<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار دوگوهرانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negar.dogoharani</link>
        <description>نویسنده کتاب های &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot; و &quot;شغل من؟ پاستیل رنگی&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:35:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/123293/avatar/RQ4MnU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار دوگوهرانی</title>
            <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 9</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-9-lahrxipgeyfu</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل من؟ پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه های مختلفی پشت این تصمیم هست!&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 9شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...6. کار مرتبط پیدا نمیکنمکار مرتبط با چه چیزی؟ لطفا به این سوال دقیقا پاسخ بدهید. مرتبط با تحصیلاتتان؟ مرتبط با سابقه شغلی قبلی تان؟ مرتبط با روحیات و توانمندی های تان؟ یا مرتبط با شرایط و وضعیت فعلی تان؟واقعیت این است که این دلیل خیلی کلی است و نتیجه نگاهی یک جانبه به خودتان، امکانات، توانایی ها و استعدادهایتان است. این حتی محدودیت نگاه به پتانسیل های عصر حاضر است؛ با این همه امکان در بکارگیری و به نمایش گذاشتن هر توانمندی و تخصصی و در هر سطحی.هر درسی که خوانده باشید، هر مدرکی که داشته باشید، هر شغلی که قبلا در قالب کلاسیک تجربه اش کرده باشید، قابلیت ارائه در قالب، خدمت، محصول، آموزش، محتوا و … را در بستر آنلاین دارد. لطفا پاستیل توانمندی ها را کمی کش و قوس دهید و حصارهای خیالی را بشکنید تا ببینید برای کسب درآمد با کاری مرتبط با رشته تحصیلی و مهارت تان، دنیایی از ایده ها، سازمان ها، شبکه ها و پلتفرم ها وجود دارند.چرا صرفا به این فکر میکنید که باید مدرک تحصیلی و رزومه زیر بغل، به این شرکت و آن شرکت بروید تا مگر استخدام‌تان کنند. کمی پویا تر نگاه کنید و ببینید چطور می توانید از دانش، تخصص و آگاهی تان و به کمک بازوی دست و دلباز اینترنت، درآمد خلق کنید.حالا کمی فراتر برویم؟ اول کار پرسیدم، دنبال کار مرتبط به چه چیزی هستید؟ آیا به نظر شما حتما می بایست اگر 4-5 سال از عمرتان را صرف درس خواندن در یک رشته خاص کردید، تا پایان عمر با آن حیطه و حوزه و تخصص عهد اخوت ببندید و رهایش نکنید؟ آیا اصلا آن رشته علاقه اصلی و ایکیگای شما بوده است که می خواهید همان را مصرانه ادامه بدهید؟ یا نکند دچار سندروم فیل سفید شده اید، (اگر نمی دانید چه چیز مزخرفی است، درباره اش یک سرچ کوتاه کنید) و چون چند سال درس یک رشته را خوانده اید می خواهید بقیه عمرتان را هم به آن اختصاص دهید تا آن سالها حیف نشوند؟؟؟ عجب!دنیا را کمی ماجراجویانه تر نگاه کنید. همه ابعاد شخصیتی، توانایی ها، علایق و استعداد هایتان را روی دایره بریزید تا ببینید چه کارهای مرتبط، متنوع و جذابی می توانید برای خودتان دست و پا کنید.4 سال مهندسی برق قدرت و بعد 2 سال مهندسی راکتور را خواندم و مدت کوتاهی هم به روسیه رفتم؛ آن روزها حال درونم به هیچ وجه خوب محسوب نمی شد. شبیه گمشده ای بودم که مسیری پر سنگ و کلوخ را می رفت، فقط چون شروعش کرده بود.حالا اما برای خودم شغلی باب میل و مناسب خلق کرده ام. جالب اینجاست که من سِمت هایی مرتبط و عالی را در همین قالبِ دلخواهم تجربه می کنم. امروز مشاور محتوا و سئوی سایت چند شرکت فنی مهندسی هستم، آن هم با شرایط دلخواهی که همیشه ابتدای قرارداد بیان می کنم.میبینید؟ جهان سخاوتمند است!!! اما اگر دست روی دست نگذارید و محدود نگاه نکنید.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 13:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 8</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-8-uawqq403dxih</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل    من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه    های مختلفی پشت این تصمیم هست!&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 8شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...5. اجازه ندارم سر کار برومما در خاورمیانه زندگی میکنیم و چه باورتان شود چه خیر، هنوز این مورد هم در لیست دلایل کار نکردن خانم های ما وجود دارد. در اوایل شروع کارم به عنوان مدیر محتوا، معمولا با دو یا چند نویسنده دورکار سر و کار داشتم. یکی از دخترهایی که اتفاقا کارهایش دقیق و عالی بود و نظم و مسئولیت پذیری فوق العاده ای هم داشت، گاها رفتارهای عجیبی می کرد. مثلا چت های کاری در تلگرام پاک می شد و یا گاهی حین فایل صوتی فرستادن و یا تماس تلفنی خیلی آرام صحبت میکرد و سعی داشت سریع مکالمه را تمام کند. تا اینکه در یک روز پر تعامل و شلوغ که چند تماس کاری با هم داشتیم، صدای فریماه درآمد و به سختی گفت، نمی تواند راحت صحبت کند چون همسرش در خانه است و نمی داند که او کار می کند.قلبم کمی فشرده شد؛ اما آنقدرها هم مورد عجیبی نبود. هرچند کم اما دور و بر خودم هم بودند زن هایی که به خاطر عدم رضایت همسر یا پدرشان بیخیال کار کردن شده بودند.پیامبر خدا (ص) می فرمایند: كسب درآمد حلال، بر هر مرد و زن مسلمانى واجب است.اگر کسب رزق مثلا برای زنان امری بود منوط بر اجازه همسر و یا پدر و مادر و … ، پیامبر بزرگ اسلام، لفظ واجب را بر آن اطلاق نمی کردند. از طرفی بر حسب هیچ کدام از آیات قرآن و قانون اساسی، کار کردن یک خانم منوط به اجازه فرد دیگری نیست و حق کار کردن زنان و استقلال مالی زن، بر اساس شرع و قانون، مساله ای بلامانع است! این ها را می گویم تا ابتدا خودتان بحث ها و بندهایی را که فکر میکنید شرع و دین به پای شکوفایی تان زده، در ذهن باز کنید. زنان بزرگ اسلام مثل حضرت خدیجه (س) و حضرت زهرا (س) زنانی با فعالیت اجتماعی و آگاه به تجارت و کسب و کار بودند.البته در خیلی از موارد جامعه سنتی هم، وقتی بحث کار کردن خانم بدون نیاز به حضور در خارج از منزل مطرح می شود، گارد بازتری دارند. پس شغل پاستیلی که ما در کنار هم در حال خلق آن هستیم، شاید بیشتر از خیلی های دیگر، به کار شما ایراندخت عزیزی بیاید که با این مشکل مواجه هستید.گاهی اوقات هست که شما بیشتر از آنچه که محدود باشید، تصور محدودیت دارید. وقتی شما از درون خودتان را آزاد بدانید و کسب رزق را حتی وظیفه ای بر خودتان حس کنید، خداوند هم به شما کمک خواهد کرد.حالا فریماه مدت زیادی است که آزادانه و با اطلاع همسرش کار می کند.او و همسرش که فامیل بودند، در یکی از شهرستان های با بافت سنتی بزرگ شده بودند. با کمی صحبت بیشتر، من ریشه باورهای محدود کننده را در خود فریماه هم پیدا کردم. او بود که در درون، بخاطر کار کردن و وقت گذاشتن برای چیزی بجز خانه، احساس عذاب وجدان داشت؛ ترس از موفقیت، ترس از پول، خود کم بینی و حس منفی که در این خصوص به همسر و پدر و برادرش داشت، بسیار آزارش می داد. موضوع این است که مثل 99 درصد آدم ها، او به جای رفع مشکل از درون، به دنبال جنگ بیرونی و در نهایت پنهان کاری رفته بود.به روشی که در پی نوشت اشاره میکنم، فریماه ابتدا در خودش، باور توانایی، حس خوب به پول و درآمد، اعتماد بنفس، حق کار کردن و عدم عذاب وجدان برای موفقیت را پرورش داد و بعد در دنیای بیرون نتیجه را که آزادی بیشتر بود دید.حتما این را شنیده اید که &quot;جهان بیرون آینه درون شماست&quot;.به عنوان پیشنهاد حتی اگر الان برای کار کردن محدودیت دارید، آموزش را شروع کنید. با همین گوشی که در دستتان است شما به دنیایی از آموزش ها و مهارت ها دسترسی دارید. پس تا زمان آماده شدن ذهن خودتان و تا وقت رفع محدودیت ها، بر مهارت ها و توانایی مورد علاقه خودتان بیفزایید. من به شما قول می دهم، همان کسی که امروز فکر میکنید، مانع شما برای کار کردن است، روزی که از نظر ذهنی و مهارتی در نقطه قوت باشید، پشتیبان شما خواهد بود. فریماه های زیادی این مسیر را رفته اند و حالا به جاهای خوبی رسیده اند.پ.ن:در خصوص این قضیه، چک لیست زیر را حتما و بدون تردید، 21 روز اجرا کنید تا نتیجه دیوانه تان کند:نجنگید و هر روز بحث و دعوا راه نیندازیدبه فرد پیش رویتان حس های بد مانند تنفر و انزجار ندهیدویژگی های مثبت اون را برای خودتان لیست کنید، حس شان کنید و خاطره هر باری را که آدم منعطف و موافقی بوده در ذهن تان بیاوریددر درون خودتان کسب درآمد را امری طبیعی و عادی بدانید و 7 دلیل برای این قضیه یادداشت کنیدخاطره هر موقعیتی که توانسته اید آزادانه تصمیم بگیرید را (هر تصمیمی) بیاد بیاوریدمواردی را که در حال حاضر برای آنها آزادی دارید یادداشت کرده و برایشان شادی کنیددر این مدت به &quot;چگونه&quot; اصلا فکر نکنید و دنبال راه نباشید. در عوض سوال های &quot;چرا&quot; از خودتان بپرسید. مثل:چرا میخوام درآمد داشته باشم؟چرا میخوام آزادی داشته باشم؟چرا میخوام یه شغل عالی داشته باشم و ازش لذت ببرم؟نیازی به پاسخ دادن نیست. این سوالات و شبیه شان را روزی حداقل 5 سری از خودتان بپرسید.باز هم تاکید دارم، این موارد را در حالی که درگیر هیچ بحثی نمی شوید و خودتان را آزار نمی دهید 21 روز تکرار کنید. خودتان شاهد اتفاقات عجیبی خواهید بود. دلیلش را جای دیگری از کتاب خواهم گفت!</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 00:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 7</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-7-lpvpsrkhoiju</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل   من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه   های مختلفی پشت این تصمیم هست!&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش7شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...4. تحصیلات و تخصصی ندارموقتی که در دبیرستان انتخاب رشته کردم و در گروه ریاضی و فیزیک قرار گرفتم، معلم ادبیاتم به من گفت، خیلی حیف شد که رشته انسانی را انتخاب نکردم و استعداد خوبی در این حوزه داشتم. البته من در ریاضی هم توانایی خوبی از خودم نشان دادم و نمراتم و بعد رتبه کنکورم آنقدر خوب شد که توانستم هر دو مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشدم را در بهترین دانشگاه های دولتی تهران درس بخوانم. منظورم این است با آنکه رشته ریاضی استعداد و علاقه اصلی من نبود اما برایم خالی از موفقیت هم نبود. از نظر موقعیت شغلی هم در صورتی که از خودم علاقه و ممارست نشان میدادم، موقعیت های درخشان فنی و مهندسی نصیبم میشد؛ اما من در 27 سالگی و درست پس از دفاع پایان نامه ارشدم (آن هم به هزار سختی)، یک برگشت غرور آفرین به سمت استعدادهای اصلی و علایق نهفته ام داشتم.(البته این موضوع آن موقع، بابای عزیزم را چندان خوشحال نکرد و اگر می پذیرفتم که درسم را و بعد کارم را در یک کشور اروپایی یا امریکا ادامه بدهم و یک مهندس تمام وقت و تمام عیار شوم، قطعا او خوشحال تر می بود). اما علی رغم تمام عشقم به بابا و اینکه خوشحال بودنش برایم به اندازه کل جهان می ارزد، تصمیم گرفتم در راه خودم قرار بگیرم و با نشان دادن خوشحالی و موفقیتم در این مسیر، خوشیِ بیشتری به او پیشکش کنم. در نتیجه در حوزه فعالیت کنونی ام یعنی نویسندگی، سئو و تولید محتوا، گرچه دوره های مهارت آموزی دیده ام، اما اینطور بگویم که یک مدرک خشک و خالی هم ندارم!این به آن معنا نیست که شما از فردا بدون داشتن ذره ای سررشته دست به هرکاری که میل تان میکشد بزنید و بعد منتظر باران فراوانی مالی و رشد شغلی باشید. می خواهم بگویم کسب مدرک تحصیلی با کسب مهارت متفاوت است و نیازی نیست برای آنکه بتوانید به درآمد برسید، از اول و از &quot;ب&quot; بسم الله شروع کنید و مدرسه و دانشگاه را تا مقاطع بالا به اتمام برسانید. بلکه شما باید بعد از پیدا کردن ایکی گای و علاقه قلبی تان، به کسب مهارت و کار مداوم در آن زمینه بپردازید.موضوع این است که وقتی بر اساس معیارهای یافتن ایکی گای پیش بروید، شغل شما، برای تان ساده و پربازده بوده و رشد در آن با روندی سریع برای‌تان اتفاق خواهد افتاد. طوری که با صرف هر مقدار زمان و انرژی، نتیجه ای عالی تر از دیگران میگیرید. خب این طبیعی است که اگر یک نفر برای انجام یا آموزش کاری که علاقه خاصی به آن ندارد، باید 4 ساعت زمان بگذارد، کسی که به آن علاقه مند است و استعدادش را دارد، در 2 ساعت همان کار را انجام خواهد داد.از طرفی در عصری زندگی میکنیم که میتوان گفت، هر دانش و درسِ هر مهارتی برای همه قابل دسترسی است. از استفاده از آموزش های آنلاین رایگان گرفته تا شرکت در دوره های آزادی که بعضی از آنها حتی مدارک معتبر هم میدهند، راه های اثبات شده ای برای شروع یک مسیر شغلی موفق هستند.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 17:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 6</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-6-orken9wgdtgm</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل  من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه  های مختلفی پشت این تصمیم هست!&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 6شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...3. نیاز مالی ندارمایکیگای یک کتاب پرفروش و مشهور سالهای اخیر است که شاید خیلی از شما، آن را خوانده باشید. در این کتاب سعی شده به راز طول عمر و زندگی پرثمر ژاپنی ها پرداخته شود. رازی که از نظر نویسنده، همان ایکیگای و یا هدف، انگیزه و ذوق و شوقی برای زندگیست. کاری یا چیزی که صبح ها به خاطر آن از خواب بیدار شوید.ایکی گای می تواند شغل، ورزش، غذا، هنر، فرزندان، عشق و هرچه باشد که شما را صبح ها با ذوق از خواب بیدار کند.آیا شما صبح ها با ذوق و انگیزه ای، برای انجام چیزی از خواب بیدار می شوید؟ شما ایکیگای خودتان را دارید؟از نظر نویسنده، ایکیگای در جزیره ای که مردمش شاد و دارای طول عمر بالا بودند، به نوعی، شغل‌شان بود. این بود که آن ها از کار کردن دست نمی کشیدند و هیچ وقت خودشان را بازنشسته نمی کردند. ژاپنی های مسن آن جزیره علی رغم آنکه نیاز مالی چندانی نداشتند و زندگی خوبی میگذراندند، اما از نظر روحی به مشاغل شان وابسته بودند و تا سنین بالا از اینکه صبح ها برای انجام کاری چشم باز کنند خرسند بودند. به قول رابرت دنیرو در فیلم &quot;اَنتِرن&quot;، این افراد می خواهند در پیری هم بتوانند جزئی از چیزی باشند و این خود انگیزه ای بیشتر برای زیستن شان است.همسرم می گوید، این اتفاق که آگهی ترحیم تعدادی از کارمندان بازنشسته محل کارش، درست بعد از مدتی از بازنشستگی بر روی تابلو اعلانات نصب می شود، اتفاقی ناراحت کننده و البته پرتکرار است. این سازمان بزرگ که جامعه آماری بالایی دارد را شاید بتوان یک اجتماع نمونه در نظر گرفت که نشان می دهد، حس بازنشسته شدن و کارایی نداشتن، چطور می تواند امید به زندگی را در آدم ها کم کند.ایکی گای که می تواند یک حرفه باشد، لزوما داشتن یک شغل دولتی و یا استخدام یک شرکت یا فرد بودن نیست. موضوع کارسازی است. کارسازی به این معنا که شما بتوانید بر اساس علاقه، استعدادها، شرایط، زمان و تمام فاکتورهای اثر گذار بر توانمندی ها و موقعیت تان، کاری برای خودتان خلق کنید که:از آن لذت ببرید و علاقه و استعداد تان باشددر آن حرفه ای و متبحر شویدحس کنید این کار رسالت شما در دنیاستو در نهایت بتوانید بابت آن کار پولی بدست بیاورید هرکاری و به هر قدری که می توانید.به زنان روستایی که نگاه میکنیم، این سبک زندگی را در روزهایشان جاری میبینیم. آن ها کشاورزی می کنند، نان می پزند، باغبانی می کنند و کارهای دیگری که به وضع اقتصادی خود و خانواده شان کمک می کند. اما متاسفانه در جامعه شهری این سخت کوشی درصد محدودتری دارد.خیلی از خانم ها که از نظر مالی از سمت پدر یا همسرشان تا حدی تامین می شوند، ترجیح می دهند زمان خالی‌ را به دیدن سریال های بی ثمر، بالا و پایین کردن شبکه های اجتماعی و یا گفتگوهای بی سود بگذرانند؛ و به نظرتان این وضعیت پس از سالها تکرار، چه تاثیری بر روح و روان و توانمندی های یک زن که ذاتا خلق کننده و بسیار مستعد است میگذارد؟اگر فقط همین زمان کوتاه در روز صرف ایکی گای شود، آیا ما زن هایی پویا تر، قوی تر، پولدارتر و شادتر نخواهیم بود؟</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 13:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 5</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-5-ixsipkzd4lkq</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه های مختلفی پشت این تصمیم هست!&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 5شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...2. شرایط حضور در محل کار را ندارماگر در نظر بگیریم که تنها را داشتن شغل و کسب درآمد، حضور در یک محیط خاص کاری، مثل یک شرکت یا اداره است، بله خیلی ها شرایط این حضور را به دلایل مختلف نخواهند داشت. اما همه تلاش ما آن است که ایران دخت بتواند کاری متناسب با شرایط و خواست خودش برای خود ایجاد کند.باز هم به عنوان کتابی که دستتان است (می خوانید) برگردید. پاستیل ها، هر طور که ما دخترها بخواهیم کش و قوس می آیند. شغلی که پاستیلی باشد هم همین ویژگی ها را دارد.ماه های اول شاغل شدنم هر روز باید از کرج به تهران میرفتم، از اینکه فقط آخر هفته ها در خانه بمانم و آن هم باید کلی کار عقب افتادۀ طول هفته را انجام بدهم، کمی ناراضی بودم. دلم میخواست صبح ها در حالی که پشت میز آشپزخانه در حال صبحانه خوردنم، بدون استرس و هدر دادن 3-4 ساعت زمان برای سفر روزانه بین شهری، از همان جا، کارم را انجام بدهم.بعد لباس هایی را که همیشه آخر هفته هول هولی باید بشورم را سر حوصله تفکیک رنگ کنم و در لباسشویی بریزم. برای ناهارم فکری بکنم و دوباره به سر کارم برگردم. چیزی درونم می خواست وقتی که پشت کامپیوترم در حال کارم، بتوانم لباس های راحت تری بپوشم، ماسک ورقه ای روی صورتم بگذارم و کنار لذت از کار، از زن بودن و به خودم و خانه ام رسیدن هم لذت ببرم. من دلم سهم بیشتری از آزادی زمانی را می خواست.در این سالها با زنان شاغل زیادی در سِمت های مختلف، از کارمند گرفته تا مدیران سازمان ها مصاحبه کردم. واقعیت این است که بعدا دیدم و شنیدم و فهمیدم که درون بیشتر زن های شاغل که هر روز باید به سر کار برود، دختری وجود دارد که دلش میخواهد بعضی روزها کمی دیرتر از خواب بیدار شود، به گلدان هایش برسد، کمی روی کاناپه لم بدهد و کتاب بخواند و ساعت 11 صبحِ خانه اش را مزه مزه کند. از آنجایی که میدانستم، دنیا هیچ وقت خواستن چیزی یا شرایطی را در دلت نمی گذارد، مگر آنکه خودش هم راهی هم برایش دارد، شرایطی را خواستم که علاوه بر داشتن شغل و درآمد، این آزادی زمانی را هم بتوانم داشته باشم. اوایلش کمی عجیب به نظر میرسید. برای همه، حتی اطرافیان خودم.موضوع این است که خیلی از ما حتی نمی دانیم و یا فکر هم نمیکنیم که ممکن است راه ها و شرایط متفاوتی وجود داشته باشند. باور نمیکنیم بشود بدون حضور تمام وقت به درآمد خوب و یا بیمه و مزایای شغلی رسید. مثل چیزهایی که من در ابتدای مسیر شغل پاستیلی ام می شنیدم.&quot;مگه میشه دیرتر بری و زودتر برگردی و همونقدر حقوق بگیری؟&quot;&quot;مگه میشه دو روز در هفته بری و همون حقوق رو بگیری؟&quot;&quot;مگه میشه کلا دورکاری کنی و اندازه یه کارمند تمام وقت حقوق بگیری؟&quot;&quot;گیریم حقوق ات اندازه یه کارمند تمام وقت شد، مگه میشه یه جایی واست بیمه هم رد کنن؟&quot;بله میشود. شد! چون من علاوه بر جدی گرفتن ندای درونم، سعی میکردم یک ایران‌دختِ حرفه ای، متعهد و خوش قول، تلاشگر و دقیق باشم تا سازمانی که استخدامم میکند، خروجی کار من را در سطحی بالاتر از باقی افراد ببیند و با شرایطم موافقت کند. من همیشه شرایط کاری ام را در ابتدای کار و در روز مصاحبه بیان میکردم و مثلا بر روی دور روز حضور در هفته توافق میکردیم. بعدا فهمیدم کارفرماهای زیادی، اتفاقا از کارمندی که شرایطی برای کار و حضور دارد، بیشتر استقبال میکنند. البته که برخی سازمان ها علاقه ای به این شیوه همکاری نداشتند که نیازی به جنگ و تلاش برای قانع کردنشان نبود. چرا که جهان ما پر است از فراوانی!!!</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 21:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن؟ پاستیلِ رنگی - بخش 4</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-4-w49plfgwgdnk</link>
                <description>بعد از  انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه   های  مختلفی پشت این تصمیم عجیبه! امیدوارم که خوشتون بیاد و حتما نظرتون رو هم بهم بگید.&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 4شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...1. مادر هستم 👩‍🍼یادم  هست وقتی که کم سن و سال تر بودیم، مادرم گاهی به کلاسهای گلسازی میرفت و  گاهی هم تابلوهای پولک یا کوبلن دوزی بزرگ آماده میکرد. درس میخواند و هر  چند سخت، خواهر شیرخوارم را با خودش به مدرسه میبرد تا دو سه درسی را که  باید برای گرفتن دیپلم امتحان میداد پاس کند. یادم هست که یک شب تا صبح  بیدار ماند و کتاب ادبیات قطور و سخت رشته انسانی را خواند تا در امتحان  موفق شود. گاهی میدیدم که دفتری ساده را از کمدش بیرون می آورد و با یک  خودکار بیک مشکی چیزهایی مینویسد. خیلی  خوب حسم را وقتی مادرم مشغول چیزی به جز رسیدگی به خانه و ما بود به یاد  دارم. وقتهایی که میدیدم مادرم کمی به کار خودش، روح و روانش میپردازد، حس  نمیکردم که چقدر خودخواه است و یا الان من دارم از برآورده نشدن نیازی خاص  جانم را از دست میدهم! در عوض حس غرور جالبی پیدا میکردم؛ از اینکه مادرم  را زنی توانمندتر میدیدم و برایم جالب بود که به جز مادرانگی، کارهای دیگری  هم برای انجام دادن دارد و دنیای مستقل و هرچند خیلی کوچکی هم برای خودش و  در درون خودش دارد. در عوض وقتی که از این کارها فاصله میگرفت و سعی میکرد  تماما ایثار وقت و جان و روح و روان برای ما کند، علاوه بر او، ما هم  ناخودآگاه غمگین تر میشدیم. نمیدانم توانستم حس یک فرزند نسبت به استقلال  شخصیتی و جهان درونی فعالِ مادرش را بیان کنم یا نه؟قبول  دارم که مادر بودن را میتوان یک شغل تمام وقت در نظر گرفت. بخصوص وقتی بچه  ها تازه متولد میشوند و سنین کمی دارند و یا چند تا هستند؛ و البته این شغل  مهم، لذتبخش، مولد و بسیار با ارزش نیز هست. اما  سوالم این است که تا کجا قرار است به این شغل بسیار شریف، به شکلی تمام  وقت اشتغال داشته باشید؟ تا چند سالگی فرزندانتان؟ میدانید که آدم ها زود  عادت میکنند و اگر مدتی طولانی به یک شیوه زندگی کنند، تغییر برایشان سخت  تر خواهد بود. خیلی زود حتی به سختی یه یاد خواهید آورد که روزی علاوه بر  پختن و رُفت و روب، توانمندی های دیگری هم داشته اید و در کارهایی به خوبی  می درخشیده اید؟ خیلی  زود که فرزندان دلبندتان هر کدام به سنی برسند که بدانند هدف چیست و تلاش  برای آن به چه معناست، آرزو خواهند کرد مادرشان را در حالی ببینند که علاوه  بر دغدغه سرویس دادن همیشگی به آنها، به دنبال اهداف و سبک زندگی جذاب  خودش هم باشد؟ داشتن یک مادر پویاتر، هدفمندتر، فعال تر و تواناتر، تاثیر  زیادی بر اعتماد به نفس و عزت نفس فرزندان تان می گذارد و باعث می شود، آن  ها هم انسان های پرتلاش تر، شادتر و هدفمندتری بار بیایند؛ و این معنای  نزدیک تری به ایثار مادرانه است تا وقف تمامیت وجودتان فقط برای رفع  نیازهای اولیه آنها. موضوع  این است که مدتی بعد از تولد فرزندانتان، شما زیستن به سبک مادران را یاد  خواهید گرفت و میتوانید به سرعت همه چیز را بهتر از قبل پیش ببرید. پس به  خاطر مادر شدن و مادر بودن نباید توانمندی ها، استعدادها و هدف های خودتان  را دانه دانه درون کوره روزمرگی بیندازید و دل خوش کنید به بزرگ کردن  فرزندان. فقط کافیست کمی بعد از پیدا کردن خودتان در نقش مادری، شروع کنید  به یافتن راه هایی منعطف تر و نزدیک تر به روحیات و شرایط خودتان.به این سوال ها پاسخ بدهید لطفا:آیا شما هم فرزند مادری نبوده اید که با امید و آرزو برای به ثمر نشستن و موفق شدنتان تلاش می‌کرده؟ آیا تمام مادران در دنیا، بازنشسته و بدون شغل و درآمد شده اند؟ و آیا تمام کسانی که شغل دارند، بدون فرزند هستند؟</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 10:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن، پاستیل رَنگی!- بخش 3</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%8E%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-3-a5wo0qdrwo9i</link>
                <description>بعد از انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل   من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه   های مختلفی پشت این تصمیم عجیبه! امیدوارم که خوشتون بیاد و حتما نظرتون رو   هم بهم بگید.&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش 3سنگ‌رُستدر علم گیاه شناسی به گیاهانی که از دل سنگ و صخره ها رشد می کنند، &quot;سنگ‌رُست&quot; می گویند. سنگ‌رست ها از میان ظریف‌ترین شکاف های میان سنگ ها، راهی پیدا می کنند و رشد میکنند. این گیاه از مواد مغذی درون آب باران و یا اجزای مرده خودش تغذیه میکند!تعجب نکنید، هنوز کتابی که در دست دارید، &quot;شغل من پاستیل رنگی&quot; است و شما در حال مطالعه یک کتاب زیست شناسی نیستید. برویم سراغ بحث خودمان؟قصد من از نوشتن این بخش آن نیست که موانع و مشکلاتی را که شما با آن مواجه هستید، بی اهمیت، ضعیف، بهانه طور و بی تاثیر نشان دهم. نه قطعا! چون خودم و خیلی خانم‌هایی که میشناسم با این مشکلات مواجه بوده و هستیم.موضوع این است که این کتاب، فقط برای اینکه به ایران دخت بگوید باید کاری کند نوشته نشده؛ بلکه به این دلیل نوشته شده که بگوید،:&quot;تو نه تنها &quot;باید&quot; کاری کنی، بلکه آنقدر باید روی این &quot;باید&quot; پافشاری کنی که بالاخره راه خودت را از میان ظریف ترین شکاف‌های سنگ ها هم پیدا کنی&quot;.به گیاهانی که از لابلای آسفالت ها یا سنگ های سخت بیرون آمده اند نگاه کرده اید؟ سنگ‌رست ها هم می توانستند همان زیر در دل نرم و گرم خاک آرام بگیرند. اما این مدل گیاهان به نوعی لجاجت مقدس برای حیات و اصرار برای عبور از هر روزنه ای  عادت دارند.ما اینجا، در لابه لای ورق های این کتاب، به دنبال پیدا کردن همین روزنه ها برای شکوفایی خودمان هستیم. پس بیایید تا با هم انواع موانع محتمل و معمول ایراندخت را، برای اینکه نتواند شغل و درآمدی داشته باشد، واکاوی کنیم و ببینیم می توانیم برای هر کدام روزنه ای به سمت شکوفایی پیدا کنیم یا خیر؟ ممکن است حتی دقیقا همین راه حل موانع شما را رفع نکند، اما ایده و نقطه شروعی باشد برای رُستیدن شما.گیاهان سنگ‌رست، حقیقتا زیبایی چشمگیری دارند و جهان را هم زیباتر می کنند. قبول دارید؟شغلی ندارم یا باید شغلم را رها کنم چون...بخش بعدی کتاب را می توانید در پست فردا دنبال کنید...</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 11:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن، پاستیل رَنگی!- بخش2</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%8E%D9%86%DA%AF%DB%8C-prpuvdkl5p3c</link>
                <description>بعد از انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل  من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه  های مختلفی پشت این تصمیم عجیبه! امیدوارم که خوشتون بیاد و حتما نظرتون رو  هم بهم بگید.&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;بخش2گام اولچرا ایران‌دخت کنار می‌کشد؟ایران دخت، در این کتاب نماد تمام زن و دختران ایرانی است. البته اگر یک خانم غیر ایرانی هم این کتاب را بدست بگیرد و بخواند، با افتخار او را به جمع ایران دختان دعوت می‌کنیم. اصلا اسم خودتان را به جای ایران‌دخت بگذارید. چون این کتاب قصه تمام ماست. در هر جای این جهان که متولد شده باشیم.ایران دخت منم، شمایید و تمام زنانی که نمی خواهند زن بودن را در قالبی که در هر دوره زمانی، به آن‌ها غالب می شود بپذیرند. قالب هایی که گاه زن را زیادی به عقب میکشند و مهجور نگاهش می دارند و گاه بدون در نظر گرفتن ابعاد اثرگذار فیزیولوژیکی زن، او را به تشویق به زیستن مردانه میکنند و دم از نوعی از برابری می زنند که اصولا میسر نیست؛ و این خودش آسیب زاست. مثل دیدگاه های فمینیستی غلیظی که وقتی دقیق تر میبینم، باز هم به نوعی زن را بیشتر دچار سختی غیر لازم می کنند تا آنکه به شکوفایی اش کمک کنند.خب، ایران دخت؛ نظر تو درباره این جمله چیست؟&quot;از کل جمعیت شاغل کشور، 84.4 درصد سهم آقایان و با در نظر گرفتن تمام انواع شغل تمام وقت، پاره‌وقت، فریلنسر و دورکار، سهم بانوان ایران تنها 15.6 درصد است!!!&quot;وقتی اولین بار این جمله آماری را از یک سخنران فعال حوزه خانواده شنیدم، کاملا در صحت آن شک کردم؛ اما بعدتر با تحقیق و بررسی دقیق‌تر آمارها و البته فقط کمی موشکافانه‌تر نگاه کردن در اطراف و اطرافیان خودم، دیگر این آمار دور از ذهن و غیر منطقی به نظرم نرسید.چطور ممکن است؟مگر ما این همه با عشق، امید و انگیزه درس نمی خوانیم و شب بیداری و تلاش را به جان نمیخریم؟ خیلی هایمان برای گرفتن مدرک دانشگاهی، شهر و خانه مان رها میکنیم و سالها در خوابگاه و خانه دانشجویی در شرایط سخت سر میکنیم تا به هدفمان برسیم. چقدر برای قبولی در کنکور فشار تحمل میکنیم. چقدر رویا در سر داریم؟چه بر سر آن 50-60 درصد دخترانی می‌آید که هرسال از روزنه تنگ ورود به دانشگاه‌ها عبور می‌کنند و رقبای پسر را با قدرت پشت سر می‌گذارند؟چه قیفی در میان دانشگاه‌ها و محیط‌های آکادمیک، تا دنیای کسب و کار برای زنان وجود دارد که این میزان سهم کوچکی را در اشتغال و درآمدزایی به خودشان اختصاص می‌دهند؟واقعا این همه تلاش میکنیم تا فقط در جلسه خواستگاری بگویند عروس فوق لیسانسه هستند یا دکتری دارند و به به و چه چه؟بعضی ها هم این جمله دل خوش کنک که میگوید، درس بخوان که فقط مادری با سواد و آگاه باشی را باور کرده اند. مگر چه ایرادی دارد که یک زن، علاوه بر مادری با سواد و آگاه بودن، مادری توانمند و مستقل هم باشد؟دقت کنید که منظور از شغل داشتن، لزوما برای کسی یا جایی کار کردن نیست. منظور خلق درآمد و انجام کاریست که در ازای آن بتوان ورودی مالی داشت.کجای تعریف توانمند و مستقل شدن زن، اینقدر ترسناک و هنجار شکن است؟یه سوال مهم تر،آیا یک زن مستقل نمی تواند یک همسر و مادر عالی و زنی شاد و سلامت باشد؟به نظرتان چرا ایراندخت کنار می کشد؟اگر شغلی ندارید، یا به دلایلی باید شغلتان را رها کنید و یا از شغل فعلی تان رضایت ندارید، شما از مخاطبان اصلی این کتاب هستید.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 18:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شُغلِ مَن، پاستیل رَنگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%8E%D9%86%DA%AF%DB%8C-muqjgjj9bptw</link>
                <description>این اسم کتاب دوم منه. بعد از انتشار کتاب &quot;چلوکنکور با گوجه اضافه&quot;، حالا من تصمیم گرفتم &quot;شغل من پاستیل رنگی&quot; رو به این شیوه انتشار بدم. هر بخش رو در یک پست. دغدغه های مختلفی پشت این تصمیم عجیبه! امیدوارم که خوشتون بیاد و حتما نظرتون رو هم بهم بگید.&quot;پاستیل‌ها نرم‌اند، شیرین‌اند، رنگارنگ‌اند و انعطاف‌پذیر. حالا تصور کن شغلت هم همین‌طور باشه.  این کتاب برای همه‌ی  اون‌هاییه که از چارچوب‌های خشک کاری خسته شدن؛&quot;کتاب شغل من پاستیل رنگی مقدمهچرا ما دخترها، عاشقِ پاستیل هستیم؟چرا ما دخترها این همه پاستیل دوست داریم؟ خواهشا اگر از آن دسته از دخترها هستید که اهل پاستیل و مارشمالو نیستند سریع گارد نگیرید که نه من دوست ندارم. شما هم دوست دارید، فقط می ترسید که چاق شوید. ولی اکثریت قاطع که ما باشیم، به این نتیجه رسیدیم که می توان یک موازنه نسبتا منطقی میان پاستیل و کمر باریک پیدا کرد. بله می گفتیم، به نظرتان چرا ما دخترها اینقدر از خوردن پاستیل جات حال‌مان خوب می‌شود؟ 1- شیرین است؟ 2- رنگی است؟ 3- نرم و لطیف است؟ 4- منعطف است و وقتی یک سرش را با دندان‌مان میکشیم و به شدت کش می‌آید، حرص‌مان درباره چیزی خالی میشود؟5- حس کودک بودن و نازنازی بودن به ما دست می‌دهد؟6- کلسیم دارد؟ (بله و ما هم فقط برای همین پاستیل میخوریم و لاغیر. چون تنها منبع کلسیم در جهان هستی همین یک قلم است...) واقعا چرا ما اینقدر پاستیل دوست داریم؟باید گفت به همان دلیلی که این کتاب را می خوانید. بیایید تا بگویم قضیه از چه قرار است.راستی یک چیزی؛&quot;از کل جمعیت شاغل کشور، 85 درصد سهم آقایان و با در نظر گرفتن تمام انواع شغل تمام وقت، پاره‌وقت، فریلنسر و دورکار، سهم بانوان ایران تنها 15 درصد است!!!&quot;</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 17:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده ای که نوشتن بلد نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yznxmgq8kfqn</link>
                <description>فکر می‌کنم اواخر زمستان بود. کلاس اول ابتدائی بودم و کار به آن‌جا رسیده بود که ۶۰-۵۰ درصد حروف را یاد گرفته بودم و باقی را نه. کمی مانده بود به آخرِ سال. در یک دفتر خط آبی قصد نوشتن کردم. خیلی یادم نمی‌آید، اما خاطرم هست در قصه‌ام کلبه و باران و یک شخص حسن نامی وجود داشت و مادرش. می‌رفتم در اتاق ۲ خط می‌نوشتم و وقتی حرفی را بلد نبودم مداد و دفتر به دست پیش بابا می‌آمدم و می‌گفتم: _ بابا هَسَن رو درست نوشتم؟ یا مثلاً _بابایی هیزم رو با کدوم ز بنویسم؟؟؟ بابا هم مثل تبلیغ گُن جیشک (گنجیشک)  ۱۵-۱۰ باری جوابم را داد. آخرش بنده خدا خسته شد و گفت: _عزیزم بذار بری کلاس دوم، بعد هرچی دوست داشتی خودت می‌نویسی. بهتر نیست؟ یادم است یک لحظه نگاهم به صفحه خرچنگ قورباغه داستان و هَسَن(حسن) که منتظر باقی قصه بود ماسید. بعد ذوقی مثل فشنگ در قلبم شلیک شد. &quot;هرچی که دلم بخواد می‌نویسم&quot; گمونم عشق به نویسنده شدن را اولین‌بار همان‌جا کشف کرده باشم.در قصه‌ی نصفه نیمه‌ی هَسَن، باران و کلبه‌ی مادرش این‌ها.اگر از این دست نوشته ها لذت می برید، می توانید صفحه رسمی noon.goharan@ را در اینستاگرام دنبال نمایید.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 20:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی حس می‌کنم در زندگی قبلی‌ام یک مرد بوده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-yabowd8eep2l</link>
                <description>گاهی حس می‌کنم در زندگی قبلی‌ام یک مرد بوده ام. فارغ از این‌که اسمش تناسخ است یا چیز دیگر. باور ندارم یک روح با این‌همه عظمت و شگفتی فقط یک‌بار و در یک بازه ی محدود ۷۰ -۸۰ ساله این جهان را تجربه کند. گاهی حس می‌کنم در زندگی قبلی یک مرد بوده ام. شجاعت و جسور بودنش را حس میکنم. یک مرد منطقی و آرام اما عاشق پیشه بودم. از آن دست‌ودلباز هایی که خوب بلدند چطور عشقشان را نشان بدهند و دل ببرند. از آن شیک های اتو کشیده که گاهی در کافه‌ای شبیه &quot;نادری&quot; یا شاید یک کافه در شانزه‌لیزه قهوه می نوشیدند، سیگار می‌کشیدند و بحث فلسفی می‌کردند.فکر می‌کنم آخرین زندگیم حول‌وحوش ۱۹۵۰  یا مثلاً دهه ۳۰ در ایران بوده. البته عمر طولانی داشتم؛ چون گاهی آرامش و تأنی روزهای پیری این مرد جذاب، که با نوه‌ها و عروس زیبایش، عصرها وقتِ خوشی می‌گذراند در کامم می‌پیچد. عجیب است؟ شما همچین حسی نداشته‌اید؟ مثل صحنه‌هایی که حس می‌کنیم قبلاً دیده‌ایم؟؟؟اگر از این دست نوشته ها لذت می برید، می توانید صفحه رسمی noon.goharan@ را در اینستاگرام دنبال نمایید.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 20:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصولِ بی‌اصولِ من...</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%86-tgihabr9szvd</link>
                <description>در مواردی که آسمان به زمین نمی آید، درگیر اصول نمی شوم. اگر دلم می خواهد موهایم را چتری بزنم، بلند می شوم با اولین قیچی دم دستم، بدون آن که آگاه به آخرین و یا حتی اولین متد کوتاهی مو باشم، دست به کار می شوم. از نتیجه راضی ام. همانی شد که می خواستم. حالا دختری با موهای چتری ام!اگر حس کنم خوشمزه می شود، قهوه و کاکائو و دارچین را باهم قاطی دم می کنم، نمی دانم اسمش چه می شود، قطعا لاته و اسپرسو و اینها نیست! دقیق نمی دانم اصلا درست بلدم قهوه ترک را عمل بیاورم یا نه! تا حدودی این کار را بلدم. اما نتیجه که خیلی خوشمزه است و من دوستش دارم.دستور ساخت خمیر نان را نمی دانم اما خمیری که برای پیتزاهای نیم ساعته ام آماده می کنم خوشمزه است. مگر ترکیب آب و آرد و نمک و یک دانه تخم مرغ همان خمیر خودمان نمی شود؟ پس چرا سخت بگیرم و وقتی هوس پیتزای صددرصد خانگی می کنم بیخود عقبش بیندازم؟همین عقب انداختن ها است که لذت زندگی را می گیرد. این که:· حالا بذار ببینم کی وقت می کنم بروم به آرایشگاه!·  بذار ببینم اسم ترکیب قهوه و دارچین و کاکائو دقیقا چیست و اصلا همچین چیزی را درست می کنند یا نه؟· باید دقیق بدانم اصلا پیتزا با چه خمیر خاصی باید درست شود.و نتیجه تمام این حالا بگذار ببینم ها می شود یخ کردن هیجان آن لحظه برای انجام آن کار لذتبخش.من لذت می برم از همین تصمیم های لحظه ای و مدل ها و شکل ها و مزه ها و دستورهایی که قبل از این اسم خاصی روی آن گذاشته نشده است. اصلا مگر تمام مدل ها و طعم ها و دستورپخت ها از اول بوده اند؟</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 21:52:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسی تصمیم بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ljun55sgblto</link>
                <description>همیشه از بچگی یا بهتر بگویم از زمانی که عقل­ رس شده ­ایم، یادمان داده ­اند که احساسی تصمیم نگیریم و در هر شرایط عقل را در نظر بگیریم.احساسی عمل نکن! احساسی فکر نکن! از روی عقل کار کن! عقلانی بی اندیش!اما من در مسیر جذاب خودم چیزهای زیباتری یاد گرفتم. یاد گرفتم و به کار بستم و به چشم دیدم که خلوص احساس و شهود خیلی بالاتر از عقل است. صبر کن! احساس؛ و نه هیجانات!بگذار توضیح می­دهم. عقل درواقع آن چه از تجربه بر می ­آید را روی پلاکاردی می­ نویسد و به عنوان بهترین نسخه ارائه می­ دهد. دست به سینه، با چشم ­هایی خمار از غرور، پشت میزی مانند میز روان­ کاوان روان­ پریش و مغرور، می­ نشیند و توقع دارد هرآن­ چه را که می­ گوید سرمه­ ی چشم کنیم.اما احساس؛ باز هم تاکید می­کنم احساس و نه هیجانات؛ احساس یک راهنمای درونی و یک ابزار شهودی بی­ نظیر برای تشخیص خوب از بد برای ماست. بیهوده همه چیز را به گردن احساس انداخته ­اند.وقتی که از روی هیجاناتی مانند خشم، حماقت، غرور و ... تصمیماتی می­ گیریم و کارهایی را انجام می­ دهیم که بعدا برچسب احساسی بودن می­ خورند، در آن لحظه درواقع این احساس است که تمام تلاشش را می­ کند تا به ما بگوید: هی، داری اشتباه می­ کنی!احساس بال بال می­زند تا ما را از تصمیم ­های هیجانی­ مان بازگرداند. درحالی که عقل در این مواقع انگار دچار حناقی اساسی شده است و یک گوشه سیگارش را می­ کشد و تماشا می­ کند.شاید بپرسی کجا؟ کی؟ چی؟ احساس کی این کارها را کرده و من را راهنمایی کرده؟ قضیه ساده ­تر از این حرف­ ها است. تو همیشه، در حین اندیشیدن یا ارتکاب فعلی منفی، احساسی منفی داشته­ ای. هرچند که آن لحظه خواسته باشی به آن بی توجه باشی. احساس منفی درواقع با پوششی از حس خشم، ترس، کینه، عذاب وجدان، دلهره و ... می­خواهد به تو بگوید: این فکری که تو سرت داری و این کاری که داری می­کنی خطاست. برخلاف اهداف و آرزوهاته.اگر خواسته­ ات احترام است و در بحث با همسرت به تو بی حرمتی شده و قصد داری با چند ناسزای آبدار تلافی کنی، آن حس بد ناشی از کینه و خشم که درونت زبانه می­ کشد، همان احساس است که فریاد می­زند: آااای داری اشتباه می زکنی.دلهره ای که حین اندیشیدن به اتفاقی که یک ماه بعد شاید بیفتد یا نیفتد در دلت وجود دارد، در واقع صدای راهنمای درونت است که می­ خواهد بگوید: این فکر و این چکنم یا نکنم اشتباهه بابا. بزن بغل. یه نفس عمیق بکش و بسپار به خودش.و اگر از آن دست انسان­ های خوشبخت باشی که مزه ­ی خوب سپردن به خدا را تجربه کرده ­اند، درک می­کنی که راهنمای درون، حین توکل، با چه احساسات لطیف و غرق در آرامشی از تو پذیرایی می ­کند.اگر فکر و عملی مثبت داشته باشی، احساست با پوششی از آرامش، شادی و شعف، شور و معنویت به تو نشان می­دهد که : بله، داری درست می­ری.هضمش سخته؟ شاید سخته! مثال بزنم؟ حتما!ما احساسات فیزیکی مانند، بینایی، شنوایی، لامسه، چشایی و بویایی داریم. حالا وقتی را تصور کن که دستت را به ظرفی که نمی دانی داغ است نزدیک می­کنی. در این زمان عامل لامسه به تو گوشزد می­ کند که ظرف داغ است و تو هوشیار می­ شوی و دستت را می­ کشی. همین حالت نیز در کارایی باقی حس ­ها و حس گرهای جسم ما وجود دارد.من می­ خواهم بگویم، عواطف نیز درواقع همان حس ششم معروف ما هستند. وقتی تو فکری داری و یا عملی انجام می­ دهی که صحیح نیست و تو را از آنچه که سلامت روح و زندگی، آرزوهایت و البته خدای درونت به آن نزدیک است، دور می­ سازد، این بار عامل عاطفه با بروز احساسات منفی مختلف سعی در هوشیار ساختن تو دارد. یعنی به تو علامت می­ دهد که: ایییست! این فکر، این عمل داغ است. دست بزنی می­ سوزی!و حالا وقتی دست از آن عمل یا فکر بکشی اوضاع رو به راه می­ شود و راهنمای درون این را با بروز احساسات مثبت از جمله آرامش، آن را یادآور می­ شود. وقتی اوضاع روبه راه است و تو در مسیر درست و به سمت هرآنچه روحت را خوشنود می­ سازد می­ روی، احساس با پوششی از حالات خوب فریاد می­ زند: یووووهووو داری درست می­ری. همینه ادامه بده.عقل این وسط آن کسی است که تمام و کمال، حال و احوالات و وقایع را با توجه به آنچه قبلا رخ داده ارزیابی می­ کند و بر اساس آن پاسخ می­ دهد. فراموش نکنیم، شهود و عواطف سیستمی از جانب الله یکتا برای راهنمایی دقیق و بی نقص ماست. حالا شما کدام را ترجیح می­ دهید؟ عقل یا احساس؟به نظرم که احساسی تصمیم بگیریم بهتر است!</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 20:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دور پولی نسبتا کوتاه!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-qxs9avaz8w3d</link>
                <description>مدتی قبل با یک گروه تولید کننده ی محتوا همکاری می کردم. آن ها کلیدواژه می دادند و من محتوای ناب و دست اول تحویلشان. موضوعات متفاوت بودند و بسته به سایت های طرف قرار داد شرکت، از هر دری مقاله می خواستند. در این میان چند وقتی درگیر کلیدواژه های با موضوع گردشگری بودیم که مربوط به یک سایت گردشگری خاص به نام ... سفر. من محتوا ها را با در نظر گرفتن امکانات و ویژگی های ... سفر تهیه می کردم تا آنها در سایتشان بارگزاری کرده و مخاطب هایشان را جذب کنند.امروز که برای تدارک یک سفر کاری در بلیط ها و تورهای شهر مقصد جستجو می کردم، به سایت ... سفر برخوردم. محتواهای خودم در بخش های زیادی از سایت بود. حس جالبیست. خلاصه با بررسی های نهایی در همان سایت تور مورد نظرم را انتخاب کردم و...بنظرم جالب آمد، من برای مجموعه تولید محتوا می نوشتم و پول دریافت می کردم، آنها محتوا را به سایت گردشگری می دادند و پول دریافت می کردند و من امروز مشتری همان سایت بودم و با در نظر گرفتن امکانات آن مجموعه گردشگری، از آنها تور خریداری کردم و آنها از من پول دریافت کردند. یه دور پولی نسبتا کوتاه!!!</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 23:01:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجسمه ای که دوستش نداشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-nvoeyywyam2t</link>
                <description>مشکل کجاست؟ شاید آن جایی که تو عاشق من شدی، زمانی که خودم بودم. آزاد بودم. آزاد فکر می کردم. تو عاشق من شدی، عاشق فکر هایم، عاشق لباس پوشیدنم. ولی نمی دانم چه چیزی در حس لعنتی  مالکیت وجود داردکه تا فرد دوست داشتنی ات را مال خود می کنی، تصمیم میگیری یک چاقوی تراش مجسمه ی گلی را برداری و شروع کنی به تراش دادنش برای اینکه به چیز دیگری تبدیلش کنید. در این مرحله تو من را از خودت و خودم میگیری. من هم با خیال احمقانه ای که ایثار و عشق می نامش برای آرام کردنت، روی میز مجسمه سازی ات آرام می گیرم.لحظه ای می رسد که دیگر نه تو عاشق منی، نه من خودم را دوست دارم و نه حتی تو را. عجیب نیست؟ تو عاشق کسی شدی و تمام تلاش هر روزه ات را بر این گذاشتی که باب میلت تغییرش دهی. حالا دیگر این مجسمه ی دست ساز دل شکسته ات را خودت هم دوست نداری. تو بهانه می گیری و من چون خودم را ندارم ، حتی دیگر نمی دانم که باید برای شاد کردن تو چکار باید بکنم؟</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 22:35:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه سازم خویش را</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-efeghwwzxml7</link>
                <description>یه روز وقتی که حدودا 24 سالم بود فهمیدم علی رغم دخترخانومای اطرافم که حسرت 18-20 سالگیشون رو می خورن و هرسال از اینکه سنشون داره بالا میره یه کوچولو دلگیر میشن، من شور عجیبی از این افزایش سن بهم دست میده. اینکه میبینم امسال چه قدر بیشتر از سال پیش صبور شدم، چقدر گاردم نسبت به زندگی و آدما کمتر شده، چقدر کمتر می توسم از آینده یا از قضاوت ها، چقدر بیشتر عاشق زندگی ام و چقدر بیشتر خودمو دوست دارم خدا روشکر می کنم که اجازه داد این بالا رفتن سن رو تجربه کنم. امسال که رفتم تو 29 سال اون گوشه ی جمع، سی سالگی رو دیدم که با متانت و جاذبه ی خودش یه گوشه نشسته و تماشام می کنه. تو نگاهش چیزی شبیه تحسین می دیدم. انگار می گفت از اینکه می بینم اینطوری شوق استفاده از هر لحظه رو داری کیف می کنم. منتظرم که در آغوش بگیرمت.یه روز وقتی که حدودا 24 سالم بود فهمیدم قراره وقتی که یه خانم مسن شدم، چند تا کتاب نوشته باشم و یه نویسنده ی عالی باشم. میدونین جالبش کجاست؟ اینکه اون موقعا من نمی نوشتم. من مدیر فروش یه شرکت تابلو برق سازی بودم. نمیدونم چرا اولین تصویر ذهنی که گوشه ذهنم پدیدار شد درباره خودم، یه خانم نویسنده ی مسن، جذاب ، آروم، نترس و با دوستی های  ارزشمند بود. یادمه اینو به یه دوست گفتم. اونم گفت که حتما میشه. ولی از شما چه پنهون چون خودم نمی دونستم این خانوم نویسنده از کجا اومده یکم شک کردم. درسته وقتی که نوجوون بودم می نوشتم ولی نه اونقدری که نویسنده جان بخواد شورش کنه و دولت مرکزی خانوم مهندس رو برکنار کنه و سر کار بیاد.این روزا که بیشتر از همیشه برای نوشتن وقت می ذارم، این روزا که دیگه رسما اعلام کردم ایها الناس خواهشا انقدر نگین که &quot; تو انقدر درس خوندی که بشینی بنویسی؟ اینو که قبلا هم میتونستی! &quot; من از همیشه ی عمرم خوش ترم. چرا؟ چون بالاخره دارم کاری رو که دوست دارم رو انجام می دم.به قول بزرگان دینی مون، خدا را ، خدا را و خدا را ( تو رو خدا) برییید پی علاقتون. بخدا هرلحظه ای که دور از عشق تون سر می کنید حیف از عمره. حیفه که یک سال بوم سفید نقاشی روی پایه توی اتاق خاک بخوره و تو بشینی سطح مقطع نوترونیک حساب کنی و یکی بزنی تو سر خودت یکی تو سر کامپیوترت. حیفم میاد از روزایی که اونقدر بررسی سیستم های قدرت رو عمیق می خوندم که تو کنکور 100 زدم اما کم کم همه ی سیستم طبیعی و لطیف روح و روانم از رده خارج شد.یه روز وقتی 29 سالم شد، یه تصمیم درست گرفتم. که نترسم. دوراندیشیایی که تا اینجای زندگیمو از ریخت انداخت رو بریزم دور. یه استاد عزیزی دارم که این شعر رو خوند و تو یادم موند که:آزمودم عقل دور اندیش را .........................................................بعد ازین دیوانه سازم خویش را</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 22:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجی خدا digikhoda</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-digikhoda-gtmak7xtmouj</link>
                <description>نمی دانم دیگران هم مثل من (من قبلا ها) اند؟ مثلا وقتی در متنی کوتاه یا انگیزشی می خوانند روزت را با یک فنجان چای یا قهوه داغ آغاز کن و مثلا لبخند بزن و فلان و بهمان... حس داشتن فنجان داغ چای و قهوه در کنارشان هیجان زده شان می کند؟ اما صبح که می شود فقط چای را می ریزند، یک حبه قند، شکلات ، شیرینی یا ... برمی دارند و بدون مزه مزه کردن خوشبختی داشتن فنجان چای داغ منتظر کمی سرد تر شدن آن هستند تا سربکشندش و سراغ کار دیگری بروند؟زندگی ام از لحظه ای زیبا شد که لذت بردن از داشته هایم را آغاز کردم. همیشه از دیدن چراغ روشن خانه های دیگران از پشت پنجره در شب ها لذت می بردم.حس م یکرم الان چه خانه ی گرمی، چه عشقی و چه بوی غذایی پشت این پنجره در جریان است. از دیدن میز تحریردیگران در اتاقشان با لیوانی پر از خودکار و مداد. از دیدن تخت خواب کنار پنجره. ( یا مثلا خواندن تصویر سازی همین ها در یک نوشته.) از دیدن وسایل آشپزی در آشپزخانه دیگران. مثلا در خانه دیگران و یا در فیلم ها. حتی از اینکه می دیدم کسی راحت روی کاناپه خوابیده و گوشی اش را چک می کند حسی از لذت و آرامش غریب در من بوجود می آمد. اما نسبت به دیگران. این همه را می دیدم. اما برای دیگران بودنش گوشه ذهنم چشمک میزد.انگار من نمی توانم یا این ها را هرگز نداشته ام. مثلا من خودم روی کاناپه لم نمیدهم و گوش ا مرا چک نمی کنم. یا انگار که خودم وقتی درخانه ام هستم و چراغ خانه مان روشن است از بیرون در شب این روشنی خانه پیدا نیست یا انکه در خانه ی ما آن حس خوبی که فکر می کردم در خانه دیگران هست وجود ندارد.من عاشق گرمایی بودم که در این خانه های با چراغ روشن وجود داشت. گرمای خانه ی خودم را پیدا نمیکردم. جایی در اعماق درونم خود را لایق حتی همین لذت های کوچک هم نمی دیدم. لذت بردن از نشستن پشت میز تحریر خودکاری از لیوان چوبی برداشتن و نوشتن. لذت آشپزی کردن با وسایلی که بعضی هایشان خیلی با مزه بودند. لذت شیرنی پختن و خمیر ساختن و بر میز کوبیدن.انگار همه را می دانستم.حس می کردم. ولی تنها از دیدنشان یا از خواندشان خوشم می آمد و بلد نبودم وقتی خودم پشت میز کارم نشستم ،وقتی آشپزی می کنم، وقتی خمیر می سازم لذت عمیقم را نوش جان کنم. نمی دانم شاید منتظر کسی مثل خودم بودم تا از بیرون من را ببیند و از دیدن این داشته های شیرین کوچکم لذت ببرد. بفهمد که من خوشبختم. در حالی که نبودم. چون خودم خودم را خوشبخت نمی دیدم. زندگی ام از لحظه ای زیبا شد که دیدم روزمرگی ام در عین وجود ساده ترین چیزها می تواند رمان و یا فیلمی باشد که من از دیدن جز به جز فاکتورهایش حس خوبی پیدا می کنم.وای. به درجه ای از عرفان رسیده ام که از پدال سطل زباله که باعث می شود بدون خم شدن زباله را داخلش بیندازم هم باعث سپاسگزاری ام می شود. بماند قهوه سازی که همیشه به قهوه مهمانم می کند. آن هم با آن فنجان کوچک و ساده ی سفید رنگش. ای جان. یا مثلا پنجره ای که رو به کوچه باز می شود و به دیدن آسمان میهمانم می کند. بله من همانی ام که شاید شما بگویید. من سرخوشم. گرچه سررسید قسط ها می آیند و کارت بانکی ام گاه پر و گاه خالی می شود. و من شکرگزارم برای اینکه می توانم پولی در بیاروم که با آن قسط هایم را بدهم. با آن قهوه بخرم برای صبح ها. با آن روسری های رنگی بخرم. من شکر گزارم برای تمام داشته هایم. و نداشته هایم را هم دوست دارم. آخر در عمق فهمیدن نداشته هاست که می فهمم چه می خواهم .آن وقت سفارش می دهم. به دیجی خدا ( digikhoda ). او هم سبد خریدم را پر می کند و ارسال درب منزل. به همین سادگی. به راستی قصه ی خواستن و رسیدن همین قد رساده است. شاید روزی همه اش را گفتم. اما کلید اصلی اش همین شکر گزاری است. باور کنید.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 14:06:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاله بازی در روزای قرنطینه!</title>
                <link>https://virgool.io/@negar.dogoharani/%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-bfucejofeeti</link>
                <description>سوای همه ی استرس های کرونا، زندگی قرنطینه ای حس گرمایی داره که اگه بگم شاید بگید، طرف خل و چله. قرنطینه آخه... حس گرما؟آره. وقتی هر کدوممون همونجایی که هستیم باید بریم تو خونه و درو ببندیم. نه کسی بیاد نه جایی بریم. آذوقه تهیه می کنیم و هرچی سریع تر برمیگردیم خونه. هرکس اندازه وسعش. نون. برنج و روغن و حبوبات. میوه و گوشت و مرغ. میگم هرکسی به اندازه وسعش. بعد الکل می زنیم دستارو. خریدارو تمیز می کنیم و میچینیم تو کابینت و قفسه. یه بسته چیپس باز می کنیم و میشینیم پای پایتخت. گرمه. شبیه خاله بازیامون.تو خاله بازیامونم توی خونه، یعنی دنیای بیرون بازی مون، همه چی بود. جای بزرگ تر بود، غذا بود، پدر مادرا بودن. ولی ما یه جای کوچیک درست می کردیم و میشد خونه. مثلا با هزار دنگ و فنگ چادر و پتو رو گیر می دادیم به لای قفسه لباس و در کمد و یه گوشه اش هم به چوب رختی می بستیم تا سقف بالای سرمون بشه. یه خونه کوچولو میشد. دوس داشتیم خودمون و عروسکامون و همه وسایل ابتدایی زندگی مثل قاشق و بشقاب و گاز و قابلمه و چیپس و پفکمون که مثلا غذامون بود همون زیر جا بشه. می شد بریم بیرون چادر و تو اتاق بازی کنیم. راحت بدون اینکه گرما کلافمون کنه و خیس عرق و با گردنی که انقدر کج نگهش داشته بودیم درد گرفته بود، بیایم بیرون. ولی گرم بود. حسش گرم بود. اون خونه چادریه رو دوست داشتیم و آذوقه های خوش مزه که از غذاهای واقعی ام بیشتر می چسبید. یکیمون بابا می شد. هرچی کم داشتیم میرفت از مامان مثلا می خرید و میاورد خونه. یکیمونم مامان میشد و چیپس و پفکا رو میریخت تو قابلمه و غذا درست می کرد. شبم یا بازور میاوردنمون بیرون تا سرجامون بخوابیم. یا صبح در حالی که سقف خونمون پتومون شده بود از خواب پا می شدیم.این روزا حسم شبیه حس خاله بازیامونه. خونه امنه، دلم نمیگیره با اینکه به اندازه بیرون بزرگ نیست. غذاهامون خوشمزه است شاید قیافش به لاکچری بودن غذای رستوران و کافه هایی که گاهی می رفتیم نباشه ولی بدجوری میچسبه. این که خونه امنه خوبه. کاش خونه همه امن باشه. و کاش صبح، سقف خونه هیچکس پتوش نشده باشه.</description>
                <category>نگار دوگوهرانی</category>
                <author>نگار دوگوهرانی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 17:47:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>