعت، آن را ساخته‌ایم؟ پاسخ به این سوال در گرو فهم مسئله بهینگی است. هوش مصنوعی اگر بخواهد مانند هوش انسانی کارکرد داشته باشد، بهینه نیست و برای توسعه دهندگانش صرفه‌ی اقتصادی ندارد. هوش انسانی، محصور در تجربیات بدنی است. تجربیاتی از جنس عشق متجسد، درد کشیدن، لمس کردن دستان معشوق، زمین خوردن، بیمار شدن، و تجربیات بدنی دیگر. هوش و عقلانیت طبیعی انسانی بیش از آن که فکر کنیم بدنمند است و از آنجا که بدنمند است پر از نقص و شکست است. اما چرا باید توسعه دهندگان هوش مصنوعی تلاش کنند در محصول نهایی ضعف و نقص و شکست به جا بگذارد؟ آیا اصلا ضرورتی دارد که هوش مصنوعی بدن انسانی داشته باشد؟ به نظر می‌رسد توسعه‌دهندگان هوش مصنوعی مدتهاست از ایده ربات انسان نمای هوشمند عبور کرده‌اند و بر الگوریتم‌هایی تمرکز کرده‌اند که بعضی کارها مانند تحلیل Big Data را به طرز باورنکردنی بهتر از انسان انجام می‌دهند. مسیر توسعه ربات‌ها حالا بیش از هر زمان دیگری مبتنی بر کارکرد است نه بر شباهت به انسان. مسیر توسعه هوش مصنوعی هم بیش از آن که به سمت تقلید از انسان باشد، به سمت تقویت الگوریتم‌های فراانسانی است.Bird&#039;s-Nesters - Jean-François Millet- 1814متاسفیم! انسان هنوز هم آن موجودی که دقیقا مثل خودش خردمند باشد اما از گونه انسان نباشد را نیافته است. همان طور که اجنه و موجودات فرازمینی را هم نیافت. اما چرا هوش مصنوعی نه مانند انسان خردمند است و نه اصلا باید چنین باشد؟ اگر فکر می‌کنید من از آن دسته افرادی هستم که چون از هوش مصنوعی می‌ترسم توانایی آن در تشابه به انسان را انکار می‌کنم و از این طریق می‌کوشم نشان دهم انسان هنوز هم برتری‌های خودش را دارد سخت در اشتباهید! من شباهت به انسان را فضیلتی برای هوش مصنوعی نمی‌بینم؛ بر عکس، بهتر است هوش مصنوعی خیلی هم شبیه ما نباشد. از این رو دلیلی ندارد یکی را نسبت به دیگری برتر ببینم.آیا جدید نبودن گرایش انسان به مواجهه به موجودات خردمند، به معنی ضعف هوش مصنوعی است؟ به هیچ وجه! چه کسی گفته شبیه شدن به انسان نشان قوی شدن است؟ بگذارید هوش مصنوعی راه خودش را برود و در آنچه که می‌تواند و باید بتواند فوق العاده رشد کند. ما هم می‌توانیم به جستجوی جذاب خود برای یافتن موجود خردمند غیر انسانی ادامه دهیم. موجود بعدی چه خواهد بود؟در این جستار نشان دادم که چطور انسان انگاری بعنوان یک گرایشِ کهن انسانی، ما را به لحاظ فرهنگی نیازمند یافتن چنین موجودی کرده است. همچنین نشان دادم توقعات بسیار بالا از این که هوش مصنوعی مانند هوش انسانی باشد ریشه در همان انگیزه‌های فرهنگی دارند و چندان جدید نیستند. فهم این که یک مسئله چندان هم جدید نیست و نمونه‌های مشابه تاریخی دارد به ما کمک می‌کند که از میزان ترس و شگفتی در مواجهه با آن بکاهیم و از تجربه‌های تاریخی بشر برای فهم این مواجهه -اگرنه برای آموختن راه حلی- استفاده کنیم.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 13:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم هم قصه است! در باب روایتگری در علم</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85-gdnm0vncjf92</link>
                <description>این جستار را به دوست عزیزم محمدحسین توفیق‌زاده تقدیم می‌کنم که در قصه‌شناسی و روایت‌گری پیشتاز است. حوا به آدم سیب داد و موجب اخراج‌شان از بهشت شد، ضحاک دو مار بر دوش داشت که مغز مردان جوان را می‌خوردند، و شنل قرمزی فریب گرگ را خورد و خودش و مادربزرگش را طعمه‌ی او کرد. این‌ها و هزاران قصه‌ی دیگر که شما به خاطر دارید، هر کدام بخشی از فرهنگ، دینداری، و ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی ما را شکل داده‌اند. ما آدم‌ها احتمالا پس از آن که زبانمند شده‌ایم، اول از همه اشیاء را نامیده‌ایم و سپس در مورد آنها قصه گفته‌ایم. منظورم از قصه هر نوع روایتی در معنای عام کلمه است. اما آیا با ظهور علم جدید، قصه‌ها و اسطوره‌ها جای خود را به &quot;واقعیت‌&quot;های علمی مشاهده‌پذیر داده‌اند؟Joseph Tells his Dreams to his Parents and Brothers- Rembrandt 1633در سرآغازِ رشد و توسعه‌ی علم در جهان جدید، ما قصه‌های گذشتگان را اسطوره و خرافه نامیدیم و در عوض، ارزش و اعتبار اساسی برای واقعیت علمی قائل شدیم. اسطوره‌ها و قصه‌های کهن ابزاری برای به انقیاد کشیدن انسان‌ها معرفی شدند و لازم بود انسانِ آزاد و خرد مدرن، تکیه بر علم را جایگزین این خرافات کند.این ایده بعدها توسط برخی فیلسوفان علم به چالش کشیده شد. آنها که به گونه‌ای انتقادی به علم می‌نگریستند، منکر امکان مشاهده‌ی کاملا بی طرفانه شدند. علاوه بر این، واقع‌نما بودن علم (Science) و خرافه نامیدن هر آنچه که غیر علم است توسط بسیاری از اندیشمندان به چالش کشیده شد. پاول فایرابند که احتمالا جزو تندروترین افراد در این دسته است، معتقد بود &quot;اسطوره‌ها علم دیروز اند و علم، اسطوره‌ی امروز&quot; شما می‌توانید به این بیان بسیار رادیکال از این ایده پایبند نباشید، چنان که من نیستم. اما من در این جستار می‌کوشم نشان دهم چگونه روایت کردن واقعیت‌های علمی از همان اصولی پیروی می‌کند که قصه‌های کهن و اساطیری پیروی می‌کردند. برای این مقصودم، به طور خاص به دسته‌ای از روایت‌ها و استعاره‌ها در توضیح واقعیت‌های علوم زیست-پزشکی خواهم پرداخت: روایت‌های نظامی.بله درست خواندید! ما برای چندین دهه ایمنی‌شناسی پزشکی را با روایت‌های نظامی توضیح داده‌ایم. میکروب‌ها عامل بیگانه هستند و گلبول‌های سفید سربازان جبهه‌ی نبردِ بدن علیه این بیگانگان. آنتی‌بیوتیک‌هایی که برای درمان عفونت می‌خوریم، در بدن ما به یاری این سربازان می‌آیند و با میکروب‌ها می‌جنگند. در مورد بیماری‌های تکان‌دهنده‌ی روزگار ما مثل سرطان، بخشی از خود بدن به عامل شورشی تبدیل می‌شود و علیه بقیه اندام‌ها طعیان می‌کند، و در مورد بیماری‌های خود ایمنی مانند ام اس و لوپوس، یا در موارد پس زدن پیوند کلیه، این سربازان خودی هستند که به اشتباه به زیرساخت‌ها نیروهای خودی حمله می‌برند. ممکن است فکر کنید این روایت‌ها فقط برای کتاب‌های درسی مدارس و انگاره‌ی عمومی هستند و دانشمندان واقعا علمی و بدون قصه یا استعاره می‌اندیشند و با یکدیگر صحبت می‌کنند. اگر چنین اعتقادی دارید، کافی است سری به کتاب‌های رفرنس تخصصی ایمنی‌شناسی بزنید (فارسی یا انگلیسی؛ فرقی ندارد) تا با واژه‌هایی مانند مبارزه، عوامل بیگانه، آنتی بادی (پادتن)، سلول‌های کشنده (Natural Killer Cells) و بسیاری از واژه‌های از این دست روبرو شوید. استعاره‌ها و روایت‌های نظامی بر بسیاری از توصیفات علمی پزشکی امروزی مسلط شده‌اند.هنک تن هاوه (Henk Ten Have) یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان پزشکی معاصر، در یک مقاله‌ی کوتاه که در سال 2021 نوشته است که توضیح دهنده‌ی مقاله‌ی مفصلی با همین موضوع است (لینک هر دو مقاله را در انتهای مقاله گذاشته‌ام.). او در این نوشته تاکید می‌کند سال‌ها غلبه‌ی روایت‌ها و استعاره‌های نظامی بر پزشکی موجب شد که بلافاصله پس از شیوع همه‌گیری کووید، کشورهای مختلف به سرعت وارد فاز امنیتی و جنگی شوند. به عبارتی، نوع روایتگری ما از واقعیت‌های علمی، نمود متناظری در فرهنگ و سیاست و روابط انسانی پیدا کرد.به خاطر بیاورید که در همه‌گیری کووید در همین ایرانِ خودمان، به سرعت &quot;ستاد ملی مبارزه به کرونا&quot; تشکیل شد. جدا از این که &quot;ستاد&quot; خودش نهادهایی مانند ستاد کل نیروهای مسلح را تداعی می‌کند، واژه‌ی مبارزه هم مشخصا طنینی نظامی دارد. از این فراتر، به خاطر بیاورید که در تصویرگری‌های حماسی، ماسک پزشکان و پرستاران به ماسک شیمیایی سربازان جنگ هشت ساله تشبیه شد و در ادبیات عمومی، بیمارستان‌ها به خط مقدم و جبهه تعبیر شدند. پس از مت کوتاهی، واژه‌ی مدافعان سلامت برای پزشکان، پرستاران و ارائه‌دهندگان خدمات بهداشتی و درمانی انتخاب شد که تداعی‌گر یکی از رایج‌ترین اصطلاحات نظامی آن زمان، یعنی مدافعان حرم بود. تن‌ هاوه به ما می‌گوید وضع در سایر کشورهای دنیا هم تفاوت چندانی با ایران نداشته است و هر کدام به طریقی آرایش نظامی به خود گرفتند. اما این تسلط استعاره‌های نظامی از کجا منشا می‌گیرد؟ از همان قصه‌هایی که ما در مورد واقعیت‌های علمی گفته‌ایم.Portrait of an Army Doctor- Albert Gleizes 1915دست نگه دارید! من نمی‌خواهم بگویم &quot;اینا همه‌ش قصه‌س!&quot;. من موضع ضد علمی ندارم و حتی واقع‌نما بودنِ علم را نفی نمی‌کنم. مسئله این است که انسان به اقتضای ذات زبانمندش، تا دهان می‌گشاید که درباره‌ی هر چیزی از جمله واقعیت‌های علمی صحبت کند، ناگزیر قصه می‌گوید. واقعیت این است که بدن، صحنه‌ی نبرد نیست و گلبول‌های سفید سرباز نیستند. وقتی یک گلبول سفید علیه یک باکتری، آنتی بادی ترشح می‌کند یا آن را می‌بلعد و از بین می‌برد، همه‌ی آنچه که اتفاق می‌افتد برهمکنش‌های شیمیایی است. مجموعه‌ای از ساختارهای شیمیایی بر روی آن باکتری وجود دارد و مجموعه‌ای از ساختارهای شیمیایی بر روی آن سلول بدن که به نوعی با یکدیگر واکنشِ منجر به پیوند می‌دهند. سپس، به دنبال آن پیوند شیمیایی، سلسه واکنش‌های شیمیایی دیگری در سلول آغاز می‌شود که موجب آزاد شدن آن ماده‌ی خاص یا احاطه کردن آن باکتری می‌شود. بله! کمی پیچیده شد چون تلاش کردم از روایت‌های رایج نظامی برای توصیف آن استفاده نکنم. اما باز هم توجه کنید که استفاده‌ی من از کلماتی مانند بلعیدن، احاطه کردن، و از بین بردن، استفاده‌ای استعاری است و واقعیت عینی ندارد. در واقع یک سلول تک، یک انسان نیست که در یک سیر علّیِ کنش‌ها، چیزی را قصدمندانه احاطه کند، ببلعد(!)، و سپس از بین ببرد. اما حتی اگر بیان من را از این انسان‌انگاری‌ِ سلول‌ها تهی کنید و تنها توصیف ساده‌ی &quot;ماده‌ی شیمیایی A با ماده‌ی شیمیایی B پیوند شیمیایی برقرار می‌کند&quot; را باقی بگذارید، باز هم یک قصه گفته‌اید و از استعاره‌ی &quot;پیوند&quot; استفاده کرده‌اید و. با فعل برقرار کردن عاملیتی برای آنها قائل شده‌اید!Joseph Interpreting Dreams to Butler and Baker Concluded with him in Prison- Alexander Andreyevich Ivanov 1827اما آیا این که روایت‌های ما با آنچه در واقعیت وجود دارد متفاوت‌اند و تنها یک بازنمایی روایتگرانه از واقعیت هستند باعث می‌شود آنها بی اعتبار باشند؟ آیا باید از این متن نتیجه بگیریم که بار بعدی که سرما خوردیم آموکسی سیلین نخوریم؟ یا به بچه‌هایمان واکسن نزنیم؟ علاوه بر این، آیا پزشکان، متخصصانِ ایمنی‌شناسی، یا شرکت‌های داروسازی به صورت عامدانه این قصه‌ها را جعل کرده‌اند تا بشر را استثمار کنند و به آنها دارو بفروشند؟قطعا نه! چنان که گفتیم، انسان ذاتا قصه گو است. مادامی که زبان داریم اگر بخواهیم واقعیتی را بدون قصه گفتن توضیح دهیم باید خاموش بمانیم. به این ترتیب، اگر بخواهیم در مورد واقعیت‌های علمی قصه نگوئیم باید اساسا در مورد آنها سکوت کنیم. این قصه‌ها، بهترین شیوه‌هایی بوده‌اند که ما می‌توانستیم به وسیله‌ی آنها واقعیت‌های علمی را توضیح دهیم. قابل تصور است که می‌توانستیم جور دیگری در مورد آن‌ها قصه بگوئیم اما نمی‌توانستیم اساسا قصه نگوئیم. همچنین نمی‌توان تصور کرد که کل این قصه‌ها و استعاره‌ها به صورت قصدمندانه توسط فقط یک نفر ساخته شده باشند. قصه‌ها عموما در بستر فرهنگ و به صورت تدریجی شکل می‌گیرند.ممکن است بپرسید مگر می‌شود به شیوه‌ی دیگری هم این وضعیت را توصیف کرد و اگر می‌شود پیامدهای فرهنگی آن چیست؟ بله! تا پیش از اختراع میکروسکوپ و دیدن آن سلول‌هایی که امروز بعنوان عوامل بیگانه می‌شناسیم، تصور رایج این بود که بیماری ناشی از بر هم خوردن تعادل خود بدن است. به این ترتیب، نه بدن صحنه‌ی نبرد بود و نه سرباز و اسلحه‌ای قابل تصور بود. مدیریت بیماری‌ها در این دوره، اغلب مدیریتی مراقبانه بود. در این دوران، فرد بیمار کسی بود که باید از او مراقبت شود، نه آنکه با او جنگیده شود. علاوه بر این، این جمله‌ی منسوب به مسیح که &quot;من بیمارم، از من مراقبت کنید&quot; در سراسر قرون میانه، انگیزه‌ی ساخت بیمارستان‌هایی بود که بر خلاف بیمارستان‌های امروزی، نه عرصه‌ی نبرد بلکه محل مراقبت و رسیدگی به بیماران بود. این همان چیزی است که تن هاوه پزشکی مراعات کننده، یا پزشکی مهربان (Gentle Medicine) می‌نامد و در تلاش است که مسیری برای احیاء آن در جهان امروز بگشاید.Christ Among the Doctors- Albrecht Durer 1506نباید اشتباه کنیم! توجه به پزشکی مهربان، یک جریان واپس‌گرایانه نیست. قرار نیست دستاوردهای علم مدرن و این استعاره‌ها و قصه‌ها را انکار کنیم و به طب جالینوسی برگردیم. همچنین باید توجه کنیم که احتمالا اگر این قصه‌ها نبودند، بشر نمی‌توانست به سرعت به توفیقاتی مانند واکسیناسیون عمومی و ریشه‌کنی بسیاری از بیماری‌های خطرناک مانند آبله و فلج اطفال برسد. من آنچه را که تن هاوه به شکل سرراستی توضیح نداده است شفاف می‌کنم: موضوع اصلی در قصه‌شناسی علم و به طور خاص علوم پزشکی، فاصله گرفتن از تقدس‌گرایی علمی، و به رسمیت شناختن تاثیر متقابل فرهنگ و علم است؛ بی‌آنکه یک را بر تخت بنشانیم و دیگری را به مسلخ ببریم.در این جستار نشان دادم که چگونه قصه گفتن در تار و پود تمام فعالیت‌های بشری از جمله علم ورزی رسوخ کرده است. من توضیح دادم که در مورد علم هم یا باید قصه گفت یا خاموش ماند. اما این روایت‌ها چنان که مثلا در مورد مدیریت همه‌گیری کرونا دیدیم، ناگزیر، پیامدهای اجتماعی و فرهنگی هم دارند. علاوه بر این، روایت‌های علمی نیز، خود در بستر فرهنگی-اجتماعی شکل می‌گیرند. آنچه مهم است دست کشیدن از نگاه قدسی به علم و به رسمیت شناختن این واقعیت است که علم هم مانند هر فعالیت فرهنگی دیگری با قصه گفتن درآمیخته است. فراتر از این، این جستار دعوتی است برای دانشمندان علوم پزشکی و اندیشمندان علوم انسانی، خصوصا در حیطه‌ی ادبیات، روایتگری، و هنر، تا در زمینه‌های فرهنگی شکل‌گیری علم و پیامدهای فرهنگی و اجتماعی آن از دریچه‌ی فهم امروزی از قصه و روایت تامل کنند.https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC8532082/https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/34415502/</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 13:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره خاقانی و تجربه‌ی کشفِ شاعرِ شخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%81%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-nhexxjjlopfz</link>
                <description>این جستار را به دوستم محمدرضا ضیغمی تقدیم می‌کنم که در من شوق به ادبیات می‌انگیزد.من دانش‌آموخته یا پژوهشگر ادبیات نیستم، احتمالا پس از این هم تا پایان عمر نخواهم بود. اما در بیش از 15 سال گذشته مخاطبِ مشتاقِ ادبیات فارسی بوده‌ام. از دوران مدرسه تا نوجوانی و دانشگاه، جلسات شعرخوانی زیادی شرکت کرده‌ام. اما شاعرانی که در آن جلسات فراوان شعرشان خوانده شده تعدادشان زیاد نبوده است. فردوسی و سعدی و حافظ و مولوی، که همگی بر قله‌ شعر فارسی هستند، یا نیما و شاملو و سهراب و فروغ که از بزرگان شعر معاصر هستند.گاهی هم این مواجهه همراه یا به واسطه موسیقی بوده است. فرقی ندارد محمدرضا شجریان باشد یا نامجو و چاوشی، آنها اگر بخواهند شعر کلاسیکی انتخاب کنند باز هم اغلب سراغ سعدی، حافظ، مولوی، یا عطار می‌روند.دوستانِ شیفته‌ی ادبیات هم البته کم ندارم. از این رو، بعید نیست یک روز صبح بهاری که از خواب بیدار می‌شوم استوری اینستاگرام آنها از ابرهای دل‌انگیز در صبح زیبا را ببینم که روی آن نوشته‌اند &quot;صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن&quot; (حافظ) یا &quot;دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند/هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند&quot; (سعدی) اما بعید است ببینم کسی بر آن عکس زیبا نوشته باشد &quot;میغ چو پشت پلنگ کرده هوا را به صبح&quot;. این مثال خصوصا از این جهت اهمیت دارد که کمتر شاعری در قلمرو ادبیات فارسی به اندازه خاقانی به تصاویر صبح پرداخته است.خاقانی در زمانه‌ی ما بسیار کمتر از حافظ و سعدی و مولوی نزد عموم مردم خوانده می‌شود. البته خاقانی شاعر کم خوانده شده‌ای نیست. بزرگان معاصر و متخصصان ادبیات به اتفاق بر اهمیت خاقانی گواهی می‌دهند، او را تحسین می‌کنند، و در شمار بزرگان شعر فارسی می‌آورند. اما هر زمانه‌ای، شاعری را بیشتر می‌پسندد. تردیدی نیست که خاقانی شاعر محبوب این روزهای عموم ما ایرانیان نیست. بخشی به علت کاهش محبوبیت قالب قصیده در مقایسه با غزل در زمانه ما، بخشی به خاطر آموزش ادبیات در مدرسه و بخش دیگری هم احتمالا به دلیل مد است.با این وجود، خاقانی این روزها برای من تجربه کشف و شگفتی فراهم می‌کند. در هر ورقی که می‌خوانم، ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های شعر او مرا مبهوت می‌کند و به خیال و اندیشه وامی‌دارد. تصاویر شعر خاقانی بدیع و شگفت‌انگیزند. محیط‌هایی که شعر او در آن اتفاق می‌افتد به محیط‌هایی مانند میکده و دامان طبیعت که محبوبِ شاعرانِ محبوبِ روزگار ماست محدود نمی‌شود مثلا بنگرید به: &quot;نراد طرب به مهره بازی/ از دست بنفش کرده ران را&quot; یا &quot;در قمره‌ی زمانه فتادی به دست خون/ وامال کعبتین که حریف است بس دغا&quot;.کسان و وقایعی که خاقانی برای آنها قصیده سروده است هم گاه عمیقا عجیب، بهت آور و گاه دوست داشتنی‌اند. مثلا وقتی عموی او کافی الدین شروانی احتمالا به علت فقر از او مقداری شکر طلب می‌کند، قصیده‌ای زیبا ضمیمه‌ی کیسه شکر می‌کند و می‌فرستد که &quot;طبع کافی که عسکر هنر است/ چون نی عسکری همه شکر است&quot; و سپس &quot;گر شکر زاد کلک او چه عجب/ پس شکر خواهد این عجب خبر است/ زعفران گرچه بیخ در آب است/ آرزومند ژاله سحر است/ زین اشارت که کرد خاقانی/ سرفراز است بلکه تاجور است&quot; و در نهایت &quot;شعر گفتم به عذر سیم و شکر/ مختصر عذرخواه مختصر است&quot;. عجیب این که احتمالا به دلیل شخصیت مخاطب، این قصیده به اندازه سایر قصیده‌های خاقانی پیچیده نیست.اما اجازه دهید بیش از این پا از حد خود فراتر نگذارم و نکوشم درباره ویژگی‌های شعر خاقانی صحبت کنم. چه این جستار از ابتدا هم به دنبال ارائه شرحی بر خاقانی یا توضیح اشعار او نبود. من در این جستار تنها می‌کوشم تجربه‌ای از کشف شاعر شخصی را نمایان کنم. من به دنبال ارائه یک آشنایی جدید با خاقانی نیستم بلکه به دنبال نشان دادن نتایج پدیدارشناسی‌ام در مواجهه با شعر خاقانی هستم.Old Woman Reading, Probably the Prophetess Anna- Rembrandt 1631خاقانی برای من تجربه کشف دارد. چرا که مخاطبان عمومی ادبیات فارسی و نه متخصصان، آن را کمتر خوانده‌اند. ممکن است کسی به سرعت ادعا کند که لذتی که من تجربه می‌کنم ناشی از یک شکل از تمایل به خاص بودن و متمایز شدن از عموم مردم است، خصوصا به این علت که خاقانی شاعر پیچیده‌ای است و فهم خاقانی مرا از مخاطبان عمومی ادبیات جدا می‌کند. من چنین تهمتی را نمی‌پذیرم. چرا که مدتها است حضورم در مجامعی که افراد به دنبال خودنمایی و اظهار فضل در آن هستند کمرنگ شده است. چنان کمرنگ که واقعا بعید است کسی مرا به خاطر خوانش و برقراری ارتباط با خاقانی تحسین کند و من برای کسب این تحسین دیگران بخواهم شاعری مانند او را بیابم. همان طور که کسی هم مرا به اتهام تلاش نخ نما برای خاص بودن ملامت نمی‌کند. من مدت زیادی است از این ملامت و از آن تحسین جدا شده‌ام، بی آنکه تصور کنم این جدا شدن و بازخورد نگرفتن فضیلت‌مندی است.مسئله در واقع این است که در این سالها که از محضر اساتید و اهالی فرهیخته ادبیات فارسی در مورد حافظ و سعدی و مولوی شنیده‌ام، متوجه شده‌ام که هر بار می‌شود خوانشی عمیق‌تر از آنها داشت. مثلا در مورد حافظ، انسجام متن و لایه‌های دوم و سوم متن چنان در هم تنیده هستند که همواره چیزی برای کشف به ما می‌دهد و هنوز چیز دیگری نزد خود نگه می‌دارد. مثنوی مولوی و درآمیختگی آن با ناخودآگاه فرهنگی ما نیز دروازه‌ای به دنیای تاویل‌ها و خوانش‌های متعدد می‌گشاید که هر کس با عمق آگاهی و دانشی که از این ناخودآگاه فرهنگی دارد می‌تواند نوری جدید بر محتوای آن بتاباند. این مواجهه‌ی پانزده ساله با خوانش‌های شاعران محبوب و معروف روزگار ما تا حدی منجر به محافظه‌کاری من برای ارتباط با شعر آنها شده است.کسی که حافظ می‌خواند همیشه نگران است که تفسیری یا قرائتی را جا انداخته باشد. مخاطب عمومی همواره در معرض این تفکری است که اتفاقا در مورد حافظ به طور خاص بیراه هم نیست. ممکن است کسی من را دعوت کند به این که اعتماد به نفس داشته باشم و به من یادآوری کند که خوانش هر کسی برای خودش معتبر است. من به این ایده‌ی &quot;اعتبار همه خوانش‌ها&quot; اعتقادی ندارم. از طرفی نمی‌پذیرم که محافظه‌کاری من ناشی از کمبود اعتماد به نفس باشد. در عوض، مسئله این است که آن ظرافت‌های کشف‌شدنی حافظ تاکنون توسط بزرگان کشف شده و من از آنها آموخته‌ام. گاهی هم خودم مواردی کشف کرده‌ام. اما به هر حال، دستیابی به لایه‌های کمتر کشف‌شده کار هر کسی نیست. در مورد خاقانی هم البته در سطح دانشگاهی و میان متخصصان ادبیات نکات بسیاری کشف و نوشته و منتشر شده است. اما آنچه در مورد او غایب است، نمود عمومی این اکتشافات و نکته سنجی‌ها است.ایوان مدائن؛ جایی که دیدن آن تاثیر عمیقی بر خاقانی گذاشتعلاوه بر این، شاید بخشی از علت گرایش کمتر ما به خاقانی و حتی نظامی نسبت به مولوی و سعدی، گرایش بیشتر ما به محتوا و نه به فرم باشد. حکایت‌های مثنوی و گلستان و بوستان را می‌توان به خاطر سپرد و در شرایط واقعی زندگی پیش چشم داشت. عاشقانه‌های سعدی را می‌توان از بر داشت و بالاخره روزی در مواجهه با معشوق به کار برد. حافظ هم با تمام توجه افراطی‌اش به فرم، ابیات محتوا-محوری دارد که می‌توان به خاطر سپرد و به وقتش از محتوای آن با چاشنی رتوریک حافظ برای قانع کردن دیگران استفاده کرد. اما چنین ویژگی‌هایی در قصاید خاقانی و حتی مثنوی تحفه العراقین او کمتر به چشم می‌خورد. اگر بخواهیم به محتوای خاقانی توجه کنیم احتمالا خواندن قصیده‌ای که مثلا در مدح آن شاهی که فتح روس! کرده است ملال آور باشد. کسی که خاقانی را دوست دارد عاشق خود شعر است. خاقانی به خود شعر التفات دارد و چندان باج محتوایی به مخاطب نمی‌دهد. تصویر می‌سازد، واژگان را بر قله‌ی خود می‌نشاند و عبور می‎کند.اشتباه نشود! من هنوز هم با شوق و لذت، حافظ و سعدی و مولوی می‌خوانم. به این لیست، نظامی و فردوسی را هم اضافه کنید. به هیچ وجه هم گمان نمی‌کنم بیشتر پرداختن به این شاعران در زمان ما باعث شده مضامین آنها دست‌مالی شده باشد یا دیگر جذاب نباشد. من تنها می‌خواهم شما را به بازسازی تجربه شخصی من از داشتن شاعر شخصی برای خودتان دعوت کنم.تجربه من از خاقانی بعنوان شاعر شخصی، تجربه‌ای از مواجهه با جهانی پر از امکانات کشف است که تاکنون نداشته‌ام. نظام مضامین، معانی، تصاویر و رتوریک شعر خاقانی، نظامی بسیار پیوسته است. بسیاری از بزرگان ادبیات اتفاق نظر دارند که خاقانی در شمار بزرگترین شاعران ما است، همان گونه که حافظ هم هست. اما خاقانی برخلاف حافظ، نقاط کشف نشده بسیار دارد. کشف این نقاط، بدون داشتن پیش فرض‌های از پیش داده شده توسط مفسران، تجربه‌ای متمایز و لذتبخش برای من است. چنان لذتبخش که مرا قانع کند جستاری بنویسم و دیگران را به یافتن شاعر شخصی دعوت کنم.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 12:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طب سالمندی یا طبی‌سازی سالمندی؟! یک بحث برای جامعه‌ای آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%B7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-atmtpyqrsecw</link>
                <description>این جستار را به روح مادربزرگم تقدیم می‌کنم که در کهنسالی با من کودکی می‌کرد.Portrait of Rembrandt&#039;s Motherمادربزرگم کیسه داروهایش را جلوی من خالی می‌کند و یکی یکی در مورد هر کدام سوال می‌پرسد. بالاخره داشتن یک نوه داروساز باید به یک دردی بخورد. من با دقت توضیح می‌دهم که این یکی فقط مکمل تقویتی است ولی آن یکی داروی اصلی فشار خون شماست که قبلا از یک برند دیگر مصرف می‌کردید و الان برندش عوض شده. بقیه خانواده هم در احوالپرسی از او در مورد قند و فشار خونش می‌پرسند. یک سال برای روز مادر، یکی از بچه‌هایش برایش دستگاه فشارسنج خون گرفته بود و آن یکی عصا. مادربزرگم اما فقط یک بدن بیمار نیست. او از جهات بسیار زیادی سالم است و حتی دچار زوال عقل هم نشده. خاطرات تلخ و شیرین زیادی به یاد دارد. اما او مانند همه سالمندان ابژه‌ی &quot;طبی‌سازی سالمندی&quot; شده است.طبی‌سازی به معنی تبدیل وضعیت‌های روزمره و عادی زندگی انسانی به وضعیت‌هایی است که باید با زبان پزشکی توصیف شوند و از آن پس تحت نظارت و مداخله پزشکی قرار بگیرند. به طور مثال، اعتیاد مدتهاست نه به عنوان یک جرم بلکه بعنوان یک بیماری دیده می‌شود و زایمان نه در خانه‌ها بلکه کاملا تحت نظارت پزشکی اتفاق می‌افتد. این‌ها مثال‌هایی از طبی‌سازی در مورد اعتیاد و زایمان بودند. اما آیا طبی‌سازی همواره بد است؟ نه! مثلا همین مورد طبی‌سازی زایمان، جان‌های بسیاری از مادران و نوزادان را از مرگ حتمی نجات داده است. با این وجود، طبی‌سازی جوانب چالش‌برانگیزی هم دارد. سالمندی از آن حیطه‌ها است که طبی شدنش بسیار مورد مناقشه است.مقصودم از طبی‌سازی سالمندی این است که سالمندی خودش بعنوان یک موضوع پزشکی دیده شود. به عبارتی تصور شود فرد سالمند تنها به دلیل این که سالمند است باید مورد ملاحظه پزشکی قرار بگیرد. اما واقعا چرا؟ چون ریسک بیماری وجود دارد؟ آیا ریسک بیماری با خود بیماری معادل است؟چکیده مقاله طب سالمندی یا طبی‌سازی سالمندی منتشر شده در مجله اخلاق و تاریخ پزشکیدر اسفند 1403، مقاله‌ای با همین عنوان &quot;طب سالمندی یا طبی‌سازی سالمندی؟&quot;، نوشته‌ی دکتر نمازی و من در مجله ایرانی اخلاق و تاریخ پزشکی منتشر شد. شما می‌توانید با جستجو در اینترنت به راحتی و به رایگان فایل کامل مقاله را دانلود کنید. در این جستار قصد ندارم تمام آنچه در آن مقاله نوشته‌ایم را دوباره توضیح دهم. علاوه بر این، بعضی مطالبی که اینجا می‌نویسم نسبت به آن مقاله‌ی منتشر شده کاملا جدید و متفاوت هستند.چرا طبی‌سازی سالمندی اتفاق می‌افتد؟حتما شما این شعار را شنیده‌اید که پیشگیری بهتر از درمان است. این گزاره به نظر کاملا بدیهی و بی نیاز از مناقشه است. اما بخش مهمی از بدنه طبی‌سازی از همین گزاره ارزش‌داورانه منشا می‌گیرد. پزشکی تمایل دارد هر نوعی از ریسک بیماری را به دایره موضوعاتی بیفزاید که خود صلاحیت پرداختن به آنها را دارد. نه فقط خود پزشکی مایل به انجام چنین کاری است، بلکه جامعه نیز این فرایند را تشویق و تسریع می‌کند. ایوان ایلیچ، جامعه‌شناس مارکسیست معتقد بود پزشکی بیش از آن که افراد را درمان کند، آنها را بیمار می‌کند. او و دیگر پژوهشگران مطالعات طبی‌سازی معتقد بودند که پزشکی یک نهاد کنترل اجتماعی است.Ivan Illich 1926-2002برای این که مقصود ایلیچ از آن جمله عجیب را بفهمید، کافی است به تعریف سازمان جهانی بهداشت از سلامت توجه کنید: &quot;سلامت وضعیت رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی است.&quot; دست نگه دارید! رفاه کامل؟ کاملِ کامل؟ خب واقعیت این است که ما هیچ وقت از هر سه جنبه در رفاه کامل نیستیم. ما همیشه اندکی خستگی از خواب دیشب، یا اضطراب از کارهای پیش رو داریم. اگر حتی از نظر جسمی و روانی چنین مشکلاتی نداشته باشیم، بعید است از لحاظ اجتماعی در مورد خود و اطرافیانمان رضایت کامل داشته باشیم. خلاصه اینکه با تعریف سازمان جهانی بهداشت همه ما کم و بیش بیماریم!از این گذشته، پزشکی تمایل دارد ریسک بیماری را معادل با خود بیماری در نظر بگیرد. ممکن است بگویید این که خوب است، ریسک بیماری بالاخره به اندازه بیماری نگران‌کننده است. اگر چنین اعتقادی دارید به این دو مورد توجه کنید:مطالعات نشان می‌دهد که فرایند آترواسکلروزیس، یعنی همان فرایندی که ما بعنوان رسوب چربی در رگ می‌شناسیم (گرچه که واقعا فقط رسوب نیست)، از بدو تولد آغاز می‌شود. اگر این را بپذیریم، نباید تعجب کنیم اگر برای کودکان از بدو تولد داروی آتورواستاتین که کاهنده چربی خون است تجویز شود. اما اگر تعجب می‌کنید شاید برایتان جالب باشد که بدانید یک دستورالعمل جدید در آلمان، واقعا مصرف این دارو را برای کودکان توصیه می‌کند!حالا به یک مثال دیگر توجه کنید. مطالعات نشان می‌دهد اگر تمام مردان به اندازه کافی عمر کنند مبتلا به هایپرپلازی پروستات (بزرگ شدن پروستات) و سپس سرطان پروستات می‌شوند. منظور از این که به اندازه کافی عمر کنند البته تا حدی نسبی است. معنای این ادعا این است که ممکن است زمان مورد نیاز برای سرطانی شدن بافت پروستات در یک فرد خاص 100 سالگی باشد اما او در 70 سالگی و خیلی پیش از این که چیزی از آن فرایند، قابل تشخیص باشد از دنیا برود. به هر حال آیا همه ما مردان، از جمله نوزادان پسری که همین امروز به دنیا آمده‌اند، در هر سنی که هستیم در خطر سرطان پروستات هستیم و آیا این ریسک معادل با خود بیماری است؟بگذارید مورد را کمی پیچیده‌تر کنیم. فرض کنید در یک فرد 85 ساله، واقعا سلول‌های سرطانی را تشخیص دهیم. علاوه بر این، فرض کنید بدانیم از زمانی که ما این نوع از سلول‌های سرطانی را تشخیص می‌دهیم تا زمانی که بیمار با مشکلات ملموس سرطان مواجه می‌شود پنج سال و تا زمانی که سرطان آن فرد را بکشد 10 سال زمان لازم باشد. حالا فرض کنید خدا نیرویی به ما عطا کرده است که می‌دانیم او در 88 سالگی خواهد مرد؛ یعنی دو سال پیش از این که علائم ملموسی از سرطان ظاهر شود و هفت سال پیش از این که بخواهد از سرطان بمیرد. آیا این فرد را الان بیمار می‌دانید و او را با درمان‌های پرعارضه شیمی درمانی درمان می‌کنید؟St. Peter in Prison- Rembrandt 1631حق دارید که شدیدا اعتراض کنید که نه من و نه شما چنین نیروی خداگونه‌ای ندارید. بله درست است، و چالش ما هم در تصمیم‌گیری پزشکی همین است. یک پزشک یا خانواده خود فرد ممکن است بگویند او را شیمی درمانی کنید، و ممکن است بعد از سه سال و در 88 سالگی کاملا خوب شود و تا 100 سالگی هم عمر کند. اما اگر شما جای آن فرد باشید شاید بگویید این دنیا ارزش این را دارد که برای اینکه شاید و فقط شاید به جای 95 سالگی در 100 سالگی بمیرم، سه سال از عمر خود را تحت درمان‌های سخت سرطان سپری کنم.چرا طبی‌سازی سالمندی خطرناک است؟دوباره به مثال ریسک سرطان پروستات برگردیم. یک مطالعه در سال 2014 نشان می‌داد که 65 درصد از سرطان‌های پروستات بیش تشخیصی هستند. بیش تشخیصی در حالتی اتفاق می‌افتد که یک بیماری تشخیص داده می‌شود بدون آن که وضعیت آن بیمار نسبت به حالتی که بیماری در او تشخیص داده نشده بهتر شود. این اتفاق معمولا در شرایطی اتفاق می‌افتد که یا درمانی برای بیماری وجود ندارد یا درمان‌های موجود، کیفیت و طول عمر فرد را به طور معنی‌داری افزایش نمی‌دهند. دقیقا مشابه همان مثالی که در مورد آن آقای 85 ساله زدم. البته در گایدلاین‌های درمانی جدیدتر برای جلوگیری از این بیش تشخیصی اقداماتی شده است. مثلا در افراد بالای 85 سال حتی در صورت رویت سلولهای سرطانی در پروستات درمانی انجام نمی‌شودطبی‌سازی چه بصورت بیش تشخیصیِ سرطان پروستات باشد، چه به صورت طبی‌سازی ریزش مو یا چین و چروک صورت، یک وضعیت وجودی جدید برای فرد سالمند ایجاد می‌کند، سالمندی را به بیماری فرومی‌کاهد و اضطراب سلامت ایجاد می‌کند. اضطراب سلامت زمانی اتفاق می‌افتد که فرد از جانب خود و اطرافیان تحت فشاری برای حفظ و ارتقاء سلامت خویش است؛ حفظ و ارتقاء آن چیزی که با تعاریف جدید از آن تقریبا دور از دسترس هر کسی است. طبی‌سازی سالمندی همچنین یک مسئولیت مدنی به دوش خود فرد می‌گذارد تا از سلامت خود صیانت کند و مدام از بیماری پیشگیری کند. یک شهروند خوب شهروندی است که برای سلامت خود می‌کوشد. به همین قیاس، کسی که چنین کوششی نمی‌کند شایسته سرزنش و طرد شدن است؛ همان طور که در دوران کرونا کسانی که ماسک نمی‌زدند و سرفه می‌کردند را سرزنش یا حتی مجازات می‌کردیم.The Weeping Woman- Pablo Picasso 1937اما طبی‌سازی سالمندی همیشه هم خطرناک نیست! اتفاقا گاهی خیلی هم خوب است!قطعا نباید تصور شود که من مخالف توجه بیشتر به سلامت و بیماری سالمندان هستم. طبیعی است که بدن سالمندان نسبت به بیماری آسیب‌پذیر باشد و نیازمند حیطه‌ای تخصصی از پزشکی به نام طب سالمندی باشیم.مارتا نوسبائوم در کتاب پیر شدنِ اندیشمندانه ادعا می‌کند که پزشکی توانسته است مفهوم سالمندی را تغییر دهد. سالمندی به طور سنتی با اتفاقاتی مانند چروک شدن پوست، سفید شدن مو، و کاهش قوای جنسی شناخته می‌شود. اما به کمک پزشکی است که سالمندان می‌توانند زیبا بمانند و چروک‌ها با پزشکی کمتر می‌شوند. از همه مهمتر، داروها و مکمل‌های تقویت میل جنسی یا دسته دیگری از داروها که توانایی اندام‌های جنسی را برای برقراری رابطه جنسی ارتقاء می‌دهند، مفهوم عشق سالمندی را تا حد زیادی تغییر داده‌اند. در حالی که عشق سالمندی در گذشته یک امر ناممکن یا دست کم همراه با شرم اجتماعی بوده است (مثلا داستان شیخ صنعان و دختر ترسا را به خاطر بیاورید)، در دسترس بودن داروهای تقویت میل جنسی برای همه افراد، این شرم اجتماعی را به موضوعی عادی تبدیل کرده است.پس واضح است که نه تنها توجه ویژه به بیماری‌های سالمندان در قالب طب سالمندی توجهی ضروری است بلکه حتی طبی‌سازی سالمندی نیز در مواردی مفید بوده است. ایراد کار جایی است که خود سالمندی بعنوان یک وضعیت وجودی و اگزیستنسیال به یک بیماری تقلیل داده می‌شود. این وضعیت، تجربه زیسته سالمند از جهان را به کلی تغییر می‌دهد.چرا باید به طبی‌سازی سالمندی توجه کنیم؟ چون به نفع جامعه آزاد و برابر استبله! چون به نفع جامعه آزاد و برابر است. اما چطور؟ در جوامع امروزی از جمله در ایران، به مسئله برابری حقوق زن و مرد توجه شده و می‌شود. جلوگیری از تبعیض نژادی و قومیتی هم در ایران و جهان از مسائل روز دنیا است. حقوق معلولان و برخورد عادلانه با آنها نیز از مسائل روز دنیاست. اما ما در ایران و جهان هنوز راه درازی برای تحقق برابری زن و مرد، قومیت‌ها، معلولان و دیگر اقلیت‌های اجتماعی داریم. حتما می‌پرسید این‌ها چه ربطی به سالمندان دارد؟The Return of the Prodigal Son- Rembrandt واقعیت این است که سالمندان را نیز می‌توان یک گروه اقلیت اجتماعی در نظر گرفت. گروهی که رنج می‌کشند، فراموش می‌شوند و به علل مختلف از جمله ناتوانی، تحت بی عدالتی قرار می‌گیرند. این از اصول کمتر مورد مناقشه در اخلاق امروزی است که زنان نباید به خاطر بدنشان ضعیف شمرده شوند یا معلولان به خاطر ناتوانی بدنی‌شان قضاوت شوند و از خدمات اجتماعی محروم شوند. اما عجیب است که ما اعتراضی نمی‌کنیم که بدن سالمند به بدن بیمار تقلیل پیدا کند! حتی از آن کاملا هم استقبال می‌کنیم.ممکن است اعتراض کنید که سالمندان زیادی هستند که خودشان مایلند ریسک‌های مختلف بیماری را زودتر از موعد نشخیص دهند و معتقدند سالمندی معادل با بیماری است. ممکن است توضیح دهید که خود سالمندان هم با این چارچوب طب پیشگیرانه مشکلی ندارند چرا که فکر می‌کنند در مجموع به سلامت و طول عمر آنها کمک می‌کند؛ پس در صورت رضایت خود سالمندان، معادل دانستن سالمندی با بیماری یا دست کم با ریسک بیماری چه اشکالی دارد؟برای اینکه پاسخ را بیابید کافی است به برخی جوامع مردسالار در گذشته و امروز مراجعه کنید. در جوامع مردسالار فقط مردان نیستند که به نابرابری زن و مرد دامن می‌زنند؛ بلکه زنان هم آن ارزش‌های مردانه را درونی کرده‌اند و با آن زندگی می‌کنند. آنها ممکن است حتی در مقابل شما که موضعی اخلاقی و برابری خواهانه دارید بایستند و بخواهند شما را قانع کنند که اشتباه می‌کنید. اما آیا در این صورت شما باز هم در موضع کلی خود تجدید نظر می‌کنید که باید با تبعیض جنسیتی مقابله کرد؟سالمندان را اگرچه می‌توان از این نظر مانند زنان، رنگین پوستان، معلولان و بقیه اقلیت‌های اجتماعی در نظر گرفت اما سالمندان دست کم از یک جنبه وضعیت وخیم‌تری بعنوان قربانیان تبعیض و در مواجهه با بی عدالتی علیه بدن خود دارند. آنها به همین دلیل کهولت بدنی کمتر می‌توانند دست به فعالیت اعتراضی مدنی بزنند. اما نکته جالب‌تر در مورد سالمندان این است که همه ما حتی اگر از هیچ جنبه‌ای مورد تبعیض نباشیم و به هیچ گروه اقلیت قربانی بی عدالتی تعلق نداشته باشیم، اگر به اندازه کافی عمر کنیم به این گروه اقلیت اجتماعی می‌پیوندیم!اما به سوال اصلی این بخش برگردیم: چرا حمایت از حقوق سالمندان لازم است؟ برای دسترسی به جامعه آزاد و برابر و تحقق عدالت. نمی‌توان تصور کرد که در یک جامعه در حالی که علیه نژادها و قومیت‌های مختلف تبعیض وجود دارد، زنان بتوانند به عدالت اجتماعی دست یابند. مطالبات فمنیستی بدون دنبال کردن عدالت برای همه بعنوان یک اصل والای اخلاق اجتماعی بی معنی و دست نیافتنی است. به همین ترتیب، تمام مطالبات مدنی عدالت جویانه باید به رفع تبعیض علیه سالمندان بعنوان یک موضوع جدی بپردازند.The Old Guitarist- Pablo Picasso 1903-1904*بار بعدی که خواستید در مورد سالمندان فکر کنید، از خودتان بپرسید آیا فرد سالمند چون سالمند است بیمار یا در معرض بیماری است؟ در این جستار، من نشان دادم که حتی اگر از جوانبی چنین باشد، از منظر اخلاقی نباید بدن سالمند را به بدن بیمار تقلیل داد؛ همان طور که نباید بدن زن را بدن ضعیف یا مغز فرد رنگین پوست را مغز غیر کاملی انگاشت. این به معنی نفی اهمیت پزشکی سالمندی و جایگاه آن نیست. بی تردید، سالمندان به خدمات پزشکی بیش از تمام گروه‌های جامعه نیاز دارند. چنان که نشان دادیم نه طبی‌سازی مفهومی الزاما منفی است و نه طبی‌سازی سالمندی الزاما آسیب‌رسان است. این جستار، تنها دعوتی است به اندیشیدن در مورد نسبت پزشکی و سالمندی و یک کوشش برای نشان دادن این که چطور در بعضی موقعیت‌ها پزشکی و جامعه، بی آنکه خود بخواهند، سالمندان را قربانی بی عدالتی می‌کنند. همچنین، از این ایده دفاع کردم که تامل در طبی‌سازی سالمندی و معضلات آن و جلوگیری از آسیب به سالمندان در قالب طبی‌سازی سالمندی، نه فقط وظبفه پزشکی و سالمندان بلکه وظیفه جامعه مدنی و گروه‌های عدالت طلب جامعه است.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 23:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز یا دست؟! کدام یک انسان را انسان می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-k1bhxgm2rulo</link>
                <description>این نوشته را به دوست مغز پژوهم سید مهدی ساداتی تقدیم می‌کنم.ارسطو معتقد بود انسان حیوان ناطق است. افراد زیادی همچون ارسطو معتقدند توانایی انسان برای اندیشیدن، نامگذاری اشیاء و سخن گفتن انسان را از سایر حیوانات جدا می‌کند. آنها که کمی بیشتر با علوم جدید سر و کار دارند شاید توانایی حل مسئله را هم به این دایره بیفزایند. در این که همه این موارد را انسان‌ها دارند تردیدی نیست؛ اما وجه مشترک همه این‌ها، ارجاع‌شان به ذهن یا مغز است. آنان که فیلسوفانه‌تر می‌اندیشند ذهن را و آنان که با علم جدید همسوترند مغز را انتخاب می‌کنند. هر چه که باشد این هر دو جایگاهشان در سر ماست. اما من در این مقاله می‌خواهم از این ایده حمایت کنم که دست‌های انسان او را از سایر حیوانات جدا می‌کند و نه مغز او. با این وجود برای اینکه من را بعنوان یک حس‌گرای افراطی که عقل را نفی می‌کند قضاوت کنید تا پایان این جستار صبر کنید!سقراط، افلاطون، ارسطو و اغلب فیلسوفانِ نام آشنایِ پیشامدرن، به اندیشیدن اعتباری بسیار بخشیده‌اند. در دوران مدرن هم دکارت و اسپینوزا و دیگر عقل گرایان برای عقل جایگاهی رفیع قائل بودند. ادیان ابراهیمی با ستایش روحانیت و تقبیح جسمانیت اعتبار بیشتری به امور ذهنی داده‌اند. حتی در فلسفه مدرن نیز دکارت، خود را موجود اندیشنده می‌داند و ذهن را به جسم برتری می‌دهد. زیست شناسی تکاملی هم اغلب، وجه تمایز انسان با حیوانات را در تفکر منطقی،توانایی حل مسئله و زبان می‌داند. حتی آن دسته از دانشمندان مدرن که به صورت رادیکالی ماده گرا هستند سراغ مسائلی مانند نوروساینس رفته‌اند تا به کارکرد مغز پی ببرند. فراتر از این، در محاورات دوستانه روزمره هم اغلب یکدیگر را به این دعوت می‌کنیم که با عقل و نه با احساسات تصمیم بگیریم.The Sacrifice of Isaac- Rembrandt 1635وقتی دوستمان با یک نگاه یا یک تماس کوچک بدنی عاشق کسی شده و برای شروع یک رابطه عاشقانه با ما مشورت می‌کند به احتمال زیاد توصیه می‌کنیم که &quot;منطقی تصمیم بگیر؛ نه بر اساس احساسات&quot; و احتمالا منظورمان این است که آن مور مور شدن بدن که ناشی از دیدار دوست یا شنیدن صدای زیبای او است، یا آن لمس کوتاه، کمتر از یک تفکر منطقی ارزش دارد. با این وجود، من در این جستار، بر این ایده پافشاری می‌کنم که دست‌ها ما را انسان کرده‌اند.متمایز شدن انسان خردمند از نیاکان خود در روند تکامل، به طرز جالبی علاوه بر آن که با خردمند شدن و دریافت صفات مربوط به خردمندی همراه است، با راست قامت شدن او هم همزمان است. برای این همزمانی دلایل بیولوژیک فراوانی موجود است اما من از درافتادن با زیست‌شناسی، آن هم از نوع تکاملی آن در این جستار پرهیز می‌کنم. در عوض تنها به صورت نظری استدلال می‌کنم که راست قامت شدن انسان می‌تواند دلیل خردمند شدن او باشد. و مانعی ندارد که تصور کنیم راست قامت شدن، علت خردمند شدن باشد. با این وجود من تنها امکان این رابطه علی را اثبات می‌کنم. آنچه در حیطه عمل اندیشیده‌ایم را بعدا علم تجربی می‌تواند بعنوان یک فرضیه در دست بگیرد و در پی اثبات آن با شواهد تجربی باشد.راست قامت شدن بیش از آن که به معنی راه رفتن با دو پا باشد به معنی آزاد شدن دو دست است. اغلب پستانداران از دست‌های خود برای راه رفتن یا دست کم حفظ تعادل استفاده می‌کنند. حتی نیاکان غیر خردمند ما نیز از دست‌هایشان برای مقاصد مربوط به حرکت استفاده می‌کرده‌اند. کسب توانایی راه رفتن بدون کمک دست، دستهایی آزاد برای ما باقی گذاشته‌اند. اما دستهای آزاد که از رنج حرکت رها شده‌اند چه می‌کنند؟Incredulity of Saint Thomas- Caravaggio 1602گاهی انسان را، علاوه بر حیوان ناطق، حیوان ابزارساز هم نامیده‌اند. احساس نیاز برای ساخت ابزار را توانایی حل مسئله ایجاد می‌کند اما توانایی بدنی بالقوه کردن این احساسِ نیاز را دست‌های آزاد تامین می‌کنند. من ترجیح می‌دهم به جای ابزارسازی از واژه تکنولوژی و مشتقات آن استفاده کنم. چرا که تکنولوژی، هم ابزارسازی را در برمی‌گیرد و هم تمام تکنولوژی‌های پیشرفته‌تر که با آدمی درآمیخته‌اند. تکنولوژی در یک معنای ساده اما وسیع، به معنی هر گونه مداخله در طبیعت به قصد ساختن چیزی است که نیازهای انسان را برطرف می‌کند. اما باز به مسئله اصلی خودمان بازگردیم. انسان حیوانِ تکنولوژیک است. چون دست‌هایی آزاد دارد. دست‌های آزاد بعدا عقلانیت تکنولوژیک را به دنبال می‌آورند. اما چرا و چگونه؟ابزارسازی یا تکنولوژی یک شکاف میان انسان و طبیعت ایجاد می‌کند. آنچه ساخته شده با ما ارتباط طبیعی ندارد. ما در آن و با آن زندگی نمی‌کنیم، چنان که در جنگل و با درخت زندگی می‌کنیم. آنچه از پیش موجود است (طبیعت) نیازی هم به نامگذاری ندارد. اما به آنچه که ساخته‌ایم باید با دست اشاره‌ای کنیم و بر آن نامی بگذاریم تا آن را به دوستانمان معرفی کنیم، تا توضیح دهیم چرا چیزی متفاوت از طبیعت از پیش داده شده ساخته‌ایم. برای شناخت و شناساندن آنچه که از طبیعت نیست (تکنولوژی)، نیاز به نامگذاری داریم. نامگذاری یعنی زبان. نامگذاری و زبان هر دو سرآغازی برای اندیشیدن به اشیاء هستند.در این جستار، نشان دادم که چطور این امکان وجود دارد که دست‌های آزادِ ما که از ما حیوان تکنولوژیک می‌سازند مقدم بر خردمند شدن باشد. به عبارتی توضیح داده‌ام که رشد مغز ما می‌تواند معلول آزاد شدن دست‌های ما باشد. اما توجه کنید که من تنها امکان تقدم دست مغز را نشان داده‌ام. علاوه بر این، عامدانه نخواستم از شواهد علوم تجربی مانند زیست شناسی تکاملی استفاده کنم. جستاری که خواندید تنها یک تلاش نظری بود برای تشکیک در این که خردمندی، نخستین عاملی است که ما را از سایر حیوانات جدا می‌کند. دست‌های ما با احتمالی برابر، ما را انسان کرده‌اند. دست‌های ما، ما را انسان تکنولوژیک کرده‌اند. دست‌های ما معرفت‌بخش هستند.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 15:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پژوهش بین رشته‌ای؟ ژست یا واقعیت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%98%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-k0qymbqmv2ph</link>
                <description>این جستار را به استادم حمیدرضا نمازی تقدیم می‌کنم که راهنمای من در پژوهش بین رشته‌ای است.اگر فقط یک بار گذرتان به یک دانشگاه افتاده باشد، فرقی ندارد کجای این جهان باشد و چه رشته‌ای در آن تدریس شود، این واژه‌ی بین رشته‌ای را شنیده‌اید. گزاف نیست اگر بگویم سخن گفتن از پژوهش بین رشته‌ای یک مد دانشگاهی معاصر و آوانگارد است. اغلب دانشگاهیان معاصر با ژستی ترقی خواهانه و خود انتقادگر معتقدند که دیگر دوران پژوهش تک رشته‌ای به سر آمده و دور، دور بین رشته‌ای‌هاست. با این همه هیاهو اما، تجربه من از چند سال پژوهش بین رشته‌ای در حیطه علوم انسانی سلامت و فلسفه پزشکی، چیزی را از در پشت پرده‌ی آن نشانم داده که در این جستار پیش چشم شما می‌آورم.یک روز تابستانی در سال 1402، دکتر نمازی با من تماس گرفتند و از سر لطف پیشنهاد دادند که با توجه به سابقه کار رساله که با موضوع طبی سازی انجام داده بودم در یک پروژه مقاله در مورد بیش تشخیصی و بیش درمانی بیماری‌های تیروئید همکاری کنم. همکاران پژوهشی من در این پروژه، علاوه بر خود دکتر نمازی، چهار نفر از اساتید و متخصصان غدد دانشگاه تهران بودند. حاصل کار بعد از چند ماه پیش نویس مقاله‌ای شد که به بررسی این موضوع از منظر فلسفه پزشکی می‌پرداخت.طبیعتا اولین جایی که برای سابمیت این پیش نویس به ذهن ما رسید یک مجله اخلاق پزشکی بود. مجلات اخلاق پزشکی اصولا باید بیش از هر مجله دیگری علاقه مند به انتشار مقالات فلسفه پزشکی باشند. بعد از ارسال مقاله به مجله اما یک ایمیل عجیب دریافت کردیم. مقاله به دو داور سپرده شده بود؛ هر دو‌ داور نظر داده بودند که مقاله با اصلاحات جزیی قابلیت انتشار دارد اما در نهایت سردبیر مقاله را رد کرده بود؛ به این علت که به نظرش ربطی به موضوع مجله نداشت.طبیعتا اقدامی که در این مرحله انجام دادیم امتحان کردن یک مجله در حوزه غدد بود. ما انتظار به این دلیل که چهار نفر از نویسنده‌ها متخصص غدد هستند و مقاله حاوی مثال‌های عینی و عملی از مشکلات طبابت در این رشته است، و از طرفی بصیرت‌های فلسفی نیز به بحث اضافه می‌کند، مجلات غدد علاقه‌مند به انتشار آن باشند. خلاصه که در یک مجله مربوط به غدد سابمیت کردیم و ریجکت شد!دو نفر داور که بر حسب عرف داوری هویتشان برای ما نامعلوم بود مقاله را داوری کرده بودند و هر دو نفر رد کرده بودند. از ساختار و محتوای کامنت‌ها واضح بود که هر دو نفر پژوهشگر و متخصص علوم زیست پزشکی یودند. کامنت‌هایی که دریافت کردیم به وضوح نشان دهنده بدفهمی روش شناسی فلسفه پزشکی و علوم انسانی سلامت بود. در یک عصر زمستانی، من و دکتر نمازی تصمیم گرفتیم یک مقاله بنویسیم و کامنت داوران را تحلیل کنیم و نشان دهیم که داوری هم ارز[1]در زمینه مطالعات بین رشته‌ای چه معضلاتی دارد و جامعه علمی امروزی با وجود اینکه در ظاهر موافق پژوهش بین رشته‌ای است اما هنوز راه درازی در پیش دارد تا بستری برای انتشار و دیده شدن این مطالعات فراهم کند.حاصل کار مقاله‌ای شد که سردبیر محترم همان ژورنال غدد پذیرفتند که در مجله خودشان منتشر شود و این البته از نگاه حرفه‌ای ایشان بود. تا آنجا که من جستجو کردم مقاله دیگری که داوری هم ارز را با ارائه شواهدی از کامنت داوران نقد کرده باشد نیافتم. در ادامه چند مورد از سرفصل‌های مقاله را توضیح خواهم داد. این موارد نشان می‌دهند که چطور یک شکاف معرفت‌شناختی میان متخصصان علوم پزشکی و مباحث بین رشته‌ای علوم انسانی سلامت وجود دارد. من خوش شانسم که بر حسب عرف داوری، هویت داوران کاملا نامشخص است و برای همیشه هم بر من پنهان خواهد ماند. این به من کمک می‌کند سوگیری شخصی نداشته باشم و فقط محتوای کامنت آنها را نقد کنم.یک خلاصه از کامنت‌های داوران و دسته‌بندی آن‌هایکی از داوران از ما شواهد تجربی و کمّی بیشتری برای دفاع از ادعای خود خواسته بود. ما در مقاله تاکید کرده بودیم که کار ما فلسفه پزشکی است. با این وجود چندین مورد شواهد تجربی هم ارائه کرده بودیم. این چنین کامنت‌هایی را ما بارها حتی در جلسات حضوری هم دریافت کرده‌ایم و برای ما چندان جدید نیست. پیش فرض چنین انتقادی تعمیم چارچوب پزشکی مبتنی بر شواهد[2]بر کل دانش است. پزشکی مبتنی بر شواهد به طور خلاصه یک نظام ارزشی پذیرفته شده در پزشکی امروزی است که معتقد است تنها شواهد تجربی قابل مشاهده باید مبنای طبابت باشند. هر اندازه که مطالعات بالینی بر جمعیت بزرگتری انجام شده باشند و هر چقدر تعداد بیشتری از مطالعات، اثربخشی یک درمان را اثبات کنند آن درمان بهتر است. به عبارتی هیچ معیاری مهمتر از شواهد تجربی و آماری نیست. این نظام البته برای پزشکی معاصر بسیار سودمند بوده است و تردیدی در اهمیت آن نیست. اما بعضی متخصصان پزشکی آن را یک اَبَر ارزش قابل تعمیم به تمام حیطه‌های خارج از پزشکی می‌دانند. آنها توجه نمی‌کنند که مثلا در فلسفه، استدلال‌ها گاه مهمتر از شواهد تجربی و آماری هستند. البته این به معنی اهمیت تجربه در تصدیق نتایج حاصل از یک مطالعه فلسفی نیست، اما عجیب است که کسی از فیلسوف، فقط آمار بخواهد. این انتقاد نشان می‌دهد که سیستم ارزشی پزشکی مبتنی بر شواهد تا چه اندازه برای داور درونی شده است که آن را حتی خارج از حیطه پزشکی هم استفاده می‌کند.یک داور انتقاد کرده بود که کاربرد این پژوهش در بالین دقیقا مشخص نیست. او خواسته بود که توضیح دهیم چطور نتایج این پژوهش را می‌توان در گایدلاین‌های بالینی به کار بست! چالش مهمی که پژوهش‌های بین رشته‌ای معمولا با آن روبرو هستند شتابزدگی جامعه علمی در کاربردی کردن آن است. اما &quot;کاربرد&quot; دقیقا به چه معنا است؟ پژوهش بین ‌رشته‌ای آن هم میان علوم انسانی و پزشکی می‌تواند نتایج مختلفی از منظر معرفتی، اجتماعی و فرهنگی داشته باشد. ایده‌های فلسفی اگر به اندازه کافی مورد تحلیل قرار گیرند می‌توانند عقلانیت پزشکی را تغییر دهند. مثلا همین پزشکی مبتنی بر شواهد که تجربه و آمار را ارزش اصلی در طبابت می‌داند، خود، حاصل سده‌ها بسط ایده‌های فلسفی در مورد علم بوده است. از یک منظر همه این موارد را می‌توان مصادیقی از کاربرد دانست، اما داور ما احتمالا معتقد است تنها موضوعی کاربردی است که بتوان فردا صبح بر أساس آن طبابت کرد.یک داور برای ما نوشته بود که مشکلات فلسفی که در مورد پزشکی نوشتید در واقع نه مشکلات فلسفی، بلکه حاصل خطاهای پزشکی هستند که احتمالا از دیدگاه او با آموزش بهتر به دانشجویان پزشکی یا نظارت بر پزشکان می‌توان آنها را حل کرد! این قبیل دیدگاه‌ها معمولا دانش را خود-بسنده[3]می‌دانند. پیامد خود بسنده دانستن دانش این است که هیچ کدام از علوم و نحوه کسب شناخت توسط آنها نیاز به تامل فلسفی ندارند. هر ایرادی در دانش به زعم این گروه، ناشی از یک خطا است و دانشمندان خودشان می‌توانند با همان روش علمی خودشان از بروز آن جلوگیری کنند. چنین دیدگاهی به طور کلی هر گونه تامل فلسفی را نفی می‌کند. معضل دیگری که بسیاری از بین ‌رشته‌ای ها خصوصا آنها که علوم انسانی، علوم اجتماعی و فلسفه را به علوم دقیقه پیوند می‌زنند دارند این است که به محض بیان مسائل انتقادی با مقاومتی از سمت هسته‌ی دانش مواجه می‌شوند. مقاومتی که آن دانش را برای خودش و مشکلاتش کافی می‌داند.توضیح بعضی دیگر از شکاف‌های معرفتی را اینجا ببینید*در این جستار کوشیدم با یک روایت از زندگی کاری خودم نشان دهم که کار بین رشته‌ای اگرچه همواره تحسن می‌شود اما در عمل جامعه دانشگاهی هنوز راه درازی تا رسیدن به آنچه در مورد پژوهش بین رشته‌ای آرزو دارد در پیش دارد. منتقدان ممکن است اعتراض کنند که روایت من از پژوهش در تنها یک حیطه بین رشته‌ای یعنی در علوم انسانی سلامت است و الزاما در مورد باقی حیطه‌های دانش امروزی قابل تعمیم نیست. من می‌پذیرم که چنین است. زیرا، روایت من در این مقاله یک روایت واقعی از زندگی خودم بود و ناگزیر در دایره کوچکی مصداق تام دارد. اما من بر این باورم که معضل، فقط مربوط به همین حیطه خاص نیست. بین ‌رشته‌ای های بی ‌پرواتر، یعنی آنها که حوزه‌های نسبتا دور دانش را با هدف سنتزی جدید به یکدیگر پیوند می‌زنند، همه دچار مشکلاتی از این دست هستند. علت هم به گمانم ساختار صنعت نشر مقالات علمی در دنیاست. مجلات تک رشته‌ای از آنجا که قدیمی‌تر هستند اعتبار علمی بیشتری دارند. انتشار در آنها طبیعتا برای نویسنده، دستاورد علمی بزرگ‌تری است. در مورد بین رشته‌ای های بی پروا اما، از آنجا که مجموع تعداد مقالات تولید شده و تعداد ارجاعات به آنها اندک است، مجلات علمی کمتری وجود دارند یا اساسا مجله‌ای وجود ندارد. ساختار صنعت نشر علمی که یکی از اهداف آن، درآمدزایی برای مجلات، و سنجش اعتبار مجلات و پژوهشگران در آن بر مبنای تعداد ارجاعات است، دشوار می‌تواند در حیطه‌های بین رشته‌ای بی پروا بستر مناسبی ایجاد کند. چرا که این حیطه‌ها نیازمند سعه صدر در دریافت ایده‌ها و صبوری بیشتر برای پذیرفته شدن آنها در جامعه علمی و افزایش تعداد ارجاعات است.ممکن است دیگران اعتراض کنند که ما حیطه‌های بین رشته‌ای زیادی می‌شناسیم که مجلات علمی معتبری هم دارند. مثلا ممکن است در همین حیطه علوم پزشکی به نانوبیوتکنولوژی پزشکی اشاره کنند که یک حیطه بین رشته‌ای میان نانوتکنولوژی و بیوتکنولوژی پزشکی است. من برای پاسخ، به همان واژه بین ‌رشته‌ای بی پروا بازمی‌گردم. به عقیده‌ی من، می‌توان بین‌ رشته‌ای‌ها را دست کم به دو دسته‌ی محافظه‌کار و بی‌پروا تقسیم کرد. ترکیب نانوتکنولوژی و بیوتکنولوژی یک بین رشته‌ای محافظه کار است. متخصصان این دو رشته معمولا لازم نیست برای شروع کار بین رشته‌ای جای دوری بروند. گاهی در همان دپارتمان یا آزمایشگاهی که کار می‌کنند همکاری از آن رشته دیگر برای شروع یک کار بین رشته‌ای در دسترس است.اشتباه نشود! من أصلا نمی‌خواهم ادعا کنم که بین ‌رشته‌ای‌های محافظه‌کار، گونه‌ی ضعیف و نامعتبری از حیطه‌های بین ‌رشته‌ای هستند. ابدا! ادعای من تنها این است که بین رشته‌ای‌های محافظه‌کار از آنجا که حیطه‌های نزدیک را در هم می‌آمیزند معمولا نه مشکل زیادی در طراحی روش پژوهش دارند و نه مقاومت چندان زیادی از جانب مجلات برای انتشار کار آنها وجود دارد. علاوه بر این، بین‌رشته‌ای های محافظه‌کار معمولا به راحتی و پس از مدتی، تبدیل به رشته‌ای مجزا یا گرایشی جدید از رشته‌های مادر خود می‌شوند. اما احتمال این که بین رشته‌ای‌ های بی پروا تا مدت زیادی یا برای همیشه بین رشته‌ای بمانند بسیار زیاد است. من البته گمان نمی‌کنم ناتوانی از رشته شدن برای آنها یک ایراد باشد. در عوض بین رشته‌ای بودن امکان پژوهش‌های خلاقانه را زنده نگه می‌دارد.به صورت خلاصه من معتقدم بین ‌رشته‌ای‌های بی پروا چالش‌های جدی در انتشار نتایج پژوهش خود دارند. پژوهش بین رشته‌ای گاهی فقط یک ژست دانشگاهی است که این روزها هم ترند است. اما برای به واقعیت پیوستن آن، باید بستر مناسبی برای انتشار نتایج این پژوهش‌ها فراهم شود. در این جستار، یک نمونه از چالش‌های پژوهش‌های بین‌رشته‌ای را در قالب روایت شخصی‌ام و خلاصه‌ای از مقاله‌ای که اخیرا در این زمینه منتشر کردم توضیح دادم. لینک دسترسی به مقاله اینجا است. اگر کانال تلگرام من را دنبال می‌کنید، فایل کامل مقاله آنجا هم هست.https://link.springer.com/article/10.1007/s40200-025-01593-w[1] Peer Review[2] Evidence-Based Medicine[3] Self-sufficient</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 10:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه‌نگاری از هنر فرش</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B4-o2uaqx9hc5kg</link>
                <description>این جستار را به دوستم، امین پاک پرور تقدیم می‌کنم که به گمانم نخستین بار ایده را با او مطرح کرده باشم.The Carpet Merchant- Jean Leon Gerome 1887فرش برای ما ایرانیان بیش از آنکه یک هنر باشد یک ضرورت است. ممکن است علاقه داشته باشیم به موزه فرش برویم و با فرش یک مواجهه هنری داشته باشیم، اما همیشه یک فرش هم در خانه‌مان داریم که کارکردش پوشاندن سرامیک یا حتی موکت کف خانه است. با این وجود در این جستار من به فرش همچون یک هنر می‌نگرم. هدف از این جستار تقدیس هنر فرش یا نشان دادن برتری آن به سایر هنرها نیست. در عوض، این جستار یک پدیدارشناسی فردی از هنر فرش است. من کوشیده‌ام همچون کسی که هیچ تجربه قبلی از تامل در مورد هنر فرش ندارد با این هنر مواجه شوم و جنبه‌های منحصر به فرد این مواجهه را ثبت کنم. از این رو، عامدانه از این که پیش از نوشتن این جستار دیدگاه افرادی که چنین تاملی کرده‌اند را بخوانم پرهیز کرده‌ام. علاوه بر این، اشاره به جنبه‌های منحصر به فرد هنر ناشی از یک دیدگاه رمانتیک به این معنی که هنر فرش را به علت سنتی بودنش به هنرهای جوان‌تر مانند سینما یا هنرهای گرافیکی ترجیح دهم نیست. سه جنبه از هنر فرش به گمان من یادآوری تجربیات فراموش شده اند. نخست این که زیبایی رنگ‌های غیر شفاف را به ما یادآوری می‌کند، دیگر اینکه از زاویه کاملا متفاوتی مشاهده می‌شود و اجزای بدن خود مشاهده گر را در معرض نمایش می‌گذارد و نهایتا اینکه ابتدائا نه با دست به عنوان ارگان تخصصی لمس، بلکه با پا احساس و ادراک می‌شود. من می‌خواهم این تجربیات فراموش‌شده را به خودم و شما یادآوری کنم.ابتدا با پا درک می‌شودهنر فرش لمس می‌شود؛ این خود تجربه‌ای متفاوت با موسیقی، سینما یا تئاتر است. حتی سایر آثار هنری که قابل لمس هستند مانند یک عکس یا یک تابلو نقاشی را نیز به طور معمول نباید لمس کرد. اما هنر فرش ناگزیر لمس می‌شود و اصلا ساخته شده که لمس شود. فرش اگر در موزه یا یک نمایشگاه نباشد حتما در یک خانه است و علاوه بر این که دیده می‌شود بر روی آن قدم گذاشته می‌شود. اما فراتر از این، هنر فرش ابتدائا نه با عضو تخصصی لمس کردن (یعنی دست‌ها) بلکه با پاها احساس می‌شود. حتی اگر بخواهید روی فرش بنشینید و روی آن دست بکشید باید پیشتر بر روی آن قدم گذاشته باشید.دست‌های ما محل تجمع عصب‌های فراوانی برای لمس چیزها هستند. ما از خردسالی به همه چیز دست می‌زنیم تا آنها را بشناسیم. بعدتر بسیاری از احساسات‌مان را با لمس دست والدین، دوستان یا معشوقمان منتقل می‌کنیم. لب‌ها نیز کارکرد مشابهی دارند. همه غذاهایی که می‌خوریم ابتدا با لب‌هایمان لمس می‌شوند. اگر داغ یا خیلی سرد باشند لب‌ها به ما هشدار می‌دهند که آنها را نخوریم. اما پاها معمولا چنین فرصتی برای لمس جهان ندارند. پاهای ما بیشتر روز بافت جوراب، کفی کفش یا فضای داخل دمپایی خانه را تجربه می‌کنند. با این وجود، ساختاری تا حد زیادی مشابه دست دارند. انگشتان مجزا و ضخامت‌های مختلف سینه، پاشنه و قوس کف پا هر کدام می‌توانند جزئیات منحصر به فردی را احساس کنند.لمس اشیاء با اعضایی از بدن که عموما برای لمس استفاده نمی‌شوند تجربه شگفت انگیزی است. فرش این تجربه را به زیبایی به ما هدیه می‌دهد و احتمالا به ما آموزش می‌دهد که باقی اشیاء جهان را به عضوهای غیراختصاصی لمس کنیم.جذابیت رنگ‌های غیر شارپ را نشان می‌دهدما در جهان صفحه‌های نمایشگر زندگی می‌کنیم. کمپانی‌های بزرگ تولید گوشی‌های موبایل یا لبتاب همیشه در تبلیغات جدیدترین محصولات خود ادعا می‌کنند که کیفیت نمایشگر را به تجربه‌های بصری طبیعی نزدیک کرده‌اند. با این وجود، روشنایی پس زمینه هر چه که باشد از نظر منبع و زاویه تابش نور طبیعی نیست. این نوشته البته یک نوشته رمانتیک برای دفاع از سنت در برابر مدرنیته یا طبیعت در برابر تکنولوژی نیست. چه خود فرش هم به معنی واقعی کلمه همزمان یک تکنولوژی به معنی عام کلمه و یک هنر است. هدف این یادداشت چنان که بیان شد تنها نشان دادن این واقعیت است که فرش ما را به بعضی تجربیات فراموش شده دوباره دعوت می‌کند.پیشرفت‌ها در علم و صنعت شیمی در یکی دو قرن اخیر، دسترسی ما به رنگ‌های شفاف و براق را بیشتر کرده است. نقاشی و عکاسی مدرن تا حد زیادی وامدار صنایع شیمی و ساخت رنگ‌های شیمیایی است. علاوه بر این، صفحه‌های نمایشگر و تصاویر ثبت شده با دوربین‌های پیشرفته یا اخیرا ساخته شده با هوش مصنوعی زیبایی‌شناسی رنگی ما را به سمت ارزش بخشیدن به رنگ‌های شفاف و براق برده‌اند. به این تصویر قدیمی پس زمینه‌های ویندوز نگاه کنید. نه آسمان اغلب چنین آبی است و نه سبزه‌هایی که در طبیعت می‌بینیم چنین سبز شفافی هستند. طبیعت هیچگاه چنین &quot;شارپ&quot; نبوده است و ما در &quot;شارپنس&quot; آن اغراق کرده‌ایم. اما هنر فرش ما را به دنیای رنگ‌های متواضع و عمیق برمی‌گرداند.رنگ‌های که در فرش استفاده می‌شوند با تجربه امروزی ما قدری فاصله دارد. فرش‌های سنتی از رنگ‌هایی استفاده می‌کنند که به واسطه منشا طبیعی‌شان نمی‌توانند بسیار شفاف باشند. هنر فرش به ما یادآوری می‌کند که صورتی چرک، قرمز متمایل به قهوه‌ای، خردلی کدر و آبی کبود هم در یک هارمونی می‌توانند زیبا باشند. هنر فرش به چشم ما یادآوری می‌کند که رنگ‌های کدر هنوز هم زیبا هستند.از زاویه متفاوتی نسبت به سایر آثار هنری ادراک می‌شودوقتی به یک گالری هنری می‌رویم نقاشی‌ها اغلب چسبیده به دیوار و روبروی ما هستند. نقاشی‌ها معمولا در فاصله‌ای از زمین نصب می‌شوند که روبروی صورت یک فرد با قد معمولی قرار بگیرند. اگر از بعضی آثار هنری آوانگارد روی زمین یا در سقف بگذریم مواجهه ما با اغلب هنرها از نقاشی و مجسمه سازی گرفته تا سینما و تئاتر از موضعی است که ما روبروی آنها قرار می‌گیریم. دور از ذهن نیست که استعاره‌هایی مانند خوانش اثر هنری از دل این سنت نمایش آثار هنری بیرون آمده باشند. گویی آثار هنری همچون کتابی روبروی ما گشوده شده اند. اما هنر فرش، اگر از معدود جاهایی مانند موزه فرش تهران صرف نظر کنیم، همواره پیش پای ما گسترده شده است. ما به جای اینکه روبروی فرش بایستیم روی آن قدم می‌گذاریم. گویی با قدم گذاشتن بر روی فرش قدم به مکانی متمایز از بقیه فضا می‌گذاریم. دیدن فرش تا حد زیادی مستلزم قدم گذاشتن بر روی آن است. حتی اگر به احترام نخواهیم چنین کنیم یا به ما اجازه چنین کاری نداده باشند باز هم زاویه دید ما از بالا به پایین است. در حین دیدن فرش بر خلاف دیدن یک تابلو نقاشیِ آویخته به دیوار، همواره ناچاریم بخشی از بدن خودمان را هم ببینیم. وقتی به فرشی گسترده بر زمین نگاه می‌کنیم، سینه، شکم، دست‌ها و پاها هم در میدان دید ما هستند. این تجربه از مواجهه با هنر نیز چه در مرکز آگاهی ما باشد یا نباشد، منحصر به فرد و ویژه است. در دیدن یک تابلو نقاشی بر روی دیوار ما اندام‌های خود را نمی‌بینیم اما تماشای فرش، هنگامی که بر روی آن ایستاده‌ایم، ناگزیر با دیدن اندام‌های خودمان همراه است.من روی نزدیکترین گبه بعد از نوشتن پیش‌نویس متن؛ در حالی که تلاش می‌کردم لمس با پا را تمرین کنم، متوجه شدم این هنر همیشه از زاویه متفاوتی دیده می‌شود.*من در این جستار نشان دادم که هنر فرش می‌تواند توجه ما را به جنبه‌های منحصر به فردی از هنر و زیبایی‌شناسی جلب کند. زاویه‌ای که فرش مشاهده می‌شود تجربه هنری متفاوتی در مخاطب ایجاد می‌کند. رنگ‌هایی که به صورت معمول در فرش استفاده می‌شوند زیبایی رنگ‌های متواضع و عمیق، اما فراموش شده را یادآوری می‌کند و گونه‌ای که فرش ابتدائا با پا و نه با دست بعنوان ارگان تخصصی لمس احساس می‌شود ما را به لمس اشیاء با ارگان‌های غیرمعمول دعوت می‌کند.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 15:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذارید بیماری و داروهایشان را گوگل کنند، خیلی هم کار خوبی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xc8tokz9y69g</link>
                <description>در دفاع از مشارکت دموکراتیک در سلامتاین جستار را به دوستم، امیرسامان سلیمانی تقدیم می‌کنم که در نسبت پزشکی و سیاست ایده‌های درخشان دارد.Johan Joseph Horemans 1722- Interior With A Surgeon Attending To A Wound In A Man’s Sideمن بعنوان داروساز در داروخانه بارها با بیمارانی مواجه شده‌ام که در هنگام تحویل دارو و در زمانی که من بر حسب وظیفه اطلاعاتی در مورد داروها در اختیارشان قرار می‌دهم، با عجله به من می‌گویند که همه‌ی اینها را می‌دانیم. داروها را بده تا برویم، ماشینمان را دوبل پارک کرده‌ایم! آنها معمولا اطلاعاتی دارند که هیچوقت از پزشک یا دکتر داروسازشان دریافت نکرده‌اند، بلکه از فضای مجازی یا جستجو در گوگل به آنها دست یافته‌اند. آنهایی که صبورترند، گاهی در میانه‌ی مشاوره دارویی به من اثبات می‌کنند که به اندازه‌ی من یا بیشتر از من در مورد داروها اطلاعات دارند و این اطلاعات را از فضای وب گرفته‌اند. بعضی از این اطلاعات غلط است اما بسیاری از این اطلاعات هم کاملا درست است. بسیاری از بیماران، اسم بعضی از برندهای یک دارو را بلدند و تفاوت کیفیت ساخت آن با دیگر داروها را به اندازه‌ای می‌دانند که خود من هم در لحظه حضور ذهن برای یادآوری آنها ندارم. بسیاری از بیماران، خصوصا آنها که سطح تحصیلات بالایی دارند یا به اقتضای شغل و تخصصشان، با کامپیوتر و موتورهای جستجوگر زیاد کار می‌کنند، می‌دانند که سرچ کردن بیماری و درمان آن همیشه ایده‌ی خوبی نیست اما آنها بخوبی یاد گرفته‌اند که چطور سایت‌های معتبر را از نامعتبر تشخیص دهند.همکاران داروساز یا پزشک من معمولا از مشاهده‌ی چنین مواردی آزرده و آشفته می‌شوند. آنها معمولا بشدت بیمار را از سرچ کردن بیماری و داروهایشان در وب منع می‌کنند، مخاطرات این کار را توضیح می‌دهند و و او را بخاطر کاری که کرده مستقیم یا غیرمستقیم سرزنش می‌کنند. البته من بعید می‌دانم افراد زیادی به حرف آنها گوش کنند. این مسئله حتی باعث می‌شود که بعضی از همکاران من در حرفه‌ی خود احساس پوچی کنند. آنها به من می‌گویند اینها (مردم) که خودشان همه‌ی اطلاعات را گوگل می‌کنند و می‌دانند. هوش مصنوعی هم که همیشه مشاوره‌هایی به آنها می‌دهد، تا چند سال دیگر ما در داروخانه به هیج دردی نمی‌خوریم!دوستانِ پزشک من هم گاهی شکایت‌هایی کم و بیش مشابه را با من در میان گذاشته‌اند. آنها معمولا از این شاکی‌اند که بیمار قبل از آنکه به پزشک رجوع کند انواع و اقسام درمان‌های خودسرانه را بر اساس سرچ علائمش در گوگل یا پرسیدن از هوش مصنوعی امتحان کرده است، درمان‌هایی که چه بسا وضعیت بیماری را پیچیده‌تر کرده‌اند. همچنین، پزشکان از این شاکی‌اند که با گسترش دسترسی به اطلاعات، روز به روز بیماران کمتری از درمان توصیه شده کاملا تبعیت می‌کنند و از پزشکان حرف‌شنوی کمتری دارند.جامعه پزشکی معمولا نسبت به کسب اطلاعات عمومی پزشکی از طریق موتورهای جستجوگر، هوش مصنوعی، پیامرسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی موضع منفی دارد. منتقدان استدلال می‌کنند که جستجوی علائم بیماری‌ها در فضای وب، اطلاعاتی در اختیار فرد قرار می‌دهد که معمولا با تشخیص نهایی منطبق نیست. یک علامت ساده مانند سرفه یا حونریزی از بینی، اگر در گوگل سرچ شود، ممکن است فرد را به این نتیجه برساند که یک سرطان کشنده دارد و بدنبال آن منجر به اضطراب یا اقدام به خود درمانی‌های آسیب‌زا شود. سرچ کردن اطلاعات داروها در فضای وب، گاه اطلاعاتی در اختیار فرد می‌گذارد که انگیزه‌ی مصرف خودسرانه‌ی دارو، نگرانی بی مورد از عوارض جانبی دارو که احتمال وقوع کمی دارند و عدم تبعیت از درمان تجویزی پزشک، یا جایگزینی خودسرانه‌ی یک درمان بجای درمان مدنظر پزشک را در فرد ایجاد کند. این مسئله همچنین می‌تواند اعتماد بیمار به پزشک و تبعیت و حرف‌شنوی از پزشکان و مراقبان سلامت را در دفعات بعدی مراجعه کمتر کند. مجموعه‌ی این اتفاقات، می‌تواند سلامت فرد و جامعه را به مخاطره بیندازد. از این رو برای سلامت خود افراد هم که شده باید آنها را از اینکه علائم بیماری‌ها، تشخیص‌های پزشکشان و داروهای تجویزی را در اینترنت جستجو کنند برحذر داشت.Weeping Woman- Pablo Picasso 1937با این وجود، افراد در شبکه‌های اجتماعی، همواره در معرض بمباران اطلاعات درست یا نادرست پزشکی هستند. اطلاعاتی شبیه به این که مصرف روزانه‌ی لیمو از سرطان جلوگیری می‌کند یا آمپول بیوتین رشد موهایشان را تقویت می‌کند. این عرصه، همچنین فضای مناسبی برای جولان ترویج‌دهندگان شبه علم است. پاندمی کرونا نیز نشان داد که فضای مجازی تا چه اندازه می‌تواند موجب القاء مصرف خودسرانه‌ی داروها یا بی‌اعتمادی نسبت به واکسن‌ها شود. همه‌ی این دلایل کافی به نظر می‌رسند برای اینکه از مردم بخواهیم به هیچکدام از اطلاعاتی که از این مسیرها دریافت می‌کنند اعتماد نکنند و تنها مرجع اطلاعات موثق را پزشکان و سایر حرفه‌مندان سلامت بدانند. اما آیا با این توصیه‌ها و اندرزها همه چیز حل می‌شود؟ واقعیت این است که جامعه خواه ناخواه در معرض اطلاعات مختلف در فضای مجازی است. با موعظه نمی‌توان مانع از این شد که مردم علائم بیماری‌هایشان را در گوگل جستجو نکنند.پزشکی نگران است که مرجعیت خود را از دست بدهد و روز به روز افراد کمتری از نهاد پزشکی حرف‌شنوی و تبعیت داشته باشند. پزشکی مایل است پدرسالاری[1]و اقتدار خود بر زندگی مردم را حفظ کند. نه به این علت که شیفته‌ی قدرت است، بلکه به این علت که پدرسالاری را به نفع سلامت و جامعه می‌داند. مسئله‌ی پدرسالاری در پزشکی البته چند دهه است که مورد انتقاد قرار گرفته است و در سطح جهانی تا حدی تعدیل شده است. به طور مثال، مراقبت بیمار محور شکلی از مراقبت سلامت است که در برابر پدرسالاری پزشکی قرار می‌گیرد. مفهوم مراقبت بیمارمحور خصوصا بر این تاکید دارد که به خواسته‌های بیمار بعنوان یک انسان در طول درمان بیماری توجه بیشتری شود. اما آیا وقت آن فرانرسیده است که پدرسالاری در حوزه‌ی جدیدی مورد نقد قرار گیرد؟بگذارید مردم اطلاعات دارو و بیماری‌هایشان را در گوگل سرچ کنند! در عصر اطلاعات، اطلاع داشتن یک حق است. مردم حق دارند اطلاعات سلامت و بیماری‌شان را از منابع مختلف دریافت کنند و این، وظیفه‌ی پزشکان و مراقبان سلامت است که فعالانه در راستای عمومی‌سازی علم بکوشند تا بی‌اعتباری ادعاهای بدون پشتوانه علمی را نشان دهند و اطلاعات موثق و مبتنی بر شواهد را نشر دهند. ممکن است کسی بگوید مگر متخصصان سلامت و پزشکان چقدر فرصت دارند که در کنار تمام مشغله‌های روزانه این مسئولیت را نیز به دوش بکشند؟ واقعیت این است که این یک مشارکت همگانی است و مردم باید آگاهانه دست به انتخاب دموکراتیک در مورد سلامت خود بزنند، دولت‌ها باید بستر مناسب و مشوق‌هایی برای نشر اطلاعات مبتنی بر شواهد علمی در نظر بگیرند، دانشگاه‌ها باید توانایی قبول مسئولیت پالایش اطلاعات را در دانشجویان پزشکی تقویت کنند و شبکه‌های اجتماعی باید بستر مشارکت دموکراتیک را فراهم کنند. در این مشارکت همگانی، پزشکان و حرفه‌مندان سلامت نیز باید مسئولیت خود را بر عده بگیرند و انجام دهند. پزشکان و مراقبان سلامت باید مسئولیت پالایش اطلاعات موجود در فضای وب را بر عهده بگیرند و برای تصمیم‌گیری، نهایتا نقش راهنمایی معتمد و تسهیلگر را ایفا کنند.ممکن است گروهی از متخصصان نگران باشند که این اتفاق منجر به از دست رفتن اقتدار پزشکی و عدم تبعیت مردم از بهترین درمان و روی آوردن به مصرف خودسرانه شود. سخن گفتن از تمایل پزشکی به حفظ اقتدار خود بر زندگی افراد به معنی وارد کردن این اتهام به پزشکی و پزشکان نیست که آنها مایلند رابطه‌ی سیاهی از قدرت میان خود و مردم برقرار کنند. اما من معتقدم زمانی که جامعه‌ی مدنی احساس کند حق دموکراتیک برای مشارکت در سلامت به رسمیت شناخته شده است، به پزشکان اعتماد بیشتری خواهند کرد.The Anatomy Lesson of Dr. Nicolaes Tulp- Rembrandt 1632ممکن است گروه دیگری از متخصصان نگران باشند که این اتفاق منجر به دامن زدن به تئوری‌های توطئه، شبه علم و ایجاد خطر برای سلامت عمومی شود. آنها خواهند گفت که استفاده از واژه دموکراسی بعنوان یک واژه واجد ارزش در عصر ما ممکن است گمراه کننده و سوء استفاده از این واژه باشد و ما باید برخی موضوعات و حیطه‌های اجتماعی مانند پزشکی را از عمومی‌سازی و دموکراسی مستثنی کنیم. من در پاسخ اصراری بر کاربت واژه دموکراسی ندارم. می‌توان به جای این واژه از مشارکت مردمی استفاده کرد. اما به هر صورت مبارزه با شبه علم بدون عمومی‌سازی دانش پزشکی و جلب مشارکت همگانی مقدور نخواهد بود.گروهی از متخصصان اعتراض خواهند کرد که سخن گفتن از دوکراتیزه کردن سلامت شاید در میان قشر تحصیل‌کرده‌ی جامعه معنی دار باشد اما چطور می‌توان سلامت را در سطحی عمومی، که تمام افراد در اقشار مختلف را در بر می‌گیرد تصمیمات سلامت را به نحوی دموکراتیک اتخاذ کرد. آنها استدلال خواهند کرد که زبان پزشکی چنان پیچیده و واجد اصطلاحات تخصصی است که عمومی‌سازی آن با هدف جلب مشارکت همگانی برای تصمیم‌گیری‌های سلامت تقریبا غیرممکن است. من متوجه زبان ذاتا پیچیده پزشکی هستم اما تصمیمات سلامت الزاما نیازمند فهم دقیق تمام علوم پزشکی با جزئیات آن نیست. تصمیمات سلامت وابسته به فهم بخشی از پزشکی است که از قضا نه تخصصی بلکه کاملا عمومی است.هابرماس، فیلسوف آلمانی قرن بیستم و بیست و یکم معتقد بود سلامت مفهومی گفتگویی است. گفتگویی به این معنی که دستیابی به معنایی برای سلامت در گرو یک دیالوگ اجتماعی پایدار است. به طور مثال چه کسی تعیین می‌کند که همجنسگرایی در یک زمان بیماری باشد، در زمانی دیگر یک وضعیت عادی تلقی شود و دوباره پس از مدتی بخشی از آن بعنوان موضوع دخالت پزشکی در نظر گرفته شود. چه کسی تعیین می‌کند که اعتیاد نه بعنوان جرم بلکه بعنوان بیماری شناخته شود و زایمان نه در خانه بلکه تحت نظر پزشکی انجام شود؟ همزمان چه کسی تعیین می‌کند که برای زیباتر شدن و تزریق بوتاکس به پزشک مراجعه کنیم؟ آیا زشت بودن بیش از تصادفات جاده‌ای در سال قربانی می‌گیرد؟ اگر نه پس چرا رانندگی پرخطر را با دارو درمان نمی‌کنیم؟ آیا تصمینی وجود دارد که ما در آینده مرزهای پزشکی تغییر نکنند؟این که چه موضوعی در حیطه پزشکی باشد را نه خود پزشکی و نه علومی مانند فیزیولوژی و پاتولوژی بلکه ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی تعیین می‌کنند. ارزش‌هایی که حاصل گفتگوهای اجتماعی هستند. اگر با هابرماس موافق باشیم که سلامت مفهومی گفتگویی است، اینکه سلامت و بیماری بعنوان سوژه‌های پزشکی چیستند و وظیفه پزشکی چیست کاملا در بستر مشارکت اجتماعی فهم می‌شود. پزشکان همان اندازه در فهم معنای سلامت و بیماری و پزشکی نقش دارند که سایر شهروندان.A French Underground Hospital at Verdun- Ugo Matania 1917 اگر مشارکت احتماعی در برساخت مفهوم سلامت را روا بدانیم، آنگاه استفاده افراد از هوش مصنوعی و موتور جستجوگر گوگل و فضای مجازی برای کسب اطلاعات سلامت بالقوه ایرادی ندارد و باید از این حق همگانی دفاع کرد. وظیفه پزشکان و حرفه‌مندان سلامت چیست؟ عمومی‌سازی دانش پزشکی. وظیفه توسعه‌دهندگان هوش مصنوعی و موتورهای جستجوگر چیست؟ توسعه الگوریتم‌های به نحوی که امکان دیالوگ اجتماعی فراهم باشد و علوم پزشکی امکان عمومی‌سازی داشته باشند. وظیفه دولت‌ها؟ فراهم کردن بستری برای مشارکت دموکراتیک در سلامت.*در این نوشتار به این مسئله پرداختم که دسترسی به اطلاعات بیماری‌ها و درمان آنها برای تمامی افراد روز به روز آسان‌تر می‌شود و تمایل افراد برای کسب اطلاعات از موتور جستجوگر گوگل، پیامرسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی نیز بیشتر می‌شود و این برای نهاد پزشکی و مراقبان سلامت موجب نگرانی است. نگرانی از کمرنگ شدن اقتدار پزشکی و عدم تبعیت از بهترین درمان و بدنبال آن آسیب دیدن سلامت عمومی. اما به باور من، پزشکی، باید بیش از پیش، پدرسالاری را کنار بگذارد و به فرایندهای دموکراتیک تن دهد. مردم حق دارند اطلاعاتی از فضای وب یا هوش مصنوعی دریافت کنند و پزشکان با مسئولیت این را بپذیرند که اطلاعات مبتنی بر شواهد علمی را در حوزه عمومی عرضه کنند و اطلاعات موجود را پالایش کنند. در نهایت افراد حق دارند خودشان برای سلامت‌شان تصمیم بگیرند. حتی اگر این تصمیم در یک فرد بهترین تصمیم نباشد، سلامت دموکراتیک در مجموع برای تمام افراد و در طول زمان به نفع سلامت عمومی و نهاد پزشکی است.[1] Paternalism</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 15:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ویرگول چه کار می‌کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@navidravan1998/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-posqyhnzoe56</link>
                <description>Saint Jerome Writing- Caravaggio 1605من از چهارده سالگی به این سو تقریبا هیچگاه از کار نوشتن دور نبوده‌ام. البته در دوره‌های مختلف متفاوت نوشته‌ام. گاهی شعر و متون ادبی، گاهی جستار با موضوعات عمومی، گاهی روزنوشت و گاهی متون علمی تخصصی نوشته‌ام. با این وجود، از میان آنها، موارد انگشت شماری منتشر شده‌اند. انتشار نوشته‌هایم همیشه برای من یک چالش جدی بوده است. علت اصلی به گمانم این است که من آشفته نویس هستم. اغلب متن‌ها را در زمان‌هایی می‌نویسم که ذهنم پر از ایده‌های جدید است و می‌خواهم به سرعت همه را نوشته باشم که چیزی فراموش نشود. چنین متونی طبیعتا بعدا نیاز به بازنویسی دارند. اما من بعدا انگیزه و فرصتی برای این کار ندارم.علت دیگر این بوده که نزد من نوشتن با دست و قلم اگر نگویم کاری مقدس، کاری بسیار محترم و رهایی بخش است. هیچگاه نخواسته‌ام متنی را اولین بار که می‌نویسم با کیبورد تایپ کنم. و هنگامی که متنی را با دست و قلم نوشته‌ام دیگر انگیزه ناچیزی برای تایپ کردن آن متن دارم. آن نوشته همان زمان که با قلم نوشته شده لذت نوشتن به مثابه اندیشیدن و کشف را به من بخشیده و بار دوم، همان دستنویس را تایپ کردن همچون عملگی است.با این همه، گمان می‌کنم منتشر نکردن نوشته‌ها در این ده دوازده سال برای من زیان بار بوده است. زیان بار نه فقط به این دلیل که نتوانسته‌ام ایده‌هایم را عمومی کنم و احتمالا بیشتر خوانده و شناخته شوم، بلکه به این دلیل که فرصت تقویت مرتب نویسی را از من گرفته است.من در حال نوشتن چیزی پایین برگه سوگند فارغ‌التحصیلی از دوره دکتری عمومی داروسازیبا خودم می‌گویم باید بنویسم. اما چرا اکنون ویرگول را به دیگر بسترهای انتشار نوشته ترجیح داده‌ام؟ خصوصا که به نظرم در این یکی دو سال گذشته سوت و کورتر از قبل هم شده است. برای من سه نکته در مورد ویرگول چشمگیر بوده است. نخست این که آنچه اینجا منتشر می‌شود قابلیت جستجو در سال‌های آینده را دارد. بارها خواسته‌ام متنی را که در یک کانال تلگرام یا بعنوان کپشن یک پست اینستاگرام نوشته شده‌اند را بعد از چند ماه بیابم و متوجه شده‌ام که این کار تقریبا غیرممکن است. دوم این که کسانی که به ویرگول قدم می‌گذارند از پیش آماده شده‌اند که متن‌های طولانی بخوانند. من معمولا زمان‌های با کیفیتم را به مطالعه متن‌های بلند اختصاص می‌دهم؛ جه کتاب باشد چه صفحه وب. چرخیدن در متن‌های کوتاه توییتری را هم می‌گذارم برای سنگینی بعد از ناهار ظهر و در تخت خواب. طبیعی است که بسیاری از اوقات متن‌های بلند و عمیقی که دوستان اهل نظر در تلگرام و بسترهای مشابه منتشر می‌کنند را بی آن که با دقت بخوانم &quot;اسکرول&quot; کرده‌ام.حالا به این نتیجه رسیده‌ام که ویرگول از جهات مختلفی مناسب انتشار نوشته‌های من است. اما به سرعت باید از خودم بپرسم که چه نوشته‌هایی را در ویرگول منتشر کنم؟ برای پاسخ، باز به یکی از دلایل منتشر نکردن متن‌ها در این سالهای اخیر برمی‌گردم. در این ده-دوازده سال گذشته من جستارهای زیادی در زمینه‌های مختلف نوشته‌ام. اما منسجم‌ترین متن‌ها مربوط به پژوهش‌های من در زمینه مطالعات بین رشته‌ای علوم انسانی و سلامت بوده است. با این وجود عدم انتشار این جستارها به این دلیل بوده که به نظرم باید این مقالات در مجلات تخصصی و تحت عرف علمی &quot;داوری هم ارز&quot; منتشر شوند. من این نوع کمالگرایی را در زمینه‌ای که بعنوان حیطه تخصصی خود انتخاب کرده‌ام کاملا روا می‌دانم. اما حالا در سال 1404 وضع کمی تغییر کرده است.من مدتی است که در دانشگاه تهران شغلی دارم و وظیفه اصلی‌ام نوشتن مقالات علمی تخصصی در حیطه بین رشته‌ای علوم انسانی و سلامت است. نوشتن، حالا مدتی است که برایم تبدیل به یک کار تمام وقت شده و به من این فرصت را می‌دهد که مقالات علمی تخصصی را بنویسم. اما در این شرایط دو چالش جدید دارم.نخست این که هر متن علمی تخصصی بعد از انتشار در مجلات تخصصی نیاز به عمومی‌سازی دارد تا همه بتوانند نتایج آن تحقیق را ببینند. خصوصا موضوعات علوم انسانی سلامت احتمالا هم جذابیت و هم تاثیرگذاری بیشتری بر مخاطب عمومی دارند. چالش دوم این است که من هنوز هم گاهی در اوقات فراغتم به موضوعات عمومی می‌اندیشم و به میزان کمتری در مورد آنها می‌نویسم و سپس از خودم می‌پرسم که سرنوشت این نوشته‌ها چه می‌شود؟ موضوعات این نوشته‌ها موضوعاتی است که من در مورد آنها آنچنان تخصص و تسلط ندارم که بتوانم در مجلات تخصصی منتشر کنم. با این وجود، موضوعاتی هستند که با اخذ بصیرت‌هایی از حیطه تخصصی خودم در مورد آنها اندیشیده‌ام و بر روی آنها مطالعات عمومی داشته‌ام.از این رو، من می‌خواهم یک قاعده کلی برای متونی که در ویرگول منتشر می‌کنم وضع کنم، اگرچه بعدا ممکن است در آن بازبینی کنم. من در ویرگول دو نوع نوشته منتشر خواهم کرد. نوع اول نوشته‌هایی هستند که شرحِ مضاعف و عمومی فعالیت‌های تخصصی من در علوم انسانی سلامت است و نوع دوم نوشته‌های من در موضوعات عمومی مانند فلسفه و هنر است.این متن شماره صفر من در ویرگول بود. اگر تا اینجا خواندید، حالا باید رابطه من و نوشتن، علت حضورم در ویرگول، و موضوعاتی که می‌خواهم منتشر کنم روشن شده باشد.</description>
                <category>نوید روان</category>
                <author>نوید روان</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 13:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>