<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nazanin Shahsiah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazanin.shahsiah</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:23:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/54923/avatar/W3ltEg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nazanin Shahsiah</title>
            <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گربۀ مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%DB%80-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-wv7ufef6p2pb</link>
                <description>ِهمراه شدن با داستان به نوعی انتظاری است که از یک کارادبی خوب می‌رود. ولی اینجا درجایی که به خوانندۀ غرق شده، شُک وارد می‌شود، کار ادبی فوئنتس آغاز می‌شود و توصیفات خیال‌پردازی‌ها و امکان هر غیرممکنی را پدید می‌آورد.دو داستان از کارلوس فوئنتس گربۀ مادرمترجمه علی اکبر فلاحنشر ققنوس</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 11:34:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفاعیه‌ای بر مرگ یزدگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF-m8bf49oemgca</link>
                <description>کتاب با یک عبارت خبری شروع می‌شود و در آغاز، تاریخ شکل می‌گیرد، چیزی که معمولاً در پایان، بوجود می‌آید.در طول دیالوگ‌های پس از رویدادنِ واقعه، هر شخصیت صحنِ دادگاهی برای دفاع از عمل خویش برپا می‌کند. دفاعیه هرکدام جالب است، با اینکه یک طرف مظنون به قتل، خانواده‌ای فقیر و طرف دیگر لشکری سر سپرده است. در طول جریان هر شخصیت از شخصیتِ دیگر می‌خواهد به جای وی بازی کند. نمایشی که نمایشی را بازی می کند!نمایشنامه را یک‌باره با صدای بلند خواندم.مرگ یزد گردبه قلم بی نظیر و ستودنی بهرام بیضایینشر قابل تقدیر روشنگران و مطالعات زنانفیلمی نیز بر اساس این نمایشنامه با درخشش سوسن تسلیمی، ساخته شده است.</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 10:57:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعجاب روبرت والزر</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%B1-cvspvho9lfoi</link>
                <description>اخیراً رمانی از روبرت والزر خواندم که بی‌نهایت ذهن من را به خود درگیر کرده است. والزر توصیف دقیقی از شخصیت‌های داستان و همچنین توصیف دقیقی از وضعیت می‌دهد. نبوغ او در توصیف آنچه می‌تواند از خلل تخیل ببیند نیست، او &quot;درک شدنی&quot; را به بیان وا می‌دارد. والزر از حالت (state)ها می‌گوید:&quot; پزشک در چند نوبت از دستیار پرسید، اهل کجاست، چند وقت است در خانه‌ی توبلر به سر می‌برد و آیا از بِرِنزویل خوشش می‌آید و غیره. یوزف هم جواب می‌داد، البته با شرح و بسطی متناسب با خودداری‌ای که معمولاً خاص آدم‌هایی است که زندگی پر فراز و فرودی داشته‌اند.&quot;قلم فرسایی‌ای که نه تنها حوصله آدم را سر نمی‌برد بلکه حال آدم را سر جایش می‌آورد، انواعی از رفتارهای انسان را توصیف می‌کند. جملات و ادبیاتی که والزر به‌کار می‌برد برای خواننده غریب و غیر واقعی نیست، در واقع به طرز عجیب و به‌کرّات خواننده متوجه‌ی این موضوع می‌شود که گفتگوی درونیِ شخصیت‌ها را یک بار دیگر شنیده است، ولی تا پیش از خواندن این رمان به ندرت به زبان آمده است. این دقیقا همان کاری است که والزر انجام می دهد به‌بیان آوردن چیزهای آشنا و خیلی نزدیک که بیان درآمدن، راه نمی‌دهند؛ همچون به بیان درآوردن &quot;رویا&quot; توسط فروید، این کار والزر نیز ارزشمند است.رمان &quot;دستیار&quot; نوشته &quot;روبرت والزر&quot; ترجمه علی اصغر حداد، انتشارات نیلوفرترجمه دیگری از رمان بوسیله نشر چشمه، منتشر شده که پس از مقایسه حدودی هردو کتاب، ترجمه علی اصغر حداد را انتخاب کردم.پی‌نوشت: برای درست کردن نریشنی از کتاب دستیار به دنبال تصویر مناسبی می‌گشتم که سر از یک سایت اسپانیایی زبان درآوردم ظاهراً در این سایت به نقد، بررسی و معرفی آثار والزر می‌پردازد. کنجکاو شدم نوشته‌ای که زیر تصویر آمده بود را بخوانم (متن به زبان اسپانیایی بود). با کمک از گوگل ترنسلیت دست و پا شکسته چیزکی فهمیدم که همان هم خالی از لطف نبود. اگر کسی می‌داند پاراگراف انتخابی مربوط به کدام اثر از والزر هست به من اطلاع بدهد. در انتها جملاتی از متن والزر در این سایت اسپانیایی به اشتراک می‌گذارم.http://elcaminanterobertwalser.blogspot.com/2013/01/discurso-una-estufa.htmlمورد هجوم انواع افکار قرار گرفتم که یک روز از یک انتهای اتاقم به دیگری رفتم. به گونه‌ای که گمراه شده بودم ، گم شدم و تلاش زیادی کردم تا دوباره خودم را جهت دهم ، که برای من آه بسیاری به همراه داشت. با این حال او کاملاً ناتوان از پنهان کردن پریشانی وی بود.و بعد دیدم که اجاق گاز به طرز طعنه ای لبخند می زد و از سکوت بی حد و حصر احمقانه اش خندان بود....&quot;هیچ چیز بر شما تأثیر نمی گذارد ،&quot; من با عصبانیت و با عصبانیت صمیمانه به او فریاد زدم ، &quot;شما تحت هیچ نوع هیجان قرار ندارید. بی قراری شما را عذاب نمی دهد ، و مصیبت ها نیز شما را رنج نمی دهد. &quot;...&quot;از آنجا که از هر نوع وسوسه ای بی خبر هستید ، فکر می کنید یک زن نمونه هستید....وی گفت: &quot;از آنجایی که شما هرگز به چیزی عمیق تر در زندگی خود فکر نکرده اید ، مجبور هستید که به طرز احمقانه کسانی را که باید با انواع شک و تردید روبرو شوند ، مسخره کنید....وی گفت: &quot;همانطور که هرگز به چیزی متکی نبودید و به خود اجازه ندادید جایی را ببینید که مردان و قلب ها در معرض آزمایش قرار می گیرند ، تصور می کنید خود را از همه ضعف ها رها کنید ، بنابراین به خودتان اجازه می دهید انگشت خود را روی آن ها بکشید ، و خطر ورود به میدان جنگ را دارید. نقاط ضعف و اشتباه آنها را روشن كنيد....وی گفت: &quot;ترسو پر از انرژی هایی که جرات جابجایی را ندارند و مجبور نیستند نقایص او را کشف کنند: شرمنده باشید که هرگز مجبور نبودید از خود خجالت بکشید. کسی که نمی داند وقف کردن خود به یک عدالت چیست ، قلبش را با چربی و حسن نیت خفه کرده است....&quot;کسی که هرگز اشتباه نکند ، احتمالاً هرگز کار خوبی نکرده است.&quot;</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 22:23:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافکا نخوانده از دنیا نری!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B1%DB%8C-jtr6jfz74caa</link>
                <description>تا جایی که تجربه شخصی اجازه دهد، خواندن رمان موجب تحول رویکرد من می‌شود. مواقعی هم پیش می‌آید که به درک نکردن بعضی وجوه رمان‌ها آگاه می‌شوم که می‌دانم ناشی از بی‌تجربگی‌ست. تاثیرات متن بخصوص در لحظه خواندن، بیشتر خودش را نشان می‌دهد. اغلب چند روز بعد از تمام کردن کتاب کم‌کم از فضایی که رمان برای من تداعی کرده بود فاصله می‌گیرم. اما در مورد کارل اینطور نیست!در این یک ماه گذشته هرجا می‌روم از کارل صحبت می‌کنم درمورد چیزی که برای من عیان کرد. کافکا شخصیت کارل را در رمان ناتمام امریکا شکل داده است. شخصیتی که ظاهرا در رمان‌های دیگرش هم وجود داشته ولی با نام اختصاریِ آقای &quot;کِی&quot;، و در این رمان به صورت کامل درآمده. از طرفی رمان امریکا پاره نوشته‌هایی بود که پیش از دو رمان قصر و محاکمه نوشته شد و پس از آن دو یعنی به عنوان آخرین اثر او منتشر شد. نیمه‌های کتاب در جایم خشک شده بودم و تعجب از سر روی من می‌ریخت که چطور کافکا این متن را نوشته و خالق این اثر چه انسان حساسی‌ست. پیچیدگی‌ای که در شخصیت کارلِ پانزده- شانزده ساله وجود دارد، گره‌های درونی من را باز کرد. صداقت، تنها توصیف مناسب شخصیت کارل است و تناقضات انسانی که با صداقت و امر اخلاقی میانه‌ای ندارند، پیش برنده‌ی داستان. سه سال پیش، رمان امریکا به من هدیه داده شد، صفحه اول کتاب نوشته بود: &quot;به نازنینِ نازنین به امید سالی خوب و سال‌های بهتر و اصلا هرچی دلش خواست اسفند 95&quot;. جمله ساده و صمیمی بود اما هیچ نشانی از من نداشت. گویا شخصتی از من در نگاه دوستانم شکل نگرفته بود و شاید بهتر این باشد که بگویم: &quot;گویا شخصیت من شکل نگرفته بود&quot;. یک ماه پیش دوستی به من گفت: &quot;کافکا نخوانده از دنیا نری!&quot; من هم همان روز رمان امریکا را خواندم و چه خوب شد که خواندم؛ و می‌دانم کتاب بعدی که به من هدیه داده می‌شود، حتما نشان از من دارد. در مورد تمامی وجوهی که رمان امریکا به من نشان داد می‌توانم ساعت‌ها صحبت کنم؛ انسان، حساسیت، گره‌های درونی، صداقت، تناقض ... و البته که می‌توانم صحبت کنم اما نوشتن‌اش کار هر کسی نیست! ولی ترجیح‌ام برآن است که رمان کافکا را مثل یک کتاب مقدس، به خواننده‌اش وا نهم تا او نیز بتواند آنچه را که طالبش هست بیابد. بارها و بارها به کارل فکر می‌کنم، به هیجانی که سرتاپای من را فرا گرفته بود، به تصویرهایی که کافکا توصیف می‌کرد و صحنه‌ی تئاتر اکلاهما...رمان امریکانوشته فرانتس کافکاترجمه علی اصغر حدادنشر ماهی</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 21:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزاداران بَیَل</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%8E%DB%8C%D9%8E%D9%84-r2z2blactmkc</link>
                <description>نام غلامحسین ساعدی را اولین بار از دوستی شنیدم که به پاریس رفته بود و عکسی از گورستان پرلاشز برایم فرستاده بود. بعدها، زندگی‌نامه‌هایی از ادیبان و هنرمندان برای آماده‌سازیِ چاپِ کتاب، به من داده شد، از جمله زندگی‌نامه غلامحسین ساعدی. علاوه بر این اطلاعات با جزئیات‌تری از رئیسم و خاطراتش با او، و فایلی به اسم «تاریخ شفاهی» که مصاحبه‌هایی با روشنفکران دهه چهل شمسی، همچون ساعدی بود به دست آوردم. همین‌ها مرا شیفته ساعدی کرد. با وجود این همچنان کتابی از او نخوانده بودم تا نمایشگاه کتاب سال نود و هشت. بی هدف به غرفه نشر نگاه رفتم و آنجا دوستی را دیدم که زمستان‌ها‌ بعد از تمام شدن کار به «مرکز تبادل کتاب» در خیابان برادران مظفر سری می‌زد. آن روز پشت پیشخوانی که کتاب‌های ساعدی  به ردیف چیده شده بودند، نشسته بود. با هیجان از او خواستم که دوتا از کتاب‌های ساعدی را معرفی کند تا بخرم. نسخه‌ای پیچید و در تکه کاغذی نوشت اول رمان «عزاداران بَیَل» را می‌خوانی بعد فیلم «باد جنِ» ابراهیم گلستان را می‌بینی و بعد رمان «ترس و لرز». گرفتم و آمدم. کتاب را باز کردم و خواندم. بعد از گذشت پنجاه - شصت صفحه آنچنان از خواندن دلزده بودم که نشستم و برخاستم گفتم بهتر است حرف‌های ساعدی را گوش کنید، این رمانش را حداقل نخوانید. با زور و فقط به خاطر اینکه کتابِ زخم خورده‌ای به باقی کتاب‌های نصف و نیمه خوانده، اضافه نشود ادامه دادم و از شیوه نثر و ایدۀ کلی داستان متحیر شدم. در یک جمله می‌توانم بگویم دیگر هرگز آن کتاب را نخواهم خواند ولی دوستداران ادبیات معاصر ایران حتما یک بار باید آن را بخوانند، تا بندانند ادبیات معاصر ایرانی چگونه راهِ خود را هموار می‌کرد.کتاب «عزاداران بَیَل» مجموعه هشت داستان کوتاه از ماجراهای اغلب فلاکت‌بارِ مردم یک روستا به نام بَیَل است. چاپ اول کتاب مربوط به سال 1343 است. جایی خوانده بودم که تِم اصلی این رمان، مرگ است. ولی از نظر من این گونه نیست. ساعدی هوشمندانه ماجراهای مردم روستایی را از ابتدا تا انتهای کتاب از یک منظرِ کوته‌نگریِ جمعی پیش می‌برد. به قسمت های پایانی کتاب که می‌رسیدم از ثابت نگه داشتن این سطح در نوشتنِ رمان شگفت‌زده شده بودم. روایتی یکنواخت با موضوعاتی که حکم تلنگر به آب راکد را داشتند. وقتی به داستان‌های پنج و شش رسیدم، احساس کردم ساعدی خالص‌ترین فرم یک اجتماع بدون فکر را در کلام گنجانده است.ساعدی از اعضای اصلی «کانون نویسندگان» بود. از آثار همراهان او در این کانون تنها فیلم‌هایی از بهرام بیضایی دیده‌ام و قطعاتی شعر هم از شاملو خوانده‌ام. با این حال نزدیکی فضای فکری این اعضا را در آثارشان می‌توان دید و آن، استفاده از ظرافت‌های روزمرگی است. فیلم «گاو»، ساخته داریوش مهرجویی نیز با فیلمنامه‌ای براساس داستان چهارم این کتاب ساخته شده است.وقتی کتاب تمام شد لذتم را از ادبیاتی که روزها مایه رنج من شده بود، بردم. در ادامه قسمتی از رمان را نقل قول می‌کنم که می‌توان در آن تمِ جامعۀ رشد نیافته را دید.رمان عزاداران بَیَلنوشته غلامحسین ساعدینشر نگاهگزیده‌ای از متن:پاپاخ برگشت و با سرعت دوید طرف بَیَل. عباس و خاتون آبادی کنار به کنار هم راه افتادند. به بَیَل که رسیدند، آفتاب غروب کرده بود. سگ‌های بَیَل ردیف شده بودند روی دیوار باغ اربابی، و جلوتر از همه پاپاخ. «خاتون آبادی» که ردیف سگ‌ها را گوش تا گوش نشسته دید، ایستاد و با ترس نگاهشان کرد.عباس گفت: «بیا، کاری باهات ندارن.»خاتون آبادی کنار عباس وارد ده شد. سر کوچه که رسیدند. بز سیاه اسلام آمد جلو و با دقت تازه وارد را نگاه کرد.عباس و خاتون آبادی رفتند کنار استخر و رسیدند جلو خانه‌ی باباعلی که مردها جمع شده بودند دور هم و گپ می‌زدند.مشدی‌بابا که روی تل هیزم‌ها نشسته بود، تا عباس را دید گفت: «مشدعباس آمد.»مردها برگشتند و نگاهش کردند.مشدی‌جبار گفت: «این یکی رو نگاه کنین.»موسرخه گفت: «سگه رو، سگه رو!»...</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 20:25:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیابان تاتارها</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin.shahsiah/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-wdlcmoe9zejm</link>
                <description>بیابان تاتارها رمان ایتالیایی‌ست نوشته دینو بوتزاتی که توسط سروش حبیبی ترجمه شده، این ترجمه با نشر کتاب خورشید منتشر شده است.بیابان تاتارها را با شوقی می‌خواندم که گفتی معشوقی در راه دارم. در آشفتگیِ نوشتنِ پایان نامه و اجاره کردنِ خانه در تهران، شب‌ها با نگاهی حسرت‌وار به کتاب، به امید پیدا کردن وقت مناسبی برای دوباره دست گرفتن این رمان، می‌خوابیدم. بعد از ماه‌ها، کتابِ زخمی شده را از سر گرفتم و خواندم. غروب دوشنبه‌ای که تعطیل بود و من درخانه تنها بودم، آخرین صفحه را تمام کردم. حین خواندن نیز کاغذی داشتم و گه‌گداری چیزکی می‌نوشتم که در پایان یکپارچه‌شان کنم.اما از داستان برایتان بگویم؛ بیابان تاتارها یک رمان ادبیات مدرن است که محوری تراژیک دارد. تراژدی‌ای که به طور مشخص معطوف به درون فرد است. نگارش ادیبانۀ این رمان خصوصاً با ترجمۀ خوب حبیبی، لذت خواندن را به سر حد خودش می‌رساند. حظ ادبی در این رمان چنان است که کلمه به کلمه‌ی داستان را گویی با همه‌ی گوش‌ها می‌شنوی. رمان غرق تصویر است اما فی‌الواقع جایی که داستان در آن جریان دارد، جایی ساده و بی آب و رنگ است. همچنان این جایگاه برای فنِ ترجمه خوب محفوظ است که توانسته ما را با عمق داستان همراه کند.نویسنده همچون یک کارگردانی خوش‌فکر جلوتر از پیشامدِ اصلیِ داستان، نشانه‌هایی از اتفاق بعدی را نم‌نم وارد داستان می‌کند. بعد از گذشت چند پاراگراف، خواننده خود را  در پایانِ رخدادِ اتفاق افتاده، می‌یابد!  همانطور که داستایفسکی در رمانش از کوتاه‌ترین دیالوگِ شخصیت‌های داستانش نمی‌گذرد، بوتزاتی نیز تمام تصاویر دیده و نادیده‌ی داستان را تعریف می‌کند. او با وصفِ توصیف‌ناپذیرش خواننده را به تماشا وا می‌دارد. تقارب دیالوگ‌های درونْ فردیِ این رمان، با انسان حاضر در عصر مدرن _که خودِ ما باشیم _ قابل توجه و حتی قابل بررسی است.همین چند سال پیش بود، زمانی که رنج بسیاری را در دلم بالا و پایین می‌کردم متوجه شدم علی‌رغم تلاش اطرافیانم برای همدلی و دلجویی، هیچ شدت رنج التیام پیدا نمی‌کند. آنجا بود که به درستی فهمیدم انسان، تنهاست. همچون تعریفی نیز بوتزاتی از حال درونیِ دروگو (شخصیت اصلی داستان) دارد وقتی که باخود و رنج‌های خود کلنجار می‌رود:«رفته رفته اطمینانش سست می‌شد. وقتی تنهایی، و کسی را برای رازگویی نداری، حفظ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت که انسان‌ها چقدر از هم جدا افتاده‌اند و با وجود محبتی که ممکن است نسبت به‌هم داشته باشند تا چه پایه از هم دورند. پی برد به اینکه اگر انسان رنج ببرد، رنجش از آن خود اوست و هیچ کس نمی‌تواند بار رنج را ولو اندکی از دل او بیرون برد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی‌قرارش، نمی‌تواند از درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است.»  (بیابان تاتارها، صفحه 212)</description>
                <category>nazanin Shahsiah</category>
                <author>nazanin Shahsiah</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 14:27:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>