<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر محمدرضا محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naxed23930</link>
        <description>روانشناس روانکاو مدرس دانشگاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:49:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دکتر محمدرضا محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@naxed23930</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اندر حکایت واکسن کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-hmp6qibmeelq</link>
                <description>مورگان فریدمن:در حال حاضر در ۱۷۹ کشوری که درگیرِ ویروسِ کرونا هستند از ۵۰ خدای مختلف درخواستِ کمک می شود؛ ولی تا به حال از هیچکدام از خداها کمکی نیامده؛ ولی وقتی علم واکسن آن را پیدا کند، هر کس از خدای خود تشکر می کند!نکته-ی مهمتر این است که کثیری از پیروانِ ادیان و مذاهب ادعا می کنند، آن پیشرفتی که علم و عقلِ بشری به نحو پسینی ایجاد می کند؛ قبلاً و به نحو پیشینی در کُتُبِ مقدس شان درج بوده است؛ اما هیچ جهل و ظلم و شر و خسارت و جنایتی را ناشی از کُتُبِ مقدس شان نمی دانند.</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 15:35:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلام و شهادتِ زنان</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-ms9q8yku7yfp</link>
                <description>(پیرامون جهل مقدس و ظلم مقدس)«و استشهدوا شهیدین من رجالکم فان لم یکونا رجلین فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذکر احداهم ا الاخری...»  «دو نفر از مردان خود را به گواهی بگیرید و اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن از میان کسانی گواه کنید که مورد رضایت و اطمینان شما هستند، (این دو زن به همراه یکدیگر باید به جای مرد دیگر برای شاهد قرار گرفتن دعوت شوند) تا اگر یکی از آن دو فراموش (یا اشتباه) کند، دیگری به یادش آورد (بقره: ٢٨٢).قرآن دلیل اش برای لزومِ وجود دو زن به جایِ یک مرد؛ این است که یکی از دو زن، به زن دیگر جهت یادآوری و تصحیحِ فراموشی و اشتباه، کمک کند؛ در صورتی که مشخص نیست، اگر  فراموشی و خطا در مورد زنان صادق است؛ چرا در مورد مردان صادق نیست؟! و چرا همین حکم را راجع به مردان نمی دهد؟ یعنی چرا مقرر نمی کند که در خصوصِ شهادتِ مردان نیز وجودِ دو مرد لازم است تا اگر یکی فراموش و اشتباه کرد، دیگری به او یادآوری کند؟! به چه دلیل، زنان فراموشکار هستند؛ اما مردان خیر؟!همچنین اگر یک زن ممکن است فراموش کند و پیش-فرض، ذاتی بودنِ وجودِ نسیان در زنان است؛ چرا هر دو فراموش نمی کنند؟! و وجودِ دو زن، نظر به فراموشکاریِ زنان، چه کارکردی دارد؟!واقعا از این سطح از استدلال متحیرم??????????????در آیه-ی فوق، ارزشِ قضاییِ شهادت دو زن، به اندازه-ی یک مرد و به عبارتِ دیگر، ارزشِ قضاییِ شهادتِ یک زن، نصفِ یک مرد اعلام شده است.البته در اسلام، شهادتِ زنان در مواردی (مانند امور مالی) باید به ضمیمه-ی حداقل یک مرد باشد. برای مثال اگر شما در حضور صد زن، پولی به کسی قرض دهید و رسیدِ مکتوب نگیرید، اگر شخصِ قرض گیرنده؛ در صددِ ظلم و تضییعِ حقِ شما و استنکاف از ادایِ دین برآید، نمی توانید ادعایِ خود را در محاکمِ اسلامی اثبات نمایید و طلبِ خود را وصول کنید؛ زیرا حتماً باید یک شاهد مرد نیز داشته باشید.????????????????????به علاوه، شهادت زنان، در موارد و مصادیقی (مانند وصیت و طلاق و وکالت و سرقت و قتل عمد)، اساساً حتی اگر به شهادتِ جنسِ مذکر ضمیمه شود نیز قبول نیست.????????????????????????در این قضیه آیا به عمق و گستره-ی فاجعه دقت می کنید؟ یعنی اگر هزار زن شاهدِ قتلِ عمدِ یک بی گناه باشند؛ به صرفِ استناد به شهادتِ زنان، نمی توان جرمِ قاتل را اثبات و او را محکوم نمود.????????????????????????اما اسلام، به این مقدار تبعیض بین زن و مرد بسنده نمی کند و با ادامه-ی تبعیض، در این راستا بسی فراتر می رود.????????????????????????در اسلام یکی از شرایط لازم برای صحت و قبولِ شهادت؛ ایمان است و مراد از ایمان، مسلمان بودن است و شهادتِ نامسلمان علیه مسلمان پذیرفته نیست؛ مگر شهادتِ کافرِ ذمی در خصوصِ موضوع و مصداقِ《وصیت مسلمان》؛ به شرطِ عدم وجودِ مسلمانِ عادل برای گواهی دادن (مائده: ۱۰۶).برای مثال، اگر در حضور اسپینوزا و اینشتین و پوپر (یعنی چند نامسلمان)؛ یک مسلمان، پولی از شما قرض کند و ندهد یا فرزند شما را به قتل برساند؛ شما به دلالتِ شهادت و گواهیِ اسپینوزا و اینشتین و پوپر، نمی توانید بدهکار و یا قاتل بودنِ آنِ مسلمانِ مفروض را اثبات کنید. استدلال شان (البته فی الواقع ادعایشان) نیز این است که نامسلمان، فسقِ نظری و پلیدیِ باطنی دارد و طبق آیاتِ قرآن، نجس است و تا ابد به جهنمِ آشویتسی و هیتلری می رود و...????????????????????????برای امشب دیگه بسه. برید آروم بخوابید فردا روز از نو روزی از نو.??</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 22:29:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوَّت اش از قوت توهم!</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D9%82%D9%88%D9%91%D9%8E%D8%AA-%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-rtkcnejuyjcd</link>
                <description>  (سخنی با دکتر سروش، در خصوص نظریهٔ «قرآن؛ رؤیاهای رسولانه»)1⃣ در قرآن به صراحت ذکر شده که شهاب سنگ ها به دنبال دفع شیاطین بوالفضول هستند؛ شیاطینی که برای استراق سمع آمده اند؛ یعنی چه؟ یعنی شیاطین مى آيند تا جاسوسی کنند و خدا با شهاب سنگ پرت کردن، ایشان را دفع مى کند (!)در قرآن از «هفت آسمان» سخن گفته شده و از خلقت جهان در شش روز (!) در قرآن آمده که روح در دو وضعیت از بدن جدا می شود؛ هنگام خواب و هنگام مرگ (!)در قرآن تعداد دربان های جهنم، ۱۹ عدد ذکر شده است (!)در قرآن یکجا گفته می شود؛ «خوشی و ناخوشی هر دو از خداست» و بعد گفته می شود؛ «خوشی ها از خدا و ناخوشی ها از خود توست» و البته تناقض گویی به اینجا ختم نمی شود. در قرآن در سوره حج، آیه ۴۷ می خوانیم؛ «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ»؛ (چرا كه يك روز در نزد پروردگار تو همانند هزار سال از سال هايى است كه شما می ‏شمريد) و بعد، در سوره سجده، آیه ۵، هر روز الله یا عالم ملکوت، مجدداً به اندازه هزار سال بشری و این جهانی قلمداد می شود؛ «يدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يعْرُجُ إِلَيهِ فِي يوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ»؛ (امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير مي‌کند؛ سپس در روزي که مقدار آن هزار سال از سال هايي است که شما مي‌شمريد به سوي او بالا مي‌رود)؛ اما در سوره المعارج آیه ۴، یک روز الله به اندازه پنجاه هزار سال این جهان اعلام می گردد؛ «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»؛ (فرشتگان و روح در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى او بالا مى ‏روند).2⃣ حال، اگر در خصوصِ آیات فوق و تضادش با عقلانیت جدید، از مسلمانان سئوال کنیم، به تکلف می افتند و از پاسخ خرد-پسند و بدون تحريف و مغالطه و اعوجاج عاجز می مانند؛ لکن دکتر سروش در نظریه رؤیاهای رسولانه، مدعی شده است که نبی این امور را در رؤیا دیده و رؤیا، مدخل ورود و تماس او با خدا و عالم ملکوت بوده است و شما به سیاق شيوه مواجهه با رؤیای یوسف نبی، باید این رؤیاها را تعبیر و خوابگزاری کنید و نه تفسیر و لذا ۱۴۰۰ سال، راه را اشتباهی آمده اید!3⃣ بدین سان، دکتر سروش (دانسته یا نادانسته)، ابزارى تئوریک خلق کرده و براى رفوکاریِ اسلام در اختیار مسلمانان قرار داده که اگر به عمق کارکرد آن و به قدرت آن در به دنبال نخود سیاه فرستادن منتقدان واقف بودند، جايزه اى نفيس به این نابغه به اسم مسلمان؛ (چون هيچ چيز اسلام اش شبيه اسلام محمدى نيست)، اهداء می کردند. هر چند دکتر شریعتی هم در نجات اسلام از زير تيغ نقد عقل مدرن کوشيد؛ اما نبوغ و توان عقلی اش در به اعماق و ریشه ها رفتن، هیچگاه به اندازه دکتر سروش نبوده است؛دکتر شریعتی در سطح، رفوکارى می کرد، اما دکتر سروش به ریشه ها رسیده است.4⃣ دکتر سروش در نظريه قبض و بسط تئوريک شريعت، متن قرآن را به تلویح شبيه به نومن کانت تلقى کرد و مدعى شد که ما به حاق متن دسترسى نداريم و تحت تأثير معارف بیرون دينى، متن را تفسير و مالا معرفت دينى را بر مى سازيم و اين معارف دينى به اقتفاى قبض و بسط معارف بیرون دينى ما، مدام در قبض و بسط اند.به زبان ساده، عيب از اسلام نيست، از مسلمانى و معرفت دينى و تفسير ماست، مثل داعش که گناه اش تقصیر اسلام و قرآن و الله نيست، بلکه تفسير بشرى و خطاناک داعشيان است که اين فجايع را مى آفريند (!)البته بگذريم از اولين مغالطه دکتر سروش و اين پيش-فرض-سازى خطا و بلادليل که قرآن را صامت خواند و به تلويح، شبيه-سازى ناموجه اى با نومن کانت کرد و به خورد مسلمانان له شده در زير فشار عقلانيت مدرن داد و آنها هم به اقتفاى نياز و کارکرد، نوش جان اش کردند؛ گویا قرآن، موجودی بی شخصیت و بی هویت و کر و کور و گنگ‌و بارباپاپا-صفت است و هیچ حرفِ روشن و موضعِ شفافی ندارد (!)5⃣ اما متن قرآن، ديگر در مورد شهاب سنگ را دنبال شياطين ديدن، اجازه به تفسير خرد-پسند و بى اعوجاج؛ ولو با ايجاد هرج و مرج در هرمنوتيک نمى داد و دکتر سروش باهوش تر از آن بود که متوجه ناممکن بودن رفوى اين درز عظيم در جامه اسلام، با وصله و پينه هايى که از تئورى قبض و بسطِ تئوريک شريعت ساخته است، نشود.اينجا بود که تئورى رؤياهاى رسولانه چون نوش-دارو به فرياد سهراب در حال احتضار رسيد.دوستان مذهبى ما، کارکرد سخن را براى بقاى اسلام نبينند، حقيقت را ببينند. اگر حرکت اسلام مى خواهد با مرکبِ جهل باشد و قوَّت اش از قوت توهم، چه جاى سود و چه جاى افتخار؟شاید ادامه داشته باشد!</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 01:16:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کَشتی شکستگانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%DA%A9%D9%8E%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-qhezuakzwjxm</link>
                <description>جامعه‌ی لجام گسیخته، با پیوندهای سست، جامعه متشکل از انسانهای متفرق، دروغ‌ها و حباب‌های بزرگ؛ میل به پراکندگی و تکثیر انزوا؛ میل به بی میلی، پوچی عمیق، یاس فراوانِ نهادینه شده در نهاد سلولهای بنیادین درحال تکثیرمان؛انسانهای رها شده بحال خویش؛ گذشته از گذشته های سخت و رها شده در کشتی نامعلوم سیلابهای متلاطم، درآینده‌ای موهوم...همه ما سرنشین یک کشتی و یک سرنوشت بی ناخدائیم؛خدایگان کوچیده از نهان و سرشت باورمان؛ تنها باور، تنهایی تک تک دور افتاده از خودمان است که برماست‌..از &quot;ما&quot;ی خلع شده از اندیشه، از باور و یقین؛خلع زیستن از حق زیستن‌..زیستنی سخت، پیچیده و درهم پیچیده‌ی جانهای جان به لب رسیده و در نوسان و ترسان خود؛قیمت امید به بی امیدی دیگری؛ در ارز بی ارزش، در طلای به خاک افتاده در خاک و آب به یغما رفته، همه چیز ذیل نفعِ شخصی چربیده بر منفعت جمعی؛همه در هیچیِ شتاب و پیشی گرفتن از تقدیری که فرجامی یکسان برای همه مان زیر سر خود دارد! همه در فکر خود، برای خود و به نفع خود؛ که همه ما سرنشین کشتیِ کشتی شکستگانیم!</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 01:03:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سند همکاری ۲۵ ساله با چین؛ سند فراموشکاری تاریخی ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kgnxjcxgbj46</link>
                <description>در دوران راهنمایی که درس تاریخ میخواندیم مدام از عهدنامه هایی نام برده میشد که طرف خارجی در بزنگاه تاریخ به تعهدات خود عمل نکرده و پشت ما را خالی کرده است. در دوران قاجاریه که ایران به شدت از طرف همسایه پرقدرت شمالی تهدید میشد؛ دولتمردان ایرانی به دنبال دوست و شریک قدرتمندی بودند تا از تجاوز و زورگویی روسیه تزاری درامان بمانند. یک روز با فرانسه و روز دیگر با بریتانیا دست دوستی میدادند که در صورت تجاوز همسایه شمالی از آنها حمایت کند. معروفترین این قراردادها عهدنامه &quot;فینکنشتاین&quot; بود. در سال ۱۱۸۶ خورشیدی ایران و فرانسه قراردادی دفاعی بستند که در آن فرانسویها متعهد شده بودند که در بیرون کردن روسها از گرجستان به ایران کمک کنند. اما ناپلئون که چند ماه بعد با الکساندر اول، امپراطور روسیه، بطور مخفیانه قرارداد دوستی &quot;تیلسیت&quot; را امضا کرده بود، هیچگاه به عهد خود وفا نکرد. فتحعلی شاه قاجار که از فرانسویها ناامید شده بود قراردادهای مشابه ای با انگلیسیها بست که آنها هم دست او را در پوست گردو گذاشتند و هنگام تجاوز روسها به ایران و عقد قراردادهای ننگین، ما ایرانی ها تک و تنها بودیم.در دورانی که دانش آموز مقطع راهنمایی بودیم دبیران تاریخ حداکثر از خیانت و عهدشکنی کشورهای مقابل میگفتند و ما هم از رفتار ناجوانمردانه آنها خونمان به جوش می آمد.بزرگ که شدیم فهمیدیم چقدر ساده و نادان بودیم که انتظار داشتیم فرانسه یا بریتانیا برای حمایت از ما وارد جنگ با روسیه ابر قدرت شوند؛ آنهم صرفا به دلیل امضایی که پای یک ورق کاغذ کرده بودند! آنها شاید ناجوانمرد و عهدشکن بودند، اما بطور حتم ما متوهم و خوش خیال بودیم.این خوش خیالی و حماقت را طارق عزیز، معاون صدام حسین، بهتر از هر کس دیگری درک کرده بود. پس از حمله آمریکا به عراق و سقوط دیکتاتوری صدام؛ طارق گفت؛ تا یک شب قبل از حمله آمریکاییها؛ روسها به ما اطمینان داده بودند که حمله نظامی آمریکا بُلوف است زیرا در آن صورت ما جلوی آمریکا خواهیم ایستاد. طارق عزیز گفته بود؛ اگر صدام میدانست قول روسها اعتباری ندارد، هیچگاه کار را به جایی نمیکشاند که آمریکا به عراق حمله کند.حالا شده حکایت دولتمردان ما و امضا سند افتخارآمیز همکاری ۲۵ ساله با چین. چینی که زودتر از خیلی از کشورها واردات نفتش از ایران را کاهش داده و طلب دلاری ما را با جنس بنجل خودش صاف میکند؛ و ما را مجبور کرده تا در برابر کشتار مسلمان اویغوری در چین و روهینگیایی در میانمار سکوت کنیم، حالا ناجی ملت ما شده! تا زمانی که بتواند نفت مفت ببرد میبرد؛ نه به آبزیان خلیج فارس رحم میکند نه به خاک و معادن این کشور. بزنگاه هم که فرا برسد یه نامرد به نامردهای قبلی در درس تاریخ ما اضافه می شود.</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 00:58:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا غارت منابع ملل، علت پیشرفت غرب بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-covlujyrtpux</link>
                <description>?چای «منبع» هند نبود، انگلیس به یکی از منابع هند تبدیلش کرد.انگلیس فهمید هند پتانسیل کشت این گیاه را دارد. انگلیس بذر چای را قاچاقی به هند آورد.انگلیس چای بومی هند را توسعه داد، و انحصار چین را شکست. ?اما حتی اگر چای تولید بومی خود هند بود، باز هم هند نمی تونست از پس چین بر بیاید، چون مدیریت انگلیس داشت آن تجارت را هدایت می‌کرد.?در مورد الماس آفریقا هم داستان مشابهی وجود دارد. حالا بگذریم که کلا درباره سهم همه این محصولات در ثروت کشور استعمارگر اغراق شده است. بسیاری فعالان اقتصادی هیچوقت در عمر خود رنگ آن الماس‌ها را هم ندیدند.ولی فرض کنیم یک مشت الماس وارد کشور شد، وقتی نیروی مولد وجود ندارد چکار میتوانید با آن انجام دهید؟ جز اینکه درون صندوقچه‌تان قایمش کنید؟ من الماسی به اندازه یک گردو هم داشته باشم و حاضر باشم بدم به یک تعمیرکار، نمیتونم در تهران کسی را بیابم که گیربکس بی‌ام‌و را باز کند، عیب‌یابی‌کند، عیبش را برطرف کند و دوباره آن را ببند.?صرف منابع مفت، کشوری را ثروتمند نمی‌کند، مثالی غول‌پیکرتر از ایران لازم دارید؟</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 23:57:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مورد غارت مستقیم حاکمیت هستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-fixn3omclwdu</link>
                <description>زمانی لنین به صراحت نوشت:  &quot;بهترین راه درهَم کوبیدن طبقه متوسط این است که آنها را بین دو سنگ آسیابِ تورم و مالیات قرار دهیم&quot;.در ایران، دیگر طبقه متوسطی باقی نمانده است که کتاب به دست بگیرد، سفر کند، یاد بگیرد، حامل ارزش‌های دموکراتیک باشد.جامعه ایران منقسم شده بین دو طبقه:فرادستان و فرودستان.اولی را غرور کور کرده است و دومی را کینه و عقده.بالایی می‌ترسد و روز به روز، محافظه کارتَر می‌شود، پشت سنت و دین پناه می گیرد. پایینی هم خشمگین، شعله انتقام در دلش زبانه می‌کشد. سونامی که بیاید دیگر کِشتی، هرچقدر هم غول‌پیکر باشد، عاقبتی جز واژگونی غمبار نخواهد داشت.تورم، نام دیگرش مالیات پنهان است. آمارهای رسمی نشان می دهند تورم بالای چهل درصد است، یعنی به ازای هر صد تومان درآمد، چهل تومانش روانه جیب طبقه فرادست می‌شود.این را بیفزایید به مالیات رسمی. درواقع مردم ایران دارند خرحمالی می‌کنند.میلتون فریدمن معتقد بود تورم همان مالیات پنهان، غیر مشروع و غیرقانونی است که اخذ می‌شود. طبقه فرادست عملاً جیب‌بری می‌کند و سرِ گردنه ایستاده است و درحال غارت مردم است. چنین چیزی را هر نامی می‌توان داد، جز نامِ انسانیت.</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 23:51:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شریعتی و سیاستِ تابع</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9-wwfdyb76slce</link>
                <description> آزادی توحیدی، نفی آزادی است!⚫️ هر سیستم حقیقت توحیدی، یک سیستمِ حقیقتِ نفی کننده یِ کثرت است. عبارتِ «نیست خدایی جُز خدای واحد»، یعنی نفی هر سیستم فکری ای که چیزی جُز آن را می گوید که سیستم حقیقت توحیدی می گوید. بدین سان در توحید، «کثرت» تنها هنگامی حق به وجود دارد که به تبعیت از «وحدت» در آید. سیستم حقیقت توحیدی بر حسب ضرورت ذاتش همیشه خواهان تبعیت و تقید مطلق است. توحید هست تا آنجا که تبعیت و تقید هست و هر جا که کثرت تن به تبعیت ندهد و خود را به نحو مطلق به وحدت مقید نداند توحید دچار تلاطم می شود.این تقید و تبعیت همان چیزی است که در هر سیستم حقیقت توحیدی «ایمان» نامیده می شود و ایمان از مؤمن خواهان تقید مطلق است.   هر سیستم فکری ای که کثرت را تابع وحدت کند و جامعه را یک واقعیت و کل انداموار بداند که مناسبات اجزاء و افراد و اعضاء در آن رابطه ای حاکمیتی-تابعیتی است یک سیستم حقیقت توحیدی است و مهم نیست که اسم این سیستم حقیقت چه باشد، مارکسیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم هم می توانند توحیدی باشند.   در چنین سیستم حقیقتی آن که بر مردم فرمان می راند و برای مردم قانون می گذارد چه یک خدا باشد یا رهبر یا شاه یا حزب در نقش «پدر» ملت یا امت یا جامعه و یا حتی کل بشریت شناسانده می شود و درست در همین نقطه است که آزادی انسان بی هیاهو و با استفاده از عبارات بسیار زیبا و فریبا از او نفی می شود و انسان با آسودگی خاطر تن به تبعیتی می دهد که نتیجه ای جز بردگی او در همه ی امور مربوط به زندگی انسانی را ندارد و او این بردگی را عین آزادی خود می داند و بدان فخر می فروشد. سیستم حقیقتی که دکتر علی شریعتی در همه ی آثار و سخنرانی هایش به عنوان یک سیستم حقیقت آزاد بخش به مخاطبان معرفی می کند چنین سیستم حقیقت توحیدی ای است.   امروزه جامعه شناسانی چون سید جواد میری (نگاه کنید به : «پروژه شریعتی را چگونه می توان مفصل بندی نظری کرد؟) الهیات شریعتی را یک «الهیات رهایی بخش» معرفی می کنند، و با توجه به کوشش هایی که شریعتی به خرج داده بود، در راستای پیکار با «فهم کاذب از دین» و خرافاتی که جامعه ی شیعی را دچار «رکود و رخوت و انجماد» کرده بود، بر روی این نکته تاکید دارند که بحث های نظری شریعتی:  «در خدمت اصلاح دینی و اصلاح دینی برای  باز آفرینی الهیات اجتماعی رهایی بخشی است که آزادی و وحدت جامعه انسانی را سر لوحه خویش قرار می دهد و این دقیقاً صورتبندی ای است که شریعتی از مفهوم توحید در برابر شرک دارد. برخلاف الهیات استحماری توحید و شرک یکی بودن خدا در برابر چند خدا بودن نیست بل  توحید به دنبال وحدت انسانی در جامعه است و این سخن بدین معنا است که جامعه ای که در آن فقر و فلاکت و گرسنگی و روسپیگری و شکافهای طبقاتی است جامعه ای توحیدی نیست بل مظهر جامعه شرک است که در آن از اقتصاد کوثری خبری نیست بل مناسبات اقتصادی اش تکاثری است ولی &quot;عنوان&quot; موسسه اعتباری اش کوثر است ولی محتوایش تکاثری است». با توجه با آنچه درباره ی نسبت توحید با وحدت و تبعیت و درباره ی نسبت کثرت با آزادی نوشتم، در اینجا می خواهم سخنان سید جواد میری را که تقریر مناسبی از بنیادهای فکری شریعتی عرضه کرده است را در ترازوی دو مفهوم «همبستگی در وحدت» و «همبستگی در کثرت» قرار دهم و نقد کنم تا روشن شود که آیا توحیدگرایی شریعتی و خواست او برای «وحدت جامعه انسانی» خود به نوعی استبداد می انجامد یا خیر؟ در این که در سطوح گوناگون جامعه ی انسانی  (مناسبات میان افراد در اجتماع، خانواده، روستا، شهر، استان، کشور، جهان) باید همبستگی وجود داشته باشد تردیدی نیست، اما مساله این است که ما باید دو گونه همبستگی را از هم تمیز دهیم: ۱. همبستگی ای که کثرت را می پذیرد ۲. همبستگی ای که کثرت را نفی می کند.  آنچه که از مجموعه ی آثار شریعتی می فهمیم این است که جامعه ی نمونه، که از نظر او همانا «امت» است، آن هم «امت شیعه» ای که پرچم دار حقیقت «سرخ عَلَوی» است، وقتی به وحدت می رسد که تابعِ حقیقت توحیدی ای شود که خدا به وصیان پیامبر خاتم خویش «هدیه» کرده است و اینان با خون سرخ خویش از آن پاسداری کرده اند و پیام این حقیقت جهادی را به نسل های بعدی فراداده اند و وظیفه ی هر نسل این است که این پیام حسینی و زینبی را بپذیرد و با پیروی از این شعار که «شهید قلب تاریخ است» در برابر یزیدهای زمانه صف آرایی کند. آزادی توحیدی، نفی آزادی است! ⚫️  به این معنا، حقیقت توحیدی یک حقیقت واحد و در عین حال جهادی است که جامعه ی انسانی را به دو طیف «خوبان» و «بدان» تقسیم می کند. از این چشم انداز، جامعه ی انسانی خصلت «رنگین کمانی» ندارد و مردم در جامعه یا چهره ای اهریمنی دارند یا الهی و جامعه بیرون از این دو حالت در واقعیت امر یا وجود ندارد یا «نباید» وجود داشته باشد. نتیجه ی ضروری این دیدگاه ایجاد «شکاف و گسست» در بین انسان ها برای ایجاد وحدت و به اسم وحدت است (وحدت علیه وحدت: مقایسه کنید با «مذهب علیه مذهب» در آرای او).   بدین سان در همین گام نخست برای تاکید بر وحدت، هر گونه همبستگی انسانی بر محوری جز محور حقیقت توحیدی نفی می شود و برای ایجاد همبستگی توحیدی ضروری است همه ی اموری که زندگانی انسانی با آنها سر و کار دارد توحیدی شوند و به تبعیت از سیستم حقیقت توحیدی تن در دهند. از همین نقطه است که زندگی در مفهوم عام اش تابع «عقیده» می شود و عقیده ای درباره ی زندگی، خود را با زندگانی راستین آدمی عینیت می دهد و سعی می کند جای آن را بگیرد. زندگی که تابع شد همه چیز تابع می شود و بیش و پیش از همه امری تحت تأثیر این تبعیت قرار می گیرد که بیشترین تاثیر را بر مناسبت بین انسانها دارد یعنی سیاست.   طبیعی است که سیاست مهم ترین هماورد دین و هر حقیقت توحیدی در جامعه است زیرا سیاست حوزه ای است که پیوندی مستقیم با مهم ترین مسائل زندگی انسانی دارد و حتی بیشتر از دین با تجارب مستقیم و زنده ی انسانها در گرفتاری هایی که با آن دست به گریبانند، سر و کار دارد. از این گذشته، سیاست از این جهت نیز هماورد حقیقت توحیدی است که همانند آن درباره ی این پرسش که «انسان ها باید چگونه زندگی کنند؟» خنثی عمل نمی کند و در معنای عام خودش نوعی جهت گیری برای پاسخ به این پرسش است. پس در مناسبات بین سیستم حقیقت توحیدی و سیاست بیش از دو رابطه متصور نیست یا سیستم حقیقت توحیدی باید تابع سیاست شود یا سیاست باید تابع سیستم حقیقت توحیدی شود. غلبه ی هر یک از این دو، سلب قدرت از دیگری در جامعه است. در اینجا دیگر مماشات با احساسات و عواطف عامه، هیچ محلی از اعراب ندارد چون در اینجا با مهم ترین مساله ی انسان یعنی آزادی و بردگی او سر و کار داریم و آزادی انسان نمی تواند به بهانه ی رحم به عامه، وجه المصالحه ی بازی های روشنفکرانه شود.   نکته ی مهم اما این است که با تبعیت سیاست از حقیقت توحیدی، همه ی حوزه های دیگر زندگی انسان چون حوزه های فرهنگ و هنر، حقوق و دادگستری، اخلاق، اقتصاد و تعلیم و تربیت و ... خودبخود استقلال خود را از دست می دهند و با این تبعیت دیگر امکان پیدایی اینها در استقلال شان منتفی می شود.   جنبه ی مثبت اندیشه های دکتر شریعتی توجه دادن امت مومنین شیعی به بازاندیشی و بازسازی مذهب شان با تکیه بر این شعار است که مذهب امروزین شان به چیزی تبدیل شده است علیه آن مذهب مبارز و راستین آغازین. (البته در رهایی بخش بودن این مذهب نخستین چون و چرا بسیار می توان کرد و قلب و تحریف های شگفت انگیز شریعتی را درباره ی آن می توان بر آفتاب ساخت که در اینجا نیازی به پرداختن به آنها نمی بینم) به هر روی، در این هشدار که باید با دگم های حاکم بر اذهان رزمید او همسو با دیگر روشنگران جامعه عمل می کند (هر چند در جاهایی خود در بدترین عوامزدگی ها فرو می غلتد)، اما جنبه ی هولبار اندیشه های او این است که این نو اندیشی را به مذبحی می برد که در آن سیاست مستقل فدای حقیقت توحیدی می شود و سیاست که فدا شد خود بخود امکان آزادی در جامعه منتفی خواهد شد. آزادی توحیدی، نفی آزادی است!  ⚫️ سیاست اگر تابع باشد در واقع سیاست نیست و به یک معنا «نا-بود» شده است به همان نحو که یک عبد یا برده با از دست دادن استقلال خود به یک معنا «نا-بود» و «نیست» است. سیاست که نابود شد به دنبال آن هنر و فرهنگ، تعلیم و تربیت، اخلاق، حقوق و دادگستری و اقتصاد نیز «نا-بود» می شوند، چون «بود» هر یک از این حوزه ها در مستقل بودن شان است و در مستقل نبودن، در معنای راستین خود «نیستند».   پس شریعتی با سخن گفتن از وحدتی در جامعه انسانی که لازمه اش تسلیم شدن در برابر «ایدئولوژی همواره در حرکت» ی است که معیارهای زندگی راستین را همیشه توسط یک «امام» زنده ی پیشرو و پیشتاز یا گروهی از زبدگان و ممتازان تعیین می کند، سیاست را و به دنبال آن دیگر حوزه های زندگی انسان را «نیست» و «نا-بود» می کند و با این «نیست شدن» و «نا-بود شدن» است که آزادی از صحنه ی زندگی انسان رخت بر خواهد بست.   اما آزادی فقط در پذیرش کثرت ممکن است و خود کثرت نیز نتیجه ی اولویت بخشیدن به تفاهم و «هم فهمی» در برابر «هم عقیدگی» است. در نظام حقیقت توحیدی در میان جبهه حق و جبهه باطل امکان هیچ تفاهمی نیست یک مومن به حقیقت توحیدی با هر فکر و اندیشه دیگری غیر از خود رابطه ی جهادی دارد و معنای «حق آمد و باطل رفت» جز این نیست. حقیقت توحیدی هر فکر دیگری را در همان برخورد اول به باطل تقلیل می دهد و  عرصه ی جامعه برای اش عرصه پیکار است نه هم-فهمی و تفاهم. حیات مومن فقط با جهاد معنا می یابد، بدون این جهاد او هیچ است و پوچ (این جهاد در عرصه ی نظر آغاز می شود وبه سرعت به عرصه عمل کشیده می شود)، شریعتی در کتاب حسین وارث آدم بخوبی این نکته را روشن ساخته است که زندگی چیزی جز   عرصه ی این نبرد همیشگی نیست.   تفاوت به مثابه ی تفاوت برای یک مومن اهمیت ندارد، تفاوت دیگری تنها تا جایی پذیرفته می شود که بتوان او را به حقیقت توحیدی رهنمون ساخت. زندگی در سرشاری و لبریزی خودش هیچ اهمیتی ندارد، فرد به مثابه ی فرد بدون امت  و کوشش در تحقق اهداف آن هیچ نیست و آزادی های فردی او به گفته ی شریعتی مانند «ماده ی مخدر»ی است که مانع از دیدن آن اهداف بنیادینی می شود که حقیقت توحیدی به سوی آن فرا می خواند. همه باید یک حقیقت را بگویند و یک حقیقت را بشنوند و زندگی خود را وقف این حقیقت بکنند و بر سر این حقیقت با هیچ «غیر»ی نمی تواند مفاهمه و مصالحه داشت.   نخستین شرط وحدت در جامعه انسانی «وحدت در عقیده» است ولی واقعیت این است که در آزادی نخستین شرط کثرت است. انسان ها چون مستقل اند و با دیگران متفاوتند و هر یک اندیشه های خاص خود را دارند و دهانی برای فریاد زدن حقیقت دیگری و گوشی برای شنیدن حقیقت دیگری نیستند محتاج آزادی هستند. در جامعه ای که همه در عقیده شان وحدت دارند و همه یک چیز را می گویند و یک چیز را می شنوند و یک هدف مشترک را دنبال می کنند و هر یک از آنها همان اهداف و غایات بنیادینی را دنبال می کنند که دیگران، در چنین جامعه ای هیچ کس نه آزادی می خواهد و نه به آن احساس نیاز می کند. انسان به دنبال آزادی است هنگامی که می خواهد به گونه ای متفاوت با دیگران بیندیشد و عمل کند. هیچ کس، تا وقتی که همان چیزی را می اندیشید و می گوید که خانواده و همسایه و همه آحاد جامعه اش همان را می گویند با هیچ کس تفاوت ندارد و وقتی که با هیچ کس تفاوت نداشت نیازی به آزادی هم ندارد. انسان چون تفاوت دارد و ذاتاً به گونه ای است که می خواهد  «از خودش» و «برای خودش» باشد نیاز به آزادی دارد.  آزادی توحیدی، نفی آزادی است!  ⚫️ مستقل شدن انسان در معنای مدرن نیز جز بدین معنا نیست که انسان نباید به یک «آلت» در خدمت یک هدف یا غایت که یک دین یا سیستم حقیقت یا یک ایدئولوژی  به او تحمیل کرده است تبدیل شود. شعار کانت که: « در بکار بردن خرد خویش در برابر همگان دلیری ورز» و شعار دیگر او که «انسان، هدف است آلت نیست» از بستر همین گونه درک از آزادی بر می خیزد. شریعتی اما اندیشمندی «ضد مدرن» است و از سیستم حقیقت توحیدی ای سخن می گوید که اصل در آن وحدت است و همه ی گرایش های انسانی باید تابع این وحدت شوند. نزد او همه چیز در زندگی انسانی باید وقف این حقیقت توحیدی شود و تمامی دانش و فرهنگ بشری در برابر این حقیقت توحیدی جهاد گر به پشیزی نمی ارزند و حتی فیلسوف بزرگی چون پور سینا نیز اگر از این حقیقت توحیدی غفلت داشته باشد «پفیوز»ی بیش نیست، او نیز باید چون ابوذر «مجاهد» می شد و «مجاهدت» پیشه می کرد، و زندگی خود را و همه اندیشه ها و داوری ها و آموزش های خود را تابع این اصل واحد می ساخت  تا  ارزشی برای خود و امت  خود پیدا می کرد، چون اصل بر وحدت است و در وحدت همه چیز باید تابع باشد و از خود استقلالی نداشته باشد. سیاست و هنر و فلسفه و آموزش و پرورش و اخلاق و .. همه باید تابع این اصل شوند، اما نکته این است هر چیزی که به مرتبه ی تبعیت فرود آمد در واقع از خود نفی موجودیت می کند، و با همین نفی موجودیت است که آزادی انسان از بین می رود. سخن گفتن از عدالت و آزادی ضامن پدیدار شدن آزادی در جامعه نیست، شورانگیزترین سخنان درباره ی آزادی و عدالت را کسانی بر زبان رانده اند که سهمگین ترین انواع استبدادها را بر جامعه تحمیل کرده اند. ما نباید با سخنان و عبارات زیبا فریفته شویم و باید در مواجهه با هر اندیشمندی هر چقدر هم که مهم و تاثیر گذار بوده باشد به اصول اساسی سیستم فکری او و اندیشه های بنیادین او بازگردیم و ببینیم که آیا از این اندیشه ها آزادی خواهی را می توان استنتاج کرد یا نمی توان، شریعتی یکی از اندیشمندانی است که تاثیری مهیبی بر تاریخ تفکر در سرزمین ما داشته است، او از عدالت و آزادی بسیار سخن گفته است و اگر کسی با کلمات قصار خرسند می شود می تواند شریعتی را یک آزاد خواه و آزاد اندیش تمام عیار بینگارد اما دریغا و فسوسا که آنگاه که به بنیادهای تئوری سیاسی او بر می گردیم با یک سیستم حقیقت مواجه می گردیم که در آن آزادی به قربانگاه یک حقیقت واحد و جامع پیکارجو می رود و این نکته ای است در هنگام بازگشت به اندیشه های شریعتی نباید هیچ گاه از یاد ببریم یا از آن غفلت بورزیم!</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 23:30:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبارشناسیِ ایمان؛ ایمانِ زِبَردستان و ایمانِ زیردستان</title>
                <link>https://virgool.io/@naxed23930/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%90%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vtr3mi0hncny</link>
                <description>تبارشناسیِ ایمان؛ ایمانِ زِبَردستان و ایمانِ زیردستانویلیام جیمز نیز با مشاهده-ی تاریخِ ادیان، در رابطه با موضع «دین» در قبال «علم»، همین برده-صفتی و فرومایگی را مشاهده می کند و البته بدونِ اینکه بدانم دقیقاً از این تعبیر استفاده کرده است یا خیر؛ نقل به مضمون می گوید که وقتی به صحنه-ی تاریخِ دینِ مدنظر خود نگاه می کند، سه مرحله اتفاق افتاده است: مرحله-ی اول این است که هر دستآورد علمی اعم از مقوله-ی کشف یا اختراع (و از فیزیک و شیمی تا روانشناسی و جامعه-شناسی)، وقتی به بازارِ فرهنگ و جامعه عرضه می شود، روحانیون [یعنی دین-بان ها، به سیاق جنگل-بان ها و زندان-بان ها] به مخالفتِ تام و تمام بر می خیزند و هر چه بتوانند در رابطه با طرد و حذف آن علوم و یا محصولاتِ علمی می کوشند و آنها را مخالفِ دین و بدعت و خطا و دروغ می نامند [حال بماند که در صورت لزوم و امکان، با استناد به متن دین، حتی به حذف فیزیکیِ عالمان نیز پرداخته اند. همچنین در این راستا نگاه کنید به سرنوشت دوش حمام و آب لوله-کشی و شناسنامه تا تأسیسِ دارالفنون و دانشگاه و سینما و یا مواجهه با مقولاتی چون آزادی و حقوق بشر و دموکراسی و علوم انسانی در کشور خودمان]. در مرحله-ی دوم، پس از کلی زور زدن و خسته شدن و پس از اقبال نشان دادنِ عالم و آدم نسبت به آن علوم و یا محصولات علمی و پس از اینکه دیگر نتوانستند بگویند این علوم خطا و دروغ است، [شروع می کنند با ایجاد هرج و مرج در هرمنوتیک، متن مقدس را طوری تفسیر کردن که با این علوم و محصولاتِ علمی سازگار شود]، سپس مدعی می شوند «همان که تا دیروز خطا و دروغ می نامیدندش»، در کتاب مقدس-شان آمده است؛اما در مرحله-ی سوم، از ادعای قبلی فراتر می روند و مدعی می شوند که این علوم و محصولات علمی از متون مقدس-شان دزدیده یا آموخته شده است(!)البته من می خواهم مرحله-ی چهارمی را به مراحل سه گانه-ی جیمز اضافه کنم و آن اینکه:در مرحله-ی چهارم، وقتی برای مثال، آنچه ۱۴۰۰ سال توسط تقریباً تمام متخصصانِ اسلام و مسلمان ها، جزء محکماتِ اسلام تلقی شده (مثل مجازات قطع دست و پا و شلاق و جواز ازدواج با کودکان و جواز برده-داری و جواز قتل مرتد و یا برتریِ حقوقی و ارزشیِ مسلمان نسبت به کافر و دیه و ارث نابرابر بین زن و مرد و یا جهنمی بودن مرتد؛ ولو اینکه شخصی اخلاقی و عالم و مؤمن به تصوری از خدا باشد و...) و نیز خود متن قرآن و سنت نبوی نسبت به آن تصریح می کند را اسلام می نامیم، به ما می گویند:《به اسلام توهین نکن!》یا《تفسیر ناموثق از اسلام نکن!》.◾️اینک به پایانِ این یادداشت نزدیک می شوم (هر چند می توان آن را به قالبِ یک مقاله-ی طولانی و یا حتی یک کتاب درآورد و فکت هایِ رنگارنگی را ردیف کرد و از علل و عوامل اش سخن گفت).من از ابتدا گمان نمی کردم که قرار است کارِ چندان مهمی در این متن انجام دهم؛ در جایی از تغییر و استحاله-ی مسمی و بقایِ نام اش سخن گفته ام و در اینجا می خواستم از منظرِ خود، نامی مناسب تر بر یک مسمی قرار دهم.یک جا نشان دهم مسمی تغییر کرده و تنها نام اش باقی مانده است و دیگر جا بر یک مسمی، نامی که مناسب می بینم قرار دهم و در اینجا از ایمانِ بردگان و فرومایگان سخن بگویم؛چونان آن کودکِ بازی-گوش در داستانِ کریستین اندرسون که چیزی که همه می دیدند را فریاد زد؛ اینکه پادشاه لخت است.اگر مصادیقی که تحتِ عنوانِ《دین-ورزیِ مصلحت-اندیش》و《سبکِ زندگیِ متدینانه و مؤمنانه》، توسطِ سروش و ملکیان صورتبندی گشته و مؤلفه هایی که ذکر شده را در ذیلِ عنوان《ایمانِ بردگان و فرومایگان》قرار دهیم و آنها را از مصادیقی که جرأتِ تفکر و خود-بودن و نه-گفتن به اتوریته هایِ مقدس دینی و غیر دینی دارند، جدا کنیم؛ کار من در این یادداشت تمام است.همچنین من نقشِ ساختار بیولوژیک و عناصرِ زیستی را در تولیدِ افرادِ سلطه-پذیر و بله-قربان-گو و مرید و متعبد و برده-صفت، بسیار جدی می بینم.در زندگیِ عموم بزرگان و احرار، از کودکی و از زمانی که هنوز، محیط و عرف در آنها رسوخ نکرده؛ نشانه هایِ نبوغ و بلوغ پدیدار است؛اما  ۲۱ در یک جامعه-ی فرا-صنعتی و با نظامِ آموزشیِ توسعه-یافته و رسانه هایِ آزاد، یک احمقِ زن-ستیزِ نژاد-پرستِ فاشیست؛ چون ترامپ با رأیِ اکثریت انتخاب نمی شد و نیز امکانِ تداومِ ریاست نمی یافت و یا اصلاحِ یک قانونِ ساده؛ چون جواز ازدواجِ کودکان، چهل سال طول نمی کشید و یا صرفاً ظرفِ چند هفته، چهارصد نفر به خاطرِ احکامِ الله، از مصرفِ مشروبِ الکلیِ مسموم فوت نمی کردند و صدها نفر به همین خاطر کور و دیالیزی نمی شدند.تبارِ ایمانِ بردگان و فرومایگان، بیش از عواملِ بیرونی، به عواملِ زیستی و ساختارِ بیولوژیک بر-می گردد.</description>
                <category>دکتر محمدرضا محمدی</category>
                <author>دکتر محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 23:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>