<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nazanin_sam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazanin_sam</link>
        <description>می نویسم چون شیرینی خیال را کسی نمیتواند از من بگیرد.??️?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:08:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2103599/avatar/8h561M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nazanin_sam</title>
            <link>https://virgool.io/@nazanin_sam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب سه شنبه ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin_sam/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-wnvak1r0uwhb</link>
                <description>سه شنبه ها با مورینویسنده:میچ آلبوم ناشر:الینامترجم:رضا زارع تعداد صفحات:۲۰۰راستش بعد از تموم کردن این کتاب، اولین باری هست که تونستم با واقعه ای به نام مرگ کنار بیام، و نگاه ترسناکم رو ازش بردارم. کتاب خطی قشنگ و ملموس داره که مخاطب را به دنبال خود می کشه. موری که استاد با تجربه و سرشناسی است بیماری لاعلاجی به نام ALS داره که ذره ذره در بدنش نفوذ می کنه و توانایی رو از اون می گیره. در این حین طی جلسات متعددی با شاگرد قدیمی خود در مورد زندگی، عشق، مرگ و نحوه ی برخورد درست با این پدیده ها رو توضیح می ده. طوری که پایان هر گفت و گو به فکر فرو می ریم و ناخودآگاه نگاهی به زندگی گذشته ی خود و خواسته هایمان می اندازیم. موری در این داستان با حالت  ساده ای به مخاطبی که درون پیچ در پیچ زندگی اش گم شده، دستش رو میگیره و راه هموار و صاف رو نشونش می ده که باعث نگرش جدید ما به خودمون و اطراف مون می‌شه.تاثیرگذار ترین جمله های این کتاب از نظرم:-به یک دیگر عشق بورزید یا بمیرید.-مرگ پایان زندگی است نه خاطره ها و یاد ها.</description>
                <category>nazanin_sam</category>
                <author>nazanin_sam</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 20:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@nazanin_sam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-olyevotwsqrq</link>
                <description>یک دفعه سرت را به بغلت چرخاندی و مات بوم نقاشی بالای سرمان به دیوار شدی، من حرف زدم و تو نشنیدی.چنان جزء جزء نگاهت را با آن تقسیم میکردی که من هم سرم را بالا بردم و  زنی  قد بلند را در حال قدم زدن دیدم که اطراف ساق پاهایش رنگ ها به صورت دود پراکنده شده بودند. پایی که برای برداشتنش کمی بالا آورده بود دودی تیره رنگ در برش گرفته بود.آرام نگاهت را از آن جدا کردی و به من دوختی:میدونی این تابلو چی داره میگه؟یک بار دیگر به زن نگاه کردم و گفتم:نه -خوب دقت کن ببین این زنه داره میاد‌. بعد پاهاشو‌ ببین واسه قدم برداشتن تردید داره. میبینی اون رنگ هایی که دور پاهاشه، انگار دارند وادارش میکنند صبر کنه. اومدنش چجوریه؟ با تردید و شک!ولی بزار بهت بگم فرزاد‌ اگه یه زن بخواد بره‌ تو هیچ وقت نمیتونی رفتنشو اینجوری ببینی، اون وقت دیگه هیچ رنگی به پاهاش نمی چسبه.?نازنین سام</description>
                <category>nazanin_sam</category>
                <author>nazanin_sam</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>