<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazaninzahra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazaninzahra.khodabakhshi2010</link>
        <description>اینجا درباره ی کسی میخونی که میتونه نشون بده این دنیا با وجود سختی هاش بازم قشنگه
پس همراهم شو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:23:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4044753/avatar/m3bYDp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazaninzahra</title>
            <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره ی دختری با دنیای پر رمز و راز2</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B22-lwdvyq8xaobj</link>
                <description>در قسمت قبلی شما رو با دختر زیبا و بی نظیری به اسم آیلین آشنا کردمراستش گفتم چقد خوب میشه اگه بیشتر درباره ش بنویسم براتون....میدونین چیه...کمی پیش فهمیدین که من دلتنگ فردی ام...باید بگم اون فرد آیلین بود...خیلی دلتنگشم...فک نکنم حتی خودش متوجه شده باشه....با اینکه خیلی خوابم میاد اما دلم میخواد بهتون بگم چقد دلتنگشم...یبار یه شب گریه کردم بخاطرش....با خودم گفتم خدااایاا مگه دختر خوش قلب و پاک تر از این وجود داره؟ به ولله نه...امیدوارم جواب همه ی خوش قلب بودنش رو از زندگی و با کسایی که واقعا لایقشن تجربه کنه و دریافت کنه...آیلین احساسات پاکی داره...با تمام وجودم دوس دارم براش بی نهایت خوب باشم چون واقعا لایقشه...از اونور اینم بهتون بگم که اوایل واقعا در برابرش حس بی لیاقتی میکردم...برای توصیفش کلمه کم میارم...دلم میخواد ساعت ها فقط راجب اون براتون بنویسم...برام دعا کنین تا جایی که امکان داره داشته باشمش...راستی یه چیزی که واقعا باعث میشه خیلی دوسش داشته باشم اینه که خیلی خوب میتونه خوشحالم کنه...منم برای خوشحال کردنش هرکاری که بتونم میکنم...جز آدماییه که خیلی لبخند خاصی داره تو چهره ش و واقعا بامزه س...راستی آیلین برام نقش خواهر بزرگتر رو داره...با وجودش حس تنهایی نمیکنم...خیلی مهربونه و میتونم چقدر بهتون از قلب مهربونش بگم...هرشب جز کارامه که از خدا تشکر کنم بابت وجود همچین دختری و همچنین از خودم تشکر کنم بابت انتخابی که کردمخصوصیات قشنگی داره... بطوری که فک نمیکنم دیگه الان زیاد پیدا بشهقدم زدن در کنارش اونم وقتی که حرف میزنه و من با تمام وجودم تمام حواسمو میدم بهش واقعا لذت بخشه...تجربه ام توی تمام احساسات قشنگ فقط با آیلین بود...وهمیشه بهش میگم تو شاهکار خلقتی...وبی خود نیست و هرکسی نمیتونه همچین لقبی رو از طرف من دریافت کنه...امیدوارم خوشش بیاد...حتی مامانمم فهمیده چقد دوسش دارم و با ذوق من ذوق میکنه...از وقتی باهاش آشنا شدم همه ی فامیلامون و حتی شما عزیزان که مث دوستای من میمونین منتها در این فضا هم گفتم....ذوق میکنم...خب چیکار کنم مگه حقم نیس راجب همچین آدمی با چنین خصوصیاتی ذوق کنم؟اینو لطفا خودت بخونلطفا مراقب خودت باش همیشه...اگر موقعی احساس کردی کسی نیست بدون تا روزی که زنده ام کنارتم...ومیخوام بدونی که....من جای برای رفتن ندارم وقتی کنار تو امنم...من جایی برای رفتن ندارم وقتی کنارتو شادم..آزادم...میخندم...زندگی میکنم....زنده ام...چشمام دیگه یاری نمیکنن...امیدوارم خوشت بیاد...</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 22:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-wn5ofxb4ucyb</link>
                <description>این متن رو با چشمانی خسته در حالی که تو مسافرت وروی تخت دراز کشیده ام مینویسم....مینویسم برای کسی که شاید نداند چقدر دلتنگ او هستمآه که اگر بدانین چقدر درحال حاضر دلم هوای اورا کرده است...دلم می‌خواهد موقعی که اورا دیدم بقدری در آغوش بگیرم که دلش هوای فرار کند....دیوانه شدم....چقدر دوری....چقدر انتظار....دوبار بهش زنگ زدم جواب نداد...تنها کسی که دلتنگی ام از او را می‌توانم باهاش کمی رفع کنم ویرگول بود....تازه گیا دلم میخواد هروقت احساسی پیدا کردم با ویرگول اون رو به پایان برسونم.نمیدونین چقد دلتنگشم...دارم دیوونه میشم...بقدری بهش نیاز دارم ینی یجور حس میکنم اگه بقلش کنم خیالم راحت میشه....یکی از ترسام میدونین چیه...به خودش نتونستم بگمترسم اینه اگه بقلش کنم بعد از اون دیگه نتونم زندگی کنم یجور وابستگی....دوس دارم رها بشم و بهش وابسته شم....میترسم...دلتنگم....دلم نمیخواد حس بدی کنه....ولی واقعا دوسش دارم...کاش الان یکی هم مث من این حالو داشت...دلم میخواد گریه کنم...ولی اشکام نمیانخداااایا کمکککسی که دلتنگشم به اندازه دریا آبی و زیباست</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 21:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی دختری با دنیایی پر رمز و راز</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-oyzepjulreht</link>
                <description>امروز روز عجیبیه....احساس میکنم قراره یه اتفاق خاصی بیوفته ولی نمیدونم چی....رفتم مدرسه تنها بودم صب خیلی یهویی دیدم دختری آروم با هودی مشکی با سر خمیده نشستهیه لحظه هیچی توجهمو جلب نکرد جز سکوت عمیق اون...رفتم نشستم پیشش سلامش آروم بود...میدونی جالبیش چیهاینکه اون برخلاف دوستاش که بلند بلند صحبت می‌کردن اون آروم ترین بود و فقط صداهای اطراف رو می‌شنیدیه لحظه شروع کردم به صحبت کردن و اینجوری بود که اونا گفتن چه صدای دوبلوری داری و منم گفتم دوبله کار کردم و اونا و همچنین خودش برام دست زدگذشت و گذشتیه مدت نرفتم پیششسردرگم بودم نمیدونستم چجوری باید بهش سلام کنم....یا اصن چجوری باید برخورد کنمخیلی تصادفی تو کابین بیارتی دیدمشدست دست میکردم تا نرم ولی به هرحال از رو احساسم رد شدم و رفتم سمتشدیدم داره آهنگ گوش میدهبهش گفتم ببخشید مزاحم شدمگف نه اوکیهبا یه مکثی بهش گفتم که میتونم بیام دوباره پیشتون بشینم زنگای تفریح چون واقعا از جمعتون خوشم اومده ولی احساس کردم شاید همکلاسی هات راحت نبودنو با یه لبخند و چهره مهربون گف که نه مشکلی نیست و.....از اینکه با یه آدم محترمی مث اون حرف میزدم خوشحال بودمهمش خجالتی بودمحتی با خجالت گفتم ببخشید میتونم شمارتو رو داشته باشم و اون گف آرهباورتون نمیشه که چقد عجیب بود برام چون اصن فکرشو نمیکردم بخواد بهم بدهپس موقع برگشتن با دوتا از دوستاش داشتیم برمیگشتیم و علاوه بر خودش دوستش هم شمارشو بهم دادبعد چند روز دیگه ش ازش پرسیدم با خجالت که میتونم تو چنلم عضوت کنم و اون گف آره گفتم اشکالی نداره گف نهگذشت گذشت....بیکار بودم....یهو تصمیم گرفتم خیلی دلی کیک کاکائویی برای تشکر از اینکه منو راه دادن تو جمعشون درست کنم...گرچه از نظرشون آدم عجیب غریبی بودم چون مدام تشکر میکردم....و....وقتی که کیکمو خورد کلی خوشش اومد و این منو خیلی خوشحال کرد دوستاش هم همینطور اونا هم خوشحال شدنحالا بگذریم برسیم به خودش....من یه قابلیتم اینه که چت کسایی که برام باارزشن رو نگه میدارموالان کل چت هامون رو نگه داشتمیبار اول شب بود خیلی ریسکی پیام دادم بهش و گفتم میتونم برات یه آهنگ بفرستم... و گف آرهآهنگی رو براش فرستادم که واقعا وایب خودشو میداد....Electric love by burnsبهش گفتم من اینو به هرکسی نمیفرستم و احساس کردم شاید تو بتونی ریتمشو درک کنی....گف میفهمم چی میگی....این آدم بیش از حد قشنگ بود..‌. متفاوت بود ...تحت تاثیرم قرار می‌داد...شاید خودش ندونه ولی یه دسته بودن میگفتن که انقد سریع نرو سمتش بهش اعتماد نکندرحالی که صدای درونم هولم میداد و میگف نازنین تو همیشه با عمق وجودت سمت آدما رفتی درسته جواب نداد و خیلی ضربه خوردی ولی اینبار به خودت فرصت بده و بروحالمو پرسید گفتم حقیقتا رو مود خوبی نبودم ولی وقتی دیدم کیکمو دوس داشتین خیلی حالم بهتر شدو اون گف که خوشحالیم که تونستیم خوشحالت کنیمبعد برام نوشت ولی از حق نگذریم واقعا خوب شده بودباورتون نمیشه تا حالا کسی انقد تعریف نکرده بود از کیکم و میخواستم تو خونمون جیغ بزنمبهش گفتم آهنگ تمام زندگی منه و من تمام عمرم رو فقط یا آهنگ میگذرونم اونم گف که زیاد آهنگ گوش میده تو راهگفتم کاش میتونستم آهنگی که گوش میدی رو بدونمیه لحظه گف میخوای برات بفرستممونده بودم چی بگمگفتم اتفاقا خواستم بگم ولی نه میزارم یموقع مسیرمون باهم شدگف هر جور راحتی...یه شب بهش گفتم برام بفرسته و واقعا قشنگ بود جوری که چهار صب بلند شدم دوباره همرو گوش دادم وبا تمام وجودم به دونه دونشون نظر دادم و براش فرستادم درحال حاضر هم همش گوشش میدم آهنگاشو حتی تو چنلم هم باهاش دابسمش رفتمبهش گفتم آهنگات تمام احساسات منو تشکیل میده و چقد خوبه که خوش سلیقه ای تو آهنگو یدفعه وایب آهنگUntil I found you by stepen sandchezروبهم دادو تو آهنگاش وایب آهنگAtlantis by seafretرو بهم دادواااای بزارید یه چیزی هم ازش بهتون بگم استیکرای خیلی بامزه ای داره و تمام وایب خودش بودن انگار....بخوایم جمع بندی کنیم ماجراهای زیادی تو این مدت باهاش داشتم...ولی از جنبه خوبش...تمام وجودم پر از ترس و تعجب و شوک بود....خدای من این اصن مث بقیه نیس ....دنبال این نیس که اذیتم کنه....دید دارم گریه میکنم گف چی شدهبهش گفتم تا حالا کسی بهت گفته میترسه که از دستت بده گف آره....گفتم میترسم از دستت بدم ....جالبیش این بود که آدم عادی بود مث بقیه ولی حرفاش مث چی میشست تو ذهنم بطوری که الان دونه دونه شو دارم تبدیل میکنم انگار به یه کتابگرچه قشنگی های کسی که دیدم به حدی بود که فک نکنم یه کتاب براش کافی باشه...حاشیه نریم....بهم گفتش که یه چیزی بهت بگم یادت بمونه تا ابد گفتم بگو گف هرچی بیشتر سف بگیری از دست میدی هرچی شل بگیری اون چیزو داری....از اونجایی که فشارهای زیاد تلخی از دوستای قبلیم روم بود احساس میکردم اگه بقلش کنم همش پاک میشه و میره...ولی متاسفانه خجالت کشیدم بهش بگم پس با کمال پررویی سرمو گذاشتم رو شونش و گریه کردم....بعد سرمو بلند کردم گفتم مشکلی نداری گف نه....لحظه ای که رسید به ایستگاه اون و رف انگار تو اتوبوس نشستن دیگه معنایی نداشتراستی ببخشید دونه دونه یادم میادیادتونه گفته بودم یه دوستایی دارم اسمشون نارگل و پروینه؟؟پروین وقتی احساساتمو بهش گفتم ازم سواستفاده کرد و رف جلو بقیه خوارم کرد.نارگل هم با کمک دوست عوضیش شایعه چینی کرد....حتی وقتی احساسمم بهش گفتم در خونشو محکم کوبید تو رومولی این آدم با اینکه مث سگ ترسیدم ولی وقتی بهش گفتم هیچ چیزی عوض نشدنه بدش اومد ...‌‌نه طردم کرد....از همه مهمتر خوارم نکرد....راستی سبک سلیقه لباسش رو دوس دارم.....خوش سلیقه سحاجی شبا میخواستم بخوابم یه یه ساعتی خلوت میکردم باخودم و اشک میریختم...شاید درکم نکنین... میگفتم نمیدونم باید چیکار کنم....میترسم خسته ش کنم میترسم احساس کنم داره تحملم میکنه...ترسام زیاد بودن....از همه مهمتر یبار بهش پیشنهاد دادم که باهاش برم جایی و اولش فک کردم داره برا دوستش کادو میخره در حالی که یه لحظه میخواست از شدت احساس قشنگش بغضم بگیره چون گف برا مامانش میخواد بگیره...بعد از اون باهم قدم زدیم داشتیم صحبت میکردیم که برگشتم بهش گفتم که تو میدونی با زندگی من چیکار کردی؟ گف کاری نکردم فقط فک کنم چشاتو باز کردم به دنیاولی من یه تومار براش گفتم که تو باعث شدی حس رهایی پیدا کنم...استرس نداشته باشم....کمتر گریه کنم...برگشت گف تو اصن من میدونی من چقد خسته کننده ام حوصله ت سر میره بامن یا میدونی تو خونه چقد بد اخلاقمبهش خندیدم چون دقیقا من همین حسو راجب خودم داشتم پس گفتم خب منم تو خونه بد اخلاقم نگا نکن جلو تو خوش اخلاقم...میدونین چیه این آدم با عث شد که دیدم نسبت به خانواده عوض بشه...رابطم با مامانم بهتر شد و اینو مدیونشم....به‌تازگی هم خواستم رشتمو تغییر بدم ولی کمکم کرد .... باهام حرف زد و جالبیش اینه که آدم عادی بود بخدا ولی انقد متفاوت صحبت کرد که دیروز نصف کارام رفت جلو و شب ازش تشکر کردمو گفتم کاشکی تورو زود تر میشناختم .واقعیتش چیزای زیادی تو این مدت کوتاه یاد گرفتم ازت... و تلخیش برام اینه که فک کردم مث بقیه دلت برام میسوزه....دوباره بهم گف که آدم بیش از حد بی خیالیه و حوصله سربر و به قول بقیه خشکهینی انگار منو چنگ میزنن وقتی اینو میگه...رپلای زدم نشنیده میگیرم.....آقا یکی بیاد به این بگه اگه رو مخی اگه حوصله سربری پس من چی گاوم که بهت پیام میدم یا میام سمتت؟؟؟ایها الناس من تعارف ندارم با هیچکسآخه من خودم آدم استرسی ام همیشه و میتونم بگم خوش شانسم که همچین آدمی دوستم شدهپس براش نوشتم برام مهم نیست بیش از حد بی خیالی...برام مهم نیست که بقیه راجبت چی فک میکنن...چون من آدم خود محوری ام و اگه قرار بود به نظر بقیه اهمیت بدم با پای خودم نمیومدم پیشت و وای میستادم بقیه بیان بهم بگن تو چه آدمی هستیگف واقعا چجور آدمی هستمگفتم واقعا میگیگف نه دروغ واقعا چجوریم؟و در نهایت اون آدم اسمش آیلین بود....اونم با این مشخصات...تو همونی هستی که روز اول فک میکرد رو مخه در حالی که رومخ بودنش کل ماجرا بود....تو همونی هستی که فک کردی چون آرومی حوصله سربری ولی تو بهم یاد دادی نباید زیاد حرف بزنمتو همونی هستی که با مغزش فک میکنه منطقیه حتی تو احساسو بهم یاد دادی هرکسی دوس نمیشه برا آدمتو همونی هستی که با خیال راحت بهش اعتماد کردم گرچه انقد ضربه خورده بودم که مث سگ میترسیدمهمچنین تو همونی هستی که خیالم راحته که ازم سواستفاده نمیکنیتو همونی هستی که منو به خودت وابسته نکردی و گذاشتی خودم باهات احساس راحتی کنم برخلاف بقیه که همیشه دوس داشتن مث فرغون بدوام دنبالشونتو همونی هستی که بهم احترام میزاره سرزنشم نمیکنه....او همونی هستی که نشون دادی رابطه دوستانه دو طرفه چجوریهتو همونی هستی که از صحبت باهاش خسته نمیشم و عاشق اینم براش از هرچی دوس دارم تعریف کنمتو همونی بودی که میترسیدم مث سگ که از دستش بدم در حالی که تو یه جمله قشنگ گفتی....تو همونی هستی که باعث شد دیدم نسبت به زندگی آدما خانواده تغییر کنه....توهمونی هستی که اولویت های زندگیمو بهم نشون دادی...‌.تو همونی هستی که ثابت کردیآدم هم میتونه ظاهر جذاب داشته باشه و هم باطن جذاب....ولی همونطورکه به خودش گفتم بیشتر از خصوصیاتش خوشم میاد تا ظاهرش....امیدوارم یه روزی اینارو وقتی میخونه بدونه که از همه لحاظ بهش افتخار میکنم..راستی آیلین بهم گف ویالون میزده یه زمانیو چه قدر جالب که من همیشه آرزو میکردم با کسی دوس بشم که تو عمرش ویالون زده باشهبهت نگفته بودم ولی حسم میگف ویالون میزدیپس اینو ننوشتم باهمین عکسه تو چنامهمیشه تورا آرزو کردم....درتمام فکرهایم....در تمام اوقاتم.....درتمام روزهایی که عذاب تنهایی من را در خود فرو می بردیادتو میکردمیاد همان دختری با گیسویی لطیف که در دل دریا ویالون میزد....میدانی؟....میدانی نت های ویالون تو بهانه ای بود برای آمدن من به سوی پنجره برای دیدن تو؟.....میدانی؟میدانی که صدای زیبای رهایی درونت تمام وجود من را از هم میگشود؟.....کاش میدانستی که با وجود تو در کنارم تازه میدانممعنای لبخندچیست...غم چیست....حتی اشک شوقی که همه از آن حرف می‌زنند...ای کاش به سویم بیایی و نزدیک و نزدیکتر از دیروز شوی....زیرا با دوری تو من دیگر ندانم آدم عاقل کیست و چیست....اینو یادته؟Maybe it was karma.Anyway, the reason doesn’t matter. What matters is that every day I ask myself how I came to know what true joy is? Especially the part about peace and quiet.اینم براتو بود....که حتی زیر پستم نوشتم....روز اولی که دیدمش وایب رنگ آبی رو بهم میداد که بعدا فهمیدم عاشق رنگ آبیه....واقعا خوشگل و نازه از نظرم....ودر ادامه این دختر عاشق نارنگی ایه....با اینکه بهش گفتم وایب میوه بلوبری رو میده ولی خب نمیشه نگم مث نارنگی چقد شیرینه و به دل میشینه...میدونین چی ناراحتم میکنه در حال حاضر....کادویی که دوس دارم براش بخرم رو پیدا نمیکنم....خیلی حس غمی دارم....تاحالا تو زندگیم انقد کسی برام با ارزش نبوده که بخوام بخاطر حتی کادویی که براش میگیرم انقد استرس داشته باشم و نگران باشم....میدونین چیه..آیلین جواب تمام روزاییه که فک میکردم در حقم داره بی انصافی میشه...به بن بست خورده بودم و فک میکردم دیگه قرار نیست تو زندگیم کسی پیدا شه که بخوام رفیق صداش کنم.....با اینکه از این مدرسه میره....ولی چیزی که مهمه اینه ‌که قرار نیست فراموشش کنم...قرار نیست چیزی تموم شه...چون چیزی که هر آدمی تو روابطش نیاز داره اعتماد و اطمینان و اون باوره س...و من همه شون رو دریافت کردم...امیدوارم بدونه که چقدر بی نظیره...چقدر تاثیر گذاره....بمونه به یادگار ازت در صفحه ویرگول من...عکسی برای توصیف آبلین</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 16:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته انیمیشن</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-gfhblsogchb8</link>
                <description>سلاممم سلاممممن دوباره برگشتم...بالاخره....اینبار میخوام راجب رشته م باهاتون حرف بزنم....من وارد قشنگ ترین رشته دنیا شدمو اون انیمیشن هست...البته اوایل قشنگ نبود برام و میخوام بگم به کمک کسی که وارد زندگیم شد فهمیدم چقد قشنگه....میدونین؟این رشته خیلی چیزا بهم یاد داد....مثلا یادم داد بیشتر بیننده باشم تا گوینده...بیشتر شنونده باشم...باورتون نمیشه چقد ناامید بودم اوایل ازش و حتی نمیدونستم باید چیکار کنم...خیلیا از جمله همکلاسیم بهم گفتن بدرد این رشته نمیخوری .... کم کم نزدیک بود اهمیت بدم به حرفشون...اما بعدا که همه‌چی درست شد فهمیدم نیاز به زمان داشتم....ولی خوشحالم که سرپا موندم و دارم ادامه میدم...منتها با تمام وجود...واقعا خیلی خوشحالم که رشتمو عوض نکردمخواستم از همین جا از خودم ممنون باشم که به حرف کسی اهمیت ندادم و همچنان استوار و پابرجا به راهم ادامه میدم...</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 22:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزت نفس۳</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3%DB%B3-xdiledxsfph6</link>
                <description>سلامم سلاممم بالاخره برگشتم با بخش سوم موضوع عزت نفسموضوع دوست داشتنی و جالبیه از نظرم و باید بگم این چند روز که حضور کم رنگی داشتم در واقع داشتم دربارش کتاب میخوندم و باید بگم واقعا مفید بود برامتکرار کردن اشتباه واقعا خیلی ناراحت کننده س مخصوصا اینکه چند تا چیز توش سهیم باشه.....در کل درس های زیادی از زندگی و انسان ها گرفتم و تمام تلاشم اینه که کمتر اشتباهمو تکرار کنم و از خودم بیشتر مراقبت کنم......بعضی وقت ها باخودم میگم ای کاش فلان اتفاق نمیفتاد و از اون ور ذهنم میگه تو بدنیا اومدی که تجربه کسب کنی و رشد کنی آخه میدونین چیه؟ یه چیزی که واقعا ناراحت کننده س اینه که رفتارای ناراحت کننده افراد انقدر زیاد شده که بعضی وقت ها میشینی فکر میکنی باخودت میبینی و میگی که من چجوری تا الان تحمل میکردم؟؟از بین این همه دسته آدم دلم میخواد اشاره کنم به این کسایی که هر جور دلشون میخواد و خیلی راحت به شخصیت بقیه بی احترامی میکنن بعد آخرشم حتی عذرخواهی نمیکنن فقط بخاطر بهونه ای به نام غرور و همین عزت نفسی که مفهمومش رو حتی درست نفهمیدن.....عزت نفس کلیتش اشاره داره به اینکه به خودت احترام بزاری ..... من کسی رو سرزنش نمیکنم ولی اگرم بلد نیستیم بهتره یاد بگیریم و به هم کمک کنیم.هرکدوم از مسائل ارتباطی راجب هر کدومش میشه اندازه هزارتا کتاب و مقاله درباره ش صحبت کرد به شرطی که درست متوجه بشیم و درست یاد بگیریم.الان راجب همین عزت نفس طرف یبار دلمو شکونده بود با حرفش یکبار نیومد ازم عذرخواهی کنه فقط بخاطر اینکه فکر میکرد اگه بیاد عذرخواهی کنه عزت نفسش میاد پایین.....راجب عزت نفس زیاد برام اتفاق افتاده ولی فکرمیکنم تا همین جا کافی باشه.....</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 21:09:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری با صدای خاص</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-bmyt3p5sdv7y</link>
                <description>سلاممم سلاممم اومدم با یک موضوع متفاوت.....گرچه از نظرم عزت نفس رو هم باید ادامه بدم ولی فعلا میریم سراغ موضوع امروز....همانطور که در پست اول خواندین میدانید که من صدای خوبی دارم.و در ادامه گفتم که دوره ی فن بیان استاد نصرالله مدقالچی شرکت کردم.اینبار میخوام بیشتر راجب صدام باهاتون صحبت کنم.صدایی که بیشمار از افراد مختلف به محض شنیدن آن ازش تعریف کردن .ولی به عکس برای خودم غیر قابل باور بود.....باورتون نمیشه من کم سن ترین کسی بودم که تونستم وارد کلاس بشم و زمانی که برای دوره ی فن بیان نزد استادم تست دادم و استادم بهم گفت که بیان خوبی دارم و بسیار درزمینه صدا استعداد دارم و و درکل تست رو قبول شدم سرانجام بالاخره باورم شد که استعدادی در من وجود داره و تعریف های متعدد بیهوده نبودن.....باید بگم واقعا بی نظیر و کمی عجیب بود اینکه استعداد صدا داشته باشم! اونم من!!! و از اونجایی که بابت هر چیزی تو زندگیم درس گرفتم از این مورد هم درس گرفتم و این بود که خودمو و خصوصیاتم رو باور داشته باشم....گرچه باید بگم از اونجایی که چشم و همچشمی زیاد بود تو مدرسه هیچکس باور نکرد که من صدای خوبی دارم و مدام مسخره م میکردن مثلا یکی از دوستام بهم گفت من اگه جای تو بودم با این صدا روم نمیشد صحبت کنم و....داخل پرانتز بگم اولش ناراحت میشدم ولی به مرور برام عادی شد و به استعدادم ادامه دادم اونم مثلا شرکت در برنامه های مدرسه و .....و متوجه شدم رمزش اینه که اهمیت ندم گرچه باخودم مدام میگفتم ای کاش اینطوری نبود....من سه سال مجری مدرسه بودم و هر برنامه ای بود یا مناسبتی بود معاون پرورشی روم حساب میکرد باورتون نمیشه چقدر حس خوشحالی و غرور و بزرگی داشتم و باید بگم یکی از بهترین احساساتی میتونه باشه که هرکسی باید تجربه ش کنه و این همیشه آرزوی من برای تمامی عزیزانم بوده و هست و خواهد ماند.....ولی باورتون نمیشه روزی که مدرک فن بیانم و عکسم با استادم و همکلاسی هایم که آخرین جلسه بود گرفتیم رو در اینستاگرام پست و استوری کردم بالاخره باورشون شد و اکثر دوستام از شروع سال نهم دیگه مسخره کردن رو تموم کردن بقیه هم یا نظر نمیدادن یا ادامه داشت مسخره کردنشون ولی میدونین چیه اینجا هم یک چیز دیگر یاد گرفتم این که نیمه پر لیوان رو به اصطلاح همیشه نگاه کنم.....و به این ترتیب از بین اون همه آدم تنها کسایی اولویتم بود که شنیدن صدام بهشون حس خوبی میده و نظرات و احساس خوبی ازشون دریافت میکنم.ولی از اونور جاداره تشکر کنم از کسایی که هیچوقت نخواستن نظرات خوب راجب صدام بدن و با اینکارشون باعث میشدن اتفاقا من با قدرت به سمت مراسم صبحگاهی و اجراهای دیگر برم .....همچنین باید بگم این مسئولیت پروژه‌ های اجرایی مدرسه از بچگی ام یعنی کلاس دوم با من همراه بوده که تابه اینجا ادامه پیدا کرد و نتیجش گرفتن تعداد انبوهی از لوح های تقدیر و گرفتن رتبه های دوم و سوم بدلیل شرکت در گروه سرود بود که هر گاه ناامیدی تمام وجودم رو در بر میگرفت تنها مایه ی امید دوباره برایم بود و در حال حاضر هست.سال نهم معلم فارسیم نمیدونم راجب اخلاقش چی بگم ولی فقط میتونم بگم واقعا مغرور بود و مدام میگفت من دکترای زبان و ادبیات فارسی دارم....در صورت اینکه این معلم با درجه ی دکتری ثابت کرد که مقام انسان ها ربطی به دانش و مدرکشون نداره ربط داره به رفتار و برخوردشون....بگذریم ایشون برگشت به من گفت بی سواد و من بهم بر خورد و واقعا ناراحت شدم و یک دفعه یادم افتاد که من چند روز دیگه باید برم برای کار آزمایشی دوبله که براتون تعریف میکنم در ادامه و باید مدرک فن بیانم رو بیارم.... هیچی دیگه ما رفتیم و گذشت شیرینی گرفتیم بیاریم مدرسه باید بگم دوستام از اونجایی که زرنگ بودن فهمیدن من هدف دارم پس گذاشتم سر زنگ همین معلم پخش کنم که معلمم برنداشت و گفت که من رژیمم و بجاش دوستم برداشت خورد سهم معلم رو.....داستان از این قرار بود که استادم پس از مدتی درخواست کرد ازم برای کار آزمایشی یک دوبله و رفتم و واقعا تجربه ی جالبی بود همچنین مجدد رفتم و متوجه شدم که انگار قبول شدم ولی دقیقا نمیدونم و در کل واقعا عالییی بود و خیلی خوشحال شدم.و اینم بگم در حال حاضر دعوت شدم به تست دوبله و شرکت در کلاس های دوبله...... این تازه اندکی از خبره سوپرایز های زیادی در این باره ممکنه باشه که براتون مینویسم در قسمت های بعدی.....دیدن چنین عکسایی واقعا آرامش بخشه .....</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 14:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزت نفس ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DB%B2-t2ubudh99vvy</link>
                <description>بریم سراغ ادامه داستان.....در ادامه مجدد میخواهم راجب این موضوع برایتان صحبت کنم. سال هفتم علاوه بر آشنایی با کامناز با دختری که کامناز به سمت او رفته بود به اسم پروین آشنا شدم و باید بگویم در آن زمان واقعا دختر خاص و بی نظیری بود و حتی از نظرم چهره اش آشنا بود که به مرور زمان با صحبت های متعدد متوجه شدم هم مدرسه ای بودیم قبلا و از اونجایی که من حافظه خوبی در تشخیص چهره دارم زودتر از او فهمیدم. احساساتمو بهش گفتم که از او خوشم اومده به این علت که او به زبان انگلیسی بسیار مسلط است و به خوبی به آن زبان صحبت می‌کند.بگذریم.....ما سه نفر یعنی من و کامناز و پروین یه مدت انقدر باهم خوب شدیم بقدری که صحبت هامون باهم تمومی نداشت و واقعا خیلی بهم خوش می‌گذشت چون همانطور که میدونید من عاشق صحبت کردنم و برام واقعا لذت بخش بود.ولی باید بگویم به مرور زمان متوجه موضوعی شدم و به این حسم هیچگاه شک نداشتم چون باید بگم من قبل هر احساسی که میکنم یا هر حرفی که میخوام بزنم خیلی فکر میکنم، بنابراین متوجه شدم که پروین چون دوست نداره من با کامناز باشم احساس کردم رفتارایی میکنه که کامناز از من دور بشه.از اونجایی که گفتم خیلی قضاوت شدم بجای درک شدن ، به سمت کامناز تلاش کردم که از دستش ندم ولی خیلیا فکر کردن من قصد جدا کردن کامناز و پروین ازهم و قصد به هم زدن رابطه ی اونارو دارم در صورتی که اینکار اصلا تو ذات من نیست و اتفاقا من همیشه تو زندگیم مدام سعی داشتم اگر کسی داره کسی رو قضاوت میکنه جلوشو بگیرم و اگر کسی از کسی خوشش میاد کمک کنم و اون دویا چند نفر رو به همدیگه وصل کنم که در این باره داستانی دارم براتون تعریف میکنم در قسمت های دیگر.....و این داستان تا پایان هفتم ادامه داشت و دعوا های متعددی بینمون شد اونم بدلیل رفتارای پروین که مدام میخواست به بقیه نشون بده که من آدم بدی ام چون اونم باید بگم فکر میکرد که من همچین قصدی دارم.در صورتی که اولا باید بگم هیچ کس بد نیست و دقیقا یادمه تو سال نهم این حرفو از خودش یاد گرفتم دوما اگر اینطور بود چرا خودش فقط در صورتی با من حرف میزد که کامناز بینمون نباشه و یجای سوت و کور و خلوت باشه؟؟؟ بعد از اونور وقتی کامناز میاد و بقیه از جمله معاون وارد میشن چراا همچی تغییر میکنه ؟؟؟سوالایی که مدام ذهنم رو اذیت کرد ولی کسی بهش جواب نداشت و جالب اینه که تک تک آدمایی که فکر میکردم بالغانه رفتار میکنن همشون تو این سه سال به نوبه ای بهم ثابت کردن که آدم تا عمل نکنه و فقط حرف بزنه که من اینطوریم من اونطوریم یعنی اون آدم قابل اعتماد نیستتتت!!قضاوت.....قضاوت.....دخالت.....دخالت......دوتا عاملی بود که واقعا اذیت شدم و خسته شدم تو این سه سال و واقعا حس دردناکیه و واقعا از خودم و درونم معذرت میخوام که انقد مورد فشار و اذیت قرار دادمشون.خداروشکر آخرین روزهای مدرسه بود که مجدد باهم بهتر شدیم و دوباره صحبت هامون ادامه داشت. در بهار به یک گروه دوستانه دعوت شدم از طرف همکلاسی های سال هفتم و اونجا برای تکالیف بود که در کنار آن با هم گپ میزدیم.باید بگم برای من خوشایند نبود چون مشکلاتی که تو مدرسه بود در گروه هم ادامه پیدا کرد و واقعا اوضاع غیر قابل تحمل شده بود و باید بگم فرصت بسیار عالی برای کامناز و پروین و مخصوصا پروین بود که بتونه راحت و آزادانه رفتار کنه.گروه واقعا مسخره ای بود و یکبار دیگه یکی از بچه های دیگه به اسم زهرا حاجی بیگی که دقیقا زمان ماه رمضان بود یا فکر کنم شب سال تحویل که بحثمون شد حالا سرچی؟ سر یک چیز واقعا مسخره که خداروشکر در حال حاضر به یاد ندارم که دقیقا به چه دلیل بود ولی باید بگم تا اونجایی که یادمه پروین از این موضوع سو استفاده کرد و هرچی حرس بود خالی کرد...ولی با این حساب در شروع سال هشتم بازم برای رابطه ی سه نفرمون تلاش کردم....و این بود داستان سال هفتم و دو قسمت موضوع عزت نفس ازمن که گرچه فکر میکنم این موضوع باید به قسمت های دیگری تقسیم و ادامه پیدا کند چون مورد های مختلف بیشتری از آن را تجربه کرده ام پس در ادامه با من همراه باشین.خیلی ممنونم از توجه تونمیخوام که زیر بار این همه فشار قرار گرفت.</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 22:54:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزت نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-qvz6vhl4zdsh</link>
                <description>قبل از شروع باید بگویم هرگاه این کلمه را به زبان می آورم حس جالبی پیدا میکنم و احساس میکنم تنها یکی از مشکلاتی میتواند باشد که اکثر انسان ها درگیر آن باشنددر حالی که توصیف شدنی نیست میخواهم برایتان بنویسم من اکثر تجربیاتم را در دوران نوجوانی بدست آورده امتجربیاتی که احساس میکنم انقدر برای قلب کوچکم و احساسات نازکم بار سنگینی زیادی داشت که انگار از نظرم زود بود و مدام میگفتم ای کاش بعدا اتفاق میوفتاددر ادامه متوجه میشوید که چرا نام موضوع عزت نفس هستمن سال هفتم با دختری بسیار مهربان به اسم کامناز آشنا شدم او دختری بسیار کمک رسان،مهربان و دلسوز بود و بعنوان اولین بقل دستیم احساسات عاطفی زیادی نسبت بهش پیدا کردم ولی به مرور زمان متوجه شدم احساسات من به او باعث شده که از من فاصله بگیره و به سراغ کس دیگری بره.تا تونستم گریه کردم براش آهنگ فرستادم تا گوش کنه یا حتی باهاش حرف زدم ولی فایده نداشت درکل برایش تلاش کردم ولی نشد.یادمه یبار از خانوادمون بهش تعریف کردم که ما آهنگای این مدلی زیاد گوش میدیم بعد گف اه چقد احساساتتون چندشه شاید باورتون نشه با این حرفش دیگه آدم سابق نشدم حتی میتونم بگم من انقد احساسی بودم که او و من با همکاری همدیگر و با اکثر نظرات من یک انشا دونفره عالی تحویل می‌دادیم ولی بعد از حرف او باید بگم دیگه نتونستم انشا های قشنگی بنویسمبا اینکه آسیب‌های زیادی خوردم اما مجدد تلاش کردم برای ارتباطم باهاش و به مرور زمان که بزرگتر شدیم و به سمت هشتم و نهم رفتیم ارتباطمون با هم بهتر شد اما همچنان مسائل مختلفی بینمون بودقبل اینکه ادامه بدم با قلبی شکسته ازتون خواهش میکنم قبل حرفتون فکر کنین و حالا چون طرف مقابلتون میگه ناراحت نمیشم بگو منظور این نیست که شما هر جوری که دوست دارید صحبت کنید و قلب بشکنیدما انسان ها ظاهر همدیگه رو میبینیم و اطلاعات هرچند اندکی بدست میاریم ولی درون تنها چیزیه که هیچکس جز خود فرد نمیتونه متوجه بشه که توش چخبره.....در ادامه من یه مدت ازش فاصله گرفتم و او حس طرد شدن از من دریافت کرد و سعی کرد منو به خودش نزدیک کنه ولی متاسفانه احساسات من نسبت به او انقد کم شده بود که حتی اگر دلم میخواست هم احساسم دیگه مثل سابق نمیشد ولی با این حال از اونجایی که کینه به دل نمیگیرم و زود میبخشم سال هشتم مجدد ارتباطمو شروع کردمداخل پرانتز باید برایتان بگویم متاسفانه یکی از سخت ترین و پرچالش ترین دوران می‌تواند دوران نوجوانی و مخصوصا شروع آن که مربوط به دوران بلوغ می‌شود باشد و به این دلیل من واقعا احساسات سختی رو تجربه کردم تو سه سال تحصیلی متوسطه چون کسی نتونست درکم کنه و حتی بجای درک بسیار قضاوت شدم که متاسفانه باید بگم خیلی بابتش اذیت شدمسال هشتم تصمیم گرفتم صفحه ای جدید رو باز کنم و پیش کامناز نشینم پس بنابراین باهاش محترمانه سلام کردم ولی رفتم جای دیگه ای نشستم و شاید باورتون نشه کامناز و کسانی که پشت سرش بودن مدام اصرار میکردن که به سمت کامناز برم و پیش او بشینم و این اصرار به مدت یک هفته ادامه داشت تا اینکه با هزاران تفکر بالاخره به بقل دستی بودن با کامناز رو شروع کردمباهم خوب بودیم و حتی باید بگم موقع صحبت کردن باهاش با اینکه مثل سابق نبودم ولی خوب بود و کمی هم لذت داشت اما چند ماه بعد یک بحثی بین من و با یکی از بچه ها راه افتاد و طوری شد که طرف منو گرفت به کمرش و محکم خوابوند زمین و گلومو محکم گرفته بود بعد به زور کمی بلند شدم و دیدم کامناز اصلا براش مهم نیست و به عکس بجای کمک بهم داره با پشت سریاش صحبت میکنه و میخنده شاید درکم نکنین اما تنها کسی بود که چون باهاش به هرحال صمیمی شده بودم و باهام صمیمی شده بود به این دلیل اولین آدمی بود که ازش انتظار داشتم از بین اون همه آدم کمکم کنه ولی با این حال من بازم براش تلاش کردممیدونم که تلاشم بیهوده نبوده به هرحال اونم از لحاظ درسی کمکم کرد اما بعدا متوجه شدم بحث درس و ارتباط از هم جداعه و سعی کردم معمولی تر باشمسال نهم باهاش همکلاسی نشدم ولی به واسطه یسری شرایط تغییر کلاس دادم و به کلاسی که کامناز بود رفتمخواستم پیشش بشینم اون مشکلی نداشت ولی متاسفانه دیر شده بود و او دوستان جدیدی پیدا کرده بود و بطوری که احساس می‌کردم من رو دیگر فراموش کرده است و خاطرات خوبی با این وجود در کنار هم ساختیم و به این ترتیب به واسطه ی خداحافظی ما و جداشدن راهمون از هم این رابطه یک طرفه به پایان رسیدحالا چرا اسم این موضوع عزت نفسه بخاطر اینه که من چه کلا تو این سه سال چه این موردی که تعریف کردم این موضوع خیلی برام اتفاق افتاد و درسای زیادی ازش گرفتمدوست دارم از تجربیات و احساساتی که تجربه کردم براتون بنویسم و قصد غیبت و بدگویی ندارم و اینجارو انتخاب کردم به عنوان فضایی برای بیان احساساتی که هیچکس نتونست واضح متوجه بشه و قضاوت نکنه و درک کنهدیدن همچین عکسایی اون زمان حالمو بهتر میکرد</description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 12:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی دختری به نام نازنین</title>
                <link>https://virgool.io/@nazaninzahra.khodabakhshi2010/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-txlnlh5knsju</link>
                <description>سلام اسم من نازنین هست و قرار است مانند بقیه از خودم برایتان صحبت کنممن دختری خوش صحبت، خون گرم و صمیمی، عاطفی، پرانرژی و بسیار دوستدار و عاشق ارتباط با انسان ها هستمدختری بسیار دلسوز، انسان دوست ، قدردان و دوستدار عدالت و برابری هستمدر ادامه بیشتر قرار است با من آشنا شویدمن بیان خوبی دارم و از کودکی بسیار صحبت کردن را دوست دارم و به آن علاقمندم مثلا بخواهم بیشتر از خودم برایتان بگویم من هر زمانی که به پارک یا فضای بازی میرفتم امکان نداشت با تعدادی زیادی از دوستان آنجا آشنا و بازی نکنمدر کل کودکی بسیار خوبی داشتم و هرگاه به خاطراتم فکر میکنم گاهی دلتنگ و گاهی غمگین میشومدلتنگ بازی های کودکانه ام در کنار همبازی هایم و بازیگوشی کردن در کنار آنهاغمگین از اینکه ای کاش از دوران کودکی ام بیشتر لذت می‌بردم تا قبل از اینکه بخواهم با سختی های دوران نوجوانی روبه رو بشوممن بدلیل خوش صحبت بودنم و احساسی بودنم به برنامه کودک آنشرلی شبیه هستم و هرکس که این برنامه رو تماشا و با من آشنا شده گفته که من چقدر شبیه آن هستممن کتاب خواندن را دوست دارم اما نمیدونم چرا هر وقت میخوام کتاب بخونم خوابم میگیره بجاش باید بگم عاشق فیلم دیدنم و خیلی خیلی دوست دارمبعد اینم بگم صدای خوبی دارم و از بچگی بهم میگفتن که صدای خاصی دارم و سال پیش دوره فن بیان استاد نصرالله مدقالچی رو شرکت کردم و مدرک گرفتم نگاه عمیقی به زندگی و انسان ها دارم و درک بالایی از جهان دارمخیلی دوست دارم بیشتر از خودم برایتان بگویم و این تازه گوشه ای از من و خصوصیاتم هست که انقدر زیاده جا نمیشهخوشحالم که در تاریخ ۱۴۰۴/۵/۱۲ توانسته ام این پست رو با شما به اشتراک بگذارمخوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم </description>
                <category>Nazaninzahra</category>
                <author>Nazaninzahra</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 21:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>