<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازی برادران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazi.akhavan90</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:33:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4305789/avatar/sdzRcC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازی برادران</title>
            <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محله ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-owo2erjbegvd</link>
                <description>خانه‌ی ما، نَه در یک سه‌راهی بود و نه در یک چهارراه؛ در میدانی بزرگ قرار داشت که به پنج راه ختم می‌شد. هر خیابان، پر بود از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هایی با خانه‌های قدیمی و آدم‌های باصفا. خانه‌ی ما درست در میانه‌ی خیابان بود؛ نه اول، نه آخر.خانه‌ای قدیمی داشتیم و دو سوی خیابان، هم مغازه‌های تجاری بود و هم خانه‌های مسکونی. روزها شلوغ و پرهیاهو می‌گذشت و شب‌ها در سکوتی عمیق فرو می‌رفت.وقتی بچه‌ای، همه‌چیز بزرگ‌تر از اندازه‌ی واقعی‌اش به نظر می‌رسد. وقتی برای خرید به مغازه‌های بالاتر از خانه‌مان می‌رفتیم، طی کردن آن خیابان برایمان کار سختی بود. پاهای کوچک ما قدم‌های کوچکی داشت و خیال می‌کردیم خیابان چه‌قدر طولانی است.در محله‌ی ما از هر نوع مغازه‌ای پیدا می‌شد؛ از نانوایی شاطر نوروز گرفته تا پلاسکو مداح، بقالی مختارِ بی‌مخ و عمه نیم‌تاج. از کبابی اوسا رضا تا خنزر‌فروشی اُستوار. قصابی مهدی قصاب، مغازه‌ی حسن سیر و کفاشی اوسا مرتضی.خانه‌ی ما از هر طرف در محاصره‌ی مغازه‌ها بود. همیشه شلوغی جریان داشت؛ یا صاحب مغازه جلوی دکان نشسته بود، یا مشتری‌ها در رفت‌وآمد بودند، یا رفیق و آشنای مغازه‌دارها دور هم جمع می‌شدند و گپ می‌زدند.برای رفتن به مدرسه، عبور از میان آن همه نگاه برایمان سخت بود. هر روز با خجالت از جلوی آن همه آدم رد می‌شدیم؛ انگار تمام خیابان ما را تماشا می‌کرد.کمی که از خانه دور می‌شدیم، احساس خجالت هم آرام‌آرام از بین می‌رفت. هنوز راه زیادی نرفته بودیم که استرسِ برگشتن به همان محله‌ی شلوغ دوباره در دلمان می‌نشست؛ انگار خیالِ عبور دوباره از میان آن همه آدم، از همان اولِ راه همراهمان بود.به خانه‌هایی که در کوچه بودند حسادت می‌کردیم. چه‌قدر دوست داشتیم خانه‌ی ما هم دور از آن همه هیاهو، در کوچه‌ای آرام قرار داشت؛ با دری بسته و حیاطی پر از گل و درخت. از مدرسه تعطیل می‌شدیم و با دوستی که تقریباً هم‌مسیر خانه‌ی ما بود راه می‌افتادیم، وقتی می‌گفت: «خانه‌تان را نشانم بده»، جای دیگری را به او نشان می‌دادیم.دنیای بچه گی پر است از روزها و لحظه های به یادماندنی. روزهایی پر از زندگی، اما آمیخته با اضطراب و ترس. بچه‌محله‌ای‌هایمان هم که جای تعریف ندارد، دنیای ما بودند.مُحرم حال‌وهوای خودش را داشت؛ با عطر اسپند و دود قلیانِ روضه‌ها.  چای در نعلبکی‌های خوب شسته‌نشده و نصفِ خیارهای نمک‌زده.تابستان‌، با شیطنت‌هایمان می‌گذشت، همراه با ضدحالِ تجدیدی‌ها و کتک‌های بی‌امان.سال‌ها پشت سر هم می‌گذشتند؛ ما بزرگ‌تر می‌شدیم و محله کوچک‌تر. وقتی خبر نقل‌مکان یکی از همسایه‌ها به گوشمان می‌رسید، تا روزها دلمان گرفته بود. آخر آن‌ها جزئی از زندگی ما بودند؛ دیدنشان به عادت هرروزه‌مان تبدیل شده بود.ما بزرگ‌تر می‌شدیم و محله، کوچک‌تر و پیرتر. از آن هم سخت‌تر، وقتی خبر مرگ یکی از آن‌ها می‌رسید و عکسش روی اعلامیه‌ها می‌نشست؛ انگار تکه‌ای از خاطره‌های ما هم همان‌جا می‌مرد.دنیا گردش غریبی دارد، یک روز می فهمی محله همان است، اما دیگر هیچکس سر جایش نیست. کوچه ها پیر میشوند، و کودکی فقط در حافظه قدم میزند. خاطره ها، کم کم جای آدم ها را می گیرند. دنیا گردش غریبی دارد، ما ماندیم اما زمان نماند.        نویسنده: ن. برادران</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 13:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوکیشنِ مدرسه در هفت سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rf0caudzmrbf</link>
                <description>دورانِ ابتدایی…همان روزهایی که هنوز نفهمیده بودی «کودکی» یعنی چی، اما زندگی ازت انتظار داشت در حد یک آدمِ بالغ، بفهمی و تحلیل کنی!!!اولین روزِ کلاس اول، فقط برایم لوکیشنِ مدرسه را توضیح دادند!!نه بدرقه، نه دست‌گیری!!نه حتی یک «بیا تا دِم در و برگرد».همین‌قدر که مسیر را بلدمخب دیگر، کافیست.نکند توقع داشتم خانواده برای روز اولِ مدرسه قدم رنجه کنند؟!آن شب خواب از سرم پریده بود.ترس داشتم اگر بخوابم، لوکیشن از مغزم پاک شود و سر از جای دیگری دربیاورم؛ مثلاً وسط گله‌ی بزها!!هزار بار در ذهنم مسیر را رفتم.صبح که شد، ساعت هفت بودو خانه ساکت.نه صدای آدم، نه صدای روح.فقط شکم خودم بود که داشت قورقورکنان اعلام خطر می‌کرد.خواهرم، رختخوابش خالی.او هم همان مدرسه ثبت‌نام بود.البته پایه‌ی چهارم، با سابقه‌ی درخشان سه سال درجازدندر پایه‌ی اول!و انگار من مقصرِ عقب‌ماندگی تحصیلی‌اش بودم که حتی روز اول مدرسه هم حاضر نشد مرا با خودش ببرد.راه افتادم.طبق لوکیشنی که داده بودند.انگار قرار بود از دامنه‌ی دماوند صعود کنم.شیبِ تند، نفس‌هایم مقطّع. ماهیچه‌هایم درحال قفل شدن.هر چند قدم، یک مکث، بعد دوباره ادامه…بالاخره رسیدم.حیاطِ بزرگ، بچه‌ها، مادرها، پدرها…و من که مثلِ مهاجرِ غیر قانونیِ خسته، به یک کشورِ ناشناس نگاه می‌کردم.یهو چشمم خورد به خواهرم؛ شاد و شنگول، با دوستانش داشت باغ‌وحش حیاطِ مدرسه را دور می‌زد.وقتی مرا دید، چهره‌اش طوری شد که انگار می‌گفت:«این را دیگر کجای دلم بگذارم؟»با این حال، دیدنش کمی امنیت داد.پیش خودم گفتم:«خب، تو هم یکی از این همه بچه‌.»صبح را با استرس شروع کردم، ظهر را با دوست‌هایی که مثل خودم گم‌شده بودند، تمام...اما خوشیِ ما دوامی نداشت.چند هفته بعد، گفتند مدرسه قرار است جابه‌جا شود چون «قدیمی» است.تعطیل شدیم و آدرس تازه دادند.باورم نمی‌شد؛ساختمان قدیمیِ بزرگِ روبه‌روی خانه‌مان!مدرسه درست زیرِ دماغمان.یعنی صبح‌ها لازم نبود حتی کت تن کنم. کافی بود در را باز کنم و خودم را هُل بدهم تویِ کلاس.اما اینجا تازه، جهنمِ مرحله‌ی دوم شروع شد.چون همین که معلم‌ها و مدیر فهمیدند خانه‌مان چند متر پایین‌تر است، مرا تبدیل کردند به پیکِ رسمیِ مدرسه.هر چه کم داشتند،مرا می‌فرستادند خانه‌، تا برایشان مهیا کنم.– آب یخ بیار.– قند و چای بیار.– نان بیار.– امروز لیوان نداریم، برو بیار.– پریز خراب شده، برو فازمتر بیار.یک روز هم مدیر با وقار تمام فرمودند:«برو یک ناخن‌گیر از خانه‌تان بیار.»فقط لحاف و رختخواب نمانده بود که بخواهند.اگر درخواست می‌کردند هم تعجب نمی‌کردم.دوستانِ مدرسه‌ام هم از پنجره کلاس خانه ما را دید می‌زدند.دائم گزارش می‌دادند:«مامانت الان رفت حیاط!»«بوی قورمه‌سبزی میاد!»«یکی رفت تو خونه‌تون، کی بود؟»خسته شده بودم.دعا می‌کردم مدرسه سریع تعطیل شود یا از شانس من یک زلزله مهربان بیاید کل ساختمان را ببرد!و بالاخره بعد چهار ماه، مدرسه را دوباره جابه‌جا کردند.ما تبدیل شده بودیم به توپ فوتبال آموزشیِ کشور.هرکس از راه می‌رسید، یک شوتی حواله‌مان می‌کرد.«بالاخره بعد از همه‌ی جابه‌جایی‌ها و ماموریت‌های خانگی، یک چیز را فهمیدم:کودکی یعنی توانایی زنده ماندن در میدان مینِ مدرسه، بدون اینکه دست از بازی و کنجکاوی برداری.و من، همان هفت‌ساله‌ی کوچک با روحیه‌ای بزرگتر از سِنم، از همه‌ی این ماجراها جان سالم به در بردم…نویسنده: نازی برادران</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 22:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با چاشنیِ فامیل</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-pzoeetcjzo73</link>
                <description>از همان روزی که دختر و پسر، تصمیم گرفتند قهرمانانه، وسطِ میدان مخالفت‌ها، دست هم را بگیرند،و بروند سر زندگی شان،فامیل‌ها نشستند مثل هیئت‌مدیره‌ی شرکتِ «بدبختی‌های پیش‌بینی‌شده» و گفتند: «این دو تا محال است زندگی شان دوام بیاورد هزار بار دیگه ام میگیم این رابطه آخرش گریه است»!!اما عشق، طبق معمول، گوشش بدهکارِ عقلِ هیچ‌کس نبود.دختر و پسر رفتند زیر یک سقف و شروع کردند به تولید عشق در مقیاس صنعتی.طوری که وجود یکی، برای دیگری، حکمِ تمام معجزه‌های عالم را داشت وهر ثانیه‌ی با هم بودنشان، جهان را از عشق سرشار می‌کرد.بعد هم که بچه آمد.فرزندِ عشق!همان موجود شیرینی که قرار بود زندگی را لطیف‌تر کند، ولی در عمل، شد فرمانده‌ی عملیاتِ نظامی خانه.شب‌ها مانورِ «بیدارباش».روزها، رزمایشِ «کمک‌خواهیِ بی‌جواب».زن، سه ساعت خوابِ نصفه نیمه،شوهر، سه ساعت غر زدنِ بی‌ثمر.زن با یک دست بچه، و با دستی دیگر خانه را از هرج و مرج نجات می داد.شوهر، با یک دست موبایل، با دستِ دیگر، ادعای خستگی، از کار بیرون.وای به لحظه‌ای که زن بپرسد:«عزیزم، کمک می‌کنی؟»شوهر فوراً در نقشِ قربانیِ مظلومِ نسلِ سوخته فرو می‌رود.«من کار بیرون دارم! خسته‌ام! مگه می‌شه بیام خونه کار کنم؟»در حالی که کارهای خانه، طبق قانونِ نانوشته‌یِ «نظام مقدس خانواده»،نه کار حساب می‌شود،نه زحمت،نه حتی فعالیت.یک چیزی در حدِ کاری که خودش انجام می شود!!!در حد کارهای «نامرئی» که ارزشش صفر حساب می‌شود.زن، اما از بیرون «خانه‌دار» است؛از داخل،«کارگر بی‌حقوقِ سه‌شیفته‌ی بدونِ مرخصیِ با وظایف بی‌پایان»!!تازه انتظار دارند هر روز با لبخندِ مدل‌های تبلیغاتی، چای صبح را دم کند.و اما فامیلِ شوهر…این‌ها فقط یک پیامک، فاصله دارند تا از آخرین اَخم زن، خبردار شوند.زن، اگر نیم سانتی‌متر، ابرو بالا ببرد، شب، گزارشِ کاملش در گروه خانوادگی منتشر می‌شود:– دیدین؟ بی‌احترامی کرد.– قدر پسرمون رو نمی‌دونه.– ما که گفته بودیم این ازدواج غلطه!همین‌ها، اگر ازدواج هم کاملاً با تأییدیه خانواده باشد،باز دو ماه نشده می‌گویند:«دیدید گفتیم !»زن می‌ماند و بچه‌ای که هیچ نقشی در انتخاب پدر و مادرش نداشته.و شوهری که پدر بودن را در حد «ژست گرفتن کنار کالسکه» می‌داند.و فامیلی که انگار متخصص رسمی جمله‌ی «ما گفتیم» هستند.هر بار هم که دعوا بالا می‌گیرد، لب‌هایی که از سال‌ها پیش برای همین لحظه تمرین کرده‌اند می‌گویند:«ما از اول گفته بودیم.»زن، اما آن‌قدر خسته است که جواب نمی‌دهد.فقط زیر لب، با کنایه‌ای که اگر تیغ بود دنیا را می‌بُرید، می‌گوید:«باشه… شما گفتین.ولی یکی نیست به خودتون بگه…شما که با تأییدیه‌ی خانوادگی ازدواج کردین، الان زندگیتون گل و بلبله؟»</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 17:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مریضی، اینجا معنا ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-uly4nsn5jl1t</link>
                <description>در خانواده ما «مریضی» چیزی شبیه افسانه‌های قدیمی بود.از همان‌هایی که مادر بزرگ ها، فقط برای ترساندن بچه‌ها تعریف می‌ کنند. ما تا مدت‌ها خیال می‌کردیم مریضی، چیزی شبیهِ جِن و پَری است. همه درباره اش شنیده اند، اما هیچکس واقعا ندیده!!وقتی بچه‌تر بودیم و یک‌وقت اشتباهی بیمار می‌شدیم، بی‌سروصدا می‌رفتیم یک گوشه، رو به قبله دراز می‌کشیدیم و نگاه غمگینی به سقف می‌کردیم، شاید دستی از آسمان بیاید و نجاتمان بدهد. خانواده البته چنان غرق کارهای خود بودند که اگر همان‌جا، جان می‌دادیم هم فکر می‌کردند خوابیده‌ایم.من اما یا کاملاً سالم بودم، یا خیلی مریض. یعنی یا مثل کوه، سالم و سرحال، یا اگر مریض می شدم، طوری می افتادم که انگار اعلامیه خَتمم تا ده دقیقه دیگر پخش می شود.چند روز در آن گوشه مقدّس (!) می ماندم. خانواده حتی متوجه نمی‌شدند یکی کم شده. اگر چند روز پشت سر هم سر سفره نمی‌آمدم، هیچ‌کس نمی‌پرسید: «فلانی کو؟»تنها اتفاق این بود که سهم غذای من با آرامش بیشتری خورده می‌شد!در آن روزهای داغ و تب‌دار، دنیا دور سرم می‌چرخید. انگار وسط چرخ‌وفلکی گیر کرده بودم که اپراتورش یا خوابش برده یا قید همه چیز را زده.نه دارویی، نه سوپی، نه مراقبتی. مریض شدن ما فقط بخشی از دکور خانه بود.هر محله‌ای متخصصان عجیبی داشت. آدم‌هایی که هیچ مدرکی نداشتند اما اعتمادبه‌نفس‌شان به‌قدری زیاد بود که اگر بهشان می‌گفتی «آیا دکتر هستی؟» با آرامش جواب می‌دادند:«تقریباً!»مثلاً یک ارتوپد محلی داشتیم که تمام شکستگی‌ها را با ترکیب طلایی «زردچوبه + زرده تخم‌مرغ» درمان می‌کرد. بچه‌های محل وقتی بزرگ می‌شدند، انگشتان‌شان شبیه نقاشی‌های مدرن بود؛ انگار پیکاسو شخصاً طراحی‌شان کرده بود.برخی هم نسخه‌هایی می‌دادند که اگر برایشان اتاق عمل مُحیّا می‌کردی، احتمالاً همان‌جا جراحی قلب باز هم انجام می‌دادند.بله، محلهٔ ما پر بود از این «دکتر الکی‌»‌های همه‌فن‌حریف.یادم هست یک‌بار از همان مریضی‌های سخت گرفته بودم؛ از درد گوش و گلو مثل ماری زخمی زمین را خط می‌انداختم. در کمال تعجب خانواده، چشمشان مرا دید و برایم رفتند دنبال «دکتر»!البته نه دکتر واقعی…از همان متخصصانی که ابزارشان یک پاکت سیگار و یک شیشه روغن ناشناس بود.طرف وارد شد، نگاهی به من کرد، بعد از معاینه یک سیگارِ چاق روشن کرد. خیال کردم عصبی‌ست و می‌خواهد آرام شود.اما نه!دودش را صاف کرد داخل گوش من!با جدیتی علمی گفت:«روزی سه بار همین کارو می‌کنی، عفونت خشک می‌شه!»بعد یک شیشه روغن داد، روغنی که احتمالاً یا از موتور اتوبوس کشیده بودند یا از پرهای غاز محلی!! و گفت: «روزی یه قاشق بخور، گلوت باز می‌شه.»من فریاد، گریه، انکار…او هم اصرار، فشار و فلسفه‌بافی که «اینا درمان‌های قدیمیه، امتحان خودشونو پس دادن!»در آن لحظات جانکاه، در دل می‌گفتم کاش همان لک‌لک‌هایی که مرا به این خانه آورده‌اند، دوباره پیدایشان شود و مرا با خود ببرند؛ شاید هم از ابتدا آدرس را اشتباه آمده بودند…</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 00:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چشم های حیوانات»</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-izzmlqfwqvgf</link>
                <description>این داستان روایتی تازه از دنیای کودکانهٔ محمد سام خرم‌آبادی،پسری هشت‌ساله که جهان را نه با ترس،بلکه با چشم‌های فهم و مهربانی نگاه می‌کند.در این گفت‌وگو، او باورش را دربارهٔ حیوان‌ها تعریف می‌کند؛این‌که چرا از ما فرار می‌کنند،و چطور با عشق و صبر،می‌شود سایهٔ «اژدها» را تبدیل به دوست کرد.داستانی ساده، اما پر از حقیقتی بزرگ:هر قلبی، حتی کوچک‌ترینش،به مهربانی پاسخ می‌دهد.و من داستانش را با شما به اشتراک می گذارم. 👩‍👦  «چشم‌های حیوان‌ها» پسر: مامان… می‌دونی حیوان‌ها، ما رو چطور می‌بینن؟مادر: نه عزیزم، چطور؟پسر: اونا ما رو به چشم اژدها می‌بینن! واسه همینه که ازمون فرار می‌کنن.مادر: اوووووم… شاید… شاید هم چشم‌های اونا، قابلیت تشخیص چهره، مثل ما رو نداشته باشن. و فقط یک سایهٔ سیاه می بینن به همین خاطر،می ترسن و فرار می کنند. پسر: نه مامان! اینطور نیست.مادر: آهان؟ پس چطوره؟پسر: چون وقتی ما اونا رو می‌گیریم و میاریم خونه و تربیتشون می‌کنیم، دیگه از ما فرار نمی‌کنن!یعنی اونا می‌فهمن چی دارن می‌بینن.مادر: وای… درست گفتی! پس یعنی چشم‌های حیوان‌ها فقط ساده نیستن، بلکه هوشمندن…می‌تونن یاد بگیرن و فرق دوست و غریبه رو بفهمن.پسر: آره… ولی اولش ترس دارن. بعد که می‌بینن ما دوستیم، دیگه فرار نمی‌کنن.مادر: دقیقاً عزیزم. پس حیوان‌ها هم مثل ما نیاز دارند تا کم‌کم اعتماد کنند…و وقتی اعتماد می‌کنن، دیگه هیچ ترسی ندارن.پسر: یعنی ما هم باید مهربون باشیم و صبر کنیم تا اونا بفهمن.مادر: آفرین عزیزم! درست فهمیدی.مادر: میخوای برات یه داستان تعریف کنم؟پسر: (با هیجان): آره! حتماً. _در دلِ جنگلی دور و آرام،حیوان‌ها هر روز کنار هم بازی می‌کردند:گنجشک‌ها می‌خواندند،خرگوش‌ها می‌دویدند،و سنجاب‌ها از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند.اما یک قانون بین همه‌شان وجود داشت: وقتی انسان‌ها نزدیک می‌شوند… فرار کن!یک روز، پیتر خرگوشه، پرسید:«چرا هر وقت آدم‌ها میان، همه‌مون فرار می‌کنیم؟مگه اونا چیکارمون دارن؟»جغدِ دانا که همیشه روی شاخهٔ قدیمی‌اش می‌نشست، گفت:«چون ما انسان‌ها را، مثل اژدهایی بزرگ می‌بینیم!»حیوان‌ها از ترس لرزیدند.پیتر خرگوشه با ترس گفت:«اژدها؟ یعنی با بال و آتیش؟»جغد خندید.«نه نه… نه اونجوری.برای چشم‌های کوچیک و سادهٔ ما،آدم‌ها خیلی بزرگن…خیلی بلند…و خیلی پر سر و صدا.مغزمون فوری آژیر خطر میکشه و میگه: خطر! اژدها نزدیک شده!»پیتر خرگوشه، گوش‌هایش را عقب داد و گفت:«ولی… من یک بار دیدم آدمی که حیوانش را بغل کرده بود و حیوان نمی‌ترسید!»جغد دانا بال‌هایش را باز کرد و گفت:«چون وقتی یک انسان مهربان باشه،ما کم‌کم می‌فهمیم اژدها نیست.صدایش را یاد می‌گیریم. بویش را می‌شناسیم. و می‌فهمیم که دوسته.»همان لحظه، صدای قدم‌هایی رسید.یک پسر کوچک از میان بوته‌ها بیرون آمد. آرام، بدون دویدن.حیوان‌ها آمادهٔ فرار شدند…اما پیتر خرگوشه نرفت!!! پسر نشست و فقط نگاهشان کرد.چیزی نگفت، دست دراز نکرد. فقط لبخند زد.پیتر خرگوشه جلو آمد.نزدیک‌  و نزدیک‌تر…پسر آرام گفت:«نترس. من اژدها نیستم.»پیتر خرگوشه، قلبش آرام شد.گفت: «می‌دونم… تو فقط یک دوست بزرگ هستی که زبان ما را بلد نیست.»حیوان‌ها یکی‌یکی برگشتند.ترسشان از بین رفت.دیگر سایهٔ سیاه نبود…اژدها نبود…فقط یک بچهٔ مهربان بود.از آن روز،حیوان‌ها فهمیدند:بزرگیِ کسی دلیل بر خطرناک بودنش نیست.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی اوّل من</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-%D9%85%D9%86-mm3x7hiwnqo8</link>
                <description>این متن، گفت‌وگوی زیبای محمد سام خرم‌آبادی، پسری هشت‌ساله، با مادرش است. حرف‌هایی که اون‌قدر قشنگ بود، که دلم خواست با شما هم قسمت کنم.«خانه ی اول من» مامان، اولین خانهٔ من بود.خانه‌ای گرم و نرم که اسمش «شکم» بود.اتاقی تاریک، اما روشن‌تر از هر خورشیدی!اتاقی کوچک، اما بزرگ‌تر از تمام دنیا.من آنجا کوچولو بودم.مامان برام آب می‌فرستاد، غذا می‌فرستاد،تا بزرگ و قوی بشم.تویِ آن خانهٔ کوچک،صدای قلبِ مامان را می‌شنیدم.قشنگ‌ترین موسیقی جهان برای من بود.همان‌جا زندگی می‌کردم.در گرمای یکنواخت بدن مادر،در صدای منظم تپشِ قلبش،و در تکان‌های آرامی که مثل لالایی بود.من آنجا فقط خواب نبودم.در یک رویای طولانی شناور بودم.گاهی شاد بودم، گاهی ناراحت،و گاهی فقط آرام می‌ماندم.همهٔ احساس‌هایم را همان‌جا یاد گرفتم.نُه ماه گذشت و من بزرگ شدم.ولی وقتی به دنیا آمدم،همه گفتند: «وای! امروز یک‌روزه شد!»بعد که سه ماه گذشت گفتند: «سه‌ماهه شد!»اما من در دلم می‌دانستم که با آن نُه ماه،من یک سال کامل زندگی کرده بودم.و رازِ مادر همین است:اولین خانهٔ آدم‌ها می‌شود.حتی قبل از آنکه،آنها چشم‌هایشان را باز کنند. قلبشان مادر را دیده است.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-yy6onfeq0odk</link>
                <description>کودکی‌امدر کوچه‌های خاموش گذشت؛کوچه‌هایی که بادبغض‌هایم را از یک غروببه غروبِ دیگر می‌برد.هر جرقه‌ی خندهبه اخمی خاموش می‌شدو منبه سایه‌ی خودمپناه می‌بردم.رویای مندیدنِ کوتاهِ دوستی بودچشم هایی هم سنِ منکه زودپشتِ دیوارهای بی‌رحمگم می‌شدند.در گلویم بغضی قدیمیخانه داشت.اما غرورِ کوچکمسدی می‌شد میان چشم‌هاو اشکی که بایدآزاد می‌شد.لب‌هایم با خنده غریبهچشم‌هایمپر از حسرتِ پنهان. منتنهاتر از سایه ی خویش بودم. دوستِ خودمهمدمِ خودم. زیباترین جای جهانبرایم زانوهای مادرم بودجایی که دست‌هایشبرای چند ثانیههزار گلِ وحشیدر جانم می‌رویاند.و بوسه‌ی دمِ عیدِ پدرشیرین‌تر از هر اسکناسِ نو،که هنوز طعـم شدر گوشه‌ی خاطرمبی‌صدا می‌جوشد.گاهیدلم برای همان روزهای سختبهانه می‌گیرد. برای همان تلخی‌های آشناکه دستِ کمعاشق بودن رابَلدم کرد.کودکی ام جمعِ کوتاهی بوداز بغض ها و دردهاو دلتنگی هاییکه در سایه ی خودخواهی دیگرانقد می کشیدند.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 23:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-aidqqdut7i07</link>
                <description>پشتِ پنجره‌ی غبارگرفته‌ی دلممی‌نشینم به انتظار.به کوچه‌ی خالی نگاه می‌کنم.نه امیدی به آمدنِ کسی.نه به انتظارِ کسی.اشک در چشمانم می‌لرزد.شب که می‌رسد،صدای تنهاییبیدارم می‌کند.چراغ را روشن می‌کنم،نورِ سردش بر دیوار می‌لغزد،سایه‌ام، تنها هم‌صحبتم.در تختِ خاموشِ خود،صدای قلبم را می‌شنومکوبشی بی‌قراردر دلِ بی‌کسی.زمان آرام از کنارم می‌گذرد،کاغذ، صدای سکوت را می‌کُشد.می‌نویسم...شاید غم،تکراری بی‌پایان است،و من هر روز در این تکرارگم می‌شوم.در درونم حسی جاریستمثل موجی نرمکه بر ساحلِ خاطره ها می گذرد.اما من دیگر نمی‌ترسم.آرامم و بی‌صدا.در آغوشِ همین خلوت،اُنس گرفته‌ام.سال‌هاست که دلمیاد گرفته استباید زنده بماند.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 23:37:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانِ ماندن و رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-eer4vcgkibvg</link>
                <description>اکنون در سنی ایستاده‌امکه خوفِ مرگ، چون سایه‌ای سمج،از هر سو مرا احاطه کرده است.در نقطه‌ای میانِ رفتن و ماندن، گرفتارم؛جایی که نَه راه پیش داردو نه راه پس.سال‌هاست که زمان با من سرِ لج دارد؛شادی‌ها را همیشه جا می‌مانم،آن‌قدر که انگار برای مندیر به دنیا می‌آیند.اما رنج‌ها…آن‌ها زودتر از موعِد،بی‌دعوت و بی‌پروا،در آستانه ی در می‌رسندو مرا در آغوشی ناخواسته می‌گیرند.شب‌هایی دارم که خواب را از من می‌گیرندو روزهایی که در آن‌هاساعت‌ ها جلوتر از من می‌دوند.در این میانه ی مبهم،گاهی حس می‌کنم هنوز برای خاموش شدن زود است.  زندگی، مدام مرا در ایستگاه‌هاغافلگیر کرده است؛درست آن‌جا که باید برسم،جا می‌مانم،و آن‌جا که باید بایستم،شتاب می‌کنم.و این‌چنین،در آستانهٔ سال‌هایی که نمی‌دانمنام‌شان را آغاز بگذارم یا پایان،ایستاده‌ام…با دلی که هنوز می‌تپد،اما آرام نمی‌گیرد.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 23:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه، بر دیوار خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-ghaeefqmxyus</link>
                <description>پس از رفتنِ تو،کوچهبویِ تو را نَفَس می‌کشد،سنگفرش‌هاصدای قدم‌هایت راتکرار می‌کنند.ماه پشتِ پنجره. و من،میانِ خواب و بیداری،به صدای تو گوش می‌دهمکه در باددوباره نامم را صدا می‌زنی...پس از رفتنِ تو،نامت میانِ اشک‌هایم،سایه‌ای‌ست بر دیوارِ خیال. و هر نسیم،ردّی از عطرِ موهایت رادر اتاق جا می‌گذارد.پرنده‌ای در سینه‌ام می‌تپد،بی‌آن‌که آسمانی برای پرواز داشته باشد.چراغ‌ها خسته‌اند،و شب،پیرهنِ خاموشی بر تنِ پنجره پوشانده.من هنوز،با صدای هر عبور،به سمتِ خاطره برمی‌گردم.به لبخندی که دیگر نمی‌بارد،به واژه‌هایی که نیمه‌ جانبر لبانم مانده‌اند.کاش می‌دانستی...در نبودِ تو،جهان نه تاریک است،نه روشن،فقط مَهی‌ست از تو،که آرام،در دلِ من می‌چرخد.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 17:25:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش باد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-w1jjk6jjiszg</link>
                <description>امشبتو را دیدمچون مهتابی که روی شانه‌های شب می‌رقصد.باد آرام از پنجره گذشتو ردّ حضورت را با خود آورد. یادِ نگاه‌ها و لبخندهایی که هنوزدر قلبم زنده‌اند.دست‌هایم خالی،اما دل پر از توست،از بوسه‌هااز سکوتِ شیرینِ با تو بودناز روزهایی که هرگز نمی‌روند.می‌خواهم در کنارِتو باشمجایی که زمان متوقف می‌شودو هیچ چیز جز نفس‌های تووجود ندارد.از زندگی تنها تو را می‌خواهمنه دلیلنه آینده،فقط تو. در قلبمدر نفس‌هایم،و حتی وقتی همه چیز خاموش است،من هنوزدر سایه‌روشنِ حضورت زنده‌ام.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 17:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور، مثلِ خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-iye34kjaeipi</link>
                <description>تو نیستی...اما باز، باران می‌ باردابرِ خسته بر سینه‌ی آسمان می‌گرید.ما دیگر خیس نخواهیم شد،نه کنارِ هم،نه در خیالِ هم.رود می‌گذرد آرام،بی‌آن‌که بنشینیم کنارش،بی‌آن‌که بمانَدکلامی بر لبان‌مان.جاده دور می‌شود،در دوردستِ خود گم می‌شود،ما دیگر هم‌راه نیستیم،و ردّ گام‌هایماندر خاک نمی‌ماند.دلتنگی بی‌فایده است...آن‌قدر دوریمکه خواب همجرأت دیدارِ ما را ندارد.آیا نسیمی باز خواهد وزید؟تا عطرِ تو رابه من باز بیاورد؟</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 16:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« ماشینِ عروس</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-jhryomgqcfyh</link>
                <description>🚘 ماشین عروساگر آن روز می‌دانستیم ماشین عروس قرار است چه بلایی سرمان بیاورد، هرگز آن‌طور ذوق نمی‌کردیم.آن روزها هنوز ماشین به اندازه‌ی امروز زیاد نبود.تک‌وتوک از جاده‌های خاکی عبور می‌کردند و اگر جلوی خانه‌ای ماشینی پارک می‌شد، برای اهالی آن خانه عزت و افتخاری به‌حساب می‌آمد.لبخندی بی‌اختیار بر گوشه‌ی لبم نشست.عروسی پسرعمویم بود. با هزار زحمت و خواهش از این و آن، توانسته بود ماشینی امانت بگیرد؛ آن‌هم با هزار منت که: «مواظب باشید خط نیفتد!»چند بادکنک و روبان رنگی به دستگیره‌ها و آینه‌ها بسته بودند. عروس را به آرایشگاه برده بودند و داماد طبق برنامه باید سرِ ساعت به دنبالش می‌رفت.خانه‌ی ما مثل همیشه پر از جنب‌وجوش بود. صدای ضبط ناخودآگاه کمرت را به رقص می‌آورد و بوی اسپری مو، ادکلن و لاک همه‌جا پیچیده بود. شادی و هیاهوی آماده‌شدن در هر گوشه‌ای جریان داشت.یکی مو اتو می‌کشید، یکی آرایش می‌کرد، یکی لباس می‌پوشید؛ و هر کس که کارش زودتر تمام می‌شد، به دیگری کمک می‌کرد.در همان شلوغی، داداش بزرگم با عجله وارد شد. برق خاصی در چشمانش می‌درخشید.با هیجان گفت:ـ هنوز آماده نشدید؟ زود باشید، من ماشین آوردم. تا عروس آماده بشه، شماها رو می‌برم مراسم!با تعجب نگاهش کردیم.ـ ماشین؟ از کجا آوردی؟ ماشین کیه؟چشمانش شیطنت‌آمیز برق زد و گفت:ـ ماشینِ عروسه! جلو در پارک بود. گفتم بیام دنبال شما. به‌جای بازپرسی، زودتر آماده شید!از خوشحالی جیغ کشیدیم. چه افتخاری! سوار شدن ماشین عروس!داداش پشت فرمان نشست، دو نفر جلو جا شدند و پنج نفر هم عقب. از شوقِ ماشین عروس، دیگر نه چروک شدن لباس‌ها مهم بود، نه خراب شدن موها.ماشین به راه افتاد. داداش گفت:ـ هنوز زوده، یه دوری تو شهر بزنیم!و ما هم، از خدا خواسته، با فریاد گفتیم:ـ بزن بریم!ضبط را تا ته بلند کرد. بعد از مدت‌ها، گواهی‌نامه‌ی خاک‌خورده‌اش به کار آمده بود. خیابان‌ها را بالا و پایین می‌رفتیم؛ مردم لبخند می‌زدند و ما دستمال‌هایمان را در هوا می‌چرخاندیم.روبان‌های رنگی در باد می‌رقصیدند و دل ما هم با آن‌ها می‌رقصید.اما ناگهان داداش به خودش آمد. یادش افتاد برای چه ماشین گرفته! با سرعت برگشت سمت خانه‌ی داماد.وقتی رسیدیم، همه در کوچه منتظر بودند. داماد با چهره‌ای گرفته جلو آمد. از آرایشگاه چند بار تماس گرفته بودند که عروس آماده است.تمام شادیِ لحظه‌ای‌مان دود شد و به هوا رفت.داماد با ناراحتی پشت فرمان نشست و رفت.بعدها شنیدیم عروس در آرایشگاه حسابی از خجالتش درآمده و تا آخر مراسم حتی یک نگاه هم سمت ما نکرد!اما هنوز هم، هر وقت یاد آن روز می‌افتم، لبخندی گوشه‌ی لبم می‌نشیند...چون آن روز، ما فقط مسافرِ ماشین عروس نبودیم ما مسافرِ یک خاطره‌ی فراموش‌نشدنی بودیم.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 16:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«عَطیه»</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87-q5f8nyxvdb4e</link>
                <description>صبح بود، صدای مادرش در خانه پیچید. «عطیه» آماده‌ای»؟عطیه فقط سرش را تکان داد، بدون اینکه حرفی بزند. نگاهش به پنجره بود، جایی که نور کم‌رنگ خورشید روی زمین نقش می‌بست.مادرش نگاهی به او انداخت و از اتاق بیرون رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست در ذهن عطیه چه می‌گذرد.خاطراتش دوباره به سراغش آمدند. روزهایی که بازی می‌کرد، می‌خندید، و هیچ ترسی در دلش نبود. صدای خنده‌های دوستانش، بوی نان تازه، لمس نرم لباس‌های مدرسه…همه چیز ناگهان محو شد و جای خود را به غم و خشم داد.عطیه از جای خود بلند شد.به آینه نگاه کرد. صورت زیباو معصومش اکنون خط‌هایی از خشم و درد را در خود داشت.شب‌ها، وقتی همه خواب بودند در اتاقش قدم می‌زد، با خودش حرف می‌زد، حرف هایی نامفهوم، که مشخص نبود درباره که و چه اند.صدایش در اتاق کوچک می‌پیچید......«عطیه»دختری که نمی‌دانم از او چه بنویسم؛ معصومیت نگاهش، یا خشم و فریادهای عصیانگرانه‌اش.کاش خود او بود و قلم به دستش می‌دادم و می‌گفتم: «بنویس هر چه دلت می‌خواهد… هر چه و هر کس که آزارت داد، بنویس سرنوشتت را. بنویس غم‌ها و اشک‌هایت را، بنویس چه شد که خشمی این‌چنین در وجودت خروشید.»هیچ‌کس او را درک نمی‌کرد؛ چون در جایگاه او نبودند. شاید هم برایشان مهم نبود که درکش کنند. حتی کوچک‌ترین همدلی نیز نصیبش نمی‌شد. نمی‌دانم، آیا می‌دانست دوست داشتن و دوست داشته شدن چه رنگی دارد؟عطیه دختری بود که فقط نگاهت می‌کرد؛ مو شکافانه و مرموز. هیچ‌گاه نمی‌گفت در ذهنش چه می‌گذرد، تنها شاید لبخندی بر لب می‌آورد، و ناگهان، سیلابی خروشان در ذهنش به راه می‌افتاد؛ خاطرات و رنج‌های گذشته‌اش هجوم می‌آوردند، و او فریاد می‌کشید، جیغ می‌زد، و گاهی حمله‌ور می‌شد به هر آن‌که نزدیکش بود.عطیه دختری معصوم و بی‌گناه بود، اما روزگار او را برای رنج‌ها و دردهای ناتمامش انتخاب کرده بود. دختری زیبا و فریبا. زمانیکه تمام رویاهایش را بافته بود، ناگهان مجنون شد. کسی نمی‌دانست چرا و چگونه او تبدیل شد به آدمکی ترسناک و تنها.شوک‌های الکتریکی بر مغزش، او را بیش از پیش وحشتناک کرد. هر روز، تنهاتر از قبل، با فریادهایش، در جهانی محصور و بی‌رحم زنده بود. تا آن‌که روزگار، سرانجام، رضایت داد که رنج‌هایش پایان یابند. نامش بر تکه سنگی سرد نوشته شد و او در خاطره‌ها فراموش شد… هیچ‌کس نفهمید که «عطیه» چه شد.«عطیه» دختری که سازِ سرنوشتش کوک نبود.شاید در جایی دیگر، در خانه ایی دیگرپشت پنجره ایی دیگر ایستادهو با خود زمزمه میکند؛باز باران عاشقانه.می‌کوبد بر قلبِ خسته.می‌گرید، دلِ دیوانه.در غمِ یارِ رفته.در سکوتِ بی صدا.باز باران، عاشقانه.می‌نویسد نامِ او را.بر دلِ شب، بی بهانه.می‌رقصد بر شاخه‌ها.نغمه‌های شبانه.می‌پیچد، عطرِ یادش.در دلِ تنها‌ی خانه.می‌چکد از بامِ قلبم.خاطره‌های جاودانه.می‌رقصند با بارانتا صبحِ های عاشقانه</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 07:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تکرارهای بی پایان»</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-obz1kvuj1xdq</link>
                <description>و شاید غمتکراری بی‌پایان است.هر روز در این تکرار، من گم می‌شوم.غرق می‌شوم و راه نجاتی نیست.دیگر آن‌قدر غرق شده‌ام که توان دست‌ و پا زدن ندارم، شاید هم نمی‌خواهم بیشتر فرو بروم.فقط چشمان ِ بسته آرامم می‌کند.تاریکی به نَفَسَم آرامش می‌دهد.به هیچ چیز فکر نمی‌کنم.چیزی را به سیاهی‌ام راه نمی‌دهم.می‌خواهم حداقل اینجا در آرامش باشم. من تنها تاریکی تنها هر دو با هم تنها.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 02:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دا»</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AF%D8%A7-fe3d9hnhaeuv</link>
                <description>         امشب به یادت افتادم. مثل شب های پیش و پیش تر. موهای بافته شدهِ حنایی اتکه از کناره های صورتت رها و زیبا، از زیر گُلوَنی ات بیرون زده بود، اصالت «دا»  بودنت را نشان میداد. چشمان مستت همچون آن آهوی زیبای در دشت،سحرانگیز بود و زیبا. همیشه لبانت بسته به سکوت بود با نگاهت حرف میزدی. خانه نقلی و کوچکت را به یاد دارماز بودن در آنجا سیر نمی شدم. شبی که تا صبح با صدای تیک تیک ساعتِ روی طاقچه ات خوابم نبرد را به یاد دارم، دلم نمی خواست صبح شود و برگردم به خانه مان دنبال بهانه ایی می گشتم برای ماندنِ فردایم.خانه ات،بوی عطری داشت که هنوز در هیچ عطاری، پیدایش نکرده اموقتی تو را صدا میزدم « دا» انگار سکوت تمام دنیا را فرا میگرفت که بله گفتن تو را بشنوند.  بشنوند</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 00:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطنت</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%86%D8%AA-erbuiwb9z1mu</link>
                <description>تازه نُه سال م شده بود. به سن تکلیف رسیده بودم و باید دستورات دینی رو رعایت میکردم. تویه اون سن، بچّه چه میدونه تکلیف دینی چیه و یا حتّی سن تکلیف؟؟ فقط به بزرگترها گوش میدن، هر چی اونا میگن رو اجرا میکنند، نه از روی علاقه، بلکه بخاطر تنبیهاتی که ممکن بود نصیب شان شود. جثه ایی نداشتم. کوچولو و ریزه، میزه بودم. اما باید دیگه حجاب رو رعایت میکردم، با پسرای فامیل بازی نکنم و هر وقت اومدن خونه مون  تا موقع رفتنشون یه گوشه قایم میشدم.  در اون سن، جنسیت برای بچه ها مفهمومی نداره.  فقط دوستی ها رو می دیدیم، خاطره ها، بازی ها، شیطنت ها. اولین ماه رمضانم حساب میشد. باید مثل بزرگترها روزه میگرفتم.  اوایل برایم جالب به نظر می رسید. وقتی چهار صبح بیدار شدم، خانه در هیاهوی قشنگی غوطه ور بود، صدای رادیو مادر که دعاهای مخصوص رمضان خوانده میشد. سفره ایی که پهن میشد، چای شیرین، گاهی حلیم. گاهی غذاهایی که از شب باقی مانده بود. و بعد تذکر مادر که یادآوری میکرد، دیگه باید زودتر مسواک بزنیم و وضو بگیرم و آماده نماز بشویم.یه قسمت هایی از نماز رو از حفظ بلد بودم جاهایی مثل تشهد، سلام و یا تسبیحات اربعه راروی کاغذ نوشته بودم و کنار سجاده م گذاشته بودم و از روی  اون میخوندم.  بعدِ نماز احساس خواب میاد سراغ آدم. هنوز چشمام رو نبسته بودم که مجدد بیدارم کردن که باید آماده رفتن به مدرسه بشم. وااااای خیلی سخت بود. خوابم میومد.لباس هامو می پوشم. مسیر مدرسه رو همیشه تنها میرفتم، البته بیشترِ  بچه های مدرسه یا با سرویس میومدن یا با بزرگترهاشون. خیلی کم بودیم بچه هایی مثل من که باید خودمون از همون بچه گی، استقلال پیدا میکردیم. یکی، دو ساعت اول، تویه مدرسه خوب پیش میرفت اما هر چی به ظهر نزدیک تر میشدیم حس گرسنگی بهم غلبه میکرد. یادم رفت بگم، وقتی رسیدم مدرسه اولین کاری که کردم با شوق و هیجان سمت دوست هام رفتم بهشون گفتم که روزه گرفتم و با چه هیجانی از سحری خوردن و نماز صحبت کردم. اما اون ها اصلا هیجان زده نبودن.  میگفتن خانواده هاشون به اون ها اجازه این کار رو نمیدن و میگن که فعلا بچه هستن و ساعت ها گرسنه بودن برای بچه ها، که همزمان درس هم میخونن سنگینه.  و فقط بهشون گفته بودن باید احترام این ماه رو نگه دارن و در حضور دیگران چیزی نخورند. همین کار رو هم میکردن.  زنگ های تفریح تو کلاس می موندن و خوراکی میخوردن. زنگ آخر، طبق روال از مسیر همیشگی بر میگردم خونه.  خبری از ناهار نیست. چون همه، روزه هستیم.  باید آماده نماز ظهر میشدم.رادیو مادر روشن بود صدای اذان پخش شد. با اون ضعف و خستگی، نمی تونستم بایستم و نماز بخونم. با زبون روزه، کلی ام راه اومده بودم. نمازم رو خوندم. کلمات عربی رو میخوندم بدون اینکه بدونم معنیشون چیه.  حواسمم جمع نبود. تند تند کلمات رو می گفتم که تموم بشه. برم بخوابم. تا زودتر این ساعت ها تموم بشه و موقع شام بیاد.  خیلی گرسنه بودم.  بیشتر از همه تشنگی آزارم میداد. چشمام گرم خواب بود، اما خوابم نمی برد. از تویه آشپزخونه صداهایی میومد. مادر مشغول آماده کردن افطاری بود همزمان از رادیوش هم صدای تلاوت قران می اومد. صدای دلنشین و آرام بخشی بود. با بوی خوش غذایی که در خانه پخش شده بود از خواب بیدار شدم.  نگاهی به ساعت انداختم.  هنوز چند ساعتی مونده بود به اون لحظه ایی که منتظرش بودم. باید یه جوری خودم رو سرگرم میکردم. آبی به دست و صورتم زدم. مامانم گفته بود که موقع شستن صورتم مراقب باشم آب قورت ندهم. کتاب و دفترهایم را باز کردم و مشغول نوشتن تکالیفم شدم. آنقدر غرق نوشتن بودم که ساعت برام خیلی زود گذشت. صدای دلنشینی از رادیو پخش شد. خیلی قشنگ میخوند، ربنّا..... اهالی خونه در تکاپو بودن. با کمک هم دیگه سفره افطاری آماده میشد. خیلی ذوق داشتم.  یه حس خوب.  انگار امروز یه کار فوق العاده انجام داده بودم.  به خودم افتخار میکردم.لحظه ی موعود فرا رسید، باورم نمیشد که تونسته بودم مثل آدم بزرگ ها روزه بگیرم.از نگاه های تحسین برانگیز اطرافیانم هم ذوق میکردم.  چند روزی به همین منوال گذشت، اما سخت تر از روزهای قبل. دیگه طاقت نداشتم. روزها رو تویه تقویم خط میزدم، به روزهای باقی مانده که نگاه میکردم، با خودم زمزمه میکردم «خیلی مونده» یه روز معلم داشت از روزه و فواید اون برامون توضیح میداد. از دید ما بچه ها که همچین چیزی برداشت نمیشد. و همزمان هم آموزش میداد وقتی که روزه گرفته اید چه کارهایی نباید انجام بدید. یکی از بچه ها پرسید خانم اگه کسی روزه باشه اما یادش بره و چیزی بخوره، روزه اش باطل میشه؟ معلم پاسخ داد؛ چون حواسش نبوده، ایرادی نداره و روزه ش باطله نمیشه. نمیدونم چرا تو عالم بچه گی اون حرف برام خیلی جلب توجه کردچون دیگه از روزای بعد من یادم میرفت که روزه ام.  روزه ام..</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 00:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرتِ لحظه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nazi.akhavan90/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-wjdiyr0g35lp</link>
                <description>کاش قدرِ لحظه‌هایمان را بیشتر می‌دانستیم.ما همیشه در حسرتِ دیروز ایستاده‌ایم،در حسرتِ خنده‌هایی که می‌توانستند گوشِ آسمان را پر کنند.در حسرتِ ثانیه‌هایی که گذشتند و حالا هر دم‌شان برایم آرزو شده است.به آغوشِ تو در گوشه‌ی ساکتِ اتاق،به گل‌های قالیِ بی‌رمقبه رنگ دیوارهای اتاقمانبرای تاتی‌تاتی‌های دخترمان،برای پدرم، پدرت، مادرم و مادرت...برای آن روزهایی که از دست دادن، ناممکن به‌نظر می‌رسید.آرزوی تکرارشان گاهی تا مرزِ مرگ مرا می‌برد.دلم قدم زدن‌هایمان را می‌خواهد،خواب رفتن بر شانه‌هایت،گرمیِ انگشتانت در میانِ دستانم،نگاهی که بی‌صدا، هزار حرف می‌زد.دلم آن روزهای بارانی را می‌خواهد،آن لرزِ عاشقانه بر پوست،آن &quot;دوستت دارم&quot;‌های پنهان میانِ خنده.دلم خانه‌ات را می‌خواهد،آن اتاق‌های کوچک،پنکه‌ی سقفی که به زحمت می‌چرخید،حیاطِ قدیمی با گلدان‌های شمعدانی،پله‌هایی که به خانه ختم می‌شد،خانه‌ای پر از وسایل کهنه،اما پر از نفس‌های زنده.دلم مهمانی‌هایِ کوچک را می‌خواهد،خنده‌ها، شوخی‌ها،آن بیداری‌های تا نیمه‌شب،آن شادیِ بی‌دلیلِ جوانی.چقدر دلم لک زده برای بویِ تابستان،برای شیشه‌های آبغوره در آفتابِ ایوان،برای آب‌لیموهای تازه،انارهای دانه‌شده در کاسه‌های گلدار،بوی شوید خشک‌شده،بویِ باقالیِ تازه روی اجاق،درختِ مو در حیاطِ خلوت،دلمه‌های برگ مو،چایِ آلبالوهای غلیظ و ترش...چه زود گذشت.با دلخوری، با سکوت، با تنهایی.کاش آن روزها، عاقل‌تر بودم.کاش می‌دانستم زندگی، همین لحظه‌های کوچک است که بی‌صدا می‌گذرند.شاید اگر آن روزها دانا‌تر بودم،امروز، این‌گونه حسرت نمی‌خوردم.اما می‌دانم...چند سالِ دیگر، باز به همین لحظه‌ها فکر می‌کنم،اشک در چشمانم جمع می‌شود و می‌گویم:«من آن روزها را می‌خواهم. همان دقیقه‌ها را.»چرا وقتی می‌فهمیم باید عاقل باشیم،دیگر دیر شده است؟همیشه در حسرتِ گذشته می‌مانیم.بی‌آن‌که برای فردا، عاقل شویم.</description>
                <category>نازی برادران</category>
                <author>نازی برادران</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 00:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>