<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های zahrasadat.davoudi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazaninzahra.davoudi</link>
        <description>نازنین زهرا داودی کارشناسی ارشد شیمی تجزیه دانشگاه اصفهان علاقمند به نویسندگی و روانشناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:27:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/211986/avatar/s95QyA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>zahrasadat.davoudi</title>
            <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.davoudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احساسات از خوب از بد !!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.davoudi/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF-fhza4bjta1kq</link>
                <description>رنج ها را به رسمیت بشماریممثل کودکی بی پناه به هر سو می‌شتابدحراسان میدویدطرد شده بودتنها و بی کس بودبه سراغ هرکسی میرفت نادیده گرفته می‌شد و یا قبل از اینکه نزدیک شود مثل کسی که بیماری واگیر دار داشت از فرسنگ ها دورتر پا به فرار میگذاشتن،گاهی سنگ میخورد تا نتواند جلوتر برود و دور بماند.دیگر توان دویدن برای باز پس گرفتن جایگاهش را نداشت،نفس نفس زنان نشست در بکرترین مکان ممکن وجود، عمیق در فکر فرو رفت، در فکر گذشته‌های نه چندان دور...زمانیکه در میدان احساسات برای خود خانه ای با شکوه داشت،در این میدان هر روز تمام احساسات درب خانه ی خود را باز میکردند و مردم صف میکشیدند برای دیدن، داشتن و شناختن آن ها،غبار غمی روی چهره اش نشست به یاد آورد که آنجا هم صف خانه اش  انگشت شمار بود. اما درهمسایگیش صف خانه ی حس سرخوشی، مردم به وفور یافت میشدند. صف خانه‌ی شادی هم پر جمعیت بود، صف عشق هم اوضاع چندان بدی نداشت. مردمی که  در صف عشق،شادی،سرخوشی،خنده و... ایستاده بودند سعی در راضی کردن همان محدود مردمان درون صف خانه اش میکردند تا از صف خارج شوند به پند و نصیحت میپرداختن که دنیا دو روزه بیاید شادی کنیم، اگر موفق میشدند که هیچ، اگر موفق به راضی کردن نمیشدند  تیکه می انداختند و میگفتند: افسرده‌های بدبختضعیف‌های بیچارهوابستگان ضعیفاختلال دارهای غم زدهزودرنج‌های حساسمنفی نگرهای بدبینو... آن‌هایی که کمی مهربان تر بودند با ترحم با یه &quot;آخه‌ی&quot; جانسوز از کنار صف خانه‌ اش میگذشتند. کمترانسان هایی به سراغ ماهیت اصیل درد، رنج و سوگ میرفتند و یا اگر میرفتند به شدت در رنج میماندند تا رنج و سوگ و فقدانشان بهانه ای باشد برای زندگی نکردن و در جازدن.کمتر انسان هایی رنج و فقدان را در آغوش میکشیدند،ناگهان صدای ضعیفی درونم نجوا کرد،صدای رنج در آمد و گفت :ای بابا دلت خوشه ها درآغوش کشیدن پیش کشتان ...حتی کمتر مردمانی شجاعت دیدن و روبرو شدن و مواجه شدن را داشتن، مابقی از ترس مواجه شدن فرار میکردند و بعضی دیگر مثل کبک سرشان را در امور روزانه فرو میبردند، عده ای به رقص و پای کوبی و خوردن وآشامیدن میپرداختن تا برود پی کارش این رنج نهفته و سرباز نکند، گاهی فکر میکنیم صدای آهنگ هر چه بلند تر شود صدای رنج،سوگ و فقدان کمتر می‌شود و از شرش راحت می‌شویم.افسوس که دیر متوجه می‌شویم زندگی قشنگ ترین آهنگ ها را با دکمه‌های سیاه و سفید متناقص صفحه‌ی پیانو می‌نوازد، روی دیگر سکه‌ی عشق،فقدان و جدایی است.شادی توامان با رنج است که معنی پیدا میکند.مواجه شدن و پذیرش درد،رنج،سوگ و فقدان شجاعت میخواهد، سالم بودن مساوی شاد بودن نیست،بلکه برابر زندگی کردن تمام احساسات ناب آدمی است حتی آنهایی را که مثل غم در جدول از خوب از بد احساساتمان، زیرردیف بدها مینویسیم.احساساتمان را زندگی کنیم،ما فقط یکبار زندگی میکنیم.</description>
                <category>zahrasadat.davoudi</category>
                <author>zahrasadat.davoudi</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 01:06:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدن عشق با سرماخوردگی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.davoudi/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-btoqh1iypbem</link>
                <description>خیلی اهلش نبودم، راستش را بخواهید هیچ وقت نخواستم که باشم.نفهمیدم از کجا و کی عشق را درک کردم.اما جرقه اش با آمدن یه ویروس شروع شد!مریض شده بود و من نمیتونستم کنارش باشم، حالت های فیزیولوژی بدنم تغییر کرده بودقلبم تند میزد، تند تند...نمیتونستم یه جا بشینم فقط راه میرفتممدام پیام میدادم تا شاید جوابی بهم بده و یکمی آروم بگیرماما از شدت ضعف در خوابی عمیق فارغ از دنیا چشمای زیبایش را بسته و خوابیده بود.اضطرابم تمام شدنی نبود،مثل دوره گردی دور اتاقم میگشتم وگشتنم تمامی نداشت.دوست داشتم شهر دیوار نداشت،کاش میشد همه ی دیوارها را خراب میکردمکاش میشد همه‌ی آدم‌ها را پس میزدم از سر راهتا لحظه ای کنارش باشم.کاش ها فقط مسکن سطحی چند ثانیه ای بود و دوباره در استخری از اضطراب شیرجه میزدم?هروقت سرما میخورد من دلم هوری میریختمو به تنم سیخ میشد و عقربه های ساعت باهام لج میکردند و در جا میزدندبعد از اینکه چندین بار سرماخورد من به خودم اومدم!!!با خودم گفتم یه سرما خوردگی ساده است چرا انقدر بی تابی؟چته؟بچه شدی؟خودتا جمع وجور کن.اما این حرف ها بی فایده بود ...نشستم با خودم  حساب کتاب کردم.به خودم یه روزی در دوران کودکی قول زندگی بدون عشق داده بودم،قول دادم محبت میکنم،حواسم جمع آدم های دوست داشتنی و نزدیک زندگیم باشه اما عاشقی نکنم.مننفهمیده...ندانسته...نخواسته...عاشق شدم.عشق در وجود من بی صدا در زد، فهمیده بود اگر سرو صدا کند من نمیپذیرمش و با جدیت بیرونش میکنم، کفش هایش را در آورد آرام آرام نیم قدم، نیم قدم در سکوتی مطلق وارد شد. درکنارم ماند کمکم کرد با ترس عاشق شدن کنار بیام شیرینی ولذت عشق را تجربه کنم، در مواجه با تلخی ها و سختی های این مسیر توانمندم کرد، با جای پای محکمی در دلم رونمایی کرد و کنج دلم نشست.من عاشق شدمعاشقی حس عجیبی است که در آن  و از آن &quot;جا&quot;  ماندم.&quot;عشق‌های ناب با آدم‌های ویژه‌ی خودتون گوارای وجودتون&quot;</description>
                <category>zahrasadat.davoudi</category>
                <author>zahrasadat.davoudi</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 13:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>19 روز دیگر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.davoudi/19day-op8rkejbol1h</link>
                <description>تعجب آورهچقدر همه خوشحالند !!!پویا و فعالند !من بهت زده ایستاده اممو به تنم سیخ شده، کفش هایم چسبیده به زمین، مثل درختی خشک، خشکم زدهتمام وقت، نگاهشان میکنمروزمرگی هایشان شیرین به نظر میرسدچشمانم از آن شهر برداشته نمی شوددست گرمی را روی شانه ی چپم حس میکنماز جا میپرم نگاهم را بر میگردانم دختری با موهای بلند مشکی می بینمسلام من هستی هستممیدونی ساعت چنده؟نگاهی می اندازم به ساعتم 10 شب!!!با خودم میگمنهههههههههههههههباور کردنی نیست یعنی  صبح تا حالا من اینجا نشسته ام و فقط و فقط نگاه میکنم !!!هستی: مادرم تو را از پنجره ی خونمون نگاه میکرد، بهم گفت دختر مسافری با کوله اش صبح تا حالا نشسته روی نیمکت پارک، از من خواست بیام و بپرسم می خواهی امشب را در خانه ی ما باشی؟و من هنوز مات ومبهوتمچطوره به خانه ی غریبه ای برم ؟ممنونم ازت هستی جان، این دور واطراف هتلی جایی هست برای اقامت ؟نه در شهر ما هتلی وجود نداره، بعضی از ساکنین اتاقی از خانه خودشان را به مسافران اجاره می دهند.هستی: مشکلی پیش آمده؟نه اما  آخه راستش را بخواهی تا حالا این حجم از زندگی کردن را ندیده بودم.این شهر،سرزمینی متفاوت است.کوله ام را بر داشتم به سمت خانه ی هستی رفتم.هستی: اسم این شهر 365 است.365  ...!ادامه دارد...</description>
                <category>zahrasadat.davoudi</category>
                <author>zahrasadat.davoudi</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 13:09:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>