<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nedasoltanih</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nedasoltanih</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26514/avatar/31FUE2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nedasoltanih</title>
            <link>https://virgool.io/@nedasoltanih</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه‌ی نویسندگان جهان ما: تحلیل داده‌ دویست هزار نویسنده گودریدز + مجموعه‌ داده | قسمت اول ‌‌</title>
                <link>https://virgool.io/@nedasoltanih/%D9%87%D9%85%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-kvfyiatqugl5</link>
                <description>جهان ما مملو از نویسندگانی است که فضای فکری ما را از پشت نوشته‌های روی کاغذشان شکل می‌دهند. نگارندگان کتب آسمانی، داستان‌های کودک، شاعران، فیلسوفان، اقتصاددانان، تاریخ‌ نگاران، رمان نویسنان، عاشقانه‌‌ها، هنرمندان مانگا و ... هزاران نوع دیگری که هر یک به قدری در شکل‌گیری ایدئولوژی کنونی ما نقش داشته‌اند.پافشاری ما در تبدیل همه‌ عوامل کیفی زندگی به اعداد و نگاه به همه چیز از دریچه‌ی نمودارها؛ این هوس را ایجاد کرد که سری به دنیای نویسندگان و کتاب‌ها بزنیم. در قسمت اول از این نوشته، نگاه کلی انداخته‌ایم به داده بیش از دویست هزار نویسنده‌ از سراسر جهان و سعی کرده‌ایم به ۱۰ پرسش پیش‌ آمده، پاسخ‌هایی ارا‌ئه دهیم.مطالعه ادامه نوشته در ویرگول سعید چوبانی ...</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 15:36:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه رها کردن شیرین‌تر است..</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h7rxcwcxo0iz</link>
                <description>ژه اثر کریستین بوبن است که نشر ثالث آن را با ترجمه فرزین گازرانی منتشر کرده است.کتابی با زبان شاعرانه که من آن را در کنار مسافر کوچولوی اگزوپری و جاناتان‌ ِ باخ می‌بینم. از کتاب توقع آغازی داستانی و پایانی خوش نداشته باشید. چرا که ژه آمده است که از شعرهای فراموش‌شده‌مان حرف بزند. از زیبایی‌هایی که آنقدر جلو چشممان بوده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند. از این جملاتی که باید با هم بخوانیم و یادمان بیاید:بخش هایی از کتاب:خداوندا، ما را در برابر کسانی که دوستمان دارند محافظت کن!فروختن آب در بیابان کار راحتی است. همه می توانند این کار را بکنند. هنرمند واقعی کسی است که به چادرنشینان صحرا ماسه می فروشد.او مقابل معجزه ای است و معجزه ها چیز پیچیده ای نیستند و نیازی نیست خیلی شلوغش کنیم.لحظه رها کردن شیرین تر از لحظه برداشتن است.اما شاید بهترین چیز ما به ما تعلق ندارد.درباره ی من صحبت می‌کنند. انگار که گاراژدارها درباره‌ی ماشینی که چند تایی عیب و نقص دارد حرف می‌زنند. نگران نباشید. چیز مهمی نیست، چندتایی اصلاح و دوباره راه می‌افتد.آلبن را غولی بزرگ کرده است. در این کار، هیچ چیز خارق العاده ای وجود ندارد. از اول دنیا تمام بچه‌ها توسط غول‌ها بزرگ شده اند. غول او را از شکمش خارج کرده و به گوشت صورتی گونه هایش می‌چسباند و از سر تا پا با اسم‌های دل نشین در هم می‌پیچد – گربه کوچولوی من، ماه قشنگم، تکه جواهرم، کوچولوی من، گوشت و خونم. بچه را برای مدتی طولانی به همین حال نگه می‌دارد، و او را به حرف‌های عاشقانه آغشته می‌کند، درخشان مثل برف در آفتاب. پدر چند دقیقه بعد رسیده است. پدرها این طوری‌اند، همیشه با تاخیر.راستی ژه، از تو می‌پرسم آیا جهنمی وجود دارد؟ از بهشت نمی‌پرسم. می‌دانم چیست، کجاست. این جا، حالا.ژه میگوید: جهنم هم همین طور است. این جا، حالا.بچه ها و کسانیکه به شکلی مبهم، آتش کودکی را در خود نگه می‌دارند : نابغه‌ها و ديوانه‌ها ، چیزی برای شنیدن در کلیساها ندارند.نباید برای چیدن شقایق‌های وحشی وارد آن کشتزار میشدم.با وجود این،می دانستم که شقایق های وحشی را باید با چشم دوست داشت، نه با دست.شقایق‌ها در چشم،شعله می‌کشند.در دست،می‌پژمردند.وقتى آدم كسى را دوست دارد، هميشه چيزى براى گفتن يا نوشتن به او پيدا مى كند، تا آخر عمر.اگر آدم مدت‌های مدید به چیزی نگاه کند، تبدیل به همان چیز می‌شود.زندگی هدیه‌ای است که هر روز صبح به محض بیدار شدن روبان‌هایش را باز می‌کنم. زندگی گنجی است که هر شب، قبل از بستن پلک‌ها، زیباترینش را کشف می‌کنم.همه‌کس و هیچ‌کس، این دو با همند.</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 16:52:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ آخر زمان، نه آخرین جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@nedasoltanih/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-pgma7bmolsn5</link>
                <description>این کتاب اثر ماریو بارگاس یوسا و ترجمه عبدالله کوثری است که توسط انتشارات آگه چاپ شده است و البته من نسخه فیدیبوی آن را خواندم. کتابی که برای گم نکردن رد شخصیت ها باید لیستی از آن ها و توضیح مختصری در رابطه با هریک، همیشه همراهم می‌بود. اعجاب و گیرایی کتاب اما در تنیدن سرنوشت‌های به ظاهر بی‌ارتباط به هم، نثر جذاب، و آشنایی صحنه‌های متعددی با زندگی روزگار ماست. داستان کتاب راجع به فرقه‌ای مذهبی در برزیل و شورش اعضای این فرقه علیه «جمهوری» است. تقدس خشک و بی‌انعطاف، شخصیت‌هایی که به شکلی بی‌بدیل شبیه واقعیت هستند، جنگی بدون قهرمان، بدون برنده و بدون افسانه‌سرای شما را در قریب ۱۰۰۰ صفحه با خود همراه می‌کند. بخش‌هایی از کتاب را با هم بخوانیم:--‫‫آن برادران با غریزه خطاناپذیرشان تصمیم گرفته‌اند بر دشمن مادر زاد آزادی، یعنی قدرت، بشورند. و آن قدرتی که آن‌ها را سرکوب می‌کند و حق دسترسی آن‌ها به زمین، فرهنگ و برابری را انکار می‌کند، مگر چیست؟ آیا همین جمهوری نیست؟ و این که آنها سلاح برداشته‌اند تا با جمهوری بجنگند دلیل این است که روش درستی را انتخاب کرده‌اند، یعنی تنها روشی که مردم استثمار شده برای پاره کردن زنجیرهاشان دارند و آن مبارزه قهرآمیز است.--‫باکونین می‌گوید جامعه خودش مقدمات جنایت را فراهم می‌کند و جنایتکاران صرفا ابزار اجرای آن‌اند.--‫فکر کرد «اینها عجیب‌ترین آدم‌های این سیاره‌اند». فکر کرد «قَدَری هستند، جوری تربیت شده‌اند که هرچه را زندگی به سرشان می‌آرد قبول کنند، بد یا خوب یا خوفناک».--‫نوستالژی نشانه‌ی کم دلی است.--‫هیچ چیز نمی‌میرد مگر وقتی که خودش بخواهد.--‫‫وقتی گال به آنها گفت که قصد دارد به سوی شمال برود، زن ریشدار و کوتوله تصمیم گرفتند با او بروند. خودشان هم دلیل این تصمیم را نمی‌دانستند. شاید دلیلش جاذبه‌ی او بود - اجرامی ضعیف که جذب اجرام بزرگتر می شوند- یا شاید، خیلی ساده، از آن روی که کار بهتری نداشتند، راه دیگری نداشتند با اراده‌ای که به مخالفت با مردی برخیزند که برخلاف خودشان، ظاهراً در تمام زندگی راهی مشخص را پیش گرفته بود.--‫انقلاب صرفاً سر مردم را از قید سرمایه و مذهب رها نمی‌کرد، بلکه از شر تعصباتی هم که در جامعه طبقاتی گرداگرد بیماری را می‌گرفت نجاتشان می‌داد. بیمار - و بدتر از همه، بیمار روانی - قربانی اجتماع بود در رنج بردن و تحقیر دیدن چیزی از کارگر و کشاورز و روسپی و دختر خدمتکار کم نمی‌آورد. مگر آن پیرمرد محترم امشب، وقتی که به خیال خودش از خدا حرف می‌زد، در حالی که در واقع حرفش از آزادی بود، نگفت که در کانودوس فقر و بیماری و زشتی از بین می رود؟ مگر این آرمان انقلابی نبود.--‫شرف، انتقام، آن مذهب سختگیر، آن قواعد دقيق رفتار - چطور می‌شد وجود این چیزها را اینجا، آخر دنیا، توضیح داد، آن هم میان مردمی که چیزی نداشتند جز مشتی ژنده پاره و شپش‌های توی آن. شرف، قسم، قول مردانه، این تجملات و بازی‌های پولدارها، بیکارها و طُفیلی‌ها - چطور می‌شد وجود این چیزها را توجیه کرد؟--‫«آدم اگر وطن نداشته باشد يتيم است». گالیلئو در دم پاسخ داد «این کلمه وطن یک روز از بین می‌رود. آن وقت مردم به پشت سرشان، به ما نگاه می‫‌کنند که خودمان را توی مرزها حبس کرده بودیم و سر چند تا خط روی نقشه همدیگر را می‌کشتیم، بعد می‌گویند «اینها عجب احمق‌هایی بوده‌اند»--.‫سلامت، مثل عشق، مثل ثروت و قدرت، خودخواه بود.--‫کوتوله و ژورما برای او تعریف کردند که دور و برشان پر است از تفنگ، باروت، خمپاره‌انداز و لوله‌های دینامیت. فهمید که این‌ها سلاح‌هایی است که از تیپ هفتم به غنیمت گرفته‌اند. آیا عجیب نبود که ناچار بودند میان این همه غنیمت جنگی بخوابند؟ نه، زندگی خیلی وقت بود که دیگر منطقی نبود، پس دیگر هیچ چیز عجیب نبود.--‫قحطی، گلوله باران، آدم‌هایی که شکمشان سفره شده بود و آن‌هایی که از گرسنگی مرده بودند. سگ یا پدر، ضد مسیح یا عیسای مقدس. فوری می‌فهمیدند که مسئول هر واقعه‌ای کدام یک از این دوتاست، یا نعمت بود یا لعنت. بهشان حسادت نمی کنید؟ اگر آدم بتواند خیر و شر هر چیزی را تشخیص بدهد همه چیز براش ساده می‌شود.--‫تصور مرگ یک نفر آسانترست تا مرگ صد نفر، یا هزار نفر. مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی می‌شود. آدم از چیزهای انتزاعی کمتر ناراحت می‌شود.--‫آدم‌ها به تدریج به هر چیزی عادت می‌کنند و راه‌هایی برای زیستن در کنار آن می‌اندیشند، مگر این طور نیست؟--‫در رویارویی با مرگ چیزی که خودش را نشان می‌دهد، والاترین احساس‌ها نیست، بلکه پست‌ترین و زشت‌ترین غریزه‌ها و پول‌دوستی و زیاده‌طلبی است.--‫برای این آدم‌ها مرگ مهم‌تر از زندگی بود. چطور می‌شد از کار این مردم سر در بیارد؟ اما، اگر آدم تمام زندگی‌اش مثل این لحظاتی بود که او می‌گذراند، شاید مرگ برایش تنها امید، یا همان‌طور که مرشد همیشه می‌گفت «ضیافتی» می‌شد.--‫این چیزی بود که در طول این چند ماه کشف کرده بود: فرهنگ و دانش دروغ بود، زنجیر پای آدم بود، چشم‌بند آدم بود. آن همه مطالعه ذره‌ای به او کمک نمی‌کرد تا خودش را از این تله خلاص کند.</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 01:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکبار حساب نیست، یکبار چون هیچ است..</title>
                <link>https://virgool.io/ghatrehpub/%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tbhzwizf998l</link>
                <description>بار هستی نوشته میلان کوندرا است که توسط پرویز همایونپور ترجمه شده است.کتابی سراسر سوال در مورد هستی و بار آن بر دوش انسان. عنوان اصلی کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی بوده است که به نظرم بهتر محتوای کتاب را می نمایاند. کتاب چند روند داستانی چند نفر را دنبال می کند و از دریچه تفکرات مختلفی به پدیده ای بیرونی و سیاسی نگاه می کند. با این حال بار فلسفی کتاب چنانکه از آثار کوندرا انتظار می رود، حفظ شده است.عادت دارم بخش هایی از کتاب را یادداشت کنم که در مراجعات بعدی ام کل آنچه خوانده ام را برایم بنمایاند. برای بعضی کتاب ها، از جمله آثار کوندرا، حجم یادداشت هایم آنقدر زیاد می شود که نشان می دهد نتوانسته ام از هیچ جمله ای بگذرم و اثر آن را بگذارم..بخش هایی از کتاب:هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قایل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست، طرحی بدون تصویر است..... یکبار حساب نیست، یکبار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است.هیچ چیز از احساس همدردی سخت تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر، برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری، می کشیم.برای همه ما تصورناپذیر است که یگانه عشق مان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد.فقط «اتفاق» است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آن چه بر حسب ضرورت روی می دهد، آن چه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود چیزی ساکت و خاموش است. تنها «اتفاق» سخنگو است.یک دختر جوان که به جای «ترقی» در زندگی باید در رستوران آبجو به افراد مست بدهد و روز تعطیلش را نیز با شستن لباس های زیر کثیف برادران و خواهرانش بگذراند، نیروی بسیار زیادی برای زیستن در خود، ذخیره می کند.سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می کند. آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست می کند، می خواهد هر چه ضعیف تر شود، می خواهد در وسط خیابان جلو چشمان همگان در هم فرو ریزد، می خواهد بر زمین بیافتد و از زمین هم پایین تر برود.وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ های موسیقی زندگی شان در حال تکوین است، می توانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه ها را رد و بدل کنند اما، وقتی در سن کمال به یک دیگر می رسند، آهنگ های موسیقی زندگی آن ها کم و بیش تکمیل شده است، و هر کدام یا هر شی در قاموس موسیقی هرکدام معنی دیگری می دهد.چیزی را که نتیجه یک «انتخاب» نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است.همان طور که برای رفتن به خیابان از خانه بیرون می آید، می خواست از چارچوب زندگیش نیز خارج شود.باور کن، تنها یک کتاب ممنوع در کشورت، بیش تر از میلیاردها کلمه که دانشگاه های ما بیرون می ریزند، معنا و مفهوم دارد.در حقیقت زیستن - به خود و به دیگران دروغ نگفتن - تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان مدام با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبیق می دهیم، و دیگر هیچ یک از کارهای مان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن، در دروغ زیستن است.عشق در برابر چشم مردم، به باری گران تبدیل می شود.آن چه بر شانه های او فرو ریخت بار سنگینی نبود، بلکه «سبکی تحمل ناپذیر هستی» بود.اردوگاه کار اجباری دنیایی است که همه در آن مدام شب و روز کنار یک دیگر زندگی می کنند. شقاوت و خشونت تنها خصوصیت فرعی، و نه ضروری، آن است. اردوگاه کار اجباری یعنی الغای کامل زندگی خصوصی.می دانستند یا نمی دانستند، مسئله اساسی نیست، بلکه باید پرسید: اگر بی خبر باشیم، بی گناه هستیم؟ آیا آدم ابلهی که بر اریکه قدرت تکیه زده است، تنها به عذر جهالت، از هرگونه مسئولیتی مبراست؟ادیپ هم نمی دانست که با مادر خویش همبستر می شود، ولی وقتی فهمید چه حادثه ای روی داده است او خود را بی گناه تصور نکرد و نتوانست آن بدبختی و سیه روزی را - که حاصل جهل و نادانی اش بود - تحمل کند. چشمان خود را از حدقه درآورد و سرزمین تب را نابینا ترک گفت.پرسش واقعا بااهمیت را فقط یک کودک می تواند طرح کند. در واقع همیشه ساه ترین پرسشها بااهمیت ترین پرسش هاست و پاسخی برای آن ها وجود ندارد، و پرسشی که نتوان به آن پاسخ داد، مانعی است که فراتر از آن نمی توان رفت. به عبارت دیگر، پرسش هایی که نمی توان به آن ها پاسخ داد، درست همان چیزی است که محدودیت های امکانات بشری را نشان می دهد و مرزهای هستی ما را تعیین می کند.همه چیز را سخت و جدی می گیرد، همه چیر را فاجعه می پندارد، قادر نیست سبکی و جلفی شاد عشق جسمانی را درک کند.ما اغلب برای از یاد بردن درد و رنج خویش به آینده پناه می بریم. در پهنه زمان، خطی تصور می کنیم که فراسوی آن خط درد و رنج ما پایان خواهد یافت.راستی انسان چه قدر به سادگی تخت تاثیر تملق و مداهنه قرار می گیرد.اگر بشود انسان ها را به گروه های مختلف تقسیم کرد، مسلماً این گروه بندی باید بر اساس مبنای تمایلات عمیق و بنیادی آنان باشد، تمایلاتی که آنان را به سوی فعالیتی می برد که زندگی خود را وقف آن می کنند. هر فرانسوی با سایر فرانسوی ها فرق دارد. اما تمام هنرپیشه های جهان - در پاریس، در پراگ، و حتی در محقرترین تئاتر شهرستانی - به یکدیگر شبیه هستند.البته آن زمان یک «ضروری است!» بیرونی - که آن را قراردادهای اجتماعی تحمیل می کند - برایش مطرح بود، در حالی که «ضروری است!» علاقه او به پزشکی، یک ضرورت درونی بود. درست به همین دلیل، این یک ضرورت دشوارتری بوده است زیرا تمایلات آمرانه درونی به شدت بیشتری، احساس می شود و به قوت بیش تری ما را به عصیان وا می دارد.وقتی می کوشند کسی را وادار به سکوت کنند، آیا بلند کردن صدا درست است؟ آری، درست است.تاریخ به همان سبکی زندگی یک فرد است، فوق العاده سبک. به سبکی پر است، مانند گرد و غبار در هوا معلق است، مانند چیزی است که فردا ناپدید می شود.دلش می خواست به تعطیلات برود - تعطیلات مطلق - تا بتواند از تمام اجبارها و تمام «ضروری است!» ها رها شود.هیچ کس به اندازه او احساس نمی کرد که چه قدر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی - یعنی خوشبختی و بدبختی - تبدیل پذیر است، و چه قدر دو قطب هستی انسان به یکدیگر نزدیک.آیا اصیل ترین فاجعه ها و مبتذل ترین حادثه ها تا به این حد حیرت انگیز به یکدیگر نزدیک است؟اگر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی با هم یکسان باشد، اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد، هستی بشر حجم و ابعاد خود را از دست می دهد و به گونه ای تحمل ناپذیر سبک می شود.در قلمرو «کیچ» دیکتاتوری  قلب حاکم است. البته باید اکثریت مردم در احساساتی که توسط «کیچ» برانگیخته می شود، سهیم باشند. «کیچ» آن چه را که غیرعادی و نامتعارف است، کنار می گذارد و خواستار تصوراتی است که عمیقاً در ذهن انسان نقش بسته است: دختر حق ناشناس، پدر رهاشده، کودکانی که روی چمن می دوند، خیانت به وطن، خاطره نخستین عشق.نهضت های سیاسی بر اساس رفتار و کردار عقلایی پی ریزی نمی شود، بلکه بر تصورات، کلمات و الگوها متکی است، که مجموعاً فلان یا بهمان «کیچ سیاسی» را به وجود می آورد.به روزنامه نگاری می اندیشم که برای بخشودگی زندانیان سیاسی امضا جمع می کرد.  او به خوبی می دانست که این کار نفعی برای زندانیان سیاسی ندارد. هدف واقعی هم آزاد کردن زندانیان سیاسی نبود بلکه می خواستند نشان دهند که هنوز افرادی هستند که هراس به دل راه نمی دهند. آنچه می کردند حالت نمایشی داشت، اما تنها راه ممکن بود. برای آنان امکان انتخاب میان عمل موثر و نمایش، وجود نداشت.انسان گاهی در پاره ای موقعیت ها گرفتار می شود که چاره ای جز نمایش ندارد. پیکار او علیه اقتدار سکوت ... به پیکار یک گروه بازیگر تئاتر می ماند که به یک ارتش هجوم برده است.در سفر اول تورات (سفر آفرینش) انسان نه به عنوان مالک کره زمین بلکه گرداننده زمین تعریف شده است و روزی هم باید حساب کارگزاری و تمشیت خود را پس دهد. اما دکارت انسان را «ارباب و مالک طبیعت» می داند و رک و راست حق داشتن روح را از جانوران سلب می کند.ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهربانی ما، و یا از کینه و نفرت ما، سرچشمه می گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می پذیرد.آزمون حقیقی اخلاق بشریت (اساسی ترین آزمونی که به سبب ماهیت عمیق آن، هنوز برای ما به خوبی محسوس نیست) چگونگی روابط انسان با حیوانات است، به خصوص حیواناتی که در اختیار و تحت تسلط او هستند. و این جاست که بزرگ ترین ورشکستگی بشر تحقق یافته است.زمان بشری دایره وار نمی گذرد بلکه به خط مستقیم پیش می رود. و به همین دلیل است انسان نمی تواند خوشبخت باشد چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است.چگونه می توان به لحظه ای که درد بیهوده می شود، پی برد؟ چگونه می شود آن لحظه ای را که زندگی دیگر ارزش ندارد، تشخیص داد؟وحشت حالت یک ضربه را دارد، لحظه ای است که انسان هیچ چیز نمی بیند. وحشت فاقد هرگونه اثر زیبایی است و انسان فقط پرتو شدید رویداد ناشناخته ای را می بیند که انتظار می کشد. برعکس، وقتی گرفتار حزن و اندوه می شویم که می دانیم چه خبر است.وحشت از بروز شعور و تجلی احساسات جلوگیری می کرد.همه ما می خواهیم در وجود قدرتمند، یک خطاکار پیدا کنیم و در آدمیزاد ضعیف، یک قربانی بی گناه را بجوییم.</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 15:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل اعتماد</title>
                <link>https://virgool.io/@nedasoltanih/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-ter22ltu3men</link>
                <description>بازی زیر توسط Nicky Case طراحی شده است:http://ncase.me/trustنسخه فارسی آن توسط حامد سیدعلایی تهیه شده و از آدرس زیر قابل دسترس است:https://hamed.github.io/trustاین بازی مبتنی بر نظریه بازی ها و برای توضیح نحوه تکامل اعتماد بین افراد در جامعه ایجاد شده است. اگر با نظریه بازی ها آشنایی داشته باشید، حتما با مثال دوراهی زندانی آشنایی دارید. بازی مزبور بر اساس همین مثال شروع می کند و در تکرارهای بازی مساله اعتماد را بررسی می کند. در پایان این بازی نتیجه گیری جالبی را خواهید دید که قطعاُ به ایجاد روابط بهتری در جهت اعتمادسازی کمک می کند.مدلسازی روابط پیچیده انسانی با نظریه بازی ها، فقط یک روی سکه است. روی دوم آن طراحی بازی برای رسیدن به نتیجه دلخواه است. از همین جهت است که نظریه بازی ها اولین بار در علم اقتصاد -به عنوان حوزه ای که سود و زیان در آن شکل ملموسی دارند- مطرح شده است.</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 15:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Pale Blue Dot</title>
                <link>https://virgool.io/@nedasoltanih/pale-blue-dot-w0szuympsvch</link>
                <description>این تصویر ذهنم را مشغول کرده بود. البته نه متن فارسی اضافه شده به آن، که وجود شخصیت های مختلف در این تصویر. در اولین جستجو در مورد این کمیک به این عبارت رسیدم: Pale Blue Dotاهمیتِ ندانستنِ ریشه این عبارت، بیشتر از نشناختن ۱۲ شخصیت در تصویر است! این کمیک توسط Gavin Aung Than طراحی شده و در سایت Zen Pencils به عنوان صدمین کمیک منتشر شده است.نقل قول مشهور کارل ساگان که بعداً انگیزه ای برای نوشتن کتابش شده است:We succeeded in taking that picture, and, if you look at it, you see a dot. That&#x27;s here. That&#x27;s home. That&#x27;s us. On it, everyone you ever heard of, every human being who ever lived, lived out their lives. The aggregate of all our joys and sufferings, thousands of confident religions, ideologies and economic doctrines, every hunter and forager, every hero and coward, every creator and destroyer of civilizations, every king and peasant, every young couple in love, every hopeful child, every mother and father, every inventor and explorer, every teacher of morals, every corrupt politician, every superstar, every supreme leader, every saint and sinner in the history of our species, lived there – on a mote of dust, suspended in a sunbeam.The Earth is a very small stage in a vast cosmic arena. Think of the rivers of blood spilled by all those generals and emperors so that in glory and in triumph they could become the momentary masters of a fraction of a dot. Think of the endless cruelties visited by the inhabitants of one corner of the dot on scarcely distinguishable inhabitants of some other corner of the dot. How frequent their misunderstandings, how eager they are to kill one another, how fervent their hatreds. Our posturings, our imagined self-importance, the delusion that we have some privileged position in the universe, are challenged by this point of pale light.[...] To my mind, there is perhaps no better demonstration of the folly of human conceits than this distant image of our tiny world. To me, it underscores our responsibility to deal more kindly and compassionately with one another and to preserve and cherish that pale blue dot, the only home we&#x27;ve ever known.— Carl Sagan, speech at Cornell University, October 13, 1994</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 15:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمنامه‌ی غیرانسانی</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-blhx0ghyjzno</link>
                <description>هوش مصنوعی با سرعت زیادی در حال پیشرفت است. حالا دیگر حجم عظیم داده‌ها اسم دارد: Big Data. و از وقتی اسم گرفته است، توجه زیادی به خودش جلب کرده و موفقیت‌های زیادی هم در مدیریت آن و به طور خاص استخراج اطلاعات از آن بدست آمده است.به نظرم ظهور و هدف قرار داده شدن مبحث کلان داده‌ها (بهترین ترجمه موجود همین است!)، اثر گسترده‌ای روی پیشرفت هوش مصنوعی داشته است؛ از آن جهت که هوش انسانی در مواجهه با بزرگی داده‌ ورودی، کم می‌آورد و نیز اینکه برتری هوش مصنوعی توانایی انجام آن چیزی است که انسان یا نمی‌تواند انجام دهد، یا زمان زیادی برای انجام آن نیاز دارد.مورد جالبی از بروز این پیشرفت را چند روز پیش مشاهده کردم: فیلمنامه‌ای نوشته شده توسط هوش مصنوعی.این شاید آرزوی دیرینه بشر نبوده باشد که هوش مصنوعی را در حوزه هنر وارد کند و جایگزین انسان کند. چرا که هنر به مدد طبع انسان است که جذابیت دارد. اما ایده سپردن کارهای تکراری (chores) حتی در حوزه هنر به هوش مصنوعی، می‌تواند بسیار جذاب و کاربردی باشد.فیلم ساخته شده از این فیلمنامه را می‌توانید در لینک زیر مشاهده کنید:https://www.youtube.com/watch?v=LY7x2Ihqjmcمقاله Guardian و Digital Trends در این رابطه:https://www.theguardian.com/technology/2016/jun/10/artificial-intelligence-screenplay-sunspring-silicon-valley-thomas-middleditch-aihttps://www.digitaltrends.com/cool-tech/sunspring-ai-film-middleditch/</description>
                <category>nedasoltanih</category>
                <author>nedasoltanih</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 15:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>