<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nazanin.farahani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazaninfarahani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 20:00:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2021/avatar/WdElkH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nazanin.farahani</title>
            <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت سوم - رخداد یا رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-annwn7a2hkrw</link>
                <description>بعد دو روز هنوز چند روز از زندگی رو به خاطر نمیارم دلیلش هم نمی‌دونم بعد از مراجعه به اینجا فهمیدم دو روز در رویا یا شاید هم در خیالات خودم در یک جنگل زیبا بوده‌ام و الان هم در یک شهر شلوغ و کثیف هستم. به نظرم باید این اتفاق رو یک آرزو اسم‌گذاری کنم و به این فکر کنم که بدون آرزو به کجاها می‌رسیم.همیشه بهونه‌ای یا دلیلی هست که اتفاقی چه خودآگاه چه ناخودآگاه بیافته مهم اینه که از اون اتفاق چه جوری استفاده می‌کنیم.&quot;هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد. همه چیز بر میگردد به اولویت‌های آن آدم، اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد: توجزو اولویت‌هایش نیستی!&quot;پائولو کوئیلوامروز با زاویه دیگه‌ای به دنیا نگاه کنیم. مثلا زاویه نیمه پر لیوان و مثبت‌طور به جریانات.اتفاقات مختلفی رخ میدهد، یه آتش‌سوزی همین حوالی رخ داده و آن طرف‌تر زلزله اومده. در تمام همه این‌ها شاید جنبه مثبتی وجود دارد.</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2018 13:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم - رخداد یا رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF2-iuze1cd0ah1m</link>
                <description>رودخانههمانطور که زیر سنگ پناه گرفته بودم، چشمم به پیله پروانه‌ای افتاد که زیر آن صخره قرار داشت. هوا کم کم در حال سرد شدن بود. بیشتر از این که به فکر خودم باشم به اون پیله فکر می‌کردم که به لبه صخره چسبیده بود و با هر بادی به اطراف تکان می‌خورد. به یاد نوشته‌ای افتادم که در رابطه با پروانه شدن کرم ابریشم و گرم کردن پیله توسط یک فرد بود. دهانم را نزدیک پیله آوردم و شروع کردم به ها کردم و گرم نگه‌داشتن پیله تا به خاطره سرما از بین نره!باران قطع شده بود و زمان حرکت به سمت همان راه وسط جنگل بود. با پیله دوست داشتنی خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم. وسط راه یک رود خانه بود. از رودخانه چه چیزهایی می‌شد یاد گرفت. رودخانه از کنار درختان و مناظر زیبا عبور می‌کند از دیدن آنها لذت می‌برد اما هیچ وقت توقف نمی‌کند. به راه خود ادامه می‌دهد. و این عدم وابستگی است که باعث شده تا به همه چیز و همه جا برسد. آهودر ادامه راه دامنه یک کوه مشخص است که یک آهو با بچه‌اش مشغول بازی است. تمام توجه آهو مادر به بچه‌اش است تا ازش مراقبت کند و وظیفه مادری خود را به نحو احسنت انجام دهد. حس بین آن دو توصیف ناپذیر است.قسمت اول را از دست ندهید!تا فردا و قسمتی دیگر، خدانگهدار.</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 15:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رخداد یا رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF-xfnkqzq9vh3p</link>
                <description>درختان سروامروز صبح با صدای پرندگان و بوی نمبیدار شدم، اصلا باورم نمی‌شد که وسط جنگل بین درختان خوابیده باشم. یک لحظه به اطراف نگاه کردم درختان بلند سرو با مه غلیظی که دور تا دورم را گرفته بود. بوی نم باران و کمی هم رطوبت باعث شده بود نتوانم به خوبی نفس بکشم. از جای بلند شدم. با دقت و تعجب اطراف نگاه کردم. صدای جیرجیرک‌ها از اطراف می‌آمد. زمین را نگاه کردم دیدم خاک زیر پایم مرطوب و لغزنده بود. بهترین تصویری که تا الان دیده بودم و درون اون جا بودم این منظره بود و برای به خاطر سپردن این تصویر تلاش کردم. در انتهای این منظره یک راه دیده می‌شد شروع به قدم زدن کردم تا رسیدن به ابتدای راه خاکی که در امتداد مه قرار داشت. یاد یک عکس افتادم که همیشه تصویر پیش زمینه کامپیوتر شخصیم بود. به راه رفتن ادامه دادم، ناگهان باران شروع به باریدن کرد. به فکر پناه بردن به یک سرپناه بودم که یاد صخره‌ای افتادم؛ کنار جاده خاکی دیده بودم. برگشتم و چند دقیقه ای زیر آن سنگ پناه گرفتم. ادامه داستان را در پست بعدی دنبال کنید. تا فردا خدانگهدار</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 14:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-usrinxolthjg</link>
                <description>تا حالا به کلمه دغدغه توجه کردین از ترکیب دغ و یک دغ دیگه درست شده. این کلمه معانی مختلفی داره اعم از بودن مشکل، شلوغی و حتی در برخی مواقع یعنی من کار دارم.امروز یه اتفاق جالب افتاد خیلی عجله داشتم و با سرعت در حرکت بودم که نزدیک محل کارم مردی رو دیدم که افتاده زمین واستادم پیاده شدم دیدم قلبش گرفته، با کمک چند نفر سوارش کردیم بردیم بیمارستان وقت پیاده شدن خیلی نگرانش بودم با پسرش تماس گرفتیم گفت من درگیرم عادی هستش و بره دکتر خوب می‌شه. توی فکر این بودم که بعدها پسرم همین رفتار رو باهام نکنه!؟دغدغهرفت داخل بیمارستان و من هم رفتم به سمت محل کارم. خیلی ناراحت کننده بود و البته جای تفکر داشت.  راستی توی چالش سی روزه وبلاگ نویسی شرکت کنید!</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 10:12:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-j7qe0u4ta0n5</link>
                <description>امروز داشتم دنبال موضوع می‌گشتم تا بنویسم که یاد ایمیلی افتادم که صبح دیده بودم مطلبی با عنوان  چالش سی روزه وبلاگ نویسی، گفتم بذار هر روز از این به بعد مثل قدیما که می‌نوشتم وقت بذارم و اینجا مطلبی از اتفاقات و تمام آنچه برام عجیب و قشنگه بنویسم. برای همین از اینجا شروع می‌کنم که بهترین راه انتقال حس همیشه نوشتن بوده و هست، می‌دونید چرا چون شما بارها اون مطلب رو می‌خونین حتی اگر سال‌ها ازش گذشته باشه. بیاین باهم به این مطلب فکر کنیم که اگر نامه نبود، اگر وب‌سایت‌ها نبودن، اگر بلاگ نداشتیم یا حتی اگر قلم و کاغذ نبود چه موارد مهمی رو فراموش می‌کردیم. مثل همین اتفاق سال پیش (آتش‌سوزی) پلاسکو، یه لحظه تصور کنید خودتون رو جای کسی بذارین که پسرش توی آتش‌سوزی از بین رفته یا همسری که دیگه نیست و پدری که دیگه سایه‌اش از روی سر بچه‌اش حذف شده. راحجت می‌تونم بگم یه لحظه موهای تنمون سیخ می‌شه و تصورش حتی سخته پس نوشتن خیلی از مطالب رو ذخیره می‌کنه تا یه روز بهش مراجعه کنیم.نوشتن بهترین راه حلیادمه بچه که بودم توی دوران دبیرستان همه دفتر خاطرات داشتن و خاطره‌هاشون رو ذخیره می‌کردند. این مطلب برام جالب بود و از اون زمان دفتره خاطرات دارم. به همه هم پیشنهاد می‌کنم حتی از همین الان شروع کنید دیر نیست! موفق باشیدراستی توی چالش سی روزه وبلاگ نویسی شرکت کنید!</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 11:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-dztnquxabhen</link>
                <description>همیشه به این فکر می‌کردم وقتی بزرگ بشم.... وقتی پولدار بشم.... وقتی و وقتی و وقتی و کلی آرزو.زمان گذشت و من بزرگ شدم، شاید کمی پول بدست آوردم، عروسی کردم، بچه دار شدم، درس خوندم، ولی هنوز ته ته قلبم بازم راضی نیستم! نمی‌دونم مشکل از کجاست؟! از کیفیت زندگیه؟ از خوده خوده زندگیه! نمی‌دونم و راستش دنبالش هم نیستم بدونم! اینا توی ذهنممی‌چرخید که یهو یه نفر گفت خوش به حالت به کلی از آرزوهات رسیدی! راست می‌گفت. من به کلی آررزو رسیدم اما خیلی چیزها و کس ها رو از دست دادم. می‌گن برای رسیدن به هر آرزویی باید چیزی رو فدا کرد و من هم این رو قبول دارم.یه آرزو داشتم که خودم ازش منصرف شدم. اون هم این بود که از ایران برم. هر وقت تصور می‌کردم خانوادم و دوستام نباشن چی می‌شه! و آخر سر هم دیدم فداع کردن این دو در مقابل آرزوم برام غیر ممکنه.اینا رو گفتم که آخرش برسم به این که وقتی داریم تصویری از آینده می‌سازیم. بهتره بهترین نوعش رو تصور کنیم تا همون هم برامون پیش بیاد. بخواهیم و برای رسیدن بهش تلاش کنیم. همین مسیر رسیدن به آرزوهاست که شادی آوره نه بدست آوردنش. </description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2018 11:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشرفت تکنولوژی و زندگی شخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-w99fkseioot6</link>
                <description>امروز توو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که یه خانوم چادری با دست‌هایی چروکیده و تنی لاغر اومد توو ایستگاه، نشست و همینجوری که قدم می‌زد زیر لبی ذکر می‌گفت و با دست می‌شمرد. داشتم زیر چشمی نگاهش می‌کردم که یهو دستش رو کرد توو کیف‌ش که زیر چادر پنهون بود و یه ساعت مچی مردانه درآورد و به ساعت نگاه کرد. داشتم فکر می‌کردم که یعنی گوشی موبایل نداشت. همون لحظه اتوبوس رسید. هر دومون سوار اتوبوس شدیم. در حین نتشستنچشمش به فردی خورد که یه هدفون لمسی روی گوشش بود و یه عینک عجیب به چشم داشت. یهو به خودم گفتم این همون عینک سه بعدی که میگن. داشتم فکر می کردم که چرا باید یه نفر توو اتوبوس از این نوع عینک استفاده کنه که یهو پسره دستش رو توو هوا تکون داد و گفت اه شت. داشتم فکر می کردم می خواست چیزی رو بگیره ! فیلم میدید یا بازی می کرد؟ توو همین ذهنیت بودم که عینکش رو برداشت و از اتوبوس پیاده شد. همین جوری داشتم به این فکر می کردم که ما هم واقعا با تکنولوژی پیشرفت کردیم یا نه؟ اتوبوس شروع به حرکت کرد متوجه شدم که ایستگاه بعد باید پیاده بشم و بلند شدم تا زودتر آماده پیاده شدن بشم که خانم چادری ازم پرسید کدوم ایستگاه هستیم گفتم 12 فروردین و پیاده شدم. این گونه بود که فاصله افراد دارای دانش تکنولوژی‌ها رو احساس کردم. بهترین راه حل به روز بودنه. با تکنولوژی پیش بریم. اخبار رو دنبال کنید و همیشه تکنولوژی‌ها رو بشناسید چون اطلاعات مهم‌ترین ابزاره در این عصر فعلی.</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2018 09:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی یا بزرگی، مسئله واقعا این نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninfarahani/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yaufrs1bccou</link>
                <description>تصورات کودکی منای کاش می شد وقتی بزرگتر شد و به زندگی نگاه کرد. نگاهی بی دغدغه و آروم بچگی رو داشت. ای کاش با تمام احساس به زندگی نگاه می کردیم.من یادمه بچه که بودم خیال میکردم تمام ستاره ها ماله منه. کل آدما من رو دوست دارن و تمام محبت های دنیا معطوفه منه.اما انگار اشتباه میکردم. نه ستاره ها ماله من بود نه کل آدما هم دیگر رو دوست دارن. حتی همه محبت ها هم ماله من نیست.دنیایی که آدم بزرگا توش هستن و همیشه آرزوی بچگی میکنن (البته در واقع آرزوی رهایی از هر چی بند فکری و مالی و احساسی هست نه بچگی) دنیای خوبیه اگر خودمون و کودک درونمون رو دوست داشته باشیم.</description>
                <category>nazanin.farahani</category>
                <author>nazanin.farahani</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2017 09:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>