<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negara390</link>
        <description>‌پرواز نمۍخواهم، از بس ڪه قفس زیباست؛ من مشترۍ حبسَت، این حصر حصارۍ چند؟ :)♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1294318/avatar/N1chbb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</title>
            <link>https://virgool.io/@negara390</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot; بهشتِ پنهونی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D9%86%D9%87%D9%88%D9%86%DB%8C-wvy9mdlja50q</link>
                <description>پاهام که خاک و چمن نرم رو لمس میکنن، دامن لباسم رو رها میکنم. تا اینجا، بدون خستگی، یک نفس دوییده بودم. صدام زده بودی، حسش میکردم. اونقدر بلند صدام کرده بودی که ا‌ون سر شهر، درحالی که داشتم خودم رو قانع میکردم که چشمام رو ببندم و بخوابم، گوشَم زنگ خورده بود .. از جام که بلند شدم تنها کاری که کردم، دنبال کردن صدا بود؛ و حالا اینجام. یه جایی دور از خونه که کمتر کسی توی این شهر کوچیک به فکرش میرسید به اینجا سر بزنه‌. اینجا بهشتِ پنهونیِ من و تو بود. یادمه؛ نزدیکای چهار صبح بود که از خستگی کنار جاده پارک کرده بودی و بعد یکم پیاده روی، اینجا رو پیدا کرده بودیم. اون شب طلوع آفتاب رو تماشا کرده بودیم، بی‌وقفه حرف زده بودیم و روی همون چمنای خنک خوابمون برده بود. اگه یکم دقت کنم، میتونم جایی که دراز کشیده بودیم رو پیدا کنم. کنار یه درخت کهنه بود؛ خیلی قدیمی. قدم اول رو که برمیدارم، سِفتی سنگریزه های زیر پام رو احساس نمیکنم. بهتره بگم، اهمیت نمیدم. دارم سعی میکنم جزئیات اون روز رو به خاطر بیارم. قدم دوم؛ احساس بچه‌ای رو دارم که تازه راه رفتن رو یاد گرفته. دلم میخواد زمین بخورم و دوباره دستت رو ببینم که برای بلند کردنم سمتم دراز شده. نمیدونم ساعت چنده اما روشنیِ هوا، باعث میشه راهم رو راحت‌تر پیدا کنم. قدم سوم رو این‌بار بلندتر بر‌میدارم؛ آروم، با احتیاط. صدای باد خنکی که توی صورتم میخوره رو نمیشنوم. باد برگای خشک شده‌ی روی زمین رو با خودش بلند میکنه و سمت دیگه‌ای میبره. مستقیم خیره میشم به جلو، هنوز داری صدام میزنی، این یعنی هنوز به جایی که میخوای باشم نرسیدم. از سردرگمی بیرون میام؛ حالا می‌تونم بفهممکه برای چی به اینجا کشیده شدم. تندتر راه میرم، چیزی کف پام رو خراش میده. دور خودم چرخ میزنم، تنها چیزی که میبینم، درختای سر به فلک کشیده و آسمونِ صافه. خسته از این‌همه درموندگی، به درخت پشت سرم تکیه میدم و آروم سُر میخورم پایین. چشمم به روبان قرمزی که به یکی از شاخه‌ها بسته شده میوفته؛ شاخه‌ی کوچیکی که پایین تر از همه‌ی شاخه ها جوونه زده و تنها به‌نظر میاد. بی‌جون لبخند میزنم. درختمون رو پیدا کرده بودم. سعی میکنم روی زانوهام بلند شم و شاخه رو توی دستم بگیرم؛ روبان رو لمس میکنم، خودت گره‌ش زده بودی. که از من و تو بمونه به یادگار .. دستم سمتِ خاک کشیده میشه، احتمالا همونجایی که تو دراز کشیده بودی و منم کنارت به آسمون خیره شده بودم. سرجای خودم دراز میکشم. صدات توی سرم قطع شده. به خواسته‌ت رسیده بودی. حالا بهتر میتونم سکوت جنگل رو بشنوم. نگاهم رو میدم به آسمون؛ آسمونی که حالا روشن تر از وقتیه که هراسون اینجا اومده بودم. پرنده‌ای که از بالای سرم رد میشه رو میبینم. همیشه دوست داشتی پرنده باشی؛ آزاد، رها .. احساس میکنم پرنده شدی و بالای سرم پر میزنی. بیشتر دقت میکنم، صدای آب میاد. اینجا رودخونه داشت؟! تاحالا سمتش نرفته بودیم. شاید رودخونه شدی و منم شدم همون ماهی قرمزی که همیشه گل انداختن لپاش رو دوست داشتی. میتونستم توی هرچیزی که میبینم و میشنوم، یه اثری ازت پیدا کنم. دستم رو روی قلبم میزارم. نه؛ تو هیچکدوم از اینا نبودی. تو حس قشنگی بودی که توی قلبم خونه کرد همون حسی که هرجایی که باشم، کافیه چشمام رو ببندم و ریشه زدنش تو سرتاسر وجودم رو حس کنم. تو تبدیل به حسی شدی که بشه دلیل زنده بودنم .. انگار همه چیز آروم‌تر شده، باد سر حوصله لای  موهام میپیچه و مثل همون شب؛ خنکی چمنایی که انگار زیر دستم وول میخورن، باعث میشه خوابم بگیره. به پهلوی راستم میچرخم و بغل میگیرمت‌، سرم رو روی سینت صاف میکنم و جای بوسه‌ت رو پیشونیم میسوزه. اگر بخوابم و تو دنیای دیگه‌ای بیدار بشم؛ برای همه تعریف میکنم که من خوشبختی رو توی همین دنیا، کنار همین درخت، با تو حس کرده بودم :)[ - نگار عارف ]</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 22:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; شبِ آخر &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-aue5xncwfcym</link>
                <description>پاهام و دراز میکنم رو شِنای نرمِ کویر، بیشتر بهت میچسبم و بینیم رو بالا میکشم.- سرما بخوری من میدونم با تو، بلایِ آسمونی. میخندم، به اصرارِ من از چادر اومده بودیم بیرون. حاضر بودم سرما بخورم و همه‌ی غر زدنات و به جون بخرم اما این لحظه رو از دست ندم. مگه چندبار تکرار میشد؟! درحالی که توی بغلت مچاله شدم و ضربان قلبت درست زیرِ گوشمه، چِفت هم دراز کشیدیم زیر آسمونِ خدا و یه عالمه جسمِ کوچیکِ نورانی بهمون چشمک میزنن. - غر نزن دیگه، میخوام ثانیه به ثانیه‌ی امشب رو حفظ کنم. دیگه از این فرصتا لا به لای برنامه‌ی شلوغِ کاریت گیرم نمیاد.صورتت رو نمیدیدم ولی اخمی که بین ابروهات افتاد رو حس کردم. گند زدی دختر، گند! بارها و بارها باهام حرف زده بودی و گفته بودی مجبوری چندسال اول رو سنگین کار کنی تا بتونی خونه زندگی درست حسابی دست و پا کنی، ولی دل حالیش نمیشد که، میشد؟! - ما حرف زده بودیم باهم. قرار بود دیگه بهونه نگیری دخترِ خوب. الان چشمات چرا انقدر از منه بی‌نوا گِله دارن؟!اینطوری که باهام حرف میزدی، دست خودم نبود، قلبم ذوب میشد و کنترلِ خیسی چشمام از دستم در میرفت. ناخواسته تیکه انداخته بودم. دلخور بودم آره، دلتنگ بودم آره، چندوقت اخیر خیلی شبارو از نبودنت گریه کرده بودم آره، ولی حرف زدنم به خراب کردنِ این لحظه نمی‌ارزید. تو بغلت چرخیدم، چونم و به سینت تکیه دادم تا بتونم ببینمت. شونه بالا انداختم، تقصیر من که نبود.- دلم تنگ میشه خب میگی چیکار کنم؟!نگاهم کردی، بی‌حرف، عمیق. اونقدر عمیق که یادم رفت الآن کجام و هویتم چیه. اون لحظه حس کردم تنها خواسته‌ای که از این زندگی دارم، ماهِ آسمونِ تیره‌ی چشمات بودنه. بلند شدی و نشستی، منم همراهت چهارزانو نشستم و سرم رو تکیه دادم به شونَت. خوابم میومد، اما دلم میخواست تا صبح به این سکوتی که بینِ جفتمون بود گوش بدم. مکث کردی و دستت دورم حلقه شد.- حرف زدن بلد نیستم، خودت میدونی. فقط خواستم امشب بعد این‌همه مدتی که اذیت شدی، بیارمت اینجا و بگم که یه عذرخواهی بهت بدهکارم. صدات که تویِ خلوتیِ شب پیچید، آرامشِ چشمام شد و پلکام روی هم رفت. - میدونی، وجودت مثل مورفین میمونه. ساعت ۳ صبح که با تنِ خسته و کوفته میام خونه و میبینم هنوز به انتظارم بیدار نشستی تا برسم خونه و بغلم کنی تا خوابت ببره، انگار به جای خون، آرامبخش توی رگام جاری میشه. بابت همه‌ی شبایی که با بغض خوابیدی، همه‌ی وقتایی که از خواب پریدی و کنارت نبودم، همه‌ی دو نفره هایی که تنهایی تجربشون کردی، معذرت میخوام. اونقدری توی ساختن آینده غرق بودم که حال رو فراموش کردم‌. فراموش کردم که گاهی باید رها کنم و بچسبم به الآنی که نورِ ماه صورتت رو زیباتر کرده.نمیتونستم چشمام رو باز کنم، سرم سنگین بود از هجومِ اینهمه احساس مختلف. اما یه چیزی بود که با تموم وجودم ازش مطمئن بودم، من با داشتنِ این آدمی که بغل دستم نشسته بود، زندگی رو بُرده بودم. چشمام باز شد، تصویرت دود شد و رفت هوا. خاکش رفت تو چشمم، صورتم خیس شد. اطرافم رو نگاه کردم، استکانای چای دوتا نبودن، هیچکس کنارم دراز نکشیده بود، ستاره ها داشتن بهم میخندیدن و من، دوباره تنها بودم. اون شب، شبِ آخرِ کنار هم بودنمون بود. برای اینم یه عذرخواهی بهم بدهکاری .. نه؟![نویسنده : نگار عارف]</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 18:42:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; بلاتکلیفی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%22-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-%22-edo87lx2vwov</link>
                <description>میدونی ، تو همیشه منو وسط بلاتکلیفی رها می‌کردی و می‌رفتی . مثل همین اواخر که درست حسابی نمیدونم تو زندگیت هستم یا نه . تو زندگیم هستی یا نه . وقتایی که با تو بودم ، همیشه تو بلاتکلیفی دست و پا زدم . یا از این ور بوم میوفتادی ، یا از اون ور بوم . حد وسط نداشتی . یادمه یه بار که آتیش عشقت به قول خودت زیاد شده بود ، منو نشوندی ترک موتورت و گفتی میخوای یه فلافل کثیف مهمونم کنی . خوشحال بودم ؛ چون وقتی بهم توجه می‌کردی ، گرچه زیر پوستی و کوچیک ، اما پروانه های توی قلبم پر می‌زدن و پرواز می‌کردن . اما پرواز اون پروانه ها زیاد طول نکشید ، غمگین شدن و نشستن یه گوشه از دلم . مثل خودم که وقتی سرم داد میزدی و من دلم نمیومد چیزی بهت بگم ، گوشه‌ی اتاقمون توی خودم مچاله میشدم . با مَش حسن که صاحب اون فست‌فودی کوچیکِ سر چهارراه بود بخاطر اینکه قیمت فلافلاشو برده بود بالا دعوا کردی . کله شق بودی و منم یه دختر خجالتی . سرم‌و پایین انداختم و بدون حرف کنارت راه افتادم و گشنه برگشتیم خونه . زمستون بود ، سرد بود ، لباس درست حسابی تنت نکرده بودی و نگرانِ فردات و سردردات بودم . شاید تو متوجه من نبودی و بیشتر موقع‌ها سرت تو حساب کتابای مغازه‌ت بود ، ولی من تک تک رفتاراتو حفظ بودم . سرت که درد می‌گرفت ، چشمات ریز میشد و دائم پات رو از سر تیک عصبی تکون میدادی . رسیدیم خونه ، دیگه مثل موقع رفتن سر کیف نبودی . آها .. یادم رفت بگم .. تو راه که تَرک موتور از پشت سفت چسبیده بودمت و بهم گفتی &quot;نترس فرار نمیکنم&quot; ، یه لحظه با خودم گفتم اگه فرار کنی چی؟ اگه ازم خسته شی چی؟ اگه دلتو بزنم چی؟ آخه میدونی .. هیچوقت نتونستم مطمئن بشم که چقدر برات اهمیت دارم . از اینکه تو آشفتگی و سردرگمی رهام کنی و من فکرم هزار راه بره خوشت میومد . از اینکه من رو محتاج خودت ببینی .. حالِ خوب و بدم‌و وصلِ خودت ببینی .. لذت میبردی . ولی خب از دست من کاری بر نمیومد .. هرچند نادرست و به غلط ، دلمو دو دستی تقدیمت کرده بودم . کل جونمو تو دستات داشتی . امانت بودم پیشِت اما .. نه از من مراقبت کردی و نه از قلبی که صاحبش رو فراموش کرده بود و برای تو می‌تپید . میدونستی جز خودت پناهی ندارم ، میدونستی هرجا برم ، هرچی ام که بگم ، بازم جام جُفت خودته . میدونستی خودت هم دردی و هم درمون و هی زخم میزدی .. زخم میزدی و دوباره خودت مرهم میشدی .. یه روز صبح که پا شدم ، دیدم کمد لباسات خالیه . تو حتی نمی‌خواستی با من کمد مشترک داشته باشی . میگفتی لباسات بو عطر زنونه میگیره . زندگی ما زندگی مشترک نبود .. زندگی مستقلِ تو بود که منم مثل یه آدم آویزون اون اطراف پرسه میزدم . تنها چیزی که ازت برام باقی مونده بود ، یه یادداشت روی پاتختی بود و یه جایِ خالی . کاغذ رو باز کردم و دست خطت‌رو که دیدم ، تازه عمق ماجرا رو درک کردم . فقط یه جمله نوشته بودی ، &quot;مراقب خودت باش &quot; ، نه مثل فیلما حرفای عاشقانه زده بودی و قطره‌های اشکِت روی کاغذ ریخته بود و نه خبری از توضیح و عذرخواهی بود . توی لعنتی حتی لحظه‌ های آخرم منو وسط این جهنمِ بلاتکلیفی ول کرده بودی . بدون تو باید چیکار می‌کردم ؟ با این خونه زندگی .. با خودم .. با خودم بدونِ تو باید چیکار می‌کردم ؟ هزارتا سوال تو سَرَم بود .. برات کافی نبودم؟ دوسم نداشتی ؟ یکی دیگه چشمت رو گرفته بود ؟ اگه منو دیگه نمیخواستی میگفتی به خودم .. تیکه‌های شکسته‌م‌و جمع می‌کردم می‌رفتم .. دلم تنگ میشدا .. ولی میرفتم .. برای راحتی تو .. اما تو همیشه کارای بدون برنامه و عجیب غریب و دوست داشتی . ازت انتظار بیشتری نمیره .. منم یه کاریش میکنم .. آدم از دلتنگی کسی که وسط راه ولش کرده رفته که نمیمیره .. میمیره ؟!نویسنده : نگار عارف</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 15:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; مرا جستجو کن.. &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88-%DA%A9%D9%86-wpsh7tzdcwb8</link>
                <description>- مَن را در لبخندت جستجو کن؛در یک لیوان شربتِ خنکِ بهار نارنج، در گرمای دلپذیرِ لب ساحل، در معدلِ بیستِ امتحانات خرداد.صدایم را در هیاهوی باد، وقتی که با شیطنت میان گیسوانت می‌پیچد، در صدای لغزش انگشتانت روی گیتار، در صدای رَبنا خواندن شجریان در ماه رمضان جستجو کن..من همیشه کنار توام، وقتی که شب ها بیخوابی به سرت می‌زند و سوار بر دوچرخه‌ات میشوی و دل به دل کوه و دشت میدهی‌. کنار توام، حتی وقتی اشک گونه هایت را در آغوش میگیرد و من با انگشتانم، خیسیِ زیر چشمانت را میگیرم و تو به نسیمِ ملایم شبانگاهی تعبیرش میکنی.مرا هنگامی نزد خود بخوان که از دنیا بریده‌ای، هنگامی که قاصدک آرزوهایت بر باد رفته و باغِ سرسبز رویاهایت را به دست فراموشی سپرده‌ای. مرا در پَستو های ذهنَت جستجو کن، من، در هرآنچه که تو دوست داری و خوشحالت می‌کند، در هرآنچه که به زندگی‌ات زیبایی و امید می‌بخشد، پنهان شده‌ام. (=-نویسنده : نگار عارف</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 16:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; میای دیگه...نمیای؟ &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-dam1yvbglw7m</link>
                <description>جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم سریالمورد علاقم رو میدیدم، یهویی نقش اصلی فیلم یه آهنگی رو پخش کرد که تو همیشه گوشش میدادی.نفهمیدم چیشد..؛ انگار که‌ پرت شدم توی خاطرات و فقط چشمم به تلویزیون بود و ذهنم جای دیگه.داشتم فکر میکردم..بالاخره کِی میای؟!مهر که تموم شد، آبان که تموم شد، آذر ولی اولاشه، گفتم شاید بخوای تو ماه آخر پاییز بیای..نمیای؟!بارون بباره..آسمون بغض کنه..من بغض کنم..نمیای؟!چای درست کنم..کنار شومینه..جات خالی باشه..نمیای؟!به حرفت گوش‌ نکنم تو سرما لباس گرم نپوشم..سرما بخورم..نمیای؟!سریالی که تلویزیون پخش میکرد تموم شد؛هیچی ازش نفهمیدم، داشتم به تو فکر میکردم.ولی عوضش میای دیگه...نمیای؟! : )نویسنده : نگار عارف (silver_moon)</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 19:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پایانِ دلباختگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-wpygivfbkzge</link>
                <description>به دیوارِ اتاق تڪیه داده‌ام و جنین وار در خودم مچاله شده‌ام، دفترچه یادداشت ڪوچڪم را در دست گرفته‌ام و با خواندن خط به خط نوشته هایم، خاطرات جلوی چشمانم نقش می‌بندند و انگار ڪه  با صدای تیڪ تاڪ ساعت ڪه به نیمه شب نزدیڪ میشود، توان من نیز به یغما می‌رود و من باور دارم ڪه این شب، دیگر صبح نمیشود.روی صفحه اول مڪث می‌ڪنم، چشمانم می‌سوزند و قلبم تاب و توان از دست داده و می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بزند. تلخ میخندم، با چه ذوق و شوقی از اولین دیدارمان نوشته بودم! آن روز را خوب به خاطر دارم، مگر میشود جنگلِ سرسبز چشمانش را از یاد ببرم؟! فراموش ڪردن صدای خنده هایش ڪه هنوز هم در گوش هایم می‌پیچد محالِ ممڪن است؛ ورق میزنم...دفترچه پر است از خاطره‌های تلخ و شیرینی ڪه خاطرات تلخش نیز، مانند تلخیِ همان چاۍِ دلنشین اول صبح است.به آخرین صفحه می‌رسم، دست خطِ نامنظمم خبر از حالِ بَدم در روز جدایی می‌دهد، انگار ڪه ڪلمات، جنون وار به دنبال هم چیده شده‌اند و منِ آن‌روز، سعی در تسڪینِ دردِ بی‌درمانم داشتم.اشڪ هایم جاری می‌شوند، یادآوریِ حرف هایِ آخرین دیدارمان، زهر میشود و ذره ذره به جانم نفوذ می‌ڪند. پر از حرص و غم و دلتنگی، تمام ورق های دفترچه‌ی‌ &quot;خاطراتم با او&quot; را یڪ به یڪ پاره می‌ڪنم  و گویی ڪه می‌خواهم با این ڪار، تمام خاطرات دو نفره‌مان را به دست فراموشی سپرده و پاڪشان ڪنم. دیگر از دلتنگی و بی او بودن خسته شده‌ام، به ڪاغذ های تڪه پاره شده‌ی روی زمین می‌نگرم، به بغضی ڪه از روزِ رفتنش در گلویم انباشته شده اجازه‌ی رهایی میدهم و به این باور میرسم ڪه شاید بتوانم خاطراتِ نوشته شده را از بین ببرم اما، با خاطراتِ حڪ شده در ذهن و قلبم چه می‌توانم بڪنم؟من به هیچ وجه نمیتوانم به این دلباختگی پایان دهم!•|نویسنده : نگار عارف|•</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 14:04:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; مصیبتِ دلدادگی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fjnllljnt9ow</link>
                <description>ویولن را با ژست همیشگی‌اش دست گرفت، تمام احساساتش را در دست هایش به نمایش گذاشت و گویا با رقص بر روی دو پایش، موسیقیِ دل‌نوازی را از اعماق قلبش می‌نواخت؛ چرخید و چرخید و رقصِ پیراهنش را به رخ ڪشید و نفهمید، ڪسی چند متر آن‌طرف تر، با دیدنِ حرڪاتِ نفس گیرِ یار، تمام توانش به تاراج رفته است....(:♡&quot;نویسنده : نگار عارف/دیالوگ رمان : مصیبتِ دلدادگی&quot;</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 17:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; رایحه‌ی خوشِ بودنت &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-f9xicl5oklul</link>
                <description>ڪنار تو، زندگی مقابل دیدگانم زیبا تر از همیشه خود نمایی می‌ڪند؛ انگار با حضورت در زندگی‌ام، به همه چیز رنگ می‌بخشی و معنای دقیق &quot;نیمه‌ی پر لیوان را دیدن&quot; با تو پدیدار می‌شود...زندگی ڪنار تو قشنگ تر است؛ زیبا تر است؛ هیجان انگیز تر است؛ غصه میان روزمرگی‌ هایم معنایی ندارد!طوری ڪه با بودنت دیگر گذشته اهمیتی ندارد، نگرانی های آینده از ذهنم پر می‌ڪشند و من تنها مدادرنگی به دست، لحظه‌های با تو بودنم را رنگی می‌ڪنم...حضور تو آنقدر دلپذیر است ڪه دیگر تِڪه‌ی آخر رانی ڪه بیرون نمی‌آید هم، ذره‌ای نمی‌تواند اعصابِ منِ خوش‌اخلاق این روزهارا به هم بریزد! =)•|نویسنده : نگار عارف|• silver_moon-</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 18:15:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;لا بہ لاۍِ ناگفتہ ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%81-%D9%84%D8%A7%DB%8D%D9%90-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%81-%D9%87%D8%A7-aj47d7u1lu0y</link>
                <description>_هِۍ! قهوه‌ت رو بخور، یخ میڪنه ها! حتۍ خودتم اگه فراموش ڪردهـ باشۍ من مۍ‌دونم ڪه بیشتر از هرچیزۍ از قهوه‌ۍ یخ بدت میاد! قهوهـ رو داغ دوست دارۍ، یه جورۍ ڪه داغۍ‌ش تموم وجودت رو تسخیر ڪنه و تو با لذت بگۍ &quot;آخیش! هیچۍ قهوه هاۍ تو نمیشه!&quot; منم از خجالت گونه‌هام داغ بشن و قلبم لبخند بزنه، گفتم ڪه...، تو همیشه چیزاۍ داغ دوست داشتۍ، حتۍ...حتۍ این اواخر هم یه جورۍ رفتۍ ڪه داغِت تا ابد به دلم مۍ‌مونه!با حس سوزشِ دستم دست از حرف زدن با صندلۍِ رو به رویم برداشتم، چند قطره از قهوهـ‌ۍ خودم روۍ دستم ریخته بود اما، قهوه‌ۍ او رو به روۍ صندلۍ مخصوصش بود و تلخ تر از هر زمانۍ به نظر ‌مۍ‌آمد، شاید قهوهـ هم از نبودِ او روی صندلۍِ همیشگۍ‌اش و منۍ ڪه به گمانش مانند دیوانه ها با &quot;هوا&quot; سخن میگفتم، مانند این روزهایم تلخ شدهـ بود! =)•|نویسنده : نگار عارف|•</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 13:11:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;لا بہ لاۍِ ناگفتہ ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%81-%D9%84%D8%A7%DB%8D%D9%90-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%81-%D9%87%D8%A7-f0l1qgift3ou</link>
                <description>شاید من خیلی وقتا منتظر بودم ڪه نوتیف پیامش روی گوشیم ظاهر بشه و بگه &quot;چته؟ چرا انقدر تو خودتی؟ من ڪه هستم، گوش شنوا میشم برات، حرف بزن باهام!&quot; ولی نوتیف پیامش نیومد، نگفت!گذشت، گذشت . . ، من هی بیشتر توی لاڪِ خودم فرو رفتم، هی بیشتر توی خودم شڪستم! شاید به نوعی حرف زدن رو یادم رفت، اصلا چطوری باید حرف میزدم؟! حرف زدن عادی و روزانه رو نمیگما؛ اون حرفایی ڪه ڪنج دلم جا خوش ڪرده بود و انگار قصد بیرون اومدن نداشت رو میگم!دیگه انتظار دیدن نوتیف پیامش رو نمیڪشیدم، وقتی موبایلم زنگ میخورد به امید اینڪه اون پشت خط باشه فوری تماس رو وصل نمیڪردم، بی‌اهمیت شده بودم! نه فقط نسبت به &quot;اون&quot;، نسبت به همه چی . . .بالاخره، بعد ذرهـ ذرهـ آب شدن من و درڪ نشدنم از جانب هیچڪس، بهترین اتفاقی ڪه میتونست برام بیوفته، توی بدترین زمان رخ داد! نوتیف پیامش اومد، همونی ڪه میخواستم، همونی ڪه منتظرش بودم! ولی فایده نداشت! داشت؟! همه‌ی حرفایی ڪه دنبال یه گوش شنوا بودم ڪه بریزمشون بیرون، دیگه جزوی از وجودم شده بودن! عادت ڪرده بودم باهاشون سَر ڪنم! شاید من تا رسیدن به اون نقطه و به اون لحظه، تموم شدهـ بودم و فقط یه مُشت حرفِ نگفته ازم باقی مونده بود! :)) •|نویسنده : نگار عارف|•</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 13:08:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نـــاجۍِ_قلبــــم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@negara390/%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%AC%DB%8D%D9%90%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85-blpe9ajzudzo</link>
                <description>_چقدر سرده!نفسم را آه مانند بیرون دادم که تبدیل به بخار شد...مانتوی نازکم را بیشتر دور خودم پیچیدم و در خود مچاله شدم...سعی میکردم هوای سرد آذر ماه را نفس نکشم...لعنت به آن صاحبخانه ای که میدانست من بی پناهم و من را از خانه بیرون کرده بود...با هر سختی که بود اجاره اش را هرماه میپرداختم...از بدهکار بودن تنفر داشتم، از نان شب خودم میزدم و گرسنه میماندم تا سقف بالای سرم را از من نگیرد...ولی آدم ها بی رحم شده اند...مثل همین صاحبخانه ای که به صراحت گفت شرمَش میشود من در خانه کوچک حیاطِ پشتی خانه اش زندگی کنم...رفت و آمد فامیل هایش زیاد بود و من با اینکه اجاره را پرداخت کرده بودم، به راحتی آواره کوچه و خیابانم کرد...اسباب و وسیله ای نداشتم..تنها، گردنبند یادگاری مادرم بود که در دستانم میفشردمش...نمیتوانستم بفروشمش! تنها دارایی ام از خانواده ای که هیچوقت نصیبم نشد، همین بود!درون سلول های بدنم زلزله به پا شده بود و به وضوح، از سرما بود یا ناراحتی، در آن پارک خلوت که پرنده هم پر نمیزد میلرزیدم...به خودم دلداری دادم : _منم یه خدایی دارم! بالاخره حواسش بهم هست دیگه، نه؟ نمیذاره تو ۱۷ سالگی آواره بشم...فردا میرم با ثمین خانوم حرف میزنم، شاید گذاشت تا یه مدت همونجا توی خیاط خونه بخوابم! گرچه...، عمرا اجازه بده! ولی آرزو بر جوانان که عیب نیست! هست؟صدای بَمی شنیدم..._خانم! بفرمایید این کت رو بپوشید!این دیگر که بود!با اخم، به طرفش برگشتم،_لازم نیست! ممنون!هیچ خوشم نمی آمد که گدا بنظر برسم، گرچه، مگر آبرویی برایم مانده بود دیگر؟_خانم من قصد جسارت ندارم، هوا خیلی سرده! شماهم که یادتون رفته کاپشن بردارید! بپوشید لطفا! هه، یادم رفته بود؟ من لباس گرمی داشتم و فراموش کردم؟باد سردی وزید که عطسه ای کردم!دوباره تکرار کرد..._خانم!به ناچار کُت گرم و نرمش را گرفتم و پوشیدم_ممنونم!لبخندی زد.._میتونم بشینم؟سر تکان دادم...روی نیمکت پارک که چه عرض کنم، طوری در قلبم نشست که بعد از سالیان سال که دارم داستان شروع عشقمان را مینویسم، در آشپزخانه خانه مان، مشغول درست کردن غذای مورد علاقه من است....(((:•|داستان‌کوتاه|••|نویسنده : نگار عارف|•</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 14:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;قنـــدِ‌عســــل&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%82%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%90-%D8%B9%D8%B3%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%84-dln0swrggg2i</link>
                <description>سردرگم و کلافه، میان دغدغه های بزرگ و کوچکم غرق شده ام و مشکلات یکی پس از دیگری حمله میکنند....راه حل مناسبی پیدا نمیکنم، درد به تک تک سلول های مغزم راه پیدا کرده و نمیتوانم تمرکز کنم!پیامی روی موبایلم ظاهر میشود : &quot;نبینم کلافه باشیا! تونستی راه حلی پیدا کنی قندِ عسل؟&quot;لبخندی میزنم؛ همه چیز را فراموش میکنم و مانند کودکی که آبنبات مورد علاقه‌اش را دیده، از داشتن چنین شخصی در زندگی ام ذوق میکنم!دقایقی را صرفِ حرف زدن با او میکنم و او در تمام مدت، نامحسوس با تک به تک کلماتش آرامش را به بند بند وجودم تزریق میکند....قلبم گرم میشود، سردرد بار و بندیلَش را جمع میکند و مشکلات کمرنگ میشوند....چگونه میتواند سخت ترین لحظه هارا تبدیل به شیرین ترین خاطره ها کند!؟انگار با وجود او همه چیز ساده تر میشود، اضطرابِ حل نشدنِ گره های زندگی‌ام رنگ می‌بازد و مطمئن میشوم که داشتنِ چنین فردی در زندگی همه لازم است!=)•|داستان‌کوتاه|••|نویسنده : نگار عارف|•</description>
                <category>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</category>
                <author>نگار عارف(مآه‌نقره‌ای)</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 11:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>