<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nazekh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazekh</link>
        <description>افسانه ها میدان عشاق بزرگند...ما عاشقانِ کوچکِ بی داستانیم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:44:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2486385/avatar/sMerUb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nazekh</title>
            <link>https://virgool.io/@nazekh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوی گلها</title>
                <link>https://virgool.io/@nazekh/%DA%A9%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-mbl9cwkn6gr1</link>
                <description>چه نام غریبی است برای این مکانگلی نیست تنها چند علف که جهت خالی نبودن عریضه روییده اند کوی را نمیتوانم معنا کنم به معین سری میزنمکوی . (اِ) راه فراخ و گشاد راگویند که شاه راه باشد. (برهان ). راه فراخ و گشاد. (ناظم الاطباء). راه فراخ و گشاده . معبر. گذرراه فراخی نیست تنگ کوچه ای است با یک ساختمان خرابه مانند هزاران ساختمان مخروبه دیگر که دور تا دورش پر شده از اعلان خطرهای شهرداری°پارک نکنید تخریب نکنید فلان نکنید بهمان نکنید°اَه  لعنت به همه این بکن نکن ها ادم را کلافه میکنند در بهترین حالت میشد نامش را کوی که نه خوابگاه سگها گذاشت همین سگهای لعنتی که دیگر از ترس ازشان خسته شدم میخواهم دیگر نترسم دیگر هر وقت از شدت گرما ان زبان هایشان اویزان است و قطره قطره اب دهانشان میچکد روی زمین و مثل مذاب داغ روی مغز من و کلافه ام میکند زل بزنم به  چمشهایشان و بگویم:« آهای پدرسگ من اشرف مخلوقاتم تو فقط یک سگی! همین !هیچ چیز خارق العاده ای درموردت وجود ندارد بجز ان دندان های لعنتی و تیزت که هنوز صدای خورد کردن استخوان هایی که به راحتی آب خوردن میجویدیشان در گوشم میپیچد...»باز یاد ان صدا میافتم همان صدایی که هم مرا به وجد اورده بود هم  خسته کرده بود هم تحسین مرا برانگیخته بود یعنی اقای سگ خلقتت چگونه بوده؟ چطور اینقدر قشنگ و باشکوه استخوان ها را میجوی ؟! خلقتت با نوع زندگیت عجیب سازگاری دارد از من بپرسی میگویم به اسم و اِهن وتُلپمان نگاه نکن که اشرف مخلوقاتیم نه پدرسگ جان، خبری نیست تو دیگر مثل ما اسیر این اسامی نشومن اشرفم یعنی اشرف مخلوقات و تو یک سگی اما از خدای تو که پنهان نیست از تو چه پنهان عین سگ ازت میترسماز ان دندان هایت از ان سرعت خارق العاده ات،و به همان شدت بیزارم و چند برابر بیشتر تحسینت میکنماگر سگ بودم بهتر بود نه ؟!دیگر نیازی نبود در این گرمای سگ خفه کنِ تیر ماه شیفت بروم نیاز نبود از سگها بترسم یا حتی نیاز نبود برای اینکه از این غمی که چنبره زده روی دلم و لحظه ای رهایم نمیکند  کلمات را کنار هم ردیف کنم و همه ش به این فکر کنم یعنی چجور واژه ها را بچینم که سردبیر،استاد یار یا هر اسم دیگر را تحت تاثیر قرار دهم تا پیش خودش بگوید  «اَه لعنت بهت من دنبال تو بودم اصلا هدفم از تاسیس این موسسه اموزشی یافتن تو بود»وبرود بین همه ای انها که در دپارتمان (با خودم میگویم این واژه درست است؟ اولین بار که درمورد مبنا شنیدم گفتم باشد  دیگر این قدرها هم گنده نیست دپارتمان؟!! از تو چه پنهان با دهن کجی و غیض هم تلفظش کردم مگرموسسه چه اشکالی دارد؟! البته شاید معنایش را نمیدانم اما...بگذریم)دور هم جمعند و به داد وستد کلمه مشغولند بگوید« یافتمش در این لحظه در این روز بخصوص  جمالزاده ای دیگر متولد شده یا نه دولت ابادی دیگر» بعد فکر میکنم در رویا ک میتوان ازاد بود پس بگذار پرنده خیال پرواز کند اصلا میگوید ویکتور هوگویی دیگر این بار نه در فرانسه که در کوچه پس کوچه ای یک روستای دور افتاده ای از  اصفهان، جایی که روی نقشه نمیتوانی پیداش کنی بیشتر زیر پونز جای دارد زاده شد!!لعنت به این پرنده خیال هر چه سعی میکنی محدودش کنی اهلی نمیشود سرخود است اما یک روز یک جایی بالاخره افسارش را میگیرم و برایش محدوده تعیین میکنم تا بفهمد رئیس کیستمیخواهم  از همه ی ده چیزی که دیده ام بنویسم یا ۵چیزی که شنیده ام و احساس کرده اماما پدر سگ جان عزیز بین خودمان بماند من امروز هر چه سر گرداندم تو را ندیدم اما این باید بین خودمان بماند اگر استاد یار بشنود میگوید چرا طبق تمرین عمل نکردی و من حتی این یکی را هم از او پنهان میکنم که من به قصد خلاقیت از خانه بیرون نزدم مثل همه ی روزهای گذشته بخاطر شیفت بیرون امدم؛°شیفت کاری°وقتی هر روز شیفت کاری فشرده داری و انقدر میروی و میایی که نامت را به انتخاب خودت سردار شیفت های چریکی و نامنظم میگذاری و هر روز گرما برایت طاقت فرسا تر میشود دیگر نمیتوانی انقدر ها خلاق شوی چون محدودی و این محدودیت خلاقیتی برایت باقی نمیگذارد و تو به جای۱۰چیز که طبق تمرین باید میدیدی فقط دو چیز میبنی یک اتوبوس لعنتی واحد تا تو را ببرد به جایی که هیچ دوست نداری و دیگری گله سگهایی که نه که باید ببینیِشان تو فقط چشم میگردانی و همه جا را دید میزنی و از خدایی که این سگها با ان دندان های تیز و برنده و تو را با یک شخصیت کاملا ترسو افرید خواهش میکنی ک نبینیشاناما چه فرقی میکند حتی وقتی نمیبینیَش جلو چشمانت رژه میرود حتی وقتی صدای پارس انها را نمیشنوی یکد فعه و ناگهانی صدای پارسشان را میشنوی و میخواهی به همه انها که کنارت هستند بگویی :«شنیدید صدای سگ را شنیدید» واما از خجالت ابنکه مثل احمق ها نگاهت کنند زبان به کام میگیری و به گوشه ی ذهن، ان جایگاه امن وغیرقابل نفوذت پناه میبری و فکر میکنی چند وقت است ک این صدا در توهماتت ب گوش میرسد و تو دیگر فرقی بین اوهام و واقعیت نمیتوانی قائل شوی ؟!دوست داری از چیز های دیگری که شنیدی حرف بزنی مثل صدای شر شر اب پرورش ماهی که تو بعد یکسال عبور از این محل تازه فهمیدی چنین چیز زیبایی هست یا از طی کثیف که ب دیوار فروشگاه ارزانسرا(چ اسم مبالغه امیز و چرکی جان جدتان) حرف بزنی اما نمیتوانی یا میخواهی بگویی بجز حس ترس و گرما یک حس دیگر هم تجربه کردی مثلا باد کولری که بمحض باز شدن در اتوبوس خط واحد میخزد ب زیر و بمت و گویی در اتوبوس دری است از جهنم بسوی بهشت،میخواهی از همه اینها بگویی تا استاد یار نگوید اه لعنت به قلمت تو جمالزاده یا دولت ابادی دیگر نیستی، هفتاد قران به میان این چه قیاسی است ؟! تو ته ته اش رونوشتی خیلی ضعیفی از صادق هدایت یا نیچه ای، همانقدر سیاه نویس و سیاه بین و کور از دیدن همه ی زیبایی ها این دنیای زیبا، فقط با یک تفاوت که انها زشتی ها و سیاهی ها را هم باقلمی زیبا توصیف میکردند اما تو در حد یک تار از سبیل های نیچه هم قلم تاثیر گذار نداریو تو دوست داری به استاد یار و نیچه و صادق هدایت و ان پدر سگ بگویی وقتی ادمی مدام میترسد مدام خسته میشود از ترسیدن خسته میشود از نفس کشیدن خسته میشود از خسته شدن خسته میشود  و ادم خسته باید بخوابد نه اینکه بنویسد باید یک جور بخوابد که انگار هیچ وقت نبوده و نیامده و نزیسته و ننوشته و نفس نکشیدهپشت چراغ قرمز ایستاده ام سبز میشود راه میافتم یک شاسی بلند سفید بدون توجه به قرمز بودن چراغ از جلوی پایم رد میشود و من عصبانی نیستم خسته هم نیستم فقط یک سوال برایم پیش امده کسی که چراغ قرمز راهنمایی رانندگی را بدون توجه رد میکند دیگر چه چراغ قرمزهایی را رد میکند یا اصلا دیگر چراغ قرمز هست در زندگی که نتواند رد کن؟افتاب به مغز سرم میخورد دقیقا وسط مغزم دود از کله ام بلند شده آخ که عجب اسم با مسمایی است تاب ستان تاب را از ادمی نه میستاند و من به گرما می اندیشم و ناگهان....و همینقدر ناگهانی و انی به ان پیرمرد دائم الخمر امریکایی  فکر میکنم  که همذات پنداری  غریبِ قریبی با او دارم و با آن نوشته ی روی سنگ قبرش؛ don&#x27;t tryکوی گلهاچه نام غریبی است برای این مکانگلی نیست تنها چند علف که جهت خالی نبودن عریضه روییده اند کوی را نمیتوانم معنا کنم به معین سری میزنمکوی . (اِ) راه فراخ و گشاد راگویند که شاه راه باشد. (برهان ). راه فراخ و گشاد. (ناظم الاطباء). راه فراخ و گشاده . معبر. گذرراه فراخی نیست تنگ کوچه ای است با یک ساختمان خرابه مانند هزاران ساختمان مخروبه دیگر که دور تا دورش پر شده از اعلان خطرهای شهرداری°پارک نکنید تخریب نکنید فلان نکنید بهمان نکنید°اَه  لعنت به همه این بکن نکن ها ادم را کلافه میکنند در بهترین حالت میشد نامش را کوی که نه خوابگاه سگها گذاشت همین سگهای لعنتی که دیگر از ترس ازشان خسته شدم میخواهم دیگر نترسم دیگر هر وقت از شدت گرما ان زبان هایشان اویزان است و قطره قطره اب دهانشان میچکد روی زمین و مثل مذاب داغ روی مغز من و کلافه ام میکند زل بزنم به  چمشهایشان و بگویم:« آهای پدرسگ من اشرف مخلوقاتم تو فقط یک سگی! همین !هیچ چیز خارق العاده ای درموردت وجود ندارد بجز ان دندان های لعنتی و تیزت که هنوز صدای خورد کردن استخوان هایی که به راحتی آب خوردن میجویدیشان در گوشم میپیچد...»باز یاد ان صدا میافتم همان صدایی که هم مرا به وجد اورده بود هم  خسته کرده بود هم تحسین مرا برانگیخته بود یعنی اقای سگ خلقتت چگونه بوده؟ چطور اینقدر قشنگ و باشکوه استخوان ها را میجوی ؟! خلقتت با نوع زندگیت عجیب سازگاری دارد از من بپرسی میگویم به اسم و اِهن وتُلپمان نگاه نکن که اشرف مخلوقاتیم نه پدرسگ جان، خبری نیست تو دیگر مثل ما اسیر این اسامی نشومن اشرفم یعنی اشرف مخلوقات و تو یک سگی اما از خدای تو که پنهان نیست از تو چه پنهان عین سگ ازت میترسماز ان دندان هایت از ان سرعت خارق العاده ات،و به همان شدت بیزارم و چند برابر بیشتر تحسینت میکنماگر سگ بودم بهتر بود نه ؟!دیگر نیازی نبود در این گرمای سگ خفه کنِ تیر ماه شیفت بروم نیاز نبود از سگها بترسم یا حتی نیاز نبود برای اینکه از این غمی که چنبره زده روی دلم و لحظه ای رهایم نمیکند  کلمات را کنار هم ردیف کنم و همه ش به این فکر کنم یعنی چجور واژه ها را بچینم که سردبیر،استاد یار یا هر اسم دیگر را تحت تاثیر قرار دهم تا پیش خودش بگوید  «اَه لعنت بهت من دنبال تو بودم اصلا هدفم از تاسیس این موسسه اموزشی یافتن تو بود»وبرود بین همه ای انها که در دپارتمان (با خودم میگویم این واژه درست است؟ اولین بار که درمورد مبنا شنیدم گفتم باشد  دیگر این قدرها هم گنده نیست دپارتمان؟!! از تو چه پنهان با دهن کجی و غیض هم تلفظش کردم مگرموسسه چه اشکالی دارد؟! البته شاید معنایش را نمیدانم اما...بگذریم)دور هم جمعند و به داد وستد کلمه مشغولند بگوید« یافتمش در این لحظه در این روز بخصوص  جمالزاده ای دیگر متولد شده یا نه دولت ابادی دیگر» بعد فکر میکنم در رویا ک میتوان ازاد بود پس بگذار پرنده خیال پرواز کند اصلا میگوید ویکتور هوگویی دیگر این بار نه در فرانسه که در کوچه پس کوچه ای یک روستای دور افتاده ای از  اصفهان، جایی که روی نقشه نمیتوانی پیداش کنی بیشتر زیر پونز جای دارد زاده شد!!لعنت به این پرنده خیال هر چه سعی میکنی محدودش کنی اهلی نمیشود سرخود است اما یک روز یک جایی بالاخره افسارش را میگیرم و برایش محدوده تعیین میکنم تا بفهمد رئیس کیستمیخواهم  از همه ی ده چیزی که دیده ام بنویسم یا ۵چیزی که شنیده ام و احساس کرده اماما پدر سگ جان عزیز بین خودمان بماند من امروز هر چه سر گرداندم تو را ندیدم اما این باید بین خودمان بماند اگر استاد یار بشنود میگوید چرا طبق تمرین عمل نکردی و من حتی این یکی را هم از او پنهان میکنم که من به قصد خلاقیت از خانه بیرون نزدم مثل همه ی روزهای گذشته بخاطر شیفت بیرون امدم؛°شیفت کاری°وقتی هر روز شیفت کاری فشرده داری و انقدر میروی و میایی که نامت را به انتخاب خودت سردار شیفت های چریکی و نامنظم میگذاری و هر روز گرما برایت طاقت فرسا تر میشود دیگر نمیتوانی انقدر ها خلاق شوی چون محدودی و این محدودیت خلاقیتی برایت باقی نمیگذارد و تو به جای۱۰چیز که طبق تمرین باید میدیدی فقط دو چیز میبنی یک اتوبوس لعنتی واحد تا تو را ببرد به جایی که هیچ دوست نداری و دیگری گله سگهایی که نه که باید ببینیِشان تو فقط چشم میگردانی و همه جا را دید میزنی و از خدایی که این سگها با ان دندان های تیز و برنده و تو را با یک شخصیت کاملا ترسو افرید خواهش میکنی ک نبینیشاناما چه فرقی میکند حتی وقتی نمیبینیَش جلو چشمانت رژه میرود حتی وقتی صدای پارس انها را نمیشنوی یکد فعه و ناگهانی صدای پارسشان را میشنوی و میخواهی به همه انها که کنارت هستند بگویی :«شنیدید صدای سگ را شنیدید» واما از خجالت ابنکه مثل احمق ها نگاهت کنند زبان به کام میگیری و به گوشه ی ذهن، ان جایگاه امن وغیرقابل نفوذت پناه میبری و فکر میکنی چند وقت است ک این صدا در توهماتت ب گوش میرسد و تو دیگر فرقی بین اوهام و واقعیت نمیتوانی قائل شوی ؟!دوست داری از چیز های دیگری که شنیدی حرف بزنی مثل صدای شر شر اب پرورش ماهی که تو بعد یکسال عبور از این محل تازه فهمیدی چنین چیز زیبایی هست یا از طی کثیف که ب دیوار فروشگاه ارزانسرا(چ اسم مبالغه امیز و چرکی جان جدتان) حرف بزنی اما نمیتوانی یا میخواهی بگویی بجز حس ترس و گرما یک حس دیگر هم تجربه کردی مثلا باد کولری که بمحض باز شدن در اتوبوس خط واحد میخزد ب زیر و بمت و گویی در اتوبوس دری است از جهنم بسوی بهشت،میخواهی از همه اینها بگویی تا استاد یار نگوید اه لعنت به قلمت تو جمالزاده یا دولت ابادی دیگر نیستی، هفتاد قران به میان این چه قیاسی است ؟! تو ته ته اش رونوشتی خیلی ضعیفی از صادق هدایت یا نیچه ای، همانقدر سیاه نویس و سیاه بین و کور از دیدن همه ی زیبایی ها این دنیای زیبا، فقط با یک تفاوت که انها زشتی ها و سیاهی ها را هم باقلمی زیبا توصیف میکردند اما تو در حد یک تار از سبیل های نیچه هم قلم تاثیر گذار نداریو تو دوست داری به استاد یار و نیچه و صادق هدایت و ان پدر سگ بگویی وقتی ادمی مدام میترسد مدام خسته میشود از ترسیدن خسته میشود از نفس کشیدن خسته میشود از خسته شدن خسته میشود  و ادم خسته باید بخوابد نه اینکه بنویسد باید یک جور بخوابد که انگار هیچ وقت نبوده و نیامده و نزیسته و ننوشته و نفس نکشیدهپشت چراغ قرمز ایستاده ام سبز میشود راه میافتم یک شاسی بلند سفید بدون توجه به قرمز بودن چراغ از جلوی پایم رد میشود و من عصبانی نیستم خسته هم نیستم فقط یک سوال برایم پیش امده کسی که چراغ قرمز راهنمایی رانندگی را بدون توجه رد میکند دیگر چه چراغ قرمزهایی را رد میکند یا اصلا دیگر چراغ قرمز هست در زندگی که نتواند رد کن؟افتاب به مغز سرم میخورد دقیقا وسط مغزم دود از کله ام بلند شده آخ که عجب اسم با مسمایی است تاب ستان تاب را از ادمی نه میستاند و من به گرما می اندیشم و ناگهان....و همینقدر ناگهانی و انی به ان پیرمرد دائم الخمر امریکایی  فکر میکنم  که همذات پنداری  غریبِ قریبی با او دارم و با آن نوشته ی روی سنگ قبرش؛ don&#x27;t try</description>
                <category>nazekh</category>
                <author>nazekh</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 17:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال °من°میگردی و حاصل ندارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@nazekh/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%C2%B0%D9%85%D9%86%C2%B0%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wbmhufcmxbwq</link>
                <description>-داخل کمد نبود؟-نهتوی ماشین لباس جویی جا نذاشتی؟-نه نبوداشپزخانه را خوب بگرد؟-گشتمزیر تختت را چک کردی؟-آنجا هم نبودمادر میدانی دنبال چه میگردم؟-مثل همیشه دنبال کارت بانکی یا شناسنامه ات دیگر-نه عزیز من دنبال چیزی عمیق تر ومهم تر از اینهایم-دسته چکت را باز گم کردی؟-نه راستی تو که به من راه رفتن و غذا خوردن یاد دادی چرا پیدا کردن گم شده هایم را یاد ندادی؟نمیگویم تو مقصری نه ولی این روزها که خودم را گم کردم وپیدایش نمیکنم به این فکر میکنم کاش این یکی راهم بلد بودمسخت است ادمی خود را گم کند خود گم کرده ها میفهمند چه میگویمراستی شما هیچکدامتان من را ندید؟هرچه میگردمش نیست؟کلافه ام کرده اگر دیدیدش بگویید من سخت دلتنگش هستمبالاخرهمن ماندم‌ و منمن از من رنجیده استهیچ‌کس نیستبرای پا در میانی...((عباس کیارستمی))</description>
                <category>nazekh</category>
                <author>nazekh</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 22:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه &quot;حال&quot;ی واسه آدم میمونه؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nazekh/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-a7mqicjpj0vu</link>
                <description>??خطر لو رفتن داستان??اگر جای دیگری جز اینجایی که هستم بودم زندگی چقدر لذت بخش تر بود؟؟!اگر جای دیگری جز اینجایی که هستم بودم زندگی چقدر لذت بخش تر بود؟؟!یعنی آن موقع خوشحال بودم؟ از شادی قهقه میزدم؟ کسی چه  میداند! شاید اگر غول چراغ جادو داشتم تنها آرزویم داشتن یک کتابخانه نیمه  شب بود. کتابخانه ای که هر کدام از کتابهایش قدرت یک زندگی نزیسته را بتو  میدهد. زندگی که وقتی بین تردید هایت یکی را برگزیدی و دیگری را رها کردی و  روز ها و سالهای بعد مثل خوره افتاد به روح و روانت که اگر آن راه را  میرفتی خیلی بهتر بود ،فلان میشد ،بهمان میشد، چنین میشد، چنان میشد, اما  اگر دیدگاهت مثل مت هیگ باشد لابد ته ته همه ی تجربه ها میدیدی یک جای کار  میلنگد وحال واین شرایطی که در آن هستی باز میارزد به راه ها و انتخاب ها ی  دیگر.داستان همینقدر کلیشه است از من بپرسی میگویم اگر به دنبال  امید میگردی سراغ این کتاب نرو! من زخم خورده ی همین جستجو هستم. بعد از  اتمام کتاب خیلی ها میگویند واقعا چرا به فکر خودم نرسیده بود؟! مت هیگ  درست میگوید &quot;حال&quot; بهترین زمانی است که میتوانی در آن باشی با همه  سختی ها و سردرگمی هایش...اما برای من اینگونه نبود. یک درد دیگر به  دردهایم اضافه شد؛ چرا من آن کتابخانه را ندارم؟ &quot;آقای مت هیگ تو بعنوان  نویسنده یک ایده وطرح ناب را به کلیشه ای ترین حالت ممکن تحقیر کردی و این  درد هم بعد از اتمام کتاب به دردهای دیگر من اضافه شد و قلب مرا شکست...شاید بین دعوای من ومت هیگ سقراط برنده است که میگفت:°زندگی نزیسته ارزش آزمودن ندارد°«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست، و توی اون کتابخونه، قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد… اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام بدی، چه اتفاقی میفتاد.»

*کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ</description>
                <category>nazekh</category>
                <author>nazekh</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 09:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید برگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@nazekh/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-mqccdktw3qom</link>
                <description>نه اشتباه گفتم باید رفت همین فرمان را بگیر و برو برنگرد,در برگشتن هیچ فضلیتی نیست اگر بود همان قبل تر ها که انجا بودی یک حرکتی  میزدی برگردی که چه بشود؟که باز شروع کنی به سرزنش کردن, به اما واگر گفتن,باید  زندگی کرد باید گذر کرد این لحظه هایی که میگذرد را غنیمت شمرد از خالق  زمان تشکر کرد که گذاشت این زمان برود که این خاطرات بد و سوهان روح به دست  فراموشی سپرده شود.گفتم فراموشی؟تو باورش داری ؟مگر  میشود آن لحظه های زیسته با درد را فراموش کرد؟بالاخره یک روز یک جایی در  یک لحظه ای که فکرش را هم نمیکنی احمقانه ترین چیز تو را برمیگرداند به  گذشته، به آن لحظه ای ک فقط تو و خدایت میدانی چه سخت بود و تو چه بی اندازه  ضعیف بود و دیگر خبری از اشرف مخلوقات بودن نیست، تو موری هستی در این دشت بی  کران و حتی دیگر سلیمانی نیست که هم صحبتت باشد و تو میمانی و بغضی که با  قدرت هر چه تمام تر چنبره زده بر گلویت ونه فرو میرود ونه اشکی میشود که  جاری شود بر این غمها.پس برو برنگرد آخرش غمها سراغمان میآیند, ما دیگر دنبالشان نگردیم«هرچه پیش‌تر می‌روم، تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم به روز واقعه باید خودم  جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مرده‌ای که جنازه خودش را به دوش  بکشد، چه منظره عجیبی دارد، غریب، بیگانه.»شاهرخ مسکوب</description>
                <category>nazekh</category>
                <author>nazekh</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 09:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عاشقانِ کوچکِ بی داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@nazekh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rnm3dohem92r</link>
                <description>این نامه ای استاز :منی که هیچ مهم نیست کیستم؟چه میکنم؟کجا ساکنم ؟به :خوب که فکر کنی این یکی هم آنقدر ها مهم نیست قشنگی اش به همین ندانستن است آغاز میکنیم نامه بدون فرستنده وبدون گیرنده را با نام خدایِ خوبِ مهربان... و خوب میدانیم هیچ پست چی این نامه را گردن نمیگیرد و شاید هیچ کسی آن را نخواند و در این آغاز راه سفت و سخت بخود گوشزد میکنیم:&quot; آهای نویسنده مجهول الهویه! هیچ مهم نیست نخوانند، نبینند، نگویند&quot; اینها تنها برای گذران این روزها ثبت میشود ولاغیر...روزهایی که خوب که می نگری مانند گذشته اند اما دیگر تاب گذراندنشان نیست؛باید کاری کرد باید چیزی نوشت باید از تمام دوستان این روزهای سخت، که سخت همراهمان بوده ولحظه ای رهایمان نکرده اند سخن گفت،همان دوستی که پناهگاه ادمی است... اینکه نویسنده ای باشی و در یک روزی چند خطی یادگار بنویسی و به این فکر کنی روزی...جایی... کسی...انها را میخواند زیباست نه؟*اما ما مینویسیم نه چون نویسنده ایم بل چون تنها نوشتن بلدیم واین خواندن ونوشتن هر چند کم و ناچیز، پناهگاهِ روزهای دلتنگی ماست...*شاید هم زیبا نیست و بسی چندش و مضحک ومزخرف است کسی چه میداند ؟از من بپرسی زشت وزیبا بودن این یکی هم آنقدرها مهم نیست سخت نگیر!پناه میبرم از بغضِ در گلو ماندهشاید شبیه نُلَند به ویلسنشبیه شاعر به دشتِ دامنِ گلدارِ مادرو شبیه من, به خواندن و نوشتن...</description>
                <category>nazekh</category>
                <author>nazekh</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 08:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>