<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nznin jafarkhah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazinn</link>
        <description>بیگانه با هیاهوی جهان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:35:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1228654/avatar/fkGPH9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nznin jafarkhah</title>
            <link>https://virgool.io/@nazinn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نباید می‌ترسیدم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-skxq7bzxu08k</link>
                <description>دو قُل بودیم؛ خردسال و نازک‌جثه. او پسر بود با کاکلی پرپشت و خرمایی. من اما دختر، با موهایی بور و یکدست و چتری. شب به شب، مادر تشک‌هایمان را موازی باهم پهنِ فرش می‌کرد؛ با فاصله‌ای نچندان زیاد. برادرم اما از تاریکیِ خانه وحشت داشت! از خاموشیِ لامپ‌ها، از سایهٔ لباسها روی رخت‌آویز، از سایهٔ بقچه‌ی رختخواب‌ها روی دیوار گچ‌مال اتاق. وقتی مادرمان می‌رفت، او تشک‌اش را می‌چسباند به لبهٔ تشک من. بعد می‌گفت دستم را بگیر و به من نگاه کن تا خواب بریزد توی چشم‌هایم.ساعت‌ها روی یک پهلو کز می‌کردم و دست‌هایش را می‌گرفتم تا خوابش ببرد. خب یکّه برادرم بود، خواب را از چشمان خودم می‌قاپیدم که بگذارم روی چشمهای او. گاهی اوقات هم پتو را از سینه‌ام می‌کشیدم کنار و بلند می‌شدم؛ شیرجه می‌زدم توی تاریکی و می‌گفتم نگاه کن! اینجا هیچ چیز نیست! که مبادا دلش مثل قلبِ گنجشک تالاپ تولوپ کند، یا که کابوس قاتیِ خواب‌هایش بشود. مادرم با این خاطره همه‌جا تعریف و تمجیدم را می‌کند. می‌گوید نازنین هیچوقت از تاریکی نمی‌ترسید، از تنها توی خانه ماندن، از هیچ‌چیز! برعکس برادرش.من اما هیچوقت نگفتم که مجبور بودم! که نباید می‌ترسیدم از خاموشی و تنهایی. من باید از همان خردسالی «تکیه» بودن را تمرین می‌کردم، خانه بودن را، پناه و امن بودن را. یکدانه خواهر که بیشتر نداشت برادرم. دوقلو بودیم و هم‌سن و سال، اما من باید «بزرگتر بودن» را تمرین می‌کردم...«نازین جعفرخواه»</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 12:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌های ما، خانه‌های شما</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-wkgmcjghsleq</link>
                <description>صندلی‌ها را می‌چیدیم گَلِ هم، پُشتی‌های لاکی و بالشت‌های گل‌ریز را حصار می‌کردیم و مثلاً می‌شد چهاردیواری! چادرنماز و ملافه‌های مادر را دزدکی می‌قاپیدیم، سر و ته‌شان را بهم گره می‌زدیم و کشکی کشکی می‌شد سقفِ خانه‌مان!خانه‌‌ای که آن‌روزها می‌ساختیم، دیوارهایش بند بود به مو، با یک فوتِ ناقابل می‌ریخت! نه مثلِ خانه‌های الآن، که بهمن و طوفان هم اثری نمی‌کند به ریشه‌اش. خانه‌های ما، هرچند اگر دیوارهایش سست بود، اما لااقل کانونش سست نبود! گرما داشت، عشق توی چهار دیواری‌اش می‌لولید. صدای قهقهه‌ و گپ و گفت، لرز می‌انداخت به سقفِ کوچکش.نه مثل خانه‌های الآن، که بیرونش محکم باشد و عشقِ درونش نه. که هرکس گوشه‌ای برای خودش زندگی کند و لام تا کام حرف در نیاید از حنجره‌اش.آری! خانه‌های ما، دیواره‌هایش سست بود، اما کانونش سرد نه...نازین جعفرخواه (قصّه‌باف)https://t.me/ghesse_baf</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 12:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعدِ یه مدت...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%AA-rkx9pakxr08n</link>
                <description>؛بعدِ یه مدت، دیگه برات مهم نیست چایی یخ بشه و از دهن بیوفته! دیگه جَلدی نمی‌لولی توی آشپزخونه، که استکانت رو دوباره گرم کنی. همون چای یخ و تلخ‌مزه رو، خورده‌نخورده سر می‌کشی. بدون نعلبکیِ گل‌سرخی، بدون قندی که پهلوش...بعد یه مدت، دیگه برات مهم نیست توی عکس خوب و خوش‌خنده بیوفتی، که نوکِ روسریت کج و معوج نباشه، پلک نزنی و چشمات بسته نیوفته یکوقت. بعد یه مدت، دلت به همون عکسِ تار و بدقواره رضا میده و بی‌چک و‌ چونه می‌گی:«آره همین‌ خوبه!» دیگه اصرار و پافشاری نمی‌کنی: «دوباره! دوباره ازم بگیر فرزانه.»بعد یه مدت، وقتی قراری چیزی دعوتی، دیگه برات مهم نیست خط چشمِ آبیت قرینه بشه! دُمِ ابروهات تا به تا نباشه، فرقِ سفید بندازی کف سرت، که اون جوشِ چموشی که وسط پیشونیت افتاده رو با هزار لا کرم‌پودر و زهرمار قایم کنی! دیگه مهم نیست شالِ سرخابیت با رنگِ مانتوت بخونه. که خطِ اتو، درست بیوفته وسطِ زانوت. بعد یه مدت، ناهماهنگ‌ترین لباس‌هارو از پشتِ در برمی‌داری و دیده‌ندیده می‌ندازی تنت! با همون لب‌های بی‌لعاب و بی‌ماتیک، موهای وز و خط چشمِ کجِت. بعد یه مدت، برات مهم نیست که حداقل با دو سه‌ رنگ خودکار جزوه بنویسی! ریز و بدون خط‌خوردگی. بعد یه مدت، همون مدادسیاهِ بی‌سر و ته رو می‌تراشی، فقط برای رفع تکلیف...بعد یه مدت، دیگه مهم نیست کسی تولدت رو مبارک بگه یا نه. رأس دوازدهِ شب، منتظرِ هجومِ نوتیف دوستات نمی‌مونی. دیگه از کسی انتظاری نداری! کیکش رو خودت می‌پزی، شمعش رو خودت می‌خری، رقصش رو خودت می‌کنی، بعدش آرزویِ بُخور نَمیرِتو فوت می‌کنی تا سال بعد، که اگه برآورده نشد، دوباره آرزوش کنی! سه‌باره و چهارباره. تا وقتی که عددِ شمع‌هات برسه به نود و یک سالگی. که شاید بیش‌تر، شاید هم کم‌تَ...آره، داشتم می‌گفتم! بعد یه مدت...پی‌نوشت: شاید دل‌گویه، شاید غُری که باید می‌زدم به جونِ روزگار. شما اسمش رو هر چی می‌خواید بذارید :)</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 01:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم «آدم‌بزرگ» شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-znrq6bxzrnbc</link>
                <description>سَر و تَهَم را که می‌زدی، سرجمع صد و سی سانت هم نمی‌شدم! هشت سالم بود و دو ماه و نصفی. ظهر به ظهر، آفتاب که روی بام می‌افتاد، جلدی می‌دویدم توی حیاط! درست وقتی که از کاشی‌ها گرما می‌زد بالا. یک پا در هوا، می‌ایستادم روی کاشی و دست‌هایم را بین زمین و آسمان معلق نگه می‌داشتم. وزنم را می‌انداختم روی پنجه، سینه‌ام را صاف می‌کردم و زل می‌زدم به سایهٔ لاغر و سیاهم. بعد قدِ سایه‌ام را چشمی متر می‌کردم و اندازه می‌زدم! هر روز همین بساط به پا بود. سایه‌ام را می‌کاویدم که بفهمم، امروز هم بزرگ شده‌ام؟ یا نه، هنوز خیلی مانده تا آدم‌بزرگ شدن. اما مامان! هرقدر که سنم بیشتر رفت بالا، هرچقدر سایه‌ام درشت‌تر شد، فکرِ بزرگ شدن هم از سرم افتاد....«نازنین جعغرخواه»</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 00:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امّا، دروغ چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D9%85%D9%91%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-otjskc0hanxq</link>
                <description>از بیمارستان که آمدی بیرون، صدای مُهره‌های کمرت را شنیدم، که زیرِ وزنه‌های غم شکست. به روی خودت نیاوردی چه شده، اما دروغ چرا؟ دیدم پنهانی آستین‌ِ ژاکت را کشیدی به چشمانت. شیشهٔ دودی را دادم پایین و دستم را تکان دادم برایت. از آن طرفِ خیابان نگاهت را پرتِ من کردی و خندیدی. بعد سرت را مطمئن تکان دادی، که مثلاً خیالم را تخت کنی و بگویی همه چیز رو به راه است! اما دروغ چرا، من دیدم که حواست به سرعتِ ماشین‌ها نبود، که کوییکِ آلبالویی جلوی پایت دستی را کشید. آمدی و نشستی روی صندلیِ آفتاب‌گرفته، گفتی خودت ماشین را آتش کن. پرسیدم پس دکتر چه گفت؟ نشنیدم چیزی بگویی، اما سیگارت را دیدم که کُرور کُرور دود پس داد رفت هوا. آرنجت را تکیه دادی لبهٔ پنجره، گفتم شیشه را بده بالا، سینه پهلو می‌کنی! گفتی چشم، من اما دیدم نگاهت را ناشیانه دزدیدی. آن روز، قلبت آتش نگرفت، اما فندک‌ات چرا، دیدم که شعله کشید به فلک. سرما نیفتاد به جانت، اما استکانت چرا، دیدم که چای برای سومین بار سرد شد. سه چهار بُرج گذشت رضا، هیچوقت نگفتی پدرت مرده، اما خودت چرا، دیدم که از غمباد مُردی....نازنین جعفرخواه‌.پی‌نوشت: ترجیحاً همراه با آهنگِ «فندک تب‌دار» از چاوشی بخوانید و بشنوید. :)</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 20:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-efrrfr5aq0v4</link>
                <description>احتمالاً دستِ زمستان و تابستان رفته توی یک کاسه! وگرنه این گرما چرا زده پسِ کلهٔ خانه‌مان؟ آن هم توی چلهٔ اسفندماه.مادر انگشتِ سبابه‌اش را می‌مکد، احتمالاً دوباره سوزنِ گلدوزی رفته باشد زیر پوستش. بعد می‌گوید گرمایِ اسفند را ببین! پس چرا این سرمای بی‌پدر از خانه نمی‌‌افتد بیرون؟ می‌گوید سرمای خانه‌مان، همه زیرِ سرِ چاوشی است و صدایش، وگرنه این همه سوز از کدام سوراخ سُنبه می‌لولَد تو؟ می‌گوید قطعش کن، صدایش بوران دارد و بهمن! یخ می‌زنی آخرسر...من اما حرفش را نشنیده می‌گیرم! صدای چاوشی راه می‌افتد توی خانه، قدم به قدم. پای چپم زیر زانو خواب رفته و مهره‌های کمرم رفته است توی هم. سرم را تا سینه خم می‌کنم و با صابون خیاطی، گل و مرغ می‌کشم روی مُچ و آستین‌ها. سوسن و رز و سرخس! که بعد بروند زیرِ دست‌های مادر و به نوبت جوانه کنند. مادر نخ کوبلنِ سرخابی را می‌پیچد دورِ انگشت و با گرهِ فرانسوی گُل می‌زند به سینهٔ پارچه. دستم می‌شُلَد، به مادر نگاه می‌کنم که تکیه‌اش را انداخته به کوسنِ زرشکی، به عینکی که روی تیغهٔ بینی‌اش عرق می‌کند. نگاه می‌کنم به انگشتان ساییده‌اش، که سوزنِ سرکش را مُطیعانه رامِ خود کرده‌اند. لرز افتاده به دوش‌هایم، حتماً چاوشی ابرها را آورده توی خانه، وگرنه این همه برف روی گیس‌های مادر چه می‌کند؟ به این فکر می‌کنم که در آخر، این آستین‌ها مالِ کدام دست‌ها می‌شود؟ توی کدام خانه‌ها می‌رود؟ به این فکر می‌کنم که، دخترانِ شهر چقدر خوشبخت‌اند! چون تکّه‌ای از دست‌های مادرم را برمی‌دارند و با خودشان می‌برند! عطر تنش را. دست‌های رنجیدهٔ مادرم، هر روز به قنوت وا شده‌اند و به دعا. به این فکر می‌کنم که دخترهای شهر، چه ساده عاقبت بخیریِ خود را خریده‌اند...نازنین جعفرخواه.</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 02:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاع بِنامیدَش!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%90%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%8E%D8%B4-zl38tbgl6k4a</link>
                <description>از درد، دنده به دنده شد و رو به دیوار غلتید. زانوهایش را جمع کرد زیر سینه و سرش را فرو برد توی یقه‌. مایع سِرُم را چکه چکه می‌شِمُرد تا تمام شود و ته بکشد. منتظر بود پرستار با صدای لخ‌لخِ دمپایی‌اش بیاید! سوزن سرم را از زیر پوستِ کبودش بیرون بکشد و رویش پمبه بگذارد.دست‌هایش را گرفت جلوی چشم‌ها. پوستش نازک شده بود و برجستگیِ رگ‌های آبی را به وضوح می‌دید. موهای ابرویش تازه نوک زده بودند، دیگر مثل سابق کچلی‌اش توی ذوق نمی‌زد. حالا می‌توانست روسری را شل کند و کمی عقب‌تر بکشد! طوری‌که جوانهٔ موهای شقیقه‌اش بیشتر به چشم بیاید. همه می‌گفتند آب زیر پوستش رفته و رنگ به صورتش برگشته. دوام آورده بود، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کرد، دور از انتظارِ خودش و بقیه. عرق از تیرهٔ کمرش چکه می‌کرد، چشمش به در بود تا لبخندِ رضایتِ دکتر و پرستارها را ببیند! دل توی دلش نبود برگه‌ی ترخیص را بزنند زیر بغلش و بگویند مرخصی! حالا می‌توانی خستگیِ سه سال شیمی‌درمانی را دَر کنی. که بگویند برندهٔ این جنگِ نحس، تو شدی. تو زورت بیشتر چربید. حالا می‌توانی برگردی خانه‌، می‌توانی فرار کنی! از این اتاقی که دیوارهایش زرد است و چرک، از بوی سرسام‌آورِ الکل، از تیزیِ سوزنِ آمپول و سرم.باید همین‌ها را بهش می‌گفتند! این همه نجنگیده بود که دقیقهٔ نود بازی را ببازد. نباید مدالِ طلا را می‌باخت، باید در این رقابتِ نامنصفانه اول می‌شد! باید شجاع می‌نامیدنش...نازین جعفرخواه.پی‌نوشت: عنوان این کتاب رو که دیدم، این ایده جرقه خورد توی مغزم.</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 01:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه: (نِ) [ په. ] (اِ.)</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%90-%D9%BE%D9%87-%D8%A7%D9%90-dmybh1nmfd41</link>
                <description>ساعدِ لُختش را روی چینِ پیشانی کشید.دست‌هایش تا آرنج بند بود! داشت خمیر چانه می‌کرد برای ناشتا. عرق تا چانه‌اش را رد انداخته بود و سکوتِ غلیظی دو قدمی‌اش پرسه می‌زد. آتش از تنورِ خِشتی گُر می‌گرفت و کُرور کُرور گرما پس می‌داد به صورتش. تا کمر خم شد و چانه‌ها‌ی آردی را با فاصله چسباند به تنهٔ تنور. عرق از پیراهنِ وصله‌پینه‌‌اش می‌چکید، چسبیده بود به گودیِ کمرش. سرش را که به چپ و راست تکان داد، استخوان گردنش قلنج کرد. خطِ نگاهش کشیده شد به دور و اطراف! به ستون‌های بی‌سر، به شکافِ زمینِ‌ زیر پایش. به قراضه‌های آهن، اوراق‌های ماشین و تیر و تخته‌های سوخته. به خرابه‌هایی که یک‌روز خانه بودند و سقفی بالای سر داشتند، گرم بودند، نرم بودند. به شهرِ ماتم‌زده در بُحبوحهٔ جنگ!بوی گرمِ نان داشت به بوی دود و باروت می‌چربید. غروب در آسمان آب می‌رفت و به مرور تمام می‌شد. مُشتی از خاکِ سوخته را در گودِ دستانش جمع کرد و بوسید. بعد سرش را آرام روی پاره‌ای آجر گذاشت و بر سنگ‌ریزه‌ها دراز کشید. شاید لغت‌نامه‌ها در تمامِ تاریخ دروغ می‌گفتند! «خانه» با در و دیوارهایش معنا نمی‌گرفت. خانه خاک بود، سرزمین، وطن. همین تکه‌ زمینی که رویش خوابیده بود...نازنین جعفرخواه. </description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 13:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندان لق را باید کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AF-lfccijimnzlw</link>
                <description>بچه‌سال بودم و داشتم شش‌سالگی را پُر می‌کردم. مامان رشته‌های روغنیِ ماکارونی را دورِ چنگال پیچید و کف دستش را گرفت زیرش. بعد چنگال را هواپیماگونه در هوا فِر داد و آورد جلوی چانه‌ام. دهان وا کردم تا هواپیمایِ حاملِ ماکارونی روی زبانم که باند باشد فرود آید. اما چشمتان روزِ بد نبیند! لبهٔ قاشق با لثه‌ام برخورد کرد، خُرده دندان شیری‌ام لق خورد و افتاد زیر زبانم. مزهٔ خون که به طعم ماکارونی چربید، پا به زمین کوبیدم و داد و بیداد گلویم را پُر کرد. نوک زبانم را که به حفرهٔ لثه می‌زدم، فکر می‌کردم تا ابد همین آش است و همین کاسه! اما مادر می‌گفت به لیزیِ لثه و جای خالی‌اش عادت می‌کنی! کم کم می‌بندد و دندان بهتری می‌آید جایش. آن موقع‌ها عقلم قد نمی‌داد، نمی‌فهمیدم! اما بعد پی بردم حکایتِ دندان لق، حکایتِ برخی آدمهاست. رفتنی‌ها باید بروند، تا کسانی جایشان بیایند که بهترند. دندان لق را باید کند! مدتی جای خالی‌‌اش ناسازگاری می‌کند، اما به مرور عادت می‌کنیم...نازین جعفرخواه.</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 16:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه سفید!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-issqngfhiytv</link>
                <description>؛نوکِ انگشتانش گچی شده بود و ساییده.کف دست‌هایش را به بلوزِ صورتی‌اش کشید و خیره شد به کف خیابان! به نقاشی‌‌ِ سیاه و سفیدش. در پَسِ ذهنش جزئیات را مرور کرد؛ انگار هیچ چیزی از قلم نیفتاده بود! خُرده‌موهای مادرش که از زیر روسری به پیشانی می‌سُریدند. لبخند شکسته‌ی پدرش و عشقی که میان‌ِ آن دو نفس می‌کشید! همه چیز را مو به مو به تصویر کشیده بود، اما باز انگار یک پایِ نقاشی‌ می‌لنگید و چیزی کم داشت! تا زانو خم شد و چسبِ هَرزشده‌‌ی کتانی‌اش را باز کرد. پاهای برهنه‌اش را بیرون کشید و روی آسفالتِ سخت و زمخت راه رفت. کنارِ نقاشیِ پدر و مادرش زانو تا کرد و نشست. بعد آرام سرش را روی آسفالتِ سرد خواباند و پاهایش را زیر سینه جمع کرد. کمی بیشتر به مادرش چسبید، پلک‌های کوچکش را بست و پاهایش را به بغل چسباند. پدر، مادر و دختر!حالا خانواده تکمیل شده بود...</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 20:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا بوی شب می‌داد!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-mlm66heiymmb</link>
                <description>؛پلک‌هایش را روی هم ماسید و کف دستش را جلوی باریکه‌ی نور گرفت. آفتاب بر سرامیک‌های لیز غَلت می‌زد و نسیم از لبهٔ پنجره می‌ریخت زمین.پاهایش را زیر زانو جمع کرد و میان چین و چروکِ ملحفه، در خود پیچید.لالهٔ گوش‌هایش به قرمزی می‌زد و تیغهٔ چانه‌اش از سرما می‌لرزید. یعنی قبل خواب لای پنجره را باز گذاشته بود؟! حتماً باز گذاشته بود که اتاق بوی نم و خاک می‌داد. «غم» همزمان با او چشم وا کرد، خمیازه‌ای کشید و صبح را بخیر گفت!زن، رشته‌های پتو را میان مُشت‌ مچاله کرد و سرش را در یقه‌ فرو برد. صبح شده بود، اما هنوز تنش بوی شب می‌داد! کف دست‌هایش، موهایِ واژگون و ژولیده‌اش، پُلیورِ شیری‌ و حتیٰ ملحفهٔ روی تخت...نازین جعفرخواه.</description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 14:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چهار نفریم!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%85-v2lv2c88sykh</link>
                <description>؛آبِ جوشیدهٔ کتری قُل می‌خورد و تَنه‌ی بند زدهٔ قوری عرق می‌کرد. روی یک زانو نشستم و سرم را داخل کابینت چرخاندم! دستم را تا آرنج کش دادم و بستهٔ نبات را از لالویِ شیشه‌های حبوبات و ادویه چیدم. بخارِ سفید و سرکشی از دهانهٔ کتری می‌سُرید. پاییز، سُر و مُر و گنده روی مبل لمیده بود و خرناس می‌کشید. دلتنگی، با کلافِ کاموا لبهٔ اُپن نشسته بود و برایمان خاطره می‌بافت! سایه‌ی سیاهِ تنهایی‌ به پَر و پایم پیچید و زیر گاز را خاموش کرد. نگاهم را دور تا دورِ خانه کشیدم و با انگشتِ اشاره شروع کردم به شمردن!من، پاییز، تنهایی و دلتنگی! تنها چهار استکان برای‌ چایِ عصر کافی بود...نازین جعفرخواه.نوشته‌های بنده در پیام‌رسان بله: ble.ir/join/2TRu6wur9q </description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 00:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوار ارم، نیمکت دوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-qnbhy3mo67dg</link>
                <description>؛تنش را جلو کشید و پای نیمکت، روی یک زانو نشست. موزائیک‌های نارنجیِ پیاده‌رو لغزنده بودند و چرک. دستش را کش داد و چتر مشکی را بر فرازِ سرِ زن گرفت. چشم در چشم شدند و  نخِ نگاه‌هایشان بهم گره خورد! مَرد حرف‌هایی را زیر زبانش مزه می‌کرد، اما نمی‌دانست چطور باید جمله بچیند. کمی دست دست کرد و با خودش کلنجار رفت. زن، زنجیرِ نازکِ کیفش را بر دوش انداخت و دنبالهٔ شال را دورِ گردنش پیچید. می‌خواست دلش را دو دستی بردارد و برود! داشت دیر می‌شد و وقت، تمام. مرد، تمامِ اصرار و التماسش را در چهره‌اش ریخت. اشک در چشم‌هایش دودو می‌زد و اضطراب از شقیقه‌های دودی‌اش می‌ریخت. زن کمر صاف کرد و روی پا ایستاد. داشت آخرین ثانیه‌ها را در دلش می‌شمرد. فَک‌‌های مرد قفل کرده بود و روی هم می‌ماسید. انگار زبانش «حرف زدن» را به چشم‌ها واگذار کرده بود!  زن هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که سرش را برگرداند؛ او شنید! صدای غمناکِ چشم‌های مرد را که می‌گفت: «نرو».نازین جعفرخواه.کانال بنده در پیام‌رسان بله: https://virgool.io/p/qnbhy3mo67dg/ble.ir/join/2TRu6wur9q </description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 00:47:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌ها خواهند گفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@nazinn/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA-gvbuqiysmjbo</link>
                <description>دریچهٔ فلزیِ درب کنار رفت و نور تیزی داخل اتاقک شیش متری دوید. سرباز سرش را از دریچهٔ کوچک جلو آورد و با لحن خشنی گفت:«آهای فاتحی! پاشو ملاقاتی داری!» در باورش نمی‌گنجید، ملاقاتی؟ آن هم بعد از پنج سال آب خنک خوردن؟ پتوی زمخت و کثیف را از پهلویش کنار زد و مثل برق‌گرفته‌ها از زمینِ موکت‌شده بلند شد. دستی پشتِ موهای تراشیده‌اش کشید و دگمه‌های پیراهن چهارخانه‌اش را بست. سرباز دوباره دریچهٔ کوچک در را باز کرد و توپید: «نون نخوردی فاتحی؟ دِ یالّا! فق ده دیقه وقت داری!» به قدم‌هایش شدت داد و پشت در منتظر ایستاد. داشت با خود گمانه‌زنی می‌کرد که یعنی چه کسی به دیدارش آمده؟ مادرش که چشم دیدنش را نداشت، پدرش هم که زیر خروارها خاک خوابیده بود. پس... سرباز از دستهٔ کلید بزرگش، کلیدی سوا کرد و داخل قفلِ درب انداخت. در قیژی صدا داد و باز شد. _ «دستتو بده بینم!» کف دستش را جلوی سرباز گرفت. سرباز یک تایِ دستبند را دُورِ مُچِ او بست و تای دیگر را به دست خودش. کِشان کشان پشت سر سرباز راه را دنبال کرد. دمپایی‌های گشادِ پلاستیکی‌اش بر موزائیک کشیده می‌شد و شِلِپ شِلِپ صدا می‌داد. انتهای راهروی تنگ و تاریک، سرباز ایستاد و سمتش برگشت، با کلیدِ ریزی دستبند را باز کرد و گفت:«برو داخل سالن. ردیف دوم، میز اولی.آهان! پنج دیقه وقت داری جمعش کنی! حالیت شد؟» سرش را به نشانهٔ مثبت تکانی داد و پوست مچش را مالید. همانطور که نگاه کنجکاوش را از سر تا تهِ سالن می‌کشاند، چشمانش بر نقطه‌ای خیره ایستادند! انگار یکهو قلبش تپش را فراموش کرد! پاهایش سست شدند و زیرِ پلک‌هایش نمناک... چرا راه نمی‌رفت؟ مگر پنج سالِ آزگار منتظر این لحظه نبود؟ کف پاهایش را روی زمین کشاند تا به میز رسید. از پشت شیشه، سرتاپای زن را کاوید. به چشم‌هایش که رسید، لبهٔ میز را گرفت تا تعادلش را حفظ کند. انگار هنوز تکانی نخورده بود و همانند سابق بود! موهای خرمایی‌ای که روی پیشانی‌اش تاب خورده بودند، پلک‌های حالت‌دارش، گونه‌های برآمده و استخوانی‌اش... همه چیز! یک دنیا حرف در سینه داشت، حرف‌هایی خاک خورده! خواست گوشیِ متصل به دیوار را بر دارد تا حرف بزند، اما پشیمان دستش را پس کشید. آرام و با مکث، کف دستش را جلو آورد و  به سطح شیشهٔ سرد چسباند. زن نیز مانند او، انگشتانش را روی شیشه لغزاند. زمان، کمتر از حرف‌هایشان بود اما دست‌هایشان همه چیز را خواهند گفت...: نازین جعفرخواه. </description>
                <category>Nznin jafarkhah</category>
                <author>Nznin jafarkhah</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 17:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>