<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار ابراهیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negar</link>
        <description>دانشجوی علوم‌کامپیوتر، علاقه‌مند به ادبیات، هیپ‌هاپ فارسی، پیاده‌روی و شطرنج.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2760/avatar/c0Rm8M.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار ابراهیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@negar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت از مراسم گردن‌زنی</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C-y8eyohed1sj8</link>
                <description>به چه دلیل آن‌ها از گفتن تاریخ خودکشی به من خودداری می‌کنند؟ یک لحظه صبر کنید، من حرفم هنوز تمام نشده‌است. این به اصطلاح مدیر از دادن جوابی سرراست شانه خالی می‌کند. تمام عمر به ظاهر کوتاهم واهمه داشته‌ام از این که هر آن برسند سروقتم. من خالص‌ترین لحظات زندگی‌ام را یک رؤیا که از سرم هم زیاد بوده برای خودم تعبیر می‌کردم، مبادا دل ببندم به کسی یا چیزی، چون هر آن ممکن بود اراده کنند که به اصطلاح خودشان تربیتم کنند؛ غنیمت زنده ماندنم را ازم بستانند و حالی‌ام کنند که دیگر هرگز از این خبرها نیست. عدم اطمینان وحشت‌انگیز است. در نوجوانی شیفته‌ی مردی شده‌بودم که -باید آن را باز گویم؟ طی سال‌ها رفاقتمان دم نزدم. چه می‌گفتم؟ آواره‌ای بودم که به محض زمین گذاشتن چمدان مجبور به ترک آن‌جا می‌شد، یعنی مجبورش می‌کردند که ترک کند، همان‌ها، همان فرد یا مؤسسه، یا آن گروه از افراد... حتی نمی‌دانم با چه کسی یا چه چیزی طرف هستم. حرف حسابشان چیست؟بالاخره مرا از زندگی بریدند، اما انتظار آن واقعه‌ی وحشتناک را باقی گذاشتند. صد و سه شبانه روز انتظار، برای پرتاب احمقانه‌ی یک سکّه‌. هر روز، این که باز هم می‌توانستم گرمی نور خورشید را روی پوستم حس کنم یا نه، و تجربه‌ی همه‌ی چیزهای دیگری که در آن سلول تنگ و متعفن با دقت مغرضانه‌ای از من دریغ شده‌بود، به این بستگی داشت که یک سکّه‌ی ناچیز -به قدر یک بند انگشت- را وقتی پرت می‌کنند روی صورت احمقانه‌اش پایین بیفتد یا روی آن عددی که حتم دارم از تعداد روزهای شکنجه‌ی من کمتر است. در تمام این مدت -من حتی نمی‌دانم چه کسانی در این‌ مورد تصمیم می‌گیرند؟- همان‌ها اجازه نمی‌دادند با یک نفر از دوستانم هم ملاقات کنم. بیشتر از یک دوست هم نداشتم؛ آن‌ها تمام عمر امکان دوست داشتن را هم از من گرفته بودند، مثل هر نوع امکان دیگری. فاجعه آن‌جا بود که حتی زندان‌بان کلامی با من حرف نمی‌زد. تصور می‌کنید صد و سه روز صدای آدمیزاد نشنیدن و شنیده نشدن چه جهنمی‌ست؟ هر روز، تمام روز، سر تا ته سلول را که به قدر سه قدم و یک چرخش بیشتر جا نداشت، هزاران‌بار می‌پیمودم. آن‌قدر سه قدم برمی‌داشتم و می‌چرخیدم و سه قدم برمی‌داشتم و می‌چرخیدم و سه قدم برمی‌داشتم و می‌چرخیدم و سه... تا به سرگیجه میفتادم.یک شب در خواب‌وبیداری بین دو کابوس بودم که متوجه شدم یک نفر آمده بالای سرم؛ زندان‌بان نبود. فهمیدم وقتش رسیده. طبق به اصطلاح تشریفات خودشان باید هنگام صدور حکم در محل حاضر می‌شدم تا امکان ادعای تقلب از محکوم سلب شود. مضحک نیست؟ از دالان‌هایی که با همه‌ی کثافت موجود باز هم وحشتناک‌تر از سرنوشت مورد انتظارم نبودند، مرا بردند به تالاری که سر به سر مردانی با گردن‌هایی به پهنای نیمی از شانه‌هایشان در مجلل‌ترین لباس‌ها نشسته‌بودند، دو به دو با هم پچ‌پچ می‌کردند، و هرکدام هر از گاهی طوری به من خیره می‌شدند که برق نگاهشان چشمم را می‌زد. گویی مدت‌ها آماده بوده‌اند تا پیروزی مشترکی را جشن بگیرند و حالا که گوسفند قربانی جلوی چشمشان بود دیگر صبرشان سر آمده بود، با جنب‌وجوششان اعلام هرچه سریع‌تر این پیروزی را طلب می‌کردند. سکّه انداخته شد؛ دایره‌وار روی زمین غلتید و بالاخره روی آن صورت خالی از هر معنایی فرو نشست. حکم خودکشی من بود که جلوی چشمم به زمین می‌نشست. هلهله‌ی جنون‌آمیزشان در گوشم می‌پیچید و من از فهمیدن هر نوع معنایی باز مانده بودم؛ یک سکّه‌ی ناچیز، زندگی من را؟ همین؟ آن همه وحشت، آن همه خودداری، آن همه انتظار، آخر، همین؟ مرا به سلولم بازگرداندند. دو سه ساعتی تا طلوع مانده بود. با همه‌ی وحشتی که سر تا پایم را گرفته بود - قرار بود تا سه ساعت دیگر من، وجود، نداشته باشم؛ هیچ شوم، هیچ‌شدنی احمقانه و بی‌معنی- خواستم برای آخرین‌بار به صمیمانه‌ترین لحظات زندگی کوتاهم فکر کنم؛ به محبتی که گاهی در دلم می‌جوشید و نمی‌توانستم شکوفایش کنم، چهره‌هایی که هر بار دست کشیدن به تک‌تک اجزایشان مرا از ناتوانی‌ام، شاید هم از بزدلی‌ام، بیزار می‌کرد -من بزدل بودم؟ قلم و کاغذی برایم گذاشته بودند تا هر چه می‌خواهم به دوست و آشنا بنویسم. اما نیازی نبود به دردسر بیاندازمشان. شاید اصلاً متوجه غیبتم هم نشده‌باشند، جز یکی؛ همان یک دوست. بعد از صد و سه روز بی‌خبری شاید او هم دیگر فاتحه‌ام را خوانده بود. چرا با فرستادن یک نامه، امیدوار و بعد از خواندن نامه، دوباره ناامیدش می‌کردم؟ همین که خودم قربانی این مضحکه‌ی خالی از هر معنی شده‌بودم بس نبود؟ هلهله‌ی جنون‌آمیز هنوز از سرم بیرون نرفته بود. هر لحظه‌ی آن چند ساعت، عذاب سال‌ها بود. فقط می‌خواستم زودتر تمام شود.می‌بینید که انتظار من تا امروز، تا این لحظه، ادامه داشته‌است. هر بار زندان‌بان وارد سلولم شده تا سینی غذای مانده را با سینی غذای جدید عوض کند، پرسیده‌ام کی وقتش می‌رسد و او یک کلمه دهان باز نکرده‌است. حتی نگاه هم نمی‌کند. انگار وقتش مدت‌ها پیش رسیده و حالا من اصلاً وجود ندارم. گویی یک آدم‌چوبی شده‌ام که فقط دو ویژگی دارد؛ انتظار می‌کشد و گاهی که فرصتی پیش بیاید، یک سوال را برای نمی‌دانم چندمین بار تکرار می‌کند که البته جوابی هم نمی‌گیرد. راستی مایلم از شما سوال کنم، آیا در به اصطلاح نظام به اصطلاح اموری که به اصطلاح دنیای شما از آن‌ها تشکیل می‌شود، حتی یک چیز هست که بتوان آن را تضمینی دانست برای این که شما به قول خودتان پایبند می‌مانید؟ نه، سوال وسیع‌تری می‌کنم: آیا در این دنیا هیچ نوع تضمینی وجود دارد، اصلاً می‌تواند وجود داشته باشد؟ هرجور التزامی، یا حتی تصور تضمین هم در این‌جا ناشناخته است؟ احساس می‌کنم شما به هیچ قیمتی به من جواب نخواهید داد؛ این را می‌فهمم، چون هر حتی بی‌مسئولیتی هم منطق خود را به وجود می‌آورد. من بیست و سه سال با وحشت از یک پایان موهوم در میان اشباحی زندگی کرده‌ام که تجسمشان را از خودم دریغ می‌کردم -اگر اصلاً تجسمی در کار بود. اما حالا که گیر افتاده‌ام، دلیلی ندارد که با شما ملاحظه‌کاری کنم. پس یک بار دیگر می‌پرسم: کِی، وقتش، می‌رسد؟پی‌نوشت اوّل: این متن به تأثیر از رمان «دعوت به مراسم گردن‌زنی» اثر ولادیمیر ناباکف نوشته شده، و در پاراگراف‌های اول و آخر آن از تکه‌هایی از متن کتاب استفاده شده‌است.پی‌نوشت دوم: «۱۰۳» تخمین تعداد قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای است، «اما فقط محل و زمان قتل ۵۷ تن از آنان گزارش شده‌است و ۴۶ نفر دیگر ناپدید گشته و بعدها جسد تکه‌تکه شده‌ی آنان در نواحی مختلف حومه شهر پیدا شده‌است»</description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 04:45:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اشتباه علی‌بابا یاد بگیریم.</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-jtzuuu0i5esp</link>
                <description>شرح ماوقعدر ششمین روز دورکاری اطلاع دادند: فردا حضور همه در شرکت الزامی‌ست.ساعت ۱۱ صبح چهارشنبه، ۱۴ اسفند، همزمان با توضیح مصائب یک ساله‌ی اخیر کشور و پیروی آن، اعلام تصمیم اتخاذشده پس از بررسی همه‌ی راه‌های ممکن مدیریت مجموعه به کارمندان، اطلاعیه‌ای از جانب مدیرعامل گروه علی‌بابا در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد‍ که خبر از تعدیل ۱۸۲ نفر از مجموع ۷۵۴ کارمند می‌داد.من یک مدیر محصول هستم که تا همین امروز صبح داشتم توی علی‌بابا کار می‌کردم و در حال حاضر بیکارم.من متخصص روابط عمومی با ۱۵ سال سابقه رسانه‌ و مارکتینگ هستم. دو سال در علی‌بابا کار کردم. به رغم استعفای چند ماه قبل و پیشنهادات خوب با وعده‌های جذاب برای سال جدید ماندم و بیشتر با جان و دل کار کردم. اما امروز روز آخر من در دفتر «روز اوّل» بود و اکنون نیروی آزاد هستم.  این اتفاق یک علامت است، نه خودِ بیماری۱. صرف نظر این تعدیل نیروی انسانی گسترده، به طور کلی نرخ جایگزین کردن افراد در این سازمان بسیار بالاست، و این موضوع در خوش‌بینانه‌ترین حالت به سوءمدیریت، و در بدبینانه‌ترین حالت به یک خباثت سیستماتیک تعبیر می‌شود. این مسئله نه تنها هزینه‌ی استخدام زیادی به سازمان تحمیل می‌کند، بلکه فرآیند پذیرش سازمانی (onboarding)، آموزش نیروی تازه‌وارد، و معلق شدن مکرّر کارها در فاصله‌ی تفویض آن‌ها به نیروی بعدی، بهره‌وری را کاهش می‌دهد. اما چرا از بیرون (یا از نظر مدیران ارشد) اعداد و ارقام همچنان خوب به نظر می‌رسد؟ چون این سایر کارمندان هستند که خلاء‌های مدیریتی را پر می‌کنند، فشار کاری بیشتری را تحمل می‌کنند و اجازه نمی‌دهند کارها زمین بمانند.۲. این که کارمندان سازمان -یک روزه- و همزمان با باقی مردم از اخراج شدنشان مطلع شوند، چه پیامی دارد؟ این سیاست مدیریتی، تازگی ندارد. در هک اخیر علی‌بابا کارمندان سازمان از طریق همان اطلاعیه‌ی منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی باخبر شدند. روزها و هفته‌ها دسترسی کارمندان به بعضی از ابزارهای کاریشان قطع شده بود، بدون اطلاع از چند و چون فرآیند بهبودی یا حداقل این که چه موقع کارها به روال عادی بر خواهد گشت. کارمندان این مجموعه همواره همان‌قدر در جریان مشکلات سازمان بوده‌اند که مردم عادی. چرا؟۳. پرخطر بودن سرمایه‌گذاری و اداره‌ی یک کسب‌وکار در کشور ما امر بدیعی نیست. بسته به نوع اتفاقی که در سطح کلان میفتد، گاهی زیان پیش‌بینی‌نشده به کسب‌وکارها وارد می‌شد، اما گاهی هم سود غیرمنتظره‌ای نصیبشان می‌شود. برای مثال، فرض کنید دست‌های پشت پرده چنان دست به دست هم بدهند که Eminem سه روز اجرا در ساحلی به ظرفیت ۱۰,۰۰۰ نفر در جزیره‌ی کیش ترتیب بدهد! در مقابل، ویروسی فراگیر می‌شود، مرزها بسته می‌شوند و بسیاری از مردم تا مدتی سفر نمی‌کنند. در مثال اوّل، این سود غیرمنتظره میان کارمندان تقسیم نمی‌شود. اما مورد دوم بی‌معطلی به اخراج ۲۴٪ آن‌ها منجر می‌شود. چرا؟ (در مقیاس بزرگ‌تر، کارفرمایان با روی میز گذاشتن قراردادهای چندماهه این امکان را برای خود حفظ می‌کنند که به دلایل موجه یا غیرموجه، کارگر را اخراج کنند. کارگر بر اساس قانون کار می‌تواند با اقامه‌ی دعوی نزد هیأت تشخیص و حل اختلاف، اعتراض کند. اما با وجود این که کارگرانی اطراف اکثر ما بوده‌اند که به دلایل غیرموجه اخراج شده‌اند، نه تنها هیچ موردی از بازگشت به کار، که حتی هیچ مشاهده‌ای از رجوع کارگر به هیئت حل اختلاف سراغ نداریم! چرا؟)راه‌حل جایگزین تعدیل ۲۴٪ی چه بود؟اخراج ۱۸۲ نفر از مجموع ۷۵۴ کارمند، معادل کاهش ۲۴٪ی تعداد نیرو است، اما لزوماً به کاهش همان میزان از هزینه‌ی نیروی کار منجر نشده است. طبیعتاً افراد اخراج‌شده از سطوح پایین سلسله‌مراتب سازمانی انتخاب شده‌اند و در مقایسه با مدیران میانی و مدیران ارشد، دستمزدهای بسیار پایین‌تری دریافت می‌کرده‌اند، پس مجموع حقوق پرداختی کمتر از ۲۴٪ کاهش پیدا کرده است. (مثلاً ۱۶٪)اگر وضعیت بحرانی سازمان به کارمندان با صداقت توضیح داده می‌شد، و این اختیار به آن‌ها داده می‌شد که با توافق بر سر کاهش موقتی ۱۶٪ دستمزدها در مدت گذار از بحران، جلوی بیکار شدن همکارانشان را بگیرند، آن‌ها مخالفت می‌کردند؟ با توجه به این که ۱۶٪ از ۳ میلیون تومان تقریباً معادل ۰.۵ میلیون تومان و ۱۶٪ از ۲۰ میلیون تومان برابر با ۳.۲ میلیون تومان است، و خطر اخراج شدن دسته‌ی اوّل بیشتر از خطر اخراج شدن دسته‌ی دوم است، چه کسی و به چه دلیلی با چنین تصمیمی مخالفت می‌کرد؟راه‌حل بلندمدت: تعاونی کارگری (Worker Cooperative)تعاونی کارگری روشی جایگزین برای سازمان‌های مبتنی بر نظام سرمایه‌داری است. در این تعاونی‌ها نه تنها هر کارگر عضو (worker-owner یا worker-member) سهمی از شرکتی که در آن کار می‌کند دارد، بلکه در تصمیم‌گیری‌های آن به روشی دموکراتیک (مستقیم یا از طریق مدیر منتخب اکثریت) یک رأی دارد. یکی از نمونه‌های قدیمی و بزرگ این نوع بنگاه‌ها، گروه موندرِگان (Mon Cooperative) واقع در اسپانیاست، که از ۱۹۵۶ تا امروز رشد پایداری داشته است. یکی از مزایای تعاونی‌های کارگری، انعطاف‌پذیری آن‌ها در برابر نوسانات اقتصادی و حتی رکود است.در بحران مالی ۲۰۰۸ در منطقه‌ی باسک اسپانیا (که موندرگان هم در آن متمرکز است) نرخ بیکاری افراد بالای ۱۵ سال از ۶.۴٪ در سال ۲۰۰۸ به ۱۱٪ در سال ۲۰۰۹ رسید. همین آمار برای افراد ۱۵ تا ۲۴ ساله از ۱۹.۲٪ به ۳۱.۵٪ رسید. در حالی که تولید ناخالص داخلی این منطقه در سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ به ترتیب ۳.۹٪ و ۱.۶٪ رشد کرده بود، در سال ۲۰۰۹ به میزان ۳.۵٪ کاهش پیدا کرد. طبق مطالعه‌ای که در خصوص عملکرد این مجموعه در بحرانی که اواخر سال ۲۰۰۸ شروع شد انجام شده است، مواردی که کمک کرده آن‌ها با کمترین آسیب به نیروی کار و تولیدشان از بحران عبور کنند را به طور خلاصه در این‌جا می‌آورم:۱. از آن‌جا که همه‌ی کارگران مشغول به کار در تعاونی‌های کارگری لزوماً کارگر عضو نیستند، با بررسی اعداد ثبت‌شده در گزارش‌های سالانه‌ی منطقه‌ی صنعتی باسک مشاهده می‌کنیم که فقط کارگرهای با قراردادهای دستمزدی اخراج شده‌اند و سهم کارگران عضو که قبلاً ۸۳٪ از کل کارگران را شامل می‌شدند، مشغول به کار ماندند و به ۸۸.۱٪ رسیدند.۲. موندرگان یک گروه صنعتی بزرگ است و توانست از این ظرفیت برای جابه‌جا کردن افراد بین زیرمجموعه‌ها استفاده کند. برای مثال، اگر در زمان رکود مشاهده شود که تقاضا برای کالای بادوامی مثل یخچال کاهش پیدا کرده، اما تقاضا برای بستنی افزایش پیدا کرده است، منطقیست که کارگران مازاد بر نیاز تعاونی یخچال‌سازی به تعاونی بستنی‌سازی منتقل شوند. برای این اقدام، علاوه بر بزرگ بودن گروه تعاونی‌ها و تنوع حوزه‌های تولید یا خدمات آن‌ها، لازم است افراد توانایی یادگیری کار با ابزارهای جدید و انعطاف‌پذیری شغلی داشته باشند. این ویژگی تا حد زیادی به فرهنگ سازمانی وابسته است و به همین دلیل مهیا کردن چنین امکاناتی یک راه‌حل بلندمدت تلقی می‌شود.۳. در زمان رکود اولین راه‌حل یک بنگاه سرمایه‌داری، تعدیل نیروی انسانی‌ست. اما در تعاونی کارگری، دستمزدها به نسبتی کاهش پیدا می‌کند تا همه‌ی اعضا مشغول به کار بمانند. درواقع در این‌جا حفظ شغل به حفظ دستمزد ارجحیت دارد. ضمن این که شکاف دستمزدها در این نوع سازمان‌ها بسیار کمتر از رقبای سرمایه‌داری آن‌هاست.Worker Cooperatives and the Financial Crisis: A case study of Mon Corporationبه امید این کهکسب‌وکارها به جای خلق ثروت هر چه بیشتر و به هر وسیله‌ای، برای رفاه مردم جامعه‌ی خودشان ارزش قائل باشند، و قدر تک‌تک انسان‌ها را بدانند.سمند دولت اگر چند سرکشیده رَودز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید</description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 04:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت یک سقوط.</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-txasywc0ixpu</link>
                <description>سومین روزی بود که به خاطر حضور ذرات مرگ نامرئی در هوا خانه‌نشین شده بودیم. در اتاقم بودم و در همان حال که صدای موسیقی سنتی از بیرون اتاق می‌آمد، درس می‌خواندم. من از بچگی هروقت می‌خواستم درس بخوانم می‌نشستم جلوی تلویزیون، بزرگتر که شدم موقع درس خواندن آهنگ‌های خودم را گوش می‌کردم و حال‍ا فهمیده‌ام بهترین روش این است که آهنگ‌های کل‍اسیک یا سنتی از فاصله‌ی نه خیلی زیاد و نه خیلی کمی به گوشم برسد، طوری که نه ذهنم را درگیر جزئیاتش کند و نه به کوچکترین صداهای اطرافم مهلت شنیده شدن بدهد. درسی که مدت کوتاهیست می‌خوانم نه برای دنیاست و نه آخرتم؛ می‌خوانم چون سال‌ها دوست داشتم این موضوعات را بدانم اما برایش کاری نمی‌کردم. گویی دانستن این مطالب را به خودم مدیونم و حال‍ا سعی دارم از خجالت کم‌کاری‌های سال‌های اخیرم دربیایم.روزها نور ضعیفی از ل‍ابه‌ل‍ای ساختمان‌های بلند روبه‌رو و مجاور به پنجره‌ی اتاق من می‌رسد، با عبور از پرده‌ی حریر سفیدرنگ محو می‌شود و اتاقم را به شکل دل‌گیری روشن می‌کند. جلوی پنجره‌ی اتاقم -البته پنج متر پایین‌تر- حیاط خلوت کوچکیست که منحصراً در اختیار واحد دوم ساختمان است. می‌گویند پیرزنی با بیماری روانی مشخصی آن‌جا زندگی می‌کند که هرروز تمام زندگی‌اش را می‌شوید، از جمله همین حیاط خلوتی را که در اختیار دارد. معمول‍اً صبح زود این کار را می‌کند، همین تابستان امسال من چندباری با صدای مداوم ریخته‌شدن آب از شیلنگ به روی موزاییک‌ها بیدار شده‌ام.خزیده بودم توی تختم و با لذت درس می‌خواندم، که ناگهان اتاق برای لحظه‌ای تاریک و دوباره روشن شد، و همان موقع صدای وحشتناک برخورد چیزی شکستنی با زمین را شنیدم. بعد از چند ثانیه صدای جیغ ممتدی در گوشم پیچید و فهمیدم قضیه از چه قرار است. کسی، لحظه‌ای قبل از مرگش، از کنار پنجره‌ی اتاق من پایین افتاده‌است. من حاضر و شاید شاهد مرگ کسی بوده‌ام. درواقع کسی بعد از تمامی اتفاقاتی که بر او رفته و گفت‌وگوهای درونی خودش تصمیم گرفته که زندگی‌اش را متوقف کند. رفته سه طبقه بال‍اتر از من ایستاده، پایین پایش را نگاه کرده، تل‍اشی تنش روی موزاییک‌های تمیز آن پایین را هم تصور کرده، پریده -حتی زانوهایش به تصمیمش خیانت نکرده‌اند، با سقوطش لحظه‌ای اتاقم را تاریک کرده و تمام شده است.</description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 03:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشوش، مثل خاطرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%85-gcrfqkmzpjoh</link>
                <description>گاهی از ذهن همه‌کس هلهله‌ی خواهشِ خفه‌خون گرفتنم را می‌شنوم. بعد از آن سودای تنهایی می‌پزم، در خانه‌ی خلوت می‌خزم، راه سلامت می‌گزینم تا زمان همه‌چیز را به نفع خودش مصادره کند. شما باید بتوانید با کلمات تصادفی پخش و پلا در تراکت‌های تبلیغاتی کف پیاده‌رو و روی دیوار خیابان و تحمیل شده به درون مشت‌های گره‌کرده‌تان هم یک داستان تمام و کمال بنویسید، وگرنه، از من بپذیرید، این کار برای شما نبوده و نیست. یک عده نشسته‌اند با ریختن یک کاسه کلمه‌ی تکراری که بوی تعفنش دهه‌هاست همه‌ی شهرها را برداشته روی کاغذهای زبان‌بسته، یک بازار ثانی درون این بازار داغ می‌کنند. حالا تو اگر نمی‌توانی با آن کاسه از زبان که قربانی بی‌سلیقگی جارچی‌ها شده‌است یک داستان تمام و کمال بنویسی، می‌توانی ورق را برگردانی؛ تو کثافت بریزی روی کاغذ بدهی بکنند توی چشم و گوش و دهان مردم. به‌خدا من جانم در می‌آید تا همین چند جمله را هم بنویسم. چندوقت پیش به پسرک گفتم چه مرضی‌ست گرفته‌ایم ما که در نظرمان انگار دیگر چیزی ارزش نوشتن ندارد؟ گفت من نمی‌دانم چرا وقتی زندگی‌مان عادی‌ست فکر می‌کنیم مرضی گرفته‌ایم. حالا نه که زندگی‌ام عادی شده، نه. کارهایی می‌کنم هنوز عجیب برای خودم، که فکر می‌کردم از سرم میفتد بالاخره و نیفتاد؛ اما همین، همین هم تکرار که می‌شود دیگر جای درگیری نمی‌گذارد. می‌گویی هست آن‌چه که هست. من قصدم خیر بود؛ می‌خواستم با این ساز ناکوک برقصم. هنوز هم فکر می‌کنم کاری کردن بهتر از دست روی دست گذاشتن و پا روی پا انداختن است؛ عاقبت‌به‌خیر نشدی هم، نشدی. از اول هم پیدا بود این‌ها وصله‌ی ناجوری‌اند به طایفه‌ی ما. آن از نگاه مادرش که زهر داشت و هر پنج دقیقه به یکی‌مان نیش می‌زد، آن از خود دختر که دست به سیاه و سفید نزد تمام مدت. سرگرم می‌شوند لابد. جای چیزی خالی‌ست، من می‌فهمم که جای چیزی درون کسی که این جمله‌ها را به زبان می‌آورد خالی‌ست، و این همه‌ی هم‌دردی من با اوست. زبان باز نمی‌کنم. هلهله‌ی خواهش خفه‌خون گرفتنم را مدام می‌شنوم، زبان باز نمی‌کنم. امروز گزیده اشعار اسماعیل شاهرودی را پیدا کردم؛ یک شعر خواندم، ارتباط نگرفتم. با خودم گفتم نخوان بیشتر از این که ناکامی خودت در درک و فهم کلمات را به حساب نابلدی شاعر نگذاری. باز گفتم اگر حقیقت همین است، الان دیگر بیشتر نخواندن کبکانه سر زیر برف کردن است. هر چه باشد، کاری کردن بهتر از دست روی دست گذاشتن و پا روی پا انداختن و سر زیر برف کردن است. گول ظاهرش را خوردم، گفتم کتاب‌خوان است، هنر حالی‌اش می‌شود، حساب و منطق می‌داند، آدم‌حسابی‌ست. اما باطن‌ش چرکین بود؛ مدام دنبال خودش یا کسی که خودش بشود می‌گشت، و این حیرانی‌اش جایی برای من و زندگیمان نمی‌گذاشت. نمی‌شود دست یک نفر را بگیری بیاوری بنشانی روی تک صندلی خانه‌ات و بعد تازه بروی بگردی دنبال خودت. این منتهای بی‌مسئولیتی‌ست. بُرّندگی‌اش برای گذشتن از پوست‌های جوان و بریدن یک لایه رگ و پی کفایت می‌کند. اگر آشنای سن‌وسال‌دار است که همان سمّ دمنوش را ببرید، به طرفة‌العینی هلاکش می‌کند. کدامشان را بپیچم؟ بعضی‌ها می‌گویند «جوزک»، من بیشتر به «سیب گلو» شنیده‌امش اما «سیب آدم» هم می‌گویند که عجیب استعاریست. قبلاً یک بار دست انداختم روی گلوی آدم و شبحی از آن سیب را کف دستم حس کردم؛ هر چه دستم را محکم‌تر به گلویش فشار می‌دادم، سیب بهتر در چنگم می‌آمد. کم‌کم لبخندش محو شد؛ عضلات بازوانش منقبض شد اما بدون این که حرکتی کند، با همان صدایی که از زیر دستم رد می‌شد تا به گوشم برسد پرسید: «نکنه می‌خوای بکُشیم؟» از ساده‌لوحی آدم به خنده افتادم. وقتی می‌خندیدم، دستم روی گلویش می‌لغزید، حالا رنگ هم از چهره‌اش پریده بود. دست کشیدم، با حوصله بوسیدمش، سرم را پایین انداختم و گفتم: «هیچ‌وقت.»</description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 03:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خداحافظی دیرهنگام</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-ai5h0fr2mxiu</link>
                <description>صبح زود یک روز کاری بود. اولین دو مشتری‌ کافه‌ی دو بر شیشه‌ای بودیم. به ندرت رفت و آمدی در اورامان دیده می‌شد. فنجان اسپرسو را با وقار به کناری راند و در عوض جاسیگاری را به سمت خودش کشید. به صندلی‌اش تکیه زد و سیگاری گیراند. حدس زدم سیگارهایش نه تنها اعلاست، بلکه مجانی و به عنوان پیشکش شرکتی نصیبش شده‌است. آخر وکیل یک شرکت بین‌المللی تنباکو بود و آن‌طور که از حرف‌هایش دستگیرم شد، هفته‌ای یکی دو روز تا کارخانه رانندگی می‌کرد برای سرکشی کردن.سیگار را با ولع می‌مکید. موقع کام گرفتن، همان‌طور که به من خیره شده‌بود، چشمانش را کمی تنگ می‌کرد. یادم نیست سیگار چندم بود و کام چندم؛ پرسیدم پدرت چه‌طور فوت شد؟ قبل از آن، راجع به خانواده‌اش چیزی گفته‌بود و به این که وقتی نوجوان بوده‌ پدرش فوت شده‌است، اشاره‌ای کرده‌بود. نه پلک زد، نه آن لبخند پیروزمندانه از روی صورتش تکان خورد؛ همان‌طور خیره نگاهم می‌کرد. سیگار را به لبش نشاند؛ با حوصله کام گرفت. انگار می‌خواست به من نشان بدهد که همیشه برای این‌جور حرف‌ها وقت هست. اما رو برنگرداند. چشمانش را نبست. حتی سیگارش را در جاسیگاری پر از تفاله‌ی قهوه‌های دم شده‌ی روز قبل نتکاند. می‌خواست مرا با احترام تمام منتظر نگه دارد، و موفق هم شد. من حرکات دستش را به امید حرکتی نشانه‌آمیز دنبال می‌کردم. هرچه بیشتر می‌گذشت، خودم را برای شنیدن جواب وحشتناک‌تری آماده می‌کردم.بالاخره زبان باز کرد؛ «سرطان ریه». حالا معنی تمام پُک‌زدن‌های بی‌محابا و تمسخرآمیزش را می‌فهمیدم. او بعد از مدت‌ها یک شاهد بیرونی پیدا کرده‌بود تا برایش این نمایش کنایی را اجرا کند؛ شاهدی که نه او را به درستی می‌شناخت، نه پدرش را. و خدا می‌داند اصلاً پدرش مرده بود یا زنده.</description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 21:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماسه‌ی کویر؛ یادداشتی برای صاحب‌نظران ویکی‌پدیای فارسی و دیگران.</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-zlor7vv33l6d</link>
                <description>من باید یه زبان پیدا کنم تا یه جهان برای تو بسازم. که وقتی موسیقی گوش می‌کنی از جهان خودت بیای بیرون. و این همان کاری است که «علی سورنا» از سال ۹۰ تا به امروز به تأثیرگذارترین شکل ممکن انجام داده‌است. آلبوم‌های «مرد تنها» در بهمن‌ماه سال ۹۰، «آوار» در بهمن ۹۲، «نگار» در اسفند سال ۹۴ و «کویر» - حماسه‌ای که در این یادداشت مورد بحث من است- در آبان سال ۹۶ منتشر شده‌اند.از ماه‌ها پیش تا همین دیروز قصد داشتم با معرفی کویر به آن دسته از دوستانم که تمایل دارند با هیپ‌هاپ فارسی امروز آشنا شوند، آنان را به سفری ماجراجویانه و زیبا در این سبک موسیقی، ادبیات و فرهنگ دعوت کنم. امروز در گیر و دار تهیه‌ی منابعی برای شاکله‌بندی یادداشتم بودم که گذرم افتاد به صفحه‌ی علی سورنا (رپکن) در ویکی‌پدیای فارسی. در این صفحه نوشته شده که این مقاله بارها حذف شده‌است. جالب‌تر این که صفحه‌ی «علی سورنا» قفل‌شده و غیر قابل ایجاد شدن است، پس توسعه‌دهندگان ویکی‌پدیای فارسی با اضافه کردن عبارت «(رپکن)» به آن سعی کرده‌اند آن فروبستگی را دور بزنند. بنا به اصول ویکی‌پدیا، تاریخچه‌ی بحث و اجماع بر سر حذف کردن یا نگه داشتن این صفحه در دسترس است. از نظرهای رد و بدل شده برمی‌آید که عده‌ای از صاحب‌نظران ویکی‌پدیای فارسی در یک جمله ادعا کرده‌اند که بنا به معیارهای سرشناسی در ویکی‌پدیا، سرشناسی این شخص [علی سورنا] محرز نیست. نگاهی به معیارهای سرشناسی اشاره‌شده انداختم و متوجه شدم داستان از چه قرار است؛ او به معنای واقعی یک هنرمند زیرزمینی است. تعریف سه خطی ویکی‌پدیای فارسی از موسیقی زیرزمینی را در اینجا می‌آورم؛موسیقی زیرزمینی مجموعه‌ای از سبک‌های موسیقی می‌باشد که در زمان تولید خود مورد توجه ناشران و تهیه‌کنندگان قرار نمی‌گیرد و معمولاً با سبک زندگی و ارزش‌های طبقه متوسط دنیای سرمایه‌داری در تضاد است. این نوع موسیقی از سوی نظام حاکم به رسمیت شناخته نشده‌است و در مکانی که موقعیت رسمی ندارد و در استودیوهای خانگی به صورت مخفیانه و با مضامین اعتراض‌گونه تولید می‌شود.ویکی‌پدیای فارسی با ترجمه‌ی عینی معیارهای سرشناسی موسیقی ویکی‌پدیای انگلیسی -شاید سهواً- دچار سانسورگری شده‌است. آقایان! اجتماع ما اجتماع غرب نیست، همه‌ی هیپ‌هاپ ما هم هیپ‌هاپ مقلّد غرب نیست. هنری که از یک سو مستقل از ناشر و رسانه‌ی سرمایه‌دار و ساخت‌وپاخت است، و از سوی دیگر اجازه‌ی به روی صحنه آمدن ندارد، چه‌طور ممکن است در رادیو و تلویزیون ملّی -آن هم به تأکید ویکی‌پدیا «به طور مستمر»!- پخش شود (بند ۱۱) یا موضوع یکی از برنامه‌های رادیو یا تلویزیون معلوم‌الحال ملّی قرار بگیرد؟ (بند ۱۲) یک اثر رپ فارسی‌زبان در کدام مسابقه‌ی مهمّ غیرفارسی‌زبان ممکن است نامزد یا برنده‌ی جایزه شود؟ مسابقه‌ی مهمّ فارسی‌زبان هم اگر داشتیم می‌شد بخش هیپ‌هاپ جشنواره‌ی فجر لابد! که شکر خدا هنوز نداریم. (بندهای ۸ و ۹) در شرایطی که سینمای مستقل ما هم از نظارت و سانسور بی‌نصیب نمی‌ماند، چه‌طور ممکن است در آن موسیقی زیرزمینی اجرا شود؟ (بند ۱۰) به همین ترتیب، اخذ گواهینامه‌ی طلایی و برگزاری تور ملّی یا بین‌المللی و همکاری با ناشران کلان هم در این موضوع محلی از اعراب ندارد. (بندهای ۳ و ۴ و ۵)با این حال و با وجود استقلال تمام این هنرمند، حداقل بند ۱ در مورد ایشان صادق است. رسانه‌ی میدان در مقاله‌ی کویر؛ مرثیه‌ای برای مادر (منتشرشده در ۱۳ آبان ۹۷ یعنی یک سال بعد از پخش آلبوم «کویر») این اثر را در کنار رویکرد خالق آن بررسی کرده‌است.«میدان» نام وبسایتی تحلیلی و مستقر در تهران است که بیش از چهار سال است به طور داوطلبانه اداره می‌شود و با رویکردی انتقادی به مسایل مهمی می‌پردازد که رسانه‌های جریان اصلی فارسی زبان، در داخل و خارج، اغلب آنها را نادیده می‌گیرند یا به حاشیه می‌رانند.می‌بینیم که بند ۱ معیار سرشناسی موسیقی ویکی‌پدیای فارسی به تمامی آقای علی سورنا، یکی از تأثیرگذارترین هنرمندهای آوانگارد هیپ‌هاپ فارسی در ۸ سال اخیر را یک چهره‌ی سرشناس معرفی می‌کند.تا این‌جا هرچه خواندید استناد و استدلال بود. حالا شما را به شنیدن حماسه‌ی «کویر» دعوت می‌کنم تا خود این اثر به سرشناسی هنرمندش شهادت دهد. https://soundcloud.com/alisorena/sets/kavir </description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2019 21:53:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا «باید» در کنار تحصیل در دانشگاه، کار کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@negar/why-we-should-work-beside-studying-bo8njsnwrst4</link>
                <description>تذکر: مطالعه‌ی این مطلب برای کسانی که قصد دامن زدن به بروکراسی دانشگاهی حال‌حاضر و نمره‌پرستی  رایج دانش‌نجویان را دارند، توصیه نمی‌شود.در ادامه‌ی این مطلب هرکجا کلمات عامی مثل «دانشگاه»، «برنامه‌ی آموزشی» و ... به کار رفته‌است، به مصداق خاص آن در زمان و مکانی که همین امروز در آن زندگی می‌کنم، اشاره دارد. این مطلب نظر شخصی من و برخواسته از تجربه‌ی تحصیلی و حرفه‌ای مختصرم است.در این‌جا قصد ندارم به بررسی مسئله‌ی «طبل میان‌تهی کنکور» بپردازم، دکتر براهنی در مجموعه مقالات «فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم» به قدر لازم به این مقوله پرداخته‌است.آن‌چه مسلّم است، این است که دانشگاه خروجی مطلوبی برای صنعت ندارد. این را من نمی‌گویم؛ مدیران صنایع و کارآفرینان از یک سو، و فارغ‌التحصیلان دانشگاه از سوی دیگر، اسناد فراوانی بر تأیید این امر دارند. دانشگاه حبابی مات است که دانشجو، به امید رشد و توسعه‌ی خود (اگر خدمت به خلق هم یکی از اهداف دانشجو باشد، جز به تبع دو مورد گفته‌شده حاصل نخواهد شد) وارد آن می‌شود و تا موعد بیرون پریدن یا بیرون انداخته‌شدن از آن نرسیده‌است، معیاری واقعی برای سنجش رشد علم و توانایی‌های تخصصی خود در دست ندارد. البته که معیار نمره هنوز به دلایل و انگیزه‌های مختلف چه از سوی دانشگاه‌های ایران و جهان، و چه از سوی صنایع و کسب‌وکارها، به عنوان معیاری نسبی برای سخت‌کوشی و هدف‌مندی فارغ‌التحصیلان تازه‌کار به رسمیت شناخته می‌شود، اما در واقعیت برای دانشگاه و دانشجو، نمره معیار است یا هدف؟برنامه‌ی آموزشی (برای رشته‌ی کامپیوتر) مطابق با برنامه‌‌ی آموزشی روز دانشگاه‌های مطرح جهان و هم‌پای آنان است. حتی نام کتاب‌های مرجعی که اساتید دروس، ابتدای نیم‌سال تحصیلی در صفحه‌ی اول طرح درس خود می‌آورند هم کم از کتاب‌های مرجع دانشگاه‌های مطرح جهان ندارد. اما عملاً چه اتفاقی در دانشگاه و در کلاس درس میفتد؟ دانشگاه، منابع انسانی آینده‌ی صنعت را برای چه چیزی آماده می‌کند؟ در بهترین حالت اگر مأموریت صنعت، شرکت در امتحانات نظری و کسب نمره بود، دانشجویان ما از سطوح عالی گرفته تا متوسط، رتبه‌ی دوم جهانی را به دست می‌آوردند (رتبه‌ی اول همچنان به دانشجویان سخت‌کوش چین تعلق می‌گیرد!).این که چرا و چگونه کار دانشگاه به جایی رسیده‌است، که در دنیایی مستقل از صنعت و نیاز کسب‌وکار سیر می‌کند و به پشتوانه‌ی پیشینه و مقام اجتماعی خود، سالانه هزاران دانشجو را از آینده‌ی آنان دورتر می‌کند، از حوصله‌ی من و مطلبم خارج است. کاری که از دست من برمی‌آید، پیشنهاد جبران بخشی از این خسارت توسط خود دانشجوست؛همین لحظه، فرض کنید دوران دانشجویی شما تمام شده‌است؛ این فرض را هم در اختیار دارید که سطح دانش شما همانی خواهد بود که امروز هست. برنامه‌ی شما برای بعد از فارغ‌التحصیلی هرچه هست، همین امروز شروعش کنید؛ مثلاً کارآموزی در یکی از شرکت‌های مربوط به رشته‌ی خودتان. در خلال کار متوجه خواهید شد به چه مباحثی برای رشد حرفه‌ای خود نیاز خواهید داشت؛ پس همزمان در دانشگاه - تا حدی که اجازه می‌دهد- به مباحث مرتبط بپردازید.همه‌ی حرفم این است؛ اگر دانشجو هستید، با چشمان باز در دانشگاه تحصیل کنید؛ نه صنعت و نه دانشگاه، هیچ‌کدام برای شما دلسوزی نمی‌کنند؛ به هیچ‌کدام تکیه نکنید. </description>
                <category>نگار ابراهیمی</category>
                <author>نگار ابراهیمی</author>
                <pubDate>Sun, 27 May 2018 02:52:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>