<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negar17negar172</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:07:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3045486/avatar/uZN5UO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار</title>
            <link>https://virgool.io/@negar17negar172</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توکا</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%A7-oskkgobpr1mg</link>
                <description>در این ملال روزافزون و خانه‌های بی‌سکنه و پر از ارواح جز خودم و تو کس دیگری را ندارم. سیگار می‌کشم. دودش را در حلقم فرو می‌کنم و سرگیجه‌ای تا حدی مسرت بخش و آلوده به استفراغ پیدا می‌کنم. دروغ و بهتان می‌گویند. من یک انسان در معنای کاملش هستم با ابعادی ظریف و کم‌توان‌ در برابر ساعت‌های کوکی، کلاغهای بی‌منقار و مالیخولیا. جناب سنت آگوستین آلفردو نامتان غربیست و به مذاق من اصلا خوش نمی‌آید. حتما بعدها تجدیدنظری بکنید در نام‌های فرزندانی که به دنیا می‌آورید و دو سه روز بعد از تولدشان بخاطر بیمار‌ی‌های گوناگون می‌میرند. نامه من خطاب به هیچکس خاصی نیست. دوره نامه‌نگاری گذشته. درنتیجه اسم خودم را پای نوشته بی‌مقدارم می‌نویسم و در آدرس پستی مقصد می‌نویسم اتاق سوخته و مخروبه روبرویی خوابگاهم که در کنارش تابلویی هست به نام دفاتر حقوقی. جلوی نام گیرنده هم می‌نویسم: آخرین دختر جناب سنتاآگوستین به نام توکا که در سه چهار سالگی مرده و نسبت به دیگر فرزاندان جناب اعظم بیشتر طول عمر کرده و حالا روح سرگردانش در اندامی بالنده و بالغ آلبوم‌های عکس را ورق می‌زند و بر برداران و خواهران مرده‌اش می‌گرید. بله حتما دوباره  برایت می‌نویسم توکای عزیزم. شبت بخیرپی‌نوشت: شاید مرجع ضمیر تو‌ در حملات ابتداییم‌ هنوز برایت روشن نشده. اضافه می‌کنم که منظورم خودت هستی. درباره شوخیم با پدرت هم امیدوارم ناراحت نشده باشی دوست عزیزم.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 03:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزا</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%A7-s8flt8rghuzw</link>
                <description>«شخم بزن ورزای من شخم بزن ورزای من/ ترکه‌هایت از گل انار است/ دعا کن صاحب تو یاری پیدا کند/ شاخ‌های تو را طلا خواهد گرفت.»مرد فردای همان روز با یک ورزا ازدواح می‌کند. تاجی از طلا روی سرش می‌بندند و نقل به روی هردویشان می‌پاشند. دیگران در گوش هم پچ پچ می‌کنند دیروز صدایش را از توی باغ می‌شنیده‌اند که آواز می‌خوانده شخم بزن ورزای من شخم بزن ورزای من...آنوقت دو نفر برای دلقک‌بازی: یکی دو شاخ به روی سرش می‌زند و روی چهار و دست پا می‌نشیند و نفسش را محکم بیرون می‌دهد در مقابل مرد جوان و دیلاقی هم روبرویش می‌ایستد. مرد دیلاق محکم با ترکه انار به باسن ورزا می‌زند و ورزا باسنش را اینور و آنور می‌کند و صدای خنده حمعیت با هر ضربه بلندتر می‌شود. آن‌وقت مرد دیلاق می‌خواند شخم بزن ورزای من شخم بزن ورزای من...دلقک بازی‌ها با چند سکه‌ای از طرف داماد تمام می‌شود و مراسم در ساعت‌های غروب برچیده می‌شود. آبادی همچنان صدای بهم خوردن طلا‌ها و زنجیر‌پاره‌ها را می‌شنود. مهتاب که کم کم بالا می‌آید، ناله‌های ورزا همه تپه را می‌پوشاند. آن‌وقت طرف‌های یک بامداد ورزا را می‌بینند که بی‌رمق از خانه بیرون زده و بالای شاخ‌هایش خونین است انگار که کسی را به تصادف زخمی کرده باشد.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 14:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gtkdbh6yuviy</link>
                <description>احساس می‌کنم راکد و بی‌مصرف شده‌ام. آرزوهایم آنقدر قدرتمند نیستند تا مرا وادارند که از جایم بلند شوم و رو به کتاب‌ها و نوشتن وغیره بیاورم. بدنم می‌خواهد شبیه یک سنگ باشد که در صحرا یا جنگل یا هر کوفت دیگری از جایش جم نمی‌خورد و فرسایشش در مدت زمانی طولانی مشخص می‌شود. نمی‌دانم باید گفت سرخوردگی، افسردگی، فحش و بد و بیراه ولی حتی نوشته‌هایم هم پر از رنگ و ریا هستند. دلم می‌خواهد پوسته این کلمات را بکنم و برای یک بار هم که شده رک و راست با خودم حرف بزنم. نوشتن بیشتر از اینکه راهی برای بازگویی حقایق باشد، مفری من برای بیهودگیست. امروز خواب دیدم که مجبور بودم شوهر خیالیم را بکشم. آن‌وقت عرق کرده بودم و از ترس به خود می‌پیچیدم. وقتی بالاخره باید این اتفاق می‌افتاد، چاقو از دستم افتاد و از آن اتاق که رنگ خاکستری دیوارهایش حتما به تصادف با شعله‌های به خاکستر نشسته‌ شومینه هم‌قرینه شده بودند، فرار کردم. فرض کنید؟ با دو بچه خیالیم در کوچه‌ای که چراغ‌هایش نیمه سوخته بودند، می‌دویدم و برای استتار یک تیربرق را درآورده بودم که نایلونی در بالاترین نوکش قرار داشت شبیه عکس‌هایی از زن‌های روستایی که یک چوب به دوششان است با بقچه‌ای که به آن وصل کرده‌اند. البته که صحنه مضحک و خنده داری بود‌. به عمرم اینقدر سرگردان نبودم. می‌ترسیدم بخاطر اینکه شوهرم را نکشته‌ام، من را گیر بیاورند و خودشان تیر خلاصی را به من بزنند. خلاصه که همان‌جاها در حالتی از نیمه‌بیداری فهمیدم که دارم خواب می‌بینم و آن دو بچه‌‌ای که دست‌هایشان را محکم به کمر من پیچیده‌اند و آن تیربرق عجیب و غریب بر دوش من جز یک دروغ بزرگ، قرار نیست چیز دیگری باشند بعد با خیال راحت  گذاشتم خواب ادامه پیدا کند و ککم هم نگزد.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 15:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو روز که می‌گذرد خیال می‌کنم ماه‌ها گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-rmlcsclnwsld</link>
                <description>دو روز که می‌گذارد خیال می‌کنم ماه‌ها گذشته. چهره‌ات و حالات بدنت در دوردست‌ترین جای حافظه‌ام به یاد آورده می‌شود و بعد کم کم حباب‌های سفید و گاهی بوی خاصی تنها یادگار آن دوران نه آنقدر دور می‌شود. وقتی سرعت زمان در برهه‌ای از زندگی تندتر می‌شود و در برهه‌ای ملال‌آور، سخت است تعادل را در زندگیم حفظ کنم. روزهای با تو آنقدر تند عبور می‌کنند که زودتر از آدم‌هایی که زمان‌های ملال‌آور بیشتری داشته‌اند، پیر‌ خواهم شد. خلاصه آنکه همه اینها را نوشتم که خیال خودم را از بابت همه فکرهای در سرم راحت کنم. بالاخره نمی‌شود اما و ولی گذاشت. آن روز می‌رسد که تمام خاطره‌ها کهنه می‌شوند و تنها با صدای خاصی یا بوی ویژه‌ای یا دیدن شیئی آشنا، دوباره تو و مرا در خود فرو می‌برند.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 03:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته از خاطره سفر به رشت</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-syucz04aptif</link>
                <description>ردپاهایی روی برف و بعد یک باران سنگین. دریا به صورتمان شتک می‌زد و من می‌دیدم روح‌های دم سفیدی را که با برخورد به صخره‌ها و رو آمدن، با دادن شتابی به دمشان، خود را زیر سنگ‌ها پنهان می‌کردند. آنها در زیر پوست آب جریان داشتند. این را از همان بچگی می‌دانستم. وقتی در شبکه‌ الف، دانشمندی با میکروسکوپ، الودگی آب شیر را نشان می‌داد. یکسری موجودات ریز که چشمم آنها را نمی‌دید ولی همیشه وقتی دستم را زیر آب می‌بردم، آنها را تصور می‌کردم: لزج و بی‌رنگ با دم‌هایی سفید. ارتفاع تا دریا زیاد بود. حتی اگر هم خودم را می‌انداختم، می‌افتادم بغل تو. در شالیزاری همان حوالی که قرار گذاشته بودیم همدیگر را آنجا ببینیم. دامنم را درآوردی و انداختی روی ریش ریش‌های سبز. آن وقت خوابیدی و یک دستت روی ران‌هایم بالا و پایین می‌رفت. در شالیزار هزاران سبزه را بهم بافته بودند. یاد تصویر مادربزرگم در شبکه الف افتادم. نوک بینی تیزی داشت و مدام فین فین می‌کرد و با دست‌هایش کاموا می‌بافت. مجری می‌پرسید تا به حال برای چندین بچه بی‌سر‌پرست و یتیم انواع لباس‌‌های گرم بافته؟ و مادربزرگم به اعداد اکتفا نکرد. جواب داد خیلی. بعد از مرگش اینجا به من رسید. هنوز می‌شد بوق ماشین‌ها را شنید اما صدای همه چیز در اغما بود. هر چیزی اینجا زمزمه‌ای کمرنگ و ظریف داشت. تو خوابیده بودی و همرنگ آنجا، چشم‌ و گوش‌هایت بسته بود. بدنت کمی می‌لرزید. سبزه‌های بهم بافته‌ شده را روی بدن برهنه هر دویمان کشیدم. برف تا همین الان هم به پایین پایمان رسیده. صدایی از پشت گوش‌هایم می‌شنوم که زیاد هم از ما دور نیست. تق و تق کفش‌های چرمیش بالاخره قطع می‌شود. رو به ما می‌گوید که نقص فنی اتوبوس درست شده و می‌توانیم سوار شویم.و ماجرا در جایی که همچنان انتظار می‌رود ادامه‌ای داشته باشد تمام می‌شود.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 01:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر دم خیال باطلی سربرزند در پیش او</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%84-upxebjxnls3t</link>
                <description>به شدت خسته و کوفته هستم. این نوشته را در این وقت ناوقت برای این می‌نویسم چون خوابم نمی‌آید. امروز امتحان جامعه شناسی را دادم و از روی کتاب مشاوره هم چند نکته‌ای نوشتم. دوست‌هایم بعضی‌مواقع از لهجه‌ام خنده‌اشان می‌گیرد و به چیزهایی جالبی در لهجه من اشاره می‌کنند. البته که من دقیق هم نمی‌فهمم چه می‌گویند و مثل آنها می‌خندم. امشب یک نقاشی گوشه کتاب مشاوره که برای امتحان فردا داشتم می‌خواندم، کشیدم. تصویر، تصویر یک زن بود که مهبلش جای شکمش را گرفته بود و در سمت راست بدنش تیربرقی و در طرف دیگر یک دست و یک پایش بود. نقاشی طوری بود که آن تیربرق مثل دست و پاهایش جزیی از اندام او بودند. زن موهایش را مثل یک کلاف نخ پیچیده بود و دود از کله‌اش بلند می‌شد. دو دانه درشت اشک هم پایین تک چشمش کشیدم و بالای تصویر با خطی که دیگران به زور می‌توانند تشخیصش دهند، نوشتم:هر دم خیال باطی سربرزند در پیش او (مولانا)</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 03:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات روزانه</title>
                <link>https://virgool.io/@negar17negar172/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-denwgj5e4uxp</link>
                <description>امروز بخاطر امتحان معرفت‌شناسی چهار صبح بیدار شدم و پنج صبح برای استراحت بالکن رفتم. سیم کابلی که بین دو تیر برق آویزان بود مواج و شکسته شده بود، آن هم روبروی خانه‌ای که شباهت زیادی به متروکه داشت. اینطور که انگار سالها خانه را گذاشته‌اند به امان خدا و رفته‌اند. کجا؟ نمی‌دانم. سفر به کره مریخ و کشف حیات در آنجا؟! به هر حال یک فرازمینی همان دم صبح از پشت همین خانه دو طبقه به سمت حیاط آمد و با بطری کوچک آبی، وضو می‌گرفت. وضو گرفتنش عجیب بود. مدام آب می‌ریخت به سر و مویش و پیژامه‌‌ی کهنه و آبی‌رنگش. آن‌وقت که روی دو پا چندک زده بود. پای راستش را از دمپایی بیرون آورد و بدون تماس با زمین دست خیسش را به پایش کشید و این حرکت برای پای دیگرش هم تکرار کرد بعد زیر سایبانی که فکر می‌کر‌دم باید جایی برای پارک ماشین‌ها باشد گم شد و تا مدتی که آنجا روی بالکن ایستاده بودم ندیدم که بیرون بیاید. دوباره رفتم سر کتاب و دستک‌هام و بعدش هم امتحان دادم و در کتابخانه مدیریت یک فصل از جامعه شناسی خواندم برای امتحان فردا اما این روزها بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد یک حیوان ترجیحا پرنده باشم و به هیچ وجه به هیچ صورتی یک انسان نباشم. می‌خواهم این حقیقت را در صورت هر کسی که از فضائل انسانی حرف زند بزنم و بعد رویش استفراغ کنم. شب هم که  رسیدم خوابگاه، مهسا نرگس را آورده بود و شراب خریده بودند. الان کمی منگ و دچار سردرد هستم و بدم نمی‌آید دهن مهسا را که با دوست دیگرش پشت گوشیش حرف‌های مفتکی می‌زند، خرد کنم. به هر حال این رفتارها از من سر نمی‌زند. من صبر می‌کنم تا حرف‌هایشان تمام شود و در این بین، این یادداشت را می‌نویسم و تمام می‌کنم.</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 23:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برساخته‌</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-oxsdjkiarhd3</link>
                <description>به خیالم خدا یک کاسه مسی بود با ریزنقشی از بلبل‌هایی فلزکوبی شده و عبارتی آیینی و دینی بر دور تا دورش. آنوقت مادرم کاسه را با پولی نه چندان زیاد خرید، به خانه آورد و در دکوراسیون کنار تلویزیون در بالاترین طبقه گذاشنت. در شیشه‌ایش را قفل کرد و گاهی که پول‌های اضافی‌ و خرد به دستش می‌آمد داخل کاسه می‌ریخت. آن‌وقت من با قدی کوتاه و به سن 10_9 ساله، در غیاب مادرم صندلی را می‌کشاندم سمت ویترین و دزدکی اسکناس‌های هزار دو هزار تومنی را در جیبم می‌چپاندم. کاسه از حرکات تند دست‌های من صدای تق تق مسیش در می‌آمد. آخرین باری که این کار را کردم از حواس پرتیم در شیشه‌ای را باز گذاشتم و صندلی را همانجا پایین ویترین ول کردم. با دوستم که پایین منتظرم بود، سریع با پول‌هایمان ترقه خریدیم و آن‌ها را زیر پای ادم‌ها می‌ترکاندیم و فرار می‌کردیم. وقتی از بازی برگشتم، ویترین برای همیشه قفل شده بود و کلید از رویش برداشته شده بود. دیگر ندیدم مادرم در ویترین را باز می‌کند. این کار معدود زمان‌هایی فقط برای یک گردگیری جزیی اتفاق می‌افتاد. من هم که بزرگ شدم هنوز کاسه با همان شکل و شمایل در ویترین دست نخورده مانده. مادرم حرفش که پیش می‌آید می‌گوید این کاسه شبیه همان کاسه‌ایست که در خانه پدریش قبل از اینکه زیر آوار گم و گور بشود داشتند. </description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 20:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>