<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازلی دانشخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nazlidaneshkhah</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/945420/avatar/EPy5mB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازلی دانشخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیازت را قورت بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-ksnqle5y1xhp</link>
                <description>نیاز دارم که کسی بیاید بگوید برو من هستم!نیاز دارم که استراحت کنم و مدتی کسی دیگر به جای من برود،بیاید،کس دیگری به بقالی برود و بٔنشن و شیرو ماست بخرد،نیازدارم کسی بیاید و به جای من به فکر خرید نان باشد! کسی بیاید و این «بارِ سختِ تاب آوری» را از من بگیرد زمین بگذارد،کسی که بتواند آزمایش خون برود،معاینه شود و  هراس نداشته باشد!نیاز دارم کسی بیاید و بگوید برو یک گوشه ای خودت را بینداز روی راحتی ،پتو بکش بر سرت،بخواب،کسی بیاید و بگوید بیا بجای تو چند روزی این هزار بوی مشمئزکننده،آدم های زشت,مژه های کثیف،ناخن های وحشتناک،لبهای متورم که تورا یاد ماتحت میمون های کامبوج می اندازد را تحمل می کنم تو برو،!هیچکس این بارِ پشمِ آبخورده را بر عهده نمی گیرد که نمی گیرد!این همه متوهم که حرف وطن می زنند و سرزمین دهشتناک مادری را به کثافت کشیده اند،این حجم عجیب از ادعای سیاست ،همه آنهایی که گله رم، زندگی کرده اند و اکنون وحشت می کنند که چوپان به گله بیفتد و نظم طویله برقرار شود!اینهمه از پرچین پریده،دریده!نیاز دارم بروم استراحت کنم ،چشم هایم راببندم و ارواح سالیان بر انتزاع من چشم ببندند و نظر بند مادربزرگ کار کند و من از نظر بیفتم و رها شوم و رها شومآقا نیاز دارم کسی بیاید و بگوید برو چند روز من هستم.مطمئنم تاب نخواهد آورد این زندگی سگ مذهب را ،اینطور که من راست قامت دارم پیش می روم و روز به روز بر حجمم اضافه میشودغمباد اجباری را قورت می دهمدر دلم به بغضم می خندم اینبار هم غم را خوردم و مرا دارند می خورند!!!!نیاز دارم کسی بیاید بگوید بس استاندوه سالیان ترا خورد!برو ....و من بروم بروم برومکسی نبودکسی نیستهیچکسهیچهمیننیازت را قورت بده !!!#نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 02:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه برف بارید!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-lsx8dqdgxs4h</link>
                <description>برف که دوباره به شیشه می چسبد، فکر می کنم هیچ چیز سخت تر از اولین برف بعد از مردن عزیزترینت نیست، حس اینکه زیر خاک ، زیر سنگ، زیر برف خوابیده است، دلت را مشت می کند...خلاصه برف بارید!این بار دلهره آور اندوهناک پر ملال، بر تل خاکستر فرض کن برف ببارد چه اندوه دل آزاری... چندین روز گذشته ،هنوز بوی دود و خاکستر و کاغذ سوخته می آید. هنوز بوی انسان می آید به هنگام کباب شدن! عجب قبیله وحشی بزرگی وارد شده به خاک بی پناهی ما! در ماشین که نشستم برف را که با دستهای بی حفاظم کنار زدم ، در چشم بر هم زدنی که به شیشه چسبید ،گفتم می دانی سخت ترین قسمت اولین برف چیست؟ اینکه عزیزت را تازه در خاک گذاشته باشی ، دلت می گیرد ، قلبت مشت می‌شود، بی قرار رفتنی! که بروی می دانی که مرده اما فکر می کنی هم خاک ، هم سنگ ، هم برف روی تن بیجانش نشسته است . وای کار از اسماعیل گفتن دیگر گذشته بود ... مطمئنم که در آخرین روز اولین ماه زمستان، برف بر گورهای رج به رج نشسته بود، بر گودالی پر از انسان بی نام ، بی نشان، بیچاره معین می خواند&quot; اگه داشتم تورو دنیا رنگ‌و بوی دیگه داشت !!&quot; آقای معین می دانی ،دو نفر را می شناختم که به هزار امید می خواستند بیایند استانبول و در اولین سفرشان بعد از ازدواج تجربه کشوری دیگر را داشته باشند ، دو تا بلیط خریده بودند برای دیدنت! حالا اگر شد اگر آمدی اگر خواندی به آن دو صندلی خالی دقت کن هردو در پیاده رو تبدیل به پرسیاوشان شدند! جانشان سرخ بود وقتی که روحشان پر میگرفت !خلاصه برف بارید. چسبناک ،سنگین ، سرد،عجیب !پنجاه سال است که برف دیده ام در شهر ،در کوهستان،در جاده های بسیار .در صبح بعد از شب عروس در قونیه..برف دیده ام در کنار دریا...یک گورستان برف دیده ام اندوهناک اندوهناک...هیچ برفی اما به سنگینی آخر دی ماه چهارمین سال قرن نو نبود...از انتهای سربالایی خیابان دود غلیظی می بینم،به کوچه تنگ سمت چپ می پیچم و از اندوه،جمعیت،و نظاره کردن سوختن می گریزم ...طاقی های کوچک و بزرگ سوخته ،سرای ملک ،حاج مجتهد خاکستر شده .. این چهارمین بار است که در گذر می سوزد از یوغ،از سم اسبان بلشویک،از خائنین ،وای از این خائنین بی شمار...در شهر چرخیدم صبح زود بود . در آتش بازار جانهایی بی نفس شده بودند که قصورشان این بود که خائن نبودند!دلم ،دلم ...خلاصه برف بارید ...سنگین ،چسبناک... چه جنازه هایی که هنوز بر خاک مانده اند تا کی نوبتشان برسد...خسته ام ..آخر دی ماه بود از سال چهار</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 09:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنت پترزبورگ</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%AF-rfdqg30whwex</link>
                <description>رودخانه نِوا (neva) ،قایق های عبوری ،پل های بزرگ ،راه های متصل ،خلیج آرام فنلاند..خواب  در هم برهمی بود ، خیابان های پهن سنت پترزبورگ با درختهای سبزِسرد و آسمان فراخ...پرده ای در باد می لغزید ،نسیم به صورتم میزد  و دنیا را جور دیگری می دیدم ،یک کاسه سوپ صورتی و سرخابی بُرش ...قارچ های سیاهِ سیبری ، گوشت تردِ لایه لایه خوک ، بشقاب های سفید...ساختمان های ردیف سبز روشن ،کاخ های ایستاده ،میدان های پیروزی..رودخانه نِوا (neva) ،قایق های عبوری ،پل های بزرگ ،راه های متصل ،خلیج آرام فنلاند..**مادربزرگ زیر درختان سردسیریِ سبزِسبز،روی یک نیمکت سفید نشسته بود از دور دیدمش!!من باد در موهایم میپیچید..**١.همهمه گنگ در میان درختان ،مرغ های دریایی اوج گرفته اند...صدای آلباتروس می آید!!ظهر است .از قلعه پاول، توپ می اندازند با زبان نصف و نیمه از فروشنده عکسهای آهنربایی می پرسم صدای چه بود، زیر لب می گوید :تندر!!فروشنده نمی داند غیر از زبان روسی به توپ درکردن چه می گویند...!!!٢.کفش راه رفتن خریده ام ،صورتی روشن !مسیر طولانی  است و پا می خواهد ،پای رفتن .گاهی راه رفتن آن هم 12 مایل نه تنها دل ِرفتن می خواهد که هزینه هم دارد،پول می خواهد!!با رضایت خاطر از دختر فروشنده جورابهایی نو هم می خواهم ، کفش نو ،جوراب نو می خواهد...پول های ردیف سبز و آبی ،تا نخورده، می شمارم و به دخترک  بورِ جوان ِمشتاق می دهم،صبحش را ساختم ، یک فروش خوب ،خیلی خوب ...با لبخندی به پهنای صورت جوانش ،بدرقه ام می کند..***٣.خیابان بلندِ نِوسکی ،چراغ های روشن ،پل های قدم به قدم ، رد پای اسب ها و درشکه ی تزار،پاول را می بینم که به آرامی بر جاده ي شن کوب ِِنوسکی تا میدان کاخ می رود ..پاول مرا به یاد سیاوش می اندازد بی هیچ دلیلی...قصر قرمزش آبستن مرگ اوست در خواب ...بیچاره پاول از مرگ در خواب می ترسد ،شب ها از بیم دست های آلوده در کاخ می چرخد و خواب را دور می کند!شبی دستهای نزدیکان در خواب بر گلویش می نشیند و مرگ در خواب می ربایدش...ترسش سرانجام می گیرد ..واقعیتی به نام مرگ.داستان پاول داستان غم انگیزیست ،داستان قدرت و همان داستان قدیمی کنیزی که قدرت گرفته است !!!***خواب درهم برهمی دیدم ،خواب خیابان ها ی پهن سنت پترزبورگ را...***٤.کاخ زمستانی با گرما ی عجیب داخلش ،راهروهای پر از نقش،اتاق های فراخ،درهای بلند ،دستگیره های طلایی...صدای پای تزار می آید، از هر پنجره ای که بیرون را نگاه کنی فقط چشم نواز می بینی ، خلیج ،رودخانه نوا،باغ فرانسوی کاترین کبیر،میدان کاخ،...یک صندلی....شومینه های دیواری عمیق ،سقف های بلند،نقش فرشته های عریان در باغ بهشت،میزهای زمردی ،ستون های سنگ زمردی ...ونسان ون گوک ،میکل آنژ،مرد درهم تنیده!عضلات سنگی ،لئوناردو داوینچی  تابلوی خلاف عقیده روزگار...پرده های حریر ،ظرف های چینی ،قاشق های طلا...تا لحظه آخر یادم بود ...یادم رفتمی خواستم برای خودم قاشق و چنگال نقره بخرم!!فراموشم شد****به اتاق های زیاد ،درهای باز و راهروهای فراوان نگاه می کنم ،آخرین مقصد در همکف ، فرش پازیریک را دیدم اما آن هم به نام تُرک ها ثبت شده بود...باشد به یادگار...****٥.در میدان کسی به تنهایی می خواند ، صدای نوازش باری دارد ،درست زیر ستون پیروزی ایستاده است ، در تمام فضای خلاء ، درست از طاق پیروزی تا در های سپید کاخ زمستانی ، صدای اسمانی اش پیچیده ، کبو تر سپید سلطنتی با پر های گشوده آماده است برای عکس انداختن .پسرک جوان ِبور اصرار می کند که کبوتر را بر دستم بنشاند،من از کفتر بیزارم،از چشم های گرد ِ بدجنس اش ، از پنجه های چروک اش،از نوک بی قواره اش !کبوتر را فقط در پرواز می بینم ،چیزی شبیه آزادی ...از نزدیک زشت از دور زیبا زیبا زیبا...رضایت می دهم جوان خوش خلق خوش آب و رنگ کبوتر تزار در دست ،با من عکسی بیندازد ...بماند به یادگار...***٦.از کاخ بیرون آمده ایم ،عکسم را بر بشقاب کوچکی چسبانده اند که این هم به یادگار بماند،از اآن عکس های بی هوا...تصویر بی هوای خودمان را می خریم  این هم بماند به یادگار..***خواب در هم برهمی دیدم،در خیابان های پهن سنت پترزبورگ با مامانی راه می روم ،پیراهن سپید بر تن دارد ،من کفش های صورتی روشن بسیار روشنم را پوشیده ام ..منتظریم از خیابان بگذریم ،مامانی با پیراهن سپید بسیار سپیدش به سرعت از خیابان می گذرد ،چراغ قرمز می شود من می مانم ....***٧.خیابان های سنت پترزبورگ چندین برابر خیابان های رشت است .شب ِسرد با شفق قطبی در آسمان . نیمه شب است هنوز هوا روشن است ،باد سرد میوزد ،سوار قایق های بزرگ شده ایم قرار است یک ساعت که از نیمه شب گذشت پل های بزرگ روی رودخانه نوا باز شوند،تا کشتی های منتظر از صبح از رودخانه بگذرند...پنج دقیقه از یک بامداد گذشته است ،چند صد نفر در کناره رود ایستاده اند به تماشا..شاید هزاران نفر در صفی طولانی ایستاده اند تا پل باز شود!در کنار قایق ما دوازده قایق دیگر منتظر ایستاده تا مسافرانش گشوده شدن پل را ببینند آن هم از نزدیک ...صدای مارش روسی می آید...چراغ های چشمک زن پل زیادتر میشوند،صدای زنگ ممتد می آید ...پل عظیم با نجابت عجیبش آرام به سمت آسمان باز میشود..مردمِ شاد..پل عظيم با نجابت عجيبش آرام به سمت آسمان باز مي شود...در کنار ما چند احمق با مغزهای کوچک زنگ زده نشسته اند مفهوم رودخانه و پل را نمی دانند،مغزهای منهدم از خرافه با دهان های پر حرف مدام در حال حرکت...دلم می خواهد از داخل قایق به رودخانه سیاه  شب هنگام هلشان دهم ،بهتر است در سیاهی فرو روند وقتی حتی نمی گذارند باد در موهایشان بپیچد...در رودخانه سیاه پیش می رویم چند ساعت است بر رودخانه شناوریم از مدخل کانال ها که میگذری صدای گنگ آب و کشتی به هم میپیچد ،این شهر خیلی عجیب است انگار هنوز هزارهزار سوار از جانب واسیلی به سمت نِوا می آیند.دست هایم را باز می کنم باد مرا در آغوش می کشد .کشتی پهلو می گیرد. صبح است .***٨.اتاق هتل راحت تر از یک خواب راحت است ،خوابم نمی برد،عشق در من دوباره بیدار شده ،هوای صدایش در سرم افتاده ،ساعت به وقت ایران چند است؟ تازه از خواب بیدار شده حتما،شاید دیشب برای بی قراری من خوابش نبرده باشد .شماره روسیه دارم ،زنگ می زنم ،دوبوق و بعد قلبم یک لحظه می ایستد،زمان می ایستد،سکون میگیرم ...هنوز هزار صبح برآید همان نخستینی...هنوز به اندازه همان صبح سرد ِبرفی قونیه عاشقم،به اندازه همان رفتن ها و رفتن ها در برف ها و باران ها..هنوز صدایت همه چیز است و همین و تمام...***٩.چینی ها مردمان کثیفی بودند،پر از صداهای اضافه و عادت کثیف تف کردن!!روز اول گرفتار هجمه غریبشان شدیم ، انگار در لانه مورچه آب ریخته باشی!!صبحانه هتل را دوست دارم در آرامش ،از روز دوم زودتر می آییم ،همین یک ساعت و نیم اختلاف کلی در خوابم تاثیر داشت هنوز به ساعت بدنم بیدار میشوم !چقدر مردمان عجیبی بودند این چینی ها،کثیف ،بی ملاحظه،و بسیار خنگ!!!اینجا می فهمی که اقتصاد ِ بیمار ِوابسته به دین !چه لطف بزرگی به جیب های خالی مردمان خاور دور داشته..***١٠.از پنجره خلیج فنلاند را می بینم آبی بیکران درست در اتصال رود و دریا...همه چیز اینجا در حد بسیار زیاد زیباست ،همه چیز در آرامش ...کشتی بزرگ سفید بر آب آرام گرفته ،هوا پر از مرغان دریایی است ،باد به صورتم می زند در موهایم می پیچد و سعی می کنم صدای دورت را دوباره به یاد بیاورم ،در دوردست آسمان رنگی از شب های سپید هنوز بر خود دارد...به آرزوی دور و درازم رسیده ام ، در قدیمی ترین سالن شهر ، به تماشای باله  دریاچه قو نشسته ام، ردیف اول، نزدیک سن!!نوازندگان درست زیرِ سن نشسته اند ...چایکوفسکی به شاهکارش گوش سپرده ، من پرواز میکنم، و دریاچه قو با رقصی نرم مَی شود تحقق آرزوی دوردستم، من اینجا در کنارِ خودم ، با خودم، به تماشای آرزویم نشسته ام ، تماشای باله دریاچه قو، اثر چایکوفسکی...***خواب در هم برهمی می بینم ،خواب خیابان های پهن سنت پترزبورگ را ...لکه های سپید ابر بر آسمان آبی فراخ  یک شهر در انتظار ماست ،پرواز می کنیم  با هواپیمای سبز در زمینه آبی آسمان  ،بیشتر به تو فکر میکنم...***پرواز کردیم ،امن،راحت،مسکو تماما با شهر زیبای رویایی ام فرق دارد. شلوغ ،هول انگیز ،هنوز چیزی انگار از بلشویک مثل یک سایه بر سر شهر است.این شهر را با تمام اعجاب ِ میدان سرخش،با باغ الکساندر،با میدان مانژ، با آرابات ،با چراغانی رویایی اش دوست ندارم !!!چرخ می زنیم در میدان مانژ،طعم شیرین بستنی در آفتاب ظهر مسکو،بستنی هم در سنت پترزبورگ طعمی رویایی داشت!!دست های باز در سایه سنت باستل،گل های مخمل ، جایگاه لنین را بسته اند ،فکر کن ، این همه راه بیایی و پیکر لنین را ندیده برگردی،راستی چقدر مهم بود دیدنش؟؟ایستگا ه های قدیمی مترو ،صد پله تا ریل های روغن خورده ،صدای زوزه مانند قطارهای زیر ِ زمین...هزاران آناکارنینا هرروز هر لحظه ،زیر چرخ های قطار می روند و من قامت غریبی از عشق را می بینم که در بوی روغن سوخته و سایش چرخ های آهنی  بر ریل های کهنه و خشن برای همیشه می میرد.***پوشکین در کنار ناتالی روبروی خانه سبز پدری اش ایستاده است .یک جعبه آهنگ میخرم ،کودکی ام  رقص کنان پیش می رود...هفت واگن عوض می کنم ،هفت ایستگاه ، اینجا مسکو ، از ردِ خون ِ تزار تا هتل و تخت نرم و آرام..***هر صبح برایت از شماره روسیه زنگ می زنم،نفس نمی زنم که صدای نفسهایت در جانم بنشیند. هر صبح جانم عاشقی می کند ،لذت می برم ، درد می کشم ،نیستی تا در هر واژه ات غرق شوم.صدایت را که می شنوم تا عمق  وجودم پر از مهربانی میشود!!هنوز برایم عجیب استتو می دانی که سکون و سکوت تنها به عاشقی تعلق دارد که جراتش را از قفا سر بریده اند...***در هر نفس تو را می شنوم ،هر صبح هنوز تا همیشه عاشقت هستم ،در هر سفر بیشتر از راه های نرفته ام عاشقت میشوم و من هنوز بسیار راه نرفته دارم از یزد تا شفشاون!!***خواب می بینم ، خواب درهم و برهم خیابان های پهن سنت پترزبورگمادربزرگ از عرض خیابان می گذرد .من در هوا دنبال عطر تو می گردم .مادربزرگ از من رد می شود.از خیابان های سنت پترزبورگ می گذرد . من جا مانده ام ...****خواب می بینم ،خواب درهم و برهم شهری که در من راه می رود...****#نازلی_دانشخواهمسکو 1398-2019</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 20:43:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمي توانم چراغ روشن كنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D9%86%D9%85%D9%8A-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%83%D9%86%D9%85-tftbitj7guc6</link>
                <description>لچك درخت پير از پنجره پيداست، دارد به زور،با خزان تعامل مي كند كه رنگ بگيرد!چندمين روز است؟نمي توانم چراغ روشن كنم حتي بعد از آنكه كاملا شب ميشودانگار چشم هايم تاريكي را بهتر مي بيندانگار از جنگ برگشته ام ، از جنگي كه اگرچه پيروزش منم، اما زخمي عميق را همراه آورده ام.چندمين روز أست ؟لچك درخت پير از پنجره پيداست،دارد به زور با خزان تعامل مي كند كه رنگ بگيرد،چند روز أست كه باران نباريده ؟چند روز؟در دلم يك تَرَكِ عميق دارد مي رود  رو به گسستن! فرونشست ِدل را هرگز آزموده اي؟دلم يك جور امتداد موازي را تجربه مي كند ، مي تپد اما انگار ديگر براي كسي نه!!!روزهاست كه مشتي درونم را چنگ زده، مشكل حكايتيست كه تقرير مي كنند!آمدنم ، رفتنم، تعالي افكارم، ارادت ِذاتم، پول هاي خيريه كه اين روزها به شماره هاي مختلف ريختم و حتي نمي دانم خرج درمان كسي ميشود يا نه!به صفحه بانك ها نگاه مي كنم رديف كرده اند به نيكوكاري! هفتگي پشيزي مي بخشم و هيچ نمي خواهم بدانم آيا واقعي هستند يا نه !اين ماه سهم &quot;راديو ديو&quot; يادم رفت الان كه مي نوشتم يادم آمد كه آن ناچيز را به حساب ديو عزيزم نريختم.چقدر آدم ها وحشتناكند،زباله هايي كه راه مي روند!مطمئن هستم آنها هم به من با نفرت مي گويند: &quot; چاق ِخودخواه&quot; خب بگويند!ته مانده هاي بي جان كه فقط بايد دور بود از آنها...چه عذابي مي كشند كاركنان طبقه پايين،مدام در هراس از بودن منند كه مبادا براي مفت خوريِ بي حدشان ، حرفي بارشان كنم، حيف حرف ، حيف بار!ريسمان گسسته هاي بي مقدار...دلم براي ميز ، براي قلم،دلم براي اعداد مي سوزد، حيف كه دست ِآنهاستدلم ، دلم، دلم....ادامه دارد...#نازلي_دانشخواه👇🏻</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 19:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دچار دردهای بی سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-jegm46ktl5zp</link>
                <description>در ساختمان های کریه، دنبال صعودیم...دچار دردهای بی سایه ایم، با تابش مستقیم بلادر ساختمان های کریه، دنبال صعودیمدرمان های فرمایشی را ، ترجیح داده ایم به سلامتسلامتسلامتسلیممسلم است که از میانسالی گذشته ایم و خستگی عارض شده بر جانماندچار تسلیمِ مُسَلَّمِ تقديريمدر برافراشتن بيرق ِبلا!در ازدحام مفلوك تن هاي رو به گنديدندنبال نسخه هاي فلك زده مي دويمرها كن تنجانم را اسير گرفته ايدر ساختمان هاي نما شدهبا مردماني كه بوي گنديدگي بدن هاشانتمام هوا را از فضا گرفتهبا بوي عطرهاي تقلبي متعفنبا موهاي لانه كلاغ زن هاو بوي تعفن و نگاه هرزه مردهادر آسانسورهاي تپيدهوقتي تمام دكمه ها را با هم مي زنندتا در پوچ مغزيشان ردي از جهالت بزننددنبال دكترهاي پوليبا تزريق هاي نابجابراي تعريف سلامت مي گرديمراستي چرا مردم به محض نشستن در هواپيماهمه دكمه هاي بالاي سرشان را مي فشارند؟بيزاري روزفزونم از جماعتدرست مثل ميل جوان ماندن در سالمندانرو به افزايش است!دچار دردهاي بي سايه ايم در تابش مستقيم بلا...#نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی دردرونم زندگی می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-bolji5ahuoba</link>
                <description>در من هزاران قایق کاغذی بر آبهای سبز تابستان در زواله های کشدار پرواز می کنند کودکی دردرونم زندگی می کند ...کودکی آرام ، کودکی که خواندن بلد است.روزنامه اطلاعات می خواند در سه سالگی و خودش را پنهان می کند پشت دو طاقه برگهای اطلاعات ...بوی سرب وجوهر وکاغذ در مشامش می پیچد و دنبال &quot;الف &quot;می گردد،بعددوباره ستون را زیر و رو می کند و دنبال &quot;ب &quot;می گردد و کلمات در ذهنش مثل توپ های تنیس در اسکواش به دیوار می خورد و بر میگردد...کودکی در درونم زندگی می کند ...کودکی آرام در بعدازظهری کشدار در مردادماه،گرم و تبدار ...قایقی کاغذی را در آب های سبز تابستان در حوض وسط حیاط می گذارد و دستهای کوچکش را بر سطح آب می کشد؛ آب موجی خفیف بر می دارد قایق کاغذی روان می شود،و ماهی قرمز به سطح می آید...کودکی درونم زندگی می کند که پنیر سیاهمزگی رنده شده را در مشتش جا می دهد سرش را بالا می گیرد و نرم و آرام براده های پنیر را با مزه ای عجیب لذت بخش به دهان می ریزد و لذت میبرد ...کودکی درونم زندگی می کند که وقت تعطیل شدن مهد کودک داخل کوچه ، آرام از در بیرون می رود لباس کرکی سبز روشن پوشیده با ابرهای سفید...کودکان تعطیل شده را با نگاه تعقیب می کند و در حسرت داخل مهد کودک می ماند ...آنقدر که مادربزرگ روزی به مدیر میگوید نوه ام را ساعتی در کلاسی بنشان تا کنجکاویش بر طرف شود ...و در همان چند ساعت کودک درونم قایق کاغذی را یاد میگیرد ...تا بماند برای سال بعد که نوبتش برسدکودکی در درونم زندگی می کند که خانه ای پارچه ای دارد درونش می رود ساعتها کتاب میخواند.نقش های خالی را با رنگ پر می کند و در خیالبافی هایش کاخ واکینگهام را از هر جای دیگر عالم بیشتر دوست می دارد...کودکی که ته بادمجان های کبابی را برایش نگه می دارند تا کمی نمک بزند و لذت عالم را ببرد!!کودکی درونم زندگی می کند که هنوز تاب می خورد ...در آب می پرد ...پنیر سیاهمزگی می خورد کتاب می خواند و هنوز بوی جوهر را بر کاغذ می شنود...در من هزار سال از اقبال عمومی انسان به روح جاودانه گذشته است.در من هزاران رفتن تا برج ‌-بیگ بن- هنوز بجا مانده استدر من هزاران قایق کاغذی بر آبهای سبز تابستان در زواله های کشدار پرواز می کنند و ماهی های قرمز از تعجب پرواز قایق ها به سطح می آیند تا هزار حباب خالی را روانه روزمرگی های آب دیده شان کنند...در من زنی است که آرام عاشق شد و کودکی که با زنانگی محشر وجودش زندگی را به دنیا آورد ...در من هنوز کودکی هست که زندگی می کند#نازلی_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 13:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتي قورباغه ابوعطا مي خواند</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B9%D8%B7%D8%A7-%D9%85%D9%8A-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-qejqrd6yisdp</link>
                <description>از کاغذهای جابجا و لایه ظریف غبار ، بی حوصلگی مطلق و مفرط می بارد.همه چیز باشد و هیچ..?آفتاب مورب آخر پاییز ، روی بی حوصلگی میز را پوشانده، بیچاره مارسل پروست ،در نبودنم چقدر آفتاب چشمش را زد!از کاغذهای جابجا و لایه ظریف غبار ، بی حوصلگی مطلق و مفرط می بارد.همه چیز باشد و هیچ..اصلا آقا ، این رهایی مگر چیست، همین که هر روز بروی و بیایی مکث کنی وسط اتاق به منتظران روی میز نگاه کنی بعد بیفتی روی تخت و بمیری تا فردا صبح که دوباره تورابکشند رهایی است دیگر !صفحه های گرامافون هنوز در جعبه است جز همان یکی که در گرام مانده ،چه تنها حبس خانگی شده درون جعبه سیاهشاید به زودی جعبه را باز کردم و به قدر یک آهنگ خش دار، خوش شدم ، آدمی است دیگر گاهی هم از عیب و خش خوشش می آیدسه جلد از «این شماره با تاخیر» هنوز روی میز است آرام تر از این هیچ متنی را نخواندم با تاخیر می خوانم جای دست های کسی روی صفحاتش مانده ، آن گفتگوی آخرش را تازه دیدم، گفتگوی نازی و مهدی ، عجیب جالب بود ، بیژن الهی هم که نگویم برایتانخرس قطبی سر به زیرتر از همیشه نجابتش را به رخ کوه یخ می کشد درست مثل ما که در نجابت عجیبی اشتباه گیرکرده ایم و نمی نویسیم  و  کاغذ های سفید و صفحه های بی گناه افتاده اند به دست اراجیف نویسان، راستی این را هم بگویم تمام قورباغه ها آنقدر ابوعطا خوانده اند که ردیف های مقامی به رقص آمده اند .. بس کن سیم چهارم پاره شد از بس که زخم زدی !رودخانه های گوهررود و زرجوب را کاش لایروبی کنند ،خیلی ها منتظرند !من سیمبان هایی را می شناختم که مهندس ارشد را تبدیل به خانه نشین کردند..از قدرت علاقهٔ عجیب حرف می زنیم ، علتش را حالا بعد از چهل و اندی سال خوب فهمیده ام ،تحصیل ِ دانستن ،ناخودآگاه تورا مجبور می کند که تمام نادانی هایت  را پیگیری کنی ، در این جدال برای دانستن ، تبدیل می شوی به «عقب کش» !و بعد نابودت می کنند با دهان های گشاد و مغزهای کوچکشان..باقی بماند برای بعد-در من کلام راه می رود -بنویسجنینِ روح ِمن ، زهدان مادرانگی را از خون و اشک پر کرده است، جهان نیاز به تکثیر نداردروح من ، در تنگنای حزن آلودِ جان، مدام می چرخدتا کدام روز بندِجان بگسلد و سر بیرون بیاورد و در مه آلودِماورا آرام گیرد، دوستت دارم را دریغ نمی کنم از تو،چرا که تحمل این روزها ممکن نیست جز با دوستت دارم ها#نازلی_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 02:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی ِلاجوردي بشقاب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%90%D9%84%D8%A7%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%8A-%D8%A8%D8%B4%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-tv0b3j08l7ow</link>
                <description>من در آبي لاجوردي بشقاب ها هزارهزار داستان ديده امتَرَک های زیاد کف بشقاب نگاه کنید تا برایتان بگویم۱-پدرم بشقاب هایی از نمی دانم کدام مادربزرگش به ارث برده بود، بشقاب های چینی با نقش های لاجوردی، من شیفته داستان های آبی بودم عجیب ترین قسمت این نقش ها ، آدم های آبی لاجوردی کوچکی بودند که فرقی نمی کرد در بشقاب باشند یا ته کاسه یا نقش پرده سنگین اتاق قدیمی!آدم هایی که مدام از روی پل رد می شدند و همیشه در انتها چند پرنده ی هفت مانند در حال پرواز بود۲-من سال های زیادی از پل های چوبی گذشتم و با قایق های پارویی از آبگیر رد شدم و رسیدم زیر شیروانی های ژاپنی و در عمق قصه پناه گرفتم،فرق نمی کرد قصه در پرده بود یا کف بشقاب۳-امروز به بشقاب های صد ساله و شاید کمی این ور تر، آن ور تر ، خوب نگاه کردم از صبح زنانی رادیدم که کنار آبگیر نشسته اند و دل هایشان رختشورخانه بزرگیست که مدام تشویش را چنگ می زنند تا آرام گیرند ، هزاران زن در تَرَك هاي فراوان لعاب بشقاب براي هميشه از دست رفته بودند آنقدر كه آرام ترك برداشتند و دم برنياوردند، قاشق ها اگر نقره و طلا هم باشند ، ضربه هاي محكمي بر جان بشقاب ها هستند،بشقاب هاي چيني،همه زناني هستند كه زيبا نگاره اند، اما مدام در فكرها و رنج ها ، در هجوم چنگال ها ترك بر مي دارند، لب پَر مي شوند و در نقطه اي مي شكنند.من در عمق آبي لاجوردي اين بار هزارهزار شهيد ديدم كه آرام بدون تابوت حمل مي شوندشما نمي دانيد اما من به مرگ ِ سياوش كه رسيدم بسيار گريستم آنجا كه سر زيبايش را بريدند و خون خفته در خاكش گياه شد و بر هر شاخه سري روييد و هزارهزار سال أست كه سوگ سياوش أست و &quot;جريره&quot; آه از اندوهش و فقط زنان در اين سوگ &quot;پرِسياوشان&quot; دَم مي كنند و نوشانوش در سوگ دل هايشان تا ابد بر دخترانشان نگران مي مانندهر شي ،جاني دارد و هر جان داستانيانسان شي جانداريست كه دل دارددلِ شكسته تفسير داردتفسير عاقبت تعبير مي شود مراقب تعبير باشيدمراقب دل ِ يكدگر باشيم عجيب درياي خون است#نازلي_دانشخواه ظرف وجود من ترك هاي زيادي دارد كه  به لطف زرِ وجود مدام در حال بند زدنم، اين روزها بند بند وجودم را بند مي زنم-جريره :همسر سياوشپرِسياوشان:گياه دارويي(در تعبير آن گفته شده كه از خون جاري از سريريده سياوش در لحظه گياهي مي رويد كه خاص و ترميم كننده است )باقي تفسير با شما</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 17:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطرب مهتاب رو</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D9%85%D8%B7%D8%B1%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88-ww7tvb9omdyi</link>
                <description>پنجره نياز، درست پشت پنجره مولانا زيرگنبد فيروزه خوابيده بوددلم برایش تنگ شده بود ، برای صدایش که گاهی می لرزید، برای کلماتی که گاهی در زبانش می چرخید.. دلم برایش تنگ شده بود، برای خودش، خود خودشغروب بود ، سماع خانه اتاقی چوبی بود درست پشت جوار مولانا، قدیمها شاگردهای رقصان را از این اتاق به میانه میدان راهی می‌کردند ، برای رقصی چنان میانه میدان...اتاق خالی بود، نگاه کردم قبرهای پشت پنجره جور غریبی بودند انگار از کتاب در آمده بودند!!دلم خواست بخوانم، خواندم.. مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگوصدایم اوخان داشت دوباره به خودم بر میگشت، در سرم میپیچید، صدایم میگفت ما همگان محرمیم، آنچه که دیدی بگو!!هیچ کس هیچ چیز نشنیده بود، ندیده بود، حرفی برای گفتن نبود! من بودم و هزار حرف و دیدار و شنیدارهیچ کس در کنارم نبوددلم برای صدایم ، تنگ شده بود، برای خودم برای ناب وجودی که در تنگنا که میماند ، دوباره پرواز می آموزد #نازلی_دانشخواه#شب_عروسپ.ن؛اوخان به معنی بازتاب صدا،اکو</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 21:06:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لیوان یخ بهشت ِرجب</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%90%D8%B1%D8%AC%D8%A8-cnix4vyn5bkl</link>
                <description>یخ بهشتاينجا رشت است ، ساغريسازان&quot;يخ بهشت رجب&quot;اصلا هم معني حاج رو نمي فهمم،چون اگر بگويم حاج رجب ، ديگررجب نيست -٦ سال بود كه دلم لك زده بود براي يخ بهشت رجب امروز در خلوت ِخمود و گرم ِجمعه شرجي تابستان، رفتيم تا دوري در شهر بزنيم ، از ساغريسازان سر در آوردم، بدون هيچ مكثي نگه داشتم و رفتم يك يخ بهشت قديمي خريدم ، سرد و يخ زده و گوارا-امروز كسي در صفحه اش پرسيده بود بهترين بستني را كجا خورديد؟ جواب دادم &quot;٧ صبح،سنت پترزبورگ باراني&quot;اماامروز ده صبح ساغريسازان بعد از شش سال يك ليوان كوچك يخ بهشت رجب پنج هزارتومان-اولين تصوير بعد از خريدن در ذهنم مي نشيند، خانه خالجون معزز كوچه بلورچيان ، بعد آدمها مي آيند و در ذهنم قدم ميزنند، به ترتيب، ماماني فرح فرشته وشم،خالجون ، حاج آقا منعم جو با كلاهش، نازي، حميد ، غزاله ، عاليه جونتمام بعد از ظهرهاي تابستان به عشق اينكه نازي و حميد باشند و من با مادربزرگ بروم خانه خواهرش، آنها خواهرانه حرف بزنند و ما آرام برويم طرف عمه خانم ، كه كنار والُرش نشسته است وما مخفيانه اتاق آخري را نگاه كنيم و بوي رطوبت اتاق بخورد به صورتمان،و  زواله ديگري تمام شود و مهمان سفره پارچه اي حاج خانوم شويم، با قوري كوچك چدنش،و چاي كه به سختي دم كشيده بود با برش هاي كوچك نان در كيسه پارچه اي و پنير سياه مزگي ِرنده شده با قاشق برنجي ، و استكاني كه تا كمر شكر داشت!!!و روزهاي ديگري كه عاليه از پايتخت بيايد براي تابستان گردي و غزاله هم اضافه شود  و حميد برودبرايمان &quot;تي تاپ &quot;بخرد و كيهان بچه ها بخوانيم ما در جسورانه ترين حالت ميرفتيم خانه مريم خدابيامرز، كه درد كليه داشت و موهاي صافش بلند و بلوند بود و تا انتهاي خانه مي رفتيم تا آرام در ِآهني ِآخر حياط را بازكنيم و نگاهي به كوچه بيندازيم و بِدَويم و بازگرديم و پشت حوضِ بلند يك زير انداز بيندازيم و بدون هيچ قضاوت و حسادتي در كنار هم بمانيم تا غروب شودو وقت رفتن باشد،درست همان وقتي كه با سطل روي سمنت آب مي ريختند تا مثلا عطش خاك فروكش كند و تمام خانه را دَم بر ميداشتما خوشبختيم كه در كودكيمان كساني بودند كه برويم و بياييم و مهربان باشيم .آنها به ما آموختند شايد ما نياموختيمخلاصه اينكه يك يخ بهشت خوردم و دردمثل تيغ در سرم پيچيد و يخ در سينوس هايم تير كشاند،اما تمام بعدازظهرهاي ناب از سبزه ميدان تا بادي اله آرام به سوي ساغريسازان پيچيدندو رجب يخ بهشتي مكثي كردند و از كوچه بلورچيان گذشتند و رفتندبه سمت يهودي تپه و ارمني بولاغ و در فاصله چهل و چندساله تمام آنها كه دوستشان داريم را دوباره زندگي كرديم#نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 16:58:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگي كن در آخر اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%83%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-no2lijpcuep0</link>
                <description>مثل آرزوي ديدنت پشت چراغ هاي قرمز، آخر اسفند بود، سرد و مه آلود و سخت بارانياز آن روزهايي كه طوسي هستند از صبح ، از آن روزها كه نور كمرنگ باران زده از ابرها نمايان ميشود و درونت انگار غوغاستهفته آخر اسفند بود يادمان رفت براي تولدش در اين هواي باراني بادكنك هوا كنيم ، من رفتم كنار دريا و بادكنك هاي ٤٥ سالگي ام را به آسمان سپردم، سريع به خورشيد رسيده بود!!از جاده فرعي ميانبر ميزنيم ، جاده خلوت است آخرين ماشين كه رد شد ،با كمترين امكان اين لحظه از زندگي را ثبت ميكنيم قطعه والس گرينكو را بالاخره پيدا كردم ، دختر هنرمند كوچك با هنر بزرگش در فانتزي بهار نواخت و خلاصه من فهميدم اسم  اين قطعه چه بود ، گرينكو ، والس گرينكواين قطعه را انتخاب ميكنم براي اين جاده و با كمترين امكان در مسيري مي رانم كه پر از دست انداز است اما عمق دارد ، اوج دارد ، خاليست ، مزاحم ندارد، ترس دارد، ذوق دارد،و همه چيز است براي من در هر فصلي كه باشد.اين جاده يك جور جاده مسابقه است يك جورهايي براي ما زندگيست...جاده اي كه شبيه زندگيست پر از تضاد و لذت بي حد...ما آرام در سيل مدامِ بيرون و رقص برف پاك كن ها و تلاش براي رفتن ، به نجوا مي گوييم &quot;زندگي زندگي،زندگي كن &quot; و اين لفظ را تكرار ميكنيم چند روز قبل از اين خيلي از كاغذهاي روزهاي دور را پاره كرده ام و براي هميشه دور انداخته ام ، در سالي كه مدام مرگ روبرويمان ميخنديد خيلي از خط خطي هاي كاغذهاي سپيد غمگين را دور ريختم و خيلي چيزها را براي هميشه كنار گذاشتم و درست روبروي بازي من و ويروس تاجدار كه در هيبت مرگ هر روز ميخنديد ايستادم و ايستاديم و از منظر زندگي لبخند زديم ما يك سال ديگر را برده بوديم و برنده اين ماراتن نفس گير ما بوديم هرچند كه بسيار نفسمان تنگ شداما برنده بازي ما بوديمنمي دانم شايد كارِپودرهاي روسي بود كه از حجم غريب بي درماني عبور كرديم، شايد رويين تن شده بوديمدرست مثل عبور از چشمه هاي ناميرايي !! يك هفته قبل از اين تصميم گرفتم بروم و راهي شدم، اين مسير لذتش بسيار است حالا ديگر مقصد هم نيست ، راه هاي نرفته بسيار ، جاده هاي فرعي بسيار !شهرهاي كوچك بسيار...و واژه هاي بسياري كه بايد در آنها بروم و هنوز اگرچه انگشت شمار، اگرچه محدود هنوز هستند كساني كه دوستشان دارم و مرا ، مرا، مرادوست مي دارندپس تا درزماني و بي زماني اين فصل من زمزمه ميكنم آنهم با تحكم&quot;آخر اسفنده زندگي كن....&quot;با هر آهنگي كه دوست داريد برانيد مسير دلپذير تر از مقصد است#نازلي_دانشخواه براي والس گرينكو</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 09:22:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آينه ما حرف نمي زند</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%A2%D9%8A%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF-uoiyef7aoada</link>
                <description>مدتيست محو و تار مي بينم درست مثل اين عكس، همه محو و ريزگاهي در ناگهاني ِيك لحظه ، تصويري از خودمان ميبينيم كه هيچ كَس نه مي تواند ببيندش نه تاب ديدنش را دارد،آنقدر كه واقعي هستيم در آن لحظه ...-من صبح هاي زيادي ديده ام ، صبح هاي زودِزياد،از آن روزهايي كه در تاريكي رفتم تا براي نبرد تن به تنم براي زندگي بروم تا مرزِگيلان! از روزهاي صبح پياده رفتن ها تا هر روز هفت و ربع رسيدن،از اخم هاي گره بر جبينم هر صبح تا ساعتي و ساعت هايي بگذرد و دهانم به كلامي گشوده شود!من صبح هاي زيادي ديده ام ، شاد ، غمگين ، عاشق ، از شبي كه تا صبح براي آخرين بار جان سپيدِسرد ِمادربزرگم را در آغوش فشردم و سپيده زد تا طلوع هاي بسيار در انتظار پرواز ، وقتي كه مردمِ آراسته اما خسته را به شوق سفر بيدار ميبيني..—سالي كه گذشت صبح هاي زودتر به خيابان زدم، هر روز شمايل آسمان دگرگون بود،بازي ابر و تيغه خورشيد و سحرگاه ، چراغ هاي سبز خواب زده، باران هاي زمستان، آهنگ هاي بلند در ماشين ، مردمان متعجب!صبح هاي عالي و متعالي...سالي كه گذشت هر صبح در را كه بستم با اولين قدم گفتم آي زندگي من آماده ام!زندگي هم گفت زنده گي كن همين ..-روزهايي كه سفيدتر از هميشه ميشوم ، انگار مهتاب به پيشاني ام ميچسبد،اين روزها يا در شعفم فراوان !يا در تعبم فراوان!!امروز اما يك خط ممتد بودم خط ممتد بر مدار عمر شايد در عجب بودم فراوان!!-موهايم را ميبندم و قبل از سياهي مقنعه چشمم در آينه كوچك به كسي مي افتد كه خيلي دوستش دارم اما گاهي نميشناسمش!!از او عكس مي اندازم تا قاب شود !-امروز آخر بهار بود ، و من در سرم شعري كه با من خيال كن كه به كام است اين ديار!!با من خيال كن كه در كوچه هاي شهر ، صداي نازليست هر بهار!!با من خيال كن زمستان گذشت و رفت!!!-مهمان ها آمده اند و نمي روند ، من صاحبخانه همه فكرهاي ناتمام !!!_شبهاي شرجي رشت ، تا انتهاي انزجار تورا به چسبناكي ملحفه و دست و پا ميرساند،كولرهاي گازي عاملانِ سردردهاي ممتد ، اما خشك و خنك و نجات دهنده اند!!-دلم در كاسه لعابي سبز ، شربت آبليمو ميخواهد با يخ هاي خرد شده ، وقتي شكر را در غلظت يخ و نجواي چرخش قاشق هم ميزني تا گوارا شود!!_آينه ما حرف نميزند البته ما هم مدام نميپرسيم آينه آينه آيا زيبا تر از من و اطرافيانم ديده اي!!!اين روزها ملاك هاي زيباي همه گمشده!!ما خانوادگي فقط در آينه به خويشتنمان سلام مي دهيم ناب!و مي گذريم ...بعضي كلمات را با توهمش ميسپاريم به جريان باد-مدتيست بيشتر از اين صبح ها تار ميبينم !!درست مثل همين عكس،يك جور محو..همه ريز و محو شده اند، همين خوب استبه اميد ديدار #نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 11:55:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار که یخ در ظهر تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%D8%B1-%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nyz2mqtnlato</link>
                <description>در فنجان های قهوه ام انگار می رویم و در تنم برگ های فراوانی از درون رشد می کنندرقیق شده ام انگار که یخ را در نیمه ظهر تابستان کنار دریا روی شن بگذاری !.آب شده ام و زلالی ام همه پدیدار شده...یک نوع آهسته روِش ،در من اتفاق افتاده، مثل اینکه یک پَر را در آسمان رها کنی چقدر ارام پیچ و تاب میخورد همانطور آرام اما پر پیچ و شکن...آه آهنرم شده ام در بهترین حالت از خودم با خودم هستم ...زمین و آسمان تبدیل به من شده اند..نرم ولطیف شده اند ..تمام گیاهان باغچه رشد عجیب آغاز کرده اند سریع و رونده!!گلدان های اتاق هرروز برگ جدید میزنندانگار در تنم برگ های فراوانی از درون در حال رشدند یک جور رویش آهسته و عجیب که گاهی عجیب ترین حس دنیا را بر می انگیزد درست مثل وقتی که  در آب پریدم آنهم وسط دریا،مثل وقتی که روی یک تاب بلند که رو به یک دره بود نشستم و تاب خوردم و قلبم داشت از زیر خالی میشد و من سرم را به آسمان بردم تا دره را نبینم و فقط شاخه های تارک درخت بود که در آسمان می رقصیدمطمین هستم که همه این باران ها برای من می بارند امروز هم باران است مدامخواب می بینم، خواب پیراهن های قدیمی را ،درست روی قرمز لاکی فرش پهن شده ،با یراق های زر دوز ،رنگش را نمیبینم ...قسمت هایی از خوابم سیاه و سفید شده اند باقی رنگی ...چند عدد جواهر قدیمی روی سینه پیراهن گذاشته اند ، مادربزرگم جوان است و یک نوزاد بور در آغوش دارد..یک رشته مروارید برایم می گذارد من هیچ وقت مروارید دوست نداشته ام مادربزرگم فقط گوشواره مروارید داشت او هم رشته مروارید را دوست نداشت...آرام پیراهن را بلند میکند سنگ جواهر معلق میشود به سوی من...بادی در اتاق می پیچد ...من بیدار میشوم و در اتاق سیال میشومباران تابستان است</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 11:48:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن درخت دودکش زمین بود</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ukdtzntltxpv</link>
                <description>آن درخت دودکش زمین بود.من هزار قصه داشتمآسمون خيلي آبي بود، آفتاب ، تيز و تميز.اون درخت دودكش زمين بود، ابرها بخارش، توي قايم باشك ِ اين پنجره، جادوي خاص بود كه انتظار ِپشت شيشه رو باطل كنه ، من هزار قصه داشتم براي آفتاب نيمه جون زمستون، من هميشه دلم بغل مي خواد، بغل مي خواست ، استمراري شده اين دل خواه شيرين ، و انگار يك نفر دستش افتاده روي آفتاب ، تا سايه بشه توي &quot;آفتاب ديمه&quot;كنج اتاق ، تنگ منو &quot;جان بزنه&quot; ، مي دوني جان زدن با اين بغل هاي الكي خيلي فرق داره ، جان زدن ، جون داره ، زنده أست آبي آسمون بپاشه رو سقف ، چكه كن توي اتاق سرمه اي شه! يه جايي كنج اتاق توي تبديل نور به ريشه هاي قالي ، مثل يك مركب بدون ليقه، پهن بشم روي هر چي كه نقش منو بي رنگ مي كنه، هيچ تغار ماستي ، پشت تار و پودي رو كه مركب به خوردش رفته پاك نمي كنه، بذار فرش رو برگردونن ، نقش من مونده كه مونده! بعد كه آبي آسمون سرمه اي شد و چكه كرد توي اتاق ، دست و پام رو دراز كنم ، توي آفتاب قيلوله كنم!!يك جنگل شدن قصه هاي بي سرو سامونم، كلمه هام پلنگ شدن ، روياي ماه افتاده به سرشون!!بذار برف بباره ، همون كه ميگن لحاف ِفلك شكاف بر مي داره، پنبه هاش كه ريخت ، زندگي رو خبر مي كنم بياد با هم بريم زير سقف آسمون مرگ رو مسخره كنيم!!من هميشه دلم بغل مي خواست ، مي خواد!!از كنار بخاري در دست هاي مادربزرگ تا دامنه كوه هاي زمستان، و اوج ِ زنده ماندنم در هفته هاي اول آبان!!!همين#نازلي_دانشخواه ٢٥ دي ماه بود از سال صفر</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 12:08:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بيرون از ماشين هوا خاكستري بود</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%A8%D9%8A%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%83%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dbsof7satwpt</link>
                <description>بيرون ماشين هوا خاكستري بودبيرون از ماشين ، هوا خاكستري بود، باران بود ، دور ميزنم و درست جاي هرروز با فاصله خيلي كم از جدول پارك ميكنم، بين دو خط كشي زير يك درخت جوان مگنوليا كه در پياده رو نشسته است و هر روز با من احوالپرسي مي كند، تنها تر از آنم كه صبح بخيرم را با كسي قسمت كنم، اين حركت عجيب درختان را با آسمان دنبال ميكنم ، صداي موسيقي را زياد ميكنم و يك فيلم چند دقيقه اي ميگيرم از پشت شيشه اي كه زير باران نشسته، منتظرم كه در باز شود رفيق بيست و چند سال غم و شادي ام سكوت كرده چند دقيقه ديگر بايد برويم و ساعت ها با تمام تنهايي عميقمان روي مردم عالم را ببينيم ، سخت است دشوار است اما بيست سال گذشته وبايد زندگي كرد..اين شغل ماست تنهايي مان را با خودمان همه جا برده ايم!!از بيابان هاي خور تا سردي شب عروس قونيه ، تا سنت پطرزبورگ رويايي همه جا تنهايي مان را با خودمان برديم!!كسي به سوز صدايش در اتاقك ماشين پيچيده كه:ميخواند ؛ اون رفت رفت و جمله اي كاش ميموند...و من فكر ميكنم اي كاش ميموند...، با تمام تنهايي در ماشينم نشسته ام، ساعت سي دقيقه از هفت صبح گذشت ، قفل فرمان را ميزنم، قفل در را ميزنم ، به دلم قفل ميزنم، وارد اداره ميشوم...و فكر ميكنم شايد بايد مي رفت ، بايد مي رفتم...مي روم و آخرين برگ دفترش را مي بندم، وتمام...شايد تو راه جديد زندگي ام باشي كسي چه ميداند...تمام روز در دلم ميخوانمبيا بريم يك جاي دور ، ميشم برات سنگ صبور،...رو دامٓن بالاي كوه پاي برهنه ميدويد... بيا بريممم يه جاي دور ميشم برات سنگ صبورهمين#نازلي_دانشخواهدي ماه ٩٩ بودبه وقت دلتنگي</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 00:47:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج ذات عجیبی دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-lccwhkt676he</link>
                <description>رنج ذات عجیبی دارد عمیق بی کرانرنج ،ذات عجیبی دارد. ذات آدمیزادی به رنج بسته است .جایی در درون هر آدمی ،رنجی عمیق نهفته است .من رنج های بسیار برده ام ،در تبدیل شدنم به ایستایی و ماندنی شدن.رنج های آدمیزادی ...من درک ِعمیقِ لایه های تحمل و قول و اراده را یکجا در درون کشیده ام و از کودکی ناگهان، به شوریده سری ِکهن ِآدمی افتادم.به تنهایی ،از دست های نوازشگر مادربزرگ به خشونت تقدیریِ زندگی افتادم و مدام در تلطیف آن کوشیدمبر خودم دست کشیدم و شدم نازک طبعی ،که دور تا دورش، دیوار کشیده است.ازکران تا کرانمن  در مسیرهای زیادی راه رفته ام تنها ، نگاه کرده ام آموخته ام و بسیار  چیزها را جایی در ابتدای مسیرهای دشوارتر برای همیشه جا گذاشته ام و گذشته ام.تو زمانی رسیده ای که اعتمادم به جهان ،درمسلخی خانگی ، به قربانگاه  رفته بود و دیوارها آجر بر آجر ساروج کشیده بودند و من و تمام واژه هایم  ،به تبانی انسانیت در اتاقی کوچک مشغول بودیم . من و دنیای بزرگم ،در اتاقی  نوساز، حبس شده بودیم بدون اینکه دری را بر ما ببندندمی دانی کسی نبود که در بزند و کوبه در را مدتها بود در جعبه ای در انباری در کنار پلاک برنجی و سنگ سلام  جا گذاشته بودم .من پشت ماشین کوچکم هنوز کاشی های پلکان قدیمی اندرونی را که لعاب فیروزه خالص دارد حمل می کنم .تو سنگ وجودم را به آب و آیینه کودکی ام در جغرافیای انسانی وجود،دوباره پیوند زدیفارغ از هر جبری ، به هر زمان و مکانی ، همراه تو هستمرها رها رها                              نازلی دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 13:03:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-kwfv7wyczzcl</link>
                <description>ازپنجره ای که داشتیماز پنجره ي باز  ، نسيم سراسيمه اما نرم و لطيف خودش را درون اتاق مي اندازددر تاريكي مي پيچد و يك هوي آرام مي زند به صورتم، شب صداهاي عجيبي دارد ، از صداي مردمي كه در خانه هايشان گنگ حرف ميزنند ، تا صداي دور ماشين ها و بوق هاي كشيده ، از سرفه هاي كوتاه همسايه تا صداي گنگ ودرهم ِ رفت و آمد هاي خيابان...باد در برگ هاي  تنها درخت پشت پنجره ام مي پيچد و من به صداهاي خانه گوش مي دهم، مادربزرگم مي گفت به صداي خانه اگر گوش كني ، آنوقت ميشود هر مشكلي را حل كرد، ادم هاي خانه حرفهاي ناگفته زيادي دارند كه در سكوت تبديل ميشود به صداهايي كه از هر قسمت خانه ميشنوي، مادربزرگم ميگفت گوش كردن به صداي خانه ، يعني شنيدن شادي و غم اهلش!!راست ميگفت، من هميشه گوش سپردم و خيلِ عظيم عجولان ِبي مهر، نشنيدند هيچ صدايي را..و من بسيار شنيده ام ، از آژير هاي دور، ترمز هاي ناگهان، كوبش در، چكه هاي آب ، صداي پر زدنهاي دور در شب، صداي سفر ، صداي درد..صداي دردهميشه نسيم كه به صورتم ميزند دوست تر ميدارم چشمهايم را ببندم و احساس كنم كسي نوازشم ميكند! من به شدت اهل نازونوازش بودم و به شدت جا ماندم!!حرفي نيست ، قسمت هر كَس از دست هاي مقتدرِ نوازش، به قدر نازاوست،نه نيازش!!و من بر خلاف نامم نازك خيال ِناسازي بودم كه نياز داشت و ناز نه!!باد مي وزد ، اين رنگ حبري اسمان را بسي دوست ميدارمدرست رنگ شب است.شب استبه صداهاي خانه گوش مي سپارمواضح و قدرتمند به من ميگويد:&quot;فلك به مردم نادان دهد زمام مرادتو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس...&quot;برو بخواب ، بخوابو من سعي ميكنم باقي صداهاي خانه را نشنوم..صداي درد، صداي بيقراري، صداي جان منباد ميوزد، دستي بايد ، دلي، دلبريبايد براي گوش هايم فكري بكنم#نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 00:52:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمددیواری</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%DA%A9%D9%85%D8%AF%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fmnwnhhgyiso</link>
                <description>عالی ترین جای جهان کودکی ام کمد دیواری اتاق بودبچه كه بودم، بعد از خانه مادربزرگ عاليترين جاي جهان كمدديواري اتاق بود كه پدر برايم درونش طبقه زده بود و چراغ زده بود و چراغ كليد داشت واز داخل برايم چفت گذاشته بود و وقتي سواد نوشتن پيدا كردم با مدادرنگي آبي روي چوب داخل كمد درست زيرِ چراغ نوشتم &quot;اينجا اتاق ِنازلي است&quot; و سالها درون طبقه كمد نشستم و چراغ را روشن كردم و چفت را بستم و بعدتر يك سوراخ كوچك وقتي هنوز &quot;چشمي &quot; روي در مُد نبود،وسط درِ كمد ايجاد كردم به جهت بيرون را ديدن !! و كتاب خواندم و كتاب خواندم و روي ورق هاي كوچك نوشتم و نوشتم و هميشه بهترين چيزهايي كه با وجودم دوستشان داشتم را رديف چيدم و نگاهشان كردم و نگاهشان كردم و تا مي توانستم از هرچه كه دوست داشتم تا آخرين رمق استفاده كردمحالا كمد كوچك شده و من خيلي بزرگنميشود بروم داخل كمد و بنشينم در را ببندم و از إظهار فضل فاضلان در مورد آخرين ويروس جهان دور بمانم، اما روزي چند بار با تاس عاجم كه ازسنت پترزبورگ خريدمش تاس مي اندازم ، در دو حالت خشنودم ميكند اگر،شِش بيايد اگر چهاربيايد!! نمي دانم چهار براي چه ؟؟زمان را در اين طبقه رديف ميكنم و از اولين ساعت قرمزم كه مانده تا آخرين ساعت كه به عشق خريده شد را نگاه مي كنم و در لحظه لذت ميبرم از اين لحظه كه هستم لذت ميبرم، كتاب جاناتان هم هست داشتمش و هديه برايم رسيد، من از هندزفري جز براي شنيدن عاشقانه ها استفاده نكردم ، نو مانده !!و ديگر به گوش نخواهم گذاشت مگر دوباره همان صدا را پخش كند. خودنويس هاي عزيزم، عطري كه مادربزرگ به عشق برايم داشت و جعبه مربع انگشتري كه هديه تولدم بود &quot;مهربان باشيم &quot; را روبرو گذاشته ام كه يادم بماند ، در جور، در ستم، در درد، در دلشكستگي، در شادمانه هاي ِبي ادعا، در روزگار ِبلا، در عشق در همه حال مهربان باشيم.من انسان را مادام رعايت كرده امفردا صبح دوباره ساعت محصول چين خريده با عشق را به مچم ميبندم ، تا بروم و زمان را بگذرانم و كوچكترين ذره بدكارِ چيني را پشتِ سر بگذارم ، و مثل جاناتان نفس را در سينه ام حبس كنم و حجم سينه ام از فشار مضاعف هوا بگيرد و من همچنان از ترديد بگذرم و باز بالاتراز ديروز پرواز كنم و تاس بيندازم شش بيايد وگل هايي كه امروز خريديم را به خاك باغچه بسپاريم تا بگيرد و آرزو كنم كاش ميتوانستم داخل كمد بنشينم و كتاب بخوانم و در ببندم تا كمتر از مرگ ناشئ از استرس بشنومدر خودنويس پاركر سرمه اي عزيزم،جوهر سبز بريزم و بنويسم &quot;از دمي ديگر بيخبريم مهربان باشيم&quot; هميندر كمد را ميبندم عشقم و زمان وهرچه هست بماند بماند به يادگار#نازلى_دانشخواه پینوشت:در تنگنای ویروس کویید بودیم . سال بعد از این نوشته آنقدر از هندزفری استفاده کردم که باور هم نمی کردم.اما هنوز می گویم&quot; وقت تنگ است مهربان باشیم&quot;</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 11:35:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچ آخر به حوالی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%DA%A9%D9%88%DA%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-liotughxuetk</link>
                <description>از آخرين سفرم ، در حوالي ِديدارتيك روز بيشتر نگذشته استمن اما هزار سال است كه پا در راه ِسفر گذاشته ام براي ديدن رويتتا دوباره ديدنتچشم هايم به تمام راه هاي رفته و نرفتهنگران خواهد ماندو تو اينجاييدرست در شورِشيريني كه پس از رنج هاي بسيار، آرام برجانم نشسته استمن مسافر ِقديمي اين جاده مي مانم، تا كوچِ آخرم ، آن هم به حوالي تو...#نازلي_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 10:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست های واژه نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@nazlidaneshkhah/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-oohtgecvgrka</link>
                <description>دست های واژه نویس?به دستهايم بسيار بدهكارمبراي تمام آنچه در خود دارند براي قلم براي خواب سنگين بعد از كار!براي اينكه مي توانند بنوازند اما خاموش مانده اندبه دستهايم مديونم براي خط خوش براي رديف كردن واژه ها به خطبراي لمس عدد به مدت بيست و چند سال براي زندگانيدستهايم را دوست دارم براي بازي انگشتري كه در انگشت آخرم مانده براي تعجب تقدير ! براي لحظه چرخاندن زمان به رقص روزگارمن دست هاي محترمي دارم، پر از نكويي و گذشتحلقه را ميچرخانم ، صداي آهنگ را بلند مي كنم به شور مي خواند :&quot;دستم بگير، دستم را توبگير ، التماس دستم را بپذير ، درماني باش پيش از آنكه بميرمممم&quot;قصد مردن براي هيچ كَس را ندارم، درمان وجود من است با يك دست بر دست ديگر نوازشي حواله مي كنم ، دست خودم را سفت ميگيرم ، محكم مي فشارمش برميخيزم  مي روم... همين و تمام#نازلی_دانشخواه</description>
                <category>نازلی دانشخواه</category>
                <author>نازلی دانشخواه</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 11:28:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>